<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روده بر.کام-بزرگترین سایت خنده ایران</title>
	<atom:link href="http://roodebor.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://roodebor.com</link>
	<description>جوک-اس ام اس-عکس-خنده دار-آفلاین-جملات قصار-پیامک  oke latife اس ام اس اس ام اس باحال اس ام اس تولد اس ام اس تولد امامان اس ام اس تولد امام حسین اس ام اس تولد امام زمان اس ام اس تولد امام علی اس ام اس تولد پیامبر اس ام اس جذاب اس ام اس سرکاری اس ام اس عاشقانه اس ام اس عید قربان اس ام اس مذهبی جملات زیبا جملات قصار جوک جوک ایرانی جوک جدید جوک خنده ای جوک خنده دار جوک روز جوک زیبا جک باحال خنده داستان زیبا داستانک داستان کوتاه طنز عاشقانه عکس عکس خنده دار عکس های بامزه عکس های خنده دار عکس های زیبا عکس های فان فلسفی لبخند مطالب زیبا پیامک پیامک تسلیت پیامک تولد پیامک خنده دار کاریکاتور 2010 اس ام اس 89, 89, 89 جک جدید, payamke zan o shohar, sms, sms 2010, sms dokhtarane, sms jadid, sms jaleb, sms khandeda, sms pesarane, sms sarekari, sms tanze dokhtarane, sms zan o shohar, sms جالب sms جالب 89, sms دخترانه, sms طنز, sms طنز 89, sms پسرانه, احادیث, احادیث ائمه در مورد زن, احادیث در مورد اهمیت زنان, احادیث در مورد اهمیت زنان و زندگی, احادیث در مورد زن, احادیث زیبا در مورد زن, اس ام, اس ام اس, اس ام اس برای خنده, اس ام اس بروز, اس ام اس جالب, اس ام اس جالب و قشنگ, اس ام اس جدید, اس ام اس خنده دار, اس ام اس خنده دار زن و شوهر, اس ام اس خنده دار زناشویی, اس ام اس خیلی جالب و خنده دار, اس ام اس خیلی جدید, اس ام اس خیلی خنده دار, اس ام اس خیلی خندهد ار, اس ام اس در مورد دختر, اس ام اس روز, اس ام اس زن و شوهر, اس ام اس سرکاری, اس ام اس سرگرمی, اس ام اس شوخی و طنز, اس ام اس ضد زن, اس ام اس مخصوص زن و شوهر ها, اس ام اس مخصوص سرکاری, اس ام اس مردانه, اس ام اس های حال گیری, اس ام اس های خنده دار, اس ام اس های زناشویی خنده دار (فقط برای طنز و سرگرمی), اس ام اس های سرکاری, اس ام اس های مثبت, اس ام اس و طنز جدید, اس ام س های ضد حال مردانه, اس مسخره, ام اس حال گیری, امام علی (ع) در مورد زن, اهمیت زنان و احادیث مربوطه, بسته sms 89, بسته اس ام اس sms, بهترین sms ها, بهترین احادیث در مورد زن, بهترین احادیث در مورد زنان, بهترین اس ام اس ها, بهترین اس ام اس های خنده دار فروردین, بهترین جوک ها, جدید sms جوک دخترانه, جدیدترین sms, جدیدترین اس ام اس های فروردین ماه, جدیدترین جوک ها, جوک 89, جوک جدید, جوک خنده دار, جوک خنده دار زنانه, جوک خنده دار مردانه جوک خیلی جدید, جوک در مورد دختر, جوک در مورد زن, جوک و اس ام اس, جوک پسرانه, جک, جک خیلی جدید, جک دخترانه, جک و اس ام اس, جک پسرانه, خنده دار sms خیلی جالب, خنده دار ترین اس ام اس, خنده دار ترین اس ام اس های 88, خنده دار ترین اس ام اس های 89, خیلی جدید, داغترین اس ام اس ها, فروردین 89, ها جدیدترین مناسبتی-کاریکاتور-طنز-روانشناسی-پیامک-جوک های مختلف.</description>
	<lastBuildDate>Thu, 03 May 2012 22:01:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت هجدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5908</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5908#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 May 2012 22:01:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت هجدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5908</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ———————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. زمانی که خانواده ام فهمیدند باز قصد دارم تابستان به ییلاق &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5908">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>زمانی که خانواده ام فهمیدند باز قصد دارم تابستان به ییلاق بروم، اعتراضشان بلند شد ولی حیف که گوش شنوایی نبود و من با تمام شدن امتحاناتم بار سفر بسته و راهی ارومیه شدم. این دفعه نسبت به سال قبل بیشتر خوش می گذشت و برای همین کمتر به فکر خانه و زندگیم می افتادم. چون سیاوشی نبود که آزارم دهد.<br />
یک روز بالای درخت مشغول چیدن زردآلو بودم که یاشار اومد و زیر درخت نشست و گفت: غزال می تونم چند دقیقه باهات صحبت کنم، حواست هست؟<br />
-بله، چرا نمی تونی، الان میام پایین. لطفا پاشو این سبد رو بگیر تا بیام پایین.<br />
وقتی از درخت پایین پریدم گفتم: در خدمتم قربان، امر بفرمایید.<span id="more-5908"></span><br />
-ببینم تو تا کی می خوای هر سال تابستون خونه و زندگیت رو ول کنی به امان خدا و بیایی اینجا؟ فکر می کنی تنها گذاشتن سپهر کار درستیه، اون جوونه و ممکنه در نبود تو مرتکب اشتباهی بشه و اونوقت دیگه پشیمونی فایده نداره و چه بسا هم دیر بشه.<br />
-آخه پدر بزرگ جان خیلی سخته که تموم تابستون رو تو تهران بمونم. اونوقت از تنهایی غصه می خورم و دق می کنم.<br />
خندیدو گفت: نترس یک سال که بمونی عادت می کنی، تازه مشکل تنهایی تو با بچه می تونی حل کنی.<br />
از شرم گونه هایم گل انداخت، چوون انتظار این حرف را از یاشار نداشتم که یاشار ادامه داد : می دونم که گفتن این حرفها، ولی به خاطر دووم زندگیت وخوشبختیت، ناچارم بگم.<br />
-چشم از سال آینده سعی می کنم کمتر بیام.<br />
روزها مثل باد سپری شد. دو ماهی بود که در ارومیه بودم و در این مدت سپهر سه بار آمده بود و هر بار با اخم و تخم به تهران بازگشت. برای همین عمو محمود هم زبان به نصیحتم گشود: عزیزم به جای دو ماه یک هفته با شوهرت بیا و برگرد. این درست نیست تا، تابستون از راه میرسه تو شال و کلاه کنی و راه بیافتی بیایی اینجا. دخترم تو حالا تنها به خودت متعلق نیستی باید به فکر سپهر هم باشی.<br />
-عمو جون نکنه سپهر دسته گلی به آب داده که همتون به زبون بی زبونی حالیم می کنید.<br />
عمو ابرو در هم کشید و جواب داد: نه عزیزم، اول زندگیت نمی خوام کدورتی پیش بیاد این کارات باعث میشه شوهرت دلسرد بشه چون می بینم هر دفعه که میاد ناراحت و دلخور برمی گرده، والله ما تا حالا جز پاکی و خوبی چیزی از این پسر ندیدیم، پس نمی تونم الکی بهش تهمت بزنم.به شوخی گفتم: عمو اگه یه روز سپهر بهم خیانت بکنه چیکارش می کنی؟<br />
خنده ای کرد و گفت: آنروز گردنش رو می شکونم. می دونی چرا چون میدونم اونروز هرگز پیش نمی آید. سپهر عاشقانه تو رو دوست داره.<br />
-پس با این حساب سال آینده سعی می کنم جبران کنم و کمتر عزم سفر کنم، قول شرف میدم.<br />
اواخر شهریور ماه به همراه عمو به تهران برگشتیم. تصمیم گرفتم تغییری در زندگیم ایجاد کنم ولی انجام این تحولات بسیار مشکل بود، چون حجم درسها سنگینتر و زیادتر شده و بعضی روزها به شرکت می رفتم و در کارهای عملی از سپهر کمک می گرفتم و اگر فرصت رفتن به آنجا را پیدا نمی کردم، سپهر در خانه، طرز محاسبه و اندازه گیری و نقشه کشی را یاد می داد، برای همین از ساعتهای باشگاه کم کرده بودم. اواخر آبان ماه، روز سه شنبه بعد از ظهر از دانشگاه یکراست به خانه پدر شوهرم رفتم. تازه مشغول نهار شده بودیم که زنگ تلفن به صدا درآمد، خاله رفت و جواب داد. چند لحظه بعد سراسیمه به آشپزخانه برگشت و گفت: غزال جان زود باش بریم که سها دردش شروع شده و تو خونه تنهاست. دختر دیونه از صبح درد داره تازه اطلاع میده.<br />
اونقدر هول شدم که لقمه را درسته قورت دادم که نزدیک بود خفه شوم. خاله خنده کنان گفت: عزیزم تو چرا هول شدی مواظب باش که خفه نشی.<br />
با عجله حاضر شده و دوتایی به دنبال سها رفتیم. سها از درد به خودش می پیچید. خاله با نگرانی پرسید: مگه دکتر برای پانزده روز دیگه وقت نداده بود، چرا به این زودی دردت گرفته.<br />
سها- برای همین از صبح که دردم شروع شد، گفتم الان خوب میشه، ولی هر لحظه بیشتر شد. دیدم تا به حاج خانم اطلاع بدم و از کرج خونه خواهرش بیاد با افشین از معازه برسه خیلی طول می کشه برای همین به شما زنگ زدم.<br />
-کار خوبی کردی مادر فقط عجله کن تا زودتر برسیم بیمارستان.<br />
کمک کردیم تا لباسهایش را بپوشد، سپس به بیمارستان رفتیم. دکتر بعد از معاینه گفت: یکی دو ساعت دیگه بچه بدنیا میاد.<br />
با شنیدن این خبر به همه اطلاع دادیم، نیم ساعت بعد افشین نگران و مضطرب به بیمارستان آمد و بعد از آن هم کم کم سروکله بقیه پیدا شد. همه در نگرانی به سر می بردم، افشین و خاله چند بار، جلوی اتاق زایمان رفته بودند. آنقدر راه رفته بودم که پا درد گرفته بودم. سپهر که خودش هم کلافه شده بود دستم را گرفت و گفت: غزال بیا بشین، به جای تو من سرگیجه گرفتم! دو ساعته که قدم رو می کنی.<br />
-چیکار کنم، خیلی استرس دارم! آخه میگن درد زایمان خیلی وحشتناکه.<br />
سپهر- تو که خیلی طاقت داری این حرفو بزنی وای بحال سها که ضعیف و کم طاقته. غزال؟<br />
-جانم.<br />
سپهر- تو کی می خوای من هم بابا شم. کم کم طاقتم طاق میشه ها.<br />
-خواهش می کنم یه کمی دیگه طاقت بیار تا درسم تموم بشه.<br />
مایوس جواب داد: یعنی تا دو سال دیگه باید صبر کنم. ببینم اگه من نخوام تا دو سال صبرکنم کی رو باید ببینم.<br />
-هیچ کس رو، چون مجبوری.<br />
در این لحظه افشین از آسانسور بیرون آمد، برق شادی در چشمانش بیداد می کرد، همه بلند شدیم و به طرفش رفتیم که گفت: مژده بدین، سها فارغ شده. یه پسر.<br />
حاج آقا دست به دعا برداشت و گفت: خدایا شکرت.<br />
حاج خانم- انشاا&#8230; که قدمش خیره و سایتون بالاسرش، مبارکه پسرم.<br />
نمی دونم چرا از پسر بودن بچه خوشحال نشدم. شاید هم به خاطر سپهر بود، در دلم گفتم « خدایا چی میشه یه پسر هم به ما بدی مثل سها و بهناز که مبادا زندگیمون از هم بپاشه»<br />
همیشه در خیالم دختری را می دیدم که مورد بی مهری سپهر قرار گرفته و همین باعث شده بود ترس و دلهره به وجودم رخنه کندو عذابم دهد.<br />
هر چه می گذشت بابک پسر سهابزرگتر و بانمک تر می شد و مورد توجه سپهر، اغلب روزها سپهر با من یا به تنهایی به دیدنش می رفت و این موضوع رنجم میداد و غمگینم می کرد.مخصوصا زمانی که سپهر بغلش می کرد و قربون صدقه اش می رفت، من پیش از پیش ناراحت می شدم. آتش حسادت تمام وجودم را می سوزاند ولی ناچار به تحمل بودم و در عوض بهبهانه های مختلف با سپهر جنگ و دعوا می کردم، و کسی که همیشه کوتاه می آمد سپهر بود.<br />
چون روزهای یک شنبه کلاس نداشتم، شب قبلش بهناز و فرید، مهمانمان بودند. نزدیکی های ظهر از خواب بیدار شدم با دیدن ظرفهای کثیف و آشپزخانه بهم ریخته عزا گرفتم. حوصله هیچ کاری رو نداشتم بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنم، تا عصر در افکار پوچ و بیهوده غرق شده و بیکار و سرگشته می گشتم، تا اینکه سپهر به خانه آمد. با دیدن خونه و پیش دستی های کثیف گفت: مگه از صبح خونه نبودی که اینا همین جا مونده.<br />
-چرا ولی حوصله نداشتم، حالا مگه چی شده آسمون که به زمین نیومده.<br />
-غزال یعنی چی؟ اصلا میشه بگی چرا تو مدتیه عوض شدی، بد اخلاق و عنق! چپ میری راست میای با من دعوا می کنی ایراد میگیری. اخرش هم که قهر می کنی!<br />
فریاد زنان جواب دادم: من عوض شدم یا تو که دیگه منو تحویل نمی گیری و دوستم نداری.<br />
و بی اختیار گریه ام گرفت. جلو آمد و سرمم را در آغوش گرفت و گفت: باور نمی کنم که تو داری گریه می کنی، خدایا من اصلا باورم نمی شه. آخه عزیز من تو از چی ناراحتی، خوب رک و پوست کنده بگو و خودتو اینقدر عذاب نده.<br />
لحن مهربان و گرمش باعث شرمندگیم شد، در خالی که اشک هایم را پاک می کردم به دروغ گفتم: حجم درسام زیاد شده و خسته ام می کنه. ببخشید که سرت داد زدم الان خونه رو جمع و جور می کنم.<br />
انگار درغم را باور کرده بود چون گفت: خوب عزیزم این که این همه ناراحتی نداره دیگه ادامه نده و راحت . آسوده تو خونه بشین و خانومی تو بکن. عصبانیت من از کثیفی خونه نیست بلکه من طاقت ناراحتی و رنج تو رو ندارم.<br />
-نه، نه، نمی خوام نیمه تمومش رهاش کنم باید تا آخرادامه دهم.<br />
-هر جور راحتی و دوست داری، بهر جهت از نظر من ایرادی نداره. حالا هم پاشو تا من لباسهامو عوض می کنم دوتایی خونه رو مرتب کنیم بعد بریم بیرون. در ضمن دیونه تو عشق و جون منی و خیلی هم دوست دارم. دیگه از این حرفها نشنوم.<br />
از آن روز به بعد سعی می کردم رفتار بهتری با سپهر داشته باشم و این فکر لعنتی را از سرم بیرون کنم. در همین اوضاع و احوال که از درون دنج می بردم، سهند برای تحصیل به فرانسه رفت و دوری از او فشار روحی و روانیم را زیاد کرد، و کم کم همانند چند ماه پیش بداخلاقی می کردم.<br />
اغلب روزهای پنج شنبه برای نهار خونه مامان می رفتم، که روزی در فرصت پیش آمده که با هم تنها بودیم گفت: غزال مشکل تو چیه که اینقدر با سپهر دعوا می کنی.<br />
-وای باز سپهر چغلی منو پیش شما کرده.<br />
مامان با عصبانیت فریاد زد: نخیر اون چغلی تو رو نکرده! من خودم فهمیدم، عزیزم من که موهامو تو آسیاب سفید نکردم، مدتیه می دیدم از چیزی ناراحته و رنج می بره، بریا همین وقتی بهش اصرار کردم که مشکل چیه، جواب داد که تو اغلب سر مسائل پوچ و بی ارزش باهاش دعوا می کنی، نمی دونم چه مرگت شده، یا انگار دیونه شدی که داری دستی دستی زندگیتو به آتیش می کشی. شوهر مردم، معتاد و عیاشه جیکشون در نمیاد. اونوقت تو مرض گرفته بی خود و بی جهت هر روز اوقات تلخی می کنی. باید چند روز پیش تو کارخونه بودی و می دیدی که شوهر یکی از کارگرا، چه بلایی سرش آورده بود. تن و بدنش سیاه شده بود. می دونی چرا، بدون اجازه شوهرش به خونه مادرش رفته بود تا مادرش رو که یهو مریض شده بود ببره دکتر! حالا شوهر تو، هر چقدر نازتو می کشه پررو تو میشی.<br />
فریاد کشیدم و گفتم: آره، آره، من دیوونه ام! چی از جون من می خواد، من حالم ازش بهم می خوره.<br />
بلند شدم و به اتاقم پناه بردم و در را قفل کردم. خودم هم نمی دانستم چه مرگم شده، انگار به راستی دیوانه شده بودم. روی تختم دراز کشیده بودم و در افکارم غوطه ور بودم که صدای در از رویاها بیرونم کشید: بله.<br />
بابا- غزال جان درو باز کن باهات کار دارم.<br />
به ناچار بلند شدم و در را باز کردم، بابا داخل آمد و در را پشت سرش بست. سپس دست در گردنم انداخت و با هم روی تخت نشستیم، دستی به موهایم کشید و گفت:<br />
-عزیز دل بابا، از چی ناراحتی؟ مشکلت چیه/ نباید ما بفهمیم که از چی رنج می بری و ناراحتی.<br />
برای اینکه به خاطر افکار پوک و بچگانه مورد تمسخر واقع نشوم سکوت کردم که بابا دوباره ادامه داد: نمی خوای حرف بزنی، در و دل کردن آدمها رو سبک می کنه. هر چی تو دلت هست بریز بیرون تا سبک شی.<br />
آهی کشیدم و باز هم به دروغ گفتم: چیزیم نیست، فشار درس ها، روحمو خسته و آزرده کرده. اگه این سه ترمم تموم میشد راحت می شدم.<br />
-هر چند که احساس می کنم درسهات بهونه ای بیش نیست ولی برای اینکه خستگی از وجودت بره پیشنهاد می کنم چند روزی برین مسافرت، مخصوصا حالا که بهاره و همه جا سرسبز و با طراوت. اونهم شمال.<br />
صورتش را بوسیدم و جواب دادم: قربون بابای خوبم برم، پیشنهادتون خوب و به جاست.<br />
-پس پاشو بریم که اون سه تا از گرسنگی تلف شدند.<br />
آنقدر در خودم غرق شده بودم که متوجه بقیه نشده بودم، وقتی با هم به آشپزخانه پا گذاشتیم سلام کردم و به طرف مامان رفته و صورتش را بوسیدم و معذرت خواستم، سپس کنار سپهر نشستم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و آهسته در گوشش گفتم: صبر کن بریم خونه حسابتو می رسم تا دیگه شکایت منو پیش مامان نکنی.<br />
سپهر- اتفاقا خیلی وقته که مشت و مالم ندادی و تن خسته ام به دستهای گرم و نوازشگرت نیاز داره.<br />
-جدی؟ زیاد به خودت وعده نده که از این خبرا نیست.<br />
ساناز معترضانه گفت: جایی که همه نشستن، خصوصی پچ پچ نمی کنن.<br />
خندیدم و گفتم: ساناز جان اینجا خونه است و چهار دیواری اختیاریه.<br />
سپهر- خوب طفلکی حوصله اش سر رفته چیکار کنه. ساناز جون تقصیر خواهرته که برام خط و نشون می کشه، حالا که سهند نیست جورشو باید من بکشم. حالا اگه منو دوست داری باید امشب پناهم بدی تا در امان و سالم باشم. بجاش هر چی بخوای و هر کاری خواستی برایت انجام میدم.<br />
ساناز در حالی که می خندید جواب داد: دلم برات می سوزه چون اولین بار بد جوری زهر چشم گرفته و حق داری که دنبال پناهگاه باشی. ولی خودمونیم سپهر جون اگه تو سراغش نمی اومدی، تو خونه می ترشید. چون هیچ کس حاضر نمی شه همچین زنی داشته باشه.<br />
لیوان آب را برداشتم و تمام محتویاتش را به صورت ساناز پاشیدم و گفتم: توبه کن و دیگه بد گویی منو نکن.<br />
سپهر- یه جایزه خوب پیش من داری چون حرف دل منو زدی.<br />
بابا- ببینم شماها دختر منو تنها گیر آوردین که اذیتش می کنین.<br />
سپهر- نه مگه کسی جرات داره دختر شمارو آزار و اذیت کنه چون خودم پدر طرف رو درمیارم.<br />
سپهر و ساناز سربه سر هم می گذاشتند و شوخی می کردند و این کارشان باعث شد تا حال و هوای من هم تغییر کند. تا این که بابا پیشنهادش را با سپهر در میان گذاشت که مورد قبول او هم واقع شد و قرار شد تا چهارشنبه هفته آینده برویم.<br />
شب طبق قراره قبلی سپهر و فرید، باید بیرون می رفتیم. عصر ساعت هفت به دنبالشان رفتیم. به محض سوار شدن مهرداد با لحن شیرین بچگانه اش گفت: خاله تو مامان رو دعوا کن همه اش منو اذیت می کنه.<br />
-چرا عزیزم؟ مگه چیکارت می کنه!<br />
فرید- غزال مهرداد هم می دونه که همه ازت حساب می برن برای همین شکایت مادرش رو به تو می کنه.<br />
-بهناز چرا بچه رو اذیت می کنی مظلوم گیر آوردی مرض گرفته، زورت به فرید نمی رسه، تلافی اش رو سر مهرداد درمیاری.<br />
فریئ- غزال دستت درد نکنه! من خودم حریف بهناز نمی شم. ماشاا&#8230; شما دو تا زبون دارین به چه درازی.<br />
بهناز با اخم گفت: آفرین فرید خان، حالا دیگه ما دو تا لولو شدیم و شما فرشته؟ فکر کنمبه جای کار کردن از صبح تا عصر غیبت ما رو می کنین.<br />
فرید خنده کنان گفت: ببین این نیم وجبی چطور این دوتا رو به جون ما انداخته. به گمونم امشب جامون تو کوچه است.<br />
سپهر- نترس، چرا کوچه، میریم تو شرکت راحت میگیریم می خوابیم. چون آش من هم قبلا پخته شده.<br />
فرید- پس اوضاع تو وخیم تر از منه! چون زن تو دست به زنش خوبه، شکر خدا، مال من از لحاظ زبون خیلی قویه و گرنه من باید پا به فرار می زاشتم.<br />
فرید دستانش را بالا برد و ادامه داد: خدایا امشب خودمو به تو می سپارم.<br />
مهرداد با شیرین زبانی پرسید: بابا چرا می خوای فرار کنی؟ مگه تو گلدونو شکستی. اونوقت مامان تو رو تنبیه می کنه و توپت رو می گیره.<br />
-شیطون پس کار بدی کردی که مامان دعوات کرده.<br />
مهرداد- خاله من که کار بدی نکردم! توپ خودش خورد به گلدون و شکست، من هر چقدر بهش میگم گوش نمی کنه.<br />
حرفهای مهرداد باعث خنده ما شد. هیچوقت او را به اندازه آن ساعت دوست نداشتم. چون حسادت بیجا چشمانم را کور کرده بود و هزار بار خودم را سرزنش کردم که چرا اینجوری هم سپهرو هم خودم را عذاب می دهم.<br />
هفته بعد با فرید و بهناز به شمال رفتیم، از سها و افشین هم دعوت کردیم ولی به خاطر بابک قبول نکردند.<br />
از دیدن مناظر سرسبز شمال به وجد می آمدم و شب با خیال آسوده سر بر بالش گذاشتم. روز چنج شنبه بعد از صبحانه مهرداد را بغل کردم و رو به بقیه گفتم: ما میریم لب دریا تا توپ بازی کنبم شما هم اگه خواستین بیاین.<br />
مهرداد با خوشحالی دستانش را بهم کوبید و گفت: آخ جون.<br />
سپس رو به سپهر کرد و گفت: عمو سپهر شما نمی آین؟<br />
سپهر- چرا عمو جون همه با هم میریم.<br />
با هم، دسته جمعی به لب دریا رفتیم. فرید و بهناز کنار ساحل قدم می زدند و من و سپهر با مهرداد مشغول توپ بازی بودیم، غرق لذت شده بودم، واقعا وجود بچه در زندگی لطف دیگری داشت. تصمیم گرفتم دیگر از قرص ضد بارداری استفاده نکنم و با حامله شدنم سپهر را غافلگیر کنم.<br />
شوق بچه، نفس تازه ای به روح خسته ام دمیده بود. طوریکه موقع برگشتن کلا روحیه ام تغییر کرده بود و سپهر هم با شادی من، سرحالتر شده بود.<br />
دیدم نسبت به زندگی تغییر کرده بود و همه چیز را به رنگ آبی می دیدم، امتحاناتم را چنان با ذوق و شوق پشت سر می گذاشتم که حد و حساب نداشت ولی برعکس من سپهر، ماتم زده و گرفته. تا اینکه یک روز علت اش را پرسیدم که گفت» هر چی به تعطیلات نزدیک میشه دل من هم میگیره.<br />
-چرا می ترسی باز هم تنهات بزارم، غصه نخور عزیزم امسال با خودت میرم و برمی گردم.<br />
با خوشحالی بغلم کرد و گفت: قربونت برم چه تصمیم خوبی گرفتی فقط امیدوارم تصمیمت زود عوض نشه.<br />
-مطمئن باش من هر تصمیمی بگیرم حتما عملی می کنم.<br />
سپهر- در عوض من هم قول میدم هم به ارومیه ببرمت هم به فرانسه که سهند و داییت رو ببینی.<br />
از خوشحالی فریاد کشیدم: فدات بشم این یکی حرف نداره.<br />
-آهسته، الان همسایه ها می ریزن پایین.<br />
-چرا؟<br />
-چون ساعت یک نصفه شبه.<br />
-وای اونقدر ذوق کردم که ساعت رو فراموش کردم.<br />
دو هفته ای از پایان امتحاناتم می گذشت و سه ماه از نخوردن قرص ها. ولی هیچ خبری نبود. نه از رفتن به ارومیه، نه از بارداری. به خودم دلداری می دادم« چه عجله ای داری، شاید برای هر دوتاش زوده»<br />
اواسط مرداد بود که ظهر سپهر به خانه آمد و گفت: زود ساکتو آماده کن، می خوایم به ارومیه بریم، چون ساعت چهارونیم پرواز داریم.<br />
-جان من راست میگی؟ تو همیشه منو غافلگیر می کنی، ولی کاش یه خورده زودتر می گفتی تا هماز مامان و خاله خداحافظی می کردم و هم وسایل مو آماده می کردم.<br />
-وقت داریم وسایل رو با هم آماده کنیم و با اونها هم تلفنی خداحافظی می کنیم.<br />
به قیافه اش نگاه کردم کمی گرفته و مضطرب بود: سپهر اتفاقی افتاده، انگار پکری.<br />
-نه نه، این چند روزه کارم زیاد بود، خسته شدم.<br />
قانع شدم و با عجله لباسهایم را در ساک قرار دادم و تلفنی با خاله خداحافظی کردم ولی با مامان و بقیه نتوانستم چون در محل کارشان بودند و موبایلشان هم جواب نمی داد. با عصبانیت تلفن را کوبیدم که سپهر گفت:<br />
-چرا عصبانی میشی فردا زنگ می زنی. تازه یک هفته که بیشتر نمی مونیم. داخل فرودگاه هم چند بار تماس گرفتم ولی باز هم موفق نشدم تا اینکه سوار هواپیما شدیم. وقتی رسیدیم سپهر گفت: اول به خونه خان عمو اینا میریم فردا هم از اونجا به دهکده میریم.<br />
-از کجا می دونی خونه هستن شاید اونا هم اونجا باشن.<br />
هیچ جوابی نداد و سکوت کرد. بعد از گرفتن تاکسی به سمت خیابان دانشکده به راه افتادیم. وقتی جلوی خونه عمو محمد رسیدیم با شنیدن صدای قرآن و شلوغی جلوی در یکدفعهف تنم لرزید و قلبم شروع به تپیدن کرد، پریشان گفتم: سپهر کی مرده که منو با عجله آوردی.<br />
-نمی دونم فقط بابا گفت زود خودمونو برسونیم مثل اینکه حال بابا بزرگ خوب نبود.<br />
-خوب نبود یا تموم کرده؟<br />
با عجله خودم را به حیاط رساندم. صدای شیون و زاری تا آسمان می رسید، همه سیاه پوشیده بودند. یک دفعه پاهایم سست شد و توان راه رفتن نداشتم، سپهر زیر بازویم را گرفت و گفت: مشیت خداست باید تحمل کرد، همه ما یه روزی میریم.</p>
<p>شوکه شده بودم. به محض اینکه داخل ساختمان شدیم همه با دیدن ما بلند شدند. زن عمو سودابه در حالی که به سر و صورت خود چنگ می زد گفت: غزال اومدی؟ بیا که بچه هام بی پدر شدند، دیگه عموت نیست تا نازتو بکشه.<br />
این جمله همانند پتکی به سرم زده شد، ناباورانه گفتم: نه نه، دروغه! سپهر توکه گفتی بابابزرگ حالش خوب نیست.<br />
سرم به دوران افتاد پاهام سست شد، قدرت ایستادن نداشتم، عمه پونه بغلم کرد ولی من انگار معلق بودم با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد پرسیدم: کی این اتفاق افتاد، چه بلایی سرشون اومده.<br />
بابا در حالی که گریه می کرد گفت: دیروز وقتی از باغ می اومدن با یک کامیون تصادف کردند. آقاجون در جا تموم کرده ولی خان عموامروز صبح.<br />
انگار دنیا را روی سرم خراب کردند وهمه چیز در تاریکی فرو رفت. دیگر بقیه حرفها رو نشنیدم. با خنکی چیزی چشم باز کردم، همه دور سرم جمع شده بودند، بابا آب قند در دهنم می ریخت ولی چیزی سد راه گلویم شده بود و آب پایین نمی رفت.<br />
ملتمس و ناله کنان گفتم: عمو محمود، تو همیشه هر کاری خواستم کردی&#8230;. تروخدا منو ببر یش اونا می خوام ببینمشون، آخه این انصافه که بعد از یک سال&#8230;.<br />
وبغضی که سد راه گلوم بود سرباز کرد و مجال حرف زدن را نداد، باور کردنش خیلی مشکل بود. دوتا از عزیزانم را یکجا از دست داده بودم و این باور همانند کسی که تازه از خواب بیدارش می کردند مرا دیوانه کرد. داد می زدم و بر سر و صورتم می زدم و کسی جلودارم نبود، تا اینکه همه را در حال پرواز دیدم و بی حال افتادم و چشمانم سنگین شد. با سوزش دستم چشم باز کردم با این امید که شاید خواب بوده باشم. خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و سپهر و کامیاب کنارم بودند، عصبانی شدم و گقتم: این زهر مار را از دستم بیرون بیارین، می خوام برم خونه.<br />
سپهر- دکتر گفته تا سرم تموم نشده نمی تونی بری، فشارت خیلی پایین اومده.<br />
-دکتر غلط کرده!<br />
- متعاقب آن خواستم سرم را بیرون بکشم که دو نفری مانع شدند. با صدای ما دکتر و پرستار داخل آمدند.<br />
دکتر- خانم شما که بچه نیستید این کارا چیه؟ باید کمی صبر و طاقت داشته باشین. می دونم مرگ عزیزان خیلی سخته ولی چاره چیه؟<br />
با مسکنی که پرستار تزریق کرد دوباره به خواب رفتم. هر وقت که چشم باز می کردم سپهر را کنار تختم می دیدم که آثار غم و نگرانی در چهره اش پیدا بود. صبح برای مراسم خاک سپاری از بیمارستان به گورستان رفتیم. آنجا هر کاری کردم که به غسلخانه بروم، بهناز و خاله مانع شدند. بیچاره زن عمو از روز قبل در ccu بستری بود و حتی نتوانست برای آخرین دیدار از شوهرش به گورستان بیاید. عمه ها و عمو ها همه و همه شیون و زاری می کردند. عمو بهنام در حالی که گریه می کرد گفت:<br />
-وای خدا! کمرمون شکست، چرا دوتا، ای وای خان داداش چرا رفتی خیلی زود بود، چرا بچه هاتو تنها گذاشتی.<br />
هیچ کس حال و روز خوبی نداشت، الناز چنان شیون می کرد که دل همه را به درد می آورد. آیدین مرتب از هوش می رفت و من مثل مجسمه ها گوشه ای ایستاده و این صحنه ها را تماشا می کردم. احساس می کردم در خواب هستم. وقتی جنازه ها رو آوردن چنان قیامتی برپا شد. انگار از آسمون غم می بارید. غمی که همراه با خاک همه بر سر و روی خود می ریختند. یکی مرتب صدایم می کرد، تا اینکه با کشیده ای که به صورتم خورد به خودم آمدم.<br />
بهناز بود که گریه کنان می گفت: غزال، غزال چرا اینطوری می کنی، تو هم مثل بقیه گریه کن و تو خودت نریز.<br />
با دیدن جنازه هایی که در قبر می گذاشتند به طرفشان دویدم تا شاید برای آخرین بار صورتشان را ببینم که سپهر مانع شد. با عجز التماس کردم: فقط یک احظه، خواهش می کنم بذار ببینم، تو رو خدا سپهر.<br />
-نه همین جا بمون.<br />
-شما چقدر بی انصافین نباید با عزیزم خداحافظی کنم؟ اونا از ما سیر شدن و ترکمون کردن، من که هنوز سیر نشدم.<br />
در این هنگام عمو محمود جلو آمد و سرم را به سینه اش فشار داد و گفت: بیا دخترم، بیا تو هم باهاشون خداحافظی کن.<br />
هر دو عزیزم آرام و راحت در خانه ابدی شان به خواب رفته بودند. یک لحظه دیدم پدربزرگ برایم لبخند می زند، با فریاد گفتم: عمو ببین پدربزرگ زنده است، نمرده! تو رو خدا خاک نریزید.<br />
می خواستم پایین بروم تا بیرونش بکشم که کسانی که دورو برم بودند مانع شدند. همچنان فریاد می زدم و التماس می کردم ولی کسی به حرفهایم گوش نمی کرد.دیگر، حال خودم را نفهمیدم و قثط احساس می کردم، کسی بر صورتم می کوبد. می لرزیدم، به سختی چشم باز کردم مامان و خاله با چشمانی سرخ و متورم بالای سرم بودند.<br />
مامان- دخترم اگه همینطوری ادامه دهی تو هو از دست میری. گریه کن تا سبک شی، اینجوری داغون میشی.<br />
ولی نمی توانستم گریه کنم، انگار اشکهایم خشک شده بود.<br />
در طول هفت روز مراسم عذاداری، ساکت و خاموش در گوشه ای می نشستم و در سوگ و فراق عزیزانم می سوختم. هر کاری می کردم که مرگشان را بخودم بقبولانم نمی شد.<br />
اشتهایی به خوردن غذا نداشتم و به زور سپهر بود که چند قاشق می خوردم. وقتی شب هقت تموم شد هرچقدر اصرار کرد تا همراه آنها به تهران بازگردم قبول نکردم. خواستم تا چله بمانم. در طول چهل روز، کمتر روزی بود که زیر سرم نروم. آنقدر فشارم پایین بود که چشمانم باز نمی شد و بیشتر ساعت روز در خواب به سر می بردم، روحم به شدت افسرده وخسته بود و فقط دیدن سهند که بعد از شنیدن این حادثه به ایران آمده بود توانست کمی آرامم کند. بعد از بیست روز عذا داری سر در شانه سهند های های گریستم و کمی سبک شدم. بغضی که در گلویم مانند غده ای بود آزاد ساختم.<br />
برای مراسم چهلم دوباره سپهر و خانواده اش به همراه سها و افشین و خانواده شان به ارومیه آمدند و روز بعد همگی به تهران بازگشتیم.<br />
دو روز از باز شدن دانشگاهها می گذشت ولی من هیچ حوصله به رفتن به سر کلاس درس نداشتم. آنقدر سپهر و یاشار گفتند تا بالاخره مجبور شدم بروم. نه تنها من بلکه هیچ کس روحیه مساعدی نداشت. کخصوصا عمو و بابا، مرگ پدر و برادر شان کمرشان را شکسته بود و دل و دماغ کار کردن را نداشتند.<br />
سهند به فرانسه بازگشت تا به دانشگاه برود و ولی یاشار که خیلی دلش می خواست فوق لیسانس بگیرد مجبور شد به جای عمو و مامان در کارخانه کار کند و آنجا را اداره کند. مراسم بله بوران و نامزدی اش با یکی از همکلاسیهایش که به بازگشت سهند موکول شده بود، بهم خورد.<br />
مامان در اغلب روزها به خاطر بابا در خانه می ماند و به او رسیدگی می کرد. خلاصه آرامش زندگی همه از بین رفته بود و خنده و شادی از لبهای همه محو شده و رنگ عزا بخود گرفته بود.<br />
اولین روزی که به دانشگاه رفتم، هم کلاسی هایم بعد از فهمیدن موضوع خواستند تا روزی را تعیین کنم تا برای عرض تسلیت به من و خانواده ام به خانه ما بیایند و چون روز پنج شنبه همان هفته مجلس ترحیمی در خانه عمو محمود برگزار میشد اطلاع دادم که روز پنجشنبه بیایند.<br />
عصر روز پنجشنبه دسته ای از بچه ها به همراه تعدادی از استادها با سبد گلی آمدند و در طول مراسم فرنوش و شراره مانند خواهر دلسوزی دور و برم بودند و هوایم را داشتند. مخصوصا شراره خیلی مواظبم بود و غیر از دانشگاه، اکثر روزها به خانه ما می امد و تنهایم نمی گذاشت و همدم و مونس تنهاییم بود. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم حتی ورزش که سپهر می گفت: برای روحیه ام خوب است.<br />
همیشه در فکر بودم، چون مراسم خاک سپاری لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی شد. شبها راحت نمی توانستم بخوابم. توی خواب پدربزرگم را می دیدم که از توی قبر صدایم می کند و کمک می خواهد، لحظه ای که می خواستم به کمکش بروم از خواب می پریدم و این کابوس لحظه ای رهایم نمی کرد.<br />
تا اینکه صدای اعتراض سپهر هم بلند شد: غزال با این وضعی که تو داری از بین میری، اشتهات که کم شده، همه اش که تو فکری، شبها هم که کابوس می بینی و نمی تونی راحت بخوابی، باید پیش روانشناس بری تا کمکت کنه.<br />
-باور کن دست خودم نیست، الان سه ماهه از مرگ اونا می گذره، ولی نتونستم تو مغز خودم بگنجونم و احساس می کنم پدربزرگ زنده بوده ولی کسی کمکش نکرد.<br />
-به خاطر وابستگی که به پدربزرگ داشتی، این فکر رو می کنی. وگرنه کی می تونه عزیزش رو زنده به گور کنه.<br />
سرانجام به اصرار بیش از حد سپهر به دکتر رفتیم. دکتر بعد از کمی صحبت کردن پرسید: خانم شما حامله نیستید، چون قرص های آرام بخش به جنین ضرر داره.<br />
ناگهان به یاد آوردم که از بارداریم خبری نیست. خواستم جواب دهم که سپهر زودتر از من گفت: نخیر آقای دکتر، ایشون از قرص استفاده می کنن.<br />
زبانم قفل شد و هیچ حرفی نزدم. دکتر، چند قرص آرامش بخش برایم تجویز کرد. دور از چشم سپهر آنها را بیرون می ریختم تا حامله شدم آسیبی به بچه نرسد. کم کم غم بچه دار نشدن هم در دلم لانه کرد. شش ماه می گذشت و من جرات اینکه به دکتر بروم را نداشتم انگار کسی در درونم داد می زد و می گفت« نرو! تو هیچ وقت حامله نمیشی و آرزوی مادر شدن را به گور می بری»<br />
با خودم در حال جدال بودم. مثل دیوانه ها همیشه با خودم حرف می زدم، جای خلوت و تاریک را دوست داشتم و وقتی سپهر به خانه می آمد چراغ ها را روشن می کرد. از کارهای من عاصی شده بود ویک روز که به خانه آمد گفت: غزال چرا اینطوری می کنی؟ اگر قرار باشه با مرگ عزیزان زندگی همه بهم بریزه که همه آدمها دیوونه می شن، الان چهار ماهه که از فوت اونها می گذره، به جای اینکه باور کنی و خودتو به نبود اونها عادت بدی، هر روز بدتر میشی. عوض اینکه لباس سیاهتو از تنت در بیاری، خونه رو هم سیاه و تاریک می کنی. مگه زن عمو و مامان نگفتن از عزا دربیای، هان؟!<br />
-تو فقط بلدی ایراد بگیری و بهونه بیاری، به جای هم دردی کردن نمک رو زخمم می پاشی. اگه ناراحتت می کنم از اینجا برم.<br />
یکدفعه از کوره در رفت و با فریاد گفت: تو خیلی پررو و پر توقع هستی. دیگه چی کار باید بکنم که نکردم. کم ملاحظه تو می کنم؟ کم نازتو می کشم؟ از صبح تا عصر مثل خر کار می کنم، وقتی هم که به خونه میام باید بپزم، بشورم و جمع و جور کنم و مواظب هم باشم که خانم غذاشو بخوره، خوب استراحت کنه، خوب درساشو بخونه، کم غصه بخوره. تو دیگه چی می خوای، مگه یه نفر چقدر کشش داره.<br />
من هم با فریاد جواب دادم: چرا منت می ذاری، من که مجبورت نکردم انجام نده.<br />
با تمسخر نیشخندی زد و گفت: این هم جواب من؟ به جای دستت درد نکنه؟ گوش کن ببین چی میگم، فردا میری آرایشگاه و به سر و وضعت می رسی، وقتی اومدم خونه باید همه چیز تمیز و مرتب باشه. از این به بعد هم همه کارهارو خودت انجام میدی، فهمیدی؟ من دیگه خسته شدم.<br />
و به دنبال حرفش به اتاق خواب رفت و گفتم: اگه خرده فرمایشات جنابعالی رو انجام ندم چیکار می کنی؟<br />
بدون اینکه برگردد جواب داد: وقتی انجام دادم میبینی، فکر کردی زورم بهت نمی رسه؟ من صد نفر مثل تورو حریف ام و تشنه لب چشمه می برم و برمی گردونم.<br />
آهسته گفتم : کور خوندی.<br />
در را چنان محکم کوبید که خونه لرزید. با خودم گفتم حالا خونه تبدیل به میدون جنگ میشه! ولی هر چقدر منتظرش شدم از اتاق بیرون نیامد. در دلم گفتم« دیوونه فکر می کنه اگه صداشو بلند کنه می ترسم. سها حق داشت بگه غریبه هیچ وقت حرف آدمو نمی فهمه. اگه این بیشعورتابستان ادا در نمی آورد، حداقل قبل از مرگشون چند روزی پیش اشون بودم.»<br />
ساعت یازده و نیم بود. بدون اینکه شام بخوریم او خودش را در اتاق حبس کرده بود و من هم سرگردان قدم می زدم. چون خسته بودم رفتم و برای خودم بالش و پتو آوردم و روی کاناپه دراز کشیدم ولی چون لباس خواب تنم نبود خوابم نمی برد. برای همین مجبور شدم به اتاق خواب بروم وقتی داخل اتاق رفتم دیدم همانطور با لباس بیرون روی تخت دراز کشیده و چشمانش بسته است. با صدای افتادن ادکلن روی میز آرایش چشم باز کرد. بعد از عوض کردن لباس بیرون آمدم و دو تا آرامش بخش خوردم تا راحت بخوابم، با خودم گفتم « گور پدر بچه! مگه این عاشقه سینه چاک چه گلی به سرم زده که بچه اش بزنه، اونهم اگه شازده پسر باشه.» تا اینکه به زور آرام بخش خوابم برد.<br />
صبح وقتی بیدار شدم دیدم بدون اینکه من را بلند کند بیرون رفته است. چون دیرم شده بود با عجله حاضر شدم و خودم را به دانشگاه رساندم. استاد سر کلاس بود اجازه گرفتم و وارد شدم. کنار دست شراره نشستم که پرسید: چرا دیر کردی، باز که کشتیهات غرق شده.<br />
-بعدا بهت میگم.<br />
چون اعصابم خرد شده بود از حرفهای استاد چیزی نمی فهمیدم. فکر زندگی، بد جوری کلافه ام کرده بود. زندگی ای که پر از ترس و استرس بود، دو سال که به ترس از دختر دار شدن تلف شده بود و امسال هم که با کرگ عمو و پدر بزرگ و حامله نشدنم به آنها اضافه شده بود. احساس یاس، ناامیدی، پوچی و بیهودگی می کردم. چرا باید ازدواج می کردم تا به این روز بیافتم و خودم را گرفتار کنم. آنقدر پریشان و سرگردان بودم که متوجه رفتن استاد نشدم و وقتی ضربه ای به پشتم خورد از جا پریدم. شراره و فرنوش متعجب نگاهم می کردند و فرنوش پرسید: غزال کجا سیر می کنی؟ هی صدات می کنیم، انگار نه انگار که اینجایی، آخه چی شده که اینقدر پریشانی.<br />
وقتی ماجرای شب قبل را برایشان تعریف کردم شراره گفت: بی خیال، این مردا،اونقدر ارزش ندارن که بخاطرشون غمبرک بزنی. زیاد که بهشون رو بدی سوارت میشن.<br />
فرنوش- شراره این حرفا چیه که میزنی. خوب شوهرش حق داره چون که غزال با مرده فرق نداره یعنی مرده متحرکه. ببین اون چقدر زنش رو دوست داره که از ناراحتیش عذاب می کشه.<br />
شراره با اخم جواب داد: فرنوش این عقاید و فلسفه هاتو بذار کنار، مردا تا وقتی که زناشون شاد و سرحال هستند عاشق شونن ولی وقتی که بلایی سرشون بیاد و ناراحتی داشته باشن می اندازنشون دور. اصلا می دونی چیه؟ غزال اگه به حرفش گوش کنی فکر می کنه ازش ترسیدی. اونوقت سوارت میشه . از فردا هی چپ و راست بهت دستور می ده.<br />
حق با شراره بود اگه به حرفهایش گوش می دادم از فردا کارم ساخته بود نباید کوتاه می آمدم، بعد از ظهر وقتی از کلاس بیرون آمدم اونقدر حواسم پرت بود که با سرعت زیادی رانندگی می کردم و توجهی به جلو و اطرافم نداشتم. تا اینکه صدای برخورد چیزی به گوشم رسید و سپس ماشین از حرکت ایستاد. یک آن به خودم آمدم و دیدم با یک تاکسی تصادف وحشتناکی کرده ام. به ناچار پیاده شدم. راننده مرد مسنی بود که از عصبانیت داد و بیداد راه انداخته بود. چون مقصر بودم ساکت نگاهش می کردم. راننده بیچاره وقتی دید به ماشین تکیه دادم و حرفی نمی زنم با ملایمت گفت: خواهرم تو که حواست سر جاش نیست چرا رانندگی می کنه. اگه زبونم لال می زدی و یکی رو می کشتی چی؟<br />
چون حوصله جر و بحث با افسر را نداشتم کارت شرکت و گواهینامه ام را درآوردم و گفتم: آقا ببخشید حق با شماست و من باید خسارتتون رو بدم، بیا اینا رو بگیر و برو از شوهرم هر چی خسارت داری بگیر. من حوصله افسر مفسرو ندارم.<br />
راننده به صورتم زل زده بود که گفتم: آقا اگه فکر می کنی دروغ میگم بیا اینم کارت ماشین ما.<br />
راننده سرش را تکان داد و گفت: نه خواهر احتیاجی نیست. فقط از این تعجب کردم که آدمای پول دار تا اینکه تصادف می کنن هر چقدر هم که مقصر باشن داد وبیداد راه می اندازن تا شاید کمتر پول از تو جیبشون دربیاد و تا می تونن به ما فقیر، بیچاره ها ظلم می کنن، ما هم که باید از نون شب زن و بچه مون بزنیم و خرج ماشینمون کنیم تا بتونیم یه لقمه نون بخور و نمیری پیدا کنیم.<br />
دلم بحالش سوخت و برای همین شماره موبایل سپهر را گرفتم و جواب داد «الو» به سردی سلام کردم و گفتم: آقای مهندس من با یه تاکسی تصادف کردم و الان راننده اش میاد اونجا، لطفا کارشو زودتر راه بنداز.<br />
با نگرانی گفت: برای خودت که اتفاقی نیافتاده، زخمی که نشدی؟<br />
با تمسخر گفتم: نه متاسفانه طوریم نشده که شما به آرزوتون برسید و از دستم خلاص بشین.<br />
-خیلی برات متاسفم.<br />
و تلفن را قطع کرد. این کارش بیتر عصبانیم کرد. راننده لبخندی زد و گفت: با شوهرتون دعوا کردین؟ خانم قدر این روزا رو بدونین چون زمان هیچ وقت به عقب برنمی گرده تا برای جبران اشتباهات وقت باشه.<br />
جوابش را ندادم و به سمت ماشین ام رفتم، جلوی ماشین حسابی خراب شده بود و خسارت زیادی دیده بود. با خودم گفتم « فدای سرم، چشمش کور و دند ش نرم، زحمت می کشه و می بره مثل روز اولش می کنه»<br />
و سوار ماشین شدم و به راه افتادم. بین راه چون دلم از گرسنگی ضعف می رفت، ساندویچی گرفتم و با اشتها خوردم. وقتی به خانه رسیدم لباسهایم را گوشه ای پرت کردم و روی تخت ولو شدم. فکر و خیال دست از سرم برنمی داشت، احساس می کردم واقعا دیوانه شدم، از همه چیز متنفر بودم. از زندگی، از سپهر، از بچه! از همه چیز حالم بهم می خورد.<br />
وقتی سپهر به خانه آمد با دیدن سر و وضع من و خانه عصبانی شد و گفت: مگه نگفته بودم که به آرایشگاه بری؟ این چه وضعیه که برای خودت درست کردی. اصلا منظورت از این کارا چیه اگه از من سیر شدی راحت بگو، چرا دیگه اینقدر عذابم می دی.<br />
-تو منو عذاب می دی یا من، تو رو؟ این تویی که دنبال بهانه هستی.<br />
-این خیلی مسخره است، دقیقا دو سال و نیمه که اخلاقت عوض شده سر هر چیز کوچک بهونه می گیری و دعوا می کنی. حالا هم که مثل جزامی از من فرار می کنی. نه دوست داری جایی بری نه کسی بیاد من دیگه خسته شدم. دیگه به گلوم رسیده. یا باید خودتو اصلاح کنی و دست از این کارات برداری یا مجبورم خودم اصلاحت کنم.<br />
گوش کن برای بار دوم میگم، برای بار دوم میگم باید به سرو وضعت برسی مثل همه زنا. دیگه هم حق نداری قرص بخوری چون من دلم بچه می خواد شاید تا صد سال دیگه دلت بچه نخواد. من که نمی تونم به خاطر سرکار خانم سکوت کنم و همه خواستهامو دفن کنم.<br />
یکدفعه حس کردم از اوج قله به پایین پرت شدم و با ناامیدی پرسیدم: اگه من بچه نخوام یعنی بچه دار نشم، چی کار می کنی؟<br />
خیلی راحت جواب داد: خیلی ساده اس، می رم یه زن دیگه میگیرم. تو هر کاری خواستی بکن اونقدر تو سیاهی خودتو غرق کن تا خفه بشی.<br />
در این اثنا زنگ در زده شد و مجال جر و بحث دیگر را نداد. سپهر رفت و جواب داد. و لحظه ای بعد به اتاق آمد و گفت: خانم لطفا تشریف بیارین بیرون، شراره خانم تشریف آوردن، مستاصل و درمانده بلند شدم و پیش شراره رفتم. شراره آهسته پرسید: باز هم دعواتون شده، آره؟ عیب نداره، این دعواها نمک زندگیه!<br />
ریشخندی زدم و گفتم: آره اون هم چه نمکی، اونقدر زیاده قابل خوردن نیست.<br />
در آن لحظه سپهر سینی به دست وارد سالن شد و گفت: ببخشید که خونه کمی ریخت و پاشه، آخه غزال این روزا یه خورده بی حاله من هم که وقت کمک رو ندارم.<br />
شراره- اتفاقا بریا همین مزاحمتون شدم. صبح دیدم غزال جون حوصله نداره گفتم یه سری بهش بزنم. وگرنه قرار بود برم تولد یکی از دوستام، دیدم سر زدن به غزال واجبتره. برای همین از نیمه راه برگشتم.<br />
نگاهی به سر و وضعش انداختم. با صورت آرایش کرده، مرتب بود. ولی حیف که بخاطر من از تولد گذشته بود.<br />
سپهر نگاه قدرشناسانه ای کرد و گفت: ممنون که زحمت کشیدین و اومدین. پس باید امشب رو به ما افتخار بدید و شما را مهمون ما باشین.<br />
شراره قری به گردنش داد و با من و من گفت: نه باعث زحمت تون میشم.<br />
-نه چه زحمتی! ما که بیشتر روزا حاضری می خوریم، امشب هم روش. چه اشکالی داره یه شب دیگه هم مهمون جیب آقای مهندس و رستوران باشیم.<br />
سپهر سرش را پایین انداخت و حرفی نزد. شراره گفت: پس امشب، شام با من. چون غذای خونگی یه لطف دیگه ای داره.<br />
و بلافاصله بلند شد و مانتواش را درآورد که گفتم: نه شراره جون زحمت نکش، بیشتر از این دیگه شرمنده ام نکن.<br />
ابرو درهم کشید و گفت: این حرفا چیه؟ دوستی به درد همچین روزهایی می خوره. دوستی که نباید فقط برای روزهای خوشی باشه.<br />
شراره دامن کوتاه با تاپ پوشیده بود. بعد از درآوردن مانتو یکراست به آشپزخانه رفت و پیش بند را بست و شروع به کار کرد، میخواستم کمکش کنم که گفت: لازم نکرده، تو برو پیش شوهرت بشین. من همه کارها رو انجام میدم.<br />
خنده ای کردم و گفتم: شراره جون دیگه بیشتر از این شرمنده ام نکن.<br />
در آشپزخانه با هم کار می کردیم که سپهر هم به جمع ما پیوست و گفت: شراره خانم شما خوش قدم بودین، چون امروز بعد از چند ماه، خنده غزال رو دیدم.<br />
شراره- اولا منو شراره صدا کنید، ثانیا اگه مزاحم نیستم از فردا هر روز میام تا خنده اش رو ببینید.<br />
سپهر- خواهش می کنم، چه مزاحمتی؟ خونه خودتونه، هر وقت خواستین تشریف بیارین.<br />
سپهر از آشپزخانه بیرون رفت و ما را تنها کذاشت. شراره شوخی می کرد و سربه سرم می گذاشت و باعث خنده ام میشد. شراره شام را آماده کرد و من هم آشپزخانه را مرتب کردم. بعد از چیدن میز سپهر را صدا کردیم. وقتی چشمش به غذا افتاد گفت: آفرین! چه زود آماده کردی باید خوش مزه باشه.<br />
شراره- باید خورد و قضاوت کرد.<br />
-از بوش که مشخصه خوشمزه است.<br />
من و سپهر هر قاشقی که می خوردیم از شراره تشکر می کردیم. واقعا دست پختش حرف نداشت. یک دفعه به یاد تولد افتدم و پرسیدم: راستی شراره کادوت رو بیار باز کن ببینیم چیه، شاید به دردمون خورد.<br />
شراره خنده کنان بلند شد و رفت و کادو را از سالن آورد و گفت:<br />
اول باید قول بدید که مسخره ام نکنید تا باز کنم.<br />
-چرا باید مسخره کنیم، کادو هر چی باشه خوبه،به قول معروف هر چه از دوست رسد نیکوست.<br />
وقتی کادو را باز کرد از تعجب دهانم باز ماند. پرسیدم: عروسک زشت، این هم شد کادو؟<br />
با اخم گفت: به من گفته بودی تعجب نمی کنی؟ حالا چرا اینجوری نگام می کنی. رزیتا دوستم عاشق این کادوهاست.<br />
هر چند زیاد جا خورده بودم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:<br />
فقط یه کم تعجب کردم. به هر حال سلیقه ها متفاوته. نگه دار هر وقت دیدیش بهش بده.<br />
سپهر که از قیافه اش پیدا بود خیلی خوشحال شده است گفت: اتفاقا کادوی شما خیلی هم عالیه!من فکر می کردم این نوع هدیه ها مختص اروپا است ولی انگار ایران هم مده. حالا نمی شه امشب بخ جای دوستتون این کادو رو من بگیرم.<br />
شراره- قابل شما رو نداره.</p>
<p>سپهر- ممنونم، ایشاا&#8230;. که مبارک دوستتون باشه.<br />
خودم را خیلی کنترل کردم تا جلوی شراره چیزی نگویم. آخه این هم شد کادو برای دختری که بیست و چند سالشه.<br />
آن دو سرشان به صحبت گرم بود ولی من از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. شراره که انگار از تعریف سپهر خوشش آمده بود مدام داشت صحبت می کرد. انگار چندین ساله همدیگرو می شناسن.<br />
ساعت از دوازده گذشته بود ولی شراره خیال رفتن نداشت. برای اینکه از این برزخ خلاص شوم رو به سپهر گفتم: من سرم درد می کنه میرم تا بخوابم.<br />
شراره که اوضاع را اینطور دید گفت: پس با اجازتون من هم میرم دیروقته و خیابونا خلوته. بهتره زودتر برم خونه.<br />
در دلم گفتم« پس زودتر برو تا ما هم به استراحتمون برسیم»<br />
سپهر از فرصت استفاده کرد و حرف بی ربطی به شراره گفت: هر چقدر آدم آزاد باشه دنبال بعضی کارها نمیره ولی وقتی امر و نهی کنن حریصتر میشه.<br />
با تمسخر جواب دادم: بله آقای مهندس، فرمایش شما کاملا صحیحه!<br />
و به دنبال حرفم به طرف گوشی رفتم و به آژانس زنگ زدم تا مبادا مجبور به بردن شراره باشیم. بعد از رفتن شراره که انگار مستی از سر سپهر پریده بود گفت: آخر لجبازی همینه غزال خانم.<br />
جوابش را ندادم چون سرم به شدت درد می کرد و در حال انفجار بود، تحمل بگو و مگو را نداشتم.<br />
صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم، خواب آلود جواب دادم. پشت خط زن عمو بود و می خواست هر چه زودتر آماده شوم تا با مامان به دنبالم بیایند و با هم به آرایشگاه برویم. فهمیدم سپهر پیش مامان گله کرده و یا به قول مامان درد و دل کرده است. برخلاف سپهر من عادت نداشتم با کسی درد و دل کنم و همه حرفهایم را خودم می ریختم.<br />
وقتی آمدند زن عمو اول خواست تا لباس سیاهم را عوض کنم. چون احترام خاصی به او قایل بدم برخلاف میل ام بلوز رنگی به تن کردم.. سپس همراه هم به آرایشگاه رفتیم. چون شش ماه از این ماجرا می گذشت عمه پونه و زن عمو از عمه خواسته بودند تا از عزا در بیان. فقط کتی سه ماه پیش به خاطر پدرام اصلاح کرده بود. چون پدرام به این مسائل اعتقاد نداشت و می گفت با نامرتب بودن و مو بلند کردن چیزی عاید امواتمون نمیشه، بلکه با خیرات کردن و سایر کارهای خیر، به روح اونا باید احترام گذاشت. بعد از اصلاح خواستم تا کمی موهایم را کوتاه کند.<br />
مامان- غزال اگه موهاتو هم رنگ کنی حسابی تغییر می کنی. اینطوری هم روحیه خودت بهتر میشه و هم سپهر خوشحال میشه.<br />
به یاد شب قبل افتادم که چطور با شراره خوش و بش می کرد. خیلی عادی برای اینکه مامان بویی نبرد گفتم: نه الان زوده، بزار دو سه سال هم بگذره بعد.<br />
مامان- پیرزن، مرغ تو هم مثل بابات یه پا داره. وقتی شوهرت دوست داره باید این کارو بکنی.<br />
-پس آقا سپهر دستور داده و شما حامل پیغام هستین؟<br />
مامان- با تو که نمی شه دو کلمه حرف حساب زد.<br />
ظهر وقتی به خانه آمدیم چون پنج شنبه بود بابا زودتر به خانه آمده بود و با دیدن ما اشک در چشمانش جمع شد و گفت: خدا روح همه اموات رو شاد کنه. روح آقا جون و خان داداش روهم.. ولی خودمونیم حسابی سفید شدین و برق می زنین. مخصوصا این دختر دردونه و بداخلاق که به تازگی بداخلاقتر هم شده.<br />
حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم. چند دقیقه بعد سپهر هم آمد و با دیدنمان سوتی کشید و گفت: به به، شما مادر و دختر چقدر تغییر کردین و خوشگل شدین.<br />
مامان تشکر کرد ولی من جوابی ندادم. وقتی مامان در گوش سپهر چیزی گفت فهمیدم در مورد رنگ کردن موهایم با او حرف می زند. حدسم درست بود چون سپهر با صدای بلندی جواب داد:<br />
می دونم خیلی لجباز و یک دنده است. اگه بگه مرغ یه پا داره یعنی یه پا داره و بس. حالا جای شکرش باقیه که موهاشو مرتب کرد.<br />
من سکوت کرده بودم. او آمد جلو و آهسته گفت: قهر کردی که محلم نمی ذاری؟ یا زبونتو موش خورده که نمی تونی حرف بزنی.<br />
به زور دهانم را باز کردم و زبانم را نشانش دادم.<br />
-خوب الحمدالله که زبون به اون درازی هنوز سرجاشه.<br />
بعد انگار می خواست چیزی بگه که از حضور ساناز و بقیه خجالت کشید.<br />
به شوخی گفت: ساناز چرا هنوز نخوابیدی؟<br />
ساناز- ببخشید چون هنوز خوابم نمی یاد و تازه سر شبه.<br />
سپهر- اما من فکر می کردم که دیر وقته و بچه ها تا الان باید خوابیده باشن!<br />
ساناز بهش برخورد و با ناراحتی گفت: دست شما درد نکنه ما این همه بچه بودیم و خودمون خبر نداشتیم.<br />
روز، روز بسیار خوبی بود چون تمام غصه هایم را فراموش کرده بودم و دوباره خنده روی لبهایم آمده بود. عصر سپهر گفت: غزال چند وقته بیرون نرفتیم، اگه موافق باشی شام بریم بیرون تا نفسی تازه کنیم.<br />
اگه تو هم موافق باشی با فرید و افشین اینا بریم که تنهایی نمی چسبه.<br />
با خوشحالی جواب داد: البته که موافق ام، عزیز دلم.<br />
دستم را در دستش گرفت و به گرمی فشار داد و گفت: تو همه چیز منی، اگه یه وقتهایی باهات دعوا می کنم و یا حرفی می زنم، به خاطر اینه که خیلی خیلی دوست دارم و نمی تونم ناراحتی تو تحمل کنم.<br />
از آن روز به بعد کمی رفتارم با سپهر تغییر کرده بود ولی باز هم غم و غصه بچه دار نشدن، همچنان به دلم چنگ می انداخت و عذابم میداد و روح و روانم را آزرده می کرد. وقتی فکر می کردم به خاطر بچه وجود کس دیگه ای رو باید تو زندگیم تحمل کنم، زندگی برایم زجر آورتر می شد. دل کندن از سپهر و یا تقسیم کردن مهر و محبت او با کس دیگه ای که همانند زهری آرام آرام در شریانهایم تزریق میشد و من جرات بیان کردن مشکل ام را هم نداشتم. دیگر آن غزال سابق نبودم که خنده از روی لبهایم محو نمی شد و هر روز آرامتر و افسرده تر میشدم، مخصوصا بعد از پایان ترم، سپهر برای حامله شدنم پافشاری می کرد.<br />
ترس و دلهره تمام وجودم را دربرگرفته بود و نمی تونستم بهش بگویم خودم هم می خواهم ولی این خواست خداست که نمی خواهد.<br />
کم کم اطرافیانم هم متوجه افسردگیم شده بودند. عمو محمود بیشتر از همه نگرانم بود و هر روز مرا از این دکتر به آن دکتر می برد. ولی هیچ سودی نداشت و درد و رنج از من آدمی گوشه گیر و منزوی ساخته بود. مایوس و ناامید به خانه و زندگیم می رسیدم. زندگی که بی روح و خسته کننده شده بود.<br />
یک جمعه طبق معمول به خانه عمو سعید رفتیم بعد از ما سها و افشین و بابک هم آمدند، دقایقی از آمدنشان می گذشت که سها گفت: غزال پاشو بریم حیاط درختا شکوفه دادن وحیاط رنگ دیگه ای به خودش گرفته و قشنگ شده.<br />
مثل کودکی مطیع به دنبالش راه افتادم. کمی که قدم زدیم زیر یکی از درختان سیب که پر از شکوفه بود نشستیم.<br />
سها-غزال تو چت شده، از چی ناراحتی؟ چی تورو رنج میده که هر روز افسرده تر می شی و آب میری. غمی که تو چشمات لونه کرده داد می زنه که مشکل داری. لپهای سرخت که مثل انار بود تبدیل شده به استخوان. اگه به خاطر عمو و پدربزرگته که باید بگم با عذاب کشیدن تو روح اونا هم عذاب می کشه! یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟<br />
سرم را به علامته منفی تکان دادم که گفت: قصدم فضولی کردن نیست و می خوام کمکت کنم چون تو هم بهترین دوست منی و هم زن داداشم. اگه بچه دار بشی همه چیز رو فراموش می کنی و سرت گرم میشه.<br />
خنده تلخی کردم وگفتم: حق با توئه.<br />
دیگر حرفی نزدم چون بغض سد راه گلویم شده بود و نمی خواستم صدای شکسته شدنم را کسی بشنود. بعضی موقع خنده تلخ از گریه غم انگیز است و این من بودم که کارم از گریه گذشته بود و می خندیدم.<br />
در این آشفته بازار رفت و آمدهای مکرر شراره امانم را بریده بود ولی هر کاری می کردم نمی توانستم جوابش کنم. چون رفتار مشکوکی ندیده بودم که بهانه ای بترشم و از طرفی هم فرنوش زمزمه می کرد که پای شراره را خونه ام ببرم. آخر یک روز عصبانی شدم و گفتم: فرنوش تو روخدا من ومن نکن و اگه چیزی می دونی رک و پوست کنده بگو تا خیال هر دومون راحت شه.<br />
فرنوش درمانده جواب داد: قول میدی خودتو کنترل کنی و تا مطمئن نشدی کاری نکنی.<br />
-آره، آره.<br />
-من فکر می کنم رابطه ای بین شراره و شوهرت باشه! چون سه چهار بار بچه ها اونا را بیرون با هم دیدن.<br />
یک دفعه احساس کردم قلبم از حرکت ایستاده. به سختی جواب دادم: نمی دونی کجا، یعنی کی با هم دیدنشون؟<br />
با آدرسی که فرنوش داد دیدم حوالی شرکت با هم بودند. فهمیدم سپهر حواسش جای دیگری است که به من توجهی ندارد، و بعضی شبها هم دیر به خانه می آمد و کار را بهانه می کرد با هم به گشت و گذار می رفتند. هنوز چیزی نشده، سراغ یکی دیگر رفته بود وای به روزی که می فهمید من قادر به مادر شدن نیستم و نمی توانم او را به آرزویش برسانم! خدایا چقدر احمق بودم که با دستهای خودم پای زن دیگری را به خانه ام باز کردم. باید هرطوری بود غافلگیرشان می کردم. با صدای فرنوش به خودم آمدم که گفت: غزال جان منو ببخش که تو این اوضاع و احوال که حالت خوب نیست این موضوع را بهت گفتم. راستش دلم طاقت نمی آورد که بهت اطلاع ندم. تو نباید بذاری این هرزه زندگیتو بهم بزنه. از اول سال که آقای زمانی رو دیده منظورم بعد از مراسم ختمه چشمش دنبال اون بود چون همش می گفت غزال عجب شوهر خوشگل و خوش تیپی داره. البته خودت هم مقصری. چقدر بهت گفتم با این دختره دوست نشو، دختر خوبی نیست، گوش نکردی. اینجور آدما همیشه دنبال فرصت می گردن، که به خاطر جیب و نفس خودشون، یکی دیگه رو بدبخت کنن.<br />
حرفهای فرنوش، همانند زنگ خطر در گوشم صدا می کرد تا از خواب غفلت بیدار شوم. بعد از پایان کلاس برای اینکه سر و گوشی آب دهم پیش بهناز رفتم. بهناز با دیدنم متعجب پرسید: آفتاب از کدوم طرف دراومده، چون سابقه نداشت تو این وقت روز اونهم خبر نداده اینجا بیایی.<br />
-اگه ناراحت شدی برگردم اومدم حالتو بپرسم.<br />
-نه دیونه چرا ناراحت بشم. خیلی هم خوشحال شدم. فقط کمی نگران شدم که مبادا اتفاقی افتاده.<br />
-شاید هم.<br />
-مرض گرفته تو که منو جون به لب کردی. بگو چی شده، زود باش.<br />
-چقدر سئوال پیچم می کنی، شوخی کردم.<br />
به سر و صدای ما مهرداد که خوابیده بود، بیدار شد و از اتاقش بیرون آمد. با دیدنم خندان بسویم دوید و گفت: سلام خاله جون، دلم برات تنگ شده بود.<br />
بغلش کردم و بوسیدم و گفتم: منم دلم تنگ شده بود عزیزم، برای همین اومدم تا ببینمت.<br />
مهرداد- برای شکلات خریدی؟<br />
-آخ ببخشید یادم رفت، بیا بریم بخریم و زود برگردیم.<br />
آنقدرهول و دستپاچه شده بودم که یادم رفته بود برای طفلکی شکلات بخرم. بی توجه به بهناز که می گفت: مهرداد خاله رو اذیت نکن. بغلش کردم و با هم به بیرون رفتیم و بعد از خریدن چند بسته شکلات دوباره به خانه برگشتیم. تا آمدن فرید دل تو دلم نبود و بیشتر حرفهای بهناز را نمی فهمیدم. عصر وقتی فرید به خانه آمد از دیدنم تعجب کرد و پرسید: چه عجب خانم مهندس. خونه فقیر فقرا رو مزین کردین. قابل دونستن. اگه می دونستم تشریف میارین گوسفندی زیر پاتون قربونی می کردم.<br />
با طعنه گفتم: اومدم همکاریتو با خانم مهندس جدید تبریک بگم.<br />
درست به هدف زده بودم چون فرید ساکت شد و خیره نگاهم کرد. و این بهناز بود که پرسید: منظورت چیه، مگه کارمند جدید استخدام کردند.<br />
-از شوهرت بپرس، اون محرم راز دوستشه و همین که اونجا کار می کنه.<br />
بهناز نگاهی به من کرد و سپس رو فرید پرسید: فرید چی شده. من می گم غزال بی خودی راه گم کرده، پس بگو خبری شده.<br />
فرید سرش را پایین انداخت و جواب داد: من چیزی نمی دونم.<br />
در میان حرفش دویدم و گفتم: نمی دونی یا نمی خوای بگی؟ بله باید هم طرفداری دوستتو بکنی. هر چی باشه اون به تو از من نزدیکتره. ولی عیبی نداره ما هم خدایی داریم.<br />
بهناز- غزال واضح تر حرف بزن تا من هم بفهمم، منظورت کیه؟<br />
-دوست و همکلاسیه عزیز بنده، شراره خانم، معشوقه آقای سپهر زمانی، حالا فهمیدی؟<br />
بهناز با چشمان از حدقه درآمده نگاهم کرد وگفت: نه باور نمی کنم، غزال شوخی می کنی همچین چیزی امکان نداره<br />
سپس رو به فرید گفت: آره فرید؟ چرا ساکتی بگو دروغه.<br />
__________________</p>
<p>فرید- من تنها چیزی که می دونم اینه که این شراره خانم چند بار اومده شرکت و با سپهر رفتن بیرون. و هر وقت اعتراض کردم سپهر گفته غزال خبر داره چون وقتی غزال خونه است میاد. و در ضمن یه جز یک دوستی ساده هیچ چیز بین ما نیست. ولی غزال این وسط تو هم مقصری، اول اینکه چرا اجازه میدی همچین آدمی به خونت رفت و آمد کنه و دوم اینکه از وقتی که پدربزرگت و عموت مردن تو از زندگی دست کشیدی. کو اون غزالی که صدای خنده هاش تا هفت آسمون می رفت. همیشه آشفته و پریشونی، غمگین و افسرده و دوا درمون دکتر هم که فایده ای نداشت. یه نگاهی تو آینه به خودت بنداز مثل میت شدی. ببخشید که این حرف رو می زنم ولی مجبورم کردی. مردی که آتشی مزاجه و قبل از ازدواجش شبی را با چند زن به سحر می رسونده، حالا بی توجهی زنش رو ببینه، حتما دنبال یکی دیگه مثل شراره میره. هر چند من فکر نمی کنم رابطه ای بین اون دوتا وجود داشته باشه ولی اگه اینطور هم باشه، مقصر خودتی که این وضع رو به وجود آوردی و از این به بعد باید چشم و گوشت را خوب باز کنی تا زندگیت تباه نشه.<br />
از ناعلاجی و درماندگی به گریه افتادم چون دیر یا زود سپهر را از دست می دادم. وقتی می فهمید من قادر به باردار شدن نیستم یکی دیگر را می گرفت. پس قبل از اینکه در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرم خودم باید می رفتم و میدون را برای رقیب باید خالی می کردم. به قول معروف با عزت و احترام دنبال بدبختی خودم می رفتم. چون تحمل دیدن رقیب یا بهتره بگم هوو را نداشتم. بیچاره بهناز هم پای من گریه می کرد و دلداریم می داد. ولی مگر روح آزرده و خسته من آرام میشد. چون بیش از یکسال منتظر بچه بودم.<br />
وقتی حسابی عقده دلم را خالی کردم رو به فرید گفتم: فعلا تو در این مورد به سپهر حرفی نزن تا ببینم عاقبت این دلدادگی به کجا می رسه.<br />
بهناز- جلوی ضرر رو از هر کجا بگیری منفعته. ولی غزال به عنوان دوست دارم بهت نصیحت می کنم که زود دست به کار شی، چون بچه سر هردوتونو گرم می کنه. ببین چقدر سر ما رو گرم کرده که می خوایم یکی دیگه اضافه کنیم.<br />
در دلم گفتم« خدایا چقدر خوب می شد یکی هم به ما میدادی تا زندگیمون از هم نمی پاشید»<br />
و بعد رو به مهرداد که در حال بازی کردن بود کردم و گفتم: بیچاره مهرداد، پس قراره سرش هوو بیاد. ولی بهناز زود نیست. چجوری می خوای دو تا بچه کوچیک رو بزرگ کنی.<br />
بهناز- چون سخته می خوام تا انرژی دارم یکی دیگه بیارم و هر دوشونو با هم بزرگ کنم و یکدفعه راحت شوم.<br />
-حالا دوست داری این یکی پسر باشه یا دختر؟<br />
فرید به جای بهناز گفت: هیچ فرقی نداره، فقط سالم باشن کافیه.<br />
نگاه غمگینم را به فرید دوختم و گفتم: ولی سپهر فقط پسر دوست داره. می گه اگه دختر باشه میدیم خاله بزرگ کنه.<br />
فرید خندید و گفت: دختر تو چقدر ساده ای، خواسته سربه سرت بزاره.<br />
-حق داری بخندی، ولی باور کن جدی میگه. چون نه یک بار بلکه دهها بار اینو گفته! حتی یه بار بهش گفتم شاید هیچ وقت خدا به ما پسر نداد، اونوقت چیکار می کنی. خیلی راحت جوابم را داد که میرم یه زن دیگه می گیرم تا برام پسر بیاره و نسلم منقرض نشه.<br />
فرید و بهناز متحیر به دهانم چشم دوخته بودند. فرید آب دهانش را قورت داد و گفت: چی بگم، نکنه دیوونه شده. مثل آدمهای امل حرف میزنه. ناسلامتی تحصیل کرده و اروپائیه.<br />
بهناز- پس برای همین بچه نمی خوای. من فکر می کردم دوست نداری.<br />
یک دفعه با دیدن ساعت یادم افتاد به سپهر اطلاع ندادم کجا هستم. بلند شدم که بهناز گفت: کجا؟<br />
دیگه باید برم، چون سپهر خبر نداره اینجا هستم.<br />
فرید- زنگ می زنیم اونم میاد و دور هم یه لقمه نون و پنیر می خوریم.<br />
-نه حوصله شو ندارم، زودتر برم تا همه خبر دار نشدن.<br />
هر چقدر اصرار کردند بمانم قبول نکردم، از شانس بد، خیابانها ترافیک بود و تا خانه برسم ده ونیم شده بود. وقتی از در تو رفتم، سپهر مضطرب و برافروخته پرسید: تا حالا کجا بودی، اون زهرمار رو چرا خاموش کردی؟<br />
چون دنبال بهانه می گشتم تا عقده دلم را خالی کنم، خونسرد جوابی دادم: دنبال الواطی، خوش گذرونی! رفته بودم با دوست پسرام حال کنم.<br />
چنان کشیده ای به صورتم زد که برق از چشمانم پرید. اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشتم. به صورتش خیره شدم از عصبانیت تن و بدنم می لرزید، ولی باز خودم را نباختم و ادامه دادم: چیه به غیرتت برخورد؟ چطور برای تو خوبه ولی نوبت من که می رسه غیرتی میشی و مثل حیوون می مونی. چی شد اون شعارها که میدادی، هان؟! تازه اول کاره از این به بعد هر شب میرم چه عیبی داره، من هم مثل بعضی آدمها کار کنم، کار کردن که عیب نیست. درست مثل جنابعالی که اغلب شبها تا دیر وقت کار می کنی</p>
<p>فریاد کشید و گفت: خفه شو! اون روی سگ منو بالا نیار. حالم از زن و زندگی بهم می خوره دیگه خسته شدم.<br />
-از زن نه، از من حالت بهم می خوره، اتفاقا منم دیگه خسته شدم. در ضمن این تو بودی که شعار میدادی که عاشقم هستی و بدون من می میری. حالا که خسته شدی برای همیشه از زندگیت بیرون می رم تا با خیال آسوده هرغلطی که خواستی بکنی.<br />
و به سمت در رفتم که از پشت بازویم را گرفت و گفت: هنوز اونقدرها هم بزرگ نشدی، یعنی بی صاحب نشدی که سرتو بندازی و بری فعلا اختیارت دست منه.<br />
زنگ تلفن به بحثمان خاتمه بخشید، پشت خط بابا بود به محض شنیدن صدایم گفت: دخترم تا الان کجا بودی، موبایلت چرا خاموشه، همه نگرانت شدن تا تمام بیمارستان ها رو زیر پا گذاشتیم.<br />
-معذرت می خوام که نگرانتون کردم رفته بودم خونه بهناز اینا، سرگرم صحبت بودیم و یادم رفت زنگ بزنم. در ضمن شارژ موبایلم هم تموم شده بود.<br />
بابا- پس یه زنگ به یاشار و سیا و محمود و سعید بزن، چون دربدر دنبالت می گردن.<br />
اول به عمو سعید اطلاع دادم، سپس به عمو محمود. مشغول صحبت بودم که زنگ در هم به صدا درآمد، از طرز حرف زدن سپهر فهمیدم یاشار و سیا وش هستن. بلافاصله از عمو خداحافظی کردم و به طرف آیفون رفتم و گوشی را از دست سپهر گرفتم و به خانه دعوتشان کردم. یعد از خیلی خواهش و تمنا بالا آمدند. سیا برای اولین بار به خانه ما پا می گذاشت برخلاف انتظارم سپهر که همیشه به سردی با سیا برخورد می کرد، خیلی گرم تحویل اش گرفت.<br />
-ببخشید که باعث دردسر شدم و این وقت شب تو خیابونا سرگردانین.<br />
یاشار- چه زحمتی، وظیفه است. حالا کجا بودی؟<br />
-پیش بهناز.<br />
سیا- خدا رو شکر که سلامتی و در ضمن ببخشید که دست خالی و بدون گل و شیرینی آمدم.<br />
لبخندی زدم و گفتم: تو خودت گلی دیگه گل رو می خوای چیکار.<br />
سپهر زیر چشمی چپ چپ نگاهم می کرد و سیاوش که راضی به نظر می رسید لبخندی زد. چون در این چهار سال همیشه جروبحث داشتیم و زیاد تحویل اش نمی گرفتم.<br />
بعد از خوردن چای، چون دیروقت بود خداحافظی کردند و رفتند، سپهر هم برای بدرقه پایین رفت.<br />
من هم به اتاق خواب رفتم تا هر چه زودتر بخوابم، دقایقی بعد سپهر آمد و کنارم دراز کشید و در حالی که صورتم را با دستش نوازش می کرد گفت: معذرت می خوام که زدمت&#8230;. حرفشو قطع کردم و گفتم:<br />
دستتو بکش کنار چون دیگه حنات پیش من رنگ نداره و ما به درد هم نمی خوریم. چون تو هم خسته شدی هم من.<br />
سپهر- آخه لعنتی حداقل بگو جرم من چیه و چه گناهی رو مرتکب شدم که مستحق این چنین رفتاری باشم.<br />
لحظه ای سکوت کرد و دوباره گفت: آخر عزیز دلم نمی شد همون موقع که اومدی با زبون خوش می گفتی که کجا بودی، تا من دست شکسته، دست روت بلند نمی کردم؟ ببخشید می دونم کار اشتباهی کردم ولی به من حق بده داشتم دیوونه می شدم.<br />
پوزخندی زدم و برای اینکه شکی نکند گفتم: حق با توئه، من هم معذرت می خوام.<br />
خنده من باعث شد فکر کنه که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده، وقتی کینه ای از کسی به دلم گرفتم تا تلافی نکنم آرام نمی شوم وسیلی که به صورتم زده بود باید پس می دادم.<br />
