رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هشتم،قسمت دوم)
هر روز یک قسمت اضافه میشه.
—————————————————————————————
برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.
برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.
نه
((تا گفت نه شعله شمع ا شدید لرزیدن که مانی با عصبانیت گفت))
-بابا شمع اش خرابه بخدا!
ترمه- هیچم خراب نیست!
مانی-آخه خودتون بگین!من فقط ئه کلمه اونم آروم گفتم نه!اون وقت اینا باید همچین بلرزن که انگار اینجا طوفان شده؟!مگه من با ئه نه گفتن چقدر باد میدم بیرون که اینا عین بید دارن میلرزن؟!
((من و رکسانا مرده بودیم از خنده!خود ترمه م خندش گرفته بود!))
مانی-ببین!خودتونم قبول درین که این شمع ا با من لجن!
ترمه- نخیر!از بس دروغهات بزرگ و شاخداره اینطوری میشه!
مانی-خوب ئه سوال دیگه از این هامون بپرسین من ببینم اینا تکون میخورن یا نه!
ترمه- رکسانا جون بپرس!
((رکسانا برگشت طرف من و ئه نگاه بهم کرد و بعد دستم رو ئه فشار داد و گفت))
-منو دوست داری؟
-اره!خیلی!
((شعلهها اصلا تکون نخوردن!))
ترمه- دیدی حالا؟!
مانی-من قبول ندارم!اینجا که من نشستم سوز میاد اینا تکون میخورن!جای من و هامون عوض!
((با خنده بلند شدم و رفتم سر جای مانی و اونم سر جای من و ترمه گفت))
-حالا بگو ببینم تو غیر از دروغهای مصلحتی بازم دروغ میگی یا نه؟
((دوباره مانی آروم گفت))
-نوچ!
ترمه- بگو آره یا نه!
مانی-خوب نوچ م یه کلمس دیگه!
ترمه- مانی بجون خودت اگه جواب ندی ناراحت میشم!
مانی-خیل خوب بابا!جواب میدم!
ترمه- تو غیر از دروغهای مصلحتی بازم دروغ میگی یا نه!
((این دفعه آروم گفت))
-نه!
((دوباره شعلهها لرزیدن که با عصبانیت گفت))
-آی شمعهای دوزاری اگه من فوتتون نکردم تا خفه بشین و آنقدر نلرزین!بعدشم میندازمتون تو سطل اشغال!
ترمه- عیب از خودته نه از شمع ا!
((بلند شدم که برم سر جام بشینم که ئه نگاه به من کرد و گفت))
-آی هامون پدر ساگ تو چیکار میکنی که اینا تکون نمیخورن؟!خیلی بی معرفتی!به منم یاد بده!اینقدر من تو زندگی به تو چیز یاد دادم و کمکت کردم!
((همه زدیم زیر خنده که از جاش بلند شد و رفت اون طرف پیش ترمه نشست و گفت))
-بابا این وامندهها رو خاموش کنین!اینا همش چاخانه!ببین سر ئه تکون خوردن و نخوردن داره بین من و تو بهم میخوره!
ترمه- حالا که مچت داره وا میشه؟!
مانی-بابا حالا گیرم آدم دو تا دروغ هم بگه!اینکه دلیل بد بودن آدم نیست!اصلا ببینم!چرا همش شماها از ما سوال میکنین؟!
ترمه- خوب توام از من سوال کن!
مانی-باشه!
((بعد شروع کرد به فکر کردن که ترمه گفت))
-زود باش!سوختن تمام شدن شمع ا!
مانی-آی به درک!بذار بسوزن پدر ساگ ا!بیخود نیست که شمع شون کردن!حتما یه کارایی میکنن که باید مجازات بشن!همین بهم زدن بین آدما مگه کم چیزیه؟!هی میگن شمع و گل و پروانه و بلبل!همین شمع خائن اول بین گل و بلبل رو بهم میزنه و بعدشم پروانه رو میسوزونه!اونوقت آدم به گندگی شما حرف این پدر سوختهها رو باور میکنین!
ترمه- بپرس!
مانی-خیل خوب بابا!
((ئه خورده فکر کرد و بعد گفت))
-تو بچه بودی شبا تو جات جیش میکردی یا نه؟!زود جواب بده!
((من و رکسانا زدیم زیر خنده!))
ترمه- زهرمار!این چه سوالی؟!
مانی-خوب سوال دیگه!
ترمه- سوال خوب بپرس!
مانی-خوب تر از جیش کردنم مگه چیزی هس؟!
ترمه- گمشو زشته!
مانی-جلو این شمع ا اینقدر حرفای بد نزن!اون وقت میرن میشینن پشت سرت میگن هنر پیشه اینا چقدر بی تر بیت!
ترمه- سوال درست بپرس!
مانی-باشه!شما بفرمائین که وقتی کوچک بودی انگشت تو دماغت میکردی یا نه؟!
ترمه- مرده شورت رو ببرن با این سوالات!
مانی-ببین!میترسی جواب بدی!خیلی خوب!سوال بعدی!بفرمائین ببینم،شما تاحالا به طور دقیق چند بر اسهال شدین؟!
((من و رکسانا زدیم زیر خنده که ترمه گفت))
-دیگه لازم نیس سوال کنی!
مانی-برای چی؟
ترمه- برای اینکه سوالات مزخرفه!
مانی-چطور شما ازمن میپرسین تاحالا تو زندگی م دروغ گفتم یا نه،مزخرف نیست؟!
ترمه- برای اینکه من میخوام بفهمم که شوهر آیندم چه جور آدمی ئه!
مانی-خوب من هم میخوام بفهمم همسر آیندم چه جور آدمیه!اسهالی ئه؟!شاشو ئه؟!دماغو ئه؟!
((یه مرتبه ترمه از زیر میز با پاش کوبید به ساق پای مانی که اخش رفت هوا!))
ترمه- هامون خان شما از رکسانا سوال کنین!
-من سوال ی از رکسانا ندارم!
مانی-یعنی برات مهم نیس که همسر آیندت ششو ئه یا نه؟!
((همه زدیم زیر خنده که من گفتم))
-هیچ وقت نمیخوام که همسر آیندم رو تو شرایط آزمایش و امتحان قرار بدم!
((رکسانا دستم رو محکم فشار داد و بهم خندید که ترمه گفت))
-یاد بگیر مانی!اصلا این هامون خان تومنی صد تومن با تو فرق داره!
مانی-برو بابا!این چون….(این کلمه توی کتاب معلوم نبود) شاشو بوده نمیخواد پروندش رو بشه!
((برگشتم طرف مانی و گفتم))
-آدم وقتی کسی رو دوست داره باید چیزیی م که اون دوست داره،دوست داشته باشه!حالا هرچی میخواد باشه!
مانی-انگشت تو دماغ کردن م باشه عیب نداره؟!
((ترمه یه لگد دیگه از زیر میز بهش زد که آخ مانی بلند شد و گفت))
-بابا از بس زدی به این ساق پام قانقاریا گرفتم!یه دقیقه آروم بشین دیگه!بذار از مکتب این بزرگوار استفاده کنیم!
((بعد برگشت طرف من و گفت))
-ببخشین استاد یعنی اگه من عاشق همسرم هستم هر کار زشتی م که اون دوست داره بکنه باید منم دوست داشته باشم و تشویقش کنم؟!مثلا این ترمه رو من دوست دارم.اینم عادت داره یا لگد بزنه یا گاز بگیر یا چیز طرف آدم پرت کنه!بنده باید سر و کلم رو بذارم در اختیار ایشون که هروقت دلش خواست با یه چیزی بزنه و بشکندش؟!عجب مکتب مزخرفی!
-عشق اینه دیگه!
مانی-این عشق نیس که!اینو بهش میگن ینوع خریت!
-پس عشق رو چهجوری معنی میکنی؟!
مانی-میخوای بگم که این ترمه زود ازش بل بگیر؟!دیونه م مگه!
ترمه- تورو خدا بگو مانی!
مانی-بگم که یه لگد دیگه بزنی تو ساق پام؟!امکان نداره!
ترمه- جون من بگو!من بمیرم بگو!
مانی-ا ه….!قسم نده دیگه!
ترمه- بگو تا قسم ت ندم!
مانی-یه خورده میگم ا!
ترمه- باشه! یه خورده بگو!
مانی-آماده باشین که میخوام((تز)) م رو ارائه بدم!خوب!یاداشت کنین!اصلا عشق به اون معنا که تا حالا به ماها گفتن وجود نداره!
-یعنی چی؟!
مانی-یعنی همین که گفتم!
رکسانا- میشه بیشتر توضیح بدین؟
مانی-ببین!حتی اسطورههای ما هم تو اشتباه بودن و معن ی عشق رو نفهمیدن و نشناختن!
ترمه- میشه یه مثال بزنی؟!
مانی-من چرا مثال بزنم؟!شما مثال بزنین تا من جواب تو نو بدم!
-شیرین و فرهاد!فرهاد بخاطر شیرین خودشو کشت!
مانی-خوب اشتباه کرد!اصلا خودت بگو!شیرین به اون میخورد؟!
ترمه- لیلی و مجنون!
مانی-اونا هم عشق رو با یه چیز دیگه عوضی گرفته بودن!
ترمه- یعنی چی؟!
مانی-اون دوتا خیلی همدیگه رو دوست داشتن و خانواده هاشونم به هیچ عنوان اجازه ازدواج بهشون نمیدادن!درسته؟!
ترمه- آره!
مانی-اونوقت قدرت خداوند کاری کرد که دوتایی توی یه چاه بهم رسیدن!درسته؟!
ترمه- خوب!
مانی-وقتی رسیدن بهمدیگه چیکار کردن؟اگه واقعا همدیگه رو دوست داشتن کاری میکردن که نتونن دیگه از هم جداشون کنن!اما اون مجنون دیوونه با وجوده اینکه چراغ سبزم از لیلی گرفت،اما چیکار کرد؟!دیونه بازی!عشق ما آسمانی ئه!عشق ما پاک!عشق ما مقدس!من مطمئنم که تو همون لحظه لیلی تو دلش صد تا فحش م به مجنون داده!البته مجنون هم گناهی نداشته!دیوونه بوده دیگه!اسمش رو خودش!مجنون!
-من اصلا این فرضیه تو رو قبول ندارم!
مانی-به درک که قبول نداری!خدام که قبول دارم!
-یعنی میگی وقتی آدم یه کسی رو دوست داره باید پا رو همه چیز بذاره؟!
مانی-مگه خودت یه دقیقه پیش نگفتی آدم وقتی کسی رو دوست داره چیزیی م که اون دوست داره،دوس داره؟!
-چرا!
مانی-خوب این یعنی چی؟!یعنی پا گذاشتن رو خیلی چیزا!یعنی خیلی چیزا رو ندیده گرفتن!اصلا خودت بگو!شیرینی برای چیه؟!خوب خوردن!ماشین برای چیه؟خوب سوار شدن!ادکلن برای چی؟خوب زدن!حالا شما بفرماین که مثلا یه شیرینی خوشمزه دادن به تو!حالا تو میشینی و این شیرینی رو تماشا میکنی و هی تحسینش میکنی یا زود میخوریش؟!یا مثلا یه ماشین شیک دادن بهت!تو فقط نگاهش میکنی و تحسینش میکنی یا سوارشم میشی؟!
منطق میگه از هرچیزی باید به طریقه صحیحش استفاده کرد!از نعمتهای خدام باید به طریقه صحیح استفاده کرد!
-من منظورم اون طوری که فکر کردی نبود!
مانی-پس چی بود؟!
-من منظورم این بود که آدم وقتی یک نفر رو دوست داره باید اونو بخاطر خود اون دوست داشته باشه نه به خاطر شخص خودش!مثلا من رکسانا رو دوست دارم باید آزادش بذارم تا از چیزیی که دوست داره لذت بباره نه اینکه مثل یه چیزی که خریدمش و مال من بذارمش تو یه خونه و در رو روش قفل کنم!در عشق باید آزادی عمل وجود داشته باشه!
خیلی از ماها اول ازدواج میکنیم و بعدش سعی میکنیم که عاشق همدیگه بشیم!اون دیگه آزادی عمل توش نیست!چون یه دختر و پسر با هم دیگه ازدواج کردن و باید با همدیگه زیر یک سقف زندگی کنن!خوب حالا تو این زندگی یه
یه درصدی وجود داره که احتمال عاشق همدیگه شدن رو بهشون میده!اما همیشه اینطوری نیس!درصد اینکه این پسر و دختر بعدا عاشق همدیگه بشن هس اما کمه!خوب حالا میمونه چی؟یا باید بزور از همدیگه خوششون بیاد یا به همدیگه عادت کنن یا از ناچاری به همدیگه پناه ببرن یا به زور همدیگه رو تحمل کنن!
تو هرکدوم از این حالتها هم مشکلات فراوانی هس! یعنی آدم که به زور نمیشه که از کسی خوشش بیاد!برای زندگی هم عادت تنها درست نیس!تحمل کردن همدیگه م که زندگی نیس!پناه بردن به همدیگه هم همینطور!اگر چه بیشتر زن مجبور به مرد پناه ببره!پس این ازدواجها درست نیس و به همین دلیل که امار طلاق بالا میره!بگذریم از اینکه دختر و زن ایرانی همیشه تحمل کرده!دیگه وقتی کارد به استخوانش رسیده طلاق گرفته!
مانی-خوب باید چیکار کرد!
-باید اول شناخت تا عاشق شد!تنها چهره و اندامم برای عشق کافی نیس!طرزفکر!ایده ها!رفتار!آگاهی!اینا هرکدوم درصدی توی عشق دارن!عاشق هرکدوم از اینا دار طرف مقابل شدی عشق به اون ترفتم زیاد تر میشه!و باید به اندازیی برسه تا دونفر تصمیم بگیرن که بعد از اون باهم باشن!یعنی احساس کنن که میتونن با همدیگه بمونن!یا نیاز داشته باشن که از اون به بعد با هم دیگه بمونن!اما باید آزادی وجود داشته باشه!تا این روند تی بشه!
خود تو مانی تا رسیدی به ترمه خواستی باهاش ازدواج کنی!چرا؟!
مانی-چون تو فرهنگ ما اینطوری!اگه همون روز به ترمه میگفتم مثلا بیا یه مدت با همدیگه بگردیم و همدیگه رو بشناسیم شاید دو تا فحش م بهم میداد و میذاشت میرفت!درصورتی که من همون دفعه که تو فیلم دیدمش ازش خوشم آومده بود!وقتی هم که خودش رو دیدم و فهمیدم که دختر عمه مه،خوب برام خیلی خوب بود!باید بیشتر میشناختمش!به قول تو باید طرض فکر و رفتارش رو میدیدم!دیونه که نیستم با یه جلسه باهاش ازدواج کنم!یعنی نه برای من خوبه نه برای اون!دفعه اول مونم نیست که میخوایم با کسی ازدواج کنیم!تاحالا من هفتاد بار خواستم ازدواج کنم اما پشیمون شدم!این یکی م روش!