تا نیمه های شب بیدار بودم و به دنبال راه چاره ای می گشتم. چون چند روزی به امتحانات پایان سال نمانده بود و باید حسابی درس می خواندم تا هر چه زودتر از دست ددرس و دانشگاه برای همیشه خلاص می شدم این طوری خیال سپهر از دست من آسوده میشد که سرم گرم درس است و متوجه کارهای اون نیستم.<br />
صبح وقتی به دانشگاه رفتم مثل سابق، و شاید هم بیشتر با شراره گرم گرفتم. فرنوش مات و مبهوت نگاهم می کرد و برای همین به بهانه ای کنارم کشید و گفت: دختر مگه دیوانه شدی، دیروز سه ساعت برات روضه خوندم، حالا داری باهاش دل میدی و قلوه می گیری.<br />
-صبر کن می فهمی، چه فکری تو کله امه وقتی پته اشو ریختم رو آب متوجه میشی، راستی تا یادم نرفته بهت بگم در مورد کارت هم نگران نباش با پدر شوهرم صحبت کردم و قرار شده هر وقت مدرکتو گرفتی اونجا کار کنی.<br />
با خوشحالی بغلم کرد و چندبار صورتم را بوسید و گفت: نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم، تا عمر دارم این خوبی تو رو فراموش نمی کنم که اینقدر تو فکرم بودی.<br />
-به قول شراره پس دوستی برای چی خوبه؟<br />
با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: خیلی دلم می خواست کمکت کنم ولی نمی دونم چطوری، افسوس که این بی چشم و رو دستمزد خوبی های تو رو اینجوری میده. اگه کمکهای تو نبود الان به جای درس خودن باید گدایی می کرد.<br />
-بی خیال، من به خاطر رضای خدا بهش کمک کردم، نه به خاطر خلق خدا. به قول سعدی:<br />
تو نیکی می کن و در دجله بنداز که ایزد در بیابانت دهد باز<br />
بعد از تعطیل شدن کلاسم وقتی بیرون رفتم، سیاوش را جلوی درب دانشگاه دیدم. زیاد تعجب نکردم، چون می دانستم تا علت چیزی را نداند ول کن نیست. جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم: چی شده آقا سیا که اینجا اومدی، خبری شده؟<br />
-قبل از اینکه حراست سر بسره بیا از اینجا بریم، بعد با هم حرف می زنیم.<br />
چون ماشینش را نیاورده بود به طرف ماشین من رفتیم. وقتی سوار شدیم پرسید: سر چی دعوا کرده بودید، گوشه لبت هم که ورم کرده بود، عزیز دل محمود خان.<br />
نگاهی به صورتش انداختم و جواب دادم: طعنه می زنی، آره؟ گوشه لبم از کشیده های تو ورم کرده سیاوش خان.<br />
-نه طعنه نمی زنم. ولی همچین روزی رو پیش بینی می کردم.<br />
-همه مردا، سر و ته یه کرباسن و تا به چیزی که می خواستن دست پیدا نکردن هر کاری انجام میدن. وقتی به دست آوردن مقل یه دستمال کثیف می اندازن دور.<br />
آه بلندی کشید و گفت: نه اشتباه می کنی، من از بچگی بهت علاقه داشتم. ولی اون موقع، معنی عشق رو نمی فهمیدم. بزرگتر که شدم فهمیدم این عشقه، نه علاقه ای بین دختر عمو و پسر عمو! اگه دوست نداشتم الان اینجا نبودم. می بینی که مثل یاشار نتونستم فراموشت کنم و یکی دیگه رو جایگزین کنم.<br />
-الان برای گفتن این حرفها خیلی دیر شده چون من سپهر رو خیلی دوست دارم و نمی خوام بهش خیانت کنم. حالا هر چقدر هم باهم مشکل داشته باشیم.<br />
-من هم نیومدم که آب گل آلود ماهی بگیرم و یا خدایی نکرده باعث جدایی شما بشم. اگر هم قبلا بهت حرفی زدم از روی علاقه و حسادت بوده.<br />
لبخندی زد و ادامه داد: در ضمن اگه زن خیانتکاری بودی خودم سرتو از تنت جدا می کردم، چون تعصب و غیرتی که تو خون ماست این اجازه رو نمی ده که به هم خیانت کنیم، دلیل اومدنم فقط به خاطر حل مشکلته، نه چیز دیگه.<br />
-فکر نمی کردم که اینقدر دوستم داشته باشی که بخوای تو این شرایط کمکم کنی.<br />
-برای اینکه هیچ وقت به اطرافیانت توجه نکردی تا عشق و علاقه اونارو ببینی. افسوس که تا سومین نفر از راه رسید و دوبار ابراز علاقه کرد اونو انتخاب کردی.<br />
لحظه ای مکث کرد و دوباره ادامه داد: خوب بی خیال! حالا که گذشته ها گذشته بریم سر اصل مطلب.<br />
آهی کشیدم و گفتم: من مشکلی ندارم که تو بخوای کمکم کنی.<br />
-دروغ نگو. پس چرا دعوا کردین، چرا کتکت زد. یعنی می خوای بگی من احمق ام و چیزی حالیم نیست. می دونی غزال تو عادت بدی که داری این که وقتی کار از کار گذشته دردتو میگی، آخه چرا؟ تو رو به روح بابابزرگ قسم میدم بگو چی شده، شاید تونستم کمکت کنم.<br />
دقایقی به سکوت گذشت و من این سکوت را شکستم و گفتم: تو هم قسم بخور که هر چی میگم بین خودمون بمونه و شر به پا نکنی.<br />
-به ارواح خاک پدربزرگ قسم می خورم که امروز هر چی از تو شنیدم همین جا بمونه و شر به پا نکنم.<br />
با بغض جواب دادم: الان بیش از یک ساله که منتظرم.<br />
شرم و حیا مانع شد که دردم را بگویم که خوشبختانه سیاوش پیش دستی کرد و گفت: حامله نمیشی آره؟<br />
سرم را به علامت تایید تکان دادم که دوباره گفت: پیش دکتر رفتی شاید ایراد از سپهر باشه.<br />
-سپهر اصلا از این موضوع خبر نداره و پیش دکتر هم نرفتم چون می ترسم که بگه هیچ وقت قادر به مادر شدن نیستم و من طاقت این حرف رو ندارم.<br />
بی اختیار اشکم سرازیر شد، سیاوش هم سکوت کرده و حرفی نمی زد. تا اینکه گفت: تو که هیچ وقت توسو نبودی، چرا اینجوری شدی. حتما باید پیش روان پزشک بری و بعدا هم به دکتر زنان مراجعه کنی. خدا رو شکر با پیشرفت علم، درمون خیلی از دردها آسون شده. غزال روحیه تو خیلی ضعیف شده و نیاز به درمون داری.<br />
-آخه درد من که فقط این نیست، از طرفی هم سپهر فقط پسر می خواد و دیگه اینکه به تازگی پای کس دیگه ای در میونه.<br />
سیاوش چشمانش را بست و گفت: خدای من این همه درد رو چطوری تحمل می کنی و دم نمی زنی، پس بگو چرا به این روز افتادی. حالا طرف کیه میشناسی؟<br />
-آره، دوست دانشگاهیم شراره. از وقتی که پدربزرگ و عمو فوت شدن پاش به خونمون باز شد. به اسم دوست می اومد دیگه نمی دونستم اط پشت می خواد بهم خنجر بزنه. چون چند بار یکی دیگه از همکلاسیام با سپهر دیدنش.<br />
-به نظر من باید به عمو و زن عمو هم اطلاع بدی و باهاشون در میان بذاری. چون اینطوری هم خودت از بین میری و هم زدگیت داغون میشه.<br />
-بدون مدرک که نمیشه چیزی رو ثابت کرد. من باید مطمئن بشم، بعد.<br />
-باید چند روز تعقیبشون کنی و دور از محیط خونه مچشون رو بگیری. میگم شاید خواست خدا بود که بچه دار نشی و زندگی یه طفل معصوم هم اسیر طوفان و تباهی نشه. حالا اگه اجازه بدی من این کارو می کنم، ولی باید اول اون عوضی رو نشونم بدی.<br />
-تو که نمی تونی از کار و زندگیت دست بکشی و زاغ سیاه اونا رو چوب بزنی.<br />
-غزال دیگه از این حرفا نزن، ناسلامتی تو دختر عمو و هم خون منی. باید بهت کمک کنم.<br />
لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: غزال به نظر من بهترین موقع سالگرد پدربزرگ ایناست. تو چنر دوزی که ارومیه بمونی خیال اونا از بابت تو راحت میشه. و اونوقت من سر موقع خبرت می کنم. چطوره؟<br />
-خیلی خوبه.<br />
-در مورد بچه هم باید خودت تصمیم بگیری و تنها توصیه من اینه که به دکتر مراجعه کنی.<br />
-الان نمی تونم، چون نمی خوام ذهنم بیش از این درگیر این ماجرا بشه. چون این ترم، آخرین ترم منه، هر طوری شده باید درسارو پاس کنم. ولی سیا یادت باشه تو به من قول دادی و قسم خوردی. کسی نباید بویی ببره چون نمی خوام به خاطر من چند خانواده بهم بریزه.<br />
-مطمئن باش تا زمانی که تو نخوای قفل دهان من باز نمی شه.<br />
بعد از گرفتن شماره موبایل و شماره شرکت سیاوش، ازش خداحافظی کردم و به خانه رفتم. خودم را سخت درگیر درس و کتاب کرده بودم و کمتر سربه سر سپهر می گذاشتم و او هم کاری به کارم نداشت. و دیگر مثا گذشته در درسهایم کمکم نمی کرد. فقط گهگاهی در کارهای خانه کمک حالم بود. انگار واقعا خسته شده بود و محیط خانه تبدیل به محیطی سرد و بی روح شده بود. اغلب شبها، خسته و بی حال می آمد و اگر شبی زود می آمد، سرگرم تماشای تلویزیون بود و کمتر با هم حرف می زدیم. دیگر مطمئن بودم که شبها با شراره بیرون می روند و خستگی بهانه ای است برای رد گم کردن.<br />
فشار عصبی از یک طرف و فشار درسها از طرفی دیگر از من آدمی تندخو و بد اخلاق ساخته بود. سر مسائل بی خود و بی ارزش به اطرافیانم پرخاش می کردم بخصوص با سپهر. خودم هم از دست خودم عاصی و شاکی شده بودم ولی نمی دانستم چیکار کنم.<br />
بعد از پایان آخرین امتحانم، نفس راحتی کشیدم. جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم. دیدم بی خوابی و بی اشتهایی از من زنی لاغز و تکیده ساخته و چیر و شکننده شده بودم.<br />
آثار غم در چهرام هم نمایان بود و احتیاج به تکیه گاه محکم داشتم تا درخت زندگیم را که ریشه اش در حال خشکیدن بود در خاک نگه دارم. عشق و محبت و توجه سپهر بود که می توانست نجاتم دهد و تن سرد و بی روحم را به زندگی گرم و امیدوار کند.<br />
عصر ساعت پنج بود که زنگ در زده شد. خیال کردم یکی از همسایه هاست. وقتی در را باز کردم سپهر با یک جعبه شیرینی و دسته گلی جلوی در ایستاده بود تعظیمی کرد وگفت: سلام عرض می کنم خانم مهندس، اجازه میدین بیام تو.<br />
شاد و مسرور از جلوی در به کنار رفتم و گفتم: سلام از ماست قربان، خواهش می کنم بفرمائید داخل، منزل خودتونه.<br />
خیلی وقت میشد که سپهر را این چنین شاد و سرحال و خندان ندیده بودم. آغوش گرمش را برویم گشود و گفت: بیا بغلم که از شر هر چی درس و دانشگاه راحت شدیم. پاک زندگیمون بهم ریخته بود.<br />
مثل ماهی دور از آب با دیدن دریا، خودم را به آغوشش سپردم تا با گرمای تنش گرم شوم. دستش را بر سرم کشید وگفت: غزال دیگه از این به بعد تو آرامش زندگی می کنیم. آسوده و راحت باور کن برای این روز لحظه شماری می کردم.</p>
<p>سپهر.<br />
-جانم.<br />
-هنوز منو دوست داری.<br />
صورتم را بین دستانش گرفت و گفت: خوب معلومه که دوست دارم. تو همه چیز منی. درد تو درد من هم هست. غصه تو، غصه منم هست و من زمانی شادم که تو شاد باشی. حالا بیا بشینیم و یه خورده حرف بزنیم که دلم ترکید.<br />
روی مبل کنارش نشستم و گفت: اول بگو ببینم امسال باز هم ارومیه میری یا نه.<br />
یک دفعه با این حرف دلم لرزید، سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم و گفتم: خوب برای سالگرد که حتما میرم.<br />
-اینو که می دونم و خودم حتما میام، می خواستم طبق قولی که پارسال بهت داده بودم چند روزی هم به فرانسه پیش سهند بریم.<br />
از عمو جان پرسیدم گفت سهند نمی آید تا بتونه برای عروسی یاشار و فرشته بیاید. راتی خانم مهندس کی افتخار همکاری با ما رو می دید؟<br />
-شاید از اول مهر، چون می خوام این دو ماه و حسابی استراحت کنم. شاید هم یکسال مرخصی بدون حقوق گرفتم.<br />
چون مدتی بود حرف بچه را نمی زد می خواستم علت اش را بدانم.<br />
سپهر-چرا؟<br />
-چون می خوام تمرین بچه داری بکنم و حامله بشم.<br />
کمی به فکر فرو رفت و گفت: نه هنوز یه کمی زوده و تو آمادگی لازم برای بارداری رو نداری. بدنت خیلی ضعیف شده و اول باید دوباره به باشگاه بری تا تن ات مثل سابق بشه بعد.<br />
سرم را تکان دادم، فکر کرد حرفهایش را قبول کرده ام. ولی در درونم غوغایی به پا شد و یک دفعه شروع به لرزیدن کردم. سپهر با تعجب و پریشان پرسید: غزال چی شده، چرا می لرزی؟<br />
فورا بلند شد و پتو آورد و روی دوشم انداخت ولی بدن من گرم نمی شد. مثل بید می لرزیدم. پتوی دیگری آورد و دورم پیچید و بعد از اینکه قرص هایی را که دکتر برایم تجویز کرده در دهنم گذاشت گفت:<br />
-نترس الان زود خوب میشی.<br />
-سرم گیج میره و چشمام سنگین شده.<br />
-دراز بکش و سرتو بذار رو پام و بخواب.<br />
دراز کشیدم و کم کم به خواب رفتم. وقتی چشم باز کردم دیدم سرش را به لبه مبل تکیه داده و خوابیده است. نگاهی به ساعتم کردم که سه نیمه شب بود. دلم به حالش سوخت و آهسته صدایش کردم چشم که باز کرد لبخندی زد و گفت: بیدار شدی عزیزم، پاشو بریم راحت سرجات بخواب.-چرا صدام نکردی و ایم چند ساعت رو نشسته خوابیدی.<br />
-خواستم راحت بخوابی و خستگی ات برطرف شه.<br />
-سپهر من گرسنه ام، تو چی؟ نمی خوای چیزی بخوری؟<br />
-اتفاقا جسم و روح من سخت گرسنه شون شده.<br />
خنده ای کردم و گفتم: چس ناقلا اول با شیرینی هایی که خریدی از خودمونیم پذیرایی می کنیم و بعد میریم می خوابیم.<br />
-بهتر از این نمی شه خانم.<br />
دو هفته بین ما و رفتن به ارومیه مانده بود و در این فاصله رفتارم نسبت به سپهر تغییر کرده بود. چون او نیز خیلی بهم توجه می کرد. درست سه روز قبل از مراسم سالگرد، دسته جمعی رهسپار ارومیه شدیم. سپهر سعی داشت خاطرات سال قبل را در ذهنم زنده کند ولی باز حال من دگرگون شده و غیر از مراسم خاک سپاری خاطره دیگری در ذهنم تداعی نمی شد. طوری که یک دفعه سست و بی حال شروع به لرزیدن کردم. به خصوص در روز مراسم در گورستان هر کسی مرا میدید شروع به پچ پچ می کرد و این کارشون سخت آزارم می داد، دلم می خواست به جایی خلوت پناه ببرم اما این کار عملی نبود برای همین وسط مراسم چنان حالم بد شد که تمام فامیل مضطرب و نگران دور سرم جمع شده بودند. حالت تهوع و سرگیجه داشتم. تمام بدنم درد می کرد و از شدت درد به خودم می پیچیدم، فورا آمبولانس خبر کرده ومرا به بیمارستان رساندند. دکتر بعد از معاینه سرم وصل کرد و آمپولی تزریق کرد، کم کم از دردم کاسته شد و به خواب رفتم. تا صبح مامان بالای سرم بیدار نشسته بود. صبح دکتر دوباره معاینه ام کرد و اجازه مرخصی داد. با سپهر و بابا که به دنبالمان آمده بودند به خانه برگشتیم.<br />
روز بعد به غیر از عمو محمود و زن عمو سیمین همه می خواستند به تهران برگردند. خیال می کردم سپهر هم مرا با خودش می برد. وقتی ازش سوال کردم جواب داد: فعلا تو چند روزی اینجا بمون و استراحت کن. تا بعدا خودم بیام دنبالت و با هم برگردیم.<br />
بعد از رفتن آنها، دختر عمه ها و دختر عموها، همه و همه، سعی می کردند که مثل گذشته دور هم جمع شویم ولی جای خالی پدربزرگ و خان عمو همه را عذاب می داد و نمی شد مثل گذشته شاد و بی خیال باشیم. من بیش از همه ناراحت بودم، چون دلهره و دلشوره، مثل زالو، خونم را می مکید بخصوص شبها، با تنها شدنم فکر و خیال سپهر و شراره دیووانه ام می کرد.برای همین پنهانی هر روز به سیاوش زنگ می زدم و از اوضاع و احوال آنها با خبر می شدم. هر چند که او می گفت که فعلا که خبری نیست. ولی طرز حرف زدنش مرا به شک و گمان وامی داشت.<br />
ده روز در اضطراب و بی خبری سپری شد، آخر روز دهم زنگ زدم و با عصبانیت گفتم: سیاوش مگه تو بهم قول ندادی که کمکم کنی. مگه قسم نخوردی؟ پس چرا راستش رو نمی گی.<br />
-آخه غزال با این وضعیتی که تو داری چی بگم.<br />
با التماس گفتم: واقعیت رو.<br />
کمی من و من کرد و بعد گفت: راستش هر روز بعد از آمدن سپهر، شراره هم می آید و دو بار هم&#8230;<br />
ساکت شد. با عصبانیت فریاد کشیدم: دوبار چی؟ چرا ساکت شدی و زجرم میدی.<br />
-دوبار تا صبح خونه شما مونده. چون تا صبح دم درتون کشیک دادم و دیدم صبح با هم بیرون رفتن. اگه فکر می کنی دروغ می گم و می خوام زندگی توبهم بریزم بیا و خودت ببین.<br />
-چطوری بیام که سپهر متوجه نشه.<br />
-باید بی خبر بیایی.<br />
-باشه.<br />
بعد از قطع کردن تلفن پیش عمو محمود رفتم و گفتم: عمو جون میشه امروز منو بفرستی تهران، دلم برای خونه و زندگیم تنگ شده.<br />
عمو- چند روزی بمون تا با هم بریم.<br />
-نه عمو نمی تونم،دیگه طاقت ندارم.<br />
عمو- چشم دختر شیطون به این زودی دلت برای شوهرت تنگ شد. نه به سالهای قبل که به زور به تهران می بردیمت نه به حالا.<br />
-فقط خواهش می کنم به مامان اینا و سپهر نگید، چون می خوام غافلگیرشون کنم.<br />
-اینم به چشم، زود آماده شو تا بریم فرودگاه.<br />
تند تند وسایلم را جمع کردم و به همه و همه سفارش کردم که اگر کسی زنگ زد، حرفی از رفتن من به تهران نزنن. به کمک دوستان و آشنایان عمو بلیط جور شد. نمی دانم از شانس خوبم بود یا بد اقبالیم. از سالن انتظار به سیاوش تلفن کردم تا دنبالم بیاید. ساعت یک ربع به سه، به تهران رسیدم. سیاوش برای اینکه شناخته نشویم با ماشین یکی از دوستانش به دنبالم آمده بود.<br />
جلوی خانه با کمی فاصله داخل ماشین به انتظارشان نشسته بودیم. قلبم به شدت می تپید، دل تو سینه ام نبود و احساس می کردم به آخر خط رسیدم و چیزی به مرگم نمانده بود.<br />
درست سر ساعت شش و نیم سپهر به خانه آمد و یک ساعت بعد شراره. دقایقی بعد از ماشین پیاده شدم که سیا گفت: می خوای چیکار کنی؟<br />
-می خوام برم داخل.<br />
-من هم باهات بیام؟<br />
-نه تو ماشین منتظرم باش. من به تنهایی میرم.<br />
دست ودلم می لرزید. به سختی توانستم در را باز کنم. آهسته بالا رفتم. آپارتمان ما در طبقه آخر قرار داشت. وقتی جلوی در رسیدم اضطراب تمام وجودم را در برگرفته بود. خواستم گوشم را به در بچسبانم ولی نیاز به این کار ندیدم چون بلند حرف می زندند و می خندیدند.<br />
شراره- حالا کی میاد؟<br />
سپهر- هفته آینده میرم دنبالش چون با دکتر هماهنگ کردم و باید بستری بشه تا مشکل حل بشه و گرنه خیلی سخته. هر چند که خانواده اش با این کار موافق نیستند.<br />
شراره خنده کش داری کرد وگفت: پس باید برای ملاقات به تیمارستان بریم.<br />
سپهر- تیمارستان خنده داره، کاری نکن تو رو هم ببرم اونجا.<br />
و به دنبالش خنده بلندی سر داد. به زور خودم را کنترل کردم چون به شدت می لرزیدم.<br />
شراره- سپهر؟<br />
-جانم.<br />
شراره- به جای اینکه این همه خودتو عذاب بدی طلاقش بده، خودتو راحت کن. آخه می دونی اون شب چی شد&#8230;؟<br />
دیگر اختیار را از دست دادم و کلید را انداختم و در را باز کردم. هر دو از دیدنم میخکوب شدند. سپهر که انتظار دیدنم را نداشت با تته و پته پرسید: تو&#8230; کی اومدی&#8230;. چرا &#8230; خبر ندادی.<br />
جلو رفتم و با دستهای لرزانم کشیده ای به صورتش زدم و گفتم: چون می دونم عاشق سورپریزی آشغال کثافت.<br />
فورا بیرون دویدم. چون نمی توانستم طاقت بیاورم، سپهر صدایم می کرد و من بدون اینکه بیایستم گریه کنان پایین رفتم و سوار ماشین شدم و گفتم: زودتر برو، دیگه تموم شد.<br />
به پهنای صورتم اشک می ریختم. چنان زار می زدم و های های گریه می کردم که گویی عزیزم را از دست داده ام. لحظه ای چشمم به سیاوش افتاد دیدم او هم گریه می کنه. وقتی آرام شدم، سیاوش پرسید: حالا می خوای چیکار کنی، کجا میری؟<br />
-خونه.<br />
-خونه؟؟؟<br />
-اون جهنمه نمی گم منظورم خونه بابا ایناست، تا فردا تکلیفمو با این احمق مشخص می کنم. فقط خواهشا با کسی در این مورد حرف نزن چون نمی خوام پای تو هم این وسط کشیده بشه. فقط قبل از رفتن به خونه برین جایی نیم ساعت بشینیم بعدا بریم خونه.<br />
به پارک ملت رفتیم و ساعتی آنجا نشستیم، چند بار صورتم را شستم تا کمی حالم بهتر شود و از سرخی چشمانم کاسته شود. چون اگر با آن وضع مرا می دیدند سکته می کردند.<br />
جلوی خانه سیاوش مرا پیاده کرد و رفت. وقتی زنگ زدم مامان با شنیدن صدایم گفت: غزال تویی؟ چرا بی خبر اومدی.<br />
-چون دلم براتون تنگ شده بود.<br />
وقتی بالا رفتم دیدم هر دویشان با نگرانی جلوی در ایستاده اند. بابا زودتر پرسید: دخترم مشکلی پیش اومده؟ چون چند ساعت پیش که با ساناز حرف می زدیم چیزی نگفت.<br />
-اجازه میدین بیام تو، یا همین دم در می خواین بازجویی کنین . آخه چه اتفاقی قراره بیافته؟ حوصله ام سر رفت اومدم، یعنی دلم تنگشده بود حالا راحت شدین.<br />
با گفتن این جمله از جلوی در کنار رفتند و من به داخل رفتم. بی حال روی تخت ولو شدم، مامان برایم چایی آورد.<br />
مامان- غزال راستش رو بگو چی شده ایم موقع شب بی خبر اومدی و خونه خودتون هم نرفتی.<br />
نگاهی به صورت هر دو که نگرانی در آن موج می زد کردم. سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم و راحت بتوانم حرف بزنم: راستش من این ده روز خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دیگه نمی تونم با سپهر زندگی کنم و اومدم ازش جدا بشم. یعنی طلاق.<br />
هر دو با چشمانی از حدقه دراومده گفتند: چی؟ طلاق.<br />
بابا- دختر می فهمی چی میگی، مگه عقل تو از دست دادی. دیگه اصلا حرفش رو هم نزن، فهمیدی؟<br />
سرم را که در حال انفجار بود بین دستانم گرفتم و گفتم: اگه شما این کار رو نکنید من خودم انجام میدم، فهمیدین.<br />
مامان- تو بیخود می کنی، مگه تو بزرگتر نداری که هر کاری خواستی بکنی، پاشو مانتو بپوش، تا ببریمت خونه خودت.<br />
دیگر عنان از دست دادم و گفتم: من دیگه پامو اونجا نمی ذارم حتی اگه بمیرم.<br />
صدای تلفن باعث شد تا ساکت شوم. یایا گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آره اومده یه خورده کسالت داشت رفته بخوابه.<br />
سپس اشاره به من گفت: سپهر می خواد باهات حرف بزنه.<br />
پوزخندی زدم و با صدای بلند گفتم: من دیگه باهاش کاری ندارم، بین ما همه چی تموم شده.<br />
بابا بعد از قطع کردن تلفن شماره ای را گرفت:<br />
-الو سلام خوبی عمو جون، عمو محمود اونجاست. پس گوشی رو بده.<br />
-سلام محمود، این دختر انگار عقل اش پاره سنگ برداشته، اومده میگه می خوام از سپهر طلاق بگیرم.<br />
-به تو نگفت چرا می خواد این کارو کنه؟&#8230; من هم همین رو می گم. پس فردا پاشو بیا اینجا ببینیم چه خاکی باید توسرم بکنم. این نفره که می خواد تو خانواده ما طلاق بگیره، فکر آبرو حیثیت ما رو نمی کنه. فردا چطور می تونم تو روی سعید اینا نگاه کنم. نمی گن چرا با زندگی پسر ما بازی کردی.<br />
با فریاد گفتم: مگه من خلاف می کنم که اینجوری صجت می کنین، انگار قتل کردم که آبروتون بره. اصلا می دونین چیه، آره من دیوونه شدم عقلمو از دست دادم.<br />
دوباره شروع بع لرزیدن کردم، از لرز دندانهایم بهم می خورد و این دردی بود که تازگی ها موقع عصبانیت به سراغم می آمد. بابا فورل خداحافظی کرد و مامان برایم پتو آورد. هردوتاشون گریه می کردند.<br />
-مامان از اون قرصهایی که تو کیفم هست بده بخورم.<br />
بعد از خوردن قرصهایم کمی آرام شدم و مامان گفت: پاشو بریم رو تخت دراز بکش، پاشو عزیزم.<br />
به کمک مامان به اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم. مامان لبه تخت نشسته بود و همانطور اشکش سرازیر بود می گفت: آخه این چه بلایی بود سرت اومد. آخه دردت چیه، که اینقدر آب شدی، و به این روز افتادی. عزیزم ما نباید بدونیم مشکل تو چیه. هر چقدر هم که پیش دکتر رفتی بی فایده بود. اگه با سپهر مشکل داری بگو! هر چند اون بیچاره هم نمی دونه ناراحتی تو از چیه. درست یک ساله که روح و روانت مریض شده، آخه عزیزم تو زندگی چی کم داری که ما نمی دونیم. و اگه هم به خار مرگ اوناست باید بگم چاره ای جز تحمل نداریم و این شتری که در خونه همه می خوابه. پس بیچاره شوهرت چه تقصیری داره که باید بسوزه&#8230;.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5908</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت نوزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5906</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5906#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 May 2012 21:55:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت نوزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5906</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————————- برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. پسره یه خرده صبر کرد تااون دوتا رفتن وبعدش به ماگفت: &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5906">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>پسره یه خرده صبر کرد تااون دوتا رفتن وبعدش به ماگفت:</p>
<p>-دست تون دردنکنه!ایناخیلی آشغالن!اگه شماها نبودین واقعا پول م می کردن!</p>
<p>کامیار-ازلبت داره خون می آد!</p>
<p>باآستین ش خون رولبش روپاک کرد وگفت:</p>
<p>-من منصورخان نمی شناسم!کیه اینی که میگین؟</p>
<p>کامیارخندید پسره م خندیدوگفت:<span id="more-5906"></span></p>
<p>-رکب بود؟</p>
<p>کامیار-اِی همچین!</p>
<p>پسره دستش رودراز کرد طرف کامیاروگفت:</p>
<p>-هرچی که بود به موقع به دادم رسیدین!</p>
<p>باکامیاردست داد وبعدش بامنم دست دادوگفت:</p>
<p>-حتمایه کاری بامن دارین هنر پیشه معروفی نیستم که خواسته باشین ازم امضا ممضائی چیزی بگیرین حتما کار دیگه باهام دارین!</p>
<p>کامیار-تقریبا</p>
<p>پسره-فعلا نمایش داره شروع میشه وهنر پیشه زن مونم بایه سیاهی لشکر نیومده!بیاین بریم صورتخونه تاشمایه چایی بخورین ماهام یه خاکی توسرمون بریزیم!</p>
<p>من برگشتم به کامیارنگاه کردم که گفت:</p>
<p>-اتاق گریم رومیگه!</p>
<p>پسره-ماها بهش می گیم صورتخونه اسم قدیمی یه فعلا بیاین تابعدا باهم حرف بزنیم</p>
<p>سه تایی رفتیم پشت صحنه اونجا یکی دوتا مرد داشتن گریم می کردن وباهم حرف می زدن یکی شون که انگار رئس شون بودخیلی ناراحت وعصبانی بود وتاچشمش به پسره افتاد شروع کرد باهاش دعواکردن وگفت:</p>
<p>-همه ش تقصیر توئه!این پسره ودختره رو توضامن شدی وگرنه بهشون کارنمی دادم که الان دستمو بذارم توپوست گردو!</p>
<p>پسره-باباحتماالان پیداشون میشه!یه یه ربعی هنوز وقت هس!</p>
<p>یارو که داشت تندوتند یه تاج سرش می ذاشت گفت:</p>
<p>-اگه پیداشون نشه چه خاکی توسرم کنم؟جواب مردم روچی بدم؟جواب صاحب تئاتر روچی بدم؟</p>
<p>پسره که خودش حسابی کوک بود گفت:</p>
<p>-حالا شماانقدرخودتو ناراحت نکن رجب خان!بالاخره جور میشه دیگه!</p>
<p>رجب خان-چی جور میشه؟ازروهوا هنرپیشه واسم می باره؟دارم بهت می گم نصرت اگه اینا امشب پیداشون نشه ونمایش خراب بشه ازفرداشب خودتم این طرفا آفتابی نشو!والسلام!</p>
<p>نصرت-آخه آدم شمام که نیومده!</p>
<p>رجب خان-اگه آدم من نیومده کنترل چی تئاتر رو گذاشتم جاش نقش اونم که یه ربع بیشترنیس!مردم روکه بشونه روصندلی هاشون ومی آد لباس می پوشه!اون دوتا روچیکارکنیم؟</p>
<p>نصرت رفت توفکر که رجب خان که گریمش ولباس پوشیدنش تموم شده بود بهش گفت:</p>
<p>-این دوتا رفیقاتن؟</p>
<p>نصرت-نه،یعنی آره!</p>
<p>رجب خان-بالاخره اره یانه؟</p>
<p>نصرت-آره باباآره</p>
<p>رجب-خوب لباس تن شون کن بفرست شون تودیگه!یه چرخ بزنن نمایش تمومه!</p>
<p>نصرت-آخه اینا&#8230;!</p>
<p>رجب خان نذاشت حرفش تموم بشه وگفت:</p>
<p>-آخه نداره دیگه!پسره که سیاهی لشکره که اصلا حرف نمی زنه!دختره م که دوتاآه می کشه ویه آره ونه می گه وچهار قدم راه می ره!حتما این رفیقات راه رفتین روبلدن دیگه!نمایش م که روخودت می چرخه!چهارتا کلوم چرت وپرت بگو ودوتا ادا دربیار ومردم روبخندون وپرده افتاده!</p>
<p>بعدبرگشت طرف من وکامیاروگفت:</p>
<p>-چی میگین شما؟</p>
<p>کامیار-یعنی مابریم نمایش بازی کنیم؟</p>
<p>رجب خان-بعله!</p>
<p>کامیار-یعنی ازاین لباسا بپوشیم وگریم کنیم وبریم روصحنه جلومردم؟</p>
<p>رجب خان-آره دیگه!</p>
<p>کامیار-یعنی من واین نرسیده بشیم هنرپیشه تئاتر؟</p>
<p>رجب خان-تئاتر هملت روکه نمی خواین اجراکنین!نقشی م که ندارین!یکی تون یه نیزه دستش می گیره ویه گوشه عین مجسمه وایمیسته!اون یکی تونم یه کلاه گیس سرش می کنه ویه دامن پاشو ویه شنل م میندازه رودوشش ومی شه دختر سلطان!سه چهارتا جمله م نباید بیشتر بگه!تازه اونم نگفت نگفت این رفیق تون نمایش رومی چرخونه!اصلا نمایش رو سیاه می گرده واون همه ش مزه می آد!شماها چهار دفعه می رین روسن وبرمی گردین همین!</p>
<p>کامیار-یعنی من کلاه گیس سرم کنم واینم یه نیزه دستش بگیره  بریم جلو مردم؟؟</p>
<p>رجب خان-خب آره دیگه!</p>
<p>کایار-من صدسال اگه ازاین کارا بکنم!شما نمی گین اگه یه آشنایی چیزی مارو بااین شکل وقیافه ببینه وبشناسه چه آبرویی ازمامیره!؟</p>
<p>رجب خان-اگه این اقانصرت ین حتما به خاطر رفاقت یه کاری براش می کنین اگرهم نه که امشب این اقا ازتئاتر مرخصه!</p>
<p>کامیار-مرخصه که مرخصه به ماچه مربوطه؟</p>
<p>یه نفس راحتی کشیدم وقتی کامیار اینو گفت !همه ش می ترسیدم بااخلاقی که کامیارداره وهمه ش دنبال ماجراواین چیزاس یه مرتبه قبول کنه وآبرومون جلومردم بره!اینارو که گفت خیالم راحت شد!</p>
<p>کامیار-خب سناریوتونو عوض کنین</p>
<p>رجب خان-نمی شه</p>
<p>کامیار-سناریو چی هس حالا؟</p>
<p>رجب خان-یه دختر پادشاهه که عاشق یه شاگرد تاجرمیشه تاجرجواهر!یه عرب پولدارم خواستگاره دختر پادشاهه! دخترم نمی خواد زنش بشه!</p>
<p>کامیار-زمان نمایش مال قدیمه؟</p>
<p>رجب خان-آره بابا مگه شنل وشمشیر ونیزه وشسپر اینا رونمی بینی؟</p>
<p>کامیار-اون وقت دختره روسن نباید حرف بزنه!؟</p>
<p>رجب خان-چرادوتاآه می کشه ودو دفعه می گه بلایت به جانم/بی تونمانم/ازفراغت روزم چوشام تارگشته.همین!تازه اون  روهم نصرت یواش درگوشش می گه واونم تکرار می کنه کاری نداره که!</p>
<p>کامیار-بیخود نگوکاری نداره!آدمی که تاحالا روصحنه نرفته ممکنه تاپاش برسه روصحنه جلومردم یه دفعه غش کنه!</p>
<p>کارسخته!به این شلی هام نیس!هنرپیشه های بزرگشم دفعه اول گند می زنن!حالا شما انتظار دارین مادوتا این لباسارو بپوشیم وگریه کنیم وکلاه گیس سرمون بذاریم بریم روصحنه جلوسیصدچهار صدنفرآدم؟اونم برای اولین بار؟واقعاکه چه توقع آازادم دارین؟</p>
<p>اومدم منم درتایید حرفاش یه چیزی بگم که روکرد به نصرت وگفت:</p>
<p>-حجاب مجابم دختر پادشاه داره؟</p>
<p>رجب خان-یه تورمیندازه روسرش دیگه!</p>
<p>کامیار-من تور موری نیستم!می خواین بی حجاب برم بسم اله!بده به من اون کلاه گیس روببینم موهاش چه رنگی یه؟</p>
<p>من همونجوریمات فقط به کامیار نگاه کردم که نصرت تند یه کلاه گیس روکه موهای سیاه داشت داددست کامیار!</p>
<p>کامیار-این چرا موهاش سیاهه؟من بلوند دوست دارم!ندارین دیگه!</p>
<p>-کامیار!چیکارداری می کنی؟</p>
<p>کامیار-می خوام گریم کنم!</p>
<p>-چی کارکنی؟؟؟؟؟؟؟</p>
<p>کامیار-گریم بابا!گریم!توام بدو لباس بپوش آقاقربونت یه نیزه خوب بده دست این فامیل ما!</p>
<p>بعد کلاه گیس روگذاشت روسرش ورفت جلوآینه ویه دستی به موهای کلاه گیس کشید وگفت:</p>
<p>-رجب خان این کلاه گیس تون مال چه دوره ایه؟قاجار؟الان دیگه رنگ موی خانمها همه های لایته!چه کبره ای م بسته موها؟بابایه خرده شامپوبریزین رواین کلاه گیس ویه چنگی بهش بزنین بوگند گرفته!</p>
<p>بعد برگشت به نصرت گفت:</p>
<p>-گل سری چیزی ندارین؟</p>
<p>نصرت-یه نیم تاج میذاریم سرت!</p>
<p>کامیار-حالا خوبه صورتم روسه تیغه کردم آ!اصلا امروز انگار به دلم برات شده بود که باید برم روصحنه!</p>
<p>کشیدمش کنار وبهش گفتم:</p>
<p>-دیوونه می خوای جدی جدی بری روصحنه؟</p>
<p>کامیار-خب اره</p>
<p>-من نمی آم</p>
<p>کامیار-به درک!خودم تنهایی مشهور می شم!</p>
<p>-دارم جدی باهات حرف می زنم!</p>
<p>کامیار-مگه عاشق گندم نیستی؟</p>
<p>-چرااما چه ربطی داره؟</p>
<p>کامیار-ربطش اینه که اگه ماالان به این نصرت کمک کنیم اونم به وقتش بهمون کمک می کنه!اگه حقیقت روبهمون بگه ومعلوم بشه اون واقعا برادر گندمه وبه گندم خبر بدیم که برادرش پیداشده حتما برمی گرده خونه!حالا فهمیدی؟</p>
<p>دیدم راست می گه اما برام خیلی سخت بود که برم جلو این همه آدم!</p>
<p>-آخه چه جوری بریم روصحنه؟</p>
<p>کامیار-کاری نداره که!قرار نیس که کاری بکنیم</p>
<p>-آخه می ترسم!</p>
<p>کامیار-ترس نداره اصلا وقتی رفتیم روصحنه به مردم نیگاه نکن همه ش منو نیگاه کن منم ترو نیگاه می کنم!</p>
<p>-من نمی تونم آخه!</p>
<p>کامیار-ببین سامان!من فقط به خاطرتودارم اینکارارومی کنم وگرنه گندم برای من یه دختر عمه س همین!اگه نیای رو صحنه منم ول می کنم وباهمدیگه ازاینجا می ریم اما اگه ازاینجا رفتیم دیگه نباید حرف گندم روبزنی!قبوله؟</p>
<p>-اخه اگه یکی ماروبشناسه چی؟</p>
<p>کامیار-اولا که دزدی نمی کنیم ویه کارهنری داریم می کنیم بعدشم می گم یه ریشی چیزی بچسبونن روصورتت که قیا فت عوض بشه!وقتی تواینو می گی پس من چی بگم که دارن تبدیل م می کنن به معشوقه یه شاگرد تاجر!</p>
<p>-خب اگه ناراحتی توبیا بشو سرباز من بشم دختر پادشاه!</p>
<p>رچب خان-یاله بابا دیر شد!</p>
<p>کامیار-رجب خان قربون دستت یه ریش بچسبون به صورت این فامیل ما!</p>
<p>رجب خان-بیااینجا زود!بدو!</p>
<p>رفتم پیش رجب خان جلوآیینه واونم یه ریش بلند سیاه ویه سبیل کلفت چسبوند به صورتم ویه لباسم داد بهم که پوشیدم رولباسم ویه نیزه م دادن بهم بایه سپر.تابرگشتم که کامیار بگم دیگه سپر می خوایم چیکارکه دیدم داره باوسواس یه لبا س زنونه تن ش می کنه وهمه ش ازش ایراد می گیره!</p>
<p>کامیار-این چه لباسی یه آخه!بااین لباس که هییچ شاهزاده ای خواستگاریم نمی آد!دختر سلطان دیدین مثل گداگشنه ها  لباس بپوشه؟بگرد تواون صندوق روشاید یه چیز دیگه پیدا کنی!</p>
<p>نصرت-بابا فقط همینو داریم که مدل زمان قدیمی یه!</p>
<p>کامیار-مرده شور این تئاتر تونو ببرن!شنل م کو؟</p>
<p>نصرت-بیا ایناهاش!</p>
<p>کامیار-اینکه پائینش قلوه کن شده!این پادشاه کدوم مملکته؟پادشاه زیمبابوه س یاآنگولا که انقدرسر ووضع دخترش باید فلاکت زده باشه؟</p>
<p>نصرت-بابااین معلوم نمی شه توهمه ش پشتت به مردمه!</p>
<p>کامیار-حداقل یه گوشواره ای سینه ریزی النگویی چیزی بدین وصل کنم به خودم!صدرحمت به تئاترای پائین شهر!</p>
<p>رجب خان-بابا تویه ربع م روصحنه نیستی آخه!</p>
<p>کامیار-کفش چی؟باهمین اورسی های مردونه برم روصحنه؟مردم نمی گن دختر پادشاه یه جفت کفش نداشته بپوشه؟</p>
<p>رجب خان-اون کفش پاشنه بلنداکو؟مال اون دختره بود!</p>
<p>نصرت دوئید ویه جفت کفش پاشنه بلند ازیه جاآورد وداد به کامیار</p>
<p>کامیار-خداکنه اندازه پام باشه!جوراب چی؟جوراب نایلون دارین؟</p>
<p>رجب خان-جوراب نمی خواد که!</p>
<p>کامیار-پس زیر این دامن شلوار بپوشم؟آخه دختر پادشاه زیر دامنش شلوار گاباردین پاش می کنه؟</p>
<p>نصرت-جوراب نداریم آخه!</p>
<p>کامیار-پس قبلا این دختره چی پاش می کرده؟</p>
<p>نصرت-خوب شلوار دیگه!</p>
<p>کامیار-من نمی تونم زیر این دامن شلوار پام کنم!دامن هی می چسبه به شلواره تموم جونم معلوم می شه!</p>
<p>همه زدیم زیر خنده که کامیار اززیر دامن شروع کرد شلوارش رودرآوردن وگفت:</p>
<p>-روتونو بکنین اونور ببینم!</p>
<p>این رجب خان دیگه مرده بود ازخنده!</p>
<p>کامیار-خیلی روصحنه رفتن آسون بود حالا باید باگریه برم روصحنه اونم دفعه اول!</p>
<p>شلوارش رودرآورد وتاکرد وگذاشت یه گوشه وگفت:</p>
<p>-بلوز چی؟حتما باید بااین پیراهن مردونه ودامن برم جلومردم؟</p>
<p>نصرت که ازخنده اشک ازچشماش می اومد یه بلوز زنونه داد بهش که کامیار گرفت ویه نگاهی بهش کرد وگفت:</p>
<p>-اینوبپوشم؟باباحداقل می گفتین بلوز یکی ازدختر عمه هامو باخودم می اوردم این که پارچه ش متقاله حداقل دیگه کم کم ش دختر پادشاه باید یه پارچه حریر تن ش باشه یانه؟الان دیگه توخیابون فقیر بیچاره هاش  کرپ وژرژت تنشونه وای خدایاگیر چه بابای سلطان بدبخت بیچاره ای افتادم!</p>
<p>انقدر ماها اونجا خندیدیم که صدامون رفت بیرون وصاحب تئاتر اومد بببینه اونجا چه خبره وقتی کامیاررو بالباس زنونه دید تعجب کرد وگفت:</p>
<p>-اون دختر خانم نیومده؟</p>
<p>رجب خان-الان می رسه تاما شروع کنیم واومده!</p>
<p>صاحب تئاتر یه نگاه دیگه به کامیارکردوگفت:</p>
<p>-زودباشین!صدای مردم الان درمی اد!</p>
<p>اینو گفت ورفت که کامیار گفت:</p>
<p>-کرم پودرتون کجاس؟</p>
<p>نصرت ازتو یه قوطی یه خورده پودر زد به صورتش</p>
<p>کامیار-رژ!رژلب چی؟</p>
<p>نصرت-باباممنوعه!این دختره م بدون آرایش می رفت روصحنه!</p>
<p>کامیار-بابااون دختر بوده منکه مردم!حداقل بذار یه خرده شبیه دخترا بشم که گند کار درنیاد.</p>
<p>نصرت باخنده یه خرده رژرولبش مالید که صدای کامیاربلند شد!</p>
<p>-مگه داری پنجره رنگ می کنی؟خط لبم روبپا!تاتو دماغم رفت این ماتیک!بده خودم بمالم!</p>
<p>خلاصه باخنده وشوخی کامیارگلاه گیس ونیم تاجش روهم گذاشت سرش ویه تورم انداخت روسرش وهمگی آماده شدیم که بریم روصحنه من داشتم سرووضع خودم رونگاه می کردم که کامیار گفت:</p>
<p>-رجب خان!</p>
<p>رجب خان-دیگه چیه؟</p>
<p>کامیار-من می ترسم!</p>
<p>رجب خان-ازمردم؟</p>
<p>کامیار-نه ازاین عربه نکنه راست راستی منو بدین به اون؟</p>
<p>یه مرتبه صدای خنده ماها بلند شد که دوباره مدیر تئاتر اومد تو ودعوامون کرد ماهام ساکت شدیم وراه افتادیم طرف صحنه ورفتیم روسن!هنوز پرده نمایش پائین بود که کامیاردست رجب خان روکه نقش پادشاه روبازی می کرد گرفت وگفت:</p>
<p>-رجب خان نکنه یه مرتبه همه چی خراب بشه؟</p>
<p>رجب خان آروم بهش اشاره کردوگفت:</p>
<p>-هیس!مردم می شنون!توخیالت راحت باشه هیچی نمی شه!توفعلا اون پشت واستا.وقتی اعلام شد دختر سلطان وارد بارگاه می شوند توآروم بیا وبشین روصندلی پیش من.دیگه کاری ت نباشه!</p>
<p>کامیار-من باید چی بگم؟</p>
<p>رجب خان-تواصلا نمی خواد حرفی بزنی!</p>
<p>کامیار-خب بگین چی باید بگم یه جوری می گم!</p>
<p>رجب خان-نه توالان ترسیدی وهول شدی ممکنه تپق بزنی وخراب کنی!ماخودمون جورش می کنیم!</p>
<p>کامیار-پس من الان کجابرم؟</p>
<p>رجب خان-بابا نترس چراانقدرهول شدی!؟</p>
<p>دیدم راست می گه کامیارحسابی هول شده بود آروم بهش گفتم:</p>
<p>-کامیارجون توفقط برو یه گوشه بشین چیکارداری اینا چیکار می کنن خودشون حتما می دونن چی کار باید بکنن دیگه!</p>
<p>کامیار-آخه می ترسم کار این بیچاره هام خراب بشه!نمی دونم چراانقدر هول شدم!</p>
<p>نصرت-باباالان پرده می ره بالاها!</p>
<p>کامیار-یه دقیقه صبر کنین بابا چه خبره آخه!</p>
<p>رجب خان-عزیزم هول نشو!توبیا پشت درواستا!تابلند گفتن دختر پادشاه وارد می شود توآروم بیا طرف من!من خودم دستت رو می گیرم می شونم بغل خودم!همین!دیگه تواصلا هیچکاری نمی کنی تاپرده اول تموم بشه فهمیدی؟</p>
<p>کامیارسرش تکون داد</p>
<p>رجب خان-هی چی نگی آ!برواون پشت در</p>
<p>کامیاررفت اون پشت ورجب خان منو برد پشت تخت خودش و گفت:</p>
<p>-توام این نیزه وسپررونگردار  تااخر نمایش!همین!</p>
<p>خلاصه وقتی همه سر جاشون واستادن رجب خان به مدیرتئاتر اشاره کرد وپرده رفت بالا که دل من هری ریخت پائین!دهنم شد عین چوب خشک!زانوهام شروع کرد به لرزیدن کم کم لرزش رسید به دستام همچین می لرزید که نیزه وسپر داشت ازدستم می افتاد!جرات نداشتم برگردم وتوسالن رونگاه کنم!می ترسیدم اگه چشمم به مردم بیفته ازترس همونجا غش کنم دلم برای کامیار می سوخت نمی دونستم چه طوری می خواد ازاون پشت بیاد اینجا!اونم بااون کفشای پاشنه بلند هم خنده م گرفته بود هم گریه م!</p>
<p>توهمین موقع مردم شروع کردن کف زدن ورجب خان شروع کرد به بازی وگفت:</p>
<p>-چه روز باشکوهیست امروز!دخترمان شاه دخت کجایند؟</p>
<p>نصرت که صداشو عوض کرده بود ومثل کسایی حرف می زد که مثلا لکنت زبون داره گفت:</p>
<p>-دخترتون بیرانن قربان!</p>
<p>پادشاه-بیران کجاست؟</p>
<p>نصرت-بیران پشت در!</p>
<p>پادشاه-آهان!می خواهی بگویی بیرون هستند؟</p>
<p>نصرت-بعره قربان</p>
<p>پادشاه-بعره نه بعله بگو داخل شوند</p>
<p>تااینو گفت نصرت بلند داد زد:</p>
<p>-بانوی بانوان تخم چشم پادشاه!تاج سرهمه مملکت!شاهدخت وارد می شوند!</p>
<p>ماها همه ش چشم مون به اونجا بود ودل تودل مون نبود که کامیار بدبخت چه جوری می آد روصحنه اماهر چی صبر کردیم ازکامیار خبری نبود رنگ نصرت ورجب خان پرید من که گفتم یاکامیارفرار کرده یاهمونجا غش کرده!دوباره نصرت همونا رو باصدای بلند گفت که دیدیم یه دقیقه بعد درواشد و کامیاردرحالیکه داره باموبایلش حرف می زنه وتوری که قرار بود روسرش باشه تودست شه ویه آدامس م گوشه لبش بااون کفشای پاشنه بلند تلق وتلق اومد وصحنه!</p>
<p>نصرت ورجب خان واونای دیگه فقط مات بهش نگاه می کردن که ازهمون جای یه بای بای باپادشاه کرد وبعددستش روگرفت جلو موبایل که مثلا صدانره توتلفن وبه پادشاه گفت:</p>
<p>-های ددی!</p>
<p>تااینو گفت وصدای خنده مردم بلندشد!ماها فقط به کامیار نگاه می کردیم!</p>
<p>صداشو عین زن ها نازک کرده بود وباعشوه حرف می زد وبااون کفشای پاشنه بلند هی می رفت این وروبرمی گشت اون ور ویه نازی توراه رفتن می کرد که مردم مرده بودن ازخنده!</p>
<p>دوباره دستش روگذاشت روتلفن وبه پادشاه که همون رجب خان بود وبیچاره زبونش بند اومده بود گفت:</p>
<p>&#8211;ازخارج ازکشوره دد!الان تموم میشه!</p>
<p>بعد شروع کر د باتلفن حرف زدن!</p>
<p>-الو!بگو دیگه جونت دربیاد!می گم نمی تونم بیام!</p>
<p>-عجب خریه ها می تونستم که یه بلیط هواپیما می گرفتم وخودمو می رسوندم بهت!</p>
<p>-بارعام می دونی یعنی چی؟بابام بارعام داده!</p>
<p>مردم زدن زیر خنده آروم اومد جلو صحنه ویه مرتبه پاش روگذاشت رودسته صندلی ودامنش روزد بالا وشروع کرد به پای لخت وپشمالوش روخاروندن که دیگه سالن مثل توپ ترکید زن ومرد وبچه داشتن ازخنده می مردن کامیار یه نگاه بهشون کرد وگفت:</p>
<p>-ساق پاندیدین؟خوبه حالا وقت نکردم مومک بندازم!</p>
<p>دوباره صدای خنده رفت هوا !چرخید اومد این طرف وتوتلفن گفت:</p>
<p>-گم شو کنِه!چه سمجی!می گم بابام سرازتنت جداکنه ها!برو دیگه خسته م کردی!خداحافظ بای بای</p>
<p>تلفن روقطع کرد وتلق تلق اومد جلو پادشاه وگفت:</p>
<p>-امروز چه خبره دد؟</p>
<p>نصرت دوئید جلووگفت:</p>
<p>-بانوی بزرگ!تور ازسرمبارکتان فرود آمده است!</p>
<p>کامیاریه نیگاه بهش کرد وباصدای زنونه وعشوه گفت:</p>
<p>-خودمان فرودش آوردیم دختر پادشاه فرنگ که حجاب نداره داهاتی!خودتم انقدر به من نمال رنگ می گیرم!</p>
<p>مردم زدن زیر خنده که به پادشاه گفت:</p>
<p>-دد!حواست کجاس؟می گم امروز چه خبره؟</p>
<p>تازه رجب خان متوجه شد وگفت:</p>
<p>-دخترم امروز چه قدر شادی!</p>
<p>کامیاریه عشوه دیگه اومدوگفت:</p>
<p>-دوست پسرمو عوض کردم!یعنی رنگ موهامو عوض کردم پدر جون!</p>
<p>دوباره مردم زدن زیر خنده که برگشت طرف شونو گفت:</p>
<p>-ای زهر ماروهر هر هرهر!چه خبرتونه نقشم یادم رفت!بلند شین برین بیرون بذارین کارمو بکنم!</p>
<p>دوباره مردم زدن زیر خنده بعضی ها که ازخنده دل شونو گرفته بودن</p>
<p>رجب خان ونصرت بدبخت انقدر هول شده بودن که نمی دونستن چی باید بگن!رجب خان اب دهانش روقورت دادوگفت:</p>
<p>-دخترم امروز ازسرزمینی بیگانه شاهزاده ای والا به قصد خواستگاری تو بدینجا خواهد امد</p>
<p>کامیارتااینو رجب خان گفت یه خرده خودشو لوس کرد ومثلا خجالت کشید وآروم اومد جلومن که پشت پادشاه استاده بودم وگفت:</p>
<p>-راست میگی پاپا؟</p>
<p>پادشاه-آری</p>
<p>کامیار-خواستگارم به خوشگلی این بادی گاردت هس؟</p>
<p>رجب خان دیگه نفهمید چی باید بگه وفقط نگاهش کرد که کامیار دستی به ریش من کشید وگفت:</p>
<p>-وای چه ریش پرشتی!باچه شامپوای می شوریشون عزیزم که انقدر براقه؟</p>
<p>دوباره مردم زدن زیر خنده که نصرت آروم به کامیار گفت:</p>
<p>-بابا قرار بود توساکت باشی ومن نمایش رواجرا کنم توکه امون به من نمی دی!</p>
<p>کامیاربلند گفت:</p>
<p>-ساکت شو!انقدردرگوش دختر پادشاه وزوز نکن سیاه!</p>
<p>بعد به پادشاه گفت:</p>
<p>-باباجون منفعلا قصد ازدواج ندارم!اگرم بخوام ازدواج کنم باید با اون کسی که دوستش دارم بکنم!</p>
<p>پادشاه یه مرتبه باتحکم گفت:</p>
<p>-چه بکنی؟</p>
<p>کامیار-همون کاری که همه می کنن!</p>
<p>دوباره مردم زدن زیر خنده این دفعه رجب خانم شروع کرد به خندیدن که زود نصرت برای اینکه نمایش خراب نشه گفت:</p>
<p>-بانوی من خواستگار شما مردیست از خاندان سلطنتی!</p>
<p>کامیاریه ناز دیگر کردوگفت:</p>
<p>-سلطان کجا هس حالا این اکبیری؟</p>
<p>نصرت دستش روبلند کرد ویه طرف رونشون داد ومحکم گفت:</p>
<p>-سلطان عرب ازکشور همسایه بانوی من!</p>
<p>کامیاریه نگاه به دستش کرد وگفت:</p>
<p>-توچرارنگ دستات سفیده وصورتت سیاه؟دورگه ای؟مال کدوم قبیله ای؟</p>
<p>دیگه مردم غش وریسه می رفتن  نصرت بدبخت تازه یادش افتاد که دستاشو سیاه نکرده</p>
<p>کامیار-عیبی نداره بلاکی!من ازنژاد ابلق خوشم می اد گفتی خواستگاره کجائیه؟</p>
<p>نصرت دوباره دستش روبلند کرد ویه طرف رونشون دادو گفت:</p>
<p>-سلطان عرب ازکشور همسایه!</p>
<p>کامیار-پدرسوخته این طرفی روکه تونشون می دی روسیه س!ولادیمیر پوتین می خواد بیاد خواستگاریم؟</p>
<p>دیگه این مردم سرجاشون هی بلند می شدن وهی مینشستن می خندیدن نصرت بدبخت زود جهت دستش روعوض کرد وگفت:</p>
<p>-سلطان عرب ازکشورهمسایه!</p>
<p>کامیار-همونکه تاچندوقت چیش جوونامونو می کشت وسر مردم بمب می ریخت؟نمیره الهی اسلحه روزمین نذاشته داره می اد خواستگاری؟</p>
<p>یه مرتبه مردم ازجاشون بلند شدن وهمونجور که می خندیدن شروع کردن به کف زدن که کامیار با همون صدای زنونه وعشوه گفت:</p>
<p>-الهی بمیرم براتون که چه دل پر خونی دارین!</p>
<p>مردم محکمتر براش کف زدن که یه تعظیم جلوشون کرد وگفت:</p>
<p>-خب بسه دیگه لوسم نکنین بشینین بقیه شو براتون بگم!</p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">توهمین موقع رجب خان که ازحرف کامیارترسیده بود آروم به کامیارگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اینا چیه می گی؟می آن می گیرن مونا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارباهمون صدای زنونه بلند گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-شما مگه تواین مملکت زندگی نمی کنین رجب خان ببخشین سلطان بزرگ؟اینا مکالمات روزمره مردمه!تازه کلی چیزای دیگه  م قاطی ش داره که خوب نیس اینجا بگم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره مردم ازجاشون بلند شدن وهمونجور که می خندیدن براش کف زدن!نصرت که دید داره گند کاردرمی اد بلند گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-وزیر اعظم تشریف فرما می شوند</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو که گفت یه هنرپیشه که نقش وزیر رو بازی می کرد اومد روصحنه وچند تاتعظیم به پادشاه ودخترش که کامیار باشه کرد واومد جلووگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-قبله عالم به سلامت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پادشاه-هان وزیر اعظم ازکشور چه خبر؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااومد وزیر حرف بزنه که کامیاربهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-تووزیری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">وزیر-آری بانوی من!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-الان که دیگه وزیر نداریم گوگولی مگولی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو گفت ولپ وزیر روگرفت وکشید وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-توحتما معاون اول بابامی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">وزیر بیچاره خودشو جمع وجور کرد که پادشاه دوباره گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ازاوضاع مملکت چه خبر؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">وزیر-قربانت گردم مردم درکوی وبرزن مجلس کرده اند وشعار سر داده اند!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارباهمون صدای زنونه زود گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خیلی غلط کردن!پس تواینجا چیکاره ای؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">وزیر که این چیزا تونقشش نبود بیچاره هول شد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چه باید کرد بانوی بزرگ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هیچی!فعلا برو دوتا جارو افتتحاح کن وسه تانمایشگاه بذار سرشون گرم میشه دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم زدن زیر خنده که وزیر تندوتند گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-قربان می ترسم بلوایی برپاشود!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-نترس!دوتاشونو که بگیری وبندازی زندون آدم می شن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">وزیر-مجلس شان را چه کنیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-مجلس بی خطره!غصه اونو نخور!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااینو گفت وصدای خنده تو سالن بلند شد که کامیارگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببین وزیر!تااسم مجلس اومد مردم به خنده افتادن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">این دفعه مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن وسوت کشیدن!رجب خان تند اومد بغل کامیار واروم بهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ترو خدابرو سر یه موضوع دیگه!پدرمون رو درمی آری آ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">من همونجور که نیزه وسپر دستم بود داشتم ازخنده می مردم که کامیار تلق وتلق اومد جلومن وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-سرباز!آدامسP.K داری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">سرمو انداختم پائین که مردم خنده م رونبینن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-سرباز باتوام!می گم آدامس داری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">جلوخودمو به زور گرفتم وگفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خیر بانوی بزرگ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارباهمون صدای زنونه گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خیر نبینی اگه دروغ بگی!همین یه ساعت پیش دم دردوتا بسته خریدیم همه شو لمبوندی؟بده من یه دونه شو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره مردم زدن زیر خنده منم باخجالت نیزه رودادم اون دستم وازتوجیب شلوارم دوتا بسته آدامس رو درآوردم دادم به کامیار حالا مردم فقط می خندن جریان طوری شده بودکه دیگه رجب خان ونصرت واون یارو وزیر اعظمم فقط می خندیدن کامیاریه بسته رو واکرد ویه دونه گذاشت دهن خودشو ویه دونه آورد جلو وگذاشت دهن من وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آفرین برتوسرباز!فقط این نیزه هه رو محکم تر بگیر که داره نمایش روتومی چرخه!وبعد برگشت طرف رجب خان گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-پاپا P.Kمی خوری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان بیچاره اصلا نمی دونست چی باید بگه تموم نقشش یادش رفته بود که نصرت اومد جلووگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بانوی بزرگ اجازه ی شرفیابی به سلطان عرب راصادر می فرمایند!؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارم یه دستی تکون دادوگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بگو خاک برسر وارد شود!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااینو گفت ویکی دیگه ازهنر پیشه ها ازدر وارد صحنه شد ودوتا تعظیم کردواومد جلوکامیار ویه تعظیم دیگه کرد و گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-انا امیرالعرب!انا مشتاق الزیارتک!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااینو گفت کامیار دستش روگرفت جلودماغش وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-مرده شور اون بوگند دهن ت روببرن!آخه آدم می خواد بره خواستگاری سیر می خوره؟برواون ور خفه م کردی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دیگه این مردم داشتن ازخنده می مردن!یارو بدبخت نمی دونست چیکارباید بکنه که کامیار هولش دادعقب وهمونجور با صدای زنونه وعشوه گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ازهمون عقب تکلم کن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یارو بدبخت دوقدم رفت عقب ودوباره شروع کرد مثلا نقشش روگفتن:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اناامیرالعرب&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خب فهمیدم عربی!حالا مال کدوم کشور هستی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-من سلطان سلاطین عرب هستم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-یعنی پادشاه دبی م هستی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یارونگاه به رجب خان کردوبعد بلند ومحکم گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نعم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اِوا زهرمار!چرادا دمیزنی بند دلم پاره شد؟مثل آدم بگو نعم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره مردم خندیدن که یارو آروم گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نعم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-ببینم اومدی خواستگاری من؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نعم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اگه من زنت بشم منو می بری دبی کنسرت این خواننده ها؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه مرتبه مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن یارو بیچاره که نمی دونست چی باید بگه گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نعم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه عشوه دیگه اومد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببینم توکه بااین دخترا سر وسری نداری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یارو بیچاره اصلا این چیزا تونقشش نبود!داشت بدبخت ازخودش دیگه می گفت یه نگاه به رجب خان می کرد ویه چیزی به کامیار می گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کدام دختران بانوی زیبا؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-همونا که ازاینجا میفروشن به دبی دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چنین چیزی نیست بانوی من!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-غلط کردی!همین چند وقت پیش گندش دراومد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مرد زدن زیر خنده !نصرت که دید اوضاع داره ناجور میشه اومد جلووگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بانوی من آیا اراده بازار وابتیاع زروزیور دارید؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیار-کدوم بازار؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت-بازار مکاره شهر!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-ازاینجا بکوبم تواین ترافیک برم سبزه میدون؟توچه خری هستی دیگه!حالا اگه پاساژ گلستان روبگی یه چیزی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت-هم اکنون دستور می دهم کجاوه ها را حاضرکنند!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می خوای منو باشتر وکجاوه ببری پاساژ گلستان؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت-بااسب نیز می توان رفت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-باالاغ چطور؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم زدن زیر خنده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-حتما شتراتونم همه هاچ بک وکولر دارن؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم می خندیدن واین هنر پیشه های بیچاره نمی دونستن چی باید بگن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-حداقل بدبخت حالا که تودربار یه ماشین پیدانمی شه زنگ بزن به یه آژانس یه ماشین بفرسته!سلطان به این بیچارگی و گدایی نوبره والا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو گفت ویه نگاه به دور وورش کردگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چقدر گرمه اینجا!کولر توبارگاه ندارین!هلاک شدم سیاه سوخته!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینوگفت وشروع کردکه شنل ش رودربیاره که رجب خان اشاره کرد وپرده تئاتر افتاد پائین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم بلند شدن وشروع کردن به کف زدن ویه نفر توبلند گو اعلام کرد که ((پایان پرده اول))</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">ماهام راه افتادیم بریم پشت صحنه وتارسیدیم کامیارخودشوانداخت رویه صندلی ویه بادبزن ازرومیز ورداشت وهمونجور که خودشو باد می زد گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-هیچ نقش هاتونو هنری بازی نمی کنین!اصلا خوشم نیومد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان ونصرت ووزیر اعظم که نمی دونم اسمش چی بود،مات واستاده بودن وکامیاررونگاه می کردن که گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خدامرگم بده!دیدی بالاخره نتونستم اون چیزایی روکه باید می گفتم بگم!چی باید می گفتم؟بلایت به جانم وچی چی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان یه نگاه بهش کردوگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اما تومادرزادهنرپیشه ای آ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تاکامیاراومد یه چیزی بگه که درواشد ویه دختر وپسر اومدن توکه رجب خان ونصرت شروع کردن باهاشون دعوا کردن که چرادیر اومدین واین حرفا فهمیدیم که اینا همونایی هستن که ماهاداریم جاشون بازی می کنیم!تاکامیارفهمید بلند شد وکلاه گیس روازسرش ورداشت وداد به دختره وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بگیر خانم جون!بااین دیر اومدنت پدر مارو دراوردی!نصف گوشت تن مون آب شد جلوی مردم تاآبروی شما روبخریم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دختره یه نگاه به کامیار کردو خندید وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-واقعا آفرین!این چیزا روازکجا می گفتین شما؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-یه جوری گفتم دیگه!بگیر خانم جون آماده شو واسه پرده بعدی.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-مگه می شه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چی مگه می شه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-الان که نمی شه جاتونو عوض کنین مرد صداشون در می اد </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-به من چه مربوطه؟ماقرار بود یه چند دقیقه بیائیم روصحنه تااینا برسن حالا که دیگه اومدن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-بابا نایش خراب می شه!افت می کنه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-به درک!حالا فکر می کنه نمایشنامه اتللو روبرده رو صحنه!بگیر بابا این وامونده رو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعد اومد جلو ونیزه روازدست من گرفت وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بده به من سامان جون!نمایش تموم شده توهنوز چسبیدی به این؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نیزه روازدستم گرفت وداد به رجب خان وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بگیر بابا!دست این بچه پینه بست ازبس این نیزه رو محکم فشارداد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان برگشت به نصرت گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نصرت اگه این رفیقت بقیه نمایش روبازی نکنه خراب می شه همه چیزا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت یه نگاهی به رجب خان کرد واومد طرف ما وآروم به کامیار گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببین من نمی دونم شماها کی هستین!امشب چند بار به من کمک کردین این کمکم بهم بکنین به خداتا ابد ممنون تون می شم !</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آخه بابا من نمی دونم بقیه داستان چیه!من نتونستم همون چند تاجمله روبگم چه برسه به اینکه بقیه نمایش روبازی کنم!برم روصحنه همه چی خراب می شه ها!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان- توهمینایی روکه گفتی بگو کاریت نباشه!سالن داشت می ترکید ازصدای خنده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">توهمین موقع دوباره درواشد ومدیرتئاتر اومد توبه رجب خان گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-این کیه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-دوست آقا نصرته!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مدیرتئاتر-باهاش یه قرار دادبنویس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بروبابا دلت خوشه!مااینجاداریم ازترس می لرزیم تومی خوای قرار داد  باهامون ببندی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان- حالا بذار این پرده روبازی کنیم تابعد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مدیرتئاتر رفت ورجب خان گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-یاله بچه ها لبا عوض کنین که دکور روعوض کردن!الان باید بریم روصحنه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-لباس چی عوض کنیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-یه شنل دیگه باید  بپوشی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-شنل م خوبه یه دامن دیگه بهم بدین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-دامن برای چی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بابا این خیلی بلنده!حداقل یه چیزی بدین تابالا زانو باشه هنری تره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">همه زدن زیر خنده دختره که اسمش میترابود اومد جلووگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بیاین من یه شنل دیگه بهتون بدم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-جای شنل بهم یه کفش دیگه بده!این پاشنه ش خیلی بلنده!دوسه بار نزدیک بود پام پیچ بخوره!شما خانما چطور تعادل تونو رواینا حفظ می کنین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-دیر شدآ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بروبابا!یه چیکه اب ندادی گلومون تازه بشه تونمایش بعدی یاباید رل مقابلمو خانم هدیه تهرانی بازی کنه یااصلا من بازی نمی کنم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره همه خندیدیم که مدیر تئاتر اومد وصدامون کرد کامیارشنلش روعوض کرد وهمگی راه افتادیم طرف صحنه که من صداش کردم وگفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیارمن دیگه چرابیام؟این پسره که خودش اومده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-به!تموم نمایش داره روتو واین نیزه ت می چرخه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-لوس نشو جدی می گم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-تموم دلگرمی من به اینه که توام روصحنه ای!اگه تونباشی منم نمی رم روسن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-بابا شمام بیا دیگه!یه گوشه واستادی واین نیزه رو نیگر داشتی!کاری نداره که!ماشاله این دوستت داره جای تموم ماها نقش بازی می کنه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دیگه چیزی نگفتم راستش برای خودمم جالب بود که یه همچین کاری کردیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">راه افتادیم که بریم طرف صحنه که کامیار یه پسره روکه ارگ می زد وموسیقی نمایش رواجرامی کرد صداکرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-شما ارگ می زنی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره باخنده گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آره بد می زنم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-نه اصلا اما اینی که می زدی چی بود؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-سنفونی شهرزاد!هزار ویک شب!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-عمه تون اسمش شهرزاده یاخاله تون؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره زد زیر خنده که کامیار بهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-پسر جون شهرزاد به من وتو چه مربوطه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-پس چی بزنم؟آخه نمایش تیپ داستان های هزارو یک شبه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توفعلا اون هزار شب روول کن این یه شب روبچسب!دلم می خواد یه آهنگ شیش وهشت بزنی که این دیوارا به قر واطوار دربیان!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-آخه ممنوعه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چی ممنوعه؟قردادن دیوارممنوعه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره دوباره زد زیر خنده وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نه بابا آهنگ قری ممنوعه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اون مال قدیم بود الان تومدارس م قبل ازاینکه بچه هابرن سر کلاس ثابت شده اگه یه بابا کرمی چیزی بزنن سطح اموزش بالاتر می ره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آخه چی بزنم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اینو بزن ببینم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعد شروع کرد باآنگ شعر خوندن وبشکن زدن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-شب شب رقصه-یالایالا!میوزیک ودنس بایلا بایلا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان-اینا چیه دیگه!می آن جلوی نمایش رومی گیرن آ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-یاباید ازاین آهنگا این بزنه یابازی بی بازی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-خوب حالا یه چیز دیگه بگو بزنم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چه خوشگل شدی امشب روبلدی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-آره بابا بلدم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بزن خب!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-چیزی شد پای شماها!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توبزن،چیزی شد پای من!اما اگه برم روسن ویه مرتبه نزنی برمی گردم بیرون آ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو گفت وراه افتاد طرف صحنه ماهام باخنده دنبالش رفتیم پرده هنوز پائین بود وماها هرکدوم سرجامون واستادیم که کامیار به پسره که پشت یه چیزی شبیه تور واستاده بود وداشت ارگ ش رواماده می کرد یه اشاره کرد واونم شروع کرد به زدن!پرده رفت بالا ویه مرتبه مردم شروع کردن باکف موزیک روهمراهی کردن مردم کف می زدن ومدیر تئاترم پشت صحنه می زد توسر خودش!من حواسم به مدیرتئاتر بود که یه مرتبه متوجه شدم که کامیاربااون دامن وشنل و کفش پاشنه بلند وسط صحنه واستاده ومثلا داره روزمین تندوتند دنبال یه چیزی می گرده اما حرکاتش طوری بود که درست مثل این بود که داره باآهنگ می رقصه!مردم دیگه سر جاشون بند نبودن!بعضی ها که همونجا شروع کردن به رقصیدن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رجب خان بیچاره پرید جلوی کامیار وباالتماس بهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-جون مادرت بگو قطع کنه الان همه مونو ازاینجا بیرون می کنن آ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه اشاره به پسره که ارگ می زد کرد که اونم آهنگ روقطع کرد مردم شروع کردن به دست زدن برای کامیار که یه نگاه بهشون کرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-عجب آدمای سوء استفاده چی هستین شما!من دارم روزمین دنبال  کلیدم می گردم شمابرام کف می زنین!   </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"> یکی ازتماشاچی ها باخنده گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-پس این آهنگ چی بود؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-این آخرین شب ازسنفونی هزار ویک شب بتهوون بود دیگه!حدود ساعت یازده ونیم اون وقتا!نه دیر وقت بود تا حالا اجراش نکرده بودن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دیگه این مردم دل شونو گرفته بودن ومی خندیدن توهمین موقع اون پسر کوچیکه که من وکامیار برده بودیمش دستشویی شروع کرد به گریه کردن که کامیار یه نگاه به مادرش کرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خواهر من یه خرده برس به این بچه ها!دستشویی ش روکه این سرباز برد وسرپاشم که من گرفتم!حداقل غذاش روشما خودت بهش بده تاما بازی مون تموم شه وبیائیم کمکت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">خانمه که غش کرده بود ازخنده گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اِوا!پس شما زحمتش روکشیدین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اختیاردارین!وظیفه م بود!خیال تون راحت قشنگ طهارتش گرفتم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم دوباره زدن زیر خنده دیگه منم نتونستم خودمو نگه دارم وشروع کردم به خندیدن نصرت زود اومد جلووگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">&#8211;بانوی بزرگ،بازار درقرق شماست!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">صحنه نمایش رو قبلا بازار درست کرده بودن بامقوا وتخته سه لا چندتا حجره درست کرده بودن ورجب خان ووزیر اعظم که لباساشونو عوض کرده بودن مثلا مغازه داربودن ویه مرد که حدود سی وهفت هشت سالش بود شده بود شاگرد مغازه دار ونقش یه پسر جوون روبازی می کرد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت اومد جلوودست کامیار روگرفت وبردش جلوحجره طلافروشی وپسره زود اومد جلو وتعظیم کردوگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ای بانوی زیبا درخدمتم امر بفرمائید تاجان ناقابل نثارقدوم تان کنم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه نگاه بهش کرد وباهمون صدای زنونه وعشوه گری گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-امروز مظنه سکه چنده؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم زدن زیر خنده!پسره بیچاره نمی دونست چی جواب بده که نصرت آروم به کامیارگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-قراره توبه این پسره اظهار عشق کنی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بذار ببینم بازار طلا امروز چه جوری یه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعد به پسره گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-طلارو گرمی چندور میداری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-طلا چه ارزشی دارد؟جان من فدای شما باد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اینا که تعارفه!طلارو چند ورمیداری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت آروم زد توپهلوی کامیاروگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بابا قراره مثلا توعاشق دلخسته این پسره بشی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-این پسره که آه نداره باناله سوداکنه من اگرم قراره عاشق بشم عاشق صاحب مغازه می شم نه شاگردش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت-بابا لج نکن سناریو اینطوریه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چه لجی دارم بکنم؟کی گفته من انقدر خرم که صاحب مغازه رو ول کنم بچسبم به شاگردش!من توزندگیم تاحالا ازاین خریت آ نکردم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">حالا این دوتا دارن اینارو به همدیگه می گن وماومردمم داریم ازخنده غش می کنیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره که دید کامیارداره این چیزا رو میگه مثلا اومد کاررو درست کنه وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ای بانوی زیبا!ای زیباترین!حیف نیس که عشق ومهر ومحبت رابه بهایی اندک بفروشیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اولا بهایی اندک نیس وکل شیش دنگ این مغازه رو باید اربابت بندازه پشت قباله م!ثانیا بدبخت برو فکر نون باش که خربزه آبه!پس فردا که تواولین اجاره خونه موندی تازه می فهمی عشق رو باید به چه بهایی فروخت که ضرر توش نباشه!حرف بیخودی نزن وبپر اون پیرمرده روکه صاحب مغازه س صداکن بیاد جلو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پیرمرده رجب خان بود که ته مغازه سرشو انداخته بود پائین ومی خندید تاکامیاراینو گفت زود اومد جلو وآروم بهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-تروخداعاشق این بشو!آبرومون رفت جلو مردم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-واسه من فرق نداره عاشق کی بشم!اگه پول شو تومیدی من عاشق این پسره بشم!عشق بی مایه فطیره این روزا</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم شروع کردن براش کف زدن که برگشت طرف مردم وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-شما بگین!کدوم تون دختر به آدم آس وپاس می دین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم سوتی براش می زدن که نگو کامیاردست نصرت روگرفت وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بیابریم یه مغازه دیگه اینجا معامله مون نمیشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت-جون مادرت آبرومونو نبر!عاشق همین بشو بره پی کارش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه خرده مکث کرد و بعد برگشت طرف پسره وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حالا توچند سال ت هس؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-هیجده بهار ازعمر را پشت سر گذاشته ام!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه نگاهی بهش کرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-تابستون وپائیزش روحساب نمی کنی؟مرد حسابی تو هیچی هیچی نه ده سال ازمن بزرگتر نشون میدی حالا هیجده بهار راپشت سر گذاشته ای؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره مردم زدن زیر خنده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مرده که خودشم خنده ش گرفته بود آروم به کامیار گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-جون من سربه سرم نذار بذار کارمونو بکنیم وازنون خوردن نیفتیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-حالا نشت مشت چی داری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-هیچ بانوی من!دستم خالی اما دلم پراز عشق است!اگر شما عشق مرا بپذیرید ثروتمند ترین مردجهان خواهم شد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-پس چشمت دنبال پول منه؟بفرما!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو گفت و شصت شروبه پسره نشون داد دیگه این مردم داشتن ازخنده خودشونو خراب می کردن ماها که روصحنه جلو خودمونو ول داده بودیم وقاه قاه می خندیدیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره بدبخت سرخ وسفید شد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ولی بانوی زیبای من بی نیاز ازهرچیزی هستم وفقط خواهان عشق شمایم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-پس خره بذار من زن این اربابت بشم بعدا یه جوری باتوکنار می آم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نصرت آروم به کامیار گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-باباجون مادرت عاشق این بشو بره پی کارش!الان پرده دوم تموم میشه ها!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بابا منکه یه بار بیشتر نمی تونم شوهرکنم بذار حداقل زن یه آدم پولدار بشم که یه کنسرت دبی مارو ببره!این پسره که بااین سرووضعش یه سینما تولاله زار نمی تونه بره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره مردم زدن زیر خنده !دیدم نخیر این ول کن نیس!اگه چیزی بهش نگم امکان نداره عاشق این پسره بشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">من مثلا بادی گارد دختر پادشاه بودم یه خرده رفتم جلوتر وآروم درگوشش گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیارول می کنی یانه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه نگاهی به من کرد وبلند گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-به جون تواگه زن این بشم بیچاره می شم آ!آرزوی یه خرید ازday to dayبه دلم می مونه ها!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مردم دوباره زدن زیر خنده یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-باشه جهنم!بذار منم سیاه بخت بشم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعد به پسره گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-شماره اون موبایل وامونده ت روبده شب ازتوقصر یه زنگ بهت می زنم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-موبایل چیست؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-همونکه الان هرعمله بنایی یه دونه دست شه!اونم نداری بدبخت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دیگه نمی تونم بگم مردم چیکارداشتن می کردن ازخنده!فقط ازتوسالن صدای خنده می اومد اونم چه خنده هایی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"> &#8230;</span></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5906</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت نوزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5904</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5904#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 May 2012 21:48:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت نوزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5904</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ——————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. چیه خسرو؟ شیرین تخت خسرو. جلو رفتیم.بقدری همه جا قشنگ بود &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5904">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>چیه خسرو؟</p>
<p>شیرین تخت خسرو.</p>
<p>جلو رفتیم.بقدری همه جا قشنگ بود که نمی تونستم باور کنم که یه زمانی تونسته باشن یه همچین جایی رو «</p>
<p>بسازن!همه ی چیزای زینتی از طلا و جواهر بود!</p>
<p>پنج دقیقه شاید یه خرده کمتر طول کشید تا رسیدیم جلوی تخت خسرو.<span id="more-5904"></span></p>
<p>واقعا زیبا بود!تمامش رو با طلا و جواهر درست کرده بودن!</p>
<p>مات مونده بودم!نفسم بند اومده بود.</p>
<p>.» چند دقیقه ای که گذشت،بالای تخت،چشمم به یه چیزی افتاد که انگار برام آشنا بود</p>
<p>شیرین اون چیه بالای تخت؟</p>
<p>» شیرین اشک تو چشماش جمع شد و گفت «</p>
<p>آن را نمی شناسی؟!وای برتو!</p>
<p>نکنه این درفش کاویانی یه؟!</p>
<p>شیرین آری.درفش کاویانی ست.</p>
<p>اون که در حمله ی اعراب از بین رفت!</p>
<p>شیرین تنها درفش نیست که نابود گشته.این کاخ،این تالار،این تخت،من،خسرو.،فرهاد!همه چیز اکنون نیست</p>
<p>گشته،بدان سان که تو از پیشینیان خویش هیچ نمی دانی!</p>
<p>باور نکردنی یه!شیرین واقعا این چیزا که می بینم،حقیقت داره؟یعنی این همون درفش کاویانی یه پادشاهان بزرگ</p>
<p>ازش وحشت داشتن؟!</p>
<p>شیرین چنین است.تو بسیار خوش بختی که پرده از چشمانت برگرفته شده تا چشم اندازی را ببینی که هر کسی</p>
<p>. ۹ ۸ i A . C o m ١١٨</p>
<p>آرزوی دیدار آن را دارد!همه را به اندیشه ات بسپار.</p>
<p>شیرین،میشه بهش دست بزنم؟</p>
<p>شیرین آیا شایسته ی آن هستی؟</p>
<p>» سرم رو انداختم پائین که گفت «</p>
<p>بیا،بیش از اندازه در اینجا درنگ کرده ایم.بیا.</p>
<p>بالاجبار همراه شیرین برگشتم و از همون راه که اومده بودیم برگشتیم. «</p>
<p>» وقتی به راهروها که اتاق زنهای خسرو بود رسیدیم،پرسیدم</p>
<p>آخر هرکدوم از این راهروها،یه اتاقه؟</p>
<p>» خندید و گفت «</p>
<p>چه می گویی؟!هریک از آنها،خودبه کاخی پیوسته است!درون هر کدام ده ها فرمانبردار آماده ی کار برای همسران</p>
<p>او بودند!</p>
<p>چه دم و دستگاهی داشته این خسرو پرویز!</p>
<p>شیرین این تنها یکی از کاخهای او بوده است.</p>
<p>راست میگن خیلی عیاش بوده؟</p>
<p>شیرین با من بیا.</p>
<p>نمیشه بریم یکی از این کاخ ها رو ببینم.دلم میخواد بدونم خونه ی زنهاش چطوری بوده.</p>
<p>شیرین چنین دستوری ندارم.تو تنها میتوانی کاخ مرا ببینی اما اکنون نه.</p>
<p>حالا کجا می ریم؟</p>
<p>شیرین میخواهم تو را به پالیز خویش برم.بوستانی که خسرو برای من آماده ساخته بود!</p>
<p>یه باغ فقط برای تو؟!</p>
<p>شیرین بیا،دیرگاه میشود.بیا.</p>
<p>دست منو گرفت و از اونجا خارج شدیم و بعد از چند تا راهرو،وارد یه ایوون خیلی بزرگ شدیم که از اونجا باغ «</p>
<p>بازرگی دیده میشد.</p>
<p>از دیدن زیبایی و قشنگی باغ،زبونم بند اومده بود!</p>
<p>درختایی اونجا دیدم که تا حالا ندیده بودم.همه جا سبز و خرم بود!</p>
<p>یه طرف گلکاری،یه طرف استخرهایی که آب از یکی به اون یکی می ریخت،یه طرف چمن،یه طرف درخت!</p>
<p>بقدری بزرگ و قشنگ بود که دلم نمی اومد چشم ازش ور دارم!</p>
<p>از ایوون،چندتا پله میخورد و می رفت تو باغ.</p>
<p>.» رفتیم و روی یه سکو نشستیم</p>
<p>این باغ رو خسرو،تنها برای تو داده ساختن؟!</p>
<p>شیرین آری.شیفتگی او به من بسیار بود.</p>
<p>یعنی زنهای دیگه ش حق نداشتن بیان اینجا؟</p>
<p>شیرین هنگامیکه من در گردش بودم،چنین دستوری نمی یافتند.</p>
<p>خیلی قشنگه اینجا.بعضی از این گلها و درختارو من اصلا تا حالا ندیده بودم!ولی چطور این درختا و گلها،همشون سبز</p>
<p>و زنده ن؟!</p>
<p>» خندید و گفت «</p>
<p>این ساده ترین نشان از توان اوست!اکنون خویش را آماده ساز تا افسانه ی مرا بشنوی.</p>
<p>من داستان تو و خسرو و فرهاد رو میدونم یعنی تو کتاب نظامی خوندم.</p>
<p>شیرین آگاهم،ولی در آن نوشتار،همه چیز آشکار نیست.بایستی راستی با تو باز گویم.سخنان را به گوش جان</p>
<p>بسپار.</p>
<p>شیرین ،قبل از اینکه شروع کنی یه سوالی دارم.</p>
<p>شیرین خواست خویش بازگو.</p>
<p>این دو دفعه که اینجا ترو دیدم،هم تو کاخ،هم اینجا تو باغ،همه جا روشن و رنوره!اما نه چراغی دیدم و نه</p>
<p>چیزی.نورش از کجا تامین میشه؟</p>
<p>نشان از خرد اوست! « کوچترین » شیرین برای پاسخ دستوری ندارم.ولی آگاه باش که این نیز کهترین</p>
<p>اگه این چیزا رو برای بابک تعریف کنم،دیگه اصلا باور که نمیکنه هیچ،فکر نمیکنه دیوونه م شدم!</p>
<p>شیرین بابک ؟!</p>
<p>آره .پسرخاله ی منه.اسمش بابکه.</p>
<p>شیرین او دارای فرزند است؟</p>
<p>نه!هنوز ازدواج نکرده.</p>
<p>شیرین چندبهار از زندگانی او سپری گشته؟</p>
<p>هم سن و سال خودمه.</p>
<p>شیرین پس چگونه چنین نامی بر او نهاده اند؟</p>
<p>مگه معنی اسمش چیه؟</p>
<p>می گردد! « مشهور » شیرین جوانی که زودهنگام همسری برگزیند و او برایش فرزندی بیاورد به بابک نامی</p>
<p>معنی دیگه ای نداره؟</p>
<p>شیرین پچواک معنی دیگرش دیگرش استوار و درستکار است.آیا سرشت او چنین است؟</p>
<p>آره.در دوستی خیلی ثابت قدمه.</p>
<p>شیرین پس درود مرا به او رسان.اکنون آماده ی شنودن هستی؟</p>
<p>حاضرم ،بگو.</p>
<p>» مدتی به باغ نگاه کرد و بعد به چشمای من خیره شد و یه خرده بعد گفت «</p>
<p>چهارده ساله بودم. « دختر » سرگذشت خویش رااز آنجا آغاز میکنم که دختی</p>
<p>سرزمینی که در آن سرمیکردم،پاره ای از ایران بشمار می آمد ولی برای خود آزاد بود و هرساله باژبه شاهان ایران</p>
<p>پرداخت مینمود.</p>
<p>روزگار فرخنده ای داشتم.فراخ بال می زیستم و جهان بچشمم زیبا بود.</p>
<p>پادشاه بود و با دادگری فرمانروایی میکرد. « پدرم » بابم</p>
<p>درکاخی بزرگ زندگی میکردیم.</p>
<p>از همان کودکی ،از سخنان خویشان آگاه گشتم که دختی زیبا و نیک چهره هستم.در چهارده سالگی گوی زیبایی از</p>
<p>همسالان خویش ربوده بودم و هیچ جوانی را یارای پایداری در برابر نگاهم نبود!</p>
<p>آهنگ گفتارم چنان گیرا بود که مرا شیرین نام نهادند.</p>
<p>بی همتا بودم! « زیبا » شهر آشوبی</p>
<p>جوانانی که باب شان از چاکران درگاه پدرم بودند هر یک تلاش داشتند تا ازمن دلربایی کنند تا مگر من یکی از آنان</p>
<p>را به همسری برگزنیم.</p>
<p>در میان آنان جوانی برنا بود که بسیار کم سخن می گفت.</p>
<p>هنگامی که در چشن ها و پایکوبی ها همه ی مردان جوام گرداگرد من انجمن می کردند،او در گوشه ای دور می</p>
<p>ایستاد و مرا می نگریست.</p>
<p>بسیار خوش سیما و نیک اندام بود.او را می شناختم .نامش آبتین بود .از تخمه ی کوان پهلوان</p>
<p>و پهلوانان و</p>
<p>شسب که در پیشگاه پدرم بسی گرامی بود.ارزو داشتم که گامی پیش گذارد و با من هم سخن شود ولی « پسر »</p>
<p>آزرم او بیش از آن بود که چنین کند.من نیز چون شاهدخت بودم نمی توانستم بسوی او روم یا او را به نزد خویش</p>
<p>فراخوانم.</p>
<p>جایگاهم نیز والاتر از آن بود که این راز با کسی در میان نهم.</p>
<p>نخست،هنگامی بدو می اندیشیدم که در جایی دیده ام بدو می افتاد ولی اندک اندک یادش در جانم چنگ انداخت و</p>
<p>مهرش بر روانم چیره شد.</p>
<p>دلباخته ی او گشته بودم.</p>
<p>پس از آن در خویش می گداختم و یارای آشکار نمودن شیفتگی خویش بدو نداشتم.ولی چاره ای نیز جز شکیبایی</p>
<p>نبود.</p>
<p>دیرگاهی با پندار خویش در ستیز بودم،باشد که مهر او از دل بیرون کنم.افسوس که هرگاه بدو می</p>
<p>اندیشیدم،دلدادگی خویش،بیش در می یافتم.</p>
<p>چندگاهی زان پس کردارم گونه ای شد که رنگ چهره باختم و مامام مرا بیمار پنداشت.</p>
<p>و به تن رنجور گشتم. « فرار کرد » خواب از من رمید</p>
<p>این پیام به پدرم رسید و به پزشکان را به بالینم فرستاد.</p>
<p>بر بیماری در من بیابند،پس بهتر دارو را شکارو گردش دانسته و از بابم خواستند تا مرا « دلیل » آنها نتوانستند فرنودی</p>
<p>دارد. « فرستادن » به شکارگاه گسیل</p>
<p>آن است که چند روزی به شکارگاه « بهتر » این آگاهی به گوش درباریان نیز رسید که شیرین به تن خسته گشته و به</p>
<p>رفته و در آنجا به آسایش نشیند.</p>
<p>بدین سان براندوه من افزوده گشت.اکنون باید نبود یار و دوری از او را نیز بردباری میکردم.</p>
<p>بامدادان به سوی شکارگاه روانه شدیم.</p>
<p>نگاهبانانی نیز همراهم کرد. « خدمتکار » بربندگان و پاکاران « علاوه » پدر،فزون</p>
<p>از کاخ بیرون آمدم.گرایشی به رفتن نداشتم. ،« ناراحت » و دل فکار « بیمار غمگین » آهمند</p>
<p>خود،بر ارابه ی شاهی نشستیم و براه افتادیم،در دو سوی ما،پادگان به هوش ره می سپرد. « نزدیکان » همراه آویژگان</p>
<p>همگان خاموش بودند وگویشی در میان نبود مگر نوای گام ستوران.</p>
<p>برجانم چنگ زد.فرمان بر درنگ « غم » از من بشد و آذرنگ « تحمل » چند فرسنگی ره سپردیم.تاب « این چنین » ایدون</p>
<p>دادم.</p>
<p>ازارابه پیاده گشتم.جایگاهی زیبا بود.بهر جا می نگریستم،پوشیده از گل و سبزه بود.آهنگ آب در جویبار به گوشم</p>
<p>رسید.روی بدان سود نهادم.</p>
<p>کنار رود نشستم و به نوای آب گوش فرا دادم.</p>
<p>در پندار خویش بودم که غرش سهمگین مرا به خود آورد!در پیش چشم،شیری ژیان دیدم که به من چشم دوخته</p>
<p>بود!</p>
<p>بانگی بر کشیدم و از هوش بدر شدم.</p>
<p>ناگاه بهوش آمدم و پاکاران را گرداگرد خویش گریان دیدم.</p>
<p>با گشودن چشم من،همه شادگار گشتند.از چگونگی رویداد ناآگاه بودم اندکی آب نوشیدم و پس از آن دانستم که</p>
<p>شیر،آهنگ من نموده و یکی از پادها دلاورانه بدوتاخته و شیر ازپای افکنده است.</p>
<p>پرسیدم که آن والا نژاد کیست و چه نام دارد؟زیرا ناگهان خود را شیفته ی دلاوری او دیدم.آرزو داشتم تا هرچه</p>
<p>زودتر آن گو شیرافکن را بنگرم.</p>
<p>چشمانم در جستجوی او بود که ناگاه آبتین را در میانه ی جوانان،آغشته بخون دیدم.آه از نهادم برآمد.</p>
<p>رهانیده بود،دلدار من،آبتین بوده است؟ « خشمناک » پس این هژبر آزاده که مرا از چنگال شیر شرزه</p>
<p>ای کاش فروغ از دیدگانم پر می کشید و آبتین را زخمدار و پریش نمی دیدم.</p>
<p>بیدرنگ برخاستم و نزد او شتافتم.اشک از دیدگانم سرازیر بود.ارزو داشتم که گزندی سخت بر او نرسیده باشد.</p>
<p>هنگامی که نزدیک او شدم،با همه سستی خویش بر پا شد و بر من درود فرستاد و گفت</p>
<p>شادمانم که بانویم را تندرست و بی گزند می بینم.</p>
<p>مایی.به تن بسیار رنجه کشته ای؟ « سردار » برتو باد.زین پس تو سپهبد « آفرین » گفتمفریش</p>
<p>اپاسخ داداگه روان از تن بدر رود،مرا اندیشه ای نیست.در پیشگاه بانوی بزرگ،هر آینه آماده جانفشانیم.</p>
<p>او دادم. « پرستاری » از کامم برخاست.نگاهی از سر دلباختگی بدو کردم و با اشاره ای دستور تیمار « زهر » شرنگ</p>
<p>در آن دم،تن خسته ی او را بر ارابه ای نهادند و همگان برنشستیم و به شهر برشدیم و بارسیدن به کاخ</p>
<p>شاهی،پزشکان بر درمان او گماردم.</p>
<p>پدر از چگونگی پیش آمد و دلاوری آبتین آگه گشت و او را به نزد خویش گرامی داشت.</p>
<p>پس از چند گاهی آبتین،بهبود یافت.</p>
<p>زآن پس من بودم و او.چشمان من بود و او.روان من بود و او.</p>
<p>ولی تا آن هنگام هیچیک از ما،سخنی از دلدادگی خویش بر زبان نرانده بودیم.با خود می پنداشتم که چگونه او را از</p>
<p>راز خود آگاه کنم؟</p>
<p>چنین تهمتت که از شیر نهراسید،یارای بیان مهر خویش به من نداشت!</p>
<p>هر روزبرای سپاس و درود نزد من می آمد و بی گفتگویی بازمیگشت.</p>
<p>دیدار او،دمی بیشتر نمی آئید و هر روز پس از درنگی کوتاه ،مرا به اندوه خویش می سپرد!بسیار</p>
<p>و کم گو بود. « خجالتی »</p>
<p>با خود اندیشیدم که آبتین گامی سترگ</p>
<p>در راه دلدادگی برداشته است،چرا من نباید بدو روی نهم؟! « بزرگ »</p>
<p>دیگر روز که به پیشگاه آمد،روی از او برتافتم</p>
<p>و در او ننگریدم.</p>
<p>برایش بسیار شگفت بود!پهلوانی شیرفش(مانند شیر)</p>
<p>در گرماگرم کارزار،پروایی (ترس)</p>
<p>در دلش ننشت،در برابر</p>
<p>خشم و سردی من لرزه بر دلش افتاد!</p>
<p>چنین وانمودم که او را نمی بینم!دیرگاهی در آستان ایستاد تا بدو روی نمودم و با سردی گفتمامروز پهلوان ما چون</p>
<p>است؟</p>
<p>سرفرود آورد و سپاس گفت.</p>
<p>گفتمپیشتر بیا و بنشین.</p>
<p>برایش چنین کاری،سخت تر از گام نهادن در کام اژدها بود!با هراس پیش آمد ولی یارای نشستن نداشت.</p>
<p>بااشاره ای تالار را تهی نمودم و پس از آن بدو گفتم.</p>
<p>تو چگونه با چنان شیر سهمناکی چنگیدی؟تو که توان بیان پندار خویش نداری.چه سان نام زهژبران می بری؟! «</p>
<p>دلیری تنها در رویارویی با شیران و پلنگان نیست!زیر پس به دیدار ما میا.گرایشی بدیدن جوانی خاموش ندارم.</p>
<p>بزرگان گام نه.چه شبگیر،چه « مکان » کنون برخیز و برو!هرگاه درخویش توش و توان سخن گفتن یافتی به جایگاه</p>
<p>شامگاه!شنیده بودم که دلدادگان با کمندی از مهر،نیمه شبان به دیدار دلدار می شتابند و با او به راز می نشینند</p>
<p>.» !بدرود</p>
<p>باسری فکنده برپای خواست و رفت.</p>
<p>مرا از « قصد » هنگامی که خویش تنها یافتم،افسوس و دریغ بر من چیره گشت.چه اسان یار از دست شد؟!اگر آهنگ</p>
<p>سخنانم نپنداشته باشد چه؟</p>
<p>بدین روش با او سخن گفتم که شاید اندکی گستاخ گردد و با بیان مهر خویش مرا از اندوه برهاند.مباشد که او را از</p>
<p>خود رانده باشم؟!</p>
<p>رفتن « اجازه » به خوابگاه خویش رفتم.کنیزکان خویش را بار « اندوهگین » بدین سان روز به شب بردم و با پنداری نژند</p>
<p>خود شتاب ورزیده بودم؟!باید بیشتر « تصمیم » دادم و گوشه ای گزیدم و به پندار خویش فرو شدم.چرا چنین در رای</p>
<p>درنگ مینمودم.مباد که پیوند ما گسسته باشد؟!</p>
<p>شب از نیمه گذشت.جز نوای شباویز،دیگر آوا به خاموشی گرائیده بود.از پنجره به بیرون نگریستم.ماه پرتوافشانی</p>
<p>.». بوجود آورده بود » میکرد و دیدگاهی بس دل انگیز به هستی کشیده بود</p>
<p>تاب از دل بشد!برخود نفرین کردم.از گفتار تیز خویش پشیمان گشتم.</p>
<p>به زانو در آمدم و در پیشگاه دادار بی همتا بخاک افتادم و از او خواستم تا مهرم در دل او افکند.</p>
<p>از بیرون به گوشم رسید. « صدای آهسته » گاهی بیش نپائید که شرفاکی</p>
<p>برپا شدم و بر ایوان نگریستم.کمندی بر کنگره ی کاخ به چشمم آمد.</p>
<p>آیا این دلارام من است که دست بر کمند،برای دیدر من از دیوار کاخ بالا می آید؟به گوشه ای از خوابگاه خویش</p>
<p>میخواندم که بی گزند بر فراز دژ درآید. « دعا » گریختم و چنین وانمودم که از امدنش ناآگاهم!ولی در دل برایش یشته</p>
<p>دمی بعد از گوشه ی چشم او را بر ایوان دیدم.همانگونه ایستاده بود و مرا می نگریست.گویی چشم براه دستور من</p>
<p>بود تا به درون درآید.</p>
<p>در سیمایش هراس آشکار بود.</p>
<p>بود!اگر رسوا میشد سزایش مرگ بود! « بزرگ » کاری بس سترگ</p>
<p>اندیشیدم که اگر دمی درنگ کنم شاید که باز گردد!بی درنگ به سویش برگشتم و تا چشمم بدو افتاد،آهی ازسینه</p>
<p>براوردم و بسویش شتافتم و شگفت زده در او نگریستم.</p>
<p>بسیار شرمسار گشت و گامی واپس گرائید و دست بر کمند زد تابازگردد.</p>
<p>در چنگ گرفتم. « قوی » روا نداشتم و بازوی ستبرش « تاخیر » فرویش</p>
<p>اینجا چه میکنی آبتین؟!رویدادی گشته که این گونه بدین جای آمده ای؟می دانی اگر پادها آگاه شوند،چه سرنوشتی «</p>
<p>!» چشم به راه توست؟!به درون بیا!مباد نگاهی برتو افتد</p>
<p>او را با خود به خوابگاه خویش بردم.در چهره اش نشانی از هراس نبود.</p>
<p>آهسته گفت</p>
<p>» خود بزیر افکنم « اکنون » به دیدار بانویم آمده ام.اگر گستاخی کرده ام ایدون «</p>
<p>بودم. « پریشان » آزردگی ش برایم گوارا بود و هم از ان پریش</p>
<p>فرمان به نشستنش دادم.نشست و آرام گرفت.در چهره ی مردانه اش نگریستم.مهرم بدو دو چندان شد بر آن بودم</p>
<p>که به رازم پی مبرد.</p>
<p>آهسته گفت</p>
<p>» من سرسپرده ی بانوی خویشم.اگر دستور دهد،در رهش جان خواهم باخت «</p>
<p>که » سرافکنده پاسخ داد »؟ از این آزمون سرافراز بیرون آمده ای .اکنون بگوبه چه درخواست بدینجا آمده ای » گفتم</p>
<p>مهر بانویم مرا بدینجا کشانیده!دیرگاهی ست که شیفته و دلباخته اویم و مرا زین پس شکیبی نیست.سخن امروز</p>
<p>.» چنین گستاخی من است « علت » بانویم،انگیزه ی</p>
<p>سپس اشک در چشمان گردانید و گفت</p>
<p>تر ز آنی که « بلند مرتبه » شیرین بانوی زیبای من،دلدادگی مرا بپذیر که بی هست تو،نیست میکردم.می دانم که پایور «</p>
<p>بهر « هدیه » ولی بدان که این کهترین،جز تو نمی خواهد و نمی بیند.جز جان مرا ارمغانی « همنشینی » با چون من بیامیزی</p>
<p>تو نیست که آن را نیز با شادی پیشکشت می نمایم.</p>
<p>بانوی من،سرگشته ی نام توام،گرفتار افسون چشم توام.مپسند که این شیدا ،به آغوش غم رها گردد.دوستت دارم</p>
<p>.» شیرین من</p>
<p>این بگفت و چشمان خویش فرو بست.</p>
<p>که ناگاه خنجر آبگون از «!؟ اگر من دوستدار تو نباشم چه » بدو گفتم « بی اختیار » شوری در دلم افکنده شد.بی خویش</p>
<p>نیام برکشید و آهنگ جان خود کرد!</p>
<p>بیدرنگ خویش بر وی فکندم و چون جان در آغوشش کشیدم.بازو بگشاد و مرا در میان دستان نیرومند خویش جای</p>
<p>داد!</p>
<p>برسر سایه افکند. « پرنده ی افسانه ای » سپهر خندید .گل شگفت.همای</p>
<p>دل به سامان در آمد!</p>
<p>شیرین شروع کرد به گریه کردن.صورتش رو تو دستاش گرفته بود و گریه میکرد.بغض گلوی خودم رو گرفته «</p>
<p>» بود.بهش گفتم</p>
<p>شیرین خواهش میکنم آروم باش.از اون زمان خیلی وقته که گذشته.</p>
<p>سرش رو بلند کرد.قطره های اشک از روی صورتش لیز میخوردن و می افتادن پایین.اصلا طاقت نداشتم که «</p>
<p>» اشکهاش رو ببینم.بقدری زیبایی این دختر در من اثر گذاشته بود که حال خودم رو نمی فهمیدم!آروم گفت</p>
<p>نیست!هر دم رویدادهای کهن در « معنا » چنین است که می گویی.ولی بدان که در اینجا،مانند آن گیتی،گاه را سفرنگی</p>
<p>برابر دیده جان می گیرند!</p>
<p>یعنی اینا که گفتی مرتب برات تکرار میشن؟!</p>
<p>شیرین آری،چنین است.</p>
<p>پس برای تو باید خیلی سخت باشه!</p>
<p>شیرین در حالیکه اشک هاش رو پاک میکرد گفت «</p>
<p>بسیار ناگوار است.</p>
<p>خب بعدش چی شد؟</p>
<p>در میان نهادم.بسی شاد گشت و بابم را آگاه نمود.زان « مادر » شیرین روز دیگر دلدادگی و مهر خویش با مامم</p>
<p>بابم او را بسیار دوست می داشت که رهاننده ی من از کام شیر « نامزد کردند » پس،آبتین مرا به نام یکدیگر خواندند</p>
<p>بود.</p>
<p>در شبی ماهتابی،در جشنی که در ان بزرگان گرد آمده بودند،من و آبتین از بهر یکدیگر نام زدند و پس از آن او</p>
<p>دستور یافت تا با آزادی به دیدار من آید.</p>
<p>» شیرین سکوت کرد .ازش پرسیدم «</p>
<p>در اون زمان،دخترا و پسرا نمی تونستن باهم رفت و آمد کنن؟حتما باید بزرگترا بهشون اجازه می دادن؟</p>
<p>شیرین چنین نبود.</p>
<p>پس چرا تو و آبتین،بعد از اینکه نامزد شدین بهتون اجازه دادن که با هم رفت و آمد کنین؟</p>
<p>شیرین پیش از آن نیز برای دیدار یکدیگر آزاد بودیم،اما من شاهدخت بودم و دیدار من،آئینی داشت که هرجوان</p>
<p>باید از آن پیروی میکرد.</p>
<p>بقیه چی؟بقیه دختر و پسرا رو میگم؟</p>
<p>شیرین آنان نیز در آمد و شد و گفتگو،آزاد بودند.</p>
<p>جوانان در آئین ما،پندار پلید بخود راه نمی دادند!</p>
<p>در جشن ها و پایکوبی ها،با یکدیگر شاد بودند و نوای خنده هایشان سخن از پاکی دل آنان می گفت.</p>
<p>شیرین تو اون دوره ،مردسالاری بود یا زن سالاری؟</p>
<p>شیرین چه واژگانی؟</p>
<p>یعنی منظورم اینه که تو خونه ،مرد رئیس بوده یا زن؟</p>
<p>» شیرین خندید و گفت «</p>
<p>در آن روزگاران زن از جایگاه والایی برخوردار بود.چنانچه اگر بر افسانه ی من آگاه باشی،پس از پدر،پادشاهی،از</p>
<p>آن من شد.اگرچه پدرم را برادرانی بس شایسته بود.</p>
<p>یعنی اون موقع،مردا نمی تونستن توسرزنها بزنن؟!</p>
<p>» شیرین دوباره خندید و گفت «</p>
<p>چرا باید مردان چنین کنند؟!</p>
<p>چه میدونم.</p>
<p>بعد » شیرین این شیوه ی ایرانیان نبوده!شاید این روش در روزگاران پس از من بر پندار پارسیان چیره گشته باشد</p>
<p>» دوباره خندید و گفت</p>
<p>تو نیز چنین پنداری داری؟</p>
<p>نه بابا!در نظر من حقوق زن و مرد مساویه.</p>
<p>نیست.زنان نیمه ی زیبا « هستی » شیرین آگاه باش که مهر با زن آفریده شد.بی بود زن،مرد را انگیزه ای برای هست</p>
<p>و دل انگیز مردانند.این دورا هیچگاه از یکدیگر جدایی نیست.آنان بی یکدیگر هیچ اند.</p>
<p>پیدایش هستی چنین است.نیک می دانم تو خود آگاهی که پیرایش هر مردی ،زنی ست و بی بود او زایشی نیست.</p>
<p>درست میگی اماپس چرااکثرا زن و مرد با هم نمی سازن و کارشون به جدایی میکشه؟</p>
<p>شیرین زیرا نیمه ی راستین خویش نیافته اند.</p>
<p>» کمی فکر کردم و گفت</p>
<p>راست میگی.اکثر این ازدواجها که به جدایی میکشه مال اینه که زن و مرد حرف همدیگر و نمی فهمن.یعنی گناه م</p>
<p>ندارن.تا دو دفعه همدیگر و می بینن می شینن سرسفره ی عقد!اما چرا مرد از زن قوی تره؟</p>
<p>شیرین چنین نیست.</p>
<p>چرا ،مرد از زن قوی تره.</p>
<p>شیرین پیدایش هر یک از آنان با آهنگی هم سنگ می باشد.اگر مردان را به تن توانایی ست.زنان را نیز با نرمی</p>
<p>چنین است.همانگونه که چشمه ای زیبا راه خویش از دل سنگ خارا می گشاید!</p>
<p>پس چرا می گن زن ناقص العقله؟</p>
<p>» شیرین خندید و گفت</p>
<p>این گفتار از توست؟</p>
<p>نه بابا.منم اینو شنیدم.</p>
<p>شیرین مردانی سست برای پوشاندن کاستی خویش چنین آوازی را سر داده اند!می دانی که رشک ورزی مردان</p>
<p>ای مردان به گونه ایست که چندین زن را برای خویش می خواهند اما بردباری « طبیعت » بیش از زنان است؟کیا</p>
<p>مرد دیگری را همسر خویش ندارند! « شریک » انبازی</p>
<p>اما در سرشت زنان چنین نیست.</p>
<p>درسته.من مردایی رو می شناسم که چندتا زن دارن و زناشون هم هر جوری هس با هم می سازن و زندگی</p>
<p>میکنن.اصلا چرا طبیعت زن و مرد باهم فرق داره؟</p>
<p>و نما می یابد مانند شب و روزی سپیدی و سیاهی!در یاد خود « معنا » شیرین زیرا هر چیز با نیمه ی ناسازگار خویش</p>
<p>جهانی را بی زن و پندار بکش!جهانی بی ارزش است،چنین نیست؟</p>
<p>اری چنین است!</p>
<p>دفعه شیرین با صدای بلند شروع به خندیدن کردوخنده ای که تمام وجودم رو از عشقش پر کرد!محو تماشایش «</p>
<p>بودم که گفت</p>
<p>آرمین !بی آنکه خود خواسته باشی به آهنگ پیشینیات سخن گفتی!</p>
<p>» خودمم خنده م گرفت و گفتم «</p>
<p>چیکار کنم،از بس تو اینطور صحبت کردی منم یاد گرفتم!</p>
<p>» دست منو گرفت و از جا بلند شدیم وهمونطور که قدم می زدیم گفت «</p>
<p>جهان رو به پیش دارد و در آن بازپسی نیست.آنان که پندار خویش را در بند گذشتگان گرفتار کرده اند هرگز</p>
<p>انگیزه ی آفرینش را در نمی یابند.</p>
<p>» لحظه ای چشماشو بست و یه چیزایی زیر لب گفت وبعد به من نگاه کرد و گفت «</p>
<p>یزدان پاک آدکی را بارای و پنداری والا آفرید .او اندیشمندان رابسی گرامی میدارد.آنان روی به پیش دارند.</p>
<p>یعنی نباید اسیر گذشته ها باشیم؟</p>
<p>شیرین آفریده گرفتار نیست.پندار اوست که در بندش میکشد.رستگاری او در گرو پندار اوست.</p>
<p>خرد آدمی او را در جهانی دیگر به جایگاهی والا رهنمون می سازد.</p>
<p>یعنی آدم دانا به بهشت میره؟</p>
<p>شیرین افزون،دستور گفتار ندارم.</p>
<p>اجازه نداری چیز بیشتری بگی؟</p>
<p>» لبخند زد و سرش رو تکون داد.یه کمی فکرکردم و گفتم «</p>
<p>پس این آدمها که شعور درستی ندارن بعد از مردن چی میشن؟</p>
<p>شیرین گیتی نیاز به جانوران نیز دارد!کالبد آنان نیز با روان چنین کسان پدید می گردد!</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5904</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (قسمت پایانی)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5902</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5902#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 May 2012 21:39:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (قسمت پایانی)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5902</guid>
		<description><![CDATA[قسمت پایانی رمان رکسانا از م.مودب پور ————————————————————————————— برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. اون شب همه دور هم گفتیم و خندیدیم و حرف &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5902">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>قسمت پایانی رمان رکسانا از م.مودب پور</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>اون شب همه دور هم گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و شام مونو خوردیم و بعد از شام ، وقتی برگشتیم تو سالن و داشتیم چایی می خوریدم پدرم یه مرتبه بی مقدمه گفت :<br />
- دو تا عقد میگیریم! یکی ماها ! یکی م تو کلیسا !<br />
رکسانا &#8211; یه دونه کافیه! هر جوری م که باشه کافیه!<br />
همون برای من مقدسه! من این عقد و قرار داد رو همون روزی که هامون رو برای اولین بار دیدم تو قلبم بستم! مگه منظور این نیست که انتخاب کنیم و وفادار بمونیم؟! پس یه قول کافیه! چون میشه زیر هر سندی زد و پشت به هر قراردادی کرد! اگه آدم ، آدم باشه یه قول کافیه! اما می دونم سنت هایی هست که باید رعایت بشه! پس هر جور که شما صلاح بدونین همونطور عمل می کنیم!<br />
پدرم &#8211; این حرف تم درسته اما همونجور که گفتی باید یه چیزایی رو رعایت کرد! فقط چند تا مسئله حل نشده هست که باید حل بشه!<br />
رکسانا &#8211; مربوط به منه؟!<span id="more-5902"></span><br />
پدرم &#8211; نه! مربوط به خودمه! یعنی مربوط به من و برادرم!<br />
((فهمیدم منظور پدر چیه! داشت به عمه لیا فکر می کرد! یه خرده بعد برگشت طرف مادرم و گفت <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- خانم شما درست می گفتین! من در مورد رکسانا اشتباه کردم!<br />
((مادرم خندید و بعدش از جاش بلند شد و رفت طبقۀ بالا تو اتاقش و یه خرده بعد برگشت و رفت طرف ترمه و دست چپ ش رو گرفت و یه انگشتر دستش کرد و گفت <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- من به عنوان مادر مانی ، تو رو برای پسرم خواستگاری و نامزد می کنم! ایشالا</p>
<p>مبارکتون باشه،مانی خیلی پسر خوبیه.فکر کنم لیاقت تو رو داشته باشه.<br />
ترمه ام که گریه اش گرفته بود از جاش بلند شد اول مادرم و بعد عموم رو ماچ کرد و مادرم اومد طرف رکسانا که رکسانا زودتر بلند شد.<br />
داشتم نگاه شون میکردم.گریه م گرفته بود.مادرم انگشتر خودش رو از دستش درآورد و گفت:-این یادگاره مادرمه،خیلی دوستش دارم.بعد دست رکسانا رو گرفت و انگشتر رو دستش کرد و گفت:<br />
-حرفاتو از تو آشپزخونه شنیدم.کاش مثل تو زیاد تر بودند،اونوقت آدما بهتر خودشونو میشناختن،از این به بعد تو نه تنها عروس منی،دخترمم هستی.<br />
بعد بغلش کرد و ماچش کرد!رکسانا که فقط گریه میکرد!آروم و بی صدا!هیچیم نگفت!نه تشکری نه چیزی!فقط گریه میکرد!دلم میخواست از جام بلند شم و بغلش کنم و<br />
نذارم گریه کنه،مادرمم گریه اش گرفت و رفت توی آشپزخونه،برگشتم دیدم که ترمه م هنوز داره گریه میکنه.خلاصه یه خورده که گذشت هر دو آروم شدن،پدرم گفت:<br />
-یه روزی رو هم تعیین کنین برای جشن نامزدی.<br />
عموم:-همین شب جمعه.<br />
پدرم:-باید خودشون بگن.<br />
مانی:-شب جمعه خوبه.<br />
عموم:-تورو نگفتیم،منظور خان داداش ترمه و رکسانا جونه.<br />
مانی:-پس ما نخودی ایم؟<br />
ترمه:-منظور بابا جون این بود که باید به خانمها احترام گذشت.<br />
مانی:-من بالاخره نفهمیدم تو قراره همسر من بشی یا نامادری ام؟از الان بگو من تکلیف خودمو بدونم.<br />
ترمه:-واقعا که مانی.<br />
-مانی:-آخه این بابام نه میذاره من یه کلمه حرف بزنم،نه میذاره یه نظر بدم،نه میذاره بیام طرف تو.خوب خودشم عقدت کنه و منم از این به بعد بهت میگم مامان ترمه.<br />
همه زدیم زیر خنده که عموم گفت:-باز مزخرف گفتی؟خوب بیا بشین پیشش.<br />
مانی:-الان که دیگه آخر شبه، و باید ببریم برسونیم شون خونه؟چه فایده داره یه نیم ساعت بیایم پیشش بشینم؟من میخواستم حداقل یه سئأنس پیشش باشم،این نیم ساعت هم خودتون همون جا بشینین.<br />
پدرم شروع کرد به خندیدن و گفت:<br />
-راست میگه طفلک،ما از سر شب یه ضرب اینا رو گرفتیم به صحبت،پاشین،پاشین باهمدیگه بریم تو حیاط،دوران نامزدیتون از همین الان شروع میشه،پاشین برین دیگه.<br />
مانی زود از جاش بلند شد.منم یه لحظه اومدم بلند شم که دیدم رکسنا و ترمه همونجوری نشستن و سرشونو انداختن پائین،منم از جام تکون نخوردم که عمو به مانی گفت:<br />
-ببین از همه بی حیا تر تو بودی،پسر یه دقیقه بشین و جلوی خودتو بگیر و حداقل دو تا تعارف کن بعد از جات بلند شو.<br />
مانی:<br />
-منم همین الان همین الان نمیخواستم برم تو حیاط که،اول میخواستم برم روشویی،بعدش میرفتم دستشویی،بعد دوباره بر میگشتم روشویی بعدش آیا بیام طرفه ترمه آیا نیام.دیگه بستگی به اقبال این خانم داره.<br />
ترمه:-خیلی دلت م بخواد.<br />
مانی:-کارد سلاخ به اون دلم بخوره انشاالله..<br />
ترمه:-لگد اون دفعه یادت رفته؟جلو بابا اینا نمیخوام&#8230;.<br />
مانی:-میدونی چیه اصلا&#8230;؟من زن بگیر نیستم،اگه بخوام یه روزی زن بگیرم،میرم یه دختر خوب،فرمانبر پارسا رو میگیرم.تو برو زن بابام شو.<br />
ماها همه زدیم زیر خنده.<br />
ترمه:-من اصلا باور نمیکنم که تو پسر این بابا جون باشی،ایشان انقدر آروم،متین،خوب،آقا.اونوقت تو اینطوری.<br />
مانی:<br />
-پسر کوه ندارد نشان از پدر<br />
تو از خود ندنش نخانش پسر.<br />
جات خالی بود پریروز که یکی از عکسهای دوستان این پدر آروم و متین و خوب و آقا رو ببینی.اصلا بابام فتوگالری داره.<br />
عموم:-باز چرت و پرت گفتی؟اون عکس خواهر یکی از دوستام بود که یادگاری باهم گرفته بودیم.<br />
مانی:-خوش بحالتون با این دوستای روشنفکر.<br />
عموم:-بابا تو وایسادی اینجا چیکار؟مگه قرار نشد برین تو حیاط قدم بزنین؟<br />
مانی:-من که همون اول میخواستم برم،شما ازم انتظار شرم و حیا و از این چیزا داشتیم.<br />
دوباره همه زدیم زیر خنده.<br />
عموم:-بلند شین بچه ها،ترمه جون بلند شو.<br />
ماها از جامون بلند شدیم که مانی گفت:-من دیگه از سر ذوق رفتم.میرم تلویزیون تماشا کنم.<br />
و تا اینو گفت ترمه ترمه یه چپ چپ نگاهش کرد و بعد گفت:<br />
-ببخشید تو رو خدا.<br />
یه مرتبه از روی میز یه پرتقال برداشت و پرت کرد طرف مانی که مانی م رو هوا گرفتش.<br />
عموم اینا شروع کردن به خندیدن و عموم گفت:<br />
-الحمد الله که یکی پیدا شد از پس این پسره بر بیاد و انتقام منو بگیره..<br />
مانی:-انتقام به اون دنیا س آقا جون،اینام از پس من بر نمیاد.خیالتون راحت.<br />
چهار تایی با خنده رفتیم توی حیاط که ترمه یه نگاه به استخر و درختا کرد و گفت:<br />
-اینکه حیاط نیست،باغه.<br />
از پله ها رفتیم پائین و از استخر رد شدیم که دوباره ترمه گفت:<br />
-این درخت چیه؟<br />
مانی:-گیلاسه،اینم بابام کاشته،گیلاس ا میده این هوا.<br />
ترمه رفت جلو و به یه درخت که بغل چرآخ تو باغ بود و گفت:-این درخت چیه؟<br />
مانی:-درخت لامپه،اینو ادیسون کاشته.لامپ ا میده همه دویست وات.سیصد وات،مهتابی کم مصرف.<br />
من و رکسنا زدیم زیر خنده که ترمه گفت:<br />
-زهر مار بغلی ش رو میگم.<br />
مانی:<br />
-آهان اون چالبالویه.<br />
ترمه:-باز چاخان کردی؟<br />
مانی:-تو چرا همیشه فکر میکنی من دارم بهت دروغ میگم؟<br />
ترمه:-آخه ما درخت چالبالو داریم؟<br />
مانی:-چرا نداریم؟<br />
حالا بذار داستانش رو برات بگم تا بفهمی چالبالو داریم یا نداریم.چند سال بابام پیش یه روز یه نهال کوچیک چنار خرید و آورد اینجا کاشت.برای اینکه نهال خم نشه،یه تکه چوب م کرد تو زمین،بغل چنار.خلاصه به این آب و کود و این چیزا رو داد اما از اونجایی که کار من بابام همیشه برعکس همه س یه مدت که گذشت چناره کم کم خشک شد اما جاش اون تیکه چوب ریشه داد و جوونه داد و شروع کرد به برگ دادن،دو سال بعد هم اون چوب خشک شد درخت آلبالو،ماهم به همین مناسبت اسمش رو گذشتیم چالبالو،یعنی چنار پیوند آلبالو،حالا دیدی دروغ نمیگم.<br />
ترمه:-عجیبه والا.<br />
مانی:-حالا بیا بریم اون ته باغ تا بهت نشون بدم اونجا بابام چی کاشته.<br />
ترمه یه نگاهی بهش کرد و گفت:-دارم همینجا میبینم بابت چی کاشته.<br />
مانی:-منو میگی؟منو که بابام نکاشته.<br />
ترمه:-پس کی کاشته؟<br />
مانی:-من خودرو م،خودم در اومدم.<br />
بعد زیر بغل ترمه رو گرفت و همونجوری که حرف میزد رفتن اون طرف حیاط.<br />
مانی:-ببین ما توی این مزرعه،یعنی بابام تو این باغ گٔل رز رو پیوند زده به گٔل کاکتوس.<br />
ترمه:-آخه مگه میشه؟<br />
مانی؛-چرا نمیشه؟مگه همین الان نیست که دارن منو پیوند میزنن به تو؟<br />
دست رکسانا رو گرفتم و ماهم رفتیم این طرف.یه خرده که رفتیم بهش گفتم:<br />
-داشتم حرفاتو گوش میکردم.چیزای قشنگی میگفتی که تاحالا بهشون فکر نکرده بودم.<br />
رکسانا:<br />
-تو تقصیری نداری.جوی که توش زندگی میکردی تو رو از خیلی چیزها دور نگاه داشته.<br />
اگه یه مقدار از این جو خارج بشی،می بینی که داره چه اتفاقی میافته،یه اتفاق خیلی خیلی بد.<br />
-مثلا چه اتفاقی؟<br />
رکسانا:<br />
-بی تفاوتی&#8230;&#8230;<br />
-اینکه اتفاق خیلی بدی نیست&#8230;.<br />
رکسانا:-چرا هست.وقتی توی یه جامه،جووناش که نیروی اصلی کار و آینده سازشن..،دچار بی تفاوتی بشن،جامعه به سقوط کشیده میشه.یعنی بی تفاوتی مهلکترین زهر برای یک جامه س.حالا تو هر طبقه و قشر.<br />
-فکر نمیکنی این یه خرده اغراق.<br />
یه نگاه بهم کرد و گفت:<br />
-آها،یعنی من و دوستام یه نظری داریم،یعنی میگیم شعار و حرف زدن دیگه کافیه.حالا نوبت به عمل کردن.<br />
-خوب این خوبه.<br />
رکسانا:<br />
-میخوای جای اینکه من برات توضیح بدم خودت ببینی؟<br />
-خوب آره.<br />
رکسانا:-میشه یه دقیقه موبایلت رو بدی؟<br />
از تو جیبم موبایلم رو در آوردم و دادم بهش و گفتم:-پیش خودت باشه دیگه.<br />
رکسنا:-خودت چی؟<br />
-من دارم،پیش تو باشه.حالا هم شماره ی اینو بهت میدم و هم اونی که خودم بر میدارم.<br />
رکسانا گفت:-خوب حالا باشه بعدا ازت میگیرم.<br />
-دیگه تعارف نکن.<br />
خندید و تشکر کرد و بعد یه شماره گرفت و یه خرده بعد گفت:<br />
-الو،محمد جان،سلام.<br />
برگشتم نگاهش کردم،یه لحظه حسودی ایم شد که انگار فهمید و تکیه ش رو داد به من و بهم خندید و به همون پسره که اسمش محمد بود گفت:-هنوز نرفتین؟باشه ببین.قرارمون جای همیشگی،تا سه روبه نیم ساعت دیگه میام اونجا.<br />
بعدش خداحافظی کرد ساعتش رو نگاه کرد و گفت:<br />
-ساعت الان یه خرده از ده گذشته،اگه زود بریم میرسیم.<br />
-این کی بود؟<br />
رکسانا:-همکلاسیم و دوستم.<br />
نگاهش کردم که خندید و گفت:حسودی نکن عزیزم،اون فقط یه دوسته،شایدم یه همکار.<br />
-حالا کجا باید بریم؟<br />
-رکسانا:-مگه دنبال جواب نمیگردی؟<br />
-چرا.<br />
رکسانا:-پس بریم.<br />
یه خرده مکث کردم و بعد مانی اینا رو صدا زدم که کمی بعد اومدن و بعد به مانی گفتم:<br />
-من رکسانا میخوایم یه جایی بریم.شماها میایین؟<br />
مانی:-کجا؟<br />
-دنبال یه جواب.<br />
بعدش یه نگاه به رکسانا کردم و خندیدم که مانی گفت:-خره جواب همین جاس. یعنی هم سوال اینجاس و هم جواب.اصلا سوال و جواب همینجاس.<br />
-پس شماها همینجا بمونین،ما میریم.<br />
ترمه:-اتفاقا منم باید برم.<br />
مانی:کجا؟<br />
ترمه:-برمیگردم.<br />
مانی:-کجا برمیگردی؟<br />
ترمه:-پیش مامانم.<br />
یه دفعه همه مون ساکت شدیم و ترمه رو نگاه کردیم که یه لبخند زد و گفت:<br />
-دلم براش تنگ شده.<br />
سرمو تکون دادم و خندیدم و گفتم:-کار خیلی خوبی میکنین.<br />
رکسانا:-عالیه.<br />
مانی:-من جای تو بودم برنمی گشتم.<br />
ترمه نگاهش کرد و خندید و گفت:-پس اون همه نصیحت چی بود که بهم کردی؟<br />
مانی:-اشتباه کردم.حالا میخوای بری برو،اما وقتی رسیدی جلوی عمه سلام نکنی ا،بذار اول اون سلام کنه.<br />
چهار تایی خندیم و برگشتیم تو خونه و رکسانا و ترمه از پدر و مادرم و عموم خیلی تشکر کردن و خداحافظی و من و مانی م رفتیم و کیف پول رو مون برداشتیم و از خونه امدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.<br />
یه ربع بعد جلوی در خونه ی عمه اینا بودیم.ترمه یه لحظه مکث کرد و بعدش پیاده شد.مانی م میخواست باهاش بره که ترمه گفت نه<br />
.میخواست تنها با عمه روبرو بشه.حق م داشت.<br />
خلاصه زنگ خونه رو زد و رفت تو.ماهام دوباره سوار شدیم و حرکت کردیم و نیم ساعت بعد رسیدیم به جایی نزدیک دانشگاه و رکسانا یه خیابون رو بهمون نشان داد و رفتیم توش و بعدش رفتیم توی یه فرعی که از دور یک ماشین پیکان درب و داغون رو نشون مون داد و گفت جلوش پارک کنیم.<br />
مانی م رفت جلوش پارک کرد و پیاده شدیم.توی ماشین سه تا پسر و چهار تا دختر همسن و سال رکسانا بودن.<br />
تا رکسانا رو دیدن پیاده شدن و سلام و علیک کردن که رکسانا من رو نامزدش معرفی کرد که دخترا پریدن و بغلش کردن و بهش تبریک گفتن.بعدشم به من تبریک گفتن و با پسرام آشنا شدیم که رکسانا گفت:<br />
-زودتر بریم دیر نشه.<br />
پسره که اسمش محمد بود یه نگاه به ماشین مانی کرد و گفت:<br />
-با این ماشین که نمیشه.همه مونم که تو ماشین من جا نمیشیم.<br />
مانی:-ببخشید،اونجا که میریم تپه ماهوره؟<br />
محمد:-نه.<br />
مانی:-خوب پس ماهام با ماشین خودمون میاییم دیگه.<br />
محمد:-برای راهش نیست.منظورم اینه که با ماشین شما زشته بریم اونجا.<br />
مانی یه نگاه بهش کرد و گفت:-یعنی انقدر موندبالان که بنزم واسه شون کمه؟<br />
بعد یه نگاه به پیکان کرد و گفت:-ممد آقا منو گذاشتی سرکار؟<br />
محمد:-نه بخدا.آخه این ماشین شما به درد بالای شهر میخوره.<br />
مانی:-مگه این پارتی که قراره بریم پائین شهر؟<br />
محمد:-پارتی؟<br />
مانی خندید و گفت:-آره دیگه،یعنی پارتی که نه،یه مهمونی ساده اما گرم گرم.<br />
یه مرتبه محمد و اون دو تا پسرا که اسم شون محمود و سعید بود و اون چهار تا دخترا زدن زیر خنده.<br />
مانی:زهرمار،خنده تون واسه چیه؟<br />
اینو که گفت من و رکسانا هم زادیم زیر خنده که محمد گفت:<br />
-مانی خان ما پارتی نمیخوایم بریم.<br />
مانی:-پس کجا میخوایم بریم؟آهان از اون مهمونیهای خصوصیه که،&#8230;فهمیدم،عجب کلکی هستین شماها،میترسین چشم شون به این ماشین بیفته و یه خرده بیشتر تیغ مون بزنن،عیبی نداره فدای سرتون.پول واسه همین چیزاس دیگه.اصلا همه تون مهمون خودمین.<br />
دوباره محمد اینا زدند زیر خنده.</p>
<p>مانی:-حناق،بازم که میخندین.<br />
محمد:-مانی خان ما داریم میریم طرف یه جایی که تقریبا میشه گفت مردمش زاغ نشینن..<br />
مانی:-زاغ نشینا پارتی گرفتن؟<br />
محمد که میخندید گفت:-تقریبا یه همچین چیزی.<br />
.مانی:-دستشون درد نکنه.کمیته ممیته نریزه اونجا.یعنی فکر اینا ش رو کردن؟<br />
محمد:-خیالتون راحت.اون طرفا هیچ کمیته ای پیداش نمیشه&#8230;</p>
<p>مانی:<br />
-خوب،الحمد الله،پس زودتر بریم دیر نشه.<br />
رکسانا:-مانی خان اونجا که ما میریم پارتی نیست.<br />
مانی:-میدونم بابا،همین که یه عده دختر و پسر جمع بشن کافیه دیگه.حالا اسمش رو پارتی نذاریم بذاریم انجمن،گردهمایی،میتینگ.چه فرقی واسه ما داره؟<br />
دوباره همه زدن زیر خنده.<br />
مانی:-درد بی دوا و درمون.چرا شما انقدر کشکی میخندین؟<br />
رکسانا:-مانی خان ما داریم میریم به یه عده آدم بیچاره ی فقیر کمک کنیم.یعنی ماهی یبار،پولامون رو جمع میکنیم و میریم اونجا کمک شون میکنیم.<br />
مانی یه نگاهی به رکسانا کرد و بعد یکی یکی به محمد اینا نگاه کرد و بعدش برگشت طرف من و گفت:-جوابی که میگفتی دنبالشی اینه؟<br />
بهش خندیدم که گفت؛<br />
-مرتیکه من به هوای این جواب،نامزدم رو رد کردم و از خیر یه پارتی آنچنانی گذشتم.حالا منو میخوای ببری پیش فقیر فقرا؟الهی که خدا دردی بهت بده که درمونش نباشه.منو تو امشب از هستی ساقط کردی.انشاالله ننه ت سیاهتو بپوشه.نگاه کن عجب امشب مسخره ی اینا شدم.می دیدم اینا هی دارن میخندیدن.نگو تو دلشون داشتن منو مسخره میکردن.الهی هامون روی خوش از زندگی نبینی که منو مسخره ی خاص و عام کردی.<br />
اینو گفت و راه افتاد طرف ماشینش که دویدم دنبالش و یه خرده جلوتر دستش گرفتم و گفتم؛<br />
-کجا؟مانی:<br />
-ولم کن وگرنه اینجا انقدر نعره میزنم تا همه ی مردم بریزن از خونه هاشون بیرون.<br />
-ببین،اینطوری م که اینا میگن نیست.<br />
مانی:-پس چیه؟<br />
-اونجام یه جور پارتیه،فقط سطحش یه خرده پایینه.<br />
مانی:-بگو به جون تو.<br />
-مگه برای تو فرقی میکنه؟ببین این دختر و پسرا دارن میرن اونجا.<br />
مانی:-اینا که میگن داریم پول میبریم واسه فقرا.<br />
-بالاخره حتما برای پارتی پولام میدان دیگه.<br />
برگشت یه نگاهی به دخترا که داشتن بهش میخندیدن کرد و یه مرتبه خندید و گفت:<br />
-این پسرا میخوان به ما رکب بزنن که سر خر توشون نباشه.من از اینا زرنگ ترم،میام.چرا نیام؟انجام بهشون نشون میدم که سربسر آقا مانی گذاشتن یعنی چی.اگه گذشتم با یکی از این دخترا برقصن.همه شونو جمع میکنم دور خودم،حالا ببین،بیاین بریم.<br />
خودش رفت سوار ماشین شد و منم رفتم و به رکسانا گفتم سوار بشه که دو تا از اون دخترا با ما اومدن و سوار ماشین شدیم و محمد اینا جلو تر حرکت کردن و ماهام دنبالشون.<br />
یه خرده که همینطوری میرفتیم طرف جنوب شهر،مانی یه نگاه به من کرد و گفت:<br />
-میدونم باز گول تو رو خوردم.<br />
-برای چی؟مانی:بابا رسیدیم جنوب شهر،اینجا نزدیک چاله میدونه.آخه کی تا حالا تو چاله میدون پارتی گرفته که اینا بگیرن.<br />
یه مرتبه اون دو تا دخترا زدن زیر خنده و یکی شون گفت:<br />
-مانی خان ما که گفتیم پارتی در کار نیست.<br />
مانی برگشت یه نگاه بهشون کرد و گفت:-دختر انقدر به اون شیشه ور نرو،فیوزش سوخت.توام انقدر رو اون صندلی بالا پائین نپر.فنر تشک در رفت.<br />
دختره-آخه شیشه ش برقیه آدم خوشش میاد بالا پایین میره!<br />
مانی-آخه هر چی بالا و پایین رفت که هی نباید کشیدش پایین و دادش بالا!<br />
رکسانا خانم جلو این رفیقاتو بگیر دیگه!ماشینم رو نابود کردن!<br />
«یکی از دخترا که داشت می خندید گفت»<br />
-مانی خان شما ازدواج کردین؟<br />
مانی-نخیر!<br />
دختره-چرا؟!<br />
مانی-تومون رسم نیس!<br />
دختره-یعنی چی؟!<br />
مانی-یعنی تو خونواده ما ازدواج رسم نیس!نه بابام تا حالا ازدواج کرده و نه بابابزرگم و نه جَدم!<br />
دختره-پس شما چه جوری به دنیا اومدین؟!<br />
مانی-خیلی ساده!می خواین براتون تشریح کنم؟!<br />
دختره-وای نه!خیلی ممنون!<br />
مانی-پس آروم بشین واندرم به اون شیشه ور نرو!<br />
دختره-چه بد اخلاق!<br />
مانی-شمام اگه جای من بودین و امشب هم از نامزدبازی می افتادین و هم از یه پارتیِ گرمِ گرمِ گرم ، الان مثل سگِ همین جاها بودین!یعنی مثل سگِ نازی آباد!الان حدود نازی آبادیم دیگه؟!<br />
رکسانا-نخیر مانی خان الان خیلی پایین تر از اونجاهاییم!<br />
دختره-عوضش وقتی رسیدیم اونجا چیزای خیلی قشنگی هست که ببینین!مطمئنم که براتون خیلی جالبه!حتی جالب تر از اون پارتی!<br />
«مانی یه نگاهی از تو ایینه به دختره کرد و بعد یه لبخند زد و گفت»<br />
-مانی بمیره راست می گی؟!<br />
دختره-خدا نکنه!ایشالا شما همیشه زنده باشین!<br />
مانی-با شمای دوست!زیر سایه حق!<br />
دختره-شما نامزد دارین؟<br />
مانی-نامزدِ نامزد که نه!یعنی هر وقت بخوام می تونم بهمش بزنم!چطور مگه؟!<br />
«دختره خندید و گفت»<br />
-هیچی!همینطوری گفتم!<br />
مانی-ترو خدا اگه پیشنهاد خوبی دارین ملاحظه نکنین و بگین!<br />
«همه زدیم زیر خنده»<br />
مانی-ببخشین!شما اسم تون چیه؟<br />
دختره-کنیز شما ستاره!<br />
مانی-تاج سَرَمین!چرا بیکار نشستین ستاره خانم؟!<br />
ستاره-چیکار کنم؟<br />
مانی-یه خرده با اون شیشه بازی کنین!<br />
ستاره-آخه گفتین خراب می شه!<br />
مانی-فدا سرتون!اصلاً این شیشه ها رو اینطوری سختن که هر کی سواز شد حوصله ش سرنره!بازی کن قربونت!بازی کن!<br />
«برشت به اون یکی دختره ام گفت»<br />
-شمام بپر بالا بپر پایین کن!دشک هیچی ش نمی شه!<br />
ستاره-چه اخلاق تون خوب شد یه دفعه!<br />
مانی-اخلاق بدم مالی این ترافیک بود!اما اونجا رسیدیم نرین طرف این محمد آقا ایناها!اون وقت بازم اخلاقم بد می شه ها!پیش خودم باشین که خودم مواظب تون باشم!<br />
ستاره-چشم!<br />
مانی-چشمت بی بلا!آفرین دختر خوب!می گم آ!شکلات دوست دارین؟<br />
ستاره-آره!خیلیم دوست داریم!<br />
«مانی زود از تو داشپورت یه بسته شکلات خارجی در آورد و داد بهش و گفت»<br />
-بخورین نوش جونتون!<br />
ستاره-خارجیه؟!چه ماه!اینو میذارم واسه عبداله!<br />
مانی-عبداله کوفت بخوره!اینو دادم شما بخورین!<br />
ستاره-آخه عبداله گناه داره!<br />
مانی-اصلاً عبداله کی هس؟!<br />
ستاره-یه پسر کوچولوی بانمک!<br />
مانی-عبداله منم که انقدر زود خر می شم!خیلی خب!اونو بذار واسه عبداله ، این یکی رو خودتون بخورین!<br />
«یه بسته دیگه شکلات درآورد و داد عقب!حالا ماها فقط داریم می خندیم!»<br />
مانی-ببین ستاره خانم!اینا وقتی اینجوری می خندن من شک می افته تو دلم که داره سرم کلاه می ره!<br />
ستاره-نه!خیالتون راحت باشه!<br />
مانی-من قول شمارو قبول دارمآ!<br />
ستاره-اگه براتون جالب نبود خودم جبران می کنم!<br />
مانی-خدا از بزرگی کمت نکنه دختر!<br />
«مانی که دیگه سرحال اومده بود شروع کرد به شوخی کردن و خندوندن ما که چند دقیقه بعد پیکان محمد اینا پیچید تو یه کوچه و یه گوشه نگه داشت.مانی م پشت سرش پارک کرد و همگی پیاده شدیم.تا پیاده شدم و چشمم افتاد به خونه ها جا خوردم!صد رحمت به زاغه!از خونه فقط اسمش رو داشتن!دیوارای بیرونش که هر لحظه ممکن بود بریزه پایین!در و پیکر حسابی م که نداشتن!کوچه م که فقط یه تیر چراغ برق داشت با یه لامپ سوخته!وسطشم یه جوبِ آب کثیف بود پر از لجن که بوی گندش همه جا رو ورداشته بود!یه مرتبه از ته کوچه ده دوازده تا سگ اومدن جلو که محمد و دوستاش زود چند تا سنگ از رو زمین ورداشتن و پرت کردن طرفشون که اونام گذاشتن و در رفتن!نمی دونم چرا یه مرتبه غم عالم ریخت تو دلم!هر جا رو که نگاه می کردم غم بود و غصه!بغض گلومو گرفته بود!<br />
مانی آروم اومد بغلم و همونجور که دور و ورش رو نگاه می کرد گفت»<br />
-ببخشین ستاره خانم!این پارتی که گفتین تو کدوم یکی از این خرابه هاس؟!<br />
«ستاره خندید و گفت»<br />
-تو همه شون!<br />
مانی-میگم دست خالی اومدیم عیبی نداره؟<br />
ستاره-نه!مهم اینه که دلمون پُر باشه!<br />
«محمد و دوستاش رفتن و صندوق عقب ماشینشون رو وا کردن و از توش چند تا کیسه نایلون در اوردن و بعدش به ما گفتن»<br />
-حالا دیگه بریم تو.<br />
«همگی راه افتادیم و دری اولین خونه رو هُل دادیم و رفتیم تو که کاشکی اصلاً نمی رفتیم!<br />
خونه که چه عرض کنم!یه حیاط پنجاه شصت متری بود با چهار تا اتاق چهار طرفش!یه حوض کوچیکِ یه متر در یه متر وسطش بود با یه شیر آب.یه گوشه حیاطم بغل یکی از اتاقا یه درِ کوچیک بود که حتماً توالتشون بود!همین!<br />
دو سه تا قدم که رفتیم جلو یه مرتبه یه زن حدود سی سال از تو اتاقش اومد بیرون و یه نگاهی به رکسانا اینا کرد و یه «ایشی»گفت و اومد که دوباره برگرده تو اتاق اما تا چشمش به من و مانی افتاد برگشت یه نگاهی به ماها کرد و خندید!داشتم نگاهش میکردم که بهم یه اشاره کرد!اولش منظورش رو نفهمیدم اما بعد متوجه شدم!داشت با سرش اشاره می کرد که بریم تو اتاقش!<br />
برگشتم طرف رکسانا که آروم گفت»<br />
-اگه برین بد نیس.<br />
-چی؟!<br />
رکسانا-برین ببینین چی می گه.<br />
-یعنی بریم تو اتاقش؟!<br />
«رکسانا سرشو تکون داد که یه خرده عصبانی شدم و گفتم»<br />
-می دونی منظورش یه؟!<br />
رکسانا-آره!<br />
-پس چی داری میگی؟!<br />
رکسانا-مگه دنبال جواب نبودی؟!برو جوابت رو بگیر!<br />
«برگشتم طرف اون خانمه که دوباره بهم اشاره کرد!می دونستم داره چی می گه!دلم می خواست بدونم تو اون اتاق چه خبره!آروم رفتم طرفش که مانی بازوم رو گرفت و اروم گفت»<br />
-کجا می ری؟!</p>
<p>ـ اون تو!<br />
مانی ـ این همه جای خوب بردمت و تو اتاق نرفتی!حالا میخوای بری تو این اتاق؟!<br />
ـ باید برم!میخوام ببینم!<br />
«راه افتادم طرف اون خانمه و وقتی رسیدم جلوش زود سلام کرد و گفت»<br />
ـ خوش اومدین!صفا آوردین!کلبه ی مارو روشن کردین!بفرمائین!بفرمائین!بف<br />
فصل ۱۳</p>
<p>«آخر شب بود.محمد اینا با حدود سه میلیون تومن پول،خوشحال از پارتی رفته بودن.مانی م اونجا موند و قرار شد که یکی دو ساعت دیگه برسونن ش خونه.منم رکسانارو ورداشتم و با ماشین مانی ؛بردمش که برسونمش خونه شون.<br />
دوتایی سوار ماشین شدیم واز اون خونه اومدیم بیرون.یه چیزی تو دلم بود که میخواستم بهش بگم اما نمیدونستم چطوری باید بگم!یه خرده که رفتیم گفتم»<br />
ـ تو دیگه باید کم کم به فکر زندگی باشی!یه زندگی زناشویی!<br />
«خودشو کشید طرف من و سرش رو گذاشت رو شونه م و گفت»<br />
ـ هستم!<br />
ـ منظورم اینه که دیگه تظاهرات و فعالیت دانشجویی و این چیزارو بذاری کنار!<br />
رکسانا ـ درس م رو بذارم کنار؟!<br />
ـ نه!نه!منظورم کارای سیاسی یه!<br />
رکسانا ـ من کار سیاسی نمیکنم!<br />
«یه خرده ساکت شد وبعد سرش رو بلند کرد وگفت»<br />
ـ هامون!وقتی ما به فکر آدمای فقیر هستیم؛کار سیاسی یه؟!وقتی میخوام به اندازه ای داشته باشم که شیکمم سیر باشه؛کار سیاسی یه؟!آیا این نفت و گاز و هزار تا چیز دیگه؛مال همه ی ما هست یا نه؟اگه خواستم بدونم چی به چیه؛کار سیاسی یه؟!<br />
ـ نه خب!اما من دلم شور میزنه!برات نگرانم!برای زندگی مون نگرانم!من نمیخوام ترو محدود کنم اما توام باید نگرانی های منو درک کنی!<br />
«دوباره سرشو گذاشت رو شونه م و بازوم رو محکم تو دستش گرفت و گفت»<br />
ـ یه روزی شاید قصه های پدربزرگ آ و مادربزرگ آ می تونست مارو سرگرم کنه و برامون تازگی داشته باشه!یه روزی وقتی در مورد ماه و خورشید و این چیزا برامون قصه های تخیلی می گفتن شاید برامون جالب بود!اما حالا چی؟!جوون امروز؛جوون دیروزی نیست!معیارهای دیروزم نمیشه برای امروز در نظر گرفت و پیاده کرد!<br />
یه روزی شاید جام جهان نما و قالیچه ی پرنده برای پدربزرگ هامون یه رویا بود،اما الان برای من واقعیت داره!من الان کامپیوتر و اینترنت رو دارم!اینا جام جهان نمای من هستن!هر وقت که دلم بخواد تو یک لحظه میتونم تموم دنیا رو ببینم و اگه اون سر دنیا یه اتفاق بیفته بلافاصله من از این سر دنیا ازش باخبر بشم!من دیگه قالیچه ی پرنده یا پرواز برام آرزو نیست!من هواپیمارو دارم که با یه بلیت میتونم از این سر دنیا تو یه مدت کوتاه برم اون سر دنیا!من الان با این تکنولوژی پیشرفته میتونم حتی تخیلم رو جامعه ی حقیقت بپوشونم!الان دیگه داستان جن و پری و غول و این چیزا برای من جذابیت نداره!الان زمان زمان واقعیت هاست!وقت شه که ماهام واقعی تر به دنیا نگاه کنیم!ازاینکه به این فحش بدم و آرزوی مرگ اون یکی رو بکنیم چه فایده؟!جز اینکه«بایکوت»بشیم چه نفعی برامون داره!زمان زمان قدرته!تکنولوژیه!اطلاعاته!<br />
ما علاوه براینکه چیزی از خارجیا کم نداریم خیلی م از نظرهوشی از اونا سرتریم!فقط مغزهامون فرار کردن!بازم دارن فرار میکنن!چرا همینجا نگه شون نداریم و خودمون ازشون استفاده نکنیم؟!<br />
چرا باید همه ی دنیا فکرکنن که ما عقب افتاده ایم؟!بهتر نیست که خودمونو به دنیا یه جور دیگه نشون بدیم؟!وقتش نشده که دنیا بفهمه ایرانی کیه؟!وقتش نشده که خودمونو،ذهن مونو پرورش بدیم؟!وقت شه که شاعرا حرفاشونو رک و صریح بزنن تا ماها مجبور نباشیم صدنوع تفسیر از شعرشون بکنیم!وقت شه که ترس آمونو بریزیم دور!وقت شه که رودربایستی هارو بذاریم کنار و خواسته های واقعی مون رو به زبون بیاریم!وقت شه که جای نفرین کردن و مرگ برای این و اون خواستن و خشم و کینه و نفرت،مهربونی ها بشینن!وقت شه که دست به دست همدیگه بدیم و این خونه رو دوباره بسازیم!دیگه وقتش رسیده که گذشته هارو بذاریم پشت سرمون و به آینده نگاه کنیم!دیگه وقت قصه ی لیلی و مجنون نیست!الان صحبت از تسخیر مریخه!الان صحبت از شبیه سازی آدماس!یه روزی اگه من احتیاج به اطلاعات داشتم باید میرفتم از پدربزرگم که مثلا دوره ی فلان پادشاه رو دیده بود می پرسیدم!اما الان اگه پدربزرم چیزی از اون دوره یادش رفته باشه باید بیاد از من بپرسه که براش ازتو کامپیوتر و اینترنت دربیارم وبهش بگم!به خدا هیچکدوم از اینا ؛کار سیاسی نیست هامون!اینا همه دلسوزیه!اینا همه عشق به وطن و مردمه!من مردمم رو<br />
دوست دارم هامون!من دلم میخواد هرچی دارم با اونا قسمت کنم!یعنی نه همه ش رو!اما ازاون چیزایی که دوست دارم؛دلم میخواد یه سهمی م به آدمای دیگه بدم!!حتی دلم نمیخواد وقتی وقت مردنم رسید؛بدنم رو بیخودی بذارن تو خک که فاسد بشه و از بین بره!وقتی یکی از اعضای بدنم میتونه زندگی رو؛عشق رو؛شادی رو؛دوست داشتن رو در یکی دیگه زنده کنه و ادامه بده؛ادامه ی زندگی منه!وقتی قلب من تو سینه ی تو بتپه؛وقتی چشم من تو یه بدن دیگه باشه و ازش استفاده بشه مثل اینه که من زنده م!مثل اینه که من حس میکنم و می بینم و لذت میبرم!<br />
«بعد یه نگاه به من کرد وگفت»<br />
ـ ماها باید اینو یاد بگیریم که آدما در کنار همدیگه و با همدیگه زنده ن!تنهایی می میرن!الان وقت مردن نیست!وقت زنده بودن و شاد بودنه!<br />
«بعدش سرشو دوباره گذاشت رو شونه م و گفت»<br />