((تا این و گفت و ترمه یه لگد دیگه زد به ساق پاش که بازم اخش بلند شد و گفت))
-ایشالا پات عقربک بشه دختر!چهار دفعه دیگه بزنی تو این ساق پام کارم به سندلی چرخ دار میرسه!حداقل تو اون یکی م بزن!اش و لاش شد اینیکی پام!
ترمه- از این حرفا نزن تا من هم نزنم!
مانی-حداقل وسطاش جای لگد زدن دو تا گازم بگیر که این پا یه خرده استراحت کنه و ترمیم بشه!
ترمه- درست بشین میخوام ازت سوال کنم!
مانی-بابا ول کن باز جویی رو! زیر شکنجه کشته میشم خون م میافته گردنت ا!
((یه مرتبه طرف گاز رو نگاه کرد و گفت))
-اون چی رو گاز داره میسوزه؟!
((تا ترمه برگشت طرف گاز رو نگاه کنه که مانی با یه فوت همه شم آرو خاموش کرد و همونجور که از جاش بلند میشد شروع کرد به دست زدن و گفت))
-تولدتون مبارک!
((بعدشم فرار کرد و از آشپز خونه رفت بیرون!))
*********
اون شب خیلی بهمون خوش گذشت و آخر شب از ترمه خداحافظی کردیم و رکسانا رو رسوندیم خونه و خودمونم رفتیم خونه!
وقتی ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو دیدم پدرم اینا دارن ماهواره تماشا میکنن.سلام کردیم و نشستیم که عموم گفت
-فردا که بسلامتی جایی قرار ندارین؟!
مانی-هیچ!هیچ!فردا روز کار!کار و کوشش!
((عموم یه نگاه بش کرد و گفت))
-مطمئنی !
مانی-البته!صد البته!اگرم کمی سستی از ما دیدین فقط بخاطر بیماری این بچه بود وگرنه ما زاده کار و کوششیم!
عموم- پس دیگه کار و گرفتاری ندارین و فردا میرین کارخانه؟
مانی-معلومه که میریم!فردا روز کار و کوشش و تلاش!
عموم- کره خر فردا که کارخانه تعطیل یاد کار و کوشش افتادی؟
((من و مانی یه نگاه به همدیگه کردیم که مانی گفت))
-مگه فردا کارخانه تعطیل؟!
عموم- بعله!
مانی-امکان نداره!ما فردا باید بریم دنبال کار و کوشش!بیخودی تعطیلش کردین!
عموم- باشه!خیلی م خوبه!فردا قراره من و عموت بریم شمال یه سر به ویلاها بزنیم.شماها هم باید بیاین!اونجا میتونین کار و کوشش کنین!
مانی-باشه! میایم!خیلی م خوشحال میشیم!
((یه چپ چپ بش نگاه کردم که بهم گفت))
-پاشو هامون جون بریم زودتر بخوابیم و آماده شیم برای کار و کوشش فردا!
((مجبوری بلند شدم و از همه خداحافظی کردم و امدیم بریم بالا که مانی به باباش گفت))
-بابا جون فهمیدی چی شد؟!
عموم- نه!چی شد؟
مانی-به یه یارو گفتن که با کار و کوشش یه جمله بساز که زود گفت((شلوار کار من کوشش!))فعلا شب بخیر تا فردا خروس خون!
((پدرم و مادرم خندیدن و عموم همنجور بهش نگاه کرد و گفت))
-برو بگیر بخواب که شیش صبح صداتون میکنم!
مانی-چشم!دوباره شب بخیر!تازه برای اینکه شب خوب بخوابیم یکی یه لیوانم شیر میخوریم!هم استخونامون قرص میشه!هم دندونمون کلسیم میگیرن!هم ویتامینای لازم به بدنمون میرسه!هم راحت تر میخوابیم!هم معدمون تقویت میشه!هم هوشمون زیاد میشه!هم….
عموم- لال بشی بچه!برو دیگه داریم فیلم میبینیم!
((من شب بخیر گفتم و رفتم بالا ده دقیقه بعد مانی م با دو تا لیوان شیر اومد بالا تو اتاقم و یکی شو داد بمن که گفتم))
-فردا میخواستیم یه سر بریم پیش عمه ا!
مانی-بالا خره باید به کار و کششمونم برسیم دیگه!
-حالا ما شمال بریم چیکار؟!کاشکی یه کاری میکردی و یه بهانه میوردیم که نریم!
مانی-نمی شد!یه کلمه حرف میزدم و دعوا میشود!حالا چیزی نیس که!میریم و بر میگردیم!
-اصلا حوصلشو ندارم!