ـ دوستت دارم هامون!وقتی سرمو میذارم رو شونه ت و حس میکنم که تو درکنارم هستی؛دیگه از دنیا هیچی نمیخوام!به همه ی اون چیزایی که خواستم رسیدم!رویای من همین بود!این بود که تو دوستم داشته باشی!شاید من جز معدود آدمایی هستم که به رویای واقعی شون رسیدن!<br />
«بعد سرشو بلند کردم و صورتم رو ماچ کرد و دوباره گذاشت رو شونه م و چشماشو بست!منم آروم آروم می رفتم طرف خونه ی عمه اینا!اصلا دلم نمیخواست که زود برسم!میخواستم این زمان طولانی بشه!آروم میرفتم و با خودم فکر میکردم!در مورد چیزایی که اون شب دیده و شنیده بودم!زنی که برای چرخوندن چرخ زندگی؛تن به هرکاری میداد و بازم به شوهرش وفادار بود!تن فروشی رو وقتی در جهت حمایت خونواده ش بود خیانت نمی دونست!جوونای پولدار که شاید تا اون لحظه جز به فکر لباس و آرایش و ماشین و طلا و جواهر و خوشگذرونی و این چیزا به هیچی فکر نکرده بودن اما با دو کلمه حرف رکسانا؛دست شونو دادن به دست خالی جوونای هم سن و سال خودشون و درد همدیگرو حس کردن!به این دختر نیمه ایرانی و نیمه فرانسوی خوشگل و ظریف و قشنگ فکر کردم که با همه ظرافت و تنهایی چقدر محکم و با اراده س!چطور بین دو نیمه ی خودش نیمه ایرانی ش رو انتخاب کرده و برای مردمش کار میکنه!<br />
همونجور رانندگی که میکردم برگشتم و نگاهش کردم!انگار خوابش برده بود!ساعت حدود چهار صبح بود!دیگه فردا شده بود!ولی چه فایده اگه فردامونم مثل امروز باشه و امروزمونم مثل دیروز؟!<br />
حرفاش درست بود!یه لحظه حواسم رفت به ماشینی که سوار بودم!ماشینی که وقتی توش سوار بودی اصلا نمی فهمیدی که داره راه میره!<br />
این ماشین م نوه نتیجه ی همون کجاوه های دیروزیه!اما درجا نزده و مثل همون کجاوه ها نمونده!پس ما چرا باید بمونیم؟!<br />
دیگه تقریبا رسیده بودیم.آروم رفتم تو کوچه ی عمه اینا و اروم جلو خونه شون واستادم.دلم نمی اومد بیدارش کنم!همونجور سرجام نشستم و فقط نگاهش کردم!صورت ظریفش رو؛چشمای قشنگش رو؛موهای مثل طلاش رو!راحت راحت خوابیده بود!خودمم از اینکه اینجوری سرش روگذاشته بود رو شونه م و خوابیده بود لذت میبردم و دلم نمیخواست که بیدار بشه!میخواست بیشتر نگاهش کنم!سعی کردم تکون نخورم که بیدار نشه و این زمان برام طولانی تر بشه!تازه معنی عشق رو داشتم می فهمیدم!وقتی آرامش برقرار میشه تازه آدم احساس خودش رو میفهمه!<br />
خیلی خیلی دوستش داشتم!برای همین م دلم نمیخواست کوچکترین اتفاق بدی براش بیفته!زندگی سختی داشته!دلم میخواست از اون به بعد دیگه غصه نخوره و ناراحتی نداشته باشه!<br />
همچین معصوم خوابیده بود که دلم نمیخواست بیدار بشه!اما چرا از گوشش خون زده بود بیرون!معنی این چیه!؟نباید چیز بدی باشه!<br />
لباساش خاکی و به جای روپوشش پاره شده!برای چی؟!حتما جایی گیر کرده!شایدم پاش سرخورده و خورده زمین!<br />
روسری چرا سرش نیس؟!خب نیس که نیس!عوضش راحت گرفته خوابیده!ولی چرا انقدر اینجاها شلوغه؟!سروصدا نیس اما شلوغه!این همه آدم برای چی دارن می دوئن!چرا یه عده دارن اینارو میزنن و اینا فقط مشت آشونو گره میکنن و یه چیزی میگن؟!حالا خوبه سروصدا نمیکنن که رکسانا از خواب بپره!ولی این چیه از گوشش اومده؟!نکنه چیز بدی باشه؟!شاید سنجاق سرش رفته تو گوشش و خون ازش واشده!حتما همینه!اما چرا اینجارو زمین خوابیده؟!ما که اینجا نبودیم!تو ماشین بودیم که خوابش برد!سرشو گذاشته بود رو شونه ی منو داشت برام حرف میزد که خوابش برد!اینجا چرا انقدر شلوغه؟!چرا این جوونا همه دارن می دوئن این ور و اون ور؟!<br />
آروم از رو زمین بلندش کردم و گرفتمش تو بغلم!خدارو شکر خوابش سنگینه و هنوز بیدارنشده!سرمو دولا کردم و پیشونیش رو ماچ کردم!رو همه جای صورتش عرق نشسته بود!انقدر خوشگل شده بود که هرکاری میکردم نمیتونستم چشم ازش وردارم!رو دو تا دستام خوابیده بود و منم چسبونده بودمش به خودم!اما نمیدونم اینجا چرا انقدر شلوغه؟!باید ببرمش یه جا ساکت تر!اصلا می برمش خونه مون!<br />
برگشتم که دیدم مانی پشت سرم واستاده!اون اینجا چیکار میکرد؟!اونکه تو پارتی مونده بود!چوب دستش چیکار میکنه؟!این دو سه نفر کی ن باهاشن؟!اونکه شبیه حاجی بازاریاس کیه؟!اون دوتا که ریش دارن کی ن؟!<br />
میخواستم ازش بپرسم داره چیکار میکنه اما زبونم تکون نمیخورد!فقط چشمام کار میکرد!همه چیز رومیدیدم اما هیچی نمی شنیدم!یه مرتبه دیدم مانی از پشت سرم دست یه دختره رو کشید و آروم جلو !مریم بود!پشت سرشم سارا!بعد هردو رو انگار سپرد دست اون یارو که شبیه حاجیای بازار بود!بعد هر دو رو هل داد که یعنی با اون یارو از اونجا برن!بعد اومد طرف من!همونجور که رکسانا تو بغلم خواب بود بازوم رو گرفت و با خودش کشید و به زور لای یه در رو وا کردن و همگی با همدیگه اومدیم بیرون که یه مرتبه چندنفر با چوب حمله کردن طرف مون!من زود سر رکسانا روکشیدم تو بغلم که چوب تو سرش نخوره که خورد تو گردن من اما نه دردم اومد و نه اصلا حسش کردم!فقط دیدم مانی با چوب گذاشت تو صورت یارو!بعدشم اون یارو و دو تا پسر دیگه دور مارو گرفتن و دستاشونو دادن بهم که کسی نیاد طرف ما!اما بازم داشتن هجوم می آوردن طرف مون که یکی از اون پسرا لبه ی پیراهنش رو زد بالا!نمیدونم درست دیدم یا نه اما یه چیزی شبیه هفت تیر یا یه چیز دیگه بود!وقتی اونا که داشتن بهمون حمله میکردن این صحنه رو دیدن ول مون کردن و راه دادن که بریم!<br />
همه جا پر دود بود!یه دود عجیب که چشم رو بدجوری می سوزوند!خدا رحم کرده بود که چشمای رکسانا وانبود وگرنه اشک از چشماش می اومد پائین!گله به گله وسط خیابون آتیش روشن کرده بودن!انگار چهارشنبه سوری بود!حتما جشن چهارشنبه سوری بود که هم آتیش روشن کرده بودن و هم این همه آدم ریخته بودن اونجا!<br />
داشتیم از وسط شون رد می شدیم!چرا بهمون چپ چپ نگاه میکردن؟!اصلا اینجا و این صحنه ها چقدر برام آشنا بود!کجا دیده بودمشون؟!یادم نمی اومد!نمیدونم چرا همه ش دونفر رو می دیدم که شبیه پدرمو عموم بودن!؟<br />
چقدر راه طولانی بود!تموم خیابون بسته شده بود!همه جا پر آدم و ماشین و این چیز بود!چرا مردم گریه میکردن؟!چهارشنبه سوری که گریه نداره!همه ش تو این فکر بودم که مانی اینجا چیکار میکنه؟!برای چی چوب دست شه؟!چرا انقدر این ور و اون ور من میگرده؟!مواظب چیه؟!اصلا نمی فهمیدم چه خبره!فقط محکم رکسانارو بغل کرده بودم که چوبی چیزی بهش نخوره!این دونفر که شبیه پدر و عموم بودن دو و ورمون میگشتن!نمیدونم مواظب چی بودن؟!<br />
چقدر طول کشید تا رسیدیم به ماشین؟!یه ماه طول کشید؟!دوماه طول کشید؟!سه ماه طول کشید؟!اما بالاخره رسیدیم به ماشین و سوارش شدیم.آروم سوار ماشین شدم که سر رکسانا نخوره به جایی و ازخواب بپره!مانی م رفت پشت فرمون.یه مرتبه در اون طرف واشد و اون دو نفر که شبیه پدرم و عموم بودن سوار شدن!اما انگار خود پدرم و عموم بودن!پدرم نشست عقب پیش من!نمیدونم چرا تا رکسانارو نگاه میکرد و گریه ش میگرفت و یه چیزی با عصبانیت میگفت؟!<br />
اومدم به مانی بگم که بریم خونه مون که دوباره از تو ماشین پیاده شد و تند در طرف منو واکرد!انقدر از دستش عصبانی شدم که نگو!تو این شلوغ پلوغی هی دست دست میکرد!گفتم ولش کن؛با تاکسی می برمش خونه!<br />
اروم پیاده شدم که دیدم اینجا جای قبلی نیس!جلو یه بیمارستانیم و یه دونه تخت آوردن و میخوان رکسانا رو از دست من بگیرن و بخوابونن روش!محکم تر بغلش کردم و یه قدم رفتم عقب!حالا هی زور میزنم که یه چیزی بهشون بگم اما صدا ازتو گلوم در نمی آد!<br />
دو تا مرد که روپوش سفید تنشون بود میخواستن رکسانارو از من بگیرن!هی میخواستم داد بزنم و بگم بیدارمیشه!ولش کنین!اما نمیتونستم!دوتا پرستارم حتما یه چیزاون بغل داشتن گریه میکردن!اصلا نمیدونم چرا همه داشتن گریه میکردن!<br />
خدا رحم کرد که مانی یه چیزی بهشون گفت که رفتن کنار وگرنه با لگد پرت شون میکردم یه طرف!نمیدونم چی داشتن به همدیگه میگفتن؟!صداشونو نمی شنیدم اما می دیدم که لب آشون تکون میخوره!یعنی اینا دارن مسخره بازی درمی ارن؟!مگه میشه مسخره بازی دربیارن؟!نه!دارن حرف میزنن!پس چرا من صداشونو نمی شنوم؟!یعنی کر شدم؟!<br />
دوسه بار اب دهنم رو قورت دادم که اگه گوشم باد گرفته؛واشه!اما گوشم طوریش نشده بود!پس صداها کجان؟!<br />
بهشون محل نذاشتم!یه مرتبه دیدم مانی بازوم رو گرفته و یه چیزی میگه!داشت منو با خودش میبرد تو بیمارستان!اما چرا؟!<br />
حتما یه چیزی بود دیگه!به مانی اعتماد داشتم!باهاش رفتم!بقیه م دنبالم دوئیدن!تو بیمارستانم هرکی نگاه مون میکرد میزد زیر گریه!گریه برای چی؟!اینا چه مرگشونه؟!<br />
تو یه اتاق بودیم که پر تخت و دستگاه و این چیزا بود!همه میخواستن رکسانارو ازتو بغلم دربیارم!محکم بغلش کرده بودم و نمیدادمش!آخه برای چی بدم؟!مانی جلوم واستاده بود و داشت به اونا کمک میکرد!یعنی چی؟!مانی دیگه چرا؟!داشت یه چیزایی بهم میگفت!نمیدونم چه م شده بود!باید حواسمو جمع میکردم!اینا همه دارن یه چیزی بهم میگن اما من نمی فهمم!یعنی صدا بهم نمیرسه!باید می فهمیدم که اینا چی میگن!<br />
چشمامو بستم وحواسمو جمع کردم!دنبال صداها میگشتم!گوش دادم!گوش دادم!گوش دادم!<br />
کم کم داشتن می رسیدن!اول خیلی ضعیف و بعد کم کم قوی و قوی تر!خیلی از ما عقب تر بودن اما داشتن کم کم بهمون می رسیدن!حالا دیگه داشتم یه صداهایی رو از دور می شنیدم!<br />
بزنین شون!آزادی میخواین&#8230;کنین؟!بگیرین شون!گاز پرت کردن!بوق بوق بوق!نامردا کشتین شون!آزادی!بزنش فلان فلان شده رو! جیغ ، داد ، فریاد! همهمه! صدای آژیر! صدای هزار تاپا که میدوئیدن!صدای فریاد! صدای ترس!<br />
اینارو نمیخواستم بشنوم!گشتم و از میون صداها اونایی رو که میخواستم پیداکردم!صدا تو صدا ود!فریاد تو فریاد!اما دیگه همه ی صداها داشتن بهم میرسیدن!همه ی صداها و اون صدا!دو تا صدای آشنا!<br />
هامون! هامون! مانی! اینجا! اینجا! کشتن رکسانارو! بدوئین! از بالای نرده ها بپرین!با چوب زدن تو سرش!بدوئین!بی شرف آ!کثافت آ! بدوئین! کشتینش!<br />
یه مرتبه چشمم افتاد به خونی که از گوش رکسانا زده بود بیرون و بغل صورتش خشک شده بود!پس رکسانای من خواب نبود!؟این همه آدم با چوب اومده بودن که یه دختر ضعیف و مظلوم رو بزنن ؟!آخه چرا؟!<br />
برگشتم طرف مانی و گفتم:<br />
ـ مانی رکسانا مرده؟!<br />
مانی ـ بده ش به من پدرسگ!مگه کر شدی؟!<br />
ـ کشتنش مانی؟!<br />
مانی ـ بده ش به من!مرد!بده ش به من دیگه!<br />
«دستم شل شد و مانی کشیدش از تو بغلم بیرون که یه مرتبه پرستارا دوئیدن جلو و خواوندنش رو یه تخت و چندنفر ریختن دورش!نمیدونم داشتن چیکار میکردن فقط تند تند داشتن یه کارایی میکردن!<br />
مانی بزور منو کشید و برد بیرون!حالادیگه همه ی صداها بهم رسیده بودن و داشت مغزم میترکید!<br />
نشستم رو یه نیمکت و سرمو گرفتم تو دستم!گوشامو گرفته بودم که این همه کثافت رو نشنوم اما مگه میشد؟!صداها از دستم رد میشد و می اومد تو گوشم!صدای گریه!صدای فریاد!صدای التماس!صدای فحش!صدای کتک زدن!<br />
کاشکی همونجور کر بودم و این صداهارو نمی شنیدم!<br />
دستامو محکم محکم رو گوشام فشار میدادم اما فایده نداشت!صداها داشت از تو چشمام میرفت تو مغزم!<br />
چشمامو بستم!یکی سرمو کشید و چسبوند رو سینه ش!چشمامو وا کردم که دیدم پدرم بغلم کرده و داره گریه میکنه!»<br />
ـ بابا حالش خوب میشه؟ترو خدا بابا یه کاری بکن حالش خوب بشه!ترو خدا!جون من!بابا!!بابا!<br />
«سرمو ازتو بغل پدرم آوردم بیرون و به مانی گفتم»<br />
ـ مانی تو برو تو!برو ببین اگه چیزی میخواد به من بگو!برو جون من!برو تو!برو ببین چی میخواد!ببین چه ش شده!شاید چیزی بخوان!جون من برو!<br />
«اومد جلوم نشست و گفت»<br />
ـ اگه چیزی بخوان بهمون میگن عزیزم!<br />
ـ شاید نگن!توحالا برو!<br />
مانی ـ اخه چی بخوان؟!<br />
ـ شاید قلبش طوری شده!برو بگو قلب هس!بگو همه چی هس!بگو هرچی میخوان فقط بگن!<br />
«سرشو گذاشت رو زانوم و شروع کرد به گریه کردن!تازه فهمیدم چه خبره!وقتی مانی گریه میکنه یعنی دیگه&#8230;<br />
سرشو بلندکردم و گفتم»<br />
ـ مرده مانی؟!راست شو بهم بگو!<br />
«فقط نگاهم میکرد و گریه میکرد!سرش داد زدم و گفتم»<br />
ـ پاشو برو تو دیگه!پاشو!<br />
«دیدم از جاش بلندشد!دیدم که رفت تو اتاق عمل!اما هنوز داشتم میگفتم برو تو مانی!برو ببین چی میخوان!پاشو !پاشو دیگه!<br />
پدرم دوباره سرمو گرفت تو بغلش!عموم اومد این طرفم نشست و بغلم کرد!یاد حرف رکسانا افتادم!<br />
تو هیچوقت تنهایی گریه نکردی!همیشه یه عده بودن که همراه با تو گریه کنن!<br />
میخواستم سرمو بزنم به دیوار!بغض گلومو گرفته بود اما گریه م نمی اومد!فقط خشم!خشم و نفرت!گریه برای چی؟!وقتی خشم و نفرت هس گریه چرا؟!<br />
از جام بلند شدم و راه افتادم!دوقدم رفتم اما زود برگشتم!شاید برای رکسانا چیزی بخوان!از قلبم دیگه بدم اومده بود!دیگه ازش دل کنده بودم!میخواستم زودتر بدمش به رکسانا!<br />
جلو اتاق عمل واستاده بودم!خبری نبود!رفتم طرف دیوار و سرمو گذاشتم بهش و چشمامو بستم!دوباره صداها رسیدن بهم!صدای سارا و مریم بود که با گریه؛فریاد میزدن!<br />
&#8220;بیهوش شده!چه جوری برسونیمش بیمارستان؟!نمیذارن یه نفرم بره بیرون!چیکار کنیم خدا؟!&#8221;<br />
صدای شیکستن شیشه!صدای یازهرا یا زهرا!صدای گریه!صدای ظلم!صدای بیداد!<br />
یه مرتبه دیدم دونفر از دو طرف بازوم رو گرفتن!سرمو از دیوار ورداشتم و نگاهشون کردم!سارا و مریم بودن!داشتن گریه میکردن!پیشونی مریم شکسته بود و خون بالای چشمش خشک شده بود!<br />
نگاهش کردم و فقط گفتم»<br />
ـ چرا؟!<br />
«با همون گریه گفت»<br />
ـ گول مون زدن!تحریک مون کردن!گول خوردیم!<br />
«نمی فهمیدم چی میگه!گفتم»<br />
ـ رکسانا.<br />
صفحه ۵۴۴ تا ۵۵۱</p>
<p>سارا- فقط داشت بچه ها رو آروم می کرد! جلوشونو گرفته بود که بیرون نرن! «بازوم رو از تو دستاشون درآوردم. یه مرتبه مانی از تو اتاق اومد بیرون! زود رفتم طرفش و گفتم:<br />
- چی شد؟! چی می خوان؟!<br />
مانی- هیچی! فعلاً دارن کارشونو می کنن! الان می خوان ببرنش بیرون برای سیتی اسکن و این چیزا!<br />
- راست شو بگو مانی! رکسانا چی شده؟!<br />
مانی- دارم راستش رو بهت می گم! فعلاً هیچی معلوم نیس!<br />
« تو همین موقع رکسانا رو با یه تخت آوردن بیرون! پریدم بالا سرش! همونجور خواب بود اما خونِ زیر گوشش رو پاک کرده بودن! داشتم بغل به بغل تختش می رفتم و نگاهش می کردم! مثل ماه بود! همچنین خوابیده بود که انگارده ساله نخوابیده!<br />
جلو آسانسور مانی بهم گفت:<br />
- تو بیا بشین! من باهاشون می رم!<br />
- مانی اگه یه بار دیگه بخوای جلو منو بگیری، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی آ!<br />
« رفتیم پایین. نیم ساعت طول کشید! دوباره برگشتیم اما بردنش تو یه اتاق دیگه و رو تخت خوابوندنش، منم همونجور بالاسرش واستادم و نگاهش کردم! همه از اتاق رفته بودن بیرون! یه عالم سیم و لوله بهش وصل کرده بودن! آروم دستش رو گرفتم تو دستام. یخ یخ بود! بردمش جلو دهنم و هاش کردم! یه خرده گرم شد. چسبوندم دست شو به صورتم! گرمتر شد.<br />
دو سه تا پرستار اومدن تو و یه خرده بالا سرش واستادن. داشتن گریه می کردن!»<br />
- چقدر خوشگله!<br />
- خدا ذلیلشون کنه!<br />
- ایشالا خوب بشه!<br />
- حیف از این دختر!<br />
« برگشتم نگاه شون کردم! زود از اتاق رفتن بیرون! وقتی در داشت بسته می شد مانی رو دیدم که داشت با دکتر حرف می زد! عصبانی بود! در بسته شد! دوباره دست رکسانا رو چسبوندم به صورتم که گرم بشه! یه مرتبه در وا شد و یه مرد با روپوش سفید اومد تو! یه پرستارم باهاش بود و دکتر صداش می زد!<br />
یه قدم رفتم عقب! رفت جلو و شروع کرد به معاینه کردن رکسانا. خیلی طول داد! خسته شدم! به مانی نگاه کردم! اومد کنارم و دستمو گرفت و فشار داد.<br />
دکتره م کارش تموم شد. برگشت طرف من و گفت:<br />
- دختر خیلی قشنگیه!<br />
« بعد سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون. بقیه م دنبالش رفتن. پتوش رو مرتب کردم و دست شو گرفتم جلو دهنم و هاش کردم که گرم بشه. یه پرستار اومد تو و یه نگاهی به رکسانا کرد و بعد یه صندلی کشید دمِ تخت و به من گفت که بشینم.<br />
نشستم. رفت بالا سر رکسانا و یه خرده نگاهش کرد و زد زیر گریه و دولّا شد و صورتش رو ماچ کرد و بعدش اومد طرف من. دستش رو گذاشت رو شونه م و همونجور که گریه می کرد گفت:<br />
- عشق تو همین دنیا تموم نمی شه ها!<br />
بعد گذاشت و رفت. دوباره دست قشنگشو گرفتم جلو دهنم و هاش کردم که گرم بشه. دوباره در واشد و یکی اومد تو. حوصله نداشتم برگردم و ببینم کیه! دو تا دست اومد سرِ شونه هام و محکم فشارشون داد. مانی بود! آروم گفت:<br />
- پاشو بریم بیرون باهات کار دارم.<br />
- همینجا بگو.<br />
مانی- اینجا نمی شه.<br />
- همینجا بگو.<br />
مانی- بریم بیرون دو تا سیگار بکشیم بعد بهت می گم.<br />
- همینجا بگو.<br />
پیشونیش رو گذاشت رو سرم و یه خرده بعد گفت:<br />
- می دونی چه ش شده؟<br />
- نه! توام نگو چه ش شده!<br />
مانی- می خوای چیکار کنی؟ &#8211; هیچی!<br />
مانی- بالاخره چی؟<br />
- نشستم<br />
مانی- تا کی؟<br />
- همیشه.<br />
مانی- همیشه یعنی کی؟<br />
- تا وقتی نفس می کشه.<br />
مانی- که چی بشه؟<br />
- گم شو بیرون<br />
«یه دست کشید به سرم و آروم رفت بیرون. بازم در وا شد. بازم برنگشتم. بازم یه دست اومد رو شونه ام! پدم بود. نمی توانستم تو چشماش نگاه کنم! فقط رکسانا رو نگاه می کردم!<br />
- پدرم- باباجون اینطوری اذیت می شه ها!<br />
- نه نمی شه!<br />
پدرم- اون که دیگه اینجا نیس!<br />
- هس!<br />
پدرم- زندگیش دیگه مثل ما نیس! فقط نفس می کشه! اونم معلوم نیس تا کی!<br />
- منم همینجا می مونم!<br />
پدرم- تا کی؟!<br />
- تا هر وقت!<br />
پدرم – آخه که چی بشه؟!<br />
- که چی؟! ول ش کنم؟! اگه می خواستم ول ش کنم که همون دفعه می کردم!<br />
پدرم- آخه می خوای چیکار کنی؟!<br />
- نمی خوام بگم!<br />
پدرم- چرا؟!<br />
«دوباره در وا شد. همه اومدن تو! ساکت و بی صدا!»<br />
پدرم- بگو می خوای چیکار کنی؟!<br />
- نمی خوام بگم!<br />
پدرم- چرا!<br />
- چون مسخره م می کنین!<br />
پدرم- مسخره ت نمی کنیم! بگو!<br />
- می خوام باهاش عروسی کنم! همینجوری که هس!<br />
پدرم- چه طوری آخه؟!<br />
«خجالت می کشیدم برگردم و بهشون نگاه کنم! چشمم فقط به رکسانا بود. وقتی نگاهش می کردم، قوی می شد!»<br />
- مگه شما اجازه ندادین که با همدیگه عروسی کنیم! خب حالا همونطوره دیگه! چه فرقی کرده؟! من دوستش دارم و می خوام همینجوری باهاش عروسی کنم! تنهاشم نمی ذارم! شما می خواین نفرین م کنین! از ارث محرومم کنین! هر کاری می خواین بکنین بکنین، من این دخترو ول نمی کنم! اون به اندازه کافی تنها بوده! حالا تنهاش نمیذارم! الآنم نمی دونم چی لازم داره! قلب بخواد، بهش می دم! کلیه بخواد، می دم! هر چی بخواد معطل نمی کنم و بهش می دم! برامم هیچ فرقی نداره! همین!<br />
«یه مرتبه صدای گریۀ سارا و مریم بلند شد که زود گفتم:<br />
- اینجا گریه نکنین! این می فهمه ناراحت می شه! اصلاً همه برین!<br />
«بعد سرمو گذاشتم رو دست رکسانا و چشمامو بستم! در واشد و یکی یکی ازاتاق رفتن بیرون.<br />
سرمو بلند کردم. هیچکس تو اتاق نبود. فقط من بودم و رکسانا و خاطرات خیلی کم مون! بلند شدم و صورتم رو چسبوندم به صورتش!<br />
آروم دستمو بردم زیر گردنش و بغلش کردم و سرشو چسبوندم به سینه م!<br />
ضعیف ضعیف داشت نفس می کشید! آروم خوابوندمش سرجاش و دوباره صورتم رو چسبوندم به صورتش. در وا شد! مانی بود! زود خودمو کشیدم کنار که گفت:<br />
- خجالت نکش! بغلش کن! عیبی نداره که! نامزدته!<br />
«رفتم سرجام نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم و هیچی نگفتم. مانی م رفت رو یه مبل نشست و گفت:<br />
- چرا گریه نمی کنی؟<br />
- چرا تو نمی ری خونه؟<br />
مانی- واقعا می خوای برم؟<br />
- می خوام حرف نزنی!<br />
مانی- باشه! حرف نمی زنم!<br />
«سرمو گذاشتم رو دستش و چشمامو بستم! هیچ فکری تو سرم نبود! یعنی به هیچی فکر نمی کردم! و این عجیب بود! آدم هیچ فکری نکنه و ذهنش خالیِ خالی باشه! نه گذشته! نه حال! نه آینده! بی تفاوت! و این بی تفاوتی بد بود!<br />
یه ربع! نیم ساعت! یه ساعت یا هر چقدر گذشت! چند تا پرستار و دکتر اومدن و رفتن! اما بازم فکری تو سرم نبود!<br />
سرمو بلند کردم! دستش رو گرفتم تو دستم و ماچش کردم! هیچ حرکتی نکرد! دفعۀ آخری که اینکارو کردم، زود دستش رو کشید و بغلم کرد!<br />
حالا یه فکری تو سرم بود! از دنیا و آدماش بدم می اومد! از این روزا و شبا بدم می اومد! خسته بودم و خستگی رو حس می کردم اما از خوابیدن بدم می اومد!<br />
دست کشیدم به موهای قشنگش! بازم هیچ حرکتی نکرد! هر وقت اینکارو می کردم، چشماشو می بست و همونجور ساکت می موند تا من نازش کنم و وقتی بهش می گفتم موهات مثل خورشیده، می خندید و سرشو میذاشت تو بغلم و می گفت حالا دیگه همه جا سایه شده و خورشید رفته تو دل تو!<br />
سایه ها! حالا یه فکر دیگه هم تو سرم هس! سایه ها! ماها همه اسیر سایه هائیم! همه اسیر سایه ها شدیم! شاید همیشه اسیر سایه ها بودیم! همیشه رو سرمون یه سایه بوده! یه سایه سیاه که رو سرمون افتاده و ول مون نمی کنه!<br />
دست زدم به تن ش! یخ یخ بود! تنی که همیشه مثل کوره می سوخت و هر بار که بغلم می کرد آتیش می گرفتم!<br />
بغض دوباره خواست از تو گلوم بیاد بالا اما زود دادمش پایین! باید نگه ش می داشتم تا خشم بشه و خشم باقی بمونه!<br />
پتو رو کشیدم تا زیر گلوش و دولّا شدم و گردن قشنگشو ماچ کردم! هنوز بوی گل می داد!<br />
سرمو بردم درِ گوشش و آروم بهش گفتم به خدا زود بود عزیزم! به خدا زود بود گل من! ترو خدا یه دفعه دیگه چشمای قشنگت رو وا کن! به جون خودت بعدش دیگه هیچی از این دنیا نمی خوام! حیف که نتونستم باهات حرف بزنم! حیف که ازت خجالت می کشیدم! کاشکی این غرور مسخره رو کنار میذاشتم کنار و بهت می گفتم که چقدر دوستت دارم! قربون اون چشمات برم! فدای هر تار موی قشنگت بشم! منم برات جون می دم! قلب که چیزی نیس! تو فقط بیدار شو تا من همینجا برات جون بدم! قلب که چیزی نیس! تو فقط بیدار شو تا من همینجا برات جون بدم! فکر می کنی دروغ می گم! پاشو ببین! ببین که هامون ت بیچاره شده! پاشو ببین که منم دیگه تنهای تنها شدم! دیگه غیر از تو کسی رو نمی خوام! تو فقط یه دقیقه چشماتو وا کن تا بهت بگم چی تو این دلم بود و بهت نگفتم! فقط یه دقیقه چشماتو وا کن و ببند! تو همون یه دقیقه همه رو بهت می گم قربونت برم! تو که گفتی هیچ وقت تنهام نمی ذاری! حالا که همه چی جور شده چرا!؟ بمیرم برات که سختی کشیدی! کاشکی اون موقع ها می دیدمت! به خدا تو پاکی! به خدا تو گلی! آخه چه جوری دل شون اومد؟!<br />
نشستم سرجام و دست شو گرفتم تو دستم.<br />
نمی دونم چرا یه مرتبه به دلم افتاد که باید صداش کنم! جلو مانی خجالت می کشیدم اما شروع کردم به صداش کردن!<br />
رکسانا! رکسانا! رکسانای من! صدامو می شنوی؟! ترو خدا اگه صدامو می شنوی یه کاری بکن که من بفهمم! رکسانا! رکسانا!<br />
«دیگه تقریباً داشتم فریاد می کشیدم! مانی م بلند شد اومد جلو و مات شد به رکسانا! هر دو نگاهش می کردیم! هنوز امیدوار بودم که شاید یه تکونی بخوره یا یه طوری بهم بفهمونه که صدامو می شنوه! دستش تو دستم بود و مواظب بودم نکنه حتی یه حرکت کوچیک بکنه! اما نکرد! هیچی!<br />
مانی برگشت و سرجاش نشست.<br />
سرمو دوباره گذاشتم رو دستش.<br />
چشمامو بستم. حالا یه فکر دیگه م تو سرم هس!<br />
ترس! ترس! از موندن! ترس از رفتن! ترس از مردن! همیشه ترسیدیم! همیشه ترس باهامون بوده! از سایه ها می ترسیدم! از خود ترس می ترسیدم! از نترسیدن می ترسیدم!<br />
سرمو بلند کردم و گفتم:<br />
- می دونی دلم از چی می سوزه؟<br />
مانی – بگو!<br />
- از اینکه اصلاً نتونستیم باهم باشیم! هر دفعه که بهم رسیدیم، گذشته ها بود و گذشته ها! آنقدر گذشته ها وسط مون بود که نفهمیدیم حال مون کدومه!<br />
مانی- اصلاً کاری به کار کسی نداشت! خودت که می دونی!<br />
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش! مثل گل یاس بود دستش! نرم و ظریف و قشنگ! انگشتای کشیده قشنگش بوی گل می داد! بوی کمک! بوی گذشت و فداکاری!»<br />
- می دونی چی بهم می گفت؟! می گفت دلم می خواد یه کاری برای تو بکنم اما نمی تونم! یعنی تو به چیزی احتیاجی نداری که من بتونم بهت بدم! طفل معصوم همیشه دلش می خواست که یه کاری برای من بکنه که برام ارزش داشته باشه! مانی یادته اتاقش رو خالی کرده بود برای من؟! طفلک فقط همین از دستش برمی اومد! نه پول داشت که به من بده و نه چیزی! این زجرش می داد! مانی! حالا کی دیگه می ره به اون آدما کمک کنه؟! این جواب خوبی بود؟! دختری که خودش نداشت بخوره، از همه چیزش می زد تا بتونه به آدمای بدبخت کمک کنه! این بود دستمزدش؟! مانی اینو باید پیداش کنیم! می خوام با همون چوب گردنش رو خرد کنم! من باید پیداش کنم!<br />
- که چی بشه؟! اگرم پیداش کنی باید به حالش گریه کنی! این آدم زدن نداره که!<br />
- ترو خدا ببین! این همون رکساناس آ! همون رکسانایی که اون شب پدرمو عاشق خودش کرد! دیدی تو شطرنج از پدرم برده بود اما شطرنج رو ریخت به هم که احترام پدرمو نگه داره؟! ببین چه خوشگله مانی! ترو خدا حیف نیس با این قشنگی رو تخت بیمارستان باشه؟! آخه این دختر الآن باید اینجا باشه؟! این الآن باید خب و خوش باشه و از جوونی ش لذت ببره! این باید خوب باشه تا بتونه به مردم کمک کنه!<br />
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش که مانی اومد بغلم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت:<br />
- می تونه اینطوری باشه که می گی! می شه که از این رکسانا چند تا رکسانا دیگه بوجود بیاد!<br />
«سرمو بلند کردم و گفتم:<br />
- دیگه نمی شه مانی، رکسانا فقط یکی بود!<br />
مانی- می دونی مرگ مغزی یعنی چی؟!<br />
- نمی خوام بدونم!<br />
مانی- اون هر لحظه ممکنه که تموم کنه!<br />
- حرف نزن!حرف نزن! حرف نزن!<br />
مانی- مطمئنم که اگه خودش می تونست الآن حرف بزنه، همین رو بهت می گفت! الآن یه رکسانا دیگه تو همین بیمارستانه که یه قلب احتیاج داره!<br />
- خفه شو مانی! خفه شو! اگر کسی طرفش بیاد می کشمش! توام خفه شو!<br />
مانی- تو چرا گریه نمی کنی؟! رکسانا مرده هامون! نامزدت مرده! کسی رو که دوست داشتی مرده!<br />
- خفه شو مانی! نذار دق دلی مو سر تو خالی کنم!<br />
مانی- این زندگی نیس که! معلوم نیس که کی تموم بشه! امروز یا فردا! یه دقیقه دیگه!<br />
- اگه ترمه م اینطوری شده بود همینارو می گفتی؟!<br />
مانی- اره! چون می خواستم زنده بشه! آدم می تونه تو یکی دیگه زنده باشه! مخصوصاً کسی مثل رکسانا که فقط می خواست به همه کمک کنه!<br />
- خفه شو کثافت! این همه بدبختی کشید براش بس نیس که حالام می خوای تیکه تیکه ش کنن؟!<br />
مانی- تیکه تیکه ش می کنن اما هر تیکه ش یه رکسانا می شه! یه رکسانای تو! اونوقت دیگه نمی میره! یعنی حالا حالاها نمی میره!<br />
«یه مرتبه داد زدم و صندلی مو پرت کردم کنار و از جام پریدم و گفتم:<br />
- گم شو بیرون! دیگه م برنگرد! گم شو حیوون! تو آدم نیستی! تو احساس نداری! مثل گاوی!<br />
«سرشو انداخت پایین! برگشتم و رو صندلی نشستم و دست رکسانا رو گرفتم</p>
<p>تو دستم ! نمی دونم چرا به اون پریده بود! یه خرده صبر کردم! خیلی چیزا یادم اومده بود اما هنوز گیج بودم برای همین بهش گفتم<br />
- مانی من هیچی یادم نیس! من اصلا نمی دونم چی شده! رکسانا تو بغل من خوابیده بود! یه مرتبه چی شد؟!<br />
مانی &#8211; تو حالت خوب نیس!<br />
- تو بگو چی شد!<br />
(( یه خرده ساکت شد و بعد گفت : ))<br />
- دو ، سه ساعت بعد از اومدنت بود ! همون شب ِ پارتی ! عمه زنگ زد و گفت بدوئین که رکسانا اینا رفتن! بهشون تلفن زده بودن که برن! من و توام رفتیم! همه جا رو بسته بودن! نمیذاشتن بریم جلو! زنگ زدم به بابا ! اونم زنگ زد به دوستش!<br />
دوستشم با دو نفر اومدن! اونجا همه میشناختنش! حیف که دیر شده بود!<br />
((تازه داشت یادم می اومد! جلومونو گرفته بودن و نمیذاشتن بریم جلو! دعوامون شد! گرفتن مون! مانی زنگ زد خونه!<br />
همه چی یادم اومد!<br />
همونجور که رکسانا رو نگاه می کردم گفتم <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- همه رفتن؟ ساعت چنده؟<br />
مانی &#8211; ساعت ۴ صبحه! دو روز از پریروز گذشته!<br />
((برگشتم طرفش و گفتم <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- پریروز؟<br />
مانی &#8211; دو روز گذشته! دست بکش به صورتت ببین چقدر ریشت در اومده!<br />
- دو روز؟<br />
مانی &#8211; آره! دو روز<br />
!ساخته شده مرتضی بناری<br />
(( سرمو گذاشتم رو دست رکسانا و گفتم <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- همین یه خرده پیش بود! ساعت چهار صبح ! رکسانا تو بغلم خواب بود! کاشکی نمیذاشتم بره! کاشکی باهاش مونده بودم! کاشکی ولش نمی کردم!<br />
((بغض داشت خفه م می کرد اما نمی تونستم گریه کنم ! مانی اومد پشتم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- پاشو بریم بیرون! بریم یه سیگار بکشیم ! دکترا مواظب شن!<br />
(( دلم نمی اومد ول ش کنم اما مانی دستمو کشید و با خودش برد!<br />
تو راهرو هیچکش نبود ! همه انگار خواب بودن! رفتیم تو حیاط بیمارستان و مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من))<br />
- عمه نفهمیده!؟<br />
(( یه خرده نگاهم کرد و گفت <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- بیرونش کردی! بهش گفتی تقصیر اون بوده که باعث شده تو رکسانا رو ببینی! بهش گفتی که انتقام پدرامونو از تو گرفته!<br />
((فقط نگاهش کردم ! هیچی یادم نبود!))<br />
مانی &#8211; عزیزم اومد! ترمه ام اومد!<br />
- رفتم کنار دیوار واستادم که اومد بغلم و گفت :<br />
- هامون! همه چی تموم شده!<br />
روم رو کردم اون طرف که گفت :<br />
- نمیخوای براش گریه کنی؟<br />
- گریه برای چی؟!<br />
مانی &#8211; فکر نمی کردم انقدر بی معرفت باشی! من آدم نیستم! حیوونم! گاوم!<br />
احساس ندارم اما من براش گریه کردم! همه بیمارستان براش گریه کردن! فقط تویی که یه قطره اشک از چشمات نیومده! می دونی تو اون لحظه که چوب داشته می اومده تو سرش چی گفته؟!<br />
یه مرتبه برگشتم طرفش!<br />
مانی &#8211; اینطوری نگام نکن! اگه نمی خوای بگم خب نمی گم! آدم فکر می کنه الان می خوای بکشیش!<br />
بعد یه مرتبه بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت :<br />
- طفل معصوم فقط داد زده و گفته هامون! همچین لند اسم تو رو گفته که همه دور و وری آش برگشتن طرفش اما دیگه&#8230;!<br />
همینجوری داشت گریه می کرد که بهش گفتم :<br />
- خودتو جمع و جور کن ! گریه برای چی می کنی؟</p>
<p><strong>قسمت آخر:</strong></p>
<p>با هزینه زیاد یه دکتر رو از خارج آوردیم. باید مطئن می شدم هر چند که چند تا دکتر متخصص نظرشون رو داده بودن! یک ماه گذشت و به زور زنده نگه شداشتیم! همه چی تموم شده بود!<br />
قلب رکسانای من رفت تو سینۀ یه دختر دانشجو! هر کدوم از کلیه هاشم رفت تو تن یه نفر! کبدشم همینطور!<br />
همونجور که خودش خواسته بود ، تو بدن کسای دیگه زنده شد!<br />
یه رکسانا چند تا رکسانا شد!<br />
منم گریه نکردم!<br />
هنوزم گریه نمی کنم!<br />
دیگه م طرف خونه ی عمه نرفتم! طاقت دیدن خونۀ بدون رکسانا رو نداشتم!<br />
۳ ماه بعد عمه م که سرطان داشت ، مُرد!<br />
همیشه فکر می کرده خرج زندگی ش رو برادراش یعنی پدرای ما می دادن اما یه روز یه نفر بهش می گه که اینطوری نیس و این خونه و هزینۀ زندگیش رو یه آدم خیّر می داده!<br />
خبر نداشته که اون آدمی که این خبر رو بهش داده بوده یه دشمنی ای چیزی باهاش داشته! همون آدمم باعث قهر کردن ترمه شده بود!<br />
بعد از اینکه رکسانای من مُرد ، معلوم شد که اون آدم خیّر ، پدر و عموم بودن!<br />
برادرایی که خرج زندگی خواهرشون رو می دادن!<br />
عمه اشتباه کرده بود و بعدا متوجه اشتباهش بود اما چه فایده!<br />
ترمه م بعد از اون جریان دیگه ایران نموند! مانی با کار کردنش مخالفت کرده بود و اونم باهاش ازدواج نکرد و از ایران رفت!<br />
می خواست بره هالیوود! می گفت اینجا یا باید از این فیلمای معمولی بازی کنه یا هیچی! چون اگه یه خرده فیلم بخواد حرف بزنه جلوش رو می گیرن!<br />
برای همینم رفت!<br />
مانی خیلی کمکش کرد!<br />
مثل یه دوست کمکش کرد و کاراش رو جور کرد تا تونست از ایران بره دُبی و از اونجا بره آمریکا.<br />
همه چی بقدری سریع اتفاق افتاد و تموم شد که هنوزم گیج و منگ فقط بهش فکر می کنم!<br />
اون قدر سریع شروع شد که نفهمیدم چی شد و اونقدر سریع تموم شد که بازم نفهمیدم چی شد!<br />
فقط سال بعدش یه روز با مانی رفتیم گیشا! خودم ازش خواسته بودم که بریم!<br />
رفتیم اونجا ، تو اون کوچه ، جلوی همون خونه!<br />
فقط تونستم یه لحظه پیاده بشم و سیگارم رو روشن کنم! یه لحظه دیدیم در ِ همون خونه واشد و رکسانا ازش اومد بیرون!<br />
پریدم تو ماشین و به مانی گفتم فقط بره! با سرعت بره!<br />
تموم کوچه رکسانا بود!<br />
وقتی مانی داشت با سرعت از کوچه رد می شد ، برگشتم و پشت سرمون رو نگاه کردم!<br />
رکسانا وسط کوچه ، بهم مات شده بود!<br />
حالا چند سال از اون ساعت ۴ صبح گذشته!<br />
هنوزم رکسانا تو بغلم خوابیده و نمی خوام بیدار شه!<br />
نمیخوام بیدار شه تا زمانی که اگه یه دختر مثل اون خواست بپرسه چرا ، این بلا سرش نیاد! حالا چقدر باید راه بریم و بریم جلو تا به اون زمان برسیم ، نمی دونم!<br />
اما اینو می دونم که رکسانای کم زنده س!<br />
اون دختری که قلب رکسانای من تو سینه ش می طپه زنده س! و دختری با اراده که از صد تا مرد ، قوی تر و محکم تره !<br />
پس رکسانای من زنده س !<br />
نه یکی نه دو تا نه&#8230;!<br />
و هنوزم گریه نکردم !</p>
<p>پایان امیدوارم لذت برده باشید،با رمان های جدید ما همراه باشید ،راستی اگه پیشنهادی در مورد رمان جدید دارین بگید تا اون رو بزارم،به نظرتون رمان بعدی چی باشه؟؟؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5902</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت شانزدهم و هفدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5898</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5898#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 20:54:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت شانزدهم و هفدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5898</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5898">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم که یکم این تاخیر جبران بشه،امیدوارم بازم ما رو ببخشید.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>کم کم فصل بهار هم تمام شد و تابستان که آغاز امتحانات ترم دوم هم بود از راه رسید. بیشتر وقتها از خانه بیرون نمی رفتمتا سال اول دانشگاه را با موفقیت به پایان برسانم و تعطیلات مجبور به خواندن واحدهای پاس نشده نباشم که خوشبختانه با پشت کار خودم و کمک سپهر توانستم موفق شوم. آخرین روز بعد از پایان جلسه به شرکت پیش سپهر رفتم، تا برای به ارومیه رفتن برایم بلیط تهیه کند، سپهر با دیدنم گفت: خسته نباشی، چه عجب از این طرفا آفتاب از کدوم طرف درآمده.<br />
-می خوام چند روزی به ارومیه برم. آخه پارسال هم نتونستم برم.<br />
-بی معرفت تنهایی می خوای بری، یعنی بدون من بهت خوش می گذره.<span id="more-5898"></span><br />
-تنهایی هم که نه با ساناز می خوایم بریم. راستی چرا حرفهای خودمو بهم تحویل میدی، می خوای تلافی کنی؟<br />
-نه عزیزم قصد تلافی ندارم فقط زود برگرد چون من زیاد نمی تونم تنها بمونم طاقت دوری تو ندارم.<br />
-سعی می کنم زود برگردم.<br />
سه روز بعد، یعنی روز یکشنبه دوتا خواهر با هم رهسپار ارومیه شدیم. مامان ازاینکه سپهر را تنها می گذارم خیلی سرزنشم کرد ولی من گوش به حرفش ندادم. چون همه باز آنجا جمع شده بودند، کتایون و پسرش چند روزی زودتر از ما به ارومیه رفته بودند. یاشار و زن عمو هم آمده بودند و عمو هم به خاطر سهند مانده بود تا در صورت گرفتن مرخصی سهند که در کرج خدمت می کرد، پیش ما می آمدند. تنها چیزی که در این میان آزارم میداد، زخم زبان سیاوش بود که به هر بهانه ای نیشم میزد. سعی می کردم کمتر با او برخورد کنم.<br />
یک روز صبح با هم دسته جمعی به شکار رفتیم. کتی کیانوش را چون شیر خشک می خورد، پیش عمه گذاشت و همراه ما آمد. موقعی که کنار چشمه کتری را آب می کردم، سیاوش به کنارم آمد و با تفنگ پرنده ای را که در حال پرواز بود نشانه رفت.<br />
وقتی پرنده زخمی روی زمین افتاد، رو به من کرد و گفت: روزی این گلوله رو تو مغز شوهرت خالی می کنم تا برای همیشه از شرش راحت بشم.<br />
از جمله اش چنان برآشفتم که یقه اش را گرفتم و جواب دادم:<br />
مطمئن باش همون کار رو خودم انجام میدم تا آرزوی منو با خودت به گور ببری. احمق کثافت.<br />
و با عصبانیت پیش بقیه برگشتم و کتی گفت: چی شده باز گر گرفتی؟<br />
-نمی دونم چرا این دیوونه دست از سرم برنمی داره و هرچی از دهنش درمی آید نثار سپهر می کنه.<br />
کامیاب- ولش کن، محلش نزار، می بینم از موقعی که اینجا اومدی مرتب به هر بهانه ای اذیتت می کنه. کم کم من هم به این نتیجه رسیدم که عقلشو از دست داده.<br />
-دقیقا.<br />
رفتار سیاوش پاک گیج ام کرده بود ولی نه می توانستم از پدربزرگ و بقیه دل بکنم و نه اینکه نسبت به رفتار او بی خیال باشم و برای همین دور از چشم بزرگترها مرتب بگو و مگو می کردیم و از طرفی چون نزدیک بیست روز بود آنجا بودم، سپهر هم می خواست تا برگردم تهران ولی من خیال برگشتن نداشتم. یعنی احساس دلتنگی نمی کردم و در کنار فامیل جای خالی سپهر را احساس نمی کردم. دو روز مانده به سالگرد ازدواجمان سپهر همراه مامان و عمو و سهند به ارومیه آمدند. شب موقع خواب که تنها شدیم، سپهر گله مندانه گفت: لعنتی به این زودی از دست من خسته شدی که خیال آمدن نداری. الان درست بیست و سه روزه که اینجایی، فکر می کردم دلت برام تنگ میشه و زود برمی گردی. ولی نخیر خیال باطل. تازه می خوای دو هفته دیگه بمونی.<br />
-یعنی من حق ندارم در عرض یک سال که پیش تو بودم، یک ماه هم پیش فامیلهام باشم؟ تو خیلی بی انصافی.<br />
-بی انصافم که بهت اجازه دادم بیایی، اگخ میگفتم چند روز با خوردم بیا و برگرد چی می گفتی!<br />
کلمه اجازه خیلی برایم گران آمد برای همین خیلی عادی جواب دادم: اجازه؟ مگه من بچه ام که بهم اجازه بدی، من آزادم و هروقت خواستم میام و هر وقت خواستم برمی گردم، فهمیدی؟ دیگه هم دوست ندارم این جوری باهام صحبت کنی و دستور بدی.<br />
بهش پشت کردم و لحاف رو روی سرم کشیدم. با حالتی که توام با خواهش و تمنا بود گفت: نی نی کوچولو بازهم که قهر کردی. من فقط قصد شوخی داشتم اونی که باید اجازه بده تویی نه من. تا هر وقت خواستی بمون عیبی نداره من هم به دلم میگم صبر داشته باشه و طاقت بیاره و این همه بهونه عشق اش رو نیاره.<br />
لحظه ای سکوت کرد. حرفهایش مانند آبی بود بر آتش خشمم. ولی با این حال باز می خواستم ادامه دهد و به قول معروف نازم را بکشد. لحاف رو از روی سرم پایین کشید و گونه ام را بوسید و موهایم را نوازش کرد و ادامه داد: آخه لعنتی به من هم حق بده، بدون تو خونه سوت و کور. شبها خواب ندارم، بدون تو دلم میگیره. تازه ببین تو بی انصافی یا من به جای اینکه این لب تشنه رو لب چشمه ببری و سیراب کنی، تشنه نگه می داری. آخه سر در کمند عشق تو، جان در هوای توست. پس بیا و لطفی در حق این بینوای عاشق بکن، به خدا ثواب داره، انشاا&#8230; اجرت با خداست.<br />
خنده ام گرفت و در حالی که می خندیدم به طرفش برگشتم جواب دادم: آقا امشب سه شنبه است نه شب جمعه. معلومه از اون گداهای تازه کاری.<br />
آه بلندی کشید و گفت: نخیر عزیزم من دو ساله از گداهای کوی عشقم.<br />
عصر روزی که سالگرد ازدواجمان بود سپهر بسته بزرگی به دستم داد و گفت: عزیزم تبریک میگم. ناقابله ببخشید، اینو سفارش دادم یکی از دوستام از ایتالیا فرستاده.<br />
تشکر کردم و بسته رو باز کردم. داخل جعبه، لباس شب خیلی قشنگ از رنگ مشکی قرار داشت. از دیدنش یکه خوردم چون اصلا دوست نداشتم پیراهن تنم کنم. پوشیدن همچین لباسی برایم سخت بود به فکر فرو رفتم که سپهر پرسید: انگار خوشت نیومده آره؟<br />
-نه اتفاقا خیلی هم قشنگه ولی من پیرهن دوست ندارم و باهاش راحت نیستم.<br />
سپهر- خوب بپوشی عادت می کنی، تو خانمی و از این به بعد باید از این لباسها بپوشی نه شلوار.<br />
-اگخ ناراحت نمی شی باید بگم من ترجیح میدم شلوار بپوشم تا پیرهن.<br />
با دلخوری جواب داد: هر جور راحتی! نمی خوام تو این شب عزیز باز هم باهام قهر کنی.<br />
و بلافاصله بلند شد و از اتاق بیرون رفت. با خیال آسوده لباسی که سپهر برایم تدارک دیده بود کنار گذاشتم و یک دست از لباسهایی که همراه آورده بوددم پوشیدم. وقتی به سالن رفتم نگاهی بر سر تا پایم کرد وبا لبخندی که بر لب داشت گفت: الحق که یک دنده و لجبازی.<br />
-ازم دلخوری؟<br />
-نه به قول مامان نسرین هر که طاووس خواهد جور هندوستان هم کشد.<br />
پریدم و صورتش رابوسیدم و دوباره تشکر کردم و جشن بدون هیچ ناراحتی به پایان رسید.<br />
سپهر بعد از پنج روز با بابا و مامان به تهران بازگشت و من ماندم و قرار شد وقتی سهند به تهران برمی گردد من هم با او برگردم. چه روزهایی بود سوار بر اسب خیال، کودکانه در کوچه باغها می گشتم و صفا می کردم.<br />
اوایل شهریور ماه که تازه به تهران برگشته بودم بهناز پسری به دنیا آورد. هر روز به دیدن بهناز و پسر تپل اش می رفتم. رنگ چشم و فرم صورتش شبیه فرید بود. بهناز و فرید، هر دو خیلی خوشحال بودند. فرید مثل پروانه دور سر بهناز می چرخید. تا یک هفته به شرکت نمی رفت. سپهر هم به شوخی می گفت: فرید قدم نو رسیده مبارک، حالا بچه ات چیه پسر یا دختر؟<br />
فرید- مسخره ام کن نوبت خودت که برسه می دونم چیکار کنم. چون به جای یک هفته مطمئنم یک ماه تو خونه لنگر می اندازی. و به جای غزال تو استراحت می کنی.<br />
سپهر خنده دل نشینی سر داد و گفت: یکسال مرخصی بدون حقوق باید بگیرم چون به جای استراحت باید بچه داری کنم چون غزال دانشگاه داره.<br />
-لوس! اصلا کی بچه می خواد.<br />
سها با ذوق و شوق آرام گفت: غزال دوست نداری زن دایی بشی، من که خیلی دوست عمه بشم. زود باش.<br />
-نه فعلا ترجیح می دم زن دایی بشم چون بچه داری خیلی سخته.<br />
روز هفتم جشن کوچکی برای نوزاد گرفتند و پدر فرید اسمش را مهرداد گذاشت. شب وقتی به خانه برمی گشتیم به سپهر گفتم:<br />
-سپهر تو پسر دوست داری یا دختر.<br />
لحظه ای مکث کرد و جواب داد: پسر، بچه ما حتما باید پسر باشه.<br />
-یعنی اگه دختر باشه دوستش نداری؟<br />
-فکر نکنم. چون من از دختر بدم میاد. پس حتما برام پسر به دنیا بیار.<br />
-اومدیم و خدا هیچ وقت به ما پسر نداد اونوقت چی، حتما یه زن دیگه میگیری؟<br />
لبخند زنان جواب داد: حتما چون اونوقت نسلم منقرض نمی شه. اگه نمی خوای هوو نداشته باشی به فکر چاره باش.<br />
خیلی ناراحت شدم و به تندی گفتم: خیلی مغروری! پسر یا دختر بودن دست خداست نه من و تو، پس حضرت آقا، من هیچ وقت بچه نمی خوام. تا خیال هردومون آسوده باشه.<br />
موذیانه خندید و گفت: پس اونوقت من یواشکی یه زن دیگه می گیرم تا تو هم به دردسر نیافتی.<br />
تا موقعی که بخوابم سخت غضبناک و عصبانی بودمو با اعصاب خورد شده به خواب رفتم. تا چند روزی با سپهر سرسنگین بودم و هر کاری می کرد دلم را بدست بیاورد بی اعتنایی می کردم.<br />
با آغاز فصل پاییز سر من هم به درس و دانشگاه گرم شد و کم کم همه چیز از یادم رفت. یکی از دانشجوها که اهل اصفهان بود با دختر تهرانی جایش را عوض کرده بود تا مشکل خوابگاهش حل شود. شراره دختر تازه وارد خونگرم و چرب زبان بود و از همان ورود با چنر نفر از دانشجویان از جمله من، رابطه دوستی برقرار کرد. فرنوش زیاد از شراره خوشش نمی آمد و سعی داشت مانع دوستی ما شود، در دلم گفتم« عجب دختر حسودی، به خاطر خودش سعی داره شراره رو بد جلوه بده»<br />
یک هفته بعد از بازشدن دانشگاه، عصر برای ثبت نام به باشگاه رفتم که خانم ادیبی پیشنهاد مربیگری بچه های کوچک را داد. بودن با بچه ها مرا به ذوق و شوق آورد و بی چون و چرا قبول کردم.<br />
خانم ادیب- غزال جان نمی خوای با همسرت مشورت کنی. شاید قبول نکنه.<br />
-برای چی با همسرم؟ اون که نمی خواد مربی بشه. من باید موافق باشم که هستم و لزومی به مشورت با اون نیست.<br />
وقتی به سپهر گفتم سرش را تکان داد و گفت: تو هر کاری که خواستی انجام میدی و اصلا به فکر من نیستی. از صبح تا ظهر دانشگاه بعد از این هم که می خوای ساعتی به باشگاه بری بنده هم برگ چغندرم. ما که به پول اون نیازی نداریم چرا قبول کردی؟ من دوست دارم زنم بیشتر اوقات با من باشه نه با دیگران. ببینم مگه تو کم و کسری داری که من نمی دونم؟<br />
حرفش را قطع کردم و گفتم: سپهر تو چقدر ایراد می گیری. من کی گفتم به پول احتیاج دارم فقط برای سرگرمی قبول کردم.<br />
سپهر- خوب اگه سرگرمی می خوای بچه خودمون بیشتر سرگرمت می کنه طوری که وقت سر خاروندن نداشته باشی.<br />
با اخم جواب دادم: من تا درسم تموم نشه بچه دار نمی شم چون اونوقت باید قید درس خوندن و دانشگاه رو بزنم.<br />
سپهر- باشه هرکاری می خوای بکن، فقط خواهشا هر وقت خسته شدی بدون رودربایستی ادامه نده و بذار کنار.<br />
هفته ای سه روز، هر بار چهار ساعت به باشگاه می رفتم و شب خسته و کوفته ساعت نه و نیم، ده به خانه برمیگشتم. ولی جلوی سپهر طوری وانمود می کردم که خیلی خسته نیستم. چند ماهی از مربی شدنم می گذشت که پنج شنبه چون کلاس نداشتم از صبح به خانه مامان رفتم. وقتی مامان در رو باز کرد، گفت: سلام، چه خوب کردی اومدی می خواستم بهت زنگ بزنم بگم بیایی اینجا. چون امشب خونواده شوهرت و عموت قراره بیان اینجا.<br />
-پس به موقع اومدم.<br />
-آره به موقع، چون خیلی کار دارم و باید کمکم کنی.<br />
بعد از درآوردن مانتو به آشپزخانه پیش مامان رفتم، گوشت رو گذاشت جلوم و گفت: تو اینارو خرد کن تامن به کارهای دیگه برسم.<br />
-من؟ من بلد نیستم این کارها رو سپهر تو خونه انجام می ده.<br />
انگار مامان به یاد مطلبی افتاد چون سگرمه هاش تو هم رفت و گفت:<br />
بله باید هم بلد نباشی چون یه نوکر بی جیره و مواجب داری که بی چک و چونه کارهاتو انجام میده. به خدا هر کی دیگه جای سپهر بود تا الان بیرونت کرده بود.<br />
-خوب چیکار کنم؟ شما خیلی اصرار داشتید که به دانشگاه برم. درس و خونه داری با هم جور درنمی آد.<br />
مامان با عصبانیت جواب داد: پس چطور مربی بودن با درسات جور درمی آید؟! تو اصلا می دونی شوهرت کجا میره، کی میره، چیکار میکنه. به خدا اگه پسر پیغمبر هم بود تا الان یه زن دیگه گرفته بود. طفلکی دیشب به خاطر سرکار علیه لب به شام نزد چون نمی خواست بدون غزال خانم غذا بخوره. دلش برات می سوخت که تنها باشی نمی تونی شام کوفت کنی. هر چقدر اصرار کردیم قبول نکرد. تو خجالت نمی کشی به جای اینکه به فکر خونه زندگیت باشی، به فکر سرگرمی های خودتی. والله ما هم این مراحل رو پشت سر گذاشتیم. هم کار خونه انجام میدادم هم کار بیرون و هم بچه داری.<br />
-پس دیشب آقا برای چغلی اومده بود، آره؟ می خواست خود شیرینی کنه.<br />
مامان سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: حیف! واقعا حیف تو لیاقت سپهر رو نداری. اون بیچاره یه کلمه هم از تو بد نگفت. من خیلی پافشاری کردم اخر گفت، مدتیه مربی شدی و شب دیروقت میای خونه. تو باید زن سیاوش می شدی که جوابتو با سیلی می داد. حالا اگه چایی ریختن بلدی بلند شو دوتا چایی بریز که گلوم از دست کارهای تو خشک شد.<br />
-برای اینکه از وقتی رسیدم همه اش منو سرزنش کردین.<br />
با ملایمت جواب داد: چون خوشبختی بچه هامو می خوام. اگه این کارهاتو بیش از این ادامه بدی مطمئن باش چند صباح دیگه اونهم خسته میشه و اونوقت دودش به چشم خودت میره.<br />
نزدیک ظهر چون کمرم درد گرفته بود رفتم تا استراحت کنم تازه دراز کشیده بودم که در زده شد. لحظه ای بعد صدای سپهر را شنیدم که می گفت: سلام بر مادر زن خوبم، خسته نباشی.<br />
-سلام پسرم، ممنون تو هم خسته نباشی. چی شده امروز زود اومدی؟<br />
- چون می دونستم دست تنهایین اومدم تا اگه کاری داشته باشین در خدمت گذاری حاضر باشم.<br />
قبل از اینکه مامان جوابی بدهد در آستانه در ظاهر شدم، دیدم گل و شیرینی هم برای مامان خریده است سلام کردم که با دیدنم گفت: سلام به روی ماهت. من فکر می کردم تو الان خوابیدی برای همین بهت تلفن نکردم تا استراحت کنی.<br />
مامان نیشخندی زد و گفت: طفلکی بچه ام از بس گرفتار خونه و زندگی شده همیشه خسته است و باید استراحت کنه.<br />
سپهر به کنارم آمد و دست در کمرم انداخت و گفت: مثل اینکه حال نداری چون رنگت پریده می خوای بریم دکتر شاید سرما خورده باشی.<br />
آهسته جواب دادم: نه کمرم درد می کنه.<br />
مامان- اینقدر لوسش نکن سپهرجان، فردا بلای جونت میشه.<br />
سپهر لبخندی زد وگفت: شیرین جون، رحمت جونم، عمرم، عشقم.<br />
مامان- به به! اینا رو میگی ناز می کنه و طاقچه بالا میذاره و تن به کار نمی ده.<br />
با هم به آشپزخانه رفتیم و خواستم برایش چایی بریزم که مانع شد و گفت: تو بشین من خودم میریزم.<br />
-مامان بفرما وقتی خودش نمی ذاره من چیکار کنم؟<br />
مامان- در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته، دو سه بار مانع اش بشی عادت می کنه که زن در شرایطی که باشه باید وظیفه شناس باشه.<br />
سپس رو به سپهر گفت: سپهر جان تو هم اینقدر بد عادتش نکن فردا که بچه دار بشین برای تر دوتون مشکل ایجاد میشه. تو که نمی تونی هر روز دست از کار بکشی و تو خونه بشینی و بچه داری کنی و همچنین کارهای دیگه رو. این هم که هیچ کاری غیر از خوردن و خوابیدن بلد نیست.<br />
با ترشرویی گفتم: مامان جان اگه از فردا علاوه بر کارهای خونه خودمون، کار همسایه ها رو هم انجام بدم راضی میشین.<br />
هر دو به خنده افتادند و مامان گفت: نه عزیزم، تو کارهای خونه خودتو انجام بده مال همسایه ها پیشکش.<br />
عصر عمو محمود چون سهند ظهر به خونه می آمد زودتر آمدند در کمال ناباوری دیدم سیاوش هم همراه آنهاست با خودم گفتم « برای چی اومده؟ نکنه می خواد بلایی سر سپهر بیاره؟»<br />
چون آدم کینه توزی بود. سهند خیلی گرفته و پکر به نظر می رسید. کنارش نشستم و دست در گردنش انداختم و آهسته پرسیدم: سیا برای چی اومده اونهم تنهایی؟<br />
-تو یه موسسه کامپیوتری قراره کار کنه و برای قرارداد اومده.<br />
در دل خدا را شکر کردم که برای کار اومده هرچند که از ته دل راضی نبودم و در درونم نگرانی موج می زد.<br />
-حالا تو چرا گرفته ای؟ مشکلی پیش اومده که کشتی هات غرق شده.<br />
آه بلندی کشید و گفت: دست رو دلم نزار که خونه.<br />
-پاشو بریم تو اتاق تا بدونم کی دلتو خون کرده.<br />
تا به اتاق قدم گذاشتیمو تنها شدیم گفت: غزال شیدا نامزد کرده.<br />
چنان از این خبر جا خوردم که مات ومبهوت بهش نگاه کردم که دوباره گفت: چیه باور نمی کنی؟<br />
-اصلا باور کردنی نیست، حتما شوخی می کنی! آخه چطور چنین چیزی ممکنه.<br />
با بغض جواب داد: چرا ممکنه، مدتیه که می دیدم رفتارش عوض شده و سرد و خشک باهام حرف می زنه، با خودم گفتم شاید مشکل اش خانوادگیه، برای همین دم نمی زدم. امروز که رسیدم بهش زنگ زدم تا به دیدنش برم. خیلی جدی و راحت جواب داد دیگه نمی خوام باهات حرف بزنم، چون چند روزه که با مرد دیگه ای نامزد کردم اگه هم باور نمی کنی نیم ساعت دیگه جوی خونمون باش تا باور کنی.<br />
حرفش را قطع کردم و پرسیدم: آخه برای چی، اون ککه خیلی تو رو دوست داشت. الان سه ساله که با تو حرف می زنه.<br />
سهند- میگه ما به درد هم نمی خوریم. از اول هم اشتباه کردم در واقع بچه بودم و نمی دونستم معنی دوست داشتن چیه. با گذشت زمان فهمیدم ما اصلا تفاهم نداریم. طرز فکرمون، عقیده هامون،&#8230;.وقتی کوشی را گذاشتم با عجله خودمو اونجا رسوندم و گوشه ای پنهون شدم، چند دقیقه بعد با یه مرد تقریبا چهل ساله بیرون اومد.<br />
وقتی به اینجا رسید اشک از چشمانش جاری شد و به پهنای صورتش اشک می ریخت. من هم به شدت متاثر شدم. عادت بدی که داشتم نمی توانستم وقتی ناراحتم گریه کنم. فقط مثل آهن گداخته می شدم. سرم را بین دستانم گرفتم و با خودم گفتم « خدایا همیشه پسرا ادا و اصول درمیارن این دفعه هم این دختره، طفلکی سهند، چه عذابی می کشید، دل شکسته و غمگین. خدایا به عظمتت شکر»<br />
در این لحظه ضربه ای به در زده شد، سهند فورا اشکهایش را پاک کرد و بلند شد و به کنار پنجره رفت و من جواب دادم: بله.<br />
ساناز در باز کرد و گفت: شما دوتا اینجا چی کار می کنید، عمو سعید اینا چند دقیقه ای اومدن و از شما خبری نیست.<br />
-ببخشید، حواسمون نبود الان میاییم، راستش اصلا صدای زنگ رو نشنیدیم.<br />
ساناز- صحبت هاتون اونقدر داغ بود که از خود بیخود شدین؟<br />
-برو نیم .جبی ادای بزرگتر هارو در نیار.<br />
ساناز- چشم مادربزرگ، حالا بلند شو بیا که فک و فامیلات اومدن.<br />
-ای به چشم.<br />
سهند در اتاق ماند و من به دنبال ساناز پیش مهمانها رفتم. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: معذرت می خوام که متوجه اومدنتون نشدم.<br />
سهیل- عیب نداره این رسمه، نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.<br />
لبخندی زدم و پرسیدم: آقا سهیل ببخشید متوجه منظورتون نشدم، کی تازه اومده که تو کهنه شدی؟<br />
سهیل- سپهر، از وقتی که زن داداشم شدی دیگه ما رو تحویل نمی گیری.<br />
-لوس، اصلا اینطور هم نیست. فقط مشغله ام زیاد شده، ولی برای اینکه بهت ثابت کنم از یاد نبرده مت فردا با هم به اسکی میریم، چطوره؟<br />
سهیل- عالیه بهتر از این نمی شه.<br />
من و سهیل گرم صحبت بودیم که سهند با چشمهای سرخ و متورم به پذیرایی آمد. سپهر نگاهی به سهند انداخت، سپس به اشاره از من پرسید که چی شده. من هم اشاره کردم که ساکت باشد.<br />
زن عمو با نگرانی پرسید:سهند چی شده؟ چرا چشمات قرمز شده.<br />
سهند- چیزی نیست فقط یه کم سرم درد می کنه به گمونم سرما خوردم.<br />
-پس قرص سرما خوردگی بخور که فردا می خوایم بریم اسکی.<br />
سهند- من حوصله ندارم خودتون برین.<br />
سهیل- به جان سهند بدون تو مزه نداره می خوایم همه دور هم جمع شیم. پس لطفا بهونه نیار.<br />
-راستی سها، شما هم می آیین، جایی که دعوت ندارین.<br />
سها لبخندی زد و جوابی نداد و خاله یه جای او گفت: شیرین جون داشت یادم میرفت بعدا گله نکنی که چرا به من خبر ندادی! من دارم مادربزرگ میشم، تو نمی خوای مادربزرگ بشی؟<br />
مامان- مبارک باشه، بهتون تبریک میگم و در ضمن اونو باید به عروست بگی و گرنه من از خدامه که زودتر صاحب نوه بشم، چون نوه مغز بادومه و خیلی هم شیرینه.<br />
همه به سها تبریک گفتند و او از شرم سرخ شد و سرش را پایین انداخت. خاله در جواب مامان به من گفت: غزال جون، کم کم شما هم باید به فکر باشین، نگران درسات هم نباش من و حاج خانم خودم نگهش می دارم که راحتتر به درسات برسی.<br />
سهند- خوش بحال سپهر و سهیل که زود دایی شدن، این خواهر ما اونقدر تنبله که همیشه از قافله عقب میمونه. بابا زودتر بجنب که داره به اینا حسودیم میشه.<br />
-فعلا من پوست بادومم و مامان می خواد دورم بریزه چون یکی بهتر از من پیدا کرده.<br />
سپهر آهسته در گوشم گفت: نترس من پوست بادومو بیشتر دوست دارم تا مغز بادوم.<br />
آهسته جواب دادم: مشخصه از پسر خواستنت.<br />
مامان- خجالت بکش من کی گفتم تو رو دوست ندارم؟ فقط دو کلمه نصیحتت کردم که بهت برخورد تو که حسودی شوهرت رو می کنی وای بحال بچه ات که بیشتر از تو مورد توجه و محبت قرار می گیره حتما دق می کنی.<br />
یاشار- غزال نکنه از وجود رقیبا می ترسی؟<br />
کلمه رقیب دلشوره عجیبی به جانم انداخت به یاد گفته های سپهر افتادم. اگر دختری به دنیا می آوردم چه میشدحتما سپهر زن دیگری می گرفت و کارمان به جدایی می کشید. وای خدا چقدر وحشتناک بود. با همین افکارم تا آخر شب گیح و منگ بودم و سر از حرفهای دیگران در نمی آوردم. شب وقتی به خانه خودمان رفتیم سپهر در مورد سهند پرسید که برایش توضیح دادم. او هم مثل من باورش نمی شد که شیدا همچین کاری کرده باشد. چون طول این مدت شیدا چندبار همراه سهند به خانه ما آمده بود و سپهر دیده بود که چطور عاشقانه سهند را دوست دارد. بعد از گذشت دقایقی با خنده پرسید: خانم حسود تو چرا هر وقت اسم بچه وسط میاد رنگ به رنگ میشی و قیافه ات تغییر می کنه؟<br />
-برای اینکه تو باعث شدی از بچه وحشت کنم همه اش ورد زبونت شده پسر، پسر، پسر.<br />
-نمی تونم که به دروغ بگم از دختر خوشم میاد. هرکسی برای خودش عقیده ای داره.</p>
<p>-اگه اومدیم بچه ما دختر بود چیکار می کنی؟<br />
-هیچی میدیم مامان برامون بزرگ می کنه و تو دومی رو میاری، هرچند که من مطمئن ام بچه ما پسر میشه.<br />
برای اینکه در این مقوله صحبت نکنیم گفتم: آقای خودخواه غیبگو تا دعوامون نشده پاشو بریم بخوابیم، چون هم می ترسم جنگ و خونریزی به پا شه و هم اینکه صبح باید زود بیدار شیم.<br />
-چشم بانوی من! هر چی شما دستور بدین و حالا تا قهر نکردی پاشو بریم.<br />
صبح به غیر از سها و افشین و سیاوش، بقیه به شمشک رفتیم. از اینکه سیاوش همراهمان نیامد خوشحال شدم، چون تحمل نگاهها و نیش زبانهایش را نداشتم. هر چند جلوی همه سعی می کرد عادی رفتار کند ولی باز هم گاهی اوقات به سیم آخر می زد چون تحمل اینکه کنار شوهرم باشم را نداشت.<br />
روز جمعه، روز خوبی بود، مخصوصا برای سهند! چون من و سپهر نمی گذاشتیم تنها بماند و فکر کند. ظهر بعد از نهار برگشتیم تا سهند به پادگان برسد.<br />
صبح روز بعد، روز شنبه وقتی استاد از کلاس بیرون رفت یکی از دانشجویان بنام رامین اویسی که ترم قبل به خاطر تصادف وحشتناکی که کرده بود مدت زیادی در بیمارستان بستری شده بود و نتوانسته بود سر کلاس حاضر شود و یک ترم از بچه های سال سوم عقب مانده بود، پیشم آمد و گفت: ببخشید خانم سراج می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم.<br />
-خواهش می کنم درخدمتم.<br />
به پیشنهاد آقای اویسی به محوطه دانشگاه رفتیم. روی نیمکتی نشستیم و گفتم: من در خدمتم، هر امری دارید بفرمایید.<br />
کمی این پا و اون پا کرد و گفت: اگه اجازه بفرمایید می خواستم با خانواده خدمت برسم.<br />
اولش حسابی جا خوردم سپس خنده کنان گفتم: آقای اویسی شرمنده من بیشتر از یک ساله که ازدواج کردم.<br />
یکدفعه مثل برق گرفته ها خشکش زد و گفت: حتما قصد شوخی دارید، چون من حلقه ای دست شما نمی بینم.<br />
-برای اینکه من چپ دستم و موقع نوشتم و کار کردن، اذیتم میکنه. برای همین زمانی که به دانشگاه میام حلقه به دست نمی کنم ولی متعجبم از اینکه چطور از ظاهرم متوجه این امر نشدید.<br />
-متاسفانه الان بیشتر دختر خانمها به محض قبول شدن در دانشگاه، فورا سر و صورتشونو تغییر میدن.<br />
بلند شدم و گفتم: پس با اجازتون من میرم کلاس چونن تو این محیط زود شایعه سازی میشه و اونوقت باید با حراست درگیر بشیم.<br />
بعد از اتمام کلاس وقتی به خانه می رفتم ماشین رامین را دیدم که تعقیبم می کند، احساس کردم حرفم را باور نکرده، تصمیم گرفتم به جای خانه به شرکت برم.<br />
منشی شرکت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: خانم زمانی باید چند دقیقه ای منتظر بمونید چون آقای مهندس در جلسه هستند.<br />
-خیلی طول می کشه؟<br />
-نه فکر نکنم.<br />
نیم ساعت بعد فرید زودتر از همه بیرون آمد و با دیدنم گفت: به به خانم مهندس. این روزا کم پیدا شدینو سراغی از ما نمی گیرین. اگه از روی خساسته لطف کنید شما تشریف بیارید تا ما، در خدمتتون باشیم.<br />
خنده کنان جواب دادم: چیکارکنم جناب مهندس سعادتی، آخه می ترسم شوهرم ورشکست شه.<br />
به سر و صدای ما سپهر و عمو سعید هم بیرون آمدند بعد از سلام و احوالپرسی با عمو سعید با سپهر به اتاقش رفتیم.<br />
سپهر- غزال خانم چه عجب یادی از ما کردین! نکنه هوس مسافرت به سرت زده.<br />
-نخیر هوس دیدن شوهرمو کردم، حالا اگه ناراحتی برم.<br />
دستانش را دور گردنم اندخت و صورتم را بوسید و گفت: فدات بشم مجنون هیچوقت از دیدن لیلی اش سیر نمی شد.<br />
-چون که اونا هیچ وقت با هم نبودن، در واقع دور از هم بودن و در فراق به سر می بردن.<br />
-چه فرقی داره؟ لیلی من هم، منو از دیدن خودش محروم کرده و در طول روز بیش از دو، سه ساعت نمی تونم ببینمش، راستی نهار خوردی؟<br />
-نه آقای مجنون.<br />
نگاهی به ساعتش کرد و گفت: بیا بریم ساعت ۳:۳۰، شاید ته دیگی، چیزی برات پیدا کردم.<br />
تو خیابان نگاهی به دورو برم کردم و رامین را چند قدم دورتر داخل ماشین دیدم. بعد از سوار شدن سپهر پرسید: راستش رو بگو برای چی اومده بودی؟ انگار از چیزی نگرانی، چشات که داد می زنه یه اتفاقی افتاده و پریشونی.<br />
-نخیر انگار نمی شه چیزی رو از تو پنهون کرد.<br />
-بله اونکه مسلمه.<br />
آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم. بعد از شنیدن حرفهایم گفت: از فردا چند روزی خودم می برمت تا هر کس خیالاتی در سرش داره بیرون کنه، چون میترسم تو رو از چنگم بیرون بیارن.<br />
با دلخوری جواب دادم یعنی به من اعتماد نداری که اینطوری میگی، پس از فردا پامو بیرون نمی ذارم.<br />
گونه ام را نیشگون گرفت و جواب داد: عزیز دلم اگه بهت اعتماد نداشتم که از اول نمی ذاشتم تنهایی به ارومیه بری، چون می دونم با این حرفا از کوره در میری، بهت میگم.<br />
-پس خیلی بی مزه تشریف داری.<br />
سپهر تا چند روز مرا به دانشگاه می برد. اغلب در این مدت رامین را در گوشه ای منتظر می دیدم. تا اینکه بعد از دو هفته رامین صدایم کرد و گفت: خانم سراج من از شما معذرت می خوام که باعث ایجاد مزاحمت برای شما و همسرتون شدم. راستش اونروز فکر کردم برای از سر باز کردن من گفتید ازدواج کردم.<br />
-خواهش می کنم، برای هرکسی ممکنه این سوتفاهم پیش بیاد.<br />
-راستی همسرتون هم مهندس راه و ساختمان هستند، درسته؟ آقای سعید زمانی.<br />
لبخندی زدم و جواب دادم: نه اطلاعاتتون کمی نادرسته، ایشون پدر شوهرم هستند. اسم شوهرم سپهره و ایشون هم مهندس ساختمان هستند.<br />
-خیلی جالبه، پدر و پسر و عروس هر سه مهندس ساختمان هستند، پس یه گروه خانوادگی تشکیل دادین.<br />
-البته بعد از دو سال یه همچین چیزی میشه.<br />
-به هر جهت من باز هم از شما معذرت می خوام.<br />
-خواهش میکنم اینقدر خودتونو عذاب ندید.<br />
روزها مثل باد از پی هم می گذشتند و کم کم عید هم از راه میرسید و همه در حال تدارکات عید بودند. بابا و مامان و ساناز برای رفتن به فرانسه، پیش دایی شهرام آماده میشدند. چون دایی نمی توانست به ایران بیاید مامان همیشه به دیدنش می رفت. خاله به خاطر سها مجبور بود تهران بماند. فرید و بهنازو پسرشان با برادر فرید وخانواده اش به ایتالیا می رفتند. عمو محمود همراه عمو بهنام و بهرام به همراه خانواده اش به شمال می رفتند. پدرام اینها هم به امریکا نزد خواهرش می رفتند. تنها این وسط تکلیف ما مشخص نبود. من دلم می خواست همراه بابا اینها به دیدن دایی شهرام برم چون از وقتی پا به دبیرستان گذاشته بودم ندیده بودمش و سپهر هم دلش می خواست به زادگاهش برود. هرچند که تصمیم را به عهده من گذاشته بود و وانمود می کرد هیچ فرقی برایش نمی کند. بعد از چند روز فکر کردن و وسوسه های بهناز که دائم می گفت: بیا با هم بریم اینطوری خیلی خوش می گذره&#8230;. راضی شدم به ایتالیا بریم. سپهر از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و با عجله مقدمات سفرمان را انجام می داد که مبادا من پشیمان شوم.<br />
روز قبل از سال تحویل از همه خداحافظی کرده و به فرودگاه رفتیم. داخل هواپیما من گرم صحبت با بهناز بودم و سپهر هم با مهرداد که هفت ماهه شده و شیرین کاری می کرد مشغول بود.برعکس سپهر علاقه ای به بچه نداشتم شاید هم از روی حسادت بود که طرف بچه های ک.چک نمی رفتم.<br />
در رم وقتی از هواپیما پیاده شدیم برادر فرید به استقبالمان آمد. هر چقدر اصرار کردند که همراه آنها به خانه برویم سپهر قبول نکرد و چون خانه خودش را فروخته بود به هتل رفتیم. هتل بسیار بزرگ و شیک بود. یکدفعه به یاد خاله اش افتادم و با شیطنت گفتم: حیف کاش خونه خاله ات اینا می رفتیم.<br />
سپهر متحیرانه نگاهم کرد و گفت: خیلی خوشم میاد ازشون که حالا به خونشون هم برم.<br />
-چرا؟ قبل از ازدواج خیلی هم دوستشون داشتی و همیشه با مهرداد و مهسا می گشتی. چطور شد حالا ازشون بدت میاد.<br />
-وقتی آدم ازدواج می کنه باید دور همه چیز و همه کس رو خط بکشه.<br />
-همه کس یا فقط بعضی هارو؟!<br />
با صدای نسبتا بلندی گفت: غزال خواهش می کنم بس کن. نمی خوام اولین روز ورودمون رو با جر و بحث و دعوا شروع کنیم.<br />
چون حرف منطق، جواب نداشت ادامه ندادم و روی تخت دراز کشیدم.<br />
بعد از ساعتی استراحت طبق قرارمان با فرید به خیابانی که مغازه ها و فروشگاههای شیکی داشت رفتیم و سه ساعت آنجا بودیم چون هوا سرد بود، مهرداد بی تابی می کرد، مجبور شدیم برگردیم. برای شام به خانه برادر فرید آقای سعادتی رفتیم. آنها دو دختر بزرگ داشتند که یکی ازدواج کرده بود و دیگری به کالج می رفت.<br />
تحویل سال نزدیک ۵/۱ نصفه شب بود. بعد از تحویل سال اندکی نشستیم، سپس برای خواب دوباره به هتل برگشتیم. از صبح روز بعد هر روز با هم به جاهای دیدنی و برای خرید به فروشگاههای بزرگ می رفتیم. اغلب برای خرید لباس برای خودم با سپهر جرو بحث داشتیم . یکی به دو می کردیم، چون سپهر دلش می خواست من مثل بقیه زنها، دامن و پیراهن بپوشم و این برخلاف میل من بود. و در آخر این سپهر بود که کوتاه آمد.<br />
در پنجمین روز از مسافرت، سپهر از فرید خواست تا به دیدن دوستانشان بروند. چون من و بهناز نرفتیم. من در هتل تنها ماندم و هر چه فرید اصرار کرد که به خونه برادرش بروم قبول نکردم و به بهانه استراحت در هتل ماندم، چون نمی خواستم مزاحم آنها بشوم. سپهر بعد از فرید به همراه فرید بیرون رفت و من هم برای استراحت به اتاقمان رفتم و روی تخت دراز کشیدم و تلویزیون نگاه می کردم که کم کم خوابم گرفت. نمی دونم چقدر خوابیده بودم که با صدای در از جا پریدم. سپهر پشت در بود وقتی در را باز کردم گفت: دختر چقدر خوابت سنگینه! نیم ساعته در می زنم.<br />
خندیدم و گفتم: باید درو می شکوندی تا مجبور نشی نیم ساعت در بزنی.<br />
-باور کن کم کم نگران می شدم که نکنه اتفاقی برات افتاده، هر چند می دونم باید توپ در کنن تا از خواب بیدار بشی.<br />
-خوب بگذریم بگو ببینم خوش گذشت؟<br />
-تنها خوشیش این بود که دوستامو دیدم.<br />
-دوست دختراتو هم دیدی؟!<br />
جلو آمد و دستانش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: دوست دختر من، زن عزیزمه.<br />
از دهنش بوی تند مشروب می آمد. با اخم جواب دادم: از مشروب خوردنت معلومه که چقدر عزیزم.<br />
حلقه دستانش را تنگتر کرد و گفت: معذرت می خوام خانمم مجبور شدم چون به اونا نمی تونستم که بگم زنم دوست نداره.<br />
با تندی عقبش زدم و گفتم:<br />
از کارات پیداست که چقدر برات عزیزم، از این حرکات حالم بهم میخورده!<br />
ابروهایش را درهم کشید و گفت: تو همش دوست داری من مطابق میل تو رفتار کنم ولی هرچیزی که من دوست داشته باشمو دلم بخواد به درک و باید کوتاه بیام. چرا چون خانم بهش برمی خوره و ناراحت میشه.<br />
-مثلا؟<br />
- مثلا اینکه من دوست دارم زنم مثل زنای دیگه حداقل توی خونه مطابق میل من لباس بپوشه دامن یا پیرهن تنش کنه! آرایش کنه، موهاشو رنگ کنه، فهمیدی؟ هر وقت هم میام حرفی بزنم یا قهر می کنی یا چنان جواب میدی که آدم پشیمون میشه.<br />
با فریاد گفتم: من دوست ندارم مثل بقیه به قول تو با رنگ و روغن خودمو آرایش کنم من ساده گشتن رو بیشتر می پسندم.<br />
اون هم مثل من با فریاد جواب داد: چون من دوست دارم تو باید این کارو بکنی تا به امروز هم زیادی ساده گشتی. از این به بعد باید به خودت رنگ و روغن بمالی، چون من می خوام.<br />
بیچاره از بس خورده بود نمی توانست رو پا بند شود و برای همین روی تخت ولو شد، چون دیدم مست هست و اینجوری حرف می زند دیگر ادامه ندادم. هوا کاملا تاریک شده بود که از خواب بیدار شد. من هم دوش گرفته و حاضر و آماده نشسته بودم و کمی هم زیادتر از معمول آرایش کرده بودم. وقتی چشمش به صورتم افتاد سوتی زد و گفت:<br />
به به، امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده.<br />
برای اینکه بفهمم در غالم بیداری اون حرفها رو زده یا نه، کمی اخم کردم و گفتم: یعنی تو نمی دونی؟<br />
از روی تخت بلند شد و آمد جلوی پام زانو زد و صورتم را بین دستانش گرفت و گفت: چی رو نمی دونم، مگه اتفتقی افتاده آهوی قشنگم؟<br />
از اینکه آگاهانه این حرفها رو به زبان نیاورده بود، حرفی نزده و لبخنی به لب آورده وگفتم: چه اتفتقی باید افتاده باشه فقط خواستم کمی سربه سرت بزارم.<br />
صورتم را بوسید و گفت: همیشه به خودت برس، دل آدم وا میشه. هرچند در خوشگلی و زیبایی تو حرفی نیست ولی با این حال یه خورده که آرایش می کنی زیباتر میشی. امروز وقتی عکستو به دوستام نشون دادم ماتشون برده بودو می گفتند، دختر به این خوشگلی رو از کجا پیدا کردی. منم ژستی گرفتم و با فخر و تکبر جواب دادم: از تو جنگل شکارش کردم. یکی از دوستای ایرانیم می گفت واقعا خودش هم مثل اسمش غزاله.<br />
دستش را روی قلبش گذاشت و ادامه داد: بهش گفتم حمید خان اگه غزال نبود که به درد مجنون دچار نمی شدم که دنبالش راه بیافتم.</p>
<p>-آقا سپهر ساعت هشت شبه، نمی خوای بریم شام بخوریم.<br />
-ببخشید خانم الان زود یه دوش می گیرم و میام.<br />
بعد از آماده شدن سپهر، برای شام به بیرون از هتل رفتیم و بعد هم برای قدم زدن به پارک رفتیم. چون در این مدت منتظر بودم تا سپهر حرفی از رفتن به خونه خالش بزنه ولی چیزی نمی گفت، برای همین از روی کنجکاوی پرسیدم: سپهر نمی خوای برای عید دیدنی به خونه خاله ات بری؟<br />
-نه حوصله اخم و تخم اونا رو ندارم.<br />
-آخه چرا؟ دلیلش چیه.<br />
-اگه بگم ناراحت نمی شی؟<br />
-نه بگو، هرچند می دونم هر چی می خوای بگی مربوط به مهساست.<br />
-حدست درسته، چون خاله همیشه فکر می کرد من با مهسا ازدواج می کنم ولی من نمی تونستم با دختری ازدواج کنم که هر روز بغل پسری خوابیده باشه.<br />
آب دهانم را به زور قورت دادم و گفتم: مگه همچین چیزی امکان داره؟<br />
خنده ای کرد و جواب داد: بله، اینجا ایران نیست که پدر، مادرا زیاد متعصب باشن. کممتر دختری پیدا میشه که دست نخورده باشه اونهم بین ایرونیا.<br />
روز بعد به فروشگاهی که وسایل و لوازم نوزادی داشت رفتیم تا برای بچه سها خرید کنیم. بعد از خرید و نهار به خواسته سپهر به منزل سابقشان رفتیم. نزدیکی اونجا پارک بزرگی وجود داشت با هم به آنجا رفتیم و با بهناز مشغول قدم زدن شدیم که صدای گریه مهرداد بلند شد. بغلش کردم تا بهناز شیرش را آماده کنه. در این حین دو تا دختر رد شدند، یکدفعه فریاد کشیدند و دویدند، به صدای آننها برگشتیم، که دیدم یکی از آنها، سپهر را بغل کرده و صورتش را چند بار بوسید. نفسم بند آمد، مهرداد را به بهناز دادم و گفتم: برای همین آقا دلش می خواست اینجا بیاییم.<br />
بهناز- زود قضاوت نکن، اون از کجا می دونست اینا، اینجا میان.<br />
-لازم نکرده تو طرفداریشو بکنی، دعوت کرده تا حرص منو دربیاره، و گرنه اینا علم و غیب داشتن که آقا این ساعت روز تشریف فرما میشن.<br />
-خوب لابد تصادفی همدیگرو دیدن.<br />
لحظه ای بعد در حالی که در حال انفجار بودم، فرید و سپهر پیش ما برگشتند، سر سپهر پایین بود و فرید گفت: اگه کارتون تموم شده بریم.<br />
با طعنه گفتم: قرار مدار شما هم تموم شد یا نه؟<br />
و با عصبانیت به سمت ماشین راه افتادم و بقیه هم پشت سر من، جلوی هتل از فرید و بهناز خداحافظی کردیم و به داخل رفتیم، دقایقی در سکوت گذشت سپس سپهر گفت:<br />
از من دلخوری؟<br />
-نه چرا دلخور باشم، احوالپرسی با دوستان قدیمی، ناراحتی نداره خیلی هم خوشحالم. چون یه روز تا خرخره زهرمار کوفت می کنی و میای هرچی از دهنت درمیاد نثارم میکنی و روز بعد با معشوقه هات قرار می ذاری.<br />
فریاد زد و گفت: من احمق که اگه می خواستم این کارو بکنم دور از چشم تو این کارو می کردم.<br />
-خیلی زرنگی، اونقدرام هالو نیستم حضرت آقا، عمدا این کارو انجام دادی که حرص منو دربیاری یعنی اینکه زنهای بزک کرده رو بیشتر می پسندی.<br />
سپس فریاد کشان ادامه دادم: راه بازه و جاده دراز! کسی جلوتو نگرفته اگه پشیمونی می تونی اینجا بمونی من خودم تنهایی برمی گردم.<br />
این حرفم بیشتر از بیش عصبانی اش کرد چون شانه هایم را گرفت و در حالی که با عصبانیت تکانم می داد جواب داد: ببین غزال من خسته این حرفا و کارام. اگه می خواستم اینجا بمونم و ادامه بدم اجباری نبود که دنبال تو راه بیافتم! به خدا دوست دارم.<br />
-از این تکون دادنت مشخصه.<br />
دستانش را برداشت و خیره به چشمانم گفت: به جان عزیزت من یه تار موی تورو با صد تا از این دخترا عوض نمی کنم. من تو رو بیشتر از جونم دوست دارم، پس چه لزومی داره حرص تو رو دربیارم. اونروز هم در حال عادی نبودم، اگه حرفی بهت زدم معذرت می خوام.<br />
دیگر جوابی ندادم و روی تخت دراز کشیدم و سپهر هم کنار من، هر دو ساکت بودیم، تا اینکه صدای زنگ تلفن این سکوت را شکست. سپهر گوشی را برداشت، چند لحظه بعد در حالی که گوشی را می گذاشت گفت: گاومون زایید، پاشو بریم پایین چون مهرداد و مهسا اومدن.<br />
-خوب به من چه؟ برای دیدن جنابعالی اومدن، تو برو.<br />
صورتم را بوسید و گفت: غزال خواهش می کنم پاشو دوتایی بریم، می خوای جلوی اونا تحقیر بشم. بفهمن زنم قهر کرده و منو تحویل نمی گیره؟ جان سپهر پاشو، مرگ من.<br />
چون به جان خودش که برایم خیلی عزیز بود قسمم داد بلند شدم و لباس مناسبی پوشیدم و دستی به سر و صورتم کشیدم و با هم پایین رفتیم. در لابی منتظرمان بودند، با دیدن ما از جا بلند شدند و ضمن احوالپرسی مهرداد گفت: بی معرفت، بی خبر میایی؟ نکنه غزال خانم ما رو قابل ندونسته.<br />
-نه خواهش می کنم، فقط نخواستیم مزاحمتون بشیم، راستی خاله جون چطورن، حالشون خوبه؟<br />
مهرداد- ممنون مامان هم خوبه و عید رو با دوستاش به مادرید رفته وگرنه خدمت می رسید.<br />
سپهر- این خاله جان ما هیچ وقت تو خونه بند نمی شه. همیشه در حال گردش و خوش گذرونیه. راستی ناقلاها از کجا فهمیدین ما اومدیم.<br />
مهسا با طعنه جواب داد: مگه میشه تو این جا پا بزاری و خبرا به ما نرسه! کلاغ های خبرچین، خبر آوردن، ما هم گفتیم حالا که تو ما رو از یاد بردی ، ما به دیدنت بیاییم.<br />
سپهر- حمید بهتون گفت، آره؟<br />
مهرداد خنده ای کرد و گفت: آره حدست درسته، دیروز زنگ زد و گفت.<br />
از همان بدو ورود، مهسا مرتب طعنه میزد و متلک می گفت. در دلم گفتم « حالا که دستت بهش نمی رسه و این مرغ اسیر قفسم شده ناراحتی» بی اختیار دست سپهر را در دستم گرفتم و به گرمی فشارش دادم که با چشمانی خمار ناباورانه نگاهم کرد و لبخندی زد. عصر موقع رفتن، مهرداد برای فردا شب دعوتمان کرد. بعد از رفتن آنها، ما هم برای قدم زدن به بیرون از هتل رفتیم. هوا نسبت به شبهای قبل سردتر شده بود. یکدفعه هوس بستنی کردم. نمی دانم چرا در هوای سرد خوردن بستنی را دوست داشتم و برای همین گفتم: سپهر؟<br />
-جانم!<br />
-بستنی می خوام.<br />
-بستنی تو این سرما؟ نمی شه.<br />
مثل بچه ها پایم را روی زمین کوبیدم. گفتم: من بستنی می خوام. اگه نخری قهر می کنم ها.<br />
خنده کنان جواب داد: امان از دست این بچه لوس و ننر، چشم قهر نکن، الان برات می خرم.<br />
هر دو با صدای بلند خندیدیم، عابرینی که رد میشدند با تعجب نگاهمان می کردند.<br />
سپهر- غزال؟<br />
-جانم.<br />
-به نظر تو من بابای خوبی میشم؟<br />
-برای پسرت بهترین بابای دنیا میشی ولی برای دخترت نه.<br />
آه ببلندی کشید و گفت: نمی دونم چرا از داشتن دختر وحشت دارم، برای همین از خدا می خوام هیچ وقت به من دختر نده تا بی مهری منو نبینه! فکر نکن عقایدم مثل عصر حجره نه به خدا فقط می ترسم. شاید هم&#8230;.<br />
مشتاقانه نگاهش کردم تا علت نخواستن دختر را بدانم، ولی نمی دانم چرا بقیه حرفش را قورت داد و چیزی نگفت. چون اصرار کردنم بی فایده بود، دیگر کنجکاوی نکردم هرچند که شک و تردید مثل خووره به جانم افتاد.<br />
عصر روز بعد بدون اینکه به بهناز و فرید راجع به مهمانی حرفی بزنیم با سبد گلی راهی خانه خاله سپهر شدیم.( چون فرید و مهرداد رابطه دوستانه خوبی نداشتند) وقتی جلوی خانه رسیدیم در خانه باز و چراغها خاموش بود و هیچ سر و صدایی از داخل به گوش نمی رسید. سپهر با نگرانی گفت: یعنی چی شده؟ نکنه بلایی سرشون اومده.<br />
با ترس و دلهره پشت سر سپهر وارد شدم. سپهر که با داخل آشنایی داشت با دست در تاریکی دیوار را لمس کرده و کلید برق را زد. به محض روشن شدن چراغها، صدای کف زدن هم بلند شد. گیج و منگ به تعدادی دختر و پسر که در آنجا قرار داشتند نگاه کردم. مهرداد و مهسا هم بین آنها بودند و می خندیدند. جلو آمدند و خوش آمد گفتند.<br />
سپهر- بی مزه ها این چه کاری بود، زهره ترک شدیم.<br />
مهسا- سپهر تو که از سورپریز خوشت می اومد ما هم خواستیم با دور هم بودن بچه ها غافلگیرت کنیم.<br />
-در عوض ما خیلی ترسیدیم گفتیم شاید اتفاقی براتون افتاده باشه.<br />
مهرداد با لحن خیلی صمیمی جواب داد: نه عزیزم چه اتفاقی؟ این آقا سپهر که همه چیز رو از یاد برده و گرنه ما از این برنامه ها زیاد داشتیم.<br />
از کلمه عزیزم چندشم شد. نگاهی به سپهر کردم دیدم حال او هم دگرگون شده است. در همین حین دوستانشان هم نزدیک ما آمدند. ندانستن زبان معذبم می کرد ولی با انگلیسی که کمی راحتتر می تونستم صحبت کنم احوالپرسی و تشکر کردم و روی صندلی نشستم. وقتی تک تک شان را از نظر گذراندم خنده ام گرفت. چون بیشتر شبیه دلقک ها بودند تا آدمیزاد. آرایش غلیظ، موهای کوتاه که هرکدام به یک رنگی بود. درست مثل جعبه مداد رنگی، مدل لباس ها هم قابل توصیف نبود. دیدن دوستان سپهر عاری از لطف نبود. پذیرایی از ما ابتدا با شربت شروع شد، مهرداد به طرف ما آمد و شروع کرد با سپهر صحبت کردن.<br />
مهرداد از من پرسید: چرا شما چیزی نمی خورید.<br />
گفتم: میل ندارم.<br />
مهرداد اخمی کرد و جواب داد: سپهر جان اولا این مهمونی به خاطر جشن عروسی شماست ثانیا یه شب که هزار شب نمی شه. شاید غزال دوست داشته باشه امشب امتحان کنه تو چرا مانع میشی.<br />
خیلی جدی جواب داد: ممنون آقا مهرداد، اصلا میل ندارم.<br />
مهسا به کنار ما آمد و رو به بقیه کرد و به زبانی که خودشان می فهمیدند چیزی گفت که همه خندیدند. سپهر خیلی عصبانی شد و جوابش را داد، من هم ناراحت شدم ولی به خاطر سپهر به روی خودم نیاوردم. بعد از رفتن آنها سپهر آهسته گفت: اگر می دانستم چه برنامه ای هست هرگز نمی آمدم.<br />
دستش را پشتم گذاشت و گفت: نترس حواسم به مه لقامم هست. یه ساعتی میشینیم و بعد میریم.<br />
عجب جشنی بود تا بحال همچین مجلسی ندیده بودم. صدای موزیک گوش را کر می کرد، بوی سیگار و چیزهای دیگر در فضا پیچیده بود و هر کس به کاری مشغول بود. عده ای صحبت می کردند و عده ای هم در گوشه ای دنج نشسته بودند، کمی بو کشیدم و گفتم: سپهر این بوی چیه؟<br />
-حشیش.<br />
با چشمان از حدقه درآمده پرسیدم: چی حشیش؟ یعنی مواد مخدر، ببینم تو هم میکشی.<br />
خنده ای کرد و گفت: نه من اهل دود و دم نیستم و از سیگار هم بدم میاد چه برسه به این! در ثانی حشیش مثل هرویین نیست که اینطوری وحشت کردی. مهرداد و مهسا هم می کشن.<br />
-خدا رو شکر که تو بدت میاد.<br />
یکی از دخترهای حاضر به طرف ما آمد و دست من و سپهر را گرفت و چیزی گفت. سپهر برگشتو به من گفت: ژولی میگه شما نمی خواین برقصین.<br />
-من نمی رقصم،تو اگه دوست داری برقص.<br />
-پس اجازه میدی؟<br />
-از کی تا حالا تو از من اجازه میگیری.<br />
بعد از بلند شدن سپهر، مهرداد آمد و سر جایش نشست و گفت: عزیزم افتخار میدی با هم برقصیم.<br />
به تندی جواب دادم: لطفا با من اینجوری صحبت نکنید. من اگه می خواستم با شوهرم می رقصیدم.<br />
مهرداد- اوه شما چقدر سخت می گیرین. حیف شما نیست که اینقدر سخت و متعصب باشین باید از زندگی لذت برد.<br />
-اتفاقا من از زندگی با سپهر لذت می برم، چون بهترین همسر دنیا رو دارم.<br />
مهرداد- معذرت می خوام نمی دونستم اینهمه وفادار و عاشق اش هستین.<br />
-این خصلت همه زنهای ایرانیه که نسبت به همسرانشون وفادار هستن.<br />
مهرداد- مردهاشون چی؟ اونا هم همینطور.<br />
-بله اغلب اونا هم همینطورند، مخصوصا شوهر خوب و مهربون من.<br />
در همان لحظه سپهر هم برگشت. مهرداد بهش گفت: خوب خودتو عابد تحویل دادی که غزال اینطور خاطرتو می خواد.<br />
حال سپهر منقلب شد و تا خواست حرفی بزند، من زودتر جواب دادم: گذشته سپهر هیچ ربطی به من نداره، مهم بعد از ازدواجه که من به غیر خوبی و پاکی چیزی ندیدم. در واقع عشق و محبت سپهر نسبت به من بی همتاست.<br />
سپهر فاتحانه لبخندی زد و گفت: متاسفم مهرداد، روتو کم کرد.<br />
مهردادخنده کریه و عصبی کرد و گفت: اتفاقا خیلی هم خوشحالم که زن زیبا و روشنفکری نصیبت شده.<br />
و بلافاصله از ما دور شد و دوباره گیلاس بدست برگشت و رو به سپهر کرد: سپهر جان پسر خاله! عزیزم بگیر تا بسلامتی همسر عزیزت بخوریم.<br />
سپهر نگاهی به من کرد و بالج بازی گرفت و لیوان را لاجرعه سر کشید. دلشوره عجیبی سرتا پایام را گرفته بود، از عاقبت این جشن ومهمونی می ترسیدم برای همین از سپهر حواستم تا زودتر انجا را ترک کنیم که جواب داد:<br />
غزال به خدا قسم از این وضع راضی نیستم ولی مجبوریم برای شام بمونیم.<br />
عقربه های ساعت به کندی جرکت می کرد بعد از شام سپهر دچار حالت تهوع شد. وقتی از دستشویی بیرون آمد پریشان پرسیدم:<br />
-آخه چرا یکدفعه اینجوری شدی، نکنه مسموم شدی؟<br />
-نه فکر نکنم! پدر سگ تو مشروب یه چیزی ریخته بود. چون یه لحظه متوجه شدم مزه اش و بوش تغییر کرده به گمونم تریاک ریخته بود</p>
<p>بیچاره سپهر حالت تهوع امانش را بریده بود و مرتب به دستشویی می رفت.<br />
-سپهر حالا چی کار کنیم؟ با این وضعی که تو داری چطور می خوایم بریم من که نه جایی رو می شناسم نه زبان بلدم.<br />
-تو فقط مواظب خودت باش. الان به فرید تلفن می کنم تا بیاد دنبالمون.<br />
مهسا تلو تلو خوران پیش ما آمد و گفت: مشکلی پیش اومده، کاری از دست من برمی آید؟<br />
-متاسفانه حال سپهر خوب نیست، حالت تهوع داره.<br />
در حالی که سعی داشت خودش رو نگران جلوه دهد گفت: چرا؟ غذاها که تازه بودند، شاید در خوردن زیاده روی کرده، الان براش قرص میارم.<br />
رفت و بعد از لحظه ای با یک قرص و یک لیوان آب آمد و به دست سپهر داد: سپهر جان بیا اینو بخور تا حالت جا بیاد.سپهر- مرسی، اگه یه خورده دراز بکشم خوب میشم.<br />
مهسا در یکی از اتااقها رو باز کرد و گفت: بیا اینجا استراحت کن.<br />
سپس رو به من گفت: بیا بریم پایین تا سپهر راحت استراحت کنه.<br />
مستاصل به چشمهای بی رمق سپهر نگاهی کردم که چشمکی زد و گفت: برو عزیزم، تو شبتو به خاطر من خراب نکن.<br />
درمانده به دنبال مهسا از اتاق خارج شدم و با هم پیش مهمانها رفتیم.<br />
مهرداد- نترس الان زود خوب میشه.<br />
ضربان قلبم به تندی می زد، دقایقی گذشت خواستم به سپهر سری بزنم که مهسا گفت: تو بشین من میرم ببینم چیزی لازم نداره، بهتر شده یا نه.<br />
در دل گفتم« خدایا خودمو به تو سپردم» وقتی مهسا برگشت و گفت: قرص خورده و خوابیده.<br />
با شنیدن این جمله دلم فرو ریخت. با خودم گفتم« وای مصیبتا! میون یه گله گرگ چی کار کنم. خدایا فرید رو زودتر برسون»<br />
به تنهایی گوشه کز کرده بودم که مهسا به سراغم آمد و گفت: غزال سپهر بیدار شده و کارت داره.<br />
به دنبالش روان شدم به طرف اتاقی که سپهر خوابیده بود می رفتم که گفت: این یکی اتاق خوابیده.بخاطر دستشویی جاشو عوض کرد.<br />
مهسا در اتاق را باز کرد وگفت: بفرمایین.<br />
اتاق تاریک و قابل دیدن نبود دستم را دراز کردم. به دنبال کلید می گشتم تا روشن کنم که در پشت سرم بسته شد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه هست. به محض روشن کردن چراغ مهرداد را پیش رویم دیدم.<br />
با عجله به سمت در رفتم وقتی دستگیره را چرخاندم فهمیدم قفله. برای اولین بار احساس عجز و ناتوانی کردم.<br />
مهرداد روی صندلی نشسته بود.<br />
-گفتم این مسخره بازیا چیه؟<br />
مهرداد- منظورت چیه؟<br />
-منظورم را نمی فهمی.<br />
بلند شد و به سمت پنجره رفت. خنده بلندی سر داد و گفت: چیه چرا می ترسی؟<br />
با شنیدن جرفهای بی سر وته مهرداد احساس خطر کردم. لرزه بر اندامم افتاده بود. تبسم کریهی روی لبهای مهرداد بود که بیشتر باعث لرزش من میشد گفت:<br />
چرا اینقدر می ترسی؟ چرا سرگردونی و مرتب به ساعتت نگاه می کنی؟ منتظر کسی هستی؟<br />
و بدون این که منتظر جواب من شود ادامه داد: منتاظر سپهر نباش.<br />
مثل این بود که آب یخی روی سرم ریختند. وارفتم و سرجایم خشکم زد. مهرداد با همان لبخند زشت گفت:<br />
-فکر می کنی سپهر قهرمان رویایی توست؟ نه، سپهر خودش از جریان خبر داره.<br />
بار دیگر قلبم از تپش باز ایستاد و نمی توانستم به گوشهای خودم اعتماد کنم. احساس کردم تمام رگهای گردنم از عصبانیت در حال پاره شدن است. برای همین با پا ضربه محکمی به زیر شکمش زدم که صدای فریادش بلند شد. دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: به این خواهر آشغالت بگو در رو باز کنه والا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. بسویم حملهور شد که در این گیر و دار آستین لباسم پاره شد. چون با زبان خودش حرف زدن فایده نداشت با مشت ولگد به جانش افتادم.<br />
احساس می کردم در میدان جنگ قرار دارم و باید از ناموس خودم دفاع کنم و برای همین دستش را گرفتم و به عقب بردم و محکم پیچاندم طوریکه صدای خورد شدن استخوانهایم را شنیدنم. در همین اثنا صدای فرح انگیز فرید را شنیدم که صدایم می کرد. با صدای بلند جواب دادم: فرید تو رو خدا این در لعنتی رو باز کن تا بیام بیرون.<br />
صدای فرید جان تازه ای بهم بخشید، برای همین پای مهرداد را که روی زمین ولو شده بود گرفتم و گفتم:<br />
نکبت برای اینکه درس عبرتی گرفته باشی پاتو هم مثل دستت میشکونم تا دیگه از این غلطها نکنی.<br />
صدای آه و ناله اش بلند شده بود که فرید در را باز کرد. به طرفش دویدم و بغضی که در گلویم بود را آزاد ساختم و شروع به گریستن کردم. فرید دستش را پشتم گذاشت و گفت: گریه نکن، بیا بریم. خدا رو شکر که ناکام موند و نتونست به هدفش برسه.<br />
-حالا آقای بی عرضه کجاست. بخاطر خودش منو با این بی شرف تنها گذاشته!<br />
فرید متعجب پرسید: منظورت سپهره، اون بیچاره تو اون اتاق پس افتاده وقتی سراغ تو رو گرفتم با التماس گفت فرید کمکش کن. صداش رو می شنوم ولی نمی تونم به فریادش برسم، تو رو خدا نذار دست مهرداد بهش برسه.<br />
-ولی مهرداد می گفت سپهر بهش گفته.<br />
حرفم را قطع کرد و جواب داد: نه بابا بیچاره خودش زنگ زد که خودمو برسونم. همه این آتیشها از گور مهسا بلند میشه. برای همین وقتی درو باز کرد و چشمش به من افتاد، دستپاچه شد و زبونش بند اومد.<br />
وقتی می خواستیم از در بیرون بریم مهسا سرش را پایین انداخته بود جلو رفتم و سیلی محکمی بهش زدم.<br />
فرید- ولش کن این آشغال ارزش اینو هم نداره.<br />
به این ترتیب مهمونی باشکوهمان به پایان رسید. با ترک آنجا نفس راحتی کشیدم و به سپهر که بی حال و بی رمق در صندلی عقب دراز کشیده بود نگاهی کردم. در حالی که به سختی حرف میزد گفت: خوبی؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم که لبخندی زد و چشمانش را بست.<br />
تمام صحنه ها و وقایع جلوی چشمانم رژه می رفتند، باور کردنش برایم سخت و دشوار بود که همچین آدمهای پست و کثیفی وجود داشته باشد که به خاطر ارضای نفس دست به هر کاری بزنند.<br />
جلوی هتل به کمک فرید زیر بازوی سپهر را گرفته و بالا بردیم. از فرید خیلی تشکر کردم چون به موقع به دادمان رسیده بود. در جوابم گفت: من کاری نکردم. وظیفه ام بود چون سپهر خیلی به گردن من حق داره. هر کاری بکنم بازم کمه. و تو هم مثل خواهرم می مونی، پس فعلا خداحافظ تا فردا صبح.<br />
-خداحافظ.<br />
بعد از رفتن او لباسم را عوض کردم و در کنار سپهر دراز کشیدم. عجب شبی بود تا صبح کابوس می دیدم و پریشان از خواب می پریدم. صبح وقتی چشم گشودم سپهر را بالای سرم دیدم.<br />
-سلام، صبح بخیر، چطوری خوب شدی؟<br />
سپهر-سلام عزیز دلم، ظهرت بخیر چون نزدیک ظهره، من خوبم تو چطوری خانم؟ بابت دیشب هم معذرت می خوام. نمی دونم بیشرف چی بخوردم داده بودکه نای بلند شدن رو هم نداشتم.<br />
-سپهر؟<br />
-جانم.<br />
-میشه بگی چرا منو از اتاق بیرون کردی.<br />
-من احمق فقط خواستم کار خیر کرده باشم دیگه نفهمیدم دستی دستی تو رو انداختم تو هچل.نمی خواستم تو نگران من بشی و همین که به این بهانه به فرید اطلاع بدم. چون اصلا تو مخیله ام نمی گنجید که مهرداد اینهمه پست و عوضی باشه. باور کن ار کوقعی که بیدار شدم مدام خدا خدا می کردم تا هر چه زودتر بیدار بشی تا بدونم بهت دست درازی کرده یا نه. کاری می کنم تا مادرش به عزاش بشینه.<br />
-آقا سپهر خیال کردی که خیلی دست و پا چلفتی ام که نتوونم از عهده اش بربیام، ناسلامتی رزمی کارم! خیالت راحت باشه.<br />
خنده کنان جواب داد: بر منکرش لعنت، میدونم خانمم مثل شیره، ترسم از این بود که مبادا یه چیزی هم به خورد تو داده باشن و مثل من حال حرف زدن رو هم نداشته باشی.<br />
-نه خوشبختانه عقل شون به این یکی قد نداده بود و گرنه حتما این کار رو می کردن. فکر میکنم شازده الان بیمارستان باشه چون هم دستش رو شکوندم هم پاشو.!<br />
صورتم را بوسید و گفت: خوب کاری کردی، حق اش رو کف دستش گذاشتی، باور کن دیشب تو اون حال فقط دعا به جون عمو محمود کردم که تورو اینجوری بزرگ کرده و گرنه الانباید هم مهرداد و هم خودمو می کشتم.<br />
-سپهر میشه بری بلیط هامونو عوض کنی تا هرچه زودتر برگردیم. چون این ده روزه برای هفت پشتمون کافیه و من طاقت بیشتر موندن رو ندارم تا این پنج روز هم تموم بشه.<br />
-چشم، ببخشید که بهت بد گذشت، تقصیر منه که تو رو به زور آوردم اینجا، بد خاطره ترین مسافرت عمرم شد.<br />
-راستی فرید نیومده، چون گفت صبح میام بهتون سر می زنم.<br />
-چرا، ماشالله اونقدر خوابت سنگینه که متوجه نشدی، ساعت نه اومد و رفت. حالا بیا زود آماده شو تا بریم نهار بخوریم که مردم از گرسنگی.<br />
بعد از خوردن نهار به هواپیمایی رفتیم و برای آخر شب بلیط گرفتیم. بهناز از اینکه زودتر از موعود برمی گشتیم ناراحت بود ولی فرید می گفت کار عاقلانه ای کردیم. می ترسید دوباره اتفاقی بیافتد.</p>
<p>ساعت یک و نیم، نیمه شب به تهران رسیدیم و از فرودگاه مستقیما به خونه خاله اینا رفتیم. بیچاره ها از اینکه بی خبر و زودتر برگشته بودیم ترسیده بودند و مات و مبهوت سوال پیچمان می کردند که با خنده جواب می دادم: خوب دلمون براتون تنگ شده بود برای همین چند روز زودتر اومدیم. حالا اگه ناراحت هستین برگردیم.<br />
خاله- نه عزیزم این چه حرفیه، خیلی هم خوشحال شدیم. فقط یه خورده نگران شدم که نکنه اتفاقی افتاده باشه.<br />
سپهر- مامان جان اگه اتفاقی می افتاد که الان اینجا نبودیم، ببینید صحیح و سالم پیش شما هستیم.<br />
سهیل- مامان اول اجازه بده سوغاتیهامونو بدن، بعدا چونه بزن که چرا زودتر اومدن.<br />
بعد از دادن سوغاتیها سهیل قیافه غمگینی به خودش گرفت و گفت:<br />
-بابا صبر می کردین به دنیا می اومد که کهنه و دل آزار می شدیم. ای بابا این هووی مانیومده خیلی خاطرخواه داره و باعث شده ما فراموش بشیم.<br />
و باعث خنده همه شد.<br />
صبح بعد از خوردن صبحانه، برای عید دیدنی به خانه سها و افشین رفتیم. دقایقی بعد دوباره به خانه خاله اینا برگشتیم و مابقی تعطیلات عید رو آنجا ماندیم و فقط سری به خانه خودمان می زدیم.<br />
وقتی عمو از سیزده بدر برگشتند رئحیه سهند خیلی بهتر از قبل شده بود ولی با این حال می گفت که تصمیم گرفته بعد از تمام شدن سربازی برای ادامه تحصیل به فرانسه بره.<br />
کم کم فصل زیبای بهار به پایان رسید و گرمای تابستان جایگزین اش شد، هر چه به تعطیلات نزدیک می شدیم سپهر گرفته تر میشد و هر کاری می کردو بهونه می آورد که از رفتن به ارومیه منصرفم کند موفق نمی شد و این جواب را از من می شنید: من نمی تونم تعطیلات رو در این فقس بمونم، تو این موش دونی می پوشم.<br />
آخر یک روز در جوابم گفت: آخه تو به آپارتمانبه این بزرگی میگی موش دونی، ببینم اگه یه خونه بزرگ و ویلایی بخرم می مونی.<br />
کمی فکر کردم و جواب دادم: به شرط اینکه هر مدلی که خودم دوست دارم بسازی و در ضمن حیاط اش خیلی بزرگ باشه چیزی شبیه به باغ.<br />
میتاصل و درمانده گفت: ولی اون خیلی زمان می بره.<br />
-در عوض برای همیشه راحت میشی.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5898</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت هفدهم و هجدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5895</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5895#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 20:34:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مطالب زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5895</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5895">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم که یکم این تاخیر جبران بشه،امیدوارم بازم ما رو ببخشید.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>-شما کدوم پسر دائی ش هستین؟شنیده بودم دوتا پسر دائی خوش تیپ وخوش قیافه داره!</p>
<p>-من سامان هستم اینا چیه رودیوار؟</p>
<p>سمیه-گندم اومد اینجا واومدتو.خیلی خونسرد وراحت.اول یه خنده تحویل من داد وبعد ازتوکیفش یه اسپری درآورد وبا همون لبخند اینارورودیوارا نوشت ودوباره یه لبخند دیگه بهم زد وگفت که رودیوار توکوچه م چندتا یادگاری برام نوشته بعدشم یه بای بای باهام کردورفت!</p>
<p>-به همین سادگی؟</p>
<p>سمیه-ازاینم ساده تر!</p>
<p>-وشمام هیچی بهش نگفتین؟</p>
<p>رفت رویه مبل نشست وبه منم اشاره کرد که کنارش بشینم منم رویه مبل اون طرف تر نشستم خندیدوگفت:</p>
<p>-یه چیزی روی وجدانم سنگینی می کرد بااین کارش هم خودشو راحت کرد هم منو!<span id="more-5895"></span></p>
<p>-پس قبول دارین که تواون جریان&#8230;</p>
<p>نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:</p>
<p>-ازاون جریان خیلی گذشته!</p>
<p>-چرااون کاروکردین؟</p>
<p>سمیه-به یه همچین کاری احتیاج داشتم تامشکلم حل بشه.</p>
<p>-حل شد؟</p>
<p>سمیه-شد</p>
<p>-به چه قیمت؟</p>
<p>سمیه-به هرقیمت!هدف وسیله رو توجیه می کنه!</p>
<p>فقط نگاهش کردم که بازم بهم خندید وازجاش بلندشد وگفت:</p>
<p>-برم براتون چایی بیارم.</p>
<p>-زحمت نکشین.</p>
<p>سمیه-راستی نسکافه م هس،میل دارین.</p>
<p>-نه همون چایی خوبه</p>
<p>رفت طرف آشپزخونه منم شروع کردم به خوندن نوشته ها که درشت وبزرگ روی دیوار نوشته شده بود</p>
<p>((مرگ برخودفروش!ازبوی گندتون همه جا متعفن شده!shits boo</p>
<p>از اشپزخونه بایه سینی چایی اومد بیرون ووقتی دید من دارم نوشته هارو می خونم گفت:</p>
<p>-خیلی باذوق وسلیقه م هس!</p>
<p>اومد جلوم وبهم چایی تعارف کرد وبعد رومبل کنار من نشست وفنجون دیگه چایی روورداشت وسینی روگذاشت رومیز وگفت:</p>
<p>-سامان؟</p>
<p>نگاهش کردم که گفت:</p>
<p>-یه بارجلوی دانشگاه دیدمتون!اومده بودین دنبال گندم.</p>
<p>-احتمالا</p>
<p>سمیه-شماباهاش نبودین؟</p>
<p>-کی؟</p>
<p>سمیه-وقتی اومد اینجا؟</p>
<p>-نه</p>
<p>سمیه-پس ازکجا فهمیدین که اومده اینجا؟</p>
<p>-حدس زدم</p>
<p>سمیه-براش اتفاق بدی افتاده؟</p>
<p>-تقریبا</p>
<p>سمیه-آدرس منو ازکجا پیداکردین؟</p>
<p>-ازیکی ازدوستاش</p>
<p>یه خرده ازفنجونش خورد که پرسیدم:</p>
<p>-شمااینجا تنها زندگی می کنین؟</p>
<p>سمیه-آره خونواده م شهرستانن</p>
<p>-آپارتمان شیکی دارین مال خودتونه؟</p>
<p>سمیه-نه،اجاره س.</p>
<p>-حتما باید خیلی اجاره ش زیاد باشه</p>
<p>سمیه-شمامجردین؟</p>
<p>سرموتکون دادم که خندید</p>
<p>-شما چی؟</p>
<p>سمیه-تنهای تنها!</p>
<p>-چراازدواج نمی کنین؟</p>
<p>یه چنگ توموهاش زد وتکیه ش روداد به مبل وگفت:</p>
<p>-تحصیل!</p>
<p>-فقط همین؟</p>
<p>خندیدوگفت:</p>
<p>-شاید تحصیل یه بهانه باشه راستش هنوز موقعیت برای ازدواج ندارم یعنی بالاخره یه دختر برای ازدواج احتیاج به چیزایی داره!</p>
<p>دور و ورم رونگاه کردم وگفتم:</p>
<p>-اگه منظورتون جهیزیه س شما که دارین!</p>
<p>سمیه-اما یه پسر درحالت نرمال ودراین شرایط نمی تونه اقدام به ازدواج کنه!</p>
<p>-چرا؟</p>
<p>سمیه-خب هزینه زندگی،مسکن،تحصیل وخیلی چیزای دیگه.</p>
<p>-شماکه ظاهرا مشکل مادی ندارین براتون ازشهرستان پول می فرستن؟</p>
<p>سمیه-نه وضع اقتصادی خونواده زیاد خوب نیس.</p>
<p>-خودتون شاغل هستین؟</p>
<p>خندید!یه نگاه بهش کردم که گفت:</p>
<p>-شماچی؟</p>
<p>-توکارخونه پدرم کار می کنم</p>
<p>سمیه-پدرتون کارخونه دارن؟</p>
<p>-نه کارخونه مال پدر بزرگمه</p>
<p>سمیه-همونکه تواون جریان پارتی بازی کرد؟</p>
<p>سرموتکون دادم وچایی م روخوردم وازجام بلندشدم وگفتم:</p>
<p>-شما متوجه نشدین گندم کجا رفت؟</p>
<p>سمیه-نه چیزی نگفت.</p>
<p>یه اشاره به دیوارا کردم وگفتم:</p>
<p>-به خاطر اینا ازتون معذرت می خوام اگه اجازه بدین هزینه رنگ و&#8230;</p>
<p>سمیه-اصلا!حق م بود!</p>
<p>نگاهش کردم وگفتم:</p>
<p>-بااین ایده وطرز فکر،اصلا باورم نمی شه که یه روزی شما یه همچین کاری کرده باشین!</p>
<p>خندیدوگفت:</p>
<p>-هدف وسیله روتوجیه می کنه!</p>
<p>بازم نگاهش کردم دختر عجیبی بود!تازه متوجه صورتش شدم یه چهره ظریف باچشمایی کنجکاو!سرمو براش تکون دادم وگفتم:</p>
<p>-ازپذیرایی تون ممنون.اگه اجازه بدین مرخص می شم؟</p>
<p>سمیه-هنوز میوه نخوردین!</p>
<p>-باشه دفعه دیگه!</p>
<p>خندید واز روی میز بغل تلفن یه کاغذ ورداشت ویه چیزی روش نوشت وگرفت طرف من وگفت:</p>
<p>-شما ره موبایلمه اگه کاری داشتین راحت می تونین پیدام کنین.</p>
<p>یه نگاه به کاغذ ویه نگاه به خودش کردم دوباره خندید وباحرکت سرش موهاش روریخت عقب وگفت:</p>
<p>-وقتش مهم نیس.کارای زیادی ازمن برمی آد!</p>
<p>شماره رو ازش گرفتم ویه خداحافظی زیر لب کردم وازخونه ش اومدم بیرون.</p>
<p>حیاط رورد کردم ورفتم توکوچه وبه دیوار نگاه کردم نیم ساعت پیش که رسیدم اینجا متوجه نوشته ها نشده بودم یعنی نخوندمشون فکر کردم ازاین شعارهاس که به درودیوار می نویسن!</p>
<p>دنبال بوی گند روبگیرین وبیاین پایین&#8212;&#8212;&gt;</p>
<p>علامت فلش تا بغل درخونه کشیده شده بود!</p>
<p>رفتم طرف ماشین م ووقتی داشتم سوار می شدم برگشتم طرف خونه سمیه رونگاه کردم دوباره اومده بود دم دروداشت باهمسایه ها حرف می زد چادرش رو دوباره سرش کرده بود داشت ازدوتا خانم دیگه می پرسید که اونا دیدن کی این چیزا رورو دیوارنوشته یانه!</p>
<p>نگاهش کردم که برگشت طرف من وبهم خندید ویه دستی یواش برام تکون داد بهش خندیدم وسوار ماشین شدم حرکت کردم</p>
<p>***</p>
<p>اون شب تا ساعت ۱بعداز نصفه شب بیدارموندم امانه گندم تلفن زد ونه کامیار برگشت خونه.موبایل هردوشونم خاموش بود.جراتک نکردم که برم پیش آقابزرگ نی دونستم چی باید بهش بگم!</p>
<p>فرداصبح اقابزرگ مش صفرروفرستاد دنبالم بلند شدم ودست وصورتم روشستم ورفتم خونه ش.خیلی عصبانی وناراحت بود همه ش سراغ کامیاروگندم رومی گرفت یه ساعت براش حرف زدم تااروم شد فکر می کرد کامیار داره دنبال گندم می گرده!</p>
<p>ازخونه اقابزرگ اومدم بیرون ورفتم توکوچه یه نیم ساعتی اونجا قدم زدم ویه سیگارکشیدم وچندبار شماره موبایل هر دوشونو گرفتم اما بازم هیچکدوم جواب ندادن!ازدست کامیار حسابی عصبانی بودم تواین موقعیت م دست ازکاراش ور نمی داشت!</p>
<p>تابرگشتم توباغ کاملیا رودیدم که برام دست تکون داد واومد طرفم صبرکردم تارسید</p>
<p>کاملیا-سلام سامان</p>
<p>-سلام چطوری؟چرادانشگاه نرفتی؟</p>
<p>کاملیا-امروز کلاس ندارم</p>
<p>-کامیارهنوز برنگشته؟</p>
<p>کاملیا-نه بابام تاحالا ۳مرتبه ازکارخونه تلفن کرده وسراغش روگرفته خودمونم خیلی نگرانیم!</p>
<p>-دل تون شور نزنه جاش راحته.</p>
<p>کاملیا-تومیدونی کجاس؟</p>
<p>-رفته بود یه پارتی آنچنانی!</p>
<p>کاملیا-پس چرابرنمی گرده؟</p>
<p>-داداشت روهنوز نشناختی؟نمی دونی چه جونوریه؟</p>
<p>خندیدوگفت:</p>
<p>-به خداماهه داداشم!</p>
<p>-مگه این که دستم به این ماه نرسه!</p>
<p>تااینوگفتم صدای بوق ماشینش ازبیرون اومد!من وکاملیا دوئیدیم طرف درباغ!شاید من بیشتر ازکاملیا ازاومدن کامیار خوشحال شده بودم!</p>
<p>تارفتیم بیرون دیدیم که باماشینش اومده جلو گاراژوداره بوغ می زنه که مش صفر دروبراش واکنه رفتیم جلووتا چشمش به ماافتاد  اشاره کرد که درگاراژ روبراش واکنیم کاملیا اومد بره که دستش روگرفتم ورفتم جلو ماشین وبهش اشاره کردم که بیاد پائین وخودش در روواکنه.سرشو ازپنجره کرد بیرون وگفت:</p>
<p>-دررو واکن دیگه!</p>
<p>-کجابودی تاحالا؟خجالت نمی کشی؟ازدیشب تاحالا منتظرتم صدبار بهت زنگ زدم!</p>
<p>کامیار-حالادررو واکن!</p>
<p>-بیا پائین خودت واکن!</p>
<p>تااینوگفتم گفت:</p>
<p>-دیشب ازچه ساعتی منتظر من بودی؟</p>
<p>-ازهفت هشت!</p>
<p>کامیار-خب پس دوران انتظارت هنوز سرنیومده!من رفتم جای دیشبی م!</p>
<p>اینوگفت وسرشو کردتوماشین وگذاشت دنده عقب!فکر کردم شوخی می کنه امادیدم راستی راستی داره می ره!</p>
<p>-اِصبرکن خودتو لوس نکن!</p>
<p>دوباره سرشو ازماشین بیرون کرد وگفت:</p>
<p>-درگاراژرووامی کنی یابرم؟</p>
<p>-خیلی خب،بیاتو!</p>
<p>کامیار-آفرین!معلومه انتظارت سر اومده!</p>
<p>رفتم در روبراش واکردم کاملیا واستاده بود وبهمون می خندید ماشین رواورد توگاراژوپیاده شد ودستاشو واکرد وگفت:</p>
<p>-این منم که دوران انتظار روبه پایان رسوندم!بیائین ماچم کنین که اومدم!</p>
<p>-زهرمار!مرده شور خودت واومدنت روببرن!</p>
<p>کاملیا خندیدودوئید طرفش وماچش کرد وگفت:</p>
<p>-آخه داداش یه خبری چیزی،دل مون هزار راه رفت!</p>
<p>کامیار-ازدیشب تاحالا یه لنگه پا دنبال کار این دختره بودم!</p>
<p>-غلط کردی!</p>
<p>کامیار-می گم به جون تو یه لنگه پا&#8230;</p>
<p>-آره یه لنگه پا دنبال کثافتکاریت بودی!</p>
<p>کامیار-به مرگ تو اگه دیشب یه چیز کثیف اونجا بوده باشه فقط من یه لنگه پادنبال کارا بودم!</p>
<p>کاملیا-داداش بابا تاحالا سه بار زنگ زده!مامان خیلی دلواپسه همه ش می گن کامیاربی خبر جایی نمی مونه!</p>
<p>کامیار-آره ولی دیشب یه لنگه پا بودم!</p>
<p>-خب حداقل موبایلت روروشن میذاشتی!</p>
<p>کامیار-آره اما دیشب کارم فرق می کرد گفتم که یه لنگه پا دنبال کاراین دختره بودم!</p>
<p>-آقابزرگ انقدرازدستت عصبانیه که نگو!</p>
<p>کامیار-چی بهش گفتی؟</p>
<p>-چی بگم آخه؟بگم رفته دنبال الواطی ش؟</p>
<p>کامیار-خب می گفتی یه لنگه پا&#8230;</p>
<p>-اِ زهر مارویه لنگه پا!</p>
<p>کامیار-توکه باور نمی کنی منم دیگه هیچی نمی گم!</p>
<p>-حالا بیا بریم پیش آقابزرگ!</p>
<p>کامیار-بریم بابا!</p>
<p>دوتایی ازکاملیا خداحافظی کردیم ورفتیم طرف خونه اقابزرگه تادرخونه ش رو واکردیم وچشمش به کامیارافتاد شروع کردباهاش دعواکردن که کامیار معطل نکردوگفت:</p>
<p>-واقعا که حاج ممصادق !الهی این جفت قلمای پام بشکنه که دیگه دنبال کارمردم نرم الهی این زبونم روماربگزه که دیگه نتونه واسه کمک به مردم تکون بخوره!تقصیر خودمه!دل نیس که وامونده!اگه یه ساعت طاقت می اورد الان این همه دعوا مرافعه رونمی شنیدم!</p>
<p>آقابزرگه که یه خرده اروم شده بود گفت:</p>
<p>-کجابودی دیشب تاحالا؟؟</p>
<p>کامیار-هیچی!یه لنگه پادنبال کاراین دخترا!</p>
<p>آقابزرگه-دخترا؟</p>
<p>کامیار-چه می دونم!دختره!گندم رومی گم!</p>
<p>آقابزرگه-پیداش کردی؟</p>
<p>کامیار-نه اما نزدیکش شدم!</p>
<p>آقابزرگه-دیشب کجا بوده؟پیش کی بوده؟</p>
<p>کامیار-جاش امن وامان بوده!پیش یکی ازدوستاش.</p>
<p>آقابزرگه-حالا کجاس؟چرانمی رین دنبالش؟</p>
<p>کامیار-بابا دندون روجیگر بذارین!الان که دیگه اونجا نیس!ورپریده عین ملخ جاعوض می کنه!تا به دومتری ش می رسیم می جه یه وردیگه!حالا شماخودتونو ناراحت نکنین.امروز فردا دیگه کت بسته تحویلش می دیم!</p>
<p>خلاصه یه نیم ساعت دیگه باآقابزرگه حرف زدیم تاآروم شدومن وکامیار ازش خداحافظی کردیم واومدیم بیرون وتارسیدیم توباغ بهش گفتم:</p>
<p>-راست گفتی جای گندم روپیداکردی؟</p>
<p>کامیار-من توراست توخندیدم!من دیشب کجابودم گندم دیشب کجابوده؟حالا توبگوببینم چیکارکردی؟</p>
<p>جریان روبراش گفتم که گفت:</p>
<p>-چه یاغی ای شده!دختره چه شکلی بود؟اسمش چی بود؟سمیه؟؟</p>
<p>-آره تودیشب چیکارا کردی؟</p>
<p>کامیار-واله جات خالی،میوه وشیرینی ودسروچایی ومایی وبقیه مخلفات خلاصه بابروبچه ها خیلی خوش گذشت حیف شد نیومدی!</p>
<p>-اینارونمی گم که!</p>
<p>کامیار-آخه اونایی روکه تومی خوای بدونی نمی تونم بگم!زشته!</p>
<p>-زهر مار می گم درمورد خونواده گندم چیکارکردی؟</p>
<p>کامیار-آهان !هیچی یه ادرس ازشون پیداکردم یه پسردارن هم سن وسال ما شاید یه خرده بزرگتر.آدرسش روپیداکردم.</p>
<p>-خب!!کجاس؟؟</p>
<p>کامیار-تویه تئاترطرف&#8230;کارمی کنه.هم تئاتر اونجاهم سینما!</p>
<p>-توتئاتر چیکار می کنه؟</p>
<p>کامیار-تئاتر بازی می کنه!</p>
<p>-آخه پسره کی هس؟</p>
<p>کامیار-به احتمال قوی برادر گندمه!</p>
<p>-راست میگی؟</p>
<p>کامیار-آره ببینم گندم چیا رودیوار دختره نوشته بود؟</p>
<p>-هرچی دلت بخواد.</p>
<p>کامیار-دختره همینطوری گفت که هروقت خواستی بهش زنگ بزنی؟</p>
<p>-آره!</p>
<p>کامیار-منم می شناخت؟</p>
<p>-آره</p>
<p>کامیار-بده من یه زنگ بهش بزنم!</p>
<p>-لوس نشو گندم رو چیکارکنیم؟</p>
<p>کامیار-چیکارمی تونیم بکنیم ؟ولش کن فعلا تاخودش باخودش کناربیاد.</p>
<p>اینو که گفت خیلی ناراحت شدم رفتم رویه نیمکت باغ نشستم وسرموگرفتم تودستم نمی دونستم دیگه چیکارباید بکنم خیلی دلم گرفته بود یه دفعه زدم زیر گریه !اصلا دست خودم نبود!نمی دونستم ازعشق گندم بود یااز فشارهایی که  چند وقته بهم اومده!نمی دونم چراگریه کردم اما دلم می خواست که گریه کنم!</p>
<p>کامیار-ولی به جون تو چه شبی بود!چه آدم خوش مشربی یه این بابای لیدا!کاشکی توام می اومدی چقدر سراغتو گرفتن !نپرسیدی چراهی می گم یه لنگه پا؟</p>
<p>سرمو بلند نکردم وهمونجور نشستم دلم می خواست تنها باشم کامیار اومد بغلم نشست وگفت:</p>
<p>-چه خونه وزندگی ای دارن!تموم ظرف وظروف شون نقره وطلاس!دختراشونو که نگاه می کنی انگارتواروپایی!گو ش می دی چی میگم؟</p>
<p>سرموتکون دادم</p>
<p>کامیار-چته؟سرت دردمی کنه؟</p>
<p>باسرم جواب منفی دادم</p>
<p>کامیار-پس چته؟سرتوبلندکن ببینم!</p>
<p>به زور سرمو بلندکرد وتادید گریه می کنم یه مرتبه هول  شدوگفت:</p>
<p>-چی شده؟می گم چته؟</p>
<p>-هیچی بابا</p>
<p>کامیار-واسه چی گریه می کنی؟</p>
<p>-خودمم نمی دونم</p>
<p>کامیار-واسه گندم گریه می کنی؟</p>
<p>-نمی دونم!شاید واسه گندم،شاید واسه شانس خودم،شایدم واسه تو!</p>
<p>کامیار-برای من؟</p>
<p>سرموتکون دادم</p>
<p>کامیار-چرابرای من؟نکنه قراره بلا ملایی سرمن بیاد؟</p>
<p>-نه دیشب خیلی دلم برات تنگ شده بود!دلم می خواست  پیش م بودی وباهم می رفتیم خونه اون دختره!</p>
<p>کامیار-الهی جیگرم تخته مرده شور خونه بیادپائین!به جون تواگه می دونستم دیشب همه شونو ول می کردم می اومدم</p>
<p>یعنی به جون بابام می خواستم بیام اما این ذلیل مرده ها یه لنگه کفش م روورداشتن قایم کردن!واسه همین می گفتم دیشب تاحالا یه لنگه پابودم!تازه صبحی م به زور ازشون گرفتم واومدم!الهی کامیاربمیره که تودلت براش تنگ شده! کاشکی خبرمرگم این وامونده موبایلمو قایم کرده بودم آ!جونم مرگ شده ها ورش داشتن قایمش کردن که کسی بهم زنگ نزنه!</p>
<p>شروع کرد تندتند بادستاش اشک هامو پاک کردن!همونجورم حرف می زد!</p>
<p>کامیار-این یکی دوشبه زیادی بهت فشاراومده!هی بهت گفتم بیابریم نیومدی!حداقل یه بادی به کله ت می خورد!حالا دیگه گریه نکن!منم غصه می خورم آ!ول کن!بالاخره هرچی بخواد بشه میشه!تقصیرمن وتو که نبوده آخه!</p>
<p>-دلم ازاین می سوزه که یه روزم ازعاشق شدنم نگذشته بود که اینطوری شد!حتی نتونستم باهاش حرف بزنم!</p>
<p>کامیار-همینه دیگه!آدمیزاد اینطوریه!اگه اون چیزایی روکه دوست داره ازجلودستش وردارن،بدترمیشه!اون وقته که حرص آدمو می گیره!</p>
<p>-یعنی دیشب کجا بوده؟کجا خوابیده؟</p>
<p>کامیار-بچه که نیس!دفعه اولشم که نبوده ازخونه رفته بیرون!ناسلامتی دانشجوی این مملکته!حتما خونه یکی ازدوستاش بوده!</p>
<p>-آخه کدوم دوستش؟</p>
<p>کامیار-صدتا دوست ورفیق داره!</p>
<p>-شانس روببین تروخدا!درست باید اتفاق برای اون دختری بیفته که من عاشقش شدم!</p>
<p>کامیار-تقصیر خودته!</p>
<p>-من چه تقصیری دارم؟</p>
<p>کامیار-باباجون این همه دختر تواین باغ بود!می رفتی جلوپنجره یکی دیگه شون دزدکی دید می زدی!حالا گندم نشد جو!جو نشد بلغور!بلغورنشد ماش!شکرخدا همه شون خاصیت دارن!</p>
<p>-ول کن حوصله ندارم!</p>
<p>کامیار-اگه دیشب بامن می اومدی بهت می گفتم!بیست تادختر اونجا بود،یکی ازیکی خوشگل تر!هرکدوم روکه انتخاب می کردی باباننه شون ازخدا می خواستن!</p>
<p>-من توعشق معامله نمی کنم!</p>
<p>کامیار-پاشوبرو گم شو!این حرفا دیگه تواین دوره وزمونه خریدار نداره!الآن دارن روجون مردم معامله می کنن!</p>
<p>-اونی که این کارا رومی کنه آدم نیس!</p>
<p>کامیار-آره آدم نیس امافعلا هس وخیلی کارام می کنه!ما مردمم کمکش می کنیم!</p>
<p>-هیچکس به یه همچین آدمی کمک نمی کنه!</p>
<p>کامیار-چرا،می کنه!گوشت گرون میشه،همه هول می زنیم وبیشتر می خریم!مرغ گرون میشه،همینطور!شیر گرون میشه همینطور!میوه گرون میشه همینطور!</p>
<p>-اینا چه ربطی به عشق داره؟</p>
<p>کامیار-چراربط نداره؟خب معشوقم باید گوشت ومرغ وشیر ومیوه بخوره که جون بگیره وخوشگل وترگل ورگل بشه دیگه!</p>
<p>-بروبابا</p>
<p>کامیار-عجب خریه ها!توتاحالا دیدی مثلا یه دختر شیش ماه گوشت ومرغ میوه وشیر واین چیزا رونخوره وخوشگل باشه؟صورتش می شه عین کاغذ مچاله شده!اون فکر می کنی تاازدرخونه ش اومد بیرون صدتا عاشق دل خسته پیدا می کنه!؟عشق مستقیما باگوشت ومرغ ولبنیات نسبت داره!این گرسنه های آفریقا روببین!تاحالا شنیدی یه دخترازاین آفریقائی های گرسنه بره توهالیوود؟این دخترائی گرسنه آفریقایی رواگه بخوای تبدیل شون کنی به یه چیز به دردبخور که مثلا بشه عاشق شون شد اول باید بادشون کنی!بعد یه اتوبخار حسابی بهشون بزنی وبعد پنجاه شصت کیلو گوشت ومرغ وماهی ومیوه بخوردشون بدی تابتونن روپاشون واستن!</p>
<p>-خیلی خب بابا خیلی خب!</p>
<p>کامیار-پس به این قرار میشه یه  دختر رو کیلویی حساب کرد  حالا کیلو چند بستگی  به بازار داره!ازکیلو یه ملیون بگیر برو بالا!هر چی تغدیه ش خوب بوده باشه یعنی باباش پولدارتره!دختری م که باباش پولدارباشه می کنه به عبارتی کیلویی هفت هشت ملیون تومن!</p>
<p>-پس بااین حساب وقتی میریم خواستگاری یه دختر باید یه ترازوام باخودمون ببریم؟</p>
<p>کامیار-نه احتیاجی نداره !باباهه هرروز چشمی دخترشو باسکول می کنه ومضنه دستش می آد!توهمین کاملیای خودمون درنظر بگیر می دونی تاحالا کیلو چند واسه خودمون تموم شده؟کمترازمایه که نمی تونیم بدیمش!همین خرج ومخارج دانشگاش هفت هشت ملیون تومن شده تاحالا!خب باید بکشیم روجنس دیگه!ماکه دیگه نباید ضرر بدیم!</p>
<p>بابای بیچاره م مرتب میگه تولیدکننده همیشه ضرر می کنه!همین عمه اینا!تاحالا گندم براشون کیلو چند افتاده؟تازه حالا که وقت بهره برداری  یه جنس گذاشته رفته!وامونده یه جنسی م هس که نمی شه زیاد احتکارش کرد!یه خرده از وقتش بگذره می شه کیلو دوزار!بعدش فقط به دردترشی می خوره!اما ترشی ش خوب درمی آدآ!</p>
<p>-آدم درمورد دختر اینطوری صحبت می کنه؟</p>
<p>کامیار-من غلط بکنم اینطوری حرف بزنم!پدرومادرا اینطوری فکر می کنن!وگرنه منکه کیلوهرچند باشه بی چونه خریدارم!این پدر ومادران که نرخ تعیین می کنن!طفلک یه پسر جوون گویا پیداشده برای کاملیا!حیوونی دستش خالیه! بابام پاتویه کفش کرده الا وبلا کمتر ازکیلو ده میلیون نمی دم!پسره بدبختم رفته وام بگیره بیاد چهار کیلو کاملیا بخره ورداره بره!</p>
<p>-راست می گی یاچاخان می کنی؟</p>
<p>کامیار-راست می گم جون تو!یه پسری پیداشده می خواد بیاد خواستگاری کاملیا تازه مدرکش روگرفته ورفته سرکار. وضع مالی شم خوب نیس بابام گفته اصلا حرفشونزنین!می گم آ!توبیا این کاملیا رووردار برو!پنجاه ودو کیلوئه! باتو چهل وهشت حساب می کنیم خورد وخوراک یه سالشم واسه ش گرفتیم!یعنی تااخر زمستون هیچی خرج نداره!</p>
<p>-مگه گوسفنده؟</p>
<p>کامیار-خاک برسرت!درمورد دختر خانما اینطوری صحبت می کنن؟</p>
<p>-آخه تواینطوری میگی!</p>
<p>کامیار-بابا من نمی گم که!بابام اینا رو میگه واینطوری فکر می کنه!</p>
<p>-توچی می گی؟</p>
<p>کامیار-تازه به من گفته!حالا یه کاری براش می کنم اگه پسره خوب وسالم باشه جورش می کنم!</p>
<p>توهمین موقع ازدور آفرین پیداش شد وتاکامیار چشمش بهش افتاد گفت:</p>
<p>-موشالا هزار موشالا!فکر می کنی این چند کیلو باشه؟</p>
<p>-گم شو کامیار!</p>
<p>کامیار-خب باید حساب جیب مم بکنم آخه!اگه ننه باباش همراهی کنن ویه خرده باما راه بیان شاید معامله جوش بخوره</p>
<p>-اونا که از خدا می خوان!</p>
<p>کامیار-خب یعنی اینکه ترازو رودست کاری نکن!قبل ازقپون کردن بهش آب ندن بخوره!وزن لباس وکفش واین چیزا رو کم کنن!</p>
<p>توهمین موقع آفرین رسید جلوما وماهام جلوش بلند شدیم</p>
<p>آفرین-سلام</p>
<p>کامیار-توچند کیلویی آفرین؟</p>
<p>آفرین-چی؟</p>
<p>کامیار-می گم چند کیلویی؟</p>
<p>آفرین-برای چی؟</p>
<p>کامیار-داریم حساب پول مونو می کنیم!</p>
<p>آفرین- وزن من چیکار به پول شماداره؟</p>
<p>کامیار-پول ما بستگی به وزن شماداره!</p>
<p>آفرین-یعنی چی؟</p>
<p>-هیچی بابا شوخی می کنه!</p>
<p>آفرین-ازگندم چه خبر؟حالش چطوره؟</p>
<p>کامیار-ای بد نیس یعنی همونطوره!</p>
<p>آفرین- دلارام که خیلی ناراحته.</p>
<p>کامیار-ای برپدر اون دلارام!ببین چه شری به پاکرد!</p>
<p>آفرین-می گم چطوره ببریمش پیش یه روان شناس!</p>
<p>کامیار-اگه دستمون هش برسه که صاف تحویل دیوونه خونه ش می دیم!</p>
<p>زودبهش اشاره کردم که یعنی حواست کجاس!</p>
<p>آفرین-یعنی چی دستمون بهش برسه؟</p>
<p>کامیار-فعلا تحت حمایت آقابزرگه!رفته اونجابست نشسته!</p>
<p>آفرین-من می تونم باهاش چند دقیقه حرف بزنم!؟</p>
<p>کامیار-فعلا که نهتا بعدببینیم چی میشه!</p>
<p>آفرین-دیشب کجا بودی؟</p>
<p>کامیار-یه درویشی یه صاحب نفس!رفته بودم پابوسش شایدیه دمی بده وگره ازکارمون وابشه!</p>
<p>آفرین-اِ راست می گی؟کاشکی به منم می گفتی می اومدم!انقدردوست دارم یکی ازاین درویشاروببینم!</p>
<p>کامیار-نمی شه این درویش فقط به مردادم می ده!</p>
<p>آفرین-کامیار می تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم؟</p>
<p>کامیار-توالان ده دقیقه س داری باهام حرف می زنی!</p>
<p>آفرین-منظورم تنهایی  یه!</p>
<p>کامیار-آره اما به شرطی که درمورد ازدواج و عروسی وزندگی تشکیل دادن وبچه دارشدن واین چیزا نباشه که پنجاه نفر قبل ازتو تونوبت ن واسه صحبت کردن!</p>
<p>آفرین-واقعا که کامیارازاین سامان یاد بگیر!</p>
<p>کامیار-چی روازاین یاد بگیرم؟</p>
<p>آفرین-عشق ودوست داشتن رو!</p>
<p>کامیار-این نتونست بیست وچهار ساعت یه دونه عشق رونیگه داره!من چی ازش یاد بگیرم؟</p>
<p>آفرین-یعنی توخیلی بلدی نگهبان عشق باشی؟</p>
<p>کامیار-به شهادت پنجاه شصت نفر آره!اصلا من جد اندر جد نگهبان بودم!الانم سی چهل تا عشق رو تروتازه تویخچال نگهداری می کنم!</p>
<p>آفرین-توآدم نمی شی اینایی روکه گفتی یادت باشه تاجوابشو بهت بدم!</p>
<p>کامیار-حتما می خوای یه پرونده م برای من درست کنی!خواهرت واسه گندم بدبخت پرونده سازی کردبس نبود!</p>
<p>آفرین-ایشاله یه روز که مشغول عیاشی هستی بگیرنت وپدرت رودربیارن این دل من خنک بشه!</p>
<p>کامیار-تاحالا صدبار گرفتنم فوقش بشه صدویه بار چه فرقی داره؟</p>
<p>آفرین-خاک برسرت کنن!</p>
<p>اینو گفت وباعصبانیت گذاشت رفت</p>
<p>کامیار-آفرین!آفرین!</p>
<p>یه لحظه واستاد وبرگشت طرف کامیار</p>
<p>کامیار-نگفتی چند کیلویی تو؟</p>
<p>آفرین-مگه می خوای کولم کنی که وزن مو می خوای؟؟</p>
<p>کامیار-نه داریم دختر شایسته انتخاب می کنیم</p>
<p>آفرین-بروازبین همونا انتخاب کن!</p>
<p>کامیار-خره توصدر جدولی ها!لگد به بخت خودت نزن!</p>
<p>آفرین یه نگاه به کامیار کردوخندید وهمونجور که داشت می رفت گفت:</p>
<p>-چهل وهفت!</p>
<p>کامیار-باظرف یابدون ظرف!</p>
<p>دوباره برگشت وخندید ورفت</p>
<p>-واقعا چه حوصله ای داری کامیار خیالی که براش نداری؟؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>قسمت هجدهم:</strong></p>
<p>کامیار-برای ازدواج؟</p>
<p>-آره</p>
<p>امیار-نه بابا این ازاوناس که براش فرقی نمی کنه که من باهاش عروسی کنم یابابام!این فقط می خوا د شوهر کنه!</p>
<p>-اتفاقا می خواستم همینو بهت بگم!همین چند ساعت پیش اگه من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم نه نمی گفت!</p>
<p>کامیار-توبه من چیز یاد نده بچه جون!بیافعلا بریم پیش آقابزرگه کاردارم!</p>
<p>-چیکارداری؟</p>
<p>کامیار-بابا باید به عمه اینا بگیم که گندم گذاشته رفته!شاید اونا بتونن کاری بکنن!پس فردا نگن چرا به ماها نگفتین!</p>
<p>-یعنی کار درستیه ؟</p>
<p>کامیار-آره درسته بیا بریم</p>
<p>راه افتادیم طرف خونه آقابزرگه توراه بهش گفتم:</p>
<p>-این پسره رو چیکار کنیم؟</p>
<p>کامیار-کدومو؟</p>
<p>-همینکه می گی شاید برادر گندم باشه!</p>
<p>کامیار-شب!شب باید بریم تئاتر سراغش!</p>
<p>-یعنی ممکنه واقعا همون باشه؟</p>
<p>کامیار-کسی که این اطلاعات روبه من داد،می تونه تویه ساعت فک وفامیل یه مرغابی روازوسط مرداب انزلی بین هزار تا مرغابی شناسایی کنه!</p>
<p>-می گم پس نباید خونواده ش بدباشن؟</p>
<p>کامیار-خونواده کی؟</p>
<p>-گندم</p>
<p>کامیار-چطورمگه؟</p>
<p>-خب وقتی برادرش اهل هنره،احتمالا خونواده روشنی هستن دیگه!</p>
<p>کامیار-خدامی دونه تاببینیم شب چی میشه شایدم این پسره برادر گندم نباشه؟</p>
<p>-توکه گفتی هس؟</p>
<p>کامیار-به احتمال نود  درصد هس بپر توکه رسیدیم</p>
<p>رسیدیم دم درخونه اقابزرگه وکامیارطبق معمول دوتاتقه زد به در ورفت توکه صدای اقابزرگه دراومد!</p>
<p>آقابزرگه-باز سرزده اومدی  تو؟ازدست توباید همیشه دروقفل وکلون کرد؟؟</p>
<p>کامیار-بابا یه کارمهم دارم آخه!</p>
<p>آقابزرگه-چی شده؟پیداش کردین؟</p>
<p>کامیار-نه بابا!اومدم بگم بهتره که به عمه اینا جریان رفتن گندم روبگیم!</p>
<p>آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وبعد رفت طرف پنجره واستاد وتوباغ رونگاه کرد</p>
<p>کامیار-اگه خدانکرده اتفاقی بیفته&#8230;</p>
<p>آقابزرگه-نفوس بدنزن بچه!</p>
<p>کامیار-می خواین من برم بهشون بگم؟</p>
<p>آقابزرگه-نه،تاامشبم دست نیگه می داریم ببینیم چی میشه اگه ازش خبری نشد خودم یه جوری بهشون می گم!</p>
<p>کامیار-می خواین به پلیس خبربدیم؟</p>
<p>آقابزرگه-نه،صورت خوبی نداره گم که نشده!کسی م که ندزدیدتش!حالا بذار ببینم چی میشه!</p>
<p>من وکامیارم چیزی دیگه نگفتیم وخداحافظی کردیم واومدیم بیرون!</p>
<p>-کامیار توخیلی بی خیالی!</p>
<p>کامیار-یعنی چی؟</p>
<p>-توانگارنه انگار دختر عمه ت اینطوری شده!</p>
<p>کامیار-چطوری شده؟</p>
<p>-همینجوری دیگه!</p>
<p>کامیار-واله دختر عمه م اینطورکه من خبردارم ازهروقتی سرحال تروقبراق  تره!</p>
<p>-واقعا که کامیار!</p>
<p>کامیار-مگه دروغ می گم؟تازه داره خودشو پیدا می کنه!تاقبل ازاین جریان یه دختر پخمه بی سر وزبون بود!حالا الحمدالله داره می شه عین شیر!یادت رفت چه بلایی سرسمیه خانم آورده؟تاقبل ازاین می تونست ازاین کارابکنه؟اصلا یه همچین روحیه ای دشت؟</p>
<p>-نه،اما&#8230;</p>
<p>کامیار-امابی اما!شاید این جریان براش خیلی م خوب باشه!باباتواین مملکت یه وقتی زن ودختر شیر بودن!اسب سواری می کردن!تیر اندازی می کردن!اونم باتیر وکمون!بابازن ایرانی یه وقتی تواین مملکت پادشاه بوده!بذار این دختر خودشوپیداکنه!تاحالا شاید خیلی چیزا داشته که ممکن بوده ازدست بده!برای همین م می ترسیده!حالا فکر می کنه دیگه چیزی نداره که ازدست بده!برای همین م کم کم داره به خودش می رسه!</p>
<p>-من این حرفا حالی م نیس!می آی بریم دنبالش یاخودم برم!</p>
<p>کامیار-آخه کجابریم؟</p>
<p>-چه می دونم!هتل آ!مسافرخونه ها!پارک آ!هرجا!</p>
<p>کامیار-دنبال یه سوزن توانبارکاه بگردیم؟</p>
<p>-اون که نمی تونه شب توخیابونا بخوابه حتما می ره خونه یکی!</p>
<p>کامیار-مثلا کی؟</p>
<p>-مثلادوستاش!بالاخره یه دوست داره که بره پیشش؟اون دخترا کی بودن؟ناهید،سابرینا،مهسا!</p>
<p>یه فکری کرد وبعد خندیدوگفت:</p>
<p>-نیلوفر!پریسا!شقایق!وای خدا منو مرگ بده که چقدر کوتاهی کردم!</p>
<p>-منم همینو می گم دیگه!ماها حداقل می تونستیم یه خبری ازاینا بگیریم!</p>
<p>کامیار-توحق داری!مامقصریم!یعنی منه خاک توسر مقصرم!</p>
<p>-دیدی حالا؟</p>
<p>کامیار-می پذیرم!کوتاهی وقصورم رو می پذیرم وهرگونه تنبیه روبه دل وجونم می خرم!همین الان می رم که جبران کنم!باید به تک تک این خانما سربزنم وخبر بگیرم!وای خداکه چه قدر کاردارم!بدوبریم جبران!</p>
<p>-ناهاربخوریم بعد!</p>
<p>کامیار-من کوفتم بشه اون ناهار!تامن ازیکی یکی اینا خبرنگیرم لقمه ازگلوم پایین نمی ره که!</p>
<p>-من گشنه مه!</p>
<p>کامیار-کارد بخوری!دنبال اون دختره گشتن واجب تره یاناهار؟</p>
<p>-چطورتویه مرتبه به صرافت افتادی؟</p>
<p>دست منو گرفت وکشید وگفت:</p>
<p>-گفتی ناهید وسابرینا وکی؟</p>
<p>-مهسا!</p>
<p>کامیار-وای خداجون شیش تا!</p>
<p>همونطور که منو باخودش می کشید بهش گفتم:</p>
<p>-همه شونو که امروز نمی رسیم!</p>
<p>کامیار-توبیا،خداتوفیق میده!</p>
<p>رفتیم توگاراژ وماشین کامیار رودرآوردیم وسوار شدیم وحرکت کردیم ومن یه تلفن زدم به ژاکلین که ازش آدرس دوستای گندم روبپرسم.فقط ادرس دوتاشونو داشت شقایق ونیلوفر قرار شد آدرس بقیه رو ازهمین دوتا بگیریم!</p>
<p>خونه شقایق نزدیکتر بود ورفتیم خونه اون تقریبا یه ربع بعد رسیدیم وپیاده شدیم وزنگ زدیم یه دختر خانم آیفون رو جواب داد ومعلوم شد که خودش شقایقه چنددقیقه طول کشید تااومد دم در.انگاریه دستی به سروصورتش کشیده بود ولباسش روعوض کرده بود تارسید گفت:</p>
<p>-بفرمائین تو!اینجاکه بده!بفرمائین!</p>
<p>کامیارکه چشمش به شقایق که یه دختر خوشگل بود افتاد انگار اصلا یادش رفت برای چی اومدیم اونجا !شروع کرد باهاش احوالپرسی کردن!</p>
<p>کامیار-سلام عرض کردم خانم!حال شماچطوره؟</p>
<p>شقایق-خیلی ممنون حال شماچطوره؟</p>
<p>کامیار-الحمدالله خوب خوب بابا چطورن؟</p>
<p>شقایق-ممنون خوبن</p>
<p>کامیار-الحمدالله مامان چطورن؟</p>
<p>شقایق خندید وگفت:</p>
<p>-ایشون چند ساله که فوت کردن!</p>
<p>کامیار-الحمدالله!ببخشین ببخشین!یعنی ایشاله خاک به قبرشون بباره یعنی نور به قبرشون بباره!واله هول شدم!ازبس شما خانم وباوقار تشریف دارین زبونم گل مژه درآورد!</p>
<p>شقایق خندید وگفت:</p>
<p>-گل مژه که مال چشمه!</p>
<p>کامیار-ازبس شما گلین،همه جای ما گل درآورده!عین این زمینای پارک ملت!خداخیر بده به این شهرداری تهران! هرجا گیرش می آد یه چیز می کنه توش!یعنی یه شاخه گل می کنه توش!</p>
<p>شقایق-شما حتما کامیارخان هستین؟</p>
<p>کامیار-غلام شمام!ازکجا فهمیدین؟</p>
<p>شقایق-ازتعریفایی که گندم درمورد بانمکی شما کرده!</p>
<p>کامیارکه چشم ازچشم شقایق ورنمی داشت باخنده گفت:</p>
<p>-ببخشین گندم کیه؟</p>
<p>شقایق زد زیر خنده وگفت:</p>
<p>دختر عمه تون دیگه؟</p>
<p>کامیار-آهان!اونو که آردش کردن تموم شد رفت پی کارش!</p>
<p>باآرنج زدم توپهلوش وبه شقایق گفتم:</p>
<p>&#8211;ببخشین مزاحمتون شدیم می خواستم ببینم شما ازگندم خبری ندارین؟</p>
<p>شقایق-نه!اتفاقی براش افتاده؟</p>
<p>کامیار-نه بابا!داریم برای سازمان سیلوی تهران آمار می گیریم ببخشین شمام دانشگاه تشریف دارین؟</p>
<p>شقایق-باگندم هستم</p>
<p>کامیار-خداشمارو به خونواده تون ببخشه درساچطوره؟سخته ؟آسونه؟</p>
<p>شقایق-اِی بدنیس،بفرمائین توتروخدا!اینجا که بده!</p>
<p>کامیار-چشم هرچی شما بفرمائین!</p>
<p>اومد حرکت کنه که بازوش روگرفتم وگفتم:</p>
<p>-ببخشین شقایق خانم شماآدرس چندتا ازدوستان صمیمی ش رودارین به مالطف کنین؟</p>
<p>شقایق-کدومشونو می خواین؟</p>
<p>کامیار-اونایی که خوشگل ترن!</p>
<p>یه چشم غره بهش رفتم وبه شقایق گفتم:</p>
<p>-اونایی روکه باهاش صمیمی ترن!</p>
<p>کامیار-بله بله!یعنی اونایی که صمیمی ترن</p>
<p>شقایق-جدااتفاقی براش افتاده؟</p>
<p>-کمی باخونواده ش اختلاف پیداکرده وازخونه قهرکرده!</p>
<p>شقایق-ای وای چه بد!شاید بیاد اینجا!</p>
<p>کامیار-می گم چطوره ماهام همینجا منتظرش باشیم تابیاد!؟</p>
<p>یه چشم غره دیگه بهش رفتم وبه شقایق گفتم:</p>
<p>-اگه همون آدرس هارو بهمون بدین ممنون می شیم</p>
<p>شقایق-الآن براتون می نویسم ومیارم!</p>
<p>کامیار-اگه دستتون خسته میشه بذارین من بیام توبراتون بنویسم!آخه من بابام میرزا بنویس بوده!</p>
<p>شقایق خندیدورفت تو!</p>
<p>کامیار-الهی توخونه شون خودکارومداد وخودنویس پیدانشه،مجبوربشه منو صداکنه که براش بنویسم!</p>
<p>-کامیارخجالت نمی کشی؟</p>
<p>کامیار-کی ازنوشتن تاحالا خجالت کشیده که من بکشم!اصلا اگه نوشتن خجالت داشت که این همه مدرسه ودبیرستان ودانشگاه نمی رفتن!</p>
<p>-به خدامن جای توخجالت می کشم!</p>
<p>کامیار-توچراجای من خجالت می کشی!اصلا چراما خجالت بکشیم؟اونایی که الف ب پ ت ث رواختراع کردن باید خجالت بکشن!</p>
<p>-زهرمار</p>
<p>موبایلمو دراوردم وشماره گندم روگرفتم اماموبایلش خاموش بود!یکی دوبار دیگه گرفتم اما فایده نداشت توهمین موقع شقایق بایه ورق کاغذ اومد بیرون وگفت:</p>
<p>-بفرمائین این چندتا توذهنم بود!</p>
<p>تااومد بگیرم که کامیار زودتر کاغذ رو گرفت وگفت:</p>
<p>-توخونه خودکارداشتین؟</p>
<p>شقایق باتعجب بهش نگاه کرد وگفت:</p>
<p>-ببخشین،متوجه نمی شم!</p>
<p>کامیار-هیچی هیچی!می گم شماباسرویس می رین دانشگاه؟</p>
<p>شقایق-نه خودم میرم!</p>
<p>کامیار-خودتون تنهایی می رین؟</p>
<p>شقایق-خب بعله!</p>
<p>کامیار-هزار ماشاله به شماباشه!می گم حوصلتون سرنمی ره تنهایی می رین؟</p>
<p>کاغذ رو ازدستش گرفتم وبه شقایق گفتم:</p>
<p>-خانم خیلی خیلی ازهمراهی تون ممنونم خیلی لطف کردین!</p>
<p>شقایق-خواهش می کنم لطفا هروقت مسئله حل شد به منم  یه خبری بدین!</p>
<p>کامیار-چشم!حتما!اصلا خودم می آم اینجا که مژدگونی ام ازتون بگیرم!</p>
<p>شقایق-قدم تون رو چشم!هروقت تشریف بیارین خوشحال می شم!</p>
<p>کامیار-منم خوشحال میشم!یعنی خوشحال که میشم هیچی کلی م ذوق می کنم!</p>
<p>شقایق زدزیر خنده که دست کامیار رو گرفتم وکشیدم طرف ماشین وهمونجور یه خداحافظی ازشقایق کردم وکامیاررو به زور نشوندم پشت فرمون وخودمم ازاون طرف سوار شدم کامیارهنوز حواسش به شقایق بود که سرش داد زدم وگفتم:</p>
<p>-کامیار!</p>
<p>کامیار-ای مرض وکامیار! ای دردبی دوادرمون وکامیار!دلم ریخت پائین!چرادادمی زنی؟</p>
<p>-حواست کجاس؟</p>
<p>کامیار-دارم دنبال ماشین می گردم دیگه!</p>
<p>-کدوم ماشین؟</p>
<p>هنوز داشت به شقایق نگاه می کرد وهمونجوری بامن حرف می زد!</p>
<p>کامیار-همونکه باهاش اومدیم اینجادیگه!</p>
<p>-ماکه الان تو،ماشین نشستیم!</p>
<p>یه مرتبه حواسش جمع شد وباتعجب گفت:</p>
<p>-کی اومدیم توماشین ما؟</p>
<p>-اصلا لازم نکرده بریم دنبال گندم!برگرد خونه!</p>
<p>کامیار-مگه من دلم طاقت می آره این دختررو تواین شهر به این گل گشادی تنها ولش کنم؟</p>
<p>-توکه اصلا یه کلمه م درمورد گندم حرف نزدی؟</p>
<p>کامیار-وا!چه حرفا!من همه ش درمورد این طفل معصوم صحبت کردم!</p>
<p>-خجالت بکش کامیار!</p>
<p>کامیار-من که دیگه چیزی ننوشتم که خجالت بکشم؟</p>
<p>-حرکن کن بریم خونه!</p>
<p>کامیار-سی سال برنمی گردم خونه!اون دختره الان به مااحتیاج داره!</p>
<p>-کدوم دختر؟گندم یااونای دیگه؟</p>
<p>کامیار-چه فرقی می کنه؟تونیکی می کن ودردجله انداز که ایزد درشمیرانت دهد بازآدرس بعدی روبخون ببینم!</p>
<p>-گرسنه مه بابا!</p>
<p>کامیار-دادنزن شقایق خانم هنوز دم در واستاده!</p>
<p>-خب حرکت کن بریم دیگه!</p>
<p>کامیار-می خوام حرکت کنم اما پاهام ازم فرمون نمی برن!</p>
<p>-پس پاشو من بشینم!</p>
<p>کامیار-می خوای من همینجا واستم تاتوبری وبرگردی؟</p>
<p>-حرکت می کنی یانه؟</p>
<p>کامیار-پس توماشین روروشن کن منکه دل اینکارو ندارم!</p>
<p>-واقعا که کامیار!</p>
<p>کامیار-حدقل دنده روتوعوض کن!چقدر سنگدل شدی امروز!</p>
<p>دررو واکردم وبه شقایق گفتم:</p>
<p>-خواهش می کنم شمابفرمائین تو!خجالت مون ندین!</p>
<p>شقایق-اختیاردارین!</p>
<p>-ماشین گرم کرده باید کمی خنک بشه یه خرده طول می کشه!</p>
<p>شقایق-پس بفرمائین تو یه چایی میل کنین تااشین خنک بشه!</p>
<p>تااینو گفت دست کامیار رفت برای دستگیره درکه من زود سوئیچ روپیچوندم وماشین روشن شد کامیاریه فحش زیر لب بهم داد که محل ش نذاشتم وبه شقایق گفتم:</p>
<p>-خب روشن شد شمادیگه بفرمائین خدانگهدار.</p>
<p>اینو که گفتم شقایق مجبوری یه خداحافظی کرد ورفت توکه کامیارگفت:</p>
<p>-الهی پسر دست توطلا وجواهرکنی خاکستردربیاری!آخه این چه کاری بودکردی؟به توچه مربوطه آخه؟دختره می خواد یه دقیقه دم در واسته هوا بخوره!</p>
<p>-بخداکامیار پیاده می شم آ!</p>
<p>کامیار-خب به درک!پیاده شو!</p>
<p>-آدرس آرو هم پاره می کنم میریزم دورآ!</p>
<p>یه نگاهی به ورق کاغذی که دستم بود کردوبعدخندیدوگفت:</p>
<p>-شوخی می کنم بابا!من اصلا بدون تو جایی نمی رم که!من وتو یه روحیم تودوتا بدن!مگه می شه ماهارو ازهم سواکرد!</p>
<p>-اگه آدرس آدستم نبود اینارو می گفتی؟</p>
<p>کامیار-صدتا ازاین آدرس آ فدای یه تارموت!بخون نشونی بعدی روبریم برسیم به کاراین دختره طفل معصوم بابا!چیه هی نشستیم باهمدیگه کل کل می کنیم!</p>
<p>-خداحافظ ترومی شناسه وبس!فعلا گرسنه مه!</p>
<p>کامیار-غذابهت می دم!چشمم کور!دنده مم نرم!چی می خوری عزیزم؟استیک می خوری؟شنیسل می خوری؟چلوکباب می خوری؟چی می خوری بگو!</p>
<p>-همینجا یه ساندویچی چیزی بگیر بخوریم به کارمون برسیم!</p>
<p>کامیار-چشم چشم آن!آن!</p>
<p>اینو گفت وحرکت کرد منم حواسم به کاغذ آدرس آبودکه ازم قاپ نزنه!وگرنه این کاغذ دستش می افتاد تاشب دیگه پیداش نمی کردم!</p>