مانی-حالا شیرتو بخور بگیریم بخوابیم که فردا سرحال باشیم!
((شیرمون رو خوردیم که مانی گفت))
-من امشب همینجا میخوابم!
-چرا نمیری اتاق خودت؟
مانی-تا ساعت شیش صبح چیزی نمونده که!
((دو تایی بلند شدیم و کارامونو کردیم و یه جا برای مانی انداختم و گرفتیم خوابیدیم.
سه چهار سات نگذشته بود کا همچین دلٔ درد گرفتم که از خواب پریدم!تا از تخت اومدم پایین که مانی م بیدار شد و گفت))
-چی شده؟!
-دلم درد گرفته!
مانی-راست میگی؟!
-آره بجون تو!این دفعه واقعا درد گرفته!صبر کن الان میام!
((دویدم طرف دست شویی!حالم خیلی بد بود!چند دقیقه بعد برگشتم که مانی گفت))
-اسهال شدی؟!
-ببخشین ولی آره!حالا م خیلی ناجوره مانی!
مانی-مهم نیس!پنج تا قرص بیزاکودیل انداخته بودم تو لیوان شیر بهت دادم خوردی!چیزی نیس!معدت کار افتاد یه لحظه نگاهش کردم و تازه فهمیدم جریان چیه!اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو!))
-تو غلط کردی!این کارا چی میکنی؟!
((خیلی خونسرد واستاده بود و منو نگاه میکرد))
-دیگه شورش رو در آوردی ا!
مانی-مگه نمیخواستی شمال نری؟!
-چرا اما نه اینطوری!
مانی-خوب طور دیگه نمیشد!یعنی باور نمیکردن!
-حالا باور میکنن؟
مانی-البته!میتونم خیلی راحت مدرک رو تو توالت بهشون نشون بدم!فقط میری تو توالت سیفون رو نکش!
((اومدم برم طرفش و بزنم تو سرش که فرار کرد و رفت بیرون!دویدم دنبالش اما دوباره وضع م بد شد و رفتم طرف دست شویی که چراغ پایین روشن شد!دیگه نفهمیدم چی شد و رفتم تو دست شویی!
وقتی اومدم بیرون دیدم مادام و پدرم و زری خانم اونجا واستادن و تا منو دیدن شروع کردن هرکدوم یه چیزی گفتن!))
زری خانوم- نقل سرد!سردیش کرده!
پدرم- آب به آب شده حتما!
زری خانم- ببریمش بیمارستان!
((یه خورده بعد عموم رسید!همه هول شده بودن جز مادرم که فکر میکرد بازم داریم کلک میزنیم!اومدم یه چیزی بگم که دوباره حال م بد شد و برگشتم تو دست شویی که پشت سرم مانی م اومد تو و گفت))
-تو بشین کارت رو بکن ما ببینیم چه جوری!
-گم شو برو بیرون تا نزدم تو سرت!
پدرم- خوب بذار ببینیم چه جوری دیگه!
-پدر خواهش میکنم!
عمو- خوب بچه از ماها خجالت میکش!
مانی-زری خانم!زری خانم!پس شما بیا نگاه کن!
زری خانم- وای خدا مرگم بده!این حرفا چیه مانی خان!
مانی-آخه این از مردا خجالت میکشه!با خانما از این حرفا نداره!
-مانی میری بیرون یا نه؟!
((پاش رو گذاشته بود لایه در و نمیذاشت که در رو ببندم!))
مانی-نمیشه!من باید چک کنم که اسهالت توش خون نباشه!
-بابا خون توش نیس!
مانی-پس توش چیا هس؟!
-زهر مار!
مانی-حداقل رنگشو بگو خودمون حدس بزنیم محتواش چیه!
-مانی!خفه میشی یا نه؟!
پدرم- به این بچه چرا فحش میدی؟!
مانی-میگه چرا من رو پیش یه دکتر خوب نبردی!
-مانی خواهش میکنم پات رو واردر!الان ناجور میشه ا!
مانی-خیلی خوب!پس بگیر پایین که در و دیوار رو کثیف نکنی!
((اینو گفت و پاشو برداشت که در رو بستم و قفل کردم و وقتی خیالم راحت شد از همونجا داد زدم و گفتم))
-مگه مانی من دستم بهت نرسه!
مانی-تو فعلا اگه دستت به شیر آب برسه بهتره!
((هم از دستش عصبانی بودم و هم خنده م گرفته بود!از همونجا میشنیدم دارن به همدیگه چی میگن!))
پدرم- کی اینطوری شد؟!
مانی-الان یه ساعت!تاحالا هشت دست شیکمش اجابت کرده!
عموم- آب تنش تموم نشه خوبه!
مانی-نه!الان بیاد بیرون و تنقیه آب یخش میکنم که هم آب بدنش تامین بشه و هم اونجاش فریز بشه و بند بیاد!
((مادرم انگار کم کم متوجه شده بود که جریان واقعیه!اومد پشت در دست شویی و گفت))
-هامون!واقعا حالت بده؟!