<p>بالاخره جلو یه ساندویچ فروشی واستادیم ودوتا ساندویچ گرفتیم وخوردیم ورفتیم سراغ بقیه دوستای گندم!</p>
<p>اون روز تونستیم به سه تادیگه شون سربزنیم وبرگردیم خونه یعنی کامیار روبه زور برگردوندم خونه!</p>
<p>خلاصه دست ازپادراز تر رسیدیم خونه ودیگه رومون نشد بریم پیش آقابزرگ!دوتایی یه راست رفتیم خونه هامون وکه یه استراحتی بکنیم وشب بریم سراغ پسره که احتمالا برادر گندم بود.</p>
<p>تاپام روگذاشتم توخونه که دادوفریاد مادرم وبابام بلندشد!مادرم تند تند شروع کرد به عوض کردن پانسمان بازوم وبابام هی غرمی زد که چرانرفتم کارخونه!</p>
<p>هیچی جواب شونو ندادم وتا پانسمان دستم کارش تموم شد رفتم تواتاقم وخودمو انداختم روتخت وبلافاصله خوابم برد! انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم!فقط یه موقع باصدای مادرم بیدارشدم که  ساعت حدود ۶بعدازظهر بود !تندوتند یه دوش گرفتم ولباسامو عوض کردم وازخونه اومدم بیرون ورفتم دنبال کامیار که مادرش بهم گفت تو گاراژه رفتم طرف گاراژدیدم اونم حاضر شده وداره به ماشین ش ورمیره تامنو دیدگفت:</p>
<p>-می خواستم دیگه بیام دنبالت!</p>
<p>-خوابم برد!خیلی خسته بودم!</p>
<p>کامیار-بامحافظت اومدی؟</p>
<p>-باچی م؟</p>
<p>کامیار-بادی گاردت!</p>
<p>-چی می گی؟</p>
<p>باچشمش گوشه باغ روبهم نشون دادوگفت:</p>
<p>-عاشق دل خسته ت درکمین ته!</p>
<p>برگشتم طرف جایی روکه نشون می داد نگاه کردم راست می گفت!دلارام پشت یه درخت به فاصله سی متری واستاده بود وداشت نگاهمون می کرد!</p>
<p>-کامیار-ازاین دختره حذرکن که خطرناکه!</p>
<p>-چرا؟</p>
<p>کامیار-عشاق برچند دسته ن.یه دسته شون بی بخارن وهر کاری شون بکنی صداشون درنمی آد!مثل مجنون خدابیامر ز!یه دسته شونم که خودآزارن!مثل فرهاد رحمت اله!یه دسته شونم خطرناکن ومردم آزار!مثل این دلارام!عشقش ازدستش بره وتبدیل می شه به یه انتقام!</p>
<p>-نه بابا اونطوری هام نیس!</p>
<p>کامیار-اگه دلارام همین شبا نیومد تواتاقت وسرتو باچاقو نبرید!</p>
<p>-فیلم جنایی زیاد دیدی تو‍!</p>
<p>کامیار-سوار شو بریم که دیر میشه!</p>
<p>دوتایی سوار ماشین شدیم ورفتیم سراغ برادر احتمالی گندم همینجورکه می رفتیم به کامیار گفتم:</p>
<p>&#8211;کامیار،اگه نتونیم گندم روپیداکنیم چی؟</p>
<p>کامیار-هیچی!مگه ما باعث این اتفاق بودیم؟</p>
<p>-نه،ازنظر چیز دیگه می گم!</p>
<p>کامیار-ازنظر اینکه دوستش داری؟</p>
<p>-آره</p>
<p>کامیار-تومطمئنی که دوستش داری؟</p>
<p>-آره</p>
<p>کامیار-من فکر نکنم !</p>
<p>-چرا؟</p>
<p>کامیار-ببین!اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تومی تونستی باقاطعیت بگی که دوستش داری یانه!</p>
<p>-چه ربطی داره؟</p>
<p>کامیار-الان دوست داشتن رو دلسوزی و حرص باهم قاطی شده!یه خرده ای دوستش داری!یه خرده دلت براش می سوزه!بقیه ش میشه حرص!</p>
<p>-یعنی چی؟</p>
<p>کامیار-چون پیشت نبوده!آدمیزاد اینطوریه!وقتی چیزی روازجلوش ورمیدارن یاازش می گیرن یاممنوعش می کنن حرص ورش میداره!اگه گندم الآن پیشت بود شاید باهمون نگاه کردن بهش وباهاش حرف زدن وگفتن وخندیدن ارضا می شدی!جلوی دوتا جنس مخالف رو وقتی گرفتی رابطه شون به محض به هم رسیدن تبدیل می شه به زیاده روی! حرص !ولع!یعنی آدمی که همیشه آب دم دستشه فقط تشنگی ش رورفع می کنه اما آدمی که چند وقتی آب ندیده انقدر می خوره که می رسه به مرز ترکیدن!حالام شاید احساس توتنها عشق نباشه!</p>
<p>-بالاخره برای اینکه این احساس روبفهمم احتیاجه که پیداش کنم!</p>
<p>کامیار-بگو به امیدخدا</p>
<p>-ببینم پسره روکه دیدیم می خوای بهش چی بگی؟</p>
<p>کامیار-توهیچی نگو که کارا روخراب می کنی!من خودم یه کاریش می کنم!</p>
<p>نیم ساعت بعدرسیدیم بالای&#8230;واونجا کامیار ازچندنفرآدرس روپرسید ورفتیم پائین ورسیدیم به همون تئاتری که انگار پسره توش کار می کرد</p>
<p>مشین رویه جا پارک کردیم ورفتیم دوتابلیط گرفتیم ورفتیم تو،نمایش هنوز شروع نشده بود کامیار ازیه نفر که بلیط ها رومی گرفت سراغ پسره روگرفت فهمیدیم که پسره همونه والانم پشت صحنه داره برای نمایش آماده میشه راهی م که می رفت برای پشت صحنه بسته بود ونمیذاشتن کسی بره پیش هنر پیشه ها!</p>
<p>باکامیار واستاده بودیم ومونده بودیم که چیکارکنیم که یه مرتبه کامیاریه کلکی زد!</p>
<p>دوتا پسر بچه بغل ما واستاده بودن اونی که کوچیکتر بود دستشویی ش گرفته بود وبزرگتره هی بهش می گفت باید صبر کنه تاباباشون بیاد.کامیارکه اینو شنید به پسر بزرگه گفت:</p>
<p>-عمو می خواین برین دستشویی؟</p>
<p>پسره یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:</p>
<p>-بعله اما نمی دونیم کجاس!</p>
<p>کامیار-بیاین من بهتون نشون می دم!</p>
<p>بعد خودش دست بچه کوچیکه روگرفت وبه منم اشاره کرد که دست پسر بزرگه روبگیرم وچهارتایی راه افتادیم طرف جایی که هم می خورد به دستشویی وهم راه پشت صحنه بود!تارسیدیم به دریه نفر جلومونو گرفت وگفت تا نمایش شروع نشه نمی شه کسی بره دستشویی!کامیارآروم بهش گفت:</p>
<p>-آقا این بچه ها هله هوله خوردن وخلاف ادب اسهال شدن!اگه نذاری همین الان ببرمشون دستشویی باید یه سطل ویه خاک انداز ویه جارو ویه نیم کیلو خاکستربیاری که کف سالن انتظار ازنجاست طاهر بشه!حالا خودت می دونی!</p>
<p>یارو خندید ودررو واکرد ورفتیم تو.کامیاراول بچه هارو برد دستشویی ووقتی کارشون تموم شد آوردشون بالا وفرستا دشون طرف سالن انتظارو دست من روگرفت وبرد طرف اتاق گریم.</p>
<p>تاازچندتاپله رفتیم بالا ورسیدیم به یه راهروی کوچیک که دیدیم یه پسر بالباس هنرپیشگی درحالیکه صورتش روسیاه کرده واستاده وداره بادوتا مرد دیگه حرف می زنه!حرف که چه عرض کنم!اون دوتا داشتن تهدیدش می کردن واونم هی بهشون التماس می کرد که آبروریزی نکنن ماهاجامون طوری بود که پشت پسره بودیم ومارونمی دید!</p>
<p>کامیاریه خرده واستاد وگوش کرد وبعد رفت جلو که دوتا مردا ساکت شدن ویه اشاره به پسره کردن وگفتن:</p>
<p>-ایناباتوان؟</p>
<p>پسره برگشت طرف ما که کامیاربهش گفت:</p>
<p>-آقانصرت شمائین؟</p>
<p>پسره یه نگاهی به ماکردوگفت:</p>
<p>-بله بفرمائین!</p>
<p>کامیار-مارو منصورخان فرستاده!</p>
<p>پسره-منصورخان کیه؟</p>
<p>کامیار-شمانمی شناسیدشون؟</p>
<p>پسره-نخیر</p>
<p>کامیار-گفته بهتون بگم نشون به اون نشونی که ده هزار تومن بهتون بدهکار بوده!</p>
<p>کامیاراینوگفت اون دوتا مردکه خیلی م گردن کلفت بودن گفتن:</p>
<p>-پس داداش زودتر بدهی ت روبده که رفیق ت الان سخت بهش نیازمنده!</p>
<p>بعدهردوزدن زیر خنده کامیاردست کرد توجیبش وده تاهزاری درآورد که یکی ازمردا اومد جلوکه ازکامیار بگیره تادستش رودراز کرد کامیارپول هارو کشید عقب وگفت:</p>
<p>-من این طلب روباید بدم به آقانصرت!دیگه خودش می دونه!</p>
<p>بعدرفت جلو اون پسره ده تا اسکناس هزار تومنی گذاشت کف دستش که بلافاصله اونا ازش گرفتن وبایه لحن بد بهش گفت:</p>
<p>-بقیه ش!</p>
<p>پسره باالتماس گفت:</p>
<p>-به مولا اگه الان یه قرون داشته باشم!تاآخرنمایش صبرکنین یه خرده ش روبهتون میدم وتاآخرهفته بقیه ش روصاف می کنیم!</p>
<p>تااینوگفت یکی ازمردایقه ش روگرفت ویه چک زد توگوشش وگفت:</p>
<p>-نانجیب،بهت می گم وقت نداری دیگه یاهمین الآن جنس روبده یاپولش رو!</p>
<p>پسره-به جون هرسه تامون الآن پول ندارم!</p>
<p>یارو یه چک دیگه زد توصورتش وگفت:</p>
<p>-پول ت می کنم الآن!جنساروبه کی فروختی؟</p>
<p>پسره-واله دادم به چندنفر امروز فردام پولش رومی گیرم!</p>
<p>دست یارو رفت بالا که یکی دیگه بزنه که پسره دستاشو گرفت جلوصورتش وباحالت گریه گفت:</p>
<p>-نزن تروخداآقاسید!می دونم گردن کلفتی وپهلوون!منم که دیگه زدن ندارم!سروصورتم زخمی می شه نمی تونم برم روصحنه اون وقت این چندر غازم نمی تونم بهتون بدم!</p>
<p>من یه مرتبه حالم بد شد وبه یارو گفتم:</p>
<p>-واسه چی می زنی ش؟مگه مملکت قانون نداره؟</p>
<p>تااینوگفتم یارو یه صدایی ازدهنش درآورد وگفت:</p>
<p>-به توچه جوجو؟</p>
<p>-اگه یه بار دیگه بزنی ش بامن طرفی!</p>
<p>دوباره همونجور که می اومد طرف من گفت:</p>
<p>-اول خودتو می زنم که دیگه بلبل زبونی یادت بره!</p>
<p>تادوقدم ورداشت که کامیاربهش گفت:</p>
<p>-اگه دستت رواین بلند بشه به بابا ننه ت سفارش کن که یه بچه دیگه واسه خودشون درست کنن که عصای پیری شون باشه!</p>
<p>اینوکه کامیارگفت یارو واستاد ویه لحظه به کامیار نگاه کرد وبعد برگشت طرف پسره وگفت:</p>
<p>-یاهمین الان بقیه حسابت رومیدی یایه آبروریزی ازت بکنم که ازاین جابندازنت بیرون!</p>
<p>پسره فقط نگاهش کرد که یاروگفت:</p>
<p>-میدی یانه؟</p>
<p>پسره-من که پول ندارم آخرش م اینه که ازاینجابیرونم کنن!اما می خوام ببینم به اینم می گن مردونگی؟</p>
<p>یاروگفت:</p>
<p>-زرزرنکن!پول نداری،بروازرفقات قرض بگیر!</p>
<p>پسره-اونام وضع شون ازمن خرابتره!</p>
<p>کامیار-حسابش چه قدره؟</p>
<p>یارو برگشت طرف کامیار وگفت:</p>
<p>-تومی خوای جورش رو بکشی؟</p>
<p>کامیار-شاید!</p>
<p>یارو-ده دادی پنج چوق دیگه م روش!</p>
<p>کامیاردست کرد توجیب ش وکیفش رودرآورد وپنج هزار تومن شمرد وداد به یارو یاروام یه خنده ای کرد وبرگشت طرف پسره وگفت:</p>
<p>-دیدی گفتم پول ت می کنم؟</p>
<p>بعد دوباره یه خنده ای کرد وبارفیق ش گذاشت رفت موندیم من وکامیاروپسره.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-برای ازدواج؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آره</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">امیار-نه بابا این ازاوناس که براش فرقی نمی کنه که من باهاش عروسی کنم یابابام!این فقط می خوا د شوهر کنه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اتفاقا می خواستم همینو بهت بگم!همین چند ساعت پیش اگه من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم نه نمی گفت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توبه من چیز یاد نده بچه جون!بیافعلا بریم پیش آقابزرگه کاردارم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چیکارداری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بابا باید به عمه اینا بگیم که گندم گذاشته رفته!شاید اونا بتونن کاری بکنن!پس فردا نگن چرا به ماها نگفتین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-یعنی کار درستیه ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آره درسته بیا بریم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">راه افتادیم طرف خونه آقابزرگه توراه بهش گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-این پسره رو چیکار کنیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-کدومو؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-همینکه می گی شاید برادر گندم باشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-شب!شب باید بریم تئاتر سراغش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-یعنی ممکنه واقعا همون باشه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-کسی که این اطلاعات روبه من داد،می تونه تویه ساعت فک وفامیل یه مرغابی روازوسط مرداب انزلی بین هزار تا مرغابی شناسایی کنه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-می گم پس نباید خونواده ش بدباشن؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خونواده کی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-گندم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چطورمگه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خب وقتی برادرش اهل هنره،احتمالا خونواده روشنی هستن دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خدامی دونه تاببینیم شب چی میشه شایدم این پسره برادر گندم نباشه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-توکه گفتی هس؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-به احتمال نود  درصد هس بپر توکه رسیدیم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رسیدیم دم درخونه اقابزرگه وکامیارطبق معمول دوتاتقه زد به در ورفت توکه صدای اقابزرگه دراومد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">آقابزرگه-باز سرزده اومدی  تو؟ازدست توباید همیشه دروقفل وکلون کرد؟؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بابا یه کارمهم دارم آخه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">آقابزرگه-چی شده؟پیداش کردین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-نه بابا!اومدم بگم بهتره که به عمه اینا جریان رفتن گندم روبگیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وبعد رفت طرف پنجره واستاد وتوباغ رونگاه کرد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اگه خدانکرده اتفاقی بیفته&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">آقابزرگه-نفوس بدنزن بچه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می خواین من برم بهشون بگم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">آقابزرگه-نه،تاامشبم دست نیگه می داریم ببینیم چی میشه اگه ازش خبری نشد خودم یه جوری بهشون می گم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می خواین به پلیس خبربدیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">آقابزرگه-نه،صورت خوبی نداره گم که نشده!کسی م که ندزدیدتش!حالا بذار ببینم چی میشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">من وکامیارم چیزی دیگه نگفتیم وخداحافظی کردیم واومدیم بیرون!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیار توخیلی بی خیالی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-یعنی چی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-توانگارنه انگار دختر عمه ت اینطوری شده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چطوری شده؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-همینجوری دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-واله دختر عمه م اینطورکه من خبردارم ازهروقتی سرحال تروقبراق  تره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-واقعا که کامیار!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-مگه دروغ می گم؟تازه داره خودشو پیدا می کنه!تاقبل ازاین جریان یه دختر پخمه بی سر وزبون بود!حالا الحمدالله داره می شه عین شیر!یادت رفت چه بلایی سرسمیه خانم آورده؟تاقبل ازاین می تونست ازاین کارابکنه؟اصلا یه همچین روحیه ای دشت؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نه،اما&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-امابی اما!شاید این جریان براش خیلی م خوب باشه!باباتواین مملکت یه وقتی زن ودختر شیر بودن!اسب سواری می کردن!تیر اندازی می کردن!اونم باتیر وکمون!بابازن ایرانی یه وقتی تواین مملکت پادشاه بوده!بذار این دختر خودشوپیداکنه!تاحالا شاید خیلی چیزا داشته که ممکن بوده ازدست بده!برای همین م می ترسیده!حالا فکر می کنه دیگه چیزی نداره که ازدست بده!برای همین م کم کم داره به خودش می رسه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-من این حرفا حالی م نیس!می آی بریم دنبالش یاخودم برم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آخه کجابریم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چه می دونم!هتل آ!مسافرخونه ها!پارک آ!هرجا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-دنبال یه سوزن توانبارکاه بگردیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اون که نمی تونه شب توخیابونا بخوابه حتما می ره خونه یکی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-مثلا کی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-مثلادوستاش!بالاخره یه دوست داره که بره پیشش؟اون دخترا کی بودن؟ناهید،سابرینا،مهسا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه فکری کرد وبعد خندیدوگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نیلوفر!پریسا!شقایق!وای خدا منو مرگ بده که چقدر کوتاهی کردم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-منم همینو می گم دیگه!ماها حداقل می تونستیم یه خبری ازاینا بگیریم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توحق داری!مامقصریم!یعنی منه خاک توسر مقصرم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-دیدی حالا؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می پذیرم!کوتاهی وقصورم رو می پذیرم وهرگونه تنبیه روبه دل وجونم می خرم!همین الان می رم که جبران کنم!باید به تک تک این خانما سربزنم وخبر بگیرم!وای خداکه چه قدر کاردارم!بدوبریم جبران!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ناهاربخوریم بعد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-من کوفتم بشه اون ناهار!تامن ازیکی یکی اینا خبرنگیرم لقمه ازگلوم پایین نمی ره که!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-من گشنه مه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-کارد بخوری!دنبال اون دختره گشتن واجب تره یاناهار؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چطورتویه مرتبه به صرافت افتادی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دست منو گرفت وکشید وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-گفتی ناهید وسابرینا وکی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-مهسا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-وای خداجون شیش تا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">همونطور که منو باخودش می کشید بهش گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-همه شونو که امروز نمی رسیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توبیا،خداتوفیق میده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">رفتیم توگاراژ وماشین کامیار رودرآوردیم وسوار شدیم وحرکت کردیم ومن یه تلفن زدم به ژاکلین که ازش آدرس دوستای گندم روبپرسم.فقط ادرس دوتاشونو داشت شقایق ونیلوفر قرار شد آدرس بقیه رو ازهمین دوتا بگیریم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">خونه شقایق نزدیکتر بود ورفتیم خونه اون تقریبا یه ربع بعد رسیدیم وپیاده شدیم وزنگ زدیم یه دختر خانم آیفون رو جواب داد ومعلوم شد که خودش شقایقه چنددقیقه طول کشید تااومد دم در.انگاریه دستی به سروصورتش کشیده بود ولباسش روعوض کرده بود تارسید گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بفرمائین تو!اینجاکه بده!بفرمائین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارکه چشمش به شقایق که یه دختر خوشگل بود افتاد انگار اصلا یادش رفت برای چی اومدیم اونجا !شروع کرد باهاش احوالپرسی کردن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-سلام عرض کردم خانم!حال شماچطوره؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-خیلی ممنون حال شماچطوره؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-الحمدالله خوب خوب بابا چطورن؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-ممنون خوبن</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-الحمدالله مامان چطورن؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق خندید وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ایشون چند ساله که فوت کردن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-الحمدالله!ببخشین ببخشین!یعنی ایشاله خاک به قبرشون بباره یعنی نور به قبرشون بباره!واله هول شدم!ازبس شما خانم وباوقار تشریف دارین زبونم گل مژه درآورد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق خندید وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-گل مژه که مال چشمه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-ازبس شما گلین،همه جای ما گل درآورده!عین این زمینای پارک ملت!خداخیر بده به این شهرداری تهران! هرجا گیرش می آد یه چیز می کنه توش!یعنی یه شاخه گل می کنه توش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-شما حتما کامیارخان هستین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-غلام شمام!ازکجا فهمیدین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-ازتعریفایی که گندم درمورد بانمکی شما کرده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارکه چشم ازچشم شقایق ورنمی داشت باخنده گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببخشین گندم کیه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق زد زیر خنده وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دختر عمه تون دیگه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آهان!اونو که آردش کردن تموم شد رفت پی کارش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">باآرنج زدم توپهلوش وبه شقایق گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">&#8211;ببخشین مزاحمتون شدیم می خواستم ببینم شما ازگندم خبری ندارین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-نه!اتفاقی براش افتاده؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-نه بابا!داریم برای سازمان سیلوی تهران آمار می گیریم ببخشین شمام دانشگاه تشریف دارین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-باگندم هستم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خداشمارو به خونواده تون ببخشه درساچطوره؟سخته ؟آسونه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-اِی بدنیس،بفرمائین توتروخدا!اینجا که بده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چشم هرچی شما بفرمائین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اومد حرکت کنه که بازوش روگرفتم وگفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببخشین شقایق خانم شماآدرس چندتا ازدوستان صمیمی ش رودارین به مالطف کنین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-کدومشونو می خواین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اونایی که خوشگل ترن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه چشم غره بهش رفتم وبه شقایق گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اونایی روکه باهاش صمیمی ترن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بله بله!یعنی اونایی که صمیمی ترن</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-جدااتفاقی براش افتاده؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کمی باخونواده ش اختلاف پیداکرده وازخونه قهرکرده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-ای وای چه بد!شاید بیاد اینجا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می گم چطوره ماهام همینجا منتظرش باشیم تابیاد!؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه چشم غره دیگه بهش رفتم وبه شقایق گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اگه همون آدرس هارو بهمون بدین ممنون می شیم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-الآن براتون می نویسم ومیارم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اگه دستتون خسته میشه بذارین من بیام توبراتون بنویسم!آخه من بابام میرزا بنویس بوده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق خندیدورفت تو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-الهی توخونه شون خودکارومداد وخودنویس پیدانشه،مجبوربشه منو صداکنه که براش بنویسم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیارخجالت نمی کشی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-کی ازنوشتن تاحالا خجالت کشیده که من بکشم!اصلا اگه نوشتن خجالت داشت که این همه مدرسه ودبیرستان ودانشگاه نمی رفتن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-به خدامن جای توخجالت می کشم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توچراجای من خجالت می کشی!اصلا چراما خجالت بکشیم؟اونایی که الف ب پ ت ث رواختراع کردن باید خجالت بکشن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-زهرمار</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">موبایلمو دراوردم وشماره گندم روگرفتم اماموبایلش خاموش بود!یکی دوبار دیگه گرفتم اما فایده نداشت توهمین موقع شقایق بایه ورق کاغذ اومد بیرون وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بفرمائین این چندتا توذهنم بود!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااومد بگیرم که کامیار زودتر کاغذ رو گرفت وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-توخونه خودکارداشتین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق باتعجب بهش نگاه کرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببخشین،متوجه نمی شم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هیچی هیچی!می گم شماباسرویس می رین دانشگاه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-نه خودم میرم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خودتون تنهایی می رین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-خب بعله!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هزار ماشاله به شماباشه!می گم حوصلتون سرنمی ره تنهایی می رین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کاغذ رو ازدستش گرفتم وبه شقایق گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خانم خیلی خیلی ازهمراهی تون ممنونم خیلی لطف کردین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-خواهش می کنم لطفا هروقت مسئله حل شد به منم  یه خبری بدین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چشم!حتما!اصلا خودم می آم اینجا که مژدگونی ام ازتون بگیرم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-قدم تون رو چشم!هروقت تشریف بیارین خوشحال می شم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-منم خوشحال میشم!یعنی خوشحال که میشم هیچی کلی م ذوق می کنم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق زدزیر خنده که دست کامیار رو گرفتم وکشیدم طرف ماشین وهمونجور یه خداحافظی ازشقایق کردم وکامیاررو به زور نشوندم پشت فرمون وخودمم ازاون طرف سوار شدم کامیارهنوز حواسش به شقایق بود که سرش داد زدم وگفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیار!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-ای مرض وکامیار! ای دردبی دوادرمون وکامیار!دلم ریخت پائین!چرادادمی زنی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حواست کجاس؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-دارم دنبال ماشین می گردم دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کدوم ماشین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">هنوز داشت به شقایق نگاه می کرد وهمونجوری بامن حرف می زد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-همونکه باهاش اومدیم اینجادیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ماکه الان تو،ماشین نشستیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه مرتبه حواسش جمع شد وباتعجب گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کی اومدیم توماشین ما؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اصلا لازم نکرده بریم دنبال گندم!برگرد خونه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-مگه من دلم طاقت می آره این دختررو تواین شهر به این گل گشادی تنها ولش کنم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-توکه اصلا یه کلمه م درمورد گندم حرف نزدی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-وا!چه حرفا!من همه ش درمورد این طفل معصوم صحبت کردم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خجالت بکش کامیار!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-من که دیگه چیزی ننوشتم که خجالت بکشم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حرکن کن بریم خونه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-سی سال برنمی گردم خونه!اون دختره الان به مااحتیاج داره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کدوم دختر؟گندم یااونای دیگه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چه فرقی می کنه؟تونیکی می کن ودردجله انداز که ایزد درشمیرانت دهد بازآدرس بعدی روبخون ببینم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-گرسنه مه بابا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-دادنزن شقایق خانم هنوز دم در واستاده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خب حرکت کن بریم دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می خوام حرکت کنم اما پاهام ازم فرمون نمی برن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-پس پاشو من بشینم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می خوای من همینجا واستم تاتوبری وبرگردی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حرکت می کنی یانه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-پس توماشین روروشن کن منکه دل اینکارو ندارم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-واقعا که کامیار!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-حدقل دنده روتوعوض کن!چقدر سنگدل شدی امروز!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دررو واکردم وبه شقایق گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خواهش می کنم شمابفرمائین تو!خجالت مون ندین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-اختیاردارین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ماشین گرم کرده باید کمی خنک بشه یه خرده طول می کشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شقایق-پس بفرمائین تو یه چایی میل کنین تااشین خنک بشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااینو گفت دست کامیار رفت برای دستگیره درکه من زود سوئیچ روپیچوندم وماشین روشن شد کامیاریه فحش زیر لب بهم داد که محل ش نذاشتم وبه شقایق گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خب روشن شد شمادیگه بفرمائین خدانگهدار.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو که گفتم شقایق مجبوری یه خداحافظی کرد ورفت توکه کامیارگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-الهی پسر دست توطلا وجواهرکنی خاکستردربیاری!آخه این چه کاری بودکردی؟به توچه مربوطه آخه؟دختره می خواد یه دقیقه دم در واسته هوا بخوره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بخداکامیار پیاده می شم آ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خب به درک!پیاده شو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آدرس آرو هم پاره می کنم میریزم دورآ!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه نگاهی به ورق کاغذی که دستم بود کردوبعدخندیدوگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-شوخی می کنم بابا!من اصلا بدون تو جایی نمی رم که!من وتو یه روحیم تودوتا بدن!مگه می شه ماهارو ازهم سواکرد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اگه آدرس آدستم نبود اینارو می گفتی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-صدتا ازاین آدرس آ فدای یه تارموت!بخون نشونی بعدی روبریم برسیم به کاراین دختره طفل معصوم بابا!چیه هی نشستیم باهمدیگه کل کل می کنیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خداحافظ ترومی شناسه وبس!فعلا گرسنه مه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-غذابهت می دم!چشمم کور!دنده مم نرم!چی می خوری عزیزم؟استیک می خوری؟شنیسل می خوری؟چلوکباب می خوری؟چی می خوری بگو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-همینجا یه ساندویچی چیزی بگیر بخوریم به کارمون برسیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"> کامیار-چشم چشم آن!آن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو گفت وحرکت کرد منم حواسم به کاغذ آدرس آبودکه ازم قاپ نزنه!وگرنه این کاغذ دستش می افتاد تاشب دیگه پیداش نمی کردم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بالاخره جلو یه ساندویچ فروشی واستادیم ودوتا ساندویچ گرفتیم وخوردیم ورفتیم سراغ بقیه دوستای گندم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اون روز تونستیم به سه تادیگه شون سربزنیم وبرگردیم خونه یعنی کامیار روبه زور برگردوندم خونه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">خلاصه دست ازپادراز تر رسیدیم خونه ودیگه رومون نشد بریم پیش آقابزرگ!دوتایی یه راست رفتیم خونه هامون وکه یه استراحتی بکنیم وشب بریم سراغ پسره که احتمالا برادر گندم بود.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تاپام روگذاشتم توخونه که دادوفریاد مادرم وبابام بلندشد!مادرم تند تند شروع کرد به عوض کردن پانسمان بازوم وبابام هی غرمی زد که چرانرفتم کارخونه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">هیچی جواب شونو ندادم وتا پانسمان دستم کارش تموم شد رفتم تواتاقم وخودمو انداختم روتخت وبلافاصله خوابم برد! انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم!فقط یه موقع باصدای مادرم بیدارشدم که  ساعت حدود ۶بعدازظهر بود !تندوتند یه دوش گرفتم ولباسامو عوض کردم وازخونه اومدم بیرون ورفتم دنبال کامیار که مادرش بهم گفت تو گاراژه رفتم طرف گاراژدیدم اونم حاضر شده وداره به ماشین ش ورمیره تامنو دیدگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-می خواستم دیگه بیام دنبالت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-خوابم برد!خیلی خسته بودم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بامحافظت اومدی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-باچی م؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بادی گاردت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چی می گی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">باچشمش گوشه باغ روبهم نشون دادوگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-عاشق دل خسته ت درکمین ته!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">برگشتم طرف جایی روکه نشون می داد نگاه کردم راست می گفت!دلارام پشت یه درخت به فاصله سی متری واستاده بود وداشت نگاهمون می کرد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیار-ازاین دختره حذرکن که خطرناکه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چرا؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-عشاق برچند دسته ن.یه دسته شون بی بخارن وهر کاری شون بکنی صداشون درنمی آد!مثل مجنون خدابیامر ز!یه دسته شونم که خودآزارن!مثل فرهاد رحمت اله!یه دسته شونم خطرناکن ومردم آزار!مثل این دلارام!عشقش ازدستش بره وتبدیل می شه به یه انتقام!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نه بابا اونطوری هام نیس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اگه دلارام همین شبا نیومد تواتاقت وسرتو باچاقو نبرید!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-فیلم جنایی زیاد دیدی تو‍!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-سوار شو بریم که دیر میشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوتایی سوار ماشین شدیم ورفتیم سراغ برادر احتمالی گندم همینجورکه می رفتیم به کامیار گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">&#8211;کامیار،اگه نتونیم گندم روپیداکنیم چی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هیچی!مگه ما باعث این اتفاق بودیم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نه،ازنظر چیز دیگه می گم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-ازنظر اینکه دوستش داری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آره</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-تومطمئنی که دوستش داری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آره</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-من فکر نکنم !</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چرا؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-ببین!اگه این اتفاق پیش نیومده بود اونوقت تومی تونستی باقاطعیت بگی که دوستش داری یانه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چه ربطی داره؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-الان دوست داشتن رو دلسوزی و حرص باهم قاطی شده!یه خرده ای دوستش داری!یه خرده دلت براش می سوزه!بقیه ش میشه حرص!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-یعنی چی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چون پیشت نبوده!آدمیزاد اینطوریه!وقتی چیزی روازجلوش ورمیدارن یاازش می گیرن یاممنوعش می کنن حرص ورش میداره!اگه گندم الآن پیشت بود شاید باهمون نگاه کردن بهش وباهاش حرف زدن وگفتن وخندیدن ارضا می شدی!جلوی دوتا جنس مخالف رو وقتی گرفتی رابطه شون به محض به هم رسیدن تبدیل می شه به زیاده روی! حرص !ولع!یعنی آدمی که همیشه آب دم دستشه فقط تشنگی ش رورفع می کنه اما آدمی که چند وقتی آب ندیده انقدر می خوره که می رسه به مرز ترکیدن!حالام شاید احساس توتنها عشق نباشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بالاخره برای اینکه این احساس روبفهمم احتیاجه که پیداش کنم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بگو به امیدخدا</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببینم پسره روکه دیدیم می خوای بهش چی بگی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توهیچی نگو که کارا روخراب می کنی!من خودم یه کاریش می کنم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">نیم ساعت بعدرسیدیم بالای&#8230;واونجا کامیار ازچندنفرآدرس روپرسید ورفتیم پائین ورسیدیم به همون تئاتری که انگار پسره توش کار می کرد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مشین رویه جا پارک کردیم ورفتیم دوتابلیط گرفتیم ورفتیم تو،نمایش هنوز شروع نشده بود کامیار ازیه نفر که بلیط ها رومی گرفت سراغ پسره روگرفت فهمیدیم که پسره همونه والانم پشت صحنه داره برای نمایش آماده میشه راهی م که می رفت برای پشت صحنه بسته بود ونمیذاشتن کسی بره پیش هنر پیشه ها!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">باکامیار واستاده بودیم ومونده بودیم که چیکارکنیم که یه مرتبه کامیاریه کلکی زد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوتا پسر بچه بغل ما واستاده بودن اونی که کوچیکتر بود دستشویی ش گرفته بود وبزرگتره هی بهش می گفت باید صبر کنه تاباباشون بیاد.کامیارکه اینو شنید به پسر بزرگه گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-عمو می خواین برین دستشویی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بعله اما نمی دونیم کجاس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بیاین من بهتون نشون می دم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعد خودش دست بچه کوچیکه روگرفت وبه منم اشاره کرد که دست پسر بزرگه روبگیرم وچهارتایی راه افتادیم طرف جایی که هم می خورد به دستشویی وهم راه پشت صحنه بود!تارسیدیم به دریه نفر جلومونو گرفت وگفت تا نمایش شروع نشه نمی شه کسی بره دستشویی!کامیارآروم بهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آقا این بچه ها هله هوله خوردن وخلاف ادب اسهال شدن!اگه نذاری همین الان ببرمشون دستشویی باید یه سطل ویه خاک انداز ویه جارو ویه نیم کیلو خاکستربیاری که کف سالن انتظار ازنجاست طاهر بشه!حالا خودت می دونی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یارو خندید ودررو واکرد ورفتیم تو.کامیاراول بچه هارو برد دستشویی ووقتی کارشون تموم شد آوردشون بالا وفرستا دشون طرف سالن انتظارو دست من روگرفت وبرد طرف اتاق گریم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تاازچندتاپله رفتیم بالا ورسیدیم به یه راهروی کوچیک که دیدیم یه پسر بالباس هنرپیشگی درحالیکه صورتش روسیاه کرده واستاده وداره بادوتا مرد دیگه حرف می زنه!حرف که چه عرض کنم!اون دوتا داشتن تهدیدش می کردن واونم هی بهشون التماس می کرد که آبروریزی نکنن ماهاجامون طوری بود که پشت پسره بودیم ومارونمی دید!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه خرده واستاد وگوش کرد وبعد رفت جلو که دوتا مردا ساکت شدن ویه اشاره به پسره کردن وگفتن:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ایناباتوان؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره برگشت طرف ما که کامیاربهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آقانصرت شمائین؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره یه نگاهی به ماکردوگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بله بفرمائین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-مارو منصورخان فرستاده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-منصورخان کیه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-شمانمی شناسیدشون؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-نخیر</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-گفته بهتون بگم نشون به اون نشونی که ده هزار تومن بهتون بدهکار بوده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاراینوگفت اون دوتا مردکه خیلی م گردن کلفت بودن گفتن:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-پس داداش زودتر بدهی ت روبده که رفیق ت الان سخت بهش نیازمنده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعدهردوزدن زیر خنده کامیاردست کرد توجیبش وده تاهزاری درآورد که یکی ازمردا اومد جلوکه ازکامیار بگیره تادستش رودراز کرد کامیارپول هارو کشید عقب وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-من این طلب روباید بدم به آقانصرت!دیگه خودش می دونه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعدرفت جلو اون پسره ده تا اسکناس هزار تومنی گذاشت کف دستش که بلافاصله اونا ازش گرفتن وبایه لحن بد بهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بقیه ش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره باالتماس گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-به مولا اگه الان یه قرون داشته باشم!تاآخرنمایش صبرکنین یه خرده ش روبهتون میدم وتاآخرهفته بقیه ش روصاف می کنیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااینوگفت یکی ازمردایقه ش روگرفت ویه چک زد توگوشش وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نانجیب،بهت می گم وقت نداری دیگه یاهمین الآن جنس روبده یاپولش رو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-به جون هرسه تامون الآن پول ندارم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یارو یه چک دیگه زد توصورتش وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-پول ت می کنم الآن!جنساروبه کی فروختی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-واله دادم به چندنفر امروز فردام پولش رومی گیرم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دست یارو رفت بالا که یکی دیگه بزنه که پسره دستاشو گرفت جلوصورتش وباحالت گریه گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نزن تروخداآقاسید!می دونم گردن کلفتی وپهلوون!منم که دیگه زدن ندارم!سروصورتم زخمی می شه نمی تونم برم روصحنه اون وقت این چندر غازم نمی تونم بهتون بدم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">من یه مرتبه حالم بد شد وبه یارو گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-واسه چی می زنی ش؟مگه مملکت قانون نداره؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تااینوگفتم یارو یه صدایی ازدهنش درآورد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-به توچه جوجو؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اگه یه بار دیگه بزنی ش بامن طرفی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره همونجور که می اومد طرف من گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اول خودتو می زنم که دیگه بلبل زبونی یادت بره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تادوقدم ورداشت که کامیاربهش گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اگه دستت رواین بلند بشه به بابا ننه ت سفارش کن که یه بچه دیگه واسه خودشون درست کنن که عصای پیری شون باشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینوکه کامیارگفت یارو واستاد ویه لحظه به کامیار نگاه کرد وبعد برگشت طرف پسره وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-یاهمین الان بقیه حسابت رومیدی یایه آبروریزی ازت بکنم که ازاین جابندازنت بیرون!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره فقط نگاهش کرد که یاروگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-میدی یانه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-من که پول ندارم آخرش م اینه که ازاینجابیرونم کنن!اما می خوام ببینم به اینم می گن مردونگی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یاروگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-زرزرنکن!پول نداری،بروازرفقات قرض بگیر!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">پسره-اونام وضع شون ازمن خرابتره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-حسابش چه قدره؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یارو برگشت طرف کامیار وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-تومی خوای جورش رو بکشی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-شاید!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یارو-ده دادی پنج چوق دیگه م روش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاردست کرد توجیب ش وکیفش رودرآورد وپنج هزار تومن شمرد وداد به یارو یاروام یه خنده ای کرد وبرگشت طرف پسره وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-دیدی گفتم پول ت می کنم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعد دوباره یه خنده ای کرد وبارفیق ش گذاشت رفت موندیم من وکامیاروپسره.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5895</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت هفدهم و هجدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5892</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5892#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 20:20:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5892</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5892">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم که یکم این تاخیر جبران بشه،امیدوارم بازم ما رو ببخشید</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>من خودم یه بار یه شوهری رو دیدم که زنش براش آه کشیده بود و اونم یه هفته بعد سوسک شده بود!از اون</p>
<p>سوسک انقدری ها!</p>
<p>» با دستش یه چیزی حدود ۱۰ سانتی متر رو نشون داد «</p>
<p>ساندرا من که باور نمی کنم.</p>
<p>بابک به در ک،باور نکن،اما اگه مثلا یه روز زن من بشی و اذیتم کنی می شینم و برات آه می کشم و نفرینت میکنم</p>
<p>که ده روز بعد مارمولک بشی!</p>
<p>بابک این چرت و پرتا چیه به اینا میگی؟!<br />
<span id="more-5892"></span><br />
» دخترا که فهمیدن باباک باهاشون شوخی میکنه شروع به خندیدن کردن «</p>
<p>رویا بچه ها!ساعت دوازده شده!چه زود گذشت!از بس بابک بانمکه،آأم وقتی پیشش نشسته،زمان مثل برق میگذره!</p>
<p>ساندرا واقعا پسرجالبی یه.حیف که امشب خیلی زود گذشت.</p>
<p>ژانت من خیلی از باپیک و ارمین خوشم اومده.این دو تا یه جور مخصوصی هستن.</p>
<p>ساندرا بچه ها ،ما دیگه باید بریم .امیدوارم که بازم همدیگرو ببینیم.</p>
<p>سه تایی بلند شدن و از شام و پذیرایی تشکر کردن و بعداز خداحافظی؛،رفتن دم در،رویا شماره تلفن مارو از بابک «</p>
<p>» گرفت و گفت</p>
<p>بهت تلفن می زنم بابک اما خواهش میکنم اگه حوصله مو نداشتی،رک بهم بگو.</p>
<p>بابک اگه نداشتم حتما بهت میگم.</p>
<p>» وقتی بچه ها رفتن،من و بابک کمی خونه رو جمع و جور کردیم و آماده ی خواب شدیم که بابک گفت «</p>
<p>اون چیه تو دستت؟</p>
<p>همون چرم س دیگه.</p>
<p>بابک جدی اون خوابت رو باور کردی؟!</p>
<p>خواب نبود.</p>
<p>بابک پس چی بود؟</p>
<p>چه میدونم!اصلا تو به خواب من چیکار داری؟!برو بگیر تو اتاقت بخواب.</p>
<p>بابک آهان!بگو سرخر نمیخوام.رفتی سرم هوو آوردی؟!مگه اینکه من این شیرین رو نبینم وگرنه تمام گیساشو</p>
<p>میکنم!هنوز هیچی نشده باعث شد اتاق خوابمون رو از هم جدا کنی!بی عاطفه و بی صفت!برو همون ایکبیری واسه تو</p>
<p>خوبه!تو لیاقت یه زن خانم و نجیب رو نداری که!همین دخترای دگوری و شتره شلخته و ترشیده به درد تو</p>
<p>میخورن!خاک بر سر دله ت کنن!مرتیکه ی جلف!نصف شب نیای در اتاقم رو بزنی و موس موس کنی ها!شب</p>
<p>بخیر!ایشاالله شیرینم بخوابت نیاد و امشب تنها بمونی و دماغت بسوزه!مرتیکه ی هوس باز پدرسوخته!</p>
<p>» اینارو با صدای زیر و زنونه میگفت و ادای خانمها رو در می آورد!خیلی خندیدیم «</p>
<p>بابک حالا از شوخی گذشته،اگه دوباره شیرین رو دیدی ازش بپرس تو فامیلاشون دختر خوشگل و نجیب دم بخت</p>
<p>ندارن؟!</p>
<p>اگه داشتن میخوای بگیرش؟</p>
<p>بابک نه میخوام براش پیغوم بدم که تو همون دوره شوهر کنه که تو این دوره زمونه شوهر گیر نمی آد.بیخودی مثل</p>
<p>شیرین هزار و چهارصد پونصد سال نشینه به هوای اینکه تو این دوره واسه ش خواستگار بیاد!شب بخیر</p>
<p>دیوونه.ایشاالله امشب جای شیرین،فرهاد و خسروپرویز بیان سراغت و تا می خوری کتکتت بزنن!</p>
<p>اینارو گفت و رفت تو اتاقش. «</p>
<p>مونده بودک که چیکار کنم.از یه طرف از خودم خجالت می کشیدم که این خرافات رو باور کنم،از یه طرف با خودم</p>
<p>می گفتم نکنه همه ی این جریان ها راست باشه؟!</p>
<p>بالاخره چرم رو گذاشتم تو کشو و رفتم تو تختخواب و پتو رو کشیدم سرم و خوابیدم.تازه چشمم گرم شده بود که</p>
<p>صدای یه آهنگ خیلی عجیب به گوشم خورد!یه صدای رویایی!صدای سازی که تا حالا نشنیده بودم!خیلی قشنگ</p>
<p>بود!مثلاینکه از یک زمان دیگه به این زمان رسیده بود!ازخواب پریدم.صدا قطع شد.دیگه نتونستم طاقت</p>
<p>.» بیارم.بلندشدم و چرم رو از تو کشو در آوردم و رفتم تو رختخواب و چشمامو رو بستم</p>
<p>فصل ششم</p>
<p>چشمانت را بگشا آرمین.</p>
<p>» چشمام رو وا کردم «</p>
<p>شیرین اسوده باش.هنوز مرا باور نداری،درست می گویم؟!</p>
<p>سلام شاهزاده خانم؟!</p>
<p>ببخشید،من نمی دونم باید شمارو چه جوری خطاب کنم،بگم ملکه ی ایران خوب</p>
<p>» با صدای بلند خندید و گفت «</p>
<p>ملکه ی ایران؟!</p>
<p>بانوی ایران؟</p>
<p>شیرین این سخنان در اینجا بکار نمی آید .اکنون برای من نه پادشاهی مانده و نه ایرانی!نام خویش را بیشتر دوست</p>
<p>دارم.شیرین!زیباست،نه؟!</p>
<p>زیبا و جاودانی!مثل خودتون.</p>
<p>» نگاهی به من کرد و گفت «</p>
<p>با من بیا.</p>
<p>با هم به طرف همون کاناپه رفتیم.وقتی کنارش راه می رفتم و حرکاتش رو می دیدم،احساس عجیبی رو تو خودم «</p>
<p>حس میکردم</p>
<p>شیرین خانم.</p>
<p>شیرین از من آرزم داری؟</p>
<p>» سرم را پایین انداختم که دستم رو گرفت و روی کاناپه نشوند و گفت «</p>
<p>به من شیرین بگو،خود به تو چنین دستوری داده ام.</p>
<p>باشه شیرین.این چه صدایی بود که من شنیدم؟صدای یه آهنگ بود.خیلی قشنگ.یه آهنگ رویایی!</p>
<p>ز ر از خسرو « کیسه » همیانی ،« دلیل » شیرین آوای باغ شیرین بود!آن را باربد در زیبایی من سرود.به همین فرنود</p>
<p>پاداش گرفت.</p>
<p>خیلی قشنگ بود اما چطور اون رو من شنیدم؟!</p>
<p>شیرین زیرا تو باری دیگر مرا راست مپنداشتی و برمن بدگمان شدی.چنین کردم تا مرا باور داری.</p>
<p>همونم باعث شد که این چرم رو از تو کشو دربیارم.راستش کمی به خواب دیشبم شک کردم ببخش.</p>
<p>» آهی کشید و کنارم نشست و گفت «</p>
<p>ای داشتم و مرا فرجامی نبود! « جاودان » ای کاش زندگی انوشه</p>
<p>از خویش سخن گو،هرچند از سرنوشت تو آگاهم!</p>
<p>یعنی تو تمام زندگی منو میدونی؟!</p>
<p>شیرین تا آنجا که بستگی به من دارد.</p>
<p>یعنی اگه من تو بیداری کاری بکنم،تو می فهمی؟</p>
<p>» یه خنده ی خیلی قشنگ کرد و گفت</p>
<p>مگر در بیداری کرداری پلشت(زشت)داری؟!</p>
<p>نه،نه،همین طوری پرسیدم.</p>
<p>باشی. « خوش و خرم » شیرین تو جوان پاک نهادی هستی.آرزو میکنم که همیشه پدرام</p>
<p>من تازه درسم رو تموم کردم.ممکنه تا چند وقت دیگه برگردم ایران.</p>
<p>شیرین ایران!چه نام باشکوهی!</p>
<p>ایران رو خیلی دوست داشتی؟</p>
<p>شیرین آری.تو چی؟</p>
<p>منم دوست دارم،غیر از اون،خونواده م اونجان.</p>
<p>» تو چشمام نگاه کرد و خندید.اومدم بگم که فرهاد بدبخت حق داشته دیوونه بشه که یاد حرف بابک افتادم و گفتم «</p>
<p>تو خیلی قشنگی شیرین!مخصوصا وقتی میخندی.</p>
<p>از من می گریزد. « غم » شیرین تو نیز چنینی.راست گفتار و خوش سیما.هرگاه که با تو سخن میگویم،پژمان</p>
<p>خیلی ممنون.اینجا خیلی تنهایی؟</p>
<p>». پریشان » شیرین ایدر سخت و دلخسته و پریشم</p>
<p>اصلا جریان چیه؟چرا تو اینجایی؟چرا این اتفاق باید برای من بیفته که تو به خوابم بیایی؟اینا خیلی برام عجیبه.هنوز</p>
<p>هیچکدام از این چیزا باورم نمیشه.</p>
<p>شیرین باید افسانه ی مرا بشنوی تا از همه چیز آگاه شوی.گوش دار تا با تو بگویم.این شکنجه ایست که در برابر</p>
<p>تا پگاه درد میکشم و یارای رهایی ندارم! « مرغ حق » کردار پلیدم،در کارنامه ام برایم نگاشته شده است!مانند شباویزی</p>
<p>آخه مگه تو چیکار کردی؟</p>
<p>شیرین پیمان گسستم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>قسمت هجدهم:</strong></p>
<p>چه پیمانی؟توبه ت رو شکستی؟</p>
<p>تیشه ی فرهاد،بازگوی گناه من است.لغزیدم!چندین « صدای آهسته » شیرین پیمان خویش با فرها شکستم!شرفاک</p>
<p>از یزدان پاک سربرتافتم!دلی را شکستم! ،« دنیای فانی » بار لغزیدم.در سپنجی سرای</p>
<p>حتما دل فرهاد رو!</p>
<p>» لبخند تلخی زد «</p>
<p>آخه چرا اینکار رو کردی؟به تو اصلا نمی آد که سنگدل باشی.</p>
<p>راستی،گناهت فقط همینه؟یعنی کار بد دیگه ای نکردی؟</p>
<p>گشته ام. « وسوسه ی شیطانی » شیرین گاهی گرفتار شیداهریمن</p>
<p>پس شانس آوردی که نبردنت جهنم و الان تو آتیش نیستی!</p>
<p>» دوباره لبخند تلخی زد و گفت «</p>
<p>یکتا بسیار مهربان است. « نام خداوند » شیذر</p>
<p>» تا نام خدارو گفت از جاش بلندشد و یه چیزایی زیر لب گفت و بعدرو به من کرد .و پرسید «</p>
<p>تو هنگامی که نام او را می شنوی ،ستایش نمیکنی؟!</p>
<p>چرا نمینم!تو هر کاری اول از اون کمک میخوام.</p>
<p>شیرین آفرین برتو باد.اگر نام او براستی در روان و اندیشه ات جای گیرد،ترا از هر پلیدیباز دارد و در رستخیز</p>
<p>سرفراز باشی.</p>
<p>پس مشکل تو چیه؟جا به این خوبی!قصر به این بزرگی!</p>
<p>راستی پشت این در چیه؟</p>
<p>شیرین بیا تا این کاخ به تو بنمایانم.با من باش.</p>
<p>طرف دیگه ی سالن رفت و یه در بزرگ رو که حدود چهار پنج متر ارتفاعش بود واز کرد و وارد یه راهروی «</p>
<p>بزرگ شدیم</p>
<p>این سنگها رو چه جوری اینقدر صاف و صیقل درست کردن؟!خیلی عجیبه!اون موقع ها نه دستگاه فرز بوده و نه</p>
<p>چیزی.با دست اینکار رو کردن؟آأم عکس خودش رو کف زمین می بینه!</p>
<p>راستی اینجا تخت جمشیده؟</p>
<p>شیرین اگر پرسپولیس را می گویی،آنجا سوخته است.</p>
<p>آره .می دونم.</p>
<p>شیرین مگر تاکنون و در روزگار تو ،نشانی از آن برجای مانده است؟!</p>
<p>ای!یه چیزایی مونده.چطوری این کاخ رو ساختن؟نه ابزاری؛نه دستگاهی نه چیزی؟!این ستونها!این دیوارها!چه</p>
<p>راهروی طولانی یی؟!</p>
<p>شیرین آرمین !اینجا کاخ یکی از بزرگترین پادشاهان بوده است!باید چنین باشد.خسرو شاهشنشاه ناموری بود!</p>
<p>درسته.اما چه جوری ساختنش؟</p>
<p>شیرین ایرانیان از دانش فراوانی بهره مند بوده اند.</p>
<p>واقعا عالیه!کاشی یه دوربین داشتم تا چند عکس از اینجا می گرفتم.</p>
<p>شیرین تو نمی توانی چیزی از این گاه به گاه خود بری.اگر اکنون اینجایی و چنین جایگاهی را می بینی برای آن</p>
<p>داده شده است. « علت » گردش تو در اینجا بدین دست آویز « اجازه » است که به رهایی من بکوشی.پروانه</p>
<p>» خنده م گرفت «</p>
<p>پروانه؟!</p>
<p>شیرین تو به آن چه می گویی؟</p>
<p>پروانه اسم یه دختر میتونه باشه.الان به جای کلمه ی پروانه میگن اجازه.</p>
<p>ها ایستاده بودند تا از من نگاهبانی کنند تا من در خوابگاه خویش آسوده « نگهبان » شیرین در دو سوی این سرسرا،پاد</p>
<p>باشم!شگفت انگیز است،نه؟</p>
<p>آره خیلی.خب البته تو ملکه ی ایرانی بودی دیگه!</p>
<p>شیرین آن روزگار دیر گاهی ست که سپری گشته.بیا.</p>
<p>!» وارد یه سالن خیلی بزرگ با ستونهای قطور و قشنگ شدیم.می تونستم عکس خودم رو تو در و دیوار ببینم «</p>
<p>شیرین اینجا غیر از من و تو هیچکسی نیس؟!</p>
<p>شیرین اگر چنین پندار داری که مانند من و تو کسی اینجاست یانه،باید بگویم نه.</p>
<p>یعنی غیر از ما ،حالا به شکلی دیگه،کسی اینجاس؟</p>
<p>ندارم. « اجازه » شیرین پرسش دیگر مکن.برای پاسخ دستوری</p>
<p>این سالن قبلا برای چی بوده؟</p>
<p>شیرین اینجا تالاری ست که همه در آن درنگ میکردند تا به پیشگاه خسرو بار یابند.</p>
<p>چند دقیقه طول کشید تا از اون سالن گذشتیم و یه در بزرگ رو وا کردیم و وارد یه راهرو دیگه شدیم.دوطرف این «</p>
<p>» راهرو پر بود از مجسمه</p>
<p>این مجسمه ها چیه شیرین؟</p>
<p>شیرین تندیس پهلوانان و جنگیویان و اسپهبدان.</p>
<p>خسرو چه جور آدمی بود؟</p>
<p>» شیرین مدتی سکوت کرد وبعد گفت «</p>
<p>» دلاور » و هژبر « زیرک » خوش سیما.هژیر</p>
<p>عاشق تو بود؟</p>
<p>شیرین آری،دلباخته ام بود.بیا.از این در که بگذریم،شگفتی بسیار خواهی دید.</p>
<p>یه در بزرگ دیگر رو هم واز کردیم و وارد یه سالن بزرگ دیگه شدیم که دو طرفش پر از راهرو بود.به فاصله ی «</p>
<p>هر چند متر یه راهر بود.به در و دیوار پر بود از سپر و زره و کلاه خود جنگی و شمشیر و تبر و تیر و نیزه و خلاصه</p>
<p>همه چیز!همه م از طلا!</p>
<p>شیرین اینا همه طلا هستن؟!</p>
<p>شیرین اری.به یاد داشته باش که هیچکدام از اینها،کسی را در رستخیز بکار نمی آید!</p>
<p>آره،اما تو اون یکی دنیا خیلی بکار می آد!</p>
<p>» وسط سالن یه چیزی مثل شومینه بود.پرسیدم این چیه «</p>
<p>شیرین آن،روزگاری آتشگاه بوده است.رای ما برین بود تا این آذر هرگز خاموش نگردد.افسوس که دیرگاهیست</p>
<p>که از آن گرمی بر نمی خیزد.</p>
<p>شما آتش پرست بودید؟</p>
<p>شیرین هرگز!ما یگانه پرست بودیم.آتش نمودار پاکی و ایمان برایمان بود.به یاد دارم که در جشن ها،اسپهبدان و</p>
<p>گردان و بزرگان ،با تن پوشهای گرانمایه بدین جای آمده و کرداگرد آذرگاه می ایستادند و به ستایش می پرداختند.</p>
<p>بودیم.بدان که من هم بر آئین خویش « شادمان » پس از آن گاه پایکوبی و شادی بود.هوم پاک می نوشیدیم وشادگار</p>
<p>بودم و همیدون بر آئین خسرو.</p>
<p>این زنجیر چیه؟طلاست؟</p>
<p>شیرین این زنجیر به فرمان انوشیروان ساخته و در اینجا آویخته شد.</p>
<p>پس زنجیر عدل انوشیروان واقعیت داره!!اینارو من چه جوری باور کنم!!</p>
<p>شیرین با من بیا.</p>
<p>» از یک راهروی بزرگ گذشتیم و جلوی یه در عریض و بلند واستادیم «</p>
<p>شیرین هر یک از انها به جایگاهی پیوسته بود که همسران خسرو در ان زندگی می کردند و تنها خسرو می توانست</p>
<p>بدان جا،پای نهد.اگر بیگانه ای بدان جا در می آمد،پاداشش مرگ بود.</p>
<p>اینجا چیه که میخواهیم برویم؟</p>
<p>اگر با چشم دل !« می مالیدند » شیرین بارگاه خسرو.جایی که پادشاهان بردرگاهش پیشانی برخاک می سودند</p>
<p>ببینی،هر سنگ از این کاخ رازی سترگ در سینه ی خود پنهان داشته!بیا.</p>
<p>در رو واز کردیم و وارد شدیم.یه سالن دیگه ای بود که به جرات می تونم بگم شاید حدود صد متر طولش بود!مثل «</p>
<p>زمین فوتبال!پر از ستونهای قشنگ و سقف بلند.روی سقف رو نقاشی کرده بودن.چه شکلهایی!</p>
<p>بعضی ها مراسم مذهبی بود.بعضی ها صحنه های جنگ.خلاصه خیلی تماشایی بود.</p>
<p>» یه سوت کشیدم و گفتم «</p>
<p>چه جایی؟!</p>
<p>شیرین اگر در هنگامه ی پادشاهی خسرو چنین میکردی،سرت را از دست داده بودی!</p>
<p>به همین آسونی؟!فقط بخاطر یه سوت کشیدن؟!</p>
<p>شیرین آری.</p>
<p>چقدر سخت گیر بوده این خسرو!</p>
<p>شیرین پای نهادن در این جایگاه،آئینی داشت بسیار سخت.اگرچه خسرو بر تخت ننشسته بود.</p>
<p>اون چیه ته سالن؟</p>
<p>خسرو. « تخت پادشاهی » شیرین شادورد&#8230;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5892</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل دهم و یازدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5890</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5890#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 20:12:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5890</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5890">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>سلام دوستان خیلی عذر میخوام ازتون بابت تاخیری که تو آپ شدن سایت اتفاق افتاد ،دلیلش یه مسافرت اجباری و حیاتی چند روزه بود،از امروز رمان ها مثل قبل آپ میشه ،بدون تاخیر،امشب هم رمان ها رو ۲ فصلشو گذاشتم که یکم این تاخیر جبران بشه،امیدوارم بازم ما رو ببخشید.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&#8220;فردا صبحش تو خواب و بیداری بودم که دیدم مانی داره با موبایل حرف میزنه.توجه نکردم و بلند شدم و رفتم حموم و یه دوش گرفتم و ومدم بیرون و لباسامو پوشیدم که پنج دقیقه بعد دیدم در زدن و برمون یه صبحونه ی مفصل اوردن.دوتایی نشستیم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بودیم که دوباره در زدن مانی بلند شد و درو وا کرد.فکر کردم بزم برامون چیزی اوردن . داشتم اب پرتقلمو میخوردم که دیدم رکسنا در حالی که چشماش سرخه اومد تو.اب پرتقال جست گلوم.حالا سرفه نکن کی سرفه بکن.رکسانا دویید و شروع کرد زدن به پشتم.یه خرده بعد سرفه م قطع شد و در حالیکه صدام درست در نمی اومد گفتمگ<br />
-تو اینجا چیکار میکنی؟<br />
رکسانا-خودت اینجا چیکار میکنی؟<br />
-با مانی اومدیم اینجا که ببینیم چیزه.<br />
مانی-یعنی یه شب تو مسافر خونه خوابیدن چه حالی داره.<br />
رکسانا-ازخونه قهر کردین؟<br />
-کی این چیزارو به تو گفته؟<br />
مانی-من گفتم<span id="more-5890"></span><br />
-تو غلط کردی.برای چی گفتی؟<br />
مانی-تو خواب بودی و رکسانا خانم به موبایت زنگ زد و منم جواب دادم<br />
رکسانا-ببین هامون.ینکار اصلا درست نیست.تو نباید به خاطر من با پدر و مادرت قهر یا دعوا کنی.من اصلا راضی نیستم.الانم زود کاراتو بکن و برگرد خونه.اونا برات دلواپسن.<br />
&#8220;بهش خندیدم و گفتم&#8221;<br />
-بشین صبحونه بخور.<br />
رکسانا-حرفامو گوش نمیدی/<br />
-چرا گوش میدم.<br />
&#8220;برای کمی تخم مرغ و سوسیس سرخ شده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم جلوش که گفت&#8221;<br />
-من صبحونه خوردم هامون.<br />
-پس اب پرتقال بخور<br />
رکسانا-من هیچی نمیخوام فقط میخوام تو ئهمین الان برگردی خونه.<br />
-من فعلا برنمیگردم.<br />
رکسانا-باید برگردی.اگه منو<br />
&#8220;بقیه حرفش رو خورد و برگشت به مانی کرد که مانی م همونجوری که صبحونه میخورد گفتگ<br />
-ترو جون اون کسی که دوست دارین اصلا فکر نکنین من اینجام.اصلا منو ادم حساب نکنین و با دل راحت قربون صدقه ی همدیگه برین.<br />
&#8220;رکسانا یه لبخند زدو هیچی نگفت که من به مانی گفتم&#8221;<br />
-پاشو برو یه دوش بگیر و بیا.<br />
&#8220;همکونجوری که داشت صبحونه میخورد گفت&#8221;<br />
-من تمیز تمیزم.<br />
-حالا برو یه اب بریز تن ت.<br />
منی-وقتی پاکه پاکم،برای چی اب بریزم تنم؟<br />
-حالا برو یه دستی به سرو صورتت بکش و بیا.<br />
مانی-اخه&#8230;<br />
-باز لج کن حالا.<br />
&#8220;یه لقمه گرفت و بلند شد و گفت&#8221;<br />
-الهی درد بگیری هامون<br />
&#8220;بعدش رفت طرف حموم که رکسانا اروم بهش گفت&#8221;<br />
-ببخشین مانی خان.<br />
مانی-خواهش میکنم اما تند تند حرفاتونو بزنین که من گشنمه<br />
&#8220;بعدش رفت تو حموم که رکسانا گفت&#8221;<br />
-چرا بخاطر من این کارو میکنی؟منکه از اول بهت گفتم.سره راه منو تو مشکلات زیادی هست.اینم اولیش<br />
-اخه مسئله ای پیش نیومده که.<br />
رکسانا-این حرفا چیه هامون؟<br />
-ببین رکسانا من ترو دوست دارم و حاضر نیستم ازت جدا شم.<br />
بخاطر احترام پدر و مادرم ،یعنی پدرم!چون مادرم حرفی نداره!برای احترام پدرم  فعلا یه مدت صبر میکنیم و ازدواج نمیکنیم اما مثل دوتا نامزد با همدیگه هستیم.<br />
&#8220;تا اینو گفتم یه مرتبه صدای قاء قاء مانی از تو حموم اومد&#8221;<br />
-زهر مار.کارتو بکن.<br />
&#8220;از تو حموم همونجوری که داشت میخندید گفت&#8221;<br />
-صابون از دستم در رفت خندم گرفت<br />
&#8220;دوباره برگشتم طر رکسانا و گفتم&#8221;<br />
-من مطمئنم که پدرمم به همین زودیا راضی میشه.<br />
&#8220;دومرتبه ضدای خندا مانی بلند شد&#8221;<br />
-مانی ساکت میش یا نه؟<br />
مانی-سنگ پا از دستم افتاد خنده م گرفت.<br />
رکسانا-ازدواجی که اولش اینجوری باشه،اخرش فکر میکنی چی میشه؟<br />
-بری من مهم تویی!بقیه چیزا خود به خود حل میشه.بهت قول میدم.<br />
&#8220;دو مرتبه ضدای خنده مانی بلند شد&#8221;<br />
-مانی خجلت نمیکشی؟<br />
مانی-کیسه از دستم پرت شد خنده م گرفت.<br />
-اگه یه بار دیگه بخندی من میدونمو تو<br />
رکسانا-ببین هامون،این صحبت هر رو بعدا میتونیم بکنیم تو فعلا برگرد خونه.<br />
-ببین رکسانا!تو فقط به من چند روز مهلت بده.قول میدم که همچیدرست میشه.من مطمئنم که هیمین الانم مادرم داره با بابام در مورد ما صحبت میکنه.<br />
&#8220;بازم صدای خنده ی مانی بلند شد.این دفعه رفتم پشت در حموم و گفتم&#8221;<br />
-مانی مگه اینکه منو تو با هم دیگه تنها نشیم((اوه اوه))<br />
&#8220;اومدم برگردم پیش رکسانا که مانی گفت&#8221;<br />
ببین هامون جون.من الان سه دست سرمو شستم و دو دست کیسه کشیدم و یه دست لیف صابون زدم.اگه فکر میکنی پاک و تمیزم بیام بیرون.<br />
-حالا یه خرده دیگه صبر کن.میمیری؟<br />
مانی-اخه این حرفا که شماها دارین به هم میزنین چیزه مهمی نیس که نتونین جلو من بزنین.منم که دارم از ینجا میشنوم چی دارین میگین.خب بذار بیام بیرون صبحونه مو بخورم مردم از گشنگی.<br />
رکسانا-بفرمایین مانی خان.شما درست میگین.بفرمایین خواهش میکنم.<br />
مانی-خیلی ممنون.هامون قربونه دس پنجول ت.اون حوله رو بده من.<br />
&#8220;تا برگشتم این ور رو نگاه کنم که ببینم حوله کجاس که در حوم رو وا کرد و همونجوری که میومد بیرون گفت&#8221;<br />
-یالله!<br />
&#8220;یه مرتبه رکسانا جیغ کشید و روشو کرداون طرف .برگشتم یه چیزی بهش بگم که دیدم با همون لباسی که رفته بود حموم اومد بیرون.سرشم خشک خشک بود&#8221;<br />
-مگه حموم نمیکردی؟<br />
مانی-نه<br />
-پس صدای دوش چی بود؟<br />
مانی-صدای ریزشه اب.<br />
-حموم نکردی؟<br />
مانی-ادم گشنه که جون نداره کیسه بکشه و لیف بزنه.<br />
-پس داشتی چیکتار میکردی اون تو؟<br />
مانی-نشسته بودم حرفای شما رو گوش میکردم<br />
-میدونی به حرف کسی گوش کردن کاره بدیه؟<br />
مانی-یعنی مثلا وقتی میگن یه بچه حرف گوش کنه،یعنی بچه ی بدیه؟<br />
&#8220;رکسانا زد زیر خنده و مان م رفت سر میز و شرع کرد به خوردن&#8221;<br />
رکسانا-ببین هامون.من ترو اینجا تنها ول نمیکنم<br />
مانی-یعنی بنده ام اینجا برگ چغندرم دیگه؟<br />
رکسانا-اختیار دارین مانی خان.<br />
-میشه تو صبحونت بخوریو حرف نزنی؟<br />
مانی-چرا نمیشه؟آن آن.<br />
-اینطوری زل نزن به ما<br />
مانی-پس چیکار کنم؟<br />
-صبحونت رو بخور.<br />
مانی-دارم میخورم دیگه<br />
-خب مارو نیگا نکن.<br />
مانی-پس کی رو نیگا کنم؟<br />
-صبحونت رو.حداقل بفهمی چی داری میخوری<br />
مانی-باشه.هر چی تو بگی<br />
&#8220;سرشو انداخت پیین که به رکسانا گفتم&#8221;<br />
-من اینجا راحتم رکسانا<br />
رکسانا-اخه من ناراحتم<br />
-تو نباید نا راحت باشی<br />
رکسانا-ولی من نا راحتم<br />
-دلیلی برای نا راحتی تو وجود نداره<br />
رکسانا-حیلی دلائل  وسه ناراحتی من وجود داره<br />
مانی-اه..!مگه سوزنتون گیر کرده.یه حرف دیگه بزنین.موضوع صحبت رو عوض کنین.خیر سرم دارم صبحونه میخورم اخه.<br />
۴۲۰<br />
- به تو چه مربوطه؟!<br />
مانی &#8211; خب شما میگین ناراحتم ، ناراحتم ، لقمه راحت از گلوم پایین نمی ره!<br />
(( یه چپ بهش نگاه کردم که دوباره سرش رو انداخت پایین))<br />
رکسانا &#8211; پس اگه برنمی گردی خونه ، بیا خونه ما!<br />
- نه نمی خوام مزاحم کسی بشم!<br />
رکسانا &#8211; این حرفها چیه؟! چرا اینقدر تعارف بی خود می کنی! اونجا دو ، سه تا اتاق خالی هست! یکی شو تو وردار!<br />
(( یه مرتبه مانی که یه لقمۀ بزرگ تو دستش بود ، یه نگاه به رکسانا کرد و گفت ))<br />
- ببخشین ! این اتاقای خالی که فرمودین تو کدوم طبقه س؟<br />
رکسانا &#8211; بالا!<br />
مانی &#8211; اون وقت اونجا دیگه کیا اتاق دارن؟<br />
رکسانا &#8211; من و مریم و سارا.<br />
مانی &#8211; یعنی مریم خانم و سارا خانم ناراحت نمی شن ماهام بیایم و همسایه شون بشیم؟<br />
رکسانا &#8211; چرا ناراحت بشن؟! خیلی م خوشحال میشن!<br />
مانی &#8211; منم خیلی خوشحال میشم! یعنی ماها هردومون خوشحال میشیم!<br />
اون وقت ببخشین! مریم خانم و سارا خانم ریال شبا تا ساعت چند معمولا بیدارن؟<br />
یعنی منظورم اینه که خوشحالی ما تا چه اندازه ادامه داره؟<br />
(رکسانا شروع به خندیدن کرد و منم یه چپ چپ به مانی نگاه کردم که ساکت شد و لقمه اش رو گذاشت تو دهنش))<br />
رکسانا &#8211; عمه خانم وقتی فهمید که شما اومدین هتل خیلی خیلی اصرار داشت که ببرمتون اونجا ! الانم منتظرتونه!<br />
- من هنوز تکلیفم معلوم نیس!<br />
رکسانا &#8211; تکلیف نداره! جای اینکه اینجایی ، بیا اونجا ! دلت نمی خواد پیش من باشی؟ هان؟<br />
- چرا !<br />
رکسانا &#8211; هم پیش منی و هم بچه ها اونجا هستن! اونقدر بهمون خوش میگذره!<br />
عمه خانمم که هستن!<br />
- اینو که رکسانا گفت ، مانی آروم بلند شد و رفت کنار تختش ، ساکش رو برداشت و برگشت نشست و ساکم گذاشت بغل پاش!<br />
یه نگاه بهش کردم و به رکسانا گفتم :<br />
- درست نیس ما بیایم اونجا!<br />
رکسانا &#8211; چرا درست نیس؟<br />
مانی &#8211; بریم خونۀ عمه مون درست تره یا بمونیم اینجا که پر کبک و چیزای دیگه س؟!<br />
رکسانا &#8211; کبک چیه؟<br />
مانی &#8211; یه پرنده س که سرشو می کنه زی برف!<br />
رکسانا &#8211; خب؟!<br />
مانی &#8211; اینجا شبا تو راهروهاش پُر کبکه! هی بال شونو می زنن بهم و سر و صدا می کنن و چون بیرون سرده ، میخوان بیان تو اتاق آدم!<br />
رکسانا &#8211; پرنده تو راهروئه اینجاس؟!<br />
- داره چرت و پرت می گه ولش کن!<br />
رکسانا &#8211; پس بشین و صبحونه ات رو بخور و بریم!<br />
برگشتم یه نگاه به مانی کردم که گفت :<br />
- اگه امشب اینجا بمونیم دیگه انواع و اقاسم پرنده ها می آن دم در اتاق مون آ!<br />
اون وقت تا صبح نمیذارن بخوابیم از سر و صدا !<br />
- هیچی نگفتم ، یه لیوان آب پرتقال رو ورداشتم وشروع کردم به خوردم و چند دقیقه بعد مانی رفت پایین و حساب هتل رو کرد و سه تایی اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونۀ عمه م و نیم ساعت بعد رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو.<br />
تا چشم عمه بهمون افتاد زود اومد جلو در حالیکه گریه می کرد ، منو بغل کرد و گفت :<br />
- مگه عمه ت مرده مه میری هتل پسر؟! درسته که عمه حسابی براتون نبودم! درسته که یه مرتبه چند روزه سر و کله م پیدا شده اما انقدر همّت دارم که شما دو تا رو ، نه حالا مثل یه برادرزاده ، مثل یه دوست و بچه های خودم ، رو چشمام نیگه دارم ! خجالت داره والا!<br />
- بعدشم مانی را بغل کرد و هر دوتامون با خودش برد تو پذیرایی و یه خورده بعد رکسانا برامون چایی آورد و بهمون تعارف کرد و بعدش از اتاق رفت بیرون که صدای مریم و سارا رو شنیدم اما نمی دونم چرا نیومدم تو!<br />
چایی مونو ورداشتیم که عمه م گفت :<br />
- پدرت مخالفت کرد یا مادرت ؟<br />
- پدرم!<br />
- چی می گفت؟<br />
- در مورد اینکه رکسانا مسیحیه ایراد گرفت! یعنی بیشتر سر ِ اون!<br />
عمه م هیچی نگفت و چایی ش رو برداشت که مانی گفت :<br />
- عمه جون شما چرا قهوه نمی خورین؟!<br />
عمه م خندید و گفت :<br />
- یعضی وقتا می خورم ولی کم. یعنی می ترسم!<br />
مانی &#8211; بعدش چی داره که می ترسین؟<br />
عمه &#8211; رکسانا و ترمه بهتون نگفتن؟<br />
مانی &#8211; چی رو؟<br />
عمه &#8211; فال ! فال قهوه! من فال خوب میگیرم! از همینم می ترسم! یعنی تا قهوه می خورم دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و زود فنجون رو ((دَمَر)) می کنم که باهاش فال بگیرم! یعنی فال که چه عرض کنم! خوب لدم روحیه ی آدما رو بشناسم و براشون چاخان سر ِ هم کنم!<br />
مانی &#8211; خب حالا که انقدر خوب بلدین فال بگیرین ، یه دونه م برای ما بگیرین!<br />
عمه &#8211; حرف شم نزن! آدم بهتره که آینده ش رو ندونه! چون اینا همش دروغه و چاخان پاخان! یه حالت تلقین برای آدم به وجود می آره و ناخودآگاه آدم کشیده می شه طرفش! آینده رو فقط خدا می باید بدونه که می دونه! بعدشم اینا اکثرش مزخرف و دروغه! آدمم معتاد می کنه! بعد از چند وقتم امر به خود آدم مشتبه می شه! یعنی اینطوری بگم که مثلا توبه کردم که دیگه آدما -<br />
رو گول نزنم!<br />
چایی مونو خوردیم که عمه گفت :<br />
- ناراحتی؟<br />
- یه خرده! می ترسم برای پدرم اتفاقی بیفته! قلبش کمی ناراحته!عمه &#8211; ایشالا چیزی نمیشه! زمان خودش همه چیز رو حل می کنه!<br />
از بالا سر و صدا می اومد! صدای جا به جا کردن اسباب اثاثیه! یه خرده بعد رکسانا و مریم و سارا اومدن تو پذیرایی و با ماها سلام و احوالپرسی کردن که رکسانا گفت :<br />
- اتاق تون حاضره!<br />
- داشتین برامون اتاق رو درست می کردین؟!<br />
رکسانا &#8211; حاضر شد!<br />
- آخه اینطوری که درست نیس!<br />
عمه &#8211; دیگه حرف نزنین! پایشن برین ببینین خوبه یا نه!<br />
مانی &#8211; آخه چرا انقدر زحمت کشیدین؟ هامون می اومد تو اتاق شما و منم می رفتم تو اتاق مریم خانم اینا! ماها اکثرا خونه نیستیم که ! همون شب به شب می اومدیم و یه گوشه میخوابیدیم تا صبح!<br />
مریم اینا زدن زیر خنده که بلند شدم برم ببینم چیکار کردن. مانی م بلند شد و با رکسانا اینا رفتیم بالا که دیدم رکسانا اتاق خودشو داده به من! یه نگاه بهش کردم و گفتم :<br />
- خودت چی؟<br />
رکسانا &#8211; اون یکی اتاق رو برداشتم.<br />
- بریم ببینیم!<br />
رکسانا &#8211; برای چی؟<br />
- میخوام ببینم!<br />
تا اومد حرف بزنه و رفتم طرف همون اتاقی که نشون داده بود و درش رو وا کردم. طفلک فقط میز تحریرش رو برده بود اونجا و یه دست رختخوابم گذاشته بود گوشۀ اتاق! همین ! برام این کار خیلی ارزش داشت! بغض گلومو گرفت ! یه نگاه بهش کردم و گفتم :<br />
- فکر می کنی من اینجوری راحتم؟</p>
<p>رکسانا-باید راحت باشی!چون من اینجوری راحتم!<br />
فقط نگاهش کردم که زود مانی گفت:<br />
مریم خانم،سارا خانم،اتاق مونو بهم نشون نمی دین؟<br />
اونام زود فهمیدن چی می گه و راه افتادن طرف اتاق رکسانا.موندیم من و رکسانا تو همون اتاق عقبی که گفتم<br />
کارت خیلی برام ارزش داشت!<br />
رکسانا-اینکه کاری نبود!من جونمم برات می دم هامون!من تا حالا عاشق نبودم و تا حالام کسی رو دوست نداشتم و یه دنیا عشق تو دلم جمع شده!حالا که تو رو پیدا کردم،همه ش مال توئه!تو که به خاطر من از پدرو مادرت قهر کردی،نمی ذارم تنها بمونی!این کار توام برای من ارزش داره!من تا آخر راه با توام هامون!<br />
اروم دستش رو گرفتم و موهاشو ناز کردم!داشتم تو چشماش نگاه می کردم!پر عشق بود!<br />
منم تا اخر راه با توام!<br />
دستم رو محکم فشار داد و با پاش در اتاق رو پیش کرد!<br />
دریای طلایی!موج به اندازه چین های مو!به بلندی خواب!به شیرینی عسل!به نرمی نگاه!به کوتاهی یه لحظه!<br />
مانی-هامون!هامون!نمی آیین؟<br />
یه مرتبه چند تا زد به در که تازه متوجه خودم شدم و خندیدم!<br />
رکسانام خندید و آروم گفت<br />
نفهمیدم یه مرتبه چه م شد!<br />
منم نغهمیدم!نمی خوامم بفهمم!<br />
یه مرتبه مانی از پشت در گفت<br />
اما من فهمیدم!<br />
دوتایی زدیم زدیم زیر خنده و در رو وا کردیم و رفتیم بیرون که مانی یه نگاه بهمون کرد و گفت<br />
در رو شما بستین؟<br />
نه!خودش بسته شد!<br />
مانی-اِ&#8230;!چه در هوشمندی!چشم الکترونیک داره؟!<br />
رکسانا سرشو انداخت پایین و رفت طرف اتاقش که به مانی گفتم<br />
به تو چه مربوطه؟مگه تو فوضولی؟!بعدشم،باد زد،در رو بست!<br />
مانی-می گم اگه اینجاها از این بادا می زنه،چطور اون طرف نمی زنه؟یعنی می گم یه پا دری بذار زیر در!<br />
بیا بریم اینقدر چرت و پرت نگو!<br />
تا رفتیم طرف اتاق رکسانا اینا که عمه م از پایین صدامون کرد.رکسانا اینام صداشو شنیدن و اومدن بیرون و همگی رفتیم پایین تو پذیرایی که عمه م گفت<br />
خوب بود هامون جون؟!<br />
مانی-عالی بود عمه جون!مخصوصا در اتاق خیلی عالیه!هامون که راضیه!<br />
عمه م یه نگاه بهش کرد و گفت<br />
چی؟!<br />
مانی-می گم چه درو پیکر خوبی داره اتاقا!؟چوب خوب!محکم!هوشمند و وقت شناس!حرف گوش کن!<br />
رکسانا دوباره سرشو انداخت پایین که یه چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم<br />
عمه از من پرسیدن نه از تو!<br />
مانی-منم جای تو جواب دادم دیگه!<br />
عمه-چیزای قدیمی رو خوب و محکم می ساختن!الانی آ جون نداره که!<br />
مانی-حالا از جون داریش که بگذریم،فهمیدیگی این در باعث تعجبه!<br />
یه مرتبه مریم و سارا زدن زیر خنده که عمه م گفت:<br />
چی می گی تو پدر سوخته؟<br />
این حرف درست ازش در نمی اد که!<br />
عمه-ببینم تو که با بابات قهر نکردی که؟!<br />
چرا!اینم قهر کرده!<br />
عمه-این دیگه برای چی؟!<br />
دید من قهر کردم،اینم رفت سر به سر عمو گذاشت و دادش رو دراورد و ساکش رو ورداشت و دوئید دنبال من!<br />
من داشتم اینا رو برای عمه م می گفتم و مانی م داشت به در اتاق نگاه می کرد.وقتی حرفم تموم شد برگشت طرفم و گفت:<br />
چطور این درا خودشون واز و بسته نمی شن؟<br />
یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که زود گفت<br />
آهان!باد فقط می زنه بالا!<br />
این دفعه خودمم خنده م گرفت که عمه م گفت<br />
باد بالا چیکار می کنه؟!<br />
مانی-باد باد که نیس!یه نسیم ملایم باهوش سرشار!<br />
دیدم دیگه داره گندش در می اد که گفتم<br />
رکسانا امروز کلاس نداشتین؟<br />
رکسانا-نه!فردا داریم.امتحانه!<br />
عمه-پس پاشین برین سر درس و مشق تون دیگه!پاشین!<br />
رکسانا برگشت و یه نگاه به من کرد که دلم لرزید!هر چی بیشتر نگاهش می کردم بیشتر دلم می خواست که پیش م باشه اما گفتم<br />
عمه راست می گن!برین به درس تون برسین!اون مهمتره!<br />
یه خنده قشنگ بهم کرد و سرشو برام تکون داد که موهاش قشنگش همه با هم ریخت یه طرف دیگه صورتش و خیلی خوشگل ترش کرد و از جاش بلند شد و گفت<br />
کاری داشتی،صدام کن!<br />
تا اینو گفت و مانی م زود گفت<br />
منم اگه کاری داشتم می تونم مریم خانم اینا ر وصدا کنم یا نه؟<br />
عمه-تو کاری داشتی منو صدا کن!<br />
مانی-آخه زشته که هی به شما زحمت بدم!<br />
عمه-مگه تو چقدر کار داری؟!<br />
مانی-خیلی!من دم به ساعت برام کار پیش میاد!<br />
عمه-ترمه م این اخلاقاتو می دونه؟<br />
مانی-ترمه چیه؟همونکه باهاش طاق شال درست می کنن؟<br />
مانی اگه بهش نگفتم!<br />
مانی-بگو!مگه ازش می ترسم؟!<br />
آره!مثل سگ!<br />
همه زدن زیر خنده که مریم و سارام بلند شدن و ازمون خداحافظی کردن و سه تایی رفتن بالا.موندیم من و مانی و عمه که مانی گفت<br />
عمه جون خوب کاری کردین اینا رو رد کردین رفتن!اخلاق آدمو خراب می کنن!هی می شینن جلو آدمو با آدم حرف می زنن و آدم رو به حرف می کشن و آدم یادش می ره مثلا نامزد داره!<br />
وقتی به ترمه گفتم،اون حتما بلده یه کاری بکنه که همه چیزایی رو که فراموش کردی یادت بیاد!<br />
مانی-تقصیر من چیه؟اینا هی باهام حرف می زنن!اینا رو دعوا کن!<br />
این بدبختا کی با تو حرف زدن؟!<br />
مانی-حرف که نمی زنن!بهم اشاره می کنن!اشاره م مثل حرف زدنه دیگه!<br />
باز چرت و پرت بگو!<br />
عمه-مریم اینا از این کارا بلند نیستن!<br />
مانی-اِ&#8230;.!می خواین عمه جون بهشون یاد بدم؟<br />
عمه م شروع کرد به خندیدن که گفتم<br />
عمه!بقیه سرگذشت تونو تعریف نمی کنین؟<br />
عمه-اتفاقا اونا رو رد کردم که بقیه ش رو براتون بگم!<br />
مانی-می شه شما بقیه ش رو به هامون بگین و من برم یه خرده تو درس و مشق به اینا کمک کنم؟من پایه ریاضیم خیلی قویه ها!<br />
مانی می شینی یا نه؟<br />
مانی-من که همه ش نشستم!<br />
یعنی حرف دیگه نزن!<br />
عمه م شروع کرد به خندیدن و بعدش گفت<br />
ایشالله همیشه خوب و خوش باشین!ایشالله همیشه سایه ی پدر و مادر بالا سرتون باشه!امروز اینجا یه اتفاقی افتاد که دلم ریش شد!<br />
چه اتفاقی؟<br />
مانی-تو خونه تون؟<br />
عمه-نه!تو کوچه مون!یعنی سر کوچه یه جوونی بود که من با مادرش دوستم.پدرش دو سال پیش بیچاره سکته کرد!یعنی از زور فشار زندگی سکته کرد!بیچاره دو جا کار می کرد!هشت صبح تا چهار بعد از ظهر یه جا و پنج تا ده شب م یه جا!دیگه وقتی می اومد خونه،عین جنازه بود!<br />
یه حقوقش که می رفت پای اجاره خونه و اون یکی م اونقدر بود که یه نون و پنیری بده زن و بچه ش بخورن!اینطوری زندگیشون می گشت تا دخترو پسرش بزرگ شدن و برای دختره یه خواستگار پیدا شد و با قرض و قوله یه جهاز براش جور کردن و فرستادش رفت!موند پسره که اونم چند وقت بعد عاشق یه دختر شد!اینو دیگه نمی شد کاریش کرد!باباهه خودش خونه و زندگی نداشت!حالا چه جوری می خواست پسرش رو سر و سامون بده!بدبخت این آخریا شده بود عین یه ماشین!فقط کار می کرد!کاشکی حداقل می تونست صنار سه شاهی در بیاره!هر چی اخر برج می گرفت یا می رفت پای قرض و قوله ی جهاز دخترش یا اینکه اجاره خونه و چندرغاز بقیه شم که می خوردن!<br />
خب،یه آدم چقدر مگه طاقت داره؟ماشین م اگه شب و روز ازش کار بکشی،خراب میشه!عاقبت این بدبختم همین شد!از زور غصه پسرش یه سکته زد و افتاد گوشه خونه!یعنی نون آور خونه،خونه نشین شد!پسره م دانشگاه ش رو ول کرد و رفت دنبال کار!اما کو کار!<br />
خلاصه این در بزن،اون در بزن،شد آبدارچی و پادو یه شرکت!حالا چقدر حقوق؟!دیگه خودتون می دونین!یعنی اگه می گرفت،نصف اجاره خونه شونم نبود!درو همسایه که دیدن اینطوریه،همت کرد نو چند نفر با هم شدن و هر روز یکی شون این پسره رو دو ساعت صداش می کرد تو خونه که مثلا به بچه ش ریاضی درس بده!الان که تو حرف ریاضی رو زدی،این جریان یادم افتاد!<br />
الغرض!به همت همسایه ها اجاره خونه شون اینجوری جور شد اما کو تا حالا چرخ زندگی بگرده؟خورد و خوراکشون یه طرف،خرج دوا درمون باباهه یه طرف!اینجا بود که مادرش،یعنی همین دوست من،دست به کار می شه و می ره دنبال کار که اونم یه پولی دربیاره!<br />
اولش که ما نفهمیدیم کارش چیه،بعدا معلوم شد!رفته بود تو یه آژانس نظافتی و خدماتی کار می کرد!شده بود کلفت!حالا نمی دونم که شوهرش چه</p>
<p>جوری شد که فهمید!دیگه غیرتش قبول نکرد!برای اینکه سربار اینا نشه خودشو خلاص کرد!<br />
-خودکشی کرد؟!!<br />
عمه- آره بیچاره!نمیدونم شبونه چی خورد که صبح نعشش رو از تو رختخواب بلند کردن!یه نامه م نوشته بود که زیر متکاش پیدا کردن!نوشته بود که دیگه خجالت میکشم تو صورت زن و بچه م نگاه کنم!برای همین خودمو میکشم که حداق یه بار از رو دوش اینا ورداشته بشه!قربونش برم عزاهای ماهام که چند برابر عروسی هامون خرج داره!شام عروسی یه شبه و عزا چند شب!شکر خدام که تو این چند ساله یه عروسی میبینیم و ده تا مجلس ختم!دردسرتون ندم!بعد از اون خدا بیامرز پسره انقدر کار کرد و کرد و کرد اما به وصال اون دختر که نرسید هیچ!وضعش که خوب نشد هیچ!غم و غصه مادره که کم نشد هیچ!از بدبختی و بیچارگی پسره م رفت دنبال پدره!<br />
-اونم خودکشی کرد؟!<br />
عمه- نه!قلبش از کار واستاد!حالا این یکی ش از همه بدتره که طفل معصوم چطوری مرد!گویا شبش یه خرده قلبش ناراحتی داشته!مادرش هر چی ازش میپرسه چته هیچی نمیگه!شب که میخوابن حالش بدتر میشه!میره یه گوشه اتاق چهارزانو میشینه و همونجا سکته میکنه!مادره نمیدونین دیگه چیکار میکرد!این کوچه رو گذاشته بود رو سرش!جیغ میکشید و فحش آ میداد که نگو!به زمین و زمان فحش میداد طوری که ماها گفتیم الان میان میگیرن میبرنش!یعنی دیگه براش فرقی نداشت!انگار شبش که قلب پسرش ناراحت بوده تو خونه پول نداشتن که ببرنش به دکتر نشونش بدن!<br />
یه سیگار روشن کرد و یه خنده تلخ کرد و گفت:دنیایی ها!<br />
-چرا مادره نیومد از در و همسایه پول قرض کنه؟!<br />
عمه- چندبار بیاد؟!از خود من سه بار قرض کرده بود و نتونسته بود پس بده!<br />
-خب میرفت یه چیزی از تو خونه شون میفروخت و پسرش رو میبرد دکتر.<br />
عمه یه نگاهی بهم کرد و خندید که مانی گفت:به یه نفر گفتن گندم نداریم گفت بدرک نون خالی میخوریم!<br />
عمه- این گناهی نداره!یعنی این چیزارو ندیده!ایشالا هیچ وقتم نبینه!ایشالا هیچکس این روزا و چیزارو نبینه!<br />
مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی شو داد بمن و سه تایی ساکت شدیم یه خرده بعد مانی که قیافه ش خیلی گرفته بود دست کرد و کیفش را از تو جیبش در آورد و لاش رو وا کرد و از توش هفت هشت تا چک پول در آورد و نگاهشون کرد!من و عمه م داشتیم نگاهش میکردیم که گفت:همیشه وقتی یه جا آتیش میگرفته آدما این کاغذا رو از جلو آتیش برمیداشتن و نجاتشون میدادن!حالا تو این یکی آتیش این کاغذا میتونن آدما رو نجات بدن!امروز دیگه این کاغذا سرنوشت آدما رو معلوم میکنن!<br />
بعد برگشت ماهارو نگاه کرد و گفت:چی شد راستی؟!قرار نبود اینجوری بشه!<br />
بعد چند تا از چک پولا رو گذاشت روی میز و کیفش رو گذاشت تو جیبش که عمه گفت:چرا گذاشتی شون اونجا؟!<br />
مانی- من اینارو خرج ادکلن و کفش و شلوارو این چیزا میکنم که هم خوش بو باشم و هم خوش تیپ!حالا شما از طرف من اینارو بدین به اون مادر!اینطوری من بیشتر خوش بو و خوشتیپ میشم!حالا که پدر و پسر رفتن و بیخبر موندیم!مادر رو دریابیم!<br />
عمه م یه نگاه بهش کرد و یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین و گفت:کاشکی از این دلا چن تام ت سینه اونایی بود که میتونن کاری بکنن!<br />
بعدش از جا بلند شد و فنجونا رو ورداشت و از اتاق بیرون رفت!برگشتم به مانی نگاه کردم و گفتم:همیشه وقتی دستم به اینا میخورد یه حال خوبی پیدا میکردم!همیشه ازشون خوشم می اومد!یعنی خیلی برام قشنگ بودن اما الان به چشمم خیلی زشتن!<br />
-نه! اینایی که الان اینجا رو میزنن خیلی قشنگن مانی!نگاشون کن!<br />
برگشت و یه نگاه بهشون کرد و گفت:راست میگیا!دوباره قشنگ شدن!<br />
-وقتی حالا به هر دلیل این تیکه کاغذای رنگی میرن که یه زندگی رو نجان بدن قشنگ میشن!<br />
دو تایی ساکت شدیم که عمه م با سینی چای برگشت و گذاشت روی میز و گفت:وردارین یخ میکنه.<br />
یکی یه دونه ورداشتیم که گفت:روزی که نشسته بودم تو درشکه و با پدربزرگتون و شوهر عمه هام برمیگشتیم خونه سعی میکردم که راه رو یاد بگیرم شاید یه روزی تونستم بیام سر خاک مادرم!اما یاد که نگرفتم هیچ دیگه م نتونستم برم سر خاکش!چندین سال بعدشم که رفتم اونجاها انقدر عوض شده بود که دیگه اگرم نشون قبرش رو درست درست بلد بودم پیداش نمیکردم چه برسه به اینکه هیچ نشونی م ازش نداشتم!یعنی بعد از چند سال همه اونجاها ساخته شده بود!<br />
خلاصه اون روز برگشتیم خونه و وقتی عمه هام خیالشون راحت شد که مادرم رفته زیر خاک تو در و همسایه پر کردن که زن داداششون شبونه از خونه زده بیرون و کلی م طلا و جواهر از خونه دزدیده و برگشته روسیه!مردمم باور کردن و یه مدتم این جریان خوراک دور هم جمع شدنشون بود و بعدشم کم کم فراموش شد و رفت پی کارش!<br />
حالا می آییم سر خودم!تا اینجا گه گفتم زندگی مادرم و پدرش پدربزرگ و مادربزرگش بود.<br />
چایی ش رو خورد و یه سیگار دیگه روشن کرد و رو مبل جابجا شد و گفت:آقایی که شماها باشین تا چند روزی من عزیز بودم و یادگار زن خوشگل و خانم و نجیب پدربزرگتون!اما از اونجایی که این آدم یعنی پدربزرگتون یه مرد دنیا پرست مال دوست یلخی و بی قید وبند بود دوباره حواسش رفت پی مال دنیا و کم کم منو فراموش کرد!یعنی نه اینکه منو نمیدید و چهار کلام باهام حرف نمیزد!نه!اما درست شدم مثل یه دختر همسایه که اومده تو اون خونه که مثلا با بچه های اون خونه بازی کنه و بره!<br />
وقتی منو میدید و بهش سلام میکردم یه جوابی میداد و زود ازم میپرسید نون چایی خوردی؟یا مثلا ناهار خوردی؟یا شوم خوردی؟!منم یا میگفتم آره که زود میگفت آهان!یا میگفتم نه که زود میگفت برو بخور!همین!همین!همین!<br />
بابا به اون گندگی فقط همین چهار کلوم حرف رو با من داشت که بزنه!اما نه خدایا!دروغ نگم!شب عید به شب عیدم یه دست لباس با یه چادر برام میخرید یا میگفت بخرن و وقتی سر سفره هفت سین دور هم جمع میشدیم یه کلمه م اونجا باهام حرف میزد!یعنی وقتی لباس نو رو تنم میدید ازم میپرسید لباست قشنگه؟!اگه میگفتم اره که میگفت مبارکت باشه!اگرم میگفتم نه که بازم میگفت مبارکت باشه!سالم که تحویل میشد و همه اجازه داشتن بلند شن و دستش رو ماچ کنن منم آخر از همه این سعادت نصیبم میشد که دست بابامو ماچ کنم و اونم بهم بگه زیر سایه حق!<br />
چند شب اولم با همدیگه تو همون اتاق خوابیدیم اما بعدش مادرش بهش گفت چه معنی داره دختر ده دوازده ساله پیش باباش بخوابه؟!من به سن و سال این یه شیکم زاییده بودم!<br />
بعد از اون شبا جامو توی اتاق خودش انداخت و شدم کنیز دست به سینه خانم و لحاف تشکم رفت پایین پای خانم!میگم کنیز دست به سینه یعنی کنیز دست به سینه ها! نه اینکه فکر کنین یه مثال دارم میزنم!از صبح که از تو همون رختخوابش با یک پاش بهم میزد و صدام میکرد تا وقتی دوباره رختخوابش رو براش مینداختم و سروشو میذاشت زمین و میخوابید یه ریز خرده فرمایش داشت!عذرا رختخوابا رو جمع کن!عذرا سماور رو روشن کن!عذرا سفره رو بنداز!عذار استکان نعلبکی ها رو بشور!عذرا حیاط رو جارو بزن!عذرا رخت چرک آرو بشور!عذرا واسه مرغا دونه بریز!عذرا بشین سر سبزی!عذرا برنج رو پاک کن!عذرا فلان کار رو بکن!عذرا بهمان کار رو نکردی!عذرا تنبل شدی!عذرا اولا خوب کار میکردی!عذرا از بس که نشستی داری مثل خرس میشی!عذرا&#8230;!<br />
بخدا قسم که یه دو دقیقه نمیذاشتن راحت باشم!کار این تموم میشد اون یکی صدام میکرد!کار اون تموم میشد اون یکی فرمایشش شروع میشد!بچه این یکی رو سرپا نگرفته اون یکی جیشش میگرفت!این یکی رو طهارت نگرفته اون یکی خودشو کثیف میکرد!چی بگم چی بگم چی بگم؟چه کشیدم خدا من از دست این مادربزرگ و اون دو تا عمه؟!اینم بگم که مادرش منو نمیزد!یعنی همیشه هر جا میشست میگفت چون عذرت یتیمه من از خدا میترسم و دست روش بلند نمیکنم اما جاش دو تا عمه هام تلافی میکردن!هر وقتم که مادره ازم ناراحت میشد و احساس میکرد باید کتم بزنه و مثلا از خدا میترسید یه اشاره به دختراش میکرد و اونا جای مادرشون زحما میکشیدن و کتکم میزدن که ترس از خدای مادرشون خراب نشه!<br />
گذشت اما نه مثل برق و باد!۶ ماهی از ای جریان گذشت!تو اون ۶ ماه استراحتم موقعی بود که ده تا دسته سبزی رو میذاشتن جلوم که پاک کنم!این استراحتم بود و تفریحم موقعی که یه گونی برنج یا لپه یا عدس یا هر چیز دیگه رو میدادن بهم که چشم بگردونم!این یکی کارو دوست داشتم هر چند که وقتی بعدش از جام بلند میشدم دیگه نه اون پاها مال من بود و نه اون کمر!تا یه ساعت همونجور دولا میموندم اما برام کیف داشت!یه مجومه بقول ما و مجمعه به قول امرزی آ میذاشتن جلومو و سر گونی برنج رو سر میدادن توش و یه سفارش که تا برمیگردن پاکش کرده باشم و میرفتن!منم سرمو مینداختم پایین و شروع میکردم به کار کردن اما حواسم بود و تا دور و ورم خلوت میشد برنجای مجومه را تختش میکردم و رویاهام شکل میشدن و می اومدن تو مجومه!<br />
یا برنجا رو قصری که مادرم با پدربزرگم توش زندگی میکردن میساختم!شکل مادرم رو که سوار اسب بود و تفنگ دستش بود میساختم!شکل مادرم رو میساختم که ده تا کلفت و نوکر دور و ورشن!اسم عمه هام و مادرشون و پدربزرگتونو و شوهر عمه هام رو میذاشتم رو کلفتا و نوکرا!<br />
برنجارو تخت میکردم رو مجومه مثل اینکه همه جا برف نشسته و وسطش رو راه بندی میکردم و چند تا خونه و دخترا و پسرایی رو که وسط راه دست همدیگر رو گرفتن و دارن میرن!اونوقت خودم آوازهایی رو که مادرم بهم یاد داده بود میخوندم!همیشه م یه مشت ریگ و شن میریختم تو جیبم که اگه یه مرتبه عمه هام اومدن نشونشون بدم که یعنی دارم برنج پاک میکنم!<br />
آره شازده ها!این تفریحم بود!شما میدونین چهل پنجاه کیلو برنج رو چشم گردوندن یعن یچه؟!شماها میدونین ده من سبزی پاک کردن چه معنی ای داره؟!یعنی یه دختر ده دوازده ساله از کله سحر بشینه یه گوشه و تا صلوات ظهر از جاش تکون نخوره!تازه اگه دستش تند باشه!اگر خدای ناکرده می اومدن و میدیدن سبزی آ حیف و میل شده که دیگه واویلا!<br />
یادمه شبا که آخرین وظیفه م یعنی پهن کردن رختخوابا و تنگ آب گذاشتن بالا سر خانم رو به انجام میرسوندم اجازه داشتم زیر پاشون کپه مرگم رو بذارم!نرفته تو جا خواب منو با خودش میبرد!اما دریغ از یه خواب دیدن!آرزوم بود که یه شب مادرم رو تو خواب ببینم اما انقدر خسته بودم که یا اصلا خواب نمیدیدم یا اگرم میدیدم صبح یادم نبود!اونایی م که تک و توک میدیدم و یادم میموند همون کارایی بود که تو روزش کرده بودم!ظرفشوری رختشوری مستراح شوری زمین شوری چیز پاک کردن بچه سرپا گرفتن!<br />
حالا همه اینا رو گل میکنیم و میزنیم به سرمون!اینا همه خوب!اینا همه محبت!اینا همه وظیفه!بدبختی چیز دیگه بود!موقعیکه خسته و مدره عین نعش میرفتم تو رختخواب!من چشمام از زور خستگی وا نمیشد و خانم تازه سخنرانی و نصیحت کردنش گل میکرد اونم چه چیزایی!چه آموزشی!چه پرورشی!تا میخواستم بخوابم میگفت عذرا بیداری؟!خب منم چی میتونستم بگم ؟!یعنی مگه جرات داشتم بگم نه؟!خانمم شروع میکرد!زن باید مطیع و مطاع شوورش باشه!اگه گفت بمیر بمیره!مادر پدر یعنی خدا!یعنی مقدس!وای به روزی که جواب سلامشونو بلند بدی؟!آتیش جهنم الو الو!هیزم نیم سوز خروار خروار!قیر داغ بشکه بشکه!عقرب جرار صد هزار!مار و افعی کرور کرور!<br />
نمیدونم چی جوری و برای چی و از کجا همه اینا رو آماده کرده بودن واسه دختر بچه ای که تو این دنیا برای عمه هاش و مادرشون خوب کار نکنه و کلفت خوبی نباشه یا خدا نکرده براشون پشت چسم نازک کنه و یا زوبنم لال در مورد باباش فکرای بد کنه!طوری برام یه جهنم ساخته بود که اصلا یه تیکه زمین برای بهشت نمونده بود و اگر مونده بود آتیش جهنم همچین زبونه میکشید که تموم درختای بهشت رو میسوزوند و جزغاله میکرد!<br />
یه بهشت کوچیک اندازه یه باغچه و یه جهنم بزرگ اندازه کشورمون!یه بهشت خلوت و خالی و یه جهنم شلوغ و پر و پیمون!بهشتی که درش روی همه بسته بود با دیوارای بلند و یه جهنم با دروازه های واز و بدون دیوار که از سه فرسخی آتیش معلوم بود و برای هر کسی که میمرد جا داشت!بهشتی که با یه کار نابجا و یه کلمه حرف بد از آدم گرفته میشد و جهنمی که با یه عمل کوچیک بد نصیب آدم میشد!بهشتی که برای وارد شدن بهش هیچ امیدی نبود مگه اینکه چشمت رو تموم شادی آ و خوشی آ و لذت آ خنده و استراخت و شوخی و چی و چی و چی ببندی و جهنمی که خیلی راحت واردش میشدی!آزمونی با یک صدم درصد سانش و نودونه و نودونه صدم درصد ناامیدی!دورنمای زیبا و دلفریب!فرشته های فعالی که ده تا ده تا مامور نوشتن کارهای بدمون بودن و یه لحظه چشماشونو هم نمیذاشتن یا نمیتونستن هم بذارن و یه دونه فرشته که همشم بیکار بود برای نوشتن کارای خوبمون که اکثرا کاغذاش سفید و دست نخورده میموند!<br />
قبل از خواب نوید زندگی پس از مرگ!البته دیگه همه مسیر زندگی بعد از مرگ رو مو به مو بلند بودم!تا جون از تنمون میرفت بیرون و یه سوال جواب کوتاه چون تکلیفمون از همون اول معلومه و صاف تو جهنم!یه کارنامه سیاه دستمون و رومون از کارنامه مون سیاه تر منتظر نوبت بودیم که آتیش نصیبمون میشه یا قیر داغ یا هیزم نسوز یا عقرب و مار!<br />
اما به همون خداوندی خدا تو همون عالم بچگی میرفهمیدم که این داره دروغ میگه!یعنی سوادش و فهمش به این چیزا نمیرسه!میدونستم که خداوند اونطوری که این میگه یه خدای نامهربون و بدون گذشت و بخشش نیست!میدونستم که خداوند اگه یه بدی مون رو ببینه ده تا شو ندیده میگیره و میبخشه!اما اون پیرزن ول کن نبود!انقدر میگفت و میگفت تا خودش خوابش بگیره!منم هی چرت میزدم و به مزخرفاتش گوش میدادم و بعدش که خرخرش میرفت هوا کپه مرگم رو میذاشتم تا دوباره یه روز دیگه برام شروع بشه!<br />
بعد از ۶ ماه یه روز دیدم عمه هام و مادرشون دارن در گوش همدیگه پچ پچ میکنن!فهمیدم یه خبرایی هس!خبرایی م بود!میخواستن پدربزرگتونو زن بدن!البته دیگه پدربزرگتون فقط شده بود یه پارچه آقا!ثروت مادرم رو حالا دیگه رو کرده بود!چند تا حجره و ملک و درشکه شخصی و چی و چی و چی!دیگه حالا باید از طبقه اشراف براش دختر میگرفتن!همین کارم کردن!یه دفته از شرع پچ پچا نگذشته بود که همه شون شال و کلاه کردن و راه افتادن که برن!دست آخر خانم بزرگ منو صدا کرد و گفت که امشب شام یه جا وعده گرفتمون و دیر برمیگردن.گفت مواظب خونه و باشم و کارامو بکنم و بعدش بگیرم بخوابم تا اونا بیان.بعدشم همه شون گذاشتن و رفتن!ما رو بگی!یه دفعه ترس ورم داشت!یه خونه دردنشت و یه دختر بچه ده دوازده ساله!<br />
گیرگیرای غروب بود!خونه قدیمی م که مثل آپارتمانای امروزی نبودن که!یه حوض داشتن که نگو!در و دیوارای قدیمی و آجری بلند!زیرزمینای تاریک که هر کدوم هفت هشت تا پله میخوردن و میرفتن پایین!حیاط بزرگ!هشتی های ترسناک!اینا همه به کنار تاریکی!تو اون خونه به اون بزرگی دو تا دونه چراغ نفتی روشن بود که نزدیک خودشونم به زور روشن میکردن!حالا حساب کنین که من اون موقع چه حالی داشتم!تا اون روز تو خونه تنها نمونده بودم!یعنی هیچوقت اون خونه خالی نمیموند!اون شبم همه شون رفته بودن خواستگاری و نمیخواستن منو ببرن!برای همینم گذاشته بودنم خونه!<br />
آقای که شما باشین اولش یه خرده ترسیدم اما بعدش زود چراغ نفتی رو برداشتم و رفتم تو اتاق خانم و رختخوابارو انداختم و رفتم زری لحافم و چشماشو بستم!حالا یه چیزایی اومد جلو چشمم و تو ذهنم بماند!شانسی که داشتم این بود که انقدر خسته بودم و تا سرمو گذاشتم زمین خوابم برد.<br />
از فرداش کم کم ماجرا روشن شد و معلوم شد که بعله!پدربزرگتون قراره دختر یه تاجز بزرگ بازار رو بگیره.دیگه تو خونه چه خبر بود خدا میدونه!هر کی دنبال کار خودش بود و تموم کار افتاده بود گردن من!منم که دیگه جون نداشتم تنهایی اون خونه رو بگردونم اما چی میتونستم بگم؟!باید مثل قاطر کار میکردم!برو بیاهام شروع شده بود.این میرفت اون می اومد!اون میرفت این می اومد!پیغمو و پسغوم تا اینکه قرار شد که خونواده اونا بیان خونه ما مهمونی.<br />
لباس نوآ از تو صندوقخونه در اومد!دیوار اتاق دوغ آب شد!آب حوض عوض شد!شیشه ها پاک شد و پرده ها شسته شد و خلاصه خونه شد مثل گل!همه اینارو هم غیر از دوغ آب اتاق کی کرد؟!کنیز مفت و مجانی خونه عذرا خوانم!دیگه آخری آ اصلا نمیفهمیدم این تن و بدن مال منه یا کس دیگه!سیندرلا کیه؟!عذرا!عذرا!اگه والا دشمن منو به اسیری برده بود انقدر ازم کار نمیکشید که اینا میکشیدن!دست آخرم که شب مهمونی رسید از یه ساعت قبلش منو کردن تو یه اتاق و بهم گفتن اگه صدام در آد تیکه تیکه م میکنن!منم که صدایی نداشتم ازم دربیاد!رفتم یه گوشه نشستم و گریه کردم!سرمو گذاشتم به دیوار و گریه کردم!عجب سرنوشتی برام رقم خورده بود!یه روزی پدربزرگم برای اینکه نکنه ثروتش رو ازش بگیرن از دست سرخ آ فرار کرده بود و اومده بود اینجا!غافل از اینکه همه ثروتش به باد رفت و هم چون خودش و دخترش!حالام نوبت نوه اش بود!<br />
خلاصه انقدر گریه کردم تا از حال رفتم.نه تاریکی رو فهمیدم و نه گشنگی و نه تشنگی رو!فقط از زور خستگی از حال رفتم و چه خوابی م کردم!حداقل اون مهمونی برای من این حسن رو دشت که تونستم چند ساعت بیشتر بخوابم!چند سال پیش این سریال اوشین رو میدیدم!هر بارم که میدیدم زار زار گریه میکردم!درست عین روزگار خودم بود!<br />
خلاصه دردسرتون ندم!بعد از حدود یه ماه رفت و اومد عروسی سر گرفت و توران خانم رو آوردن خونه!چه جشنی!چه مراسمی!همه جا رو گل زده بودن!سه شب مطرب اونجا میزد و میکوبید!میگم مطرب سوء تفاهم نشه!همه شون هنرمند بودن اما اون وقتا شعور آدما این بود دیگه!به این گروهای هنری میگفتن مطرب!جاشونم محله سیروس بود که بهش محله کلیمی آ میگفتن!<br />
منم بدم نمی اومد!هر چند که کارم چند برابر شده بود اما وقتی دسته مطربا میاومد خیلی کیف میکردم!مخصوصا وقتی که با یکی شون به اسم شهناز ضربی اشنا شدم و فهمیدم که مسیحیه!اونم وقتی فهمید من مسلمون نیستم و مسیحی م از تعجب داشت شاخ در می آورد تو اون شبام که میاومدن اونجا زندگیمو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم!نور به قبرش بباره چقدرم برام گریه کرد!چقدر غصه مو خورد!اون موقع بود که فهمیدم همه آدمام بد نیستن!<br />
خلاصه شبا تا بعد از نصف شب اونجا بزن و بکوب بود!دسته مردا تو مردونه که تو قسمت بیرونی بود و دسته زنا تو زنونه که اندرونی بود .عروس خانم که اسمش توران خانم بود بد نبود!یعنی خوشگل نبود اما زشتم نبود!دیگه تو اون شبام کسی کاری به کارم نداشت!یعنی تو اتاق حبسم نمیکردن چون انقدر آدم تو خونه بود که کسی به کسی نبود و نمیفهمید من کی ام !بعدا فهمیدم که به توران خانم نگفتن که پدربزرگتون یه دختر از زن اولش داره!حالا این توران خانم کیه؟!حتما خودتون فهمیدین!مادربزرگتون!از من چیزی بزرگتر نبود!اونموقع که من ده دوازده سالم بود اون شونزده هفده سالش بیشتر نبود!<br />
خلاصه توران خانم را با چه دبدبه و کبکبه ای آوردن خونه و واقعا سه روز و سه شب براش جشن عروسی گرفتن!منم همونجور کار میکردم چشم ازش برنمیداشتم بطوریکه هر بار نیگاش اتفاقی می افتاد طرف من میدید که دارم نگاهش میکنم!البته از دور چون نمیذاشتن نزدیکش برم!حتما اونم وقتی با اون لباسا که تنم بود منو میدید فکر میکرد که کلفت اون خونه ام!حقم داشت بیچاره!<br />
کار میکردم و دور ورم رو نگاه میکردم و یاد حرفای یکه مادرم از عروسی ش میزد می افتادم!برای اون بدبخت چه کردن و برای این یکی چه میکنن!شب عروسی اون چه جوری بود و شب عروسی این چه جوری!مادر بیچارم تک و تنها تو دست این قوم اسیر بود و راه نجاتی م نداشت و چه به روزش آوردن!<br />
بغض گلومو گرفته بود!انگار تموم غم عالم ریخته بود تو دل من!نیگا میکردم و یاد مادرم می افتادم!نیگا میکردم و یاد خودم می افتادم!نیگا میکردم و هر دقیقه کینه م نسبت به پدربزرگتون و عمه هام و مادرش زیادتر میشد!انگار همین کینه باعث شده بود که تو چشمام برق نفرت بشینه!طوریکه توران خانم هر دفعه منو نیگا میکرد اخماش میرفت تو هم!اولا خیلی کم چشمش به من</p>
<p>آخر ۴۳۹<br />
می افتاد اما هر چی می گذشت انگار کنجکاوتر می شد و بیشتر نیگام می کرد بطوریکه از شب دوم خودش چشم مینداخت و منو لای آدمایی که اونجا بودن پیدا می کرد و نیگام می کرد!<br />
بالاخره این جشن م تموم شد و غریبه ها رفتن و موندن چند تا از نزدیکای عروس و دو سه شب بعدش ، اونام رفتن! دیگه تو خونه همون آدمای قبلی موندن و یه تازه وارد که همون عروس خانم بشه. منم سرمو داده بودم به کار خودم. یعنی دلم نمی خواست کاری بکنم که جلو توران خانم عمه هام بهم فحش بدن یا کتکم بزنن یا زندانی م کنن! غرورم اجازه نمی داد! آخه وقتی چاک دهن شونو وا می کردن، حرفای بدی از دهن شون درمی اومد که طاقت شنیدنش رو نداشتم! حالا اگه به خودم می گفتن عیب نداشت و نحمل می کردم اما وقتی به مادرم می گفتن خیلی خیلی ناراحت می شدم!<br />
خلاصه سرم به کارم گرم بود که یه مرتبه در اتاق توران خانم واشد و اومد بیرون! یه لباس قشنگ پوشیده بود و چارقدم سرش نبود! دهن همه از تعجب وامونده بود! برگشتم طرف عمه هام و مادرشون که دیدم اخمای همه شون رفته تو هم اما جیک شون درنمی آد!<br />
توران خانم یه نگاهی به دور و ورش کرد و بعد صدا زد و گفت: &#8220;عذرا خانم، عذرا خانم!&#8221; سرمو برگردوندم طرفش! باور نمی کردم که یه نفر تو اون خونه منو خانم صدا کنه! زود رفتم و سلام کردم که جوابم رو داد و گفت دستتون خالیه؟ گفتم بعله که گفت بی زحمت یه دقیقه بیاین تو اتاق من یه خرده کار باهاتون دارم!<br />
یه چشم گفتم و اومدم اون طرف که پله ها بود و رفتم تو ایوون و رفتم جلو اتاقش! حالا اتاقش کدوم بود؟! همون اتاق مادرِ خدابیامرزم!<br />
کفشامو درآوردم و رفتم تو و یه نیگا کردم. از روزی که خانم بزرگ دیگه نذاشته بود اونجا پیش پدربزرگتون بخوابم دیگه پامو تو اون اتاق نذاشته بودم! نمی دونم چی شد که یه مرتبه زدم زیر گریه! یعنی چی شد که معلومه!اونجا اتاق مادرم بود ! چه شبایی که اونجا تا صبح بغل مادرم نخوابیده بودم! چه شبایی که بغلم نَنِشسته بود و برام قصه نگفته بود! چه شبایی که من اونجا سرمو رو پاهایش نذاشته بودم و ناز و نوازشم نکرده بود! چه شبایی که برام از کشورش و گذشته ش حرف نزده بود! چه شبایی که صورتش رو رو متکا نذاشته بود و زار زار گریه نکرده بود!<br />
هر کاری می کردم نمی تونستم جلوی گریه م رو بگیرم! همینجوری اشک از چشمام می اومد پائین! توران خانم روش اون طرف بود و داشت از تو یه صندوق یه چیزایی درمی آورد و حواسش به من نبود! یه دفعه برگشت و دستش رو دراز کرد طرف من و گفت &#8220;بیا عذرا خانم! این چند شبه&#8230;&#8221; یه مرتبه چشمش افتاد تو صورت من و تا دید دارم گریه می کنم بقیه رفش رو شل و آروم گفت &#8220;خیلی زحمت کشیدی!&#8221; بعد یه دفعه اومد جلو من و بغلم کرد و گفت &#8221; چته؟! این چه جور گریه کردنه؟! این چه جور نگا کردنه؟! با اون چشمات منو این چند روزه کُشتی!&#8221;<br />
راست می گفت! یعنی از نیگا کردنم خبر نداشتم اما از گریه م چرا! همچین گریه می کردم که تموم لباسش خیس خیس شد! زود سرمو کشیدم عقب و گفتم هیچی توران خانم! ببخشین! همینجوری گریه م گرفت! امری داشتین باهام؟! دستمو گرفت کشید تهِ اتاق و گفت بیا بشین ببینم! گفتم باید برم! کار دارم! گفت مگه من میذارم ؟! تا نفهمم تو کی هستی و چرا اونجوری منو نیگا می کنی و چرا اینجوری گریه می کنی نمیذارم پات رو از در این اتاق بذاری بیرون! بعد دستش رو دراز کرد طرفم . دیدم یه گُلِ سرِ قشنگ تو دست شه! اشک هامو پاک کردم و خندیدم که گفت &#8221; صدات کردم که هم اینو بهت بدم و هم ببینم تو کی هستی؟ &#8221; گل سر ور ازش نگرفتم و فقط بهش گفتم همونکه به یاد من بودین برام کافیه! این محبت شما دلمو گرم کرد! دستتون درد نکنه خانم! گفت تو کی هستی دختر؟ گفتم یه غریب اینجا! گفت غریب اینجا یعنی چی؟! گفتم یه آدم بی کس! گفت نمی فهمم! گفتم من دیگه جونِ کتک خوردن ندارم! ازم چیزی نپرسین! گفت یعنی چی؟! سرمو انداختم پائین که گفت بابات کیه؟ گفتم یه نامرد! گفت مادرت؟! گفتم یه فرشته! گفت اسمش چیه؟! گفتم ناتاشا! گفت چی؟! گفتم ناتاشا گفت ناتاشا؟! گفتم آره.گفت کجائیه؟ گفتم روسی! گفت مادرت روسه؟! گفتم بعله! گفت بابات چی؟! گفتم نه! گفت حالا دیگه اصلا نمیذارم از اتاق بری بیرون !همینجا یم شینی و قشنگ برام می گی که تو کی هستی و اینجا چیکاره ای!<br />
تو همین موقع از بیرون عمه کوچیکم داد زد عذرا عذرا! برگشتم یه نیگا به توران خانم کردم و گفتم این صدا یعنی اینکه اگه یه کلمه دیگه با شما حرف بزنم ، هم فحش می شنوم هم کتک می خورم و هم زندانی می شم! گفت این کارا رو کی باهات می کنه؟! گفتم همه شون! گفته آخه چرا؟! تو که اندازه سه نفر کار می کنی ! برای چی اذیتت می کنن!؟ گفتم چی بگم؟!<br />
یه مرتبه در اتاق واشد و عمه کوچیکم امد تو که توران خانم برگشت طرفش و تا عمه م اومد حرف بزنه گفت کی به شما اجازه داده همینجوری سرتو بندازی پایین بیای تو؟! مگه اینجا طویله س !؟<br />
اینو که گفت عمه کوچیکم به پته پته افتاد و زود رفت بیرون و در رو بست که توران خانم عصبانی برگشت طرف من که یه چیزی بهم بگه اما یه مرتبه سرم رفت طرف سینه ش و گرفتمش تو بغلم و زار زار گریه کردم! اونم افتاد به گریه! حالا هی گریه می کرد و می خواست سرِ منو از رو شونه هاش بلند کنه که بپرسه جریان چیه ! منم ولش نمی کردم که گفت سرتو بلند کن ببینم آخه! دارم دیوونه می شم ! اینجا چه خبره!؟ تو کی هستی؟! گفتم تروخدا بذار یه دقیقه سرم رو سینه ت باشه!<br />
دوباره بغلم کرد ! حالا اون گریه بکن و من گریه بکن! یه مرتبه سرمو ورداشتم و دولا شدم و دتسش رو ماچ کردم که زود دستش رو کشید و گفت ترو خدا بگو تو کی هستی؟! گفتم دستت درد نکنه! خوب نوک ش رو چیندی! اگه از همین الان جلو اینا درنیای، تیکه تیکه ت می کنن! گفت غلط کردن! منو تیکه تیکه کنن؟!گفتم آره ! با مادرمم همینکارو کردن! تروخد مواظب خودتون باشین! گفت بشین ببینم! پدرشونو می سوزونم ! بشین!<br />
گرفتم نشستم که گفت حالا گریه ت رو تموم کن و بگو ببینم تو کی هستی!؟ از هیچی م نترس! من اینجام! گفتم شما که نباشین بیچاره م می کنن! گفت سگ کی باشن ؟! نترس! بگو! گفتم من روس م! مسلمونم نیستم! اما تروخدا به اینا نگین که من مسلمون نیستم ! مادرمو سر همین کشتن! گفتن مادرتو اینا کشتن!؟ گفتم آره! همینجا! تو همین اتاق! همین گوشه! همین عمه! همین خانم بزرگ! ریختن سرش و انقدر زدنش که تا صبح نکشید ! گفت چرا؟! گفتم چون داشت با خدا حرف می زد! چون داشت به زبون خودش خدا رو صدا می کرد!<br />
یه مرتبه برگشتم و گوشه اتاق رو نیگا کردم! همونجایی که مادرم تا صبح زانوش رو گرفته بود تو بغلش و جون داد! اونم برگشت همونجا رو نیگا کرد! نمی دونم بهتون چی بگم! می دونم باور نمی کنین اما من مادرم رو دیدم! خب می گیم من چون اون شب یادم بود برام تداعی شد اما توران خانم چی!؟ اون که از چیزی خبر نداشت ! اما به همون خدا قسم که اونم مادرمو دید! تو همون وضع دید! می دونین از کجا اینو می گم؟! چون یه لحظه که تو چشمای مادرم نیگا کردم دیدم داره توران خانم رو نیگا می کنه! برگشتم طرف توران خانم که دیدم اونم داره مادرمو نیگا می کنه! یه مرتبه توران خانم زد زیر گریه و منو گرفت تو بغلش! همینجوری گریه می کرد و منو تو بغلش فشار می داد! شاید ده دقیقه همینطور دو تایی تو بغل همدیگه بودیم! تنِ توران خانم شده بود عین یخ! رنگش سفید عین دوغ آب دیوار! همچین ترسیده بود که منو ول نمی کد! مثل بید می لرزید! ده دقیقه ای که گریه کردم خودم دیدم که برگشت طرف اون گوشه ی اتاق رو نیگا کرد! اما این دفعه یه نفس بلند کشید و گفت &#8221; لااله الا الله &#8221; و همونجور موند! شاید پنج شیش دقیقه تکون نخورد! بعدش گفت جریان رو برام تعریف کن! منم همه رو براش گفتم! خوب که به حرفام گوش کرد، تکیه ش رو داد به دیوار گفت پس تو دختر شوهرمی؟! گفتم کلفت شونم ! دختر چیه؟! والّا با کلفت یان کاری رو که با من می کنن نمی کنن! با اسیر این کارو نمی کنن! گفت پس این ثروتی که اینا دارن مال مادر توئه؟! گفتم آره! گفت از کجا بدونم؟ گفتم سند دارم! گفت چیه؟! گفتم بعدا بهتون نشون می دم! گفت یه کاری برام می کنی؟ گفتم با دل و جونم! گفت اون اتاق پنج دری رو یه دست بکش من برم توش. اینجا کوچیکه! گفتم رو چشمم اما خودتون به اینا بگین! گفت می گم. پاشو بریم بیرون. گفتم فقط ترو خدا نگین که من بهتون حرفی زدم! گفت خیالت راحت باشه!<br />
دوتایی بلند شدیم و اومدیم بیرون. عمه هام و مادرشون یه گوشه حیاط واستاده بودن و با همدیگه پچ پچ می کردن که ما رفتیم تو ایوون و توران خانم داد زد و گفت خانم بزرگ! با اجازه تون این بچه می ره پنجدری رو نظافت کنه برای من! خانم بزرگ اومد جلو و یه خنده ای کرد و آروم گفت مگه تو این اتاق ناراحتی توران خانم؟ توران خانمم گفت ناراحت نه اما راحتم نیستم! بعدش برگشت طرف من و گفت: عذرا خانم یه زحمت بکش و اون اتاق رو تر و تمیز کن تا یه ساعت دیگه که دده خانم اومد ، با همدیگه اسباب اثاثیه رو بکشیم اونجا. بعدشم بدون اینکه به اوتا محلّ سگ م بذاره رفت طرف اتاقش که خانم بزرگ گفت &#8220;ببخشین توران خانم جون! اگه ناراحت نمی شی می خوام بگم یه چارقد بنداز سرت!&#8221; توران خانم برگشت طرفش و گفت &#8220;برای چی&#8221; خانم بزرگم همونجور آرام و با ملاحظه گفت &#8221; بالاخره زن باید رو بپوشونه دیگه!&#8221; توران خانمم همونجور که بر می گشت طرف اتاقش گفت &#8221; از کی ؟ از در و دیوار؟!&#8221;<br />
بعدشم رفت تو اتاق و دَرَم پشتش بست!خانم بزرگ حسابی سنگِ رو یخ شد و زیر لبی یه چیزی گفت و برگشت پیش عمه هام که که داشتن چپ چپ به پنجره ی اتاق توران خانم نیگا می کردن! منم معطل نکردم و رفتم طرف پنجدری و رفتم توش و شروع کردم به نظافت ! از جون و دل براش کار می کردم! یه ساعتم بیشتر نکشید که اتاق شد مثل یه گل. یه خرده بعدشم یه خانمهکه دایه ی توران خانم بود اومد و یه سلام علیک با اونا کرد و رفت تو اتاق توران خانم و نیم ساعت بعد اومد بیرون و رفت و شاید دو ساعت بعد برگشت و با توران خانم و من رفتیم تو پنجدری و توران خانم گفت هر چی اثاث اونجاس بذاریم تو ایوون! خودشم رفت تو ایوون واستاد و دستاشو زد به کمرش و تا ما چند تیکه اثاث رو اوردیم بیرون، بلند به خانم بزرگ اینا گفت &#8221; خانم بزرگ قربون دستتون، این آت و آشغالا رو یه جا جابدینو الان آقاجونم اینا جاهازمو می آرن! اینا رو نبینن بهتره! آقاجونم بداخلاقه! یه دفعه یه چیزی از دهن ش در می ره باعث کدورت می شه!<br />
خانم بزرگ اینا رو شنید، کجا گذاشتش و کجا ورداشتنش! لب ش همچین کلفت شد که اصلا نمی تونست یه کلام حرف بزنه ! فقط به عمه هام اشاره کرد که برن اثاث رو بیارن پائین! خودشم رفت تو اتاقش و در رو بست! منم زود رفتم تو اتاق و بقیه اسباب اثاثیه رو اوردم بیرون که نیم ساعت بعد درِ اندرونی وا شد و یه عده یالله یالله کردم و با چند تا طبق کش و مطرب و چی و چی و چی اومدم تو! خونواده ی توران خانمم باهاشون بودن! دیگه چه خبر شد اونجا! عمه هام و مادرشون جلو اینا موش بودن! پدر، مادر، خواهر ، برادر، عمو، خاله، عمه ف فک و فامیل! یه ایل بودن! همه م وضع شون خوب! مادرش طلا ریخته بود تو دستش از اینجا تا اینجا! جواهر از گردن خواهرش بالا می رفت! برادرش انقدر قد بلند بود که از در تو نمی اومد! باباش که یه ابروش رو انداخته بود بالا و جواب سلام هیچکدوم رو نمی داد! فقط وقتی توران خانم یه چیزی در گوشش گفت، آروم اومد طرف من و یه دستی رو سرم کشید و از جیب ش یه قرونی که اون موقع خیلی پول بود درآورد و داد به من!<br />
خلاصه جاهاز توران خانم رو با چه مراسمی آوردن و همه ور چیندن تو حیاط و یه ساعتم اونجا موندن و همه شون رفتن جز مادرش و خواهرش و خاله هاش و همین دده خانم! عمه م یه سینی چایی آورد و خانم بزرگ میوه و شیرینی و تعارف و این حرفا شروع شد و زود اون عمه م یه فرش انداخت یه گوشه ایوون و خونواده ی توران خانم رفتن بنشینن که توران خانم یه اشاره به مادرش کرد و دوتایی رفتن تو اتاق توران خانم و یه یه ربعی اونجا بودم و بعدش برگشتن بیرون و اونام نشستن که مادر توران خانم رو کرد به خانم بزرگ و گفت والا یه صحبتایی از در و همسایه به گوش ما خورده! خانم بزرگ هول شد و گفت: چه صحبتی خانم؟<br />
مادر توران خانمم گفت خانم بزرگ این دختر کیه؟ نوه ی شماس؟! چرا قبلا نگفتین؟! خانم بزرگ به تته پته افتاده بود گفت این اصلا به شما کاری نداره که! فکر کنین بچه ی خودمه! اینو که گفت اخمای همه رفت توهم و ساکت شدن و یه خرده بعدمادر توران خانم بلند شد و از اندرونی رفت بیرون. یه ساعت یه ساعت و نیمی نگذشته بود که تو بیرونی سر و صدا شد و مادر توران خانم اومد تو اندرونی و تا رسید بلند گفت &#8221; فعلا دست به جاهاز نزنین تا باباش تکلیف رو معلوم کنه&#8221; بعدشم خودش اومد و نشست پیش توران خانم و یه اشاره به دده خانم کرد که اونم رفت تو بیرونی. اینام همینجوری نشستن و یه کلمه با کسی حرف نمی زدن ! تو بیورنی، محشر کبری بود! بعدش در اندرونی واشد و چندتا یاالله گفتن و بابای توران خانم و برادرش و عمو و دایی ش با پدربزرگ تون اومدن تو اندرونی و یه اشاره کردن به مادر و خواهر و خاله های توران خانم و اونام رفتن تو پنجدری و پشت سرشون باباش اینام رفتن. بیرون پدر بزرگ تون مونده بود و هی تو حیاط راه می رفت! معلوم بود که حسابی حالش رو جا آورده بودن! از گوشه لب ش خون می اومد! دلم خنک شده بود! توران خانم دیگه مثل مادر من بی کس نبود ! عمه اینام جیک شون در نمی اومد! یه خرده که گذشت توران خانم اومد بیرون و منو صدا کرد و با خودش برد تو اتاق. تا رفتم تو، ترس ورم داشت که توران خانم یه دستی کشید به سرم و گفت &#8220;نترس عذرا خانم! چیزی نیس!&#8221;<br />
رفتم یه گوشه و سرمو انداختم پایین که بابای توران خانم گفت &#8220;دخترجون ما تازه فهمیدیم که تو کی هستی! الان م دیگه کار از کار گذشته! اگر چه من اون مرتیکه رو ول نمی کنم! پدر همه شونو درمی آرم&#8221; بعد شروع کرد به داد زدن و فحش دادن! طوری که همه ی بیرونی آ بشنون!<br />
خوب که فحش هاشو داد برگشت طرف من و گفت &#8221; توام حواست باشه! دور و ورِ دختر من نمی پلکی! فهمیدی؟!&#8221; سرمو بلند کردم و گفتم یعنی نرم پیش توران خانم؟ داد زد و گفت نه! گفتم چشم. فقط اگه کاری داشتن یه صدا منو بزنن! گفت کاری با تو ندارن که! گفتم چشم، اگه خودشون خواستن می رم!یه قدم اومد جلو من و گفت خودشون نمی خوان ! گفتم چشم! گفت پا تو بذاری تو اتاق ش قلم پاتو میشکونم! فهمیدی!اگه بفهمم اذیتش کردی&#8230;<br />
یه مرتبه دستش رو آورد بالا دستامو گرفتم رو سرم و گفتم نزنین آقا! من اصلا دیگه طرف توران خانم نمی رم!امروزم خودشون صدام کردم! گفت الان نمی زنم ت اما اگه کاری بکنی می زنمت! گفتم به خدا من تو این خونه هیچکس رو اذیت نمی کنم! اصلا با کسی حرف نمی زنم! کسیم با من حرف نمی زنه! من فقط کاراشونو می کنم! کارای توران خانمم می کنم! اگه دل شون بخواد! گفت تو الصا یه مرتبه از کجا پیدا شدی؟! سرمو بلند کردم و گفتم نمی دونم آقا! ببخشین تروخدا! اگه من دیگه به توران خانم نیگا کردم هر کاری خواستین باهام بکنین! به خدا من خیلی دوست شون دارم! اصلا نمی خوام اذیت شون کنم! مگه نه توران خانم؟! تروخدا بهشون بگین شما خودتون امروز صدام زدین! بیاین! این پول تونم پس بگیرین! من اصلا پول نمی خوام!<br />
دست کردم جیب م و یه قرونی نقره رو درآوردم و گرفتم جلو بابای توران خانم که یه مرتبه صدای لااله الا الله و اعوذ بالله و استغفرالله بلند شد و یه دفعه مادر توران خانم گفت آقا!آقا!آقا! بچه یتیم جلوته ها! بترس!<br />
اینو که گفت بابای توران خانم که خیلی عصبانی بود یه مرتبه رفت یه گوشه ی اتاق و پشتش رو کرد به ما و از جیب ش یه دستمال درآورد و برد طرف صورتش !<br />
توران خانمم اومد طرف من که زود خودمو کشیدم عقب و گفتم تروخدا نه تورا خانم! بعد برگشتم و با ترس به باباش نیگا کردم! چاهام می لرزید! همچین دوره ام کرده بودم که از ترس داشت نفس م بند می اومد! دندونام داشت می خورد بهم! چیزی نمونده بود که خودمو خراب کنم! مادر توران خانم که وضع منو دید یه مرتبه حالش بد شد و رفت طرف شوهرش و با یه حالت بد گفت &#8221; آقا! از دلش زود دربیار تا آتیش نیفتاده تو زندگی مون!&#8221;<br />
اینو که گفت بابای توران خانم برگشت طرف من و اومد جلو که منم از ترس م یه قدم رفتم عقب و خوردم به توران خانم! باباش اومد جلوتر و گفت &#8221; نترس باباجون! کسی با تو کاری نداره که!&#8221; بعد دست کرد تو جیب ش و یه پنجزاری درآورد و گرفت جلو من که دستامو بردم پشتم و گفتم &#8221; نه آقا ! نمی خوام ! تازه این چول تونم هس!&#8221; یه کم سبیلاشو گرفت لای دندون ش و گفت اسمت چیه دختر جون؟ گفتم لیا گفت چی؟! گفتم لیا گفتن مگه اسمت عذرا نیست؟! گفتم اینا بهم عذرا می گن! مادرم اسممو لیا گذاشته! گفت مادرت رو اینا کشتن؟! گفتم نه آقا! مادرم مریض شد خودش مرد! گفت راست بگو! گفتم راست می گم آقا! گوشه اتاق مرد! گفت چرا؟! هیچی بهش نگفتم و فقط نیگاش کردم که نشست جلوم و گفت اینا اذیتت می کنن؟! گفتم نه آقا! باهام خیلی خوبن! خیلی بهم مهربونی می کنن!<br />
یه نیگایی به من کرد و یه دستی به ریش و سبیلش کشید و بلند شد و گفت خیلی خب! حالا برو! گفتم کجا برم آقا؟! گفت هرجا که هر روز می ری! برو بازی کن! گفتم آقا من هیچوقت بازی نمی کنم! گفت پس چیکار می کنی؟ گفتم کار می کنم! گفت خب برو به کارت برس! گفتم امروز باید حیاط رو جارو می زدم که جاهاز توران خانم رو الان چیندن توش! برم مستراح رو بشورم؟<br />
اینو که گفتم یه مرتبه دیدم گلوش اندازه یه سیب باد کرد! اومد حرف بزنه نتونست که برادر توران خانم اومد جلو من و گفت مستراح شستن کارِ تو نیس که! گفتم چرا آقا! برین مستراح رو ببینین! مثل گُله! هر روز خودم می شورمش! توران خانم حتما دیدن!<br />
هنوز جمله ی آخری رو نگفته بودم که مادر توران خانم چادرش رو کشید تو صورتش و شروع کرد گریه کردن! بابای توران خانمم تند رفت طرف درِ اتاق و وازش کرد و رفت بیرون! برادرشم پشت سر باباش رفت و تا رسید تو حیاط بلند گفت &#8221; عجب آدمای بی غیرتی پیدا می شن!&#8221;<br />
منم که دیدم اینا رفتن، زود از اتاق اومدم بیرون و دوییدم تو حیاط و رفتم دمِ مطبخ و رو پله هاش نشستم! یه خرده بعدشم توران خانم اینا شروع کردن به چیندن جاهازش و یه ساعت از ظهر رفته، کارشون تموم شد و هر چی خانم بزرگ اصرار کرد که برای ناهار بمونن ، نموندن و رفتن خونه شون.<br />
اون روز گذشت و شبش رسید و وقت خواب. طبق معمول رختخوابا رو تو اتاق خانم بزرگ انداختم و خودم رفتم تو جام اما تازه خوابم برده بود که یه مرتبه دیدم نفس م بالا نمی آد ! چشمامو که وا کردم دیدم عمه کوچیکم دهن م رو گرفته و اون یکی عمه م دستامو و خانم بزرگم پاهامو! تکون نمی تونستم بخورم! اصلا نمی دونستم چرا دارن اینکارو می کنن! فقط با چشمام بهشون التماس می کردم و از تو گلوم یه صدایی مثل ناله درمی آوردم که یعنی تروخدا اذیتم نکنین! تروخدا ببخشین! هر چند که نمی دونستم چی رو باید ببخشن اما با همون صدا، عین یه بچه گربه ناله می کردم که منو ببخشن اما کی به ناله ی من گوش می کرد! همه شون با همدیگه حرف می زدن! آروم آروم که نکنه صدا بره تو اتاق توران خانم! هر کدومم یه چیزی می گفتن!<br />
&#8220;پتیاره خانم حالا واسه ما سوسه می آی؟! میتِ سگ کافر حالا چغولیِ ما رو می کنی؟! حالا واسه ما پشت و پناه پیدا کردی؟! الان که فرستادیمت لا دسِّ ننه&#8230;می فهمی دیگه کجا زبونت رو نیگه داری!..خان هار شدی!؟ شیکمت گوشت نو بالا آورده؟! حالا می بینی!&#8221; هر چی ناله کردم فایده نداشت! یه تیکه کهنه تپوندن تو دهن م و دست و پامو گرفتن و بردنم طرف زیرزمین و در رو واکردن و بردنم تو و با طناب از پشت دست و پامو بستن و ولم کردم اون وسط و در رو روم قفل کردن و رفتن!<br />
راست می گفتن! شیکمم گوشت نو بالا آورده بود! شیکم من که از لاغری داشت می چسبید به پشتم! شیکم دختربچه ای که تا سرِ غذا می خواست دو تا لقمه اضافه تر بخوره سیر بشه، هر کدوم یه متلک بهش می گفتن!&#8221; کاه از خودت نیس! کاهدون که از خودته! مگه داری تو &#8230; دشمن ت می کنی؟! داری میترکی گامبو!&#8221;<br />
خلاصه منو تو تاریکی و سرما ول کردن و رفتن! چشمامو بسته بودم و وا نمی کردم! می دونستم وقتی چشمام به تاریکی عادت کنه چی می بینم! برای همین وازشون نمی کردم! زیرزمین پرِ موش بود! اونم چه موشایی! هر کدوم اندازه یه بچه گربه! عقرب داشت هر دوم انقدر! نفس م از ترس بند اومده بود!<br />
با زور کهنه ای رو که تو دهنم تپونده بودن، تف کردم بیرون که بغل گوشم صدای خش خش شنیدم! با اینکه می ترسیدم اما یواش لای چشمامو وا کردم! چی دیدم خدا!!<br />
درست یه وجبی صورتم یه موش سیاه واستاده وبد و زل زده بود به من! دیگه دست خودم نبود! خلاف ادب همونجا خودمو خیس کردم! شماها نمی فهمین من چی می گم! یعنی خب مرد جماعت از موش و سوسک و مارمولک و این چیزا نمی ترسه اما زن چرا! اونم چقدر!! هر چند اگه شماهام تو اون سن و سال ، اون وقت شب با اون وضع تو یه زیرزمین که اونوقتا بهش انبار می گفتن زندانی می شدین، شایدم از من بیشتر می ترسیدین! باید حتما براتون پیش بیاد تا بفهمین! من دست و پا بسته افتاده بودم رو زمین و جلو صورتم یه موش بزرگ و سیاه که چشماش تو تاریکی برق می زد، واستاده بود و منو نیگا می کرد! سیبیلاش همچین می لرزید که رعشه انداخته بود تو تنم! هیچ کاری م نمی تونستم بکنم! فقط یه چیزی یادم افتاد! یه دعایی که خانم بزرگ هر شب قبل خوابش می خوند و می خوابید! منم اون شب فقط تونستم همین کارو بکنم! عجیب اینکه جونورا از آدما انسان تر و با رحم تر و مروت تر وبدن و وقتی دیدن یه دختربچه یه گوشه افتاده و ازشونم می ترسه و از ترس خودشو خراب کرده، از خورد و خوراک اون شب شون گذشتن و خزیدن تو سوراخ شون! بازم به معرفت شما حیوونا! بازم به رحم شما حیوونا!<br />
به جون هر سه تامون قسم که وقتی لای چشمم رو وا کردم و چشمای موشه رو دیدم دیگه مات شد بهش ! حس از تنم رفت! دلم می خواست داد بزنم اما نه جون تو تن م بود و نه جراتش رو داشتم! می دونستم تا صدا ازم بلند بشه و عمه هام می آن تو زیرزمین و حسابی حالم رو جا می آرن!<br />
یه مرتبه زدم زیر گریه! آروم آروم و بی صدا گریه کردم و یواش اینو خوندم!<br />
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!<br />
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!<br />
&#8220;بعد یه سیگار روشن کرد و یه پک بهش زد و گفت&#8221;<br />
- نمی دونم از من ترسیدن ؟! فهمیدن! رحم کردن! نمی دونم! فقط همینو می دونم که همون موش سیاهه که جلو صورتم بود، آروم برگشت و رفت! پشت سرش رو هم نیگا کردم دیدم رو در و دیوار و رو اسباب اثاثیه ها و گوشه دیوار خلاصه همه جا موش لول می زنه! اما همه شون پشت سرِ موش سیاهه، یکی یکی آروم برگشتن و رفتن تو سوراخ شون! شاید خواستن بگم که ما مثل<br />
آدما بی صفت و طالم نیستیم!<br />
&#8220;یه پک دیگه کشید و چشماشو بست و زیر لب گفت&#8221;<br />
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!<br />
&#8220;بعدشم بلند شد و فنجونا رو جمع کرد و گذاشت تو سینی و رفت!<br />
یه چند دقیقه بعد با یه سینی چای برگشت و یکی یه دونه به ما داد و خودشم یکی ورداشت و نشست و گفت&#8221;<br />
- توران خانم یه سال بعد زایید و سال بعدشم همینطور. دو تا پسر شیره به شیره! باباهای شما! منم کمکش کردم. اون خدابیامرز سعی می کرد که هر روز دو. سه ساعت منو ببره پیش خودش که یه نفسی بکشم . اما خب بالاخره اونام خواهرشوهراش و مادرشوهراش بودن و نمی تونست زیاد باهاشون در بیفته! یه خرده ای کارم راحت تر شده بود اما هنوزم برنامه های سابق برام بود۱ اما حداقل یه امید داشتم!امیدم به توران خانم بود و باباهاش ما که منو با صدای بچه گونه آبجی صدا می کردن! همه ش به خودم دلداری می دادم که یه روز اونا بزرگ می شن و وقتی بفهمن من چه سختی هایی کشیدم و چه بلاهایی سرم اومده، یه جوری جبران می کنن اما افسوس و صد افسوس!<br />
بگذریم!خلاصه چندسالی این وصع بود تا اینکه توران خانم دیگه نتونست با مادرشوهر و خواهرشوهراش زندگی کنه! پدربزرگ تونم یه خونه ی دیگه خرید و از مادرش اینا جدا شد! اونجا بود که دیگه امیدم ناامید شد!<br />
عمه هام و مادرشون نذاشتن توران خانم منو با خودش ببره! بیچاره سعی خودش رو کرد اما هم عمه هام و مادرشون نذاشتن و هم پدربزرگتون دلش نمی خواست صبح به صبح قیافه منو ببینه! این بود که من موندم تو اون خونه! واسه کلفتی شون می خواستنم دیگه!<br />
روزای اول رو یه جوری گذروندم اما بی انصافا داشتن جبران اون چند سال رو که توران خانم یه ذره ازم حمایت کرده بود درمی آوردن! راستش دیگه طاقت نداشتم! یه چند سالیم بزرگتر شده بودم و جواب شونو می دادم! اونام بدتر می کردن! کارم فقط شده بود کتک خوردن و زندانی شدن و گرسنگی کشیدن! برای همینم یه روز از اون خونه فرار کردم! پشت بوم به پشت بوم رفتم و از اون خونه فرار کردم! قبلشم هر چی طلا و جواهر از مادرم مونده بود ورداشتم و دِبرو که رفتی!<br />
&#8220;یه خرده ساکت شد و بعد گفت&#8221;<br />
- اما قبل از رفتنم یه کاری کردم! حالا خدا می بخشه یا نه، نمی دونم اما من دیگه عوض شده بودم! دیگه دلم برای کسی نمی خوسخت! دیگه نه شکر خدا رو می کردم و نه شبا دعا معا می خوندم! با همه کس و همه چی قهر کرده بودم!<br />
&#8221; دوباره یه خرده ساکت شد و بعدش انگار که یه تصمیمی گرفته باشه، یه مرتبه گفت&#8221;<br />
- می گم! هر چه باداباد!<br />
&#8220;بعد یه نگاهی به ماها کرد و گفت&#8221;<br />
- قبل از رفتنم یه آبگوشت خیلی خوشمزه دادم بهشون خوردن! یه آبگوشتی که هیچوقت هیچکس درست نکرده! یعنی به اون خوشمزگی نکرده! چند روز تو زیرزمین ،همون جایی که بارها و بارها شب و روز زندانی م کرده بودن، گشتن و چند تا عقرب و رطیل رو هر جوری بود گرفتم و هر کدوم رو انداختم تو یه شیشه خالیترشی! از این شیشه دهن گشادا! شاید سه چهار تا شدن! بعدش روزی که می خواستم فرار کنم براشون یه آبگوشت باز گذاشتم و این عقربا و رطیل آ رو اول یکی یکی کشتم و بعدش انداختم تو دیگ!<br />
چه آبگوشتی شد! گوشت شم خوب کوبیدم و بردم سرِ سفره! خودمم به هوای اینکه یه خرده کار دارم گفتم که بعدا غذا می خورم!<br />
نیم ساعت سه ربع بعد که برگشتم تو اتاق،همه شون کله پا شده بودن!<br />
&#8220;من و مانی فقط مات بهش نگاه کردیم که مانی گفت&#8221;<br />
- بچه هاشون چی؟!!<br />
عمه- فکر کردی انقدر ظالمم؟!<br />
مانی-خب بچه هام غذا می خورن دیگه!<br />