-بعله مامان!فعلا اجازه بدین شما!
مادرم- چیکار کنیم بند بیاد؟!اینجوری که نمیشه!
مانی-یه چوب پنبه یه بزرگ لازمه که بذاریم درش و بند بیاریمش!
-خفه شو مانی!
پدرم- حالا بیا بیرون ببینم چی شده آخه!
-بابا جون نمیتونم بیام بیرون!می فهمین نمیتونم یعنی چی؟!
مانی-بیا بیرون برات لگن میذاریم!
-مانی مگه اینکه نیام بیرون!
پدرم- بابا به این چه مربوطه آخه!
مانی-آخه منو مسعوله این واکنش طبیعی خودش میدونه!می بینین چه آدم بی منطقی یه!واخ واخ واخ!بابا سیفون رو بکش!مردیم اینجا از بو گند!بو لاش مورد میده وامنده! چند وقت این معده کار نکرده؟!سر شب چی خوردی؟!تخم مرغ؟!
((همه زدن زیر خنده!خودمم اون تو مرده بودم از خنده!بلند داد زدم و گفتم))
-بابا شما اونجا واستادین من نمیتونم کاری بکنم!مانی!مانی!
مانی-جون مانی!الان متفرق شون میکنم!
((بعد بلند داد زد و گفت))
-از این لحظه هرگونه تجمع بیش از دنفروا تحصن بیش از سه نفر در مقابل دست شویی ممنوعه!متفرق شین ممکن هر لحظه این شلیک کنه!
مادرم- راست راستی حالش بد شده؟!
مانی-یعنی چی؟!باور نمیکنین؟!هامون!هامون!
-چیه؟!
مانی-لطفا یه زور بزن که من بتونم اینجا صدای دلٔ دردت رو به عنوانه مدرک شفاهی به عزیزاینا ارائه بدم!
-زهر مار!بیتربیت!
مانی-ا……!پس من چهجوری به اینا ثابت کنم تو مریضی؟!تصویر رو که سانسور کردی و بهمون نشون نمیدی،حداقل بذار به صداش دلمونو خوش کنیم!بویی،صدای چیزی بده که من به گوش جهانیان برسونم!
((بعد به مادرم اینا گفت))
-ساکت!ساکت!الان میشه صداشو واضح و بدون پارازیت شنید!
((همه زدن زیر خنده که عموم گفت))
-حالا چیکار کنیم؟!
مانی-اینکه با این وضعش نمیتون بیاد شمال!یعنی تا دم در دست شویی هم نمیتونه بیاد چه برسه به شمال!شما برین،منم چند ساعت دیگه میبرمش دکتر!
عموم- یعنی تنهاش بذاریم؟!
مانی-قاعدتا این جور وقتا مریض رو تنها میذارن که با دلٔ راحت کارش رو بکنه!حالا اگه شما واسه ش دلٔ نگرانین،در رو وا کنم برین تو تا نگرانی تون برطرف بشه!
عموم- باز بیادب شدی؟!
پدرم- پس ما میریم!مطمئنی کاری با ما نداری؟!
مانی-برین به سلامت!اصلا م نگران نباشین!من الان میگردم و یه درپوشی چیزی گیر میارم و جلو نشتش رو میگیرم تا برسونیمش به یه لوله کشی چیزی!
((دوباره همه خندیدن که پدرم از پشت در گفت))
-هامون!ما بریم؟!
-بعله پدر!شما برین!من حالم کمی بهتره!
پدرم- پس یه خورده که بهتر شدی با مانی برین دکتر!
-چشم!میریم!
((پدرم و عموم رفتن پایین مادرم به مانی گفت))
-بالا خره دارین راست میگین یا بازی در آوردین؟!
مانی-بابا دو تا دونه قرص کارکن انداختم تو شیرش خورده و دو دفعه م رفته مستراح!عالم و آدم فهمیدن داره معدش کار میکنه!
((از همونجا داد زدم و گفتم))
-دروغ میگه!پنج تا قرص بیزا کودیل انداخته تو شیر و داده من خوردم!
مادرم- پنج تا؟!اینکه راست روده میشه!
مانی-نه بابا!این معده ((یوبس)) رو پنجاه تا بیزا کودیل م نمیتونه روون کنه چه برسه به پنج تا!حالا فعلا شما برین بخوابین،من اینجا واستادم!
مادرم- آخه اسهالش حالا حالاها بند نمیاد که!
مانی-الان بیاد بیرون پوشکش میکنم تا صبح پس نده!صبح م بهش نبات سوخته میدیم بند میاد!
((مادرم خندید و گفت))
-هامون!خوبی؟!
-آره مادر!شما برین!
مادرم- واقعا چه کارا میکنین شما ها!بالا خره م یه بلایی سر خودتون میارین!
((اینو گفت و خندید و رفت پایین که مانی گفت))
-خوشت اومد چه جوری برنامه مسافرت رو کنسل کردم؟!
-چه فایده داره؟!پدر منم در اومد!حالا گیرم مسافرت نرم !با این وضع ی که دارم نمیتونم پامو از خونه بذارم بیرون!ایشالا مانی بمیری تو!همچین دلم پیچ میزنه که دارم میمیرم!
مانی-عوضش معدت میشه این آینه!
-برو گمشو!حالا چیکار کنم؟!
مانی-الان برات نخودچی میارم بلافاصله معدت قفل میشه!
-همه رفتن پایین؟!
مانی-آره!خیلی کار داری اون تو؟!
-نمی دونم!
مانی-یعنی چی؟!از معدت هم خبر نداری؟!
-برو گمشو!
مانی-من رفتم بخوابم!کارت تموم شد بیا توام بگیر بخواب!
-مگه اینکه از اینجا نیام بیرون!تو فکر نکردی ممکنه بلایی سرم بیاد؟!واقعا که مانی!تو آدم نمیشی!
((دیدم هیچی نگفت))
-مانی!مانی!
((هرچی صداش زدم جواب نداد!منم ده دقیقه بعد اومدم بیرون و رفتم تو اتاق که دیدم راحت گرفته خوابیده!خواستم اذیتش کنم اما دلم نیومد!خودمم رفتم و گرفتم خوابیدم!اما چه خوابی؟!تا ساعت نه صبح چهار بار دیگه رفتم دست شویی!))
((ساعت حدود ده صبح بود که دو تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی عمه.خیابونا یه خرده شلوغ بود و یه ساعت طول کشید تا رسیدیم.
عمه تو خونه تنها بود و وقتی ما رو دید خیلی خوشحال شد و زود چایی دم کرد و تا چایی حاضر بشه،سه تایی رفتیم تو پذیرایی و نشستیم که عمه به مانی گفت))
- چطوره حالش؟
مانی – خوبه.
عمه – از من چیزی نمیگه؟
مانی – والا چی بگم؟
عمه – عیبی نداره ! دنیاس دیگه ! تا بوده همین بوده ! یعنی اونم جوونه ! آدم تو جوونی خیلی کارا می کنه که بعدش خودشم پشیمون می شه!
((برای اینکه حرف رو عوض کنم گفتم))
- شما چطورین؟
عمه – محبس خویشتن منم از این حصار خسته ام
- ناشکری نکنین!
عمه – ناشکری نمی کنم اما خیلی خسته م.
مانی – همه ش برای اینه که تنهایین! اگه یه شوهر بکنین تموم خستگی تون درمی ره! شما نمی دونین این شوهر چه خواصی داره!
((عمه که می خندید گفت))
- من از این چیزام دیگه گذشته! تازه از هر چی مردم هست دلم بهم می خوره! از دستشون کم نکشیدم! حالا ببینم کار تو با ترمه به کجا کشید؟
مانی – از بس کتکم زده ازش شیکایت کرم! فعلا به قید ضمانت آزادش کردن تا نوبت دادگاه مون بشه!
((عمه خندید و گفت))
- کتکت می زنه؟!
مانی – خیلی وحشیه! ازتون گله گی دارم! موقع فروش نگفتین این دختر با آدمی (( آمخته)) نشده و انس نگرفته!
((عمه دوباره خدید و گفت))
-اینارو از کجا یاد گرفتی؟!
مانی – راستی عمه جون من زندگی ترمه رو اصلا نمی دونم چه جوری بوده! از خودشم نمی خوام بپرسم! جریانش چه جوریه؟!
عمه – به اونم می رسیم! یه مقدارشو برای هامون گفتم!
مانی – منم اومدم بقیه شو بشنوم.
عمه – مگه برات تعریف کرده؟!
مانی – آره! شنیدم که از اونجای سرگذشت به بعد یه چیزایی هس که با چیزایی که ما می دونیم فرق داره!
((عمه یه خرده ساکت شد و بعدش گفت))
- راستش نمی دونم باید براتون بگم یا نه!
مانی – بگین! دهن ما قرصه! همینجا لاخاکش می کنیم!
((عمه دوباره خندید و گفت))
- پس بذارین اول یه چایی بخوریم بعد.
- رکسانا اینا کجان؟
عمه – رفتن پیش دوستشون.بشینین الآن می آم.
((بلند شد و رفت تو آشپزخونه و یه خرده بعد با یه سینی چایی برگشت و بهمون تعارف کرد و برداشتیم و بعدش نشست و گفت))
- دختر خوبی یه ترمه! اما عصبیه! اگه قلق ش دستت بیاد،با همدیگه خوشبخت می شین.
((من و مانی خندیدیم! خود عمه م خندید و گفت))
-خب،آقا هامون! تا کجاها برات گفتم؟
- اونجا که پدرِ پدربزرگ ما سکته می کنه.
عمه – آره! سکته می کنه! یعنی از هول حلیم می تفته تو دیگ! می آد استفاده ی زیادتر بکنه و جونش رو هم سر اینکار میذاره!
القرض! مادر و پدربزرگم پناه آورده بودن به اون که یه وقت می بینن باید خونواده ی اونم جمع و جورش کنن! چاره ای م نبوده دیگه! پدربزرگم این طوری که شنیدم خیلی پدربزرگ شما رو دوست داشته و برای همین م پدربزرگ شمارو مثل پسر خودش می دونه و اون رو با مادرش و خواهرش می گیره زیر بال و پر خودش.
بهتون گفته بودم که وقتی از روسیه حرکت می کنه،قبلش هرچی داشته و نداشته،فروخته بوده و کرده بوده سکه ی طلا! یعنی از نظر مالی وضعش خیلی خوب بوده!خلاصه شروع می کنه به کار و کاسبی کردن تو ایران و پدربزرگ شماهارو هم میکنه شریک خودش و خیلی صادقانه هرچی داشته میذاره وسط و با عقل و شمّ اقتصادی خوب خودش خیلی زود وضعش از اونی م که بوده بهتر می شه! این جریان بوده تا اینکه می فهمه پدربزرگ شما،یه دل نه صد دل عاشق دخترش،یعنی مادر من شده!
این جریان رو که می فهمه میره و به مادر من میگه! مادر منم تو یه کشوری بزرگ شده بوده که دخترا و زن ها توش آزاد بودن،دلش نمی خواسته برای همیشه تو ایران بمونه!منتظر بوده که ببینه انقلاب روسیه به کجا می کشه!یعنی همش فکر می کرده که یکی دو سال شلوغ پلوغی هس و بعدش دوباره روس های سفید می ریزن و کشور رو می گیرن و اونا می تونن برگردن روسیه!برای همین م نمی خواسته تو ایران پایبند بشه!این طور که خودش می گفت اصلا نمی تونسته زندگی تو ایران رو تحمل کنه! دختری که اونجا تحصیل کرده بود و آزاد بوده و با پسرای هم سن و سال خودش معاشرت می کرده و می خونده و می رقصیده و چی و چی و چی ، حالا مجبور بوده تو یه اتاق بشینه و اگرم حتی می خواسته بیاد تو حیاط ، باید حتما چادر سرش می کرده! اون وقتام وضع ایران این طوری نبوده که! اگه موی زن رو مرد غریبه می دیده ، خونش حلال بوده! برای همینم مادرم جرأت نمی کرده بدون چادر پاشو از تو اتاق بیرون بذاره!
خلاصه پدربزرگم جریان عشق پدربزرگ شمارو که به مادرم میگه ، مادرم سخت مخالفت می کنه و میگه اگه تا یکی دو سال دیگه وضع روسیه درست شد که شد. اگه نه که من ایران بمون نیستم و میرم به یه کشور اروپایی! پدربزرگمم دیگه حرفی نمی زنه و میذاره که تا زمان کار خودش رو بکنه و شاید مادرم به وضع موجود اون موقع عادت کنه!
چند وقتی که میگذره ، یه روز پدربزرگ شما که دیگه نمی تونسته جلوی خودش رو بگیره ، یه جارو خلوت می کنه و جریان عشقش رو به پدربزرگ من میگه و بهش میگه که اگه مادر منو بهش ندن ، اونم سر میذاره به بیابون!یعنی حقم داشته! تو اون زمان که پسر اصلا نمی تونسته صدای دختر رو بشنوه ، مادرم بدون حجاب با لباسای قشنگ ، با موهای بور خوش رنگ و بلند، با حرکات ظریف ، دل ازش برده بوده! شماها خودنوت حساب کنین با وضع اون زمان، یعنی اواخر قاجار، یه همچین دختر سفید و خوشگل و قشنگ رو یه نظر نشون یه پسر بیست ساله ی ایرانی بدن! پسره چه حالی می شه!؟
مانی – الهی بمیرم واسه اون دل پدربزرگم که توش چی می گذشته!
عمه – گور بابای مادر منم کرده!هان؟!
مانی – نه! نه! واسه دل اونم بمیرم الهی! اما من درد پدربزرگمو با تموم سلول های بدنم دارم حس می کنم!
عمه – تو اگه جای پدربزرگت بودی و این جوری عشق یه دختر خارجی می شدی و اونم بهت جواب منفی میداد چی کار می کردی؟!
مانی – البته به نظرش احترام میذاشتم اما یه همچین چیزی امکان نداره!
عمه – یعنی چی امکان نداره؟! می گم حقیقت جریان همین بوده که دارم براتون می گم!
مانی – درسته! مام ازتون قبول می کنیم اما در مورد من امکان نداره!یعنی تاحالا یه همچین چیزی نشده!
عمه – پدرسوخته خیلی از خودت مطمئنی آ!
مانی – از خودم مطمئن نیستم! از دخترخانمای عزیز مطمئنم! یعنی مطمئنم که وقتی یه پسر خوب گیرشون بیاد، زود باهاش عروسی می کنن!
عمه – حالا اگه تو جای پدربزرگت بودی چیکار میکردی؟! راستش رو بگوآ!
مانی – صد البته که به نظرش احترام…