عمه-دوتا بچه عمه بزرگم داشت و یکی کوچیکه! صبحش تا ظهر انقد بهشون هله هوله دادم خوردن و نون و کره و مربا تو حلق شون کردم که اون روز اصلا سرِ سفره نرفتن! یکی شون که از بس خورده بود حالش بهم خورد و دل درد گرفت! خودمم از پشت حصیر پنجره مواظب شون بودم که یه مرتبه نرن سرِ سفره! یکی شون که یه گوشه خوابیده بود و بهش نبات آبداغ می دادن و اون دوتای دیگه م داشتن اون طرف اتاق با همدیگه بازی می کردن!<br />
مانی-خب بعدش چی شد؟!<br />
عمه-عمه کوچیکم مُرد! یعنی همیجور افتاده بود و تکون نمی خورد! آخه همیشه مثل گاو غذا می خورد! اون دوتای دیگه م نعره می زدن که نگو! دیگه منم معطل نکردم که ببینم چی می شه! پریدم تو اتاق و بشقابا و دیگ آبگوشت رو ورداشتم و ریختم تو چاه مستراح و بقچه م رو ورداشتم و از اون خونه ی کثافت فرار کردم!<br />
&#8220;یه سیگار دیگه روشن کرد و من و مانی م روشن کردیم و تا تموم نشد هیچکدوم حرفی نزدیم! یه خرده بعدش دوباره شروع کرد به گفتن!<br />
- شماها باید تا همینجارو می دونستین که بهتون گفتم! بعدش دیگه به دردتون نمی خوره!<br />
مانی-آخه بالاخره چی شد؟!<br />
عمه-هیچی ! بدبختی! بیچارگی! رفتم و شدم زن یه رَمّالِ فالگیر! زن یه آدم زرنگ! واسه مردم، یعنی برای زن آ دعا می نوشت و فال می گرفت و سرکتاب وا می کرد و این چیزا! کارایی می کرد که اگه بهتون بگم باور نمی کنین! ناخن خودش رو می گرفت و می ریخت تو یه قوطی و به مشتریاش به جای ناخن مرده می فروخت! آب از تو جوب ورمی داشت و جای آب مرده شور خونه بهشون می فروخت! کارایی می کرد که اگه بگم حالتون بهم می خوره! منم شدم دستیارش! یعنی از خریت و سادگی مردم سوء استفاده می کرد و نون می خورد! زن هایی م که شوهره یا سرشون هوو آورده بود یا بدخلاق بود یا کتک شون می زد یا هر مشکل دیگه داشتن می اومدن پیشش و این م بهشون از این کثافت آ و گند و گه ها می داد که یا خودشون بخوردن و یا بدن به شوهره بخوره!<br />
پولی م ازشون می گرفت آ زنه می اومد پیشش که مثلا ببینه شوهرش با کس دیگه سَر و سِری داره یا نه! اونم می گفت باید یه گوسفن بخرم و بکشمش دلش رو یا جیگرش رو تازه تازه دربیارم و از وسط نصفش کنم و توش زندگیت رو ببینم! اون وقت پول سه تا گوسفند رو ازش می گرفت که یعنی این گوسفند یه گوسفند مخصوصه! بعدش می رفت یه گوسفند معمولی می خرید و می اورد جلو زنه می کشتش و جیگرش رو درمی آورد و یه سری چرندیات تحویل زنه می داد و بعدش دوتایی دل و جیگر گوسفند رو کباب می کردیم و می خوردیم و به خریت یارو می خندیدیم!<br />
مثلا می اومدن پیشش که یکی رو قفل کنن! اونم پول ده تا قفل را می گرفت و یه قفل کهنه زنگ زده رو بهشون نشون می داد و می گفت این قفل قفله از ما بهترونه! به هر کی بزنی دیگه وا نمی شه!<br />
خلاصه یه کارایی می کرد که اگه بهتون بگم باور نمی کنین! یه گربه سیاه داشت که اندازه یه مغازه شیش دن ازش پول درمی آورد! به همه می گفت این گربه، جن و از مابهترونه! مردمم هی نذرش می کردن! منم همه فوت و فن ها رو ازش یاد گرفتم و وقتی م که اون مرد ، من نشستم سرِ جاش! فقط یه خرده مار رو مدرن تر کردم! فال قهوه و این چیزا! آخه دیگه یه خرده مردم روشن شده بودن و قوانین حمایت از خانواده اومده بو و مردا نمی تونستن دو تا زن بگیرن و این چیزا! اما این آخری آ دوباره همون کار و ماسبی رونق گرفته! هم فال قهوه، هم جادو جنبل!<br />
اون موقع ها خودمم تجربه ش رو داشتم! بلایی که سر مادربزرگم اورده بودن! منم یه چیزایی به شوهرم یاد داده بودم که کلی ازش پول درمی آورد! گنجیشک می گرفت و یه سوزن می کرد تو قلب زبون بسته و میفروختش به طرف و می گفت ببر بنداز تو خونه هووت!<br />
گربه مرده می فروخت! موش رنگ شده می فروخت! عقرب از تو خونه مون می گرفتیم و می کشتیم و می فروختیمش ! خلاصه تو خونه ِ ما هر جَک و جونوری پیدا می شد برامون پول درمی آورد۱ می گه تا ابله در جهونه مفلس در نمی مونه! یعنی تا آدم خر تو دنیا امثال شوهر من و خودم گرسنه نمی مونن!<br />
مانی-بعدش چی شد؟!<br />
عمه-بیچاره اجاقش کور بود، اما با من خیلی مهربون بود! منم دوستش داشتم! یعنی بعد از اون همه سختی ، هم راحت شده بودم و هم داشتم از مردم انتقام می گرفتن! کینه های شتری! عقده های وانشده! دیگه م خسته شدم و نمی تونم حرف بزنم!<br />
مانی-ترمه چی؟<br />
عمه-مادرش باهام دوست بود! یعنی مشتری م بود! انقدر با فال قهوه و جادو جنبل و این چیزا بیچاره رو خَر کردم که رفت و از شوهرش طلاق گرفت! شوهرم رفت و یه زنِ دیگه گرفت! زنم وقتی دید داره سرش کلاه می ره ، رفت و شوهر کرد! شوهرم ترمه رو قبول نکرد! چون وجدانم ناراخت بود، ترمه رو که می خواست بذاره پرورشگاه ، آوردم و خودم بزرگش کردم. همینا رو فهمید که گذاشت و رفت! امان از خرافات! امان از خریت! شماها خبر ندارین که الان م چقدر مردم رو آوردن به این چیزا! اینام انقدر حقه بازن که فقط کافیه سرِ تیشه شونو بند کنن! یه چیزی به طرف می گن و میندازنش تو شک! وقتی شک افتاد تو دلش دیگه تمومه! چقدر زنها رو بی شوهر کردن! چقدر دخترا رو بی سرپرست کردن! همه شونم حقه بازن!<br />
&#8220;یه خرده ساکت شد و بعد گفت&#8221;<br />
- چه کارا که نکردم! چه زندگی آ که با همین جادو و جنبل و خرافات از هم پاشیده نشد! خدا آخر و عاقبتم رو به خیر کنه! اَمان از نادونی! اَمان از جهالت! امان از خرافات! شماها نمی دونین این خرافات چه لطمه ای به ما مردم زده! خیلی سال هس که دیگه همه ی این کارا رو گذاشتم کنار! خدا از سر تقصیراتم بگذره!<br />
&#8220;دوباره بلند شد و فنجونا رو جمع کرد و گذاشت تو سینی و رفت.&#8221;<br />
من و مانی یه نگاهی به همدیگه کردیم و مانی دو تا سیگار درآورد و روشن شون کرد و یکی شو داد به من و گفت&#8221;<br />
- ای داد بیداد- تخمه بو داد- به من نمی داد- وقتی که می داد- پوسّ شو می داد- منم بو می دم- به اون نمیدم- اگرم بدم- پوسّ شو می دم!<br />
- چیز از این قشنگ تر پیدا نکردی بگی؟<br />
مانی-اگه پیدا کرده بودم که اونو می گفتم!<br />
- حالا چیکار کنیم؟<br />
مانی-چی رو ؟<br />
- همین برنامه ی قهر و این چیزا رو دیگه!<br />
مانی-میخوای تو یه تلفن به بابات زنگ بزن و منم به بابام! یه کلمه بگیم که چیز خوردیم و غلط کردیم و برگردیم خونه!<br />
- گم شو! تو که گفتی ما یکی یه دونه ایم و تا قهر کنیم ده نفر رو میفرستن دنبال مون! پس چی شد؟!<br />
مانی-والا قاعدتا بچه یکی یه دونه قهراش به این صورت می شه! مگه اینکه ما اشتباه کرده باشیم و باباهامون یه جا دیگه هفت هشت تا تخم و ترکه مثل ما داشته باشن! منو باش که همیشه فکر می کردم بابام نجیبه و پای بند به خانواده!<br />
- اگه نیان دنبال مون چی؟<br />
مانی-معلوم میشه که من و تو هر دو خریم! یعنی تو خری و من از تو خرتر دنبالت اومدم!<br />
- حالا وقت شوخیه؟!<br />
مانی-ببین ! من اگه جای بابای خودم و خودت بودم آ ،دنبال این پسرای گُه و ناخلف که نمی رفتم هیچ، از ارث م محرومشون می کردم!<br />
- برای چی؟!<br />
مانی-بدبختا این همه برای ماها زحمت کشیدن آخرش که یه جفت زن برامون پیدا کردن اینطوری دستمزدشونو دادیم!<br />
- عشق یعنی همین دیگه!<br />
مانی-خریت یعنی همین!بدبخت اگه حساب بانکی مونم خالی کنن، جای عشق و عاشقی باید مثل بقیه جوونای آس و پاس بریم سراغ هروئین و گرد و دوا! حالا هی عشق عشق بکن!<br />
- خب پاشو جای این چرت و پرتا یه فکری بکن!<br />
مانی-پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت<br />
ناخلف باشم اگر من به جُوی نفروشم<br />
حالا خوبه یه عمه تو بخت آزمایی بردیم وگرنه امشب باشد چه خاکی تو سرمون می کردیم!<br />
- یعنی چی؟!<br />
مانی-گوش بده تا برات بگم! یه روز انجمن لاک پشتا سه تا لاک پشت رو انتخاب می کنن که برن قله اورست رو فتح کنن و پرچم لاک پشتا رو بزنن اون بالا! خلاصه حرکت می کنن و پنجاه سال طول می کشه تا می رسن نزدیک قله که یه مرتبه یکی زا لاک پشتا می زنه زیر گریه! اون دو تای دیگه ازش می پرسن رفیق از خوشحالی داری گریه می کنی؟! این یکی جواب می ده نه رفقا! گریه م از اینه که یادم رفته پرچم رو با خودم بیارم!<br />
- باز لوس شدی!؟<br />
مانی-نه به جون تو! من دیشب بهت نگفتم که ناراحت نشی!<br />
- چی رو؟!<br />
مانی-من یادم رفته پرچم قبل از قهرو وردارم! یعنی عابر بانکم و دفترچه ی حسابم رو! دیشبم پول هتل رو که دادم، موند برام همین چک پول آ که حاتم بخشی کردم دادمشون به کار خیر!<br />
- عجب دیوونه ای هستی توآ! حالا چه غلطی بکنیم؟!<br />
مانی-خُبه خبه! مگه تو نگفتی می ریم سرِ کار و از دسترنج خودمون پول حلال به دست می آریم و از این مزخرفا!؟<br />
- حالا تا بریم سرِ کار چیکار کنیم؟<br />
مانی-هول نشو! من گدایی بلدم! تو دزدی بلدی؟!<br />
- واقعا که مانی!<br />
مانی-باز کاسه کوزه ها سر من شیکست؟! بابا تو مگه به هوای دفترچه ی حساب بانکی من قهر کردی؟!<br />
- وقتی خودمون نداشتیم چرا بذل و بخشش کردی؟!<br />
مانی-خودت یادت رفته چه شعارایی می دادی؟ چقدر این کاغذا الان قشنگ شدن و این حرفا! می گم چطوره از لاش یکی شو یواشکی وردارین؟! عمه که حساب اینا رو نداره!<br />
- الان دیگه زشته!<br />
مانی-زشته چیه؟! پول بنزینم نداریم! آن آن! من اگه تو جیب م پول باشه سیصد چهارصد تومنه! تو چی؟<br />
- من اصلا کیف نیاوردم!<br />
مانی-حالا وقت شه که هر دومون به خاطر این مصیبت وارده زارزار گریه کنیم! لعنت به پدر و مادرش که دیگه گول تو رو بخوره! داشتیم واسه خودمون راحت زندگی مونو می کردیم آ! حالا نمی شد تو عاشق نشی!؟<br />
- تو خودت چی؟!<br />
مانی-من حداقل عشق م هنرپیشه س و یه فیلم بازی کنه، پول رهن یه آپارتمان رو درمی آره! تو که عشق ت هنوز دانشجوئه چه خاکی می خوای تو سرت کنی؟! خیلی خیلی زود بزنه بتونه چهار تا شاگرد خصوصی بگیره که از گشنگی نمیرن!<br />
&#8221; تو همین موقع رکسانا اومد تو اتاق و سلام کرد و گفت&#8221;<br />
- ناهار حاضره!<br />
- رفتی ناهار درست کردی؟!<br />
رکسانا-خب آره!<br />
- پس درست چی؟!<br />
رکسانا – هم درس می خونم و هم ناهار درست می کردم!<br />
- ما خودمون از بیرون یه چیزی می گرفتیم!<br />
مانی-راست می گه رکسانا خانم! پول که بود! ما می رفتیم از بیرون گشنه پلو و خورشت دل ضعفه می گرفتیم می آوردیم و همه دور هم می خوردیم! آخه چرا زحمت کشیدین!<br />
&#8220;برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت&#8221;<br />
- هامون جون ، حالا که زحمت کشیدن پاشو برین ناهاره رو بخوریم و ماها شب شام از بیرون بگیریم!<br />
&#8220;دوتایی بلند شدیم و رفتیم تو آشپزخونه، سر میز نشستیم . سارا و مریم داشتن تند تند کار می کردن. یه خرده بعد عمه م اومد و ماها جلوش بلند شدیم که اونم اومد و نشست بغل ما و گفت&#8221;<br />
- امروز رو فقرانه بگذرونین! غذای ما هر چقدرم خوب باشه در مقابل شماها نون و پنیره و به حساب نمی آد!<br />
- اتفاقا برعکس! در شرایط فعلی ما این خوان هفت رنگه! ما الان انقدر نیازمندیم که به نونِ شب محتاجیم!<br />
&#8220;محکم به پام زدم به پاش که گفت&#8221;<br />
- یعنی از نظر محبت آ! یه قرون محبتهای شما رو رو چشممون میذاریم که شیکم مون سیر بشه ! ببخشین عمه جون ! نون سنگک الان دونه ای چنده؟ خشخاش نه آ! همین ساده ش!<br />
عمه-میخوای چیکار؟<br />
مانی-میخوام بدونم تا چند روز می تونیم زنده بمونیم!<br />
عمه-با نون سنگک؟!<br />
مانی-نه با بربری م باشه مسئله ای نیس.<br />
&#8220;اون داشت چرت و پرت می گفت و من داشتم رکسانا رو که تند تند کار می کرد و به مریم اینا می گفت که چیکار کنن نگاه می کردم. موهای طلایی قشنگش موقع کار کردن این ور و اون ور می ریخت! مثل یه مزرعه ی گندم که باد خوشه های طلایی شونو این ور و اون ور خم می کنه و موج توشن میندازه!<br />
تند و تند کار می کرد و هر چیزی که حاضر می شد می آورد و جلو من رو میز ، قشنگ و مرتب می چیند. ظرف ماست، سالاد، سبزی خوردن، نون بریده، ترشی. هز کدومم که میذاشت جلو من،تا روش رو بر می گردوند ، مانی می کشید و میذاشت جلو خورش!<br />
ناهار خورشت قیمه درست کرده بودن . وقتی آماده شد و دیس برنج و ظرف خورشت رو آوردن و گذاشتن رو میز یه مرتبه رکسانا گفت&#8221;<br />
- ای وای یادمون رفت نوشابه بخریم!<br />
- عیبی نداره! الان مانی می ره می خره! مانی بپّر از همینجاها یه نوشابه بگیر بیار!<br />
&#8220;مانی یه نگاه به من کرد و بعدش یه نگاه به همه و گفت&#8221;<br />
- ببخشین عمه جون نوشابه خانواده الان چنده؟<br />
عمه-الان که دیگه غذا رو کشیدیم که نمی شه بری نوشابه بخری! از دهن می افته غذا!<br />
- هر جور صلاح می دونن. اصلا شب نوشابه می خریم!<br />
عمه-حالا قیمتش رو برای چی می پرسی؟<br />
مانی-نه اینکه از این به بعد می خوایم خانواده تشکیل بدیم ، لازمه که قیمت مایحتاج زندگی رو دونه به دونه بدونم که وقتی این پدر سگ یه چیزه اُرد میده بدونم چه قیمته!<br />
&#8220;یه مرتبه همه زدن زیر خنده و رکسانا اینام نشستن سرِ میز که رکسانا گفت&#8221;<br />
- ببخشین. ماها همیشه قبل از غذاخوردن دعا می کنیم! عیبی که نداره؟!<br />
مانی-ببخشین ! دعای شما چند صفحه س ؟ یعنی می گم غذا از دهن نیفته!<br />
- خجالت بکش مانی!<br />
مانی-خب اگه بخواد نصف انجیل رو برامون بخونه که می شه ساعت سه بعدازظهر!<br />
&#8220;دوباره همه زدن زیر خنده و بعدش همه چشماشونو بستن و دستاشونو به حالت احترام چسبوندن به هم و گرفتن جلو سینه شون و رکسانا گفت&#8221;<br />
- پروردگارا ترا بخاطر نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی شکر می گوئیم.<br />
مانی-الهی آمین!بسم الله!<br />
&#8220;دوباره همه زدن زیر خنده و رکسانا گفت&#8221;<br />
- تموم نشده بود مانی خان!<br />
مانی-ببخشین! من فکر کردم تموم شد! یعنی برای یه خورشت همین قدر کافیه!<br />
&#8220;با پام محکم زدم به همون پاش که درد می کرد که گفت&#8221;<br />
- آخ! یعنی الحمدالله رب العالمین!<br />
رکسانا-اجازه می دین دعا رو بخونم؟<br />
مانیح بدیم ندیم از ناهار خبری نیس! پس زودتر بخونین که غذا یخ نکنه و کفران نعمت بشه!<br />
&#8220;دوباره همه خندیدن و بازم چشماشونو بستن و دستاشونو گرفت چلوشونو رکسانا گفت&#8221;</p>
<p>- پروردگارا ترا به خاطر نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی شکر می گوئیم و از تو می خواهیم که دیگران را نیز از آنها محروم ننمایی. آمین!<br />
&#8220;همه گفتن آمین امّا عمه هم گفت آمین و هم گفت الحمدلله! بعد چشماشونو وا کردن که مانی گفت&#8221;<br />
- تموم شد؟!<br />
رکسانا – بعله اما شما آمین نمی گین؟<br />
مانی – منکه همون اوّل گفتم الحمدلله! بعدشم خداوند خودش هر جور صلاح بدونه کار می کنه و به هر کی م نخواد نمی ده! به حرف من و شمام نیس!<br />
رکسانا – چرا! وقتی ما برای همنوع مون دعا می کنیم خیلی اثر داره! شمام باید دعا کنین!<br />
مانی – حالا یه روز خداوند روزی ما رو حواله کرده به شماها! یه عمر خوردیم و شکر نکردیم و بازم روزی مونو داده! امروز کارمون افتاده دست شما!<br />
عمه – بخور همه جون! خدا احتیاجی به این چیزا نداره!<br />
مانی – اصلاً من غذا نمی خورم! سالاد خالی می خورم که دعامُعا نداره! نکنه برای سالادم دعای مخصوص دارین شما؟!<br />
&#8220;رکسانا اینا خندیدن و مریم گفت&#8221;<br />
- نه! شما بفرمائین! ماها جای شمام آمین گفتیم.<br />
مانی – بیخود گفتین! مگه من خودم لال م؟! اوّلش می گی بسم الله، آخرش می گی الحمدالله. دیگه دو ساعت دِکلمه کردن نداره که! از تو می خواهیم که دیگران را نیز از آنها محروم ننمایی! دعا می کنین یا نمایشنامه شکسپیر رو می خونین؟!<br />
- ببین! یه دقیقه نمی تونی خودتو نیگه داری!<br />
مانی – دِ صبحی م منو فرستادین تو حموم و نذاشتین یه لقمه کوفتم کنم! الآنم که می خوام دو تا قاشق بذارم دهن م نمیذارین!<br />
&#8220;زود عمه براش یه بشقاب برنج و خورشت کشید و همونجور که می خندید گذاشت جلوش و اونم شروع کرد به خوردن. رکسانام یه بشقاب ورداشت و برای من غذا کشید و گذاشت جلوم و گفت&#8221;<br />
- بخور ببین دست پخت م خوبه یا نه!<br />
&#8220;بهش خندیدم و یه قاشق خوردم. خیلی خوشمزه بود!&#8221;<br />
- عالیه!<br />
رکسانا – راست می گی؟!<br />
مانی – مجبوره بیچاره! اگه اینو نگه چی بگه؟!<br />
- تو حرف نزن! کی از تو پرسید؟!<br />
رکسانا – جدّی بد شده مانی خان؟!<br />
مانی – نه بابا شوخی می کنم! اتفاقاً خیلی خوشمزه شده! فقط نمی دونم چرا تو خورشت قورمه سبزی تون سبزی نمی ریزین؟!<br />
مریم – قورمه سبزی چیه؟! این قیمه س!<br />
مانی – ای وای! پس چرا زودتر نگفتین! اتفاقاً خیلی م شبیه خورشت قیمه شده!<br />
- به حرفای این گوش ندین! این عادت شه از این حرفا بزنه!<br />
سارا – اتفاقاً تو ماها دست پخت رکسانا از همه بهتره!<br />
مانی – البته! برای رژیم های طولانی مدت عالیه!<br />
&#8220;همه زدن زیر خنده!&#8221;<br />
- غلط کردی! خیلی م خوشمزه س!<br />
مانی – مگه من غیر از این گفتم؟! اصلاً این قیمه، یه قیمه ی خاطره انگیزه! آدمو یاد خاطرات دوران سربازیش تو پادگان میندازه! یعنی اون لحظات شیرینی که با هم دوره ای آ این قیمه ها رو می خوردیم و ازش پند و عبرت می گرفتیم و به یاد غذای مادرامون آه می کشیدیم!<br />
عمه – دختر تا تو خونه س دست پختش معلوم نمی شه! وقتی رفت خونه ی شوهر تازه خودشو نشون می ده!<br />
مانی – حتماً نشونه شم بروز علائم مسمومیت در شوهرشه که توسط پزشک قانونی بعد از مرگ متوفّی کشف می شه!<br />
سارا &#8211; پس آقایون که تا زن می گیرن و شیکم شون می آد بالا چیه؟! خب نشونه ی غذاهای خوشمزه ایه که خانمهاشون درست می کنن دیگه!<br />
مانی &#8211; پس این گشنه های آفریقا که همه شیکماشون اندازه ی یه طبل اومده جلو، همه از زور سیری یه و خوردن غذاهای خوشمزه؟!<br />
&#8220;جواب همه رو می داد و تند و تند غذاشم می خورد!&#8221;<br />
مریم – آقایون که هر کاری خانمهاشون می کنن یه ایراد ازش می گیرن!<br />
مانی – آخه خانما یه کارِ بی ایراد نمی کنن!<br />
سارا &#8211; پس اگه خانما انقدر ایراد دارن چرا آقایون همه ش دنبال شونن؟!<br />
مانی – واسه رضای خدا! هامون جون اون سبزی رو بده به من!<br />
مریم – راسته که گفتن اگه می خوای دل شوهرت رو به دست بیاری باید از راه شیکمش وارد بشی!<br />
مانی – خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نگفتین از راه دیگه ش باید وارد بشی یعنی منظورم اینه که خوبه نگفتین از راه سوراخ گوش و سوراخ دماغ و این سوراخا! عمه جون قربون دست تون اون ظرف ماست رو بدین این طرف!<br />
رکسانا – براتون قیمه بکشم مانی خان؟<br />
مانی – رکسانا خانم حالا از شوخی گذشته، جدّی این خورشت قیمه س؟!<br />
- مانی ساکت می شی یا نه؟!<br />
مانی – دِ همین ساکت شدیم که انقدر بلا سرمون اومد!<br />
&#8220;بشقابش رو آورد جلو و رکسانا با خنده براش خورشت کشید و دوباره شروع کرد به خوردن و چرت و پرت گفتن! یه قاشق می خورد و یه چیزی به اینا می گفت! اونام همینجور می خندیدن.<br />
ناهار رو که خوردیم، ظرفا رو جمع کردیم و سارا میز رو تمیز کرد و رکسانا رفت که ظرفا رو بشوره. بقیه م رفتن تو پذیرایی و منم واستادم که کمک رکسانا کنم. یعنی به این هوا می خواستم باهاش تنها باشم. یه دستمال ورداشتم و ظرفایی رو که اون می شست خشک می کردم و باهاش حرف می زدم.&#8221;<br />
- کِی امتحان داری؟<br />
رکسانا – چند روز دیگه.<br />
- بدموقعی ما اومدیم اینجا!<br />
رکسانا – اصلاً! اتفاقاً چقدر خوب موقعی یه!<br />
- آخه تو از درس خوندن می افتی!<br />
رکسانا – برعکس! همونکه میدونم تو تو این خونه ای، یه آرامش خاطری بهم دست می ده که می تونم راحتِ راحت درس بخونم!<br />
- راست می گی؟!<br />
رکسانا – آره به خدا! فقط ناراحتی م از اینه که تو با خانواده ت قهری!<br />
- راستی نمی خوای بقیه سرگذشتت رو برام بگی؟<br />
رکسانا – چیزی دیگه نمونده که!<br />
- از اونجا که از مادرت جدا شدی چیکار کردی؟<br />
رکسانا – هیچی! همینجوری بی هدف راه می رفتم تا اینکه شب شد. جایی برای خوابیدن نداشتم! تو خیابونم که راه می رفتم مردم اذیت م می کردن! ولی خوب چیکار می شد کرد؟!<br />
همینجوری رفتم و رفتم تا رسیدم به یه کلیسا و رو پله هاش نشستم. سرمو تکیه داده بودم به دیوار و فکر می کردم. نمی دونم چقدر گذشت! یعنی همونجوری که داشتم فکر می کردم، خوابم بُرد! یه مرتبه دیدم یکی داره صدام می کنه! چشمامو وا کردم و دو تا دختر با یه کشیش بالای سرم واستادن. زود از جام بلند شدم و یه ببخشین گفتم و خواستم برم که نذاشتم. دخترا دستم رو گرفتن و با خودشون بردن تو کلیسا و تا وارد شدم صلیب کشیدم که هر سه تا تعجب کردن! خلاصه بعد از اینکه فهمیدن تنهام و جایی رو ندارم، آوردنم اینجا!<br />
- دخترا همین مریم اینا بودن؟<br />
رکسانا – آره. عمه لیام خیلی گرم و صمیمی منو قبول کرد. همین.<br />
- دیگه از مادرت خبری نداری؟<br />
رکسانا – نه! نمی خوامم داشته باشم!<br />
&#8220;یکی دو تا ظرف رو شست و بعدش گفت&#8221;<br />
- هامون! یه چیزی ازت بپرسم؟<br />
- بپرس!<br />
رکسانا – ناراحت نمی شی؟<br />
- نه!<br />
رکسانا – دین من برات مهمّ نیس؟ یعنی برات مسئله ای نیست که من مسیحی م؟<br />
- نه.رکسانا – بعداً چی؟ وقتی ازدواج کردیم منو وادار نمی کنی که دین م رو عوض کنم؟<br />
- من ترو به هیچ کاری وادار نمی کنم!<br />
&#8220;یه لحظه نگاهم کرد و خندید و گفت&#8221;<br />
- بیا جلو!!</p>
<p>&#8220;ساعت حدود شیش عصر بود که با مانی از خونه ی عمه اینا اومدیم بیرون که یه خرده قدم بزنیم. راستش می خواستم یه خرده با مانی حرف بزنم. راه افتادیم طرف بالا و بهش گفتم&#8221;<br />
- تو اصلاً عین خیالت نیس آ!<br />
مانی – چی؟<br />
- آخه بی پول و کار چیکار کنیم؟!<br />
مانی – مگه عمه قرار نیس خرج مونو بده؟<br />
- خودتو لوس نکن.<br />
مانی – بابا انقدر نترس! اینا می آن دنبال مون!<br />
- گیرم دو روز دیگه اومدن! فعلاً رو چیکار کنیم! یه قرون پول نداریم!<br />
مانی – از این ناراحتی؟ اینکه کاری نداره! بیا!<br />
&#8220;دستمو گرفت و از وسط خیابان رد شدیم و فتیم جلو بازار نصر. خیلی شلوغ بود! همونجا جلو پله هاش واستاد و گفت&#8221;<br />
- الآن جورش می کنم!<br />
- می خوای چیکار کنی؟!<br />
مانی – گدایی!<br />
- بیا برو گم شو این ور! خجالت نمی کشی؟!<br />
مانی – ما که قراره چند وقت دیگه هم به گدایی بیفتیم، بذار حداقل از الآن تمرین کنیم!<br />
- به خدا قسم به جون خودت اگه لوس بازی دربیاری دیگه اسمت رو صدا نمی کنم!<br />
مانی &#8211; پس آخه چیکار کنم؟!<br />
- یه فکر دیگه بکن!<br />
&#8220;یه خرده فکر کرد و گفت&#8221;<br />
- پیدا کردم اما علاج موقتی یه!<br />
- چیکار کنیم؟!<br />
مانی – تو برو دم اون گلفروشی واستا تا بهت بگم.<br />
- آخه می خوای چیکار کنی؟!<br />
مانی – تو برو تا بهت بگم!<br />
- کار بدی نکنی آ!<br />
مانی – نه بجون تو! خری آ!<br />
&#8220;آروم چند قدم رفتم اون طرف تر که یه مرتبه شروع کرد به داد زدن و گفت&#8221;<br />
- خانما! آقایون! خواهش می کنم یه لحظه تا نیروی انتظامی نیومده به حرفای من گوش بدین!<br />
&#8220;تا اینو گفت از خجالت عرق نشسته به تن م! زود یه خرده رفتم عقب تر! چند تا دختر خانم و چند تا خانم دیگه تا مانی اینا رو گفت دورش جمع شدن!&#8221;<br />
مانی – من یه جوونم که به خاطر افکارم از خونواده طرد شدم! بهتونم بگم که خونواده م بسیار بسیار ثروتمندن! به خاطر ثروت و دارایی شونم با افکار و ایده های من مخالفن! به همین دلیل م اونا رو ترک کردم! فکر کنم همه تون می دونین که جامعه ی ما یه جامعه ی جوونه امّا یه لحظه تأمل کنین و ببینین واقعاً کی به خواسته های ما جوونا بها داده؟! آیا فقط خواسته های خودتون رو به هر دلیل به ما تحمیل نکردین؟!<br />
&#8220;اینا رو که گفت از تو پاساژم یه عده دختر و پسر و زن و مرد اومدن بیرون و دورش جمع شدن! داشتم از خجالت و ترس می مُردم!&#8221;<br />
مانی – هر جا که لازمه از ما جوونا صحبت می کنن و پای ما رو می کشن وسط و از وجودمون سوءاستفاده می کنن امّا تا حالا قدمی برامون ورنداشتن! ایده های ما رو به هیچ عنوان قبول ندارن! ما رو نسلی سرکش می دونن! هیچکدوم از کارامونو نمی پسندن! اگه بخوایم با جنس مخالف مون فقط یه ارتباط سالم و معمولی برقرار کنیم و بلافاصله تنبیه می شیم! تفریح مون مواد مخدر! آرزوهامون تبدیل به حسرت شده! خنده هامون شده آه! جای حرف زدن فقط اجازه نگاه کردن داریم! سال های جوونی مون مثل روزهای پیریِ پدر و مادرامون داره میگذره! هیچ خاطره ی قشنگی با خودمون از جوونی نداریم! بزرگترامون دوران گذشته ی خودشون رو فراموش کردن! فراموش کردن که اونام یه روزی جوون بودن! فراموش کردن که خودشون تو جوونی چه کارایی کردن و چه جاهایی رفتن که ما حتی یه کدوم شونم نداریم! وقتی سرِ حال ن و برامون از گذشته هاشون می گن و مثلاً از دهن شون بعضی از چیزا در می ره، تازه می فهمیم که فقط بلدن برای ما موعظه کنن وگرنه خودشون واعظ بی عمل ن!<br />
&#8220;همین ده دقیقه صحبت کافی بود که پاساژ خالی بشه و همه جمع بشن جلو در! هر جمله ای که می گفت جوونا تأییدش می کردن! کم کم با هر جمله ش براش کف می زدن! منم از ترس فقط این ور و اون ور رو نگاه می کردم که نیروی انتظامی پیداش نشه! دیگه از بس آدم دورش جمع شده بود خودشو نمی دیدم فقط صداشو می شنیدم!<br />
-<br />
مانی – به جوونای مسخ شده ی دور و ورتون نیگا کنین! روزی چند تا جوون رو می بینین که راه می رن و با خودشون حرف می زنن! چند نفر رو در روز می بینین که می خندن؟! اصلاً خنده ای می بینین؟! آیا انگیزه ای برای ماها مونده؟! یک نفر تا چه حد می تونه استرس و اضطراب رو تحمل کنه؟ فشارهای درس! هزینه های تحصیل! هول و هراس کنکور! در نهایت برای چی؟ که یه لیسانس بگیریم و با بدختی و التماس، تو یه شرکت یا مغازه بشیم پادو یا آبدارچی یا دربون؟! به چه شور و شوقی درس بخونیم؟! با چه انگیزه ای حرف و نصیحت پدر و مادرامونو گوش بدیم؟! پدر و مادرایی که خودشون تو خرج زندگی شون موندن؟! تا کِی باید دختری رو که دوستش دارم فقط نگاهش کنم و اونم منو نگاه کنه؟! تا کِی باید فقط با امید ازدواج دلش رو خوش کنم؟! تا کِی باید بهش دروغ بگم که حتماً تا چند وقت دیگه می رم سرِ کار و یه جا رو اجاره می کنم و با همدیگه ازدواج می کنیم و صاحب یه بچه ی خوشگل می شیم و ترو مامان صدا می کنه و منو بابا؟! مگه همیشه به ما یاد ندادین که دروغ نگیم؟! مگه به ما نگفتین که دروغ زشت ترین خصلت انسانی یه؟! پس تا کی باید یه انسان زشت سیرت باشیم؟!<br />
&#8220;یه مرتبه همه براش کف زدن و سوت کشیدن که گفت&#8221;<br />
- خواهش می کنم دست نزنین! دیگه این کف زدن آ و شعار دادن آ کافیه! این همه شعار حتی نتونست خستگیِ زبون مونو در بکنه! ذهن من سراسر علامت سؤاله! چرا؟! چرا؟! چرا؟!<br />
جواب این چراها کجاس؟ کی باید به این چراها جواب بده؟ خواب های تعبیر نشده مونو کی تعبیر می کنه؟ چرا جوونا تو روی پدر و مادراشون وایمیستن؟! چرا پدر و مادرا همیشه خودشونو مثال می زنن که وقتی جوون بودم در مقابل بزرگتراشون همیشه سرشونو مینداختن پائین؟! برای اینکه بزرگتراشون می تونستن ازشون حمایت کنن امّا الآن خودشون نمی تونن حتی برای بچه هاشون رخت و لباس درست و حسابی بخرن چه برسه به حمایت های دیگه!<br />
&#8220;دوباره همه براش کف زدن و سوت کشیدن!&#8221;<br />
مانی – خواهش می کنم ساکت باشین! من نه می خوام شعار بدم و نه اینکه اعتقادی به این شعارا دارم! من فقط از پدرا و مادرا سؤال می کنم و ازشون جواب می خوام!<br />
&#8220;یه مرتبه موبایلم زنگ زد و تا شماره ی روش رو نگاه کردم دیدم شماره ی خونه مونه! زود جواب دادم که صدای پدرمو شنیدم!&#8221;<br />
پدرم – الو! هامون!<br />
- سلام پدر!<br />
- پدرم – کجایی تو؟!<br />
- هستیم زیر سایه تون!<br />
- پدرم – قهر کردی؟! از دستم ناراحت شدی؟!<br />
- نه پدر! ازتون خجالت کشیدم! حرفای شما درست بود اما منم تقصیری نداشتم! دوست داشتن دست خود آدم نیس! شما و مامان برای من خیلی زحمت کشیدین! من نباید نمک به حرومی می کردم امّا به جون خودتون اصلاً یه همچین خیالی نداشتم! همه ی این جریانات خیلی سریع برام پیش اومد! پیدا شدن عمه لیا! فرستادنش دنبال مون! تعریف کردن سر گذشتش! کمک خواستن از ما! همه همچین اتفاق افتاد که تا اومدم بفهمم چی به چیه که متوجه شدم رکسانا رو دوست دارم! امّا شما مطمئن باشین که خلاف میل شما عمل نمی کنم! قول می دم!<br />
&#8220;یه مرتبه دیدم که صداش عوض شد!&#8221;<br />
- پدر! ۱در! ترو خدا خودتونو ناراحت نکنین!<br />
&#8220;یه مرتبه مادرم گوشی رو گرفت و گفت&#8221;<br />
- هامون!<br />
- سلام مادر!<br />
مادرم – زود برگرد خونه! همین الآن!<br />
- آخه!<br />
مادرم – آخه نداره! همین که گفتم!<br />
- چشم امّا مانی چی؟!<br />
مادرم – همین الآن خان عمو زنگ می زنه بهش! زود دو تایی برگردین خونه! فهمیدی؟!<br />
&#8220;تا اومدم جواب بدم که دوباره پدرم گوشی رو گرفت! صداش گرفته بود! آروم گفت&#8221;<br />
- پسر! اون دختر خانمم با خودت بیار می خوام ببینمش.<br />
- چی پدر؟!<br />
پدرم – همون که شنیدی!<br />
- رکسانا رو با خودم بیارم؟!<br />
پدرم – آره! آره! اون دختر خانمم که مانی دوستش داره بیارین! برای شام دعوت شون کنین!<br />
- مطمئنین پدر؟!<br />
پدرم – آره! زود بیاین!<br />
&#8220;انقدر خوشحال شده بودم که نمی دونستم چی بگم! فقط گفتم&#8221;<br />
- قربون تون برم بابا جون!<br />
«دوباره ساکت شد و یه خرده بعد گفت»<br />
-بیاین دیگه!<br />
«بعد تلفن رو قطع کرد! گریه م گرفته بود! برگشتم طرف مانی که دیدم »<br />
بیا دیگه!<br />
« بعد تلفن رو قطع کرد! گریه ام کرفته بود! برگشتم در طرف مانی که دیدم اونم موبایل دست شه و داره خرف می زنه! فهمیدم با عمومه!<br />
از لای جمعیت رد شدم و به زور رفتم جل.! دروش پر از دختر و پسر همه م ساکت واستاده بودن و مانی رو نگاه می کردن و منتظر بودن که بقیه یحرفاشو بزنه! رفتیم جلو و رسیدم بهش که تلفن رو قطع کرد! آروم درِ گوشش گفقم»<br />
خدا ذلیل ت کنه مانی!<br />
مانی –چرا؟!<br />
-آبرو برام نذاشتی! بیا بریم دیگه!<br />
مانی –اینا رو چیکار کنم؟! الان دیگه می خواستم کم کم ازشون پول جمع کنم!<br />
-پول دیگه الان می خوایم چکار؟!<br />
مانی –آخه نمی شه که بعد از نیم ساعت سخنرانی همینجوری ول کنم برم!<br />
-زودتر یه کاریش بکن الان پلیس می رسه آ!<br />
« یه سری تکون دادو بلند گفت»<br />
-بسیار خوب شما بفرمائین!<br />
«بعد برگشت طرف دختذا و پسرا و گفت»<br />
-دوستان! همین الان به من اطلاع رسید که جای دیگه به وجود من احتیاج هس؟ من سخنانم رو کوتاه می کنم!<br />
بعد از تمام این چیزا که گفتم و خود شما می دونستید باید پرسید که چاره چیه و راه حل کجاس؟! من به شما می گم! ای مردم بهتره جای حرف زدن بیائین همه با هم دعا کنیم که انشاالله هر چه زودتر این وضع رست بشه و جوونا مون سرو سامون بگیرن! لطفاً همگی دستاتونو به طرف آسمون بلند کنین و هر چی من می گم، شما بگین آمین!<br />
الهی، پروردگاری، ترو به بزرگی ات قسم می دم که همه ی جوونای ما رو عاقبت بخیر کنی!<br />
« مردم یه نگاهی به همدیگه کردن و بعد دستاشونو بردن بالاو همه گفتن»<br />
«الهی آمین!»<br />
مانی –خدایا مریضای ما رو شفای عاجل عنایت فرما!<br />
«الهی آمین!»<br />
مانی –خدایا بلا وبدبختی رو از این مملکت به مملکت مجاور منتقل بفرما!<br />
«الهی آمین!»<br />
مانی –عاقبت ما را ختم به خیر بگردان!<br />
«الهی آمین!»<br />
مانی –خدایا کاسه چکنم چکنم رو از دست مردم کشور ما گرفته به دستمردم یک کشور دیگر برسان!<br />
«الهی آمین!»<br />
« یه مرتبه همه زدن زیر خنده که گفت»<br />
-بگین الهی آمین!<br />
«الهی آمین!»<br />
مانی –هرکی تو هر لباسی ه این مردم خدمت می کنه موید و منصورش بدار!<br />
«الهی آمین!»<br />
مانی –هرکی به این ملت خیانت می کنه ذلیل و خوارش بگردان!<br />
«الهی آمین!»<br />
مانی –یواش تر! پرده گوشم پاره شد! حالا دستاتئنئ بکشین به صورت تون و از همین لحظه شروع کنین با جدیت و پشتکار، فعالیت کردن تا بتونم همه با هم چرخ این مملکت رو بگردونیم! ناراحتم نباشین که دعای خیر من بدرقه ی ره تونه! ببخشین م از اینکه وقتت تونو گرفتم!<br />
ایشالا همیشه خوش و خرم و موفق باشین! خداحافظ شما! همه تونو به خدا سپردم!<br />
«اینو گفت و یه اشاره به من کرد و خودشم از پله ها رفت پایین و از وسط خیابون گذشت و رفت طرف خونه ی عمه اینا و منم دنبالش را افتادم. سریه کوچه که رسید و ایستاد تا من بهش برسم. تا رسیدم بهش گفت »<br />
-با بابات حرف زدی؟!<br />
« سرمو انداختم پایین و همینجوری رفتم که گفت»<br />
-مگه با تو نیستم؟۱<br />
-با من حرف بزن!<br />
مانی- برای چی؟<br />
-آقاجون من نمی خوام با تو حرف بزنم! همین!<br />
« دویید دنبالم و گفت»<br />
-آخه مگه چکار کردم؟!<br />
-چیکار کردی؟! واقعاً که! کاشکی یه خرده از روی ترو خدا به من می داد!<br />
مانی – آخه برای چی؟۱<br />
-می دونی اگه نیروی انتظامی سر می رسید چیکارت می کرد؟! مانی اصلاً به کارایی که می کنی فکرم می کنی؟!<br />
مانی – بابا من یه خرده دلم گرفته بود، خواستم با مردم دو کلمه حرف بزنم و دلم واشه!<br />
-برو برو! با من حرف نزن۱<br />
« تند تند راه می رفتم و اونم دنبالم می دونید و حرف می زند!»<br />
مانی – اگه حرفام بد بود پس چرا همه ش برام کف می زدن؟!<br />
-آخرش می خواستی چیکار کنی؟!<br />
مانی – همون کاری که کردم! دعا کردم واسه همه ی جوونا و مردم!<br />
-غلط کردی!می خواستی پول جمع کنی!<br />
مانی- حالا که نکردم!<br />
-اگه یه دقیقه دیرتر بهتون زنگ زده بودن کرده بودی!<br />
مانی – خب حالا که به موقع زنگ زدن!<br />
-می دونی اگه یه نفر اون وسط ترو شناخته بود چی می شد؟!<br />
مانی- هیچی! می شد باعث افتخارم! بلافاصله تو فک و فامیل پُر می شد که مانی شده رئیس یکی از این سازمانها و تشکیلات و انجمن آ! فقط م کافی بود که یه عکس ازم بگیرن و بدن به این تلویزیون آ اونام بکنن ش « بَک گراندِ» خودشون! می دونی چقدر معروف می شد؟!<br />
« واستادم یه نگاه کردم بهش و گفتم»<br />
-تو آدم نمی شی!<br />
مانی- باورکن اون لحظه که مردم رو صدا کردم، درست نمی دونستم چی باید بگم! اولش خواستم براشون یه آهنگ بخونم! دیدم گیتار نیس! بعدش خواستم براشون جوک بگم! دیدم جوک جدید ندارم! بعد یه آن فکر کردم و دیدم بهترین چیز اینه که مردم رو یه خرده یادِ خودشون بندازم! همین!<br />
-بَدِتم نمی اومد یه خرده اون وسط کاسبی کنی!<br />
مانی- اگه بابام زنگ نمی زد! نذاشت که!<br />
-خجالت نمی کشی؟!<br />
مانی- برای چی؟! مگه وقت و بی وقت این مردم رو برای همیاری و همکاری دعوت می کنن خجالت می کشن؟! اصلاً خجالت نداره که! یه وقته که باید پول جمع کرد برای دانش آموزای بی بضاعت! یه وقت باید پول جمع کرد واسه شب عید مردم بی بضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای بیماران سرطانیِ بی بضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای بیماران تالاسمی بیبضاعت! یه وقتی باید پول جمع کرد برای معلولین بی بضاعت! خب حالا یه وقتی م باید پول جمع کرد برای دو تا جوون بی پول دیگه! حالا شانس آوردی که شماره حساب ندادم بهشون!<br />
-بسَه دیگه! خجالت بکش!<br />
مانی – خیلی خب بابا! من خجالت کشیدم! حالا بگو ببینم خوش ت اومد از پیش بینی م ؟! دیدی فرستادن دنبال مون!<br />
-عمو بهت گفت که ترمه رو هم بگی بیاد؟<br />
-اره!بذار بهش زنگ بزنم!<br />
«زود موبایلش رو در آورد و شماره ترمه رو گرفت و جریان رو بهش گفت و تا قطع کرد و رسیدیم خونه و جریان رو به رکسانا گفتم! اولش خوشحال شد اما بعدش دیدم که انگار یه خرده ناراحته! صبر کردم تا رفت تو اناقش و منم دنبالش رفتم و در زدم»<br />
رکسانا- بله!<br />
-منم!<br />
رکسانا- بیا تو!<br />
« رفتم تو و دیدم نشسته رو تختش!»<br />
-چی شده رکسانا؟<br />
« خندید و گفت»<br />
-راستش می ترسم!<br />
« رفتم جلو و رو تخت، بغلش نشستم و گفتم»<br />
-نترس! من باهاتم!<br />
رکسانا- فکر می کنی برای چی می خوان منو ببینن؟<br />
-به همون دلیل که می خوان ترمه رو ببینن!<br />
رکسانا- میشه امشب من نیام؟<br />
-اینطوری تا آخرش با منی؟<br />
« یه نگاه بهم کرد و گفت»<br />
-الان لباسامو عوض می کنم!<br />
« بلند شدم و از تو اتاقش اومدم بیرون و رفتم پائین. مانی رفته بود که ماشین رو روشن کنه. رفتم جلو عمه م و بهش گفتم»<br />
-شما صلاح میدونین که رکسانا و ترمه ببریم اونجا؟<br />
عمه – آره عمه! باید اینکار بکنین!<br />
« خندیدم و بعدش صورتش رو ماچ کردم که یه نگاهی بهم کرد و خندید! یه خرده بعد رکسانا اومد تو پذیرایی! یکی از همون لباسایی که براش خریده بودم پوشیده بود! روپوشی رو هم که دستش بود از همونا بود که خودم براش خریده بودم. یه عطرر خوشبو ام زده بود. یه نگاه بهم کرد و گفت»<br />
-خوب م؟!<br />
-خیلی!<br />
« بعد رفت طرف عمه و گفت»<br />
-شما با من کاری ندارین؟<br />
عمه- نه عزیزم برو! برو به امید خدا!<br />
« یه مرتبه خودشو انداخت بغل عمه م و شروع کرد یه گریه کردن! عمه مم بغلش کرد و نازش کرد و نازش کرد و به من اشاره کرد. منم رفتم جلو و بازوش رو گرفتم که از تو بغل عمه اومد بیرون و اشک هاشو پاک کرد و گفت»<br />
-خداحافظ !<br />
« بعد برگشت طرف من. احساس کردم که الان احتیاج به یه تکیه گاه داره! دستش رو گرفتم و تو دستم فشار دادم که بهم خندید و دوتایی درِ راهرو رو وا کردیم و رفتیم تو راهرو. نگه ش داشتم و گفتم»<br />
-چه ت شده رکسانا؟!<br />
رکسانا- می ترسم!<br />
-از چی؟<br />
رکسانا- از همه چی!<br />
-آخه چی؟!<br />
رکسانا – می ترسم همه چی خراب بشه!<br />
-نمی شه!<br />
رکسانا – می ترسم من و ترمه رو مخصوصا! دعوت کرده باش اونجا که..<br />
-اونجا که چی؟!<br />
رکسانا- که یه جوزی بهمون بفهمونن که در حد و اندازه ی شماها نیستم!<br />
« بازوهاشو محکم گرفتم و خندیدم! اونم یه مرتبه سرشو جور قشنگی تکون داد که موهاشو ریخت یه طرف شده که نگو!»<br />
رکسانا – فکر می کنی دیونه شدم؟<br />
-نه! فکر می کنم خیلی خوشکل شدی!<br />
« یه نگاهی بهم کرد و بعد یه نگاهی به کلید چراغ راهرو کرد و گفت»<br />
-لامپ اضافه خاموش!<br />
«بعد چراغ راهرو رو خاموش کرد!»</p>
<p>***« مانی تو ماشین نشسته بود داشت با ترمه حرف می زد. در عقب رو وا کردم و رکسانا رو سوار کردم و خودمم نشستم جلو که مانی برگشت طرف من و همونجور که نگاهم می کردبه ترمه گفت»<br />
-الان سوار شدن! تو آماده باش که اومدم دنبالت! فعلاً خداحافظ.<br />
« بعد موبایل رو خاموش کرد و همینجور که زل زده بود به من گفت »<br />
-رنگ کاری داشتی؟</p>
<p>-چی؟<br />
مانی-رنگ کاری! رنگ کاری!<br />
-رنگ کاری چیه؟<br />
مانی-رنگ کاری اونه که آدم با یه رنگ مخصوص مثلا قرمز کار کنه و احیانا صورتش یا لپش قرمز بشه! یعنی هیچ عیبی م نداره ها! البته به شرطی که بعدش رنگا رو از روی لپش پاک کنه!<br />
&#8220;بعد یه دستمال کاغذی از تو جیب در آورد و داد دست من و یه دنده عقب گرفت و حرکت کردیم! من و رکسانام یه نگاه به همدیگه کردیم و خندیدیم!<br />
نیم ساعت بعد رسیدیم جلو خونه ی ترمه اینا. ترمه دم در واستاده بود و تا ما رو دید اومد جلو و یه سلام و علیک با ما کرد و بعدش شروع کرد با مانی دعوا کردن!&#8221;<br />
ترمه-معلوم هست کجایی؟ یه زنگ بهم نمی زنی! مگه نگفتی می رم و بر می گردم؟ این طوری قول می دی؟ خجالت داره والا!<br />
&#8220;مانی یه نگاه بهش کرد و بعد از همون توی ماشین گفت&#8221;<br />
-ذلکا ذلیلکا کمربسته خلیلکا جونورا نجنبینا نلولینا!<br />
&#8220;بعد فوت کرد به ترمه! ترمه همینجوری واستاده بود و نگاهش می کرد! بعدش اومد این طرف ماشین سوار بشه که مانی به من گفت:<br />
-بابا این جادو جنبلا همه اش دروغه اگه راست بود الان این ترمه باید می شد چوب خشک!<br />
&#8220;من شروع کردم به خندیدن و از ماشین پیاده شدم و با ترمه سلام و احوالپرسی کردم و در رو براش باز کردم و نشست بغل رکسانا و با اونم سلام و علیک دوباره کرد و بعد به مانی گفت&#8221;<br />
-آداب معاشرت رو خوبه از هامون خان یاد بگیری!<br />
-مانی-ذلکا ذلیلکا&#8230;<br />
ترمه-زهر مار این دیگه چیه یاد گرفتی؟<br />
مانی-کمر بسته خلیلکا جونورا نجنبینا نلولینا!<br />
&#8220;من زدم زیر خنده و سوار شدم که ترمه گفت&#8221;<br />
-کجا بودی تا حالا؟<br />
رکسانا-خونه ما بودن ترمه جون.<br />
ترمه-یه زنگ به من نزده. اگه من بهش تلفن نکنم اصلا یادش می ره که منو می شناسه دیوونه!<br />
مانی-ذلکا ذلیلکا&#8230;<br />
ترمه-بس کن دیگه. چیز یاد گرفته!<br />
مانی-نخیر هیچ اثر نداره!<br />
&#8220;بعد پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد که ترمه گفت&#8221;<br />
-حق نداری یه کلمه دیگه با من حرف بزنی، فهمیدی؟<br />
مانی-پس برگرد خونه تون. وقتی من و تو قراره حرف نزنیم بالطبع ازدواجمونم منتفیه!<br />
ترمه-نه اون سر جاش هس این یکی منتفیه.<br />
مانی-کدوم یکی؟<br />
ترمه-زهرمار!<br />
-ترمه خانم فیلم به کجا رسید؟<br />
ترمه-تموم شد رفت پی کارش!<br />
-یعنی چی؟<br />
ترمه-اون روز کارگردان و اون چند نفر که مثلا سیاهی لشکر بودن رو گرفتن و بردن کلانتری. فیلمم توقیف شد!<br />
-آخه چرا؟<br />
ترمه-بهش گفتن هم خودت باعث تشویش اذهان عمومی می شی و هم فیلمت! خب برای فیلمبرداری مجوز نگرفته بود و جلو خوابگاه دانشگاه رو هم شلوغ کرده بود! می دونین چند نفر بی گناه کتک خوردن و زخمی شدن و بعضی هاشونم زندانی؟!<br />
-پس بقیه ی اونایی که چوب دستشون بود کیا بودن؟<br />
ترمه-اصلا معلوم نشد. نون شد و سگ خوردشون. شماها چه خبر؟ اشتی کردین؟<br />
-داریم می ریم که آشتی کنیم.<br />
ترمه-راستش هامون من می ترسم.<br />
رکسانا-منم همین طور.<br />
مانی-منم همین طور!<br />
ترمه-تو زهرمار.<br />
&#8220;زدم زیر خنده که ترمه گفت&#8221;<br />
-تو رو خدا اون جا هوای ماها رو داشته باشین!<br />
مانی- اصلا نگران نباش به خدا هیچی نیس!<br />
ترمه-جون من راست می گی؟<br />
مانی-اره به جون تو من تا حالا ده نفر مثل تو رو بردم خونه مون و به بابام نشون دادم و نپسندیده! ابم از آب تکون نخورده!<br />
ترمه-ببین حالا خودت تنت می خاره ها.<br />
-اصلا ناراحت نباشین. ما اونجاییم.<br />
ترمه-ممنون. مگه اینکه دلم به شما خوش باشه. اینکه انگار نه انگار داره نامزدش رو می بره به پدرش معرفی کنه! ببینم هامون خان اخلاق پدرش چه جوریه؟<br />
مانی-مگه می خوای زن بابام شی؟<br />
ترمه-اگرم بشم حداقل هر چی باشه از تو بهتره. بدقول!<br />
مانی-بابا اگه بهت زنگ نزدم برای این بود که وسط میتینگ بودم و داشتم برای هوادارام سخنرانی می کردم!<br />
ترمه-گم شو خر خودتی!<br />
مانی-بی تربیت.<br />
ترمه-انقدر چاخان می کنی که دیگه هیچ کدوم از حرفات رو باور نمی کنم.<br />
مانی-باور نمی کنی از هامون بپرس!<br />
ترمه-آخه تو میتینگ چی کار می کردی؟ اصلا کدوم میتینگ؟<br />
رکسانا-مانی خان همه ش خونه بودن.<br />
مانی-پس اون موقع که با هامون رفتیم قدم بزنیم چی؟<br />
رکسانا-یه ساعت بیشتر طول نکشید!<br />
مانی-هامون براشون بگو بفهمن با کی طرفن!<br />
&#8220;خندیدم و جریان رو براشون تعریف کردم. اولش باور نمی کردن اما وقتی فهمیدن راست می گم انقدر خندیدن که اشک از چشماشون اومد پایین! تا دم در خونه مون می خندیدن. اما اونجا که رسیدیم و مانی ماشین رو پارک کرد و تا چشمشون به خونه ی ماها افتاد هر دو گریه شون گرفت!<br />
من و مانی پیاده شدیم و ترمه م پیاده شد و رفت پیش مانی اما رکسانا همونج.ر نشسته بود و به خونه ی ماها نگاه می کرد. سرمو بردم تو ماشین و بهش گفتم&#8221;<br />
-چرا پیاده نمی شی؟<br />
رکسانا-من این خونه تونو چند بار دیده بودم اما اون موقع این طوری بهش نگاه می کردم و ازش نمی ترسیدم!<br />
-یعنی چی؟<br />
&#8220;بعد همونجور که چشمش به خونه بود گفت&#8221;<br />
-یعنی اون موقع فکر نمی کردم اصلا امکانش باشه که یه روز بخوام برم توش!<br />
-بیا پایین زودتر بریم تو.<br />
رکسانا-هامون من خیلی ترسیدم. راستش قبلا این طوری فکر نکرده بودم. یعنی می دونستم پولدارین اما نه انقدر!<br />
-تو ارزشت خیلی بالاتر از این چیزاس.<br />
رکسانا-داری شعار می دی!<br />
-نه جدی می گم! من تو رو با تمام این خونه و ثروت و این چیزا عوض نمی کنم. خودتو دست کم نگیر.<br />
&#8220;دوباره یه نگاهی به خونه مون کرد و بعد آروم پیاده شد اما ناراحت. مانی م ماشین رو قفل کرد و رفتیم به طرف خونه و در رو با کلید وا کردیم و رفتیم تو. وقتی داشتیم از حیاط رد می شدیم ترمه گفت&#8221;<br />
-اینجا چند متره؟<br />
مانی-شما واسه رهن می خواین یا اجاره؟<br />
ترمه-لوس نشو!<br />
مانی-مگه تو معاملات ملکی ای؟<br />
ترمه-نه اما فکر کنم پدرت و عموت ما رو اینجا خواستن که اول یه خرده خجالتمون بدن و بعدش بیرونمون کنن که دیگه شماها رو ول کنیم و بریم دنبال کارمون!<br />
&#8220;یه مرتبه مانی واستاد و بازوی ترمه رو گرفت و گفت&#8221;<br />
-اولا که بابا و عموی من میشن دایی تو بعدشم اگه اینکارو بکنن ما دو تام با شماها از این خونه میایم بیرون!<br />
&#8220;بعد برگشت طرف من که بهش خندیدم و سرمو تکون دادم که یه مرتبه مادرم از پشت پنجره ما رو دید و از نو خونه اومد تو تراس و تند از پله ها اومد پایین و استخر رو رد کرد و اومد طرف ما. من و مانی م تند رفتیم جلو که هر دومونو بغل کرد و زد زیر گریه! حالا هر چی ماچش می کنیم آروم نمیشه که!<br />
بالاخره بعد از گریه و گلگی از ما دو تا اشکش رو پاک کرد و برگشت طرف رکسانا و ترمه که هر دو زود بهش سلام کردن!&#8221;<br />
مانی-ترمه خانم! این عزیز مادر منم هس آ. منو عزیز بزرگ کرده!<br />
&#8220;ترمه آروم گفت&#8221;<br />
-مانی خیلی از شما تعریف می کنه. شاید شما رو از مادرشم بیشتر دوست داره!<br />
&#8220;مادرم بهش خندید و گفت&#8221;<br />
-می دونم که تو رو هم خیلی دوست داره!<br />
&#8220;بعدش ترمه دستاشو وا کرد و مادرمو بغل کرد! مادرمم بغلش کرد و ماچش کرد و بعدشم به مانی گفت که برین تو.<br />
برگشتم و یه نگاه به پنجره های قدی خونه مون کردم از سر و صدا پدرم اومد پشت پنجره و تا ماها رو دید زود پرده رو انداخت و رفت. فهمیدم رفت که لباساشو عوض کنه اما دل تو دلم نبود! می ترسیدم همونجور که رکسانا و ترمه گفته بودن باشه! هر چند می دونستم که پدرم اینا اهل این حرفا نیستن. برگشتم طرف مادرم که دیدم داره رکسانا رو نگاه می کنه. رکسانام صورتش سرخ سرخ شده بود و سرشو انداخته بود پایین. آروم به مادرم گفتم:<br />
-مامان این رکساناس.<br />
مادرم-می دونم.<br />
&#8220;رکسانا آروم سرشو بلند کرد. کیفش رو تو دو تا دستاش گرفته بود و همچین فشار می داد که مطمئن شدم هر چی توش بو له شد!<br />
یه لحظه مادرم و رو نگاه کرد و بعد آروم گفت&#8221;<br />
-ببخشین.<br />
مادرم-چی رو؟<br />
&#8220;دوباره یه نگاه به مادرم کرد و گفت&#8221;<br />
-نمی دونم. همه چی رو! باعث ناراحتیتون شدم!<br />
مادرم-از کجا می دونی؟<br />
رکسانا-خودم می دونم!<br />
مادرم-اخلاقت رو نمی دونم اما همیشه دلم می خواست یه عروس به خوشگلی تو داشته باشم.<br />
&#8220;رکسانا سرشو انداخت و پایین و یه قدم رفت طرف مادرم اما دوباره خجالت کشید و واستاد اما یه مرتبه خودشو انداخت تو بغل مادرم! اونم محکم بغلش کرد. چون مادرمو می شناختم فهمیدم که از رکسانا خیلی خوشش اومده. یعنی مادرم وقتی کسی رو اینجوری بغل می کرد که دوستش داشته باشه! خیلی خوشحال بومد. خیلی خیلی!<br />
یک مرتبه مادرم با تعجب رکسانا رو یه خرده داد عقب و نگاهش کرد و گفت&#8221;<br />
-چرا گریه می کنی؟!<br />
رکسانا-نمی دونم.<br />
مادرم-تو الان باید خوشحال باشی.<br />
رکسانا-می دونم!<br />
مادرم-نیگاش کن چه اشکی می ریزه.<br />
&#8220;بعد با دست هاش اشکاشو پاک کرد و صورتش رو ماچ کرد و گفت&#8221;<br />
-بریم تو منتظرمونن.<br />
مانی-بیاین دیگه.<br />
&#8220;بعد تا دید رکسانا داره گریه می کنه اروم به ترمه گفت&#8221;<br />
-توام دو قطره اشک می ریختی بد نبودا. اینجور موقع ها اثر خوبی داره!<br />
&#8220;ترمه یه چپ چپ بهش نگاه کرد و هیچی نگفت و همه راه افتادیم طرف خونه و از پله ها رفتیم بالا و از تراس رد شدیم و رفتیم تو.<br />
اولین کسی که اومد جلومون زری خانم بود که اول با گریه ماها رو بغل کرد و بعدش رکسانا اینا و همونجور با گریه به مانی گفت&#8221;<br />
-به خدا این چند وقته که نبودی تو این خونه صدا از صدا در نمی اومد!<br />
مانی-یعنی راحت بودین؟<br />
زری خانم-خدا مرگم بده نه والا! انگار یه چیزی گم کرده بودم.<br />
&#8220;یه دفعه عموم در خونه رو وا کرد و اومد تو که زود مانی رفت پشت ترمه قایم شد و از همونجا گفت&#8221;<br />
-سک سک! یعنی سلام باباجون!<br />
&#8220;منم زود به عموم سلام کردم که اول اومد طرف من و بغلم کرد. تو چشماش اشک جمع شده بود و نمی خواست گریه کنه. می دونستم چقدر مانی رو دوست داره!<br />
بعد برگشت طرف مانی که مانی م از پشت ترمه که داشت خودشو از جلو مانی می کشید کنار اومد طرف عموم و بغلش کرد و محکم فشارش داد به خودش و گفت&#8221;<br />
-خیلی مخلصیم باباجون آ!<br />
عموم-برو پدرسوخته ی چاخان!<br />
مانی-به جون خودتو اگه این دفعه دروغ بگم! دلم خیلی براتون تنگ شده بود!<br />
عموم-خیلی خب خیلی خب. برو کنار ببینم.<br />
&#8220;بعد یه نگاه به ترمه کرد و یه مرتبه با تعجب گفت&#8221;<br />
-این که چیزه!<br />
مانی-ا&#8230; اگه خیلی چیزه بریم عوضش کنیم!<br />
&#8220;همه زدیم زیر خنده.&#8221;<br />
عموم-باز چرت و پرت گفتی؟<br />
مانی-آخه شما میگین چیزه.<br />
عموم-یعنی همونه که تو اون فیلمه نقش چیز رو داشت!<br />
مانی-عجب اطلاعا سینمایی دقیقی!<br />
عموم-باز شروع کردی؟<br />
مانی-آخه شما یه چیزایی میگین که آدم بالاخره&#8230;!<br />
عموم-تو حرف نزن ببینم. حالا اسمش چیه؟<br />
مانی-شما که گفتین حرف نزنم.<br />
غموم-فقط اسمش رو بگو.<br />
مانی-یه قواره طاق شال!<br />
عموم-چی؟<br />
&#8220;ترمه زود اومد جلو عموم و دستش رو دراز کرد و گفت&#8221;<br />
-ایم من ترمه س. خوشبختم!<br />
&#8220;عموم یه نگاه بهش کرد و بعد خندید و باهاش دست داد و گفت&#8221;<br />
-ببینم اون فیلم که بازی کردی جریانش راست بود یا نه الکی بود؟<br />
ترمه-تا یه مقدار. یه مقدارم دستکاری شده بود. یه خرده م سانسور شد!<br />
عموم-کجاهاش؟<br />
ترمه-اونجا که دختره و پسره&#8230;<br />
عموم-نه اونجا رو میگم که دختره از خونه رفت بیرون. بعدش کجا رفت؟<br />
ترمه-آهان. اونجاش درست بود. یعنی واقعی بود!<br />
عموم-عجب. فیلمش خیلی قشنگ بودا! توام خوب بازی کرده بودی آ! بیا ببینم!<br />
&#8220;دوتایی راه افتادن طرف سالن و ترمه م زیر بازوی عموم رو گرفت و شروع کرد باهاش حرف زدن! مادرمم به ماها گفت بریم تو سالن و خودش رفت طرف آشپزخونه که مانی به رکسانا گفت&#8221;<br />
-ترمه خودشو جا کرد! حالا نوبت شماس!<br />
&#8220;بعد همونجور که می رفت طرف سالن آروم گفت&#8221;<br />
-هر چند بابای این&#8230;<br />
&#8220;دیگه بقیه ی حرفش رو نزد که رکسانا آروم ازم پرسید&#8221;<br />
-بابای تو چی؟ منظور مانی خان چیه؟<br />
-بیا تا بهت بگم.<br />
رکسانا-الان بگو!<br />
-هیچی. فقط خودت باش!<br />
رکسانا-مگه اخلاق پدرت چه جوریه؟<br />
-دوست داره آدما رو همونجوذ که واقعا هستن ببینه. توام فقط خودت باش.<br />
&#8220;بعد زیر بازوش رو گرفتم و بردم طرف سالن که تا نزدیک پله ها رسیدیم پدرم از طبقه ی بالا اومد تو پله ها و همونجا واستاد و ما رو نگاه کرد. من و رکسانا هر دو سلام کردیم که یه سری تکون داد و آروم اومد پایین. چشمش فقط به رکسانا بود. رکسانام داشت نگاهش می کرد که رسید پایین پله ها. دوباره سلام کردم که برگشت طرفم و گفت&#8221;<br />
-برگشتی؟<br />
-نرفته بودم!<br />
&#8220;سرشو تکون داد که گفتم&#8221;<br />
-پدر معرفی می کنم! رکسانا!<br />
&#8220;دوباره یه نگاه به رکسانا کرد و رکسانا بازم سلام کرد و پدرو آروم جوابش رو داد و گفت&#8221;<br />
-بفرمایین تو سالن.<br />
&#8220;بعد خودش جلوتر رفت. جلو رکسانا خجالت کشیدم که رکسانا حرکت کرد طرف سالن. بازوش رو گرفتم و آروم در گوشش گفتم&#8221;<br />
-می خوای برگردیم؟<br />
رکسانا-نه! می خوام خودم باشم!<br />
&#8220;یه لحظه تو چشمای قشنگش نگاه کردم و اراده رو توش دیدم و بهش خندیدم و گفتم&#8221;<br />
-بریم!<br />
&#8220;راه افتادیم طرف بالای سالن که مثلا مهمونخونه بود و چند دست مبل خیلی شیک چیده شده بود. پدرم رسیده بود سر جای همیشگی اما همونجا واستاده بود تا من و رکسانا رسیدیم بهمون اشاره کرد که بریم بالا. رکسانا گفت&#8221;<br />
-مرسی. همین جا خوبه!<br />
پدرم-بفرمایین اینجا کنار من.<br />
&#8220;رکسانا آروم رفت طرف پدرم. برگشتم این طرف که ببینم مانی کجاس که دیدم داره میاد جلو و تا رسید سلام کرد و گفت&#8221;<br />
-عمو جون چقدر تو این چند ساعته جوون شدین!<br />
&#8220;پدرم یه نگاهی بهش کرد و گفت&#8221;<br />
-نقشه طرح می کنی، هان؟<br />
مانی-به جون شما اگه نقشه در کار باشه!<br />
پدرم-نامرد تو کو؟<br />
مانی-نمی دونم. شما ندیدینش؟!<br />
&#8220;پدرم یه لبخند زد و فهمیدم که زیادم ناراحت نیس چون موقع ناراحتی اگه بانمک ترین شوخی ها رو هم باهاش می کردن براش فرقی نداشت!<br />
خلاصه رکسانا بغل پدرم رو مبلی که پردم بهش تعارف کرد نشست و کیفش رو همونجا گرفت تو دستاشو فشار داد! خیلی براش ناراحت بودم. منم رفتم بغلش نشستم و مانی م رفت اون طرف پدرم نشست. که یه مرتبه پدرم بلند گف&#8221;<br />
-زری خانم!<br />
&#8220;زور زری خانم اومد جلو و گفت&#8221;<br />
-برمایین آقا!<br />
پدرم-قهوه! مهمان مسیحی داریم.<br />
&#8220;بعد برگشت طرف رکسانا و گفت&#8221;<br />
-شایدم مشروب میل داشته باشین!<br />
&#8220;یه مرتبه اخمام رفت تو هم. برگشتم طرف مانی نگاه کردم که دیدم داره لبش رو گاز می گیره یعنی هیچی نگو! منم هیچی نگفتم که رکسانا گفت&#8221;<br />
-خوردن یا نخودرن این چیزا دلیل بر چند گانگی نیس! نباید مسلک ها و مرام ها رو با نوشیدن و خوردن قضاوت کرد!<br />
پدرم-آخه شنیدم که مسیحیا هم قهوه می خورن و هم مشروب!<br />
رکسانا-و مسلمونا نه قهوه می خورن و نه مشروب!<br />
&#8220;تا اینو گفت مانی قاه قاه زد زیر خنده که پدرم چپ چپ بهش نگاه کرد و بعد به رکسانا گفت&#8221;<br />
-حالا چی میل دارین؟<br />
رکسانا-هیچی. ممنون!</p>
<p>پدرم : زری خانم هم قهوه بیار و هم چایی و هم مشروب!<br />
زری خانم به چشم گفت و رفت.<br />
پدرم – خوابگاه رو هم که شلوغ کردین!<br />
یه مرتبه سه تایی به هم نگاه کردیم که مانی گفت<br />
تعقیبمون می کردین؟<br />
پردم – باید از وضعیت پسرم و برادر زاده ام با خبر باشم یا نه؟<br />
رکسانا- ما شلوغ نکردیم ! فقط نخواستیم بهمون توهین بشه و پا روی حقمون بذارن!<br />
پدرم-اما اگه شما حق کسه دیگه ای رو بردارین اشکا ل نداره؟<br />
اینو گفت و به من نگاه کرد<br />
رکسانا- حق ذات نیست! معنی یه ! منم فقط همون معنی رو خواستم ! اندازه ی کف دستم!<br />
و بعد دستاشو که عرق کرده بود وا کرد و به پردم نشون داد و گفت :<br />
و همینجوری خالی و لخت!<br />
پدرم طعنه اش رو فهمید و هیچی نگفت.سکوت بر قرار شد که مانی گفت<br />
واقعا دلمون براتون یه ذره شده بود عمو جون!این هامون که از دوری شما اشک می ریخت به پهنای صورتش!<br />
پدرم – بی خود کرده! من اینطوری تربیتش نکردم! سعی کردم مثل مرد بارش بیارم مطمئنم هستم که مثل ادمایه ضعیف گریه و زاری نکرده!<br />
مانی – بعلـــــــــــه ! اونکه درست ! تازه کلیم پشت سرتون براتون شاخ وشونه می کشید !یعنی ازتون تعریف می کرد که شما مرد بارش اوردین و مثل رستمه و از هیچی نمی ترسه! فقط دلم می خواست اونجا بودین و میدیدین موقع میتینگ چه جوری در رفت!<br />
پدرم برگشت طرف رکسانا و گفت :<br />
اگه اینجا به حقتون میرسین می تونین برین فرانسه ! چرا این کارو نمی کنین؟؟<br />
رکسانا – چون نیمه ی ایرانیم بهم اجازه نمی ده این خیلی مهمه من با داشتن پناهگاهی مثل فرانسه ایرانم رو انتخاب کردم!<br />
تو همین موقع زری خانم با یه سینی بزرگ امد نمی دونم چی شده بود که سرویس طلامونو اورده بود دم دست!<br />
پدرم بهش اشاره کرد و اونم گذاشت روی میز و رفت کنار سالن و پار دستی رو که شبیه کالسکه ی بزرگ بود و ور داشت و اورد جلو گذاشت و کنار میز رفت !<br />
رکسانا یه نگاهی به سرویس چایی خوری انداخت و هیچ نگفت یه خورده که گذشت پدرم گفت :<br />
بعضی ها به رسم و رسومات پایبندن تا حدودی هم فکر می کنم باید اینجوری باشه! باید یه سری از سنت ها پا برجا باقی بمونه!<br />
رکسانا – مثل قربانی کردن ادم ها در مقابل بت های سنگی؟!<br />
پدرم یه نگاهی بهش کرد و گفت :<br />
البته نه رسومات خرافی!<br />
رکسانا – هر رسم و رسومی شاید در زمان خودش معنا داشت هباشه ! بعضی هاشونم از روی ناچاری بوده و یا علتی داشته که در زمان خودش منطقی به نظر می رسیده اما بعد ها اون ناچاری یا منطق از بین رفته اما اون رسم هنوز باقی مونده!<br />
پدرم : مثلا چی؟؟<br />
رکسانا : نذر کردن و روشن کردن شمع توی کلیسا ها ! علت اصلیش نبودن برق بوده در قدیم ها برای روشنایی فضای کلیسا مردم شمع نذر می کردن و می اوردن اونجا روشن می کردن تا محیط روشن بشه و همه بتونن در روشنایی به عبادت و کار هایه دیگه شون برسن ! در اثر اختراع برق دیگه مسئله تاریکی مطرح نبوده! همه جا با نیروی الکتریسیته روشن بوده و علت خود به خود ار بین رفته بوده اما رسم شمع روشن کردن بصورتی دیگر باقی می مونه!!<br />
پدرم یه نگاهی بهش کرد و یه لحظه مکث کرد و بعد پاش رو از رو پاش انداخت پایین و یه خورده از رو مبل اومد جلو طرف میز و برگشت طرف رکسانا و گفت :<br />
خواهش می کنم بفرمایید چی براتون بریزم؟؟چایی یا قهوه؟؟<br />
رکسانا : ممنون<br />
پدرم : من اصرار می کنم!<br />
رکسانا خندید و گفت:<br />
قهوه لطفا!<br />
پدرم : منم اکثرا قهوه رو ترجیح می دهم!<br />
بعد یکی از قوری ها رو برداشت و شروع کرد به ریختن ! مانی م با دست جلو دهنش رو گرفته بود که نخنده!!<br />
پدرم نرم شده بود.<br />
رکسانا : من قهوه رو تلخ می خورم!<br />
پردم : کار بسیار خوبی می کنین ! این قند بلای حون ما ایرانی ها ست!<br />
یه فنجون به رکسانا داد و خودشم یکی رو برداشت و گفت :<br />
شما به شطرنج علاقه دارین؟<br />
رکسانا : خیلی زیاد ! تا حالام چند بار تو دانشگاه جایزه بردم!!<br />
پدرم : جدی!! چه خوب می خواین تا شام حاضر بشه یه دست بزنیم ؟؟<br />
یه مرتبه متوجه شد حواسش جلو ماها پرت شده و قافیه رو باخته اما<br />
به رویش نیاورد و زود از جاش بلند شد و حرکت کرد طرف ته سالن که میز شطرنج بود اما دوباره برگشت و جلو رکسانا واستاد و یه لبخند بهش زد و بعد دستش رو دراز کرد طرفش!من و مانی همینجوری مات داشتیم بهش نگاه می کردیم که رکسانا فنجونش رو گذاشت روی میز و دست پدرمو گرفت از جاش بلند شد و خندید! پدرم بلند داد زد و گفت :<br />
زری خانم !!زری خانم!!یه زحمت بکش این بساط ما رو بیار اون و ! دستت درد نکنه خانم ! بعد دست رکسانا روکشید . همونجور که با خودش می برد گفت :<br />
من همیشه گفتم کسی که به شطرنج علاقه داره ادم با فکر و اندیشه ایه ! همیشه به این بچه ها هم گفتم برن این دانشو یاد بگیرن !! متاستفانه خانمم اصلا از شطرنج خوشش نمیاد ! ببینم بازیت در حد عالی نیست که نکنه زود ماتم کنی؟؟!!<br />
رکسانا : اگربتونم مطمئن باشم که تو جلسه ی اشنایی این کارو نمی کنم!<br />
یه مرتبه پردم شروع کرد قاه قاه خندیدن ودستش رو انداخت رو شونه ی رکسانا و گفت :<br />
اولشس خیلی تند رفتم ! نه ؟؟<br />
دیگه نشنیدم رکسانا بهش چی گفت اما بازم صدای خنده ی پدرم بلند شد! موندیم اونجا منو مانی که گفت :<br />
ترمه اینا کجا رفتن؟؟<br />
رفتن تو حیاط!<br />
مانی : خاک بر سر من و تو کنن ! این باباهای ما زن می خواستن و انقدر ناز و نوز می کردن ! می گم پاشو بریم برایه خودمون دو تا پیدا کنیم این دو تا که نصیب اینا شد !<br />
خندیدم و از جام بلند شدم و فنجون رکسانا و پدرم رو برداشتم و با مانی رفتیم طرفشون پدرم میز رو چیده بود همونجور که حرفم می زد بازیم می کرد!<br />
رکسانا : کاملا صحیحه مثل دوست داشتن سیب یا گلابی ! اگر کسی سیب رو دوست داره ادم بدی نیست ! همون طور اون کسی که گلابی رو دوست داره!<br />
فنجونا رو گذاشتم رو میز بغلشون که رکسانا یه نگاه بهم کرد و لبخند زد !منم بهش خندیدم !<br />
پدرم : درسته ! ما خیلی بهشون بد کردیم !<br />
رکسانا : حتما شنیده بودین که همشون رو کرده بودن تو دو تا ملحفه ی کثیف !<br />
پدرم : درسته زمان قاجار بوده!<br />
رکسانا : شنیدم زمانی که بارون می اومده حق نداشتن تو شهر رفت و امد کنن ! می گفتن چون بدنشون تر می شه و ممکنه تماسی با یکی داشته باشن و همون جور اون یکی نجس باشه پس نباید از لونشون بیرون بیان !<br />
پدرم : درسته در واقع لونه بوده !<br />
رکسانا : این خیلی بده !<br />
پدرم خیلی بده شرم اوره نوبت شماست !<br />
رکسانا یه حرکتی کرد که پدرم بهش نگاهی کرد و بعد شطرنج رو نگاه کرد و گفت :<br />
چطوری حواسم به این نبود!<br />
رکسانا : راه یکیه ! اگر کسی بخواد یه راه بره !همشونم یه چیز می گن و به یه جا می رسن بقیه اش خوبه !<br />
پردم : درسته !<br />
رکسانا : اگه او ن حرکت رو بکین کیش می شین!<br />
پدرم : ای وای به مهره دست نزده بودما!<br />
رکسانا خندید و گفت :<br />
قبوله !<br />
پدرم : قرون وسطا رو چطوری میبینی؟<br />
رکسانا : دوران گذرا ! از بدویت نسبی به پیشرفت نسبی ! تکامل عقلانی شروع می شه ببخشید الان گارد می شین !<br />
پدرم : ای بابا ! اینطوری که اسب می ره !<br />
مانی : عیب نداره به جاش کلی خر داریم!<br />
زدم زیر خنده که پردم برگشت نگاهی بهمون کرد و گفت :<br />
شما اینجائین؟<br />
مانی : کی می خواین بریم برنامه کودک نگاه کنیم؟؟<br />
پدرم : برین حداقل یه جابشینین بالا سر ادم وایمسیتین ادم حواسش پرت می شه باختم دیگه!!<br />
تو همین موقع در سالن وا شد و عموم و ترمه که داشتن می خندیدن اومدن تو که زود مانی گفت :<br />
عمو جون! عمو جون ! پیداش کردم !<br />
پدرم : چی رو ؟؟<br />
مانی : نازمزدمو !<br />
پدرم : ا کوشن ؟؟<br />
عموم و ترمه اومدن جلو و عمو مگفت :<br />
خان داداش پای شطرنج پیدا کردین ! اینم عروس منه ! ایشونم حتما رکسانا خانم هستن !<br />
رکسانا و پدرم بلند شدن و عموم صورت رکسانا رو ماچ کرد و پدرم سر ترمه رو بعدش گفت :<br />
خودش از تو فیلمش قشنگ تره ! هر چند تو فیلمشم خوشگل بود اما نوار کیفیت نداشت از رو پرده ضبط کرده بودن ! هامون دو تا مبل بکش جلو!<br />
من و مانی دو تا مبل اوردیم جلو و عمو مو ترمه نشستن که مانی گفت :<br />
بابا جون خیلی خوشحالی که من برگشتم خونه؟<br />
عموم : هان؟؟<br />
مانی : هیچی ! براتون چایی بیارم ؟؟<br />
عموم : دخترم تو چی می خوری؟؟<br />
ترمه : اگه باشه چای.<br />
عموم : مانی بپر یه فنجون چای بیار ! بدو !<br />
مانی : چیز دیگه ای نمی خواین ؟؟<br />
عموم : هان ؟؟<br />
مانی : قندم بیارم ؟؟<br />
عموم : برو دیگه !!<br />
مانی رفت اون طرف و یه فنجون چا ریخت و برگشت و داد ترمه که ترمه یواشکی زبونش رو براش در اورد.<br />
عموم : مانی ! این فیلمه رو چرا جلو شو گرفتن ؟؟ یادم بنداز به این رفیقم یه زنگ بزنم ازادش کنه!<br />
مانی : اون فیلم خیلی بو داره با با جون!!<br />
عموم : اصلا چرا رفتی تو این فیلم !<br />
ترمه : خب ازم دعوت کردن !<br />
عموم : یه فیلم مگه چقدر خرجش می شه؟؟<br />
ترمه : حدود صد ، صدو خرده ای ملیون!<br />
عموم : خب چیزی نمی شه که ! خودم می ذارم ! اتفاقا یکی دوتام کارگردان اشنا دارم ! این پسره رو می کنیم تهیه کننده اونام کارگردانی کنن و توام بازی کن!<br />
ترمه : ممنون بابا جون<br />
تا اینو گفت مانی مات به ترمه نگاه کرد که اونم بهش خندید<br />
مانی : ممنون چی چی جون؟؟<br />
عموم : باز حرف زدی؟؟<br />
مانی : بابا نمی تونم که لال بشم؟؟!!<br />
عموم : تو چرا نمی ری به کارت برسی؟؟<br />
مانی : بابا من کارم همینه دیگه ناسلامتی اینا رو اوردیم اینجا که مثلا بگیریم شون!!<br />
عموم : خب که چی؟؟<br />
مانی : خب شما ها نمی ذارین که اصلا امون به ماها نمیدین!!<br />
پدرم : بابا یه خرده ساکت ! اصلا بازی رو نمی فهمم!<br />
برگشتم به رکسانا نگاه کردم داشت بهم می خندید تو دلم یه جوری شد!<br />
پدرم : چه کردن با این مردم!!<br />
رکسانا : تفتیش عقاید ! سوزوندن ! شکنجه !<br />
عموم : چی؟؟<br />
پدرم : قرون وسطا!!<br />
عموم : گالیله رو ؟؟<br />
پدرم : همه رو<br />
عموم : یعنی خودشون نمی دونستن کی برمی گرده ؟؟<br />
پدرم تنها گردیش نبود که !!<br />
مانی : این حرفایه بی تربیتی چیه که می زنین!!<br />
رکسانا و ترمه و من زدیم زیر خنده که پدرم و عموم یه نگاه به مانی کردن و پدرم گفت :<br />
داریم زمین رو میگیم پسر!!<br />
مانی : اهان!!<br />
رکسانا : اونا می گفتن که زمین مرکز جهانه !!گالیله ثابت کرد که نیست!!<br />
مانی : خب خیام مام که چند سال قبلش اینو گفته بود !!<br />
رکسانا : گفته بود اما نه بلند بلند !!<br />
عموم : چرا نگفته بود ؟؟</p>
<p>رکسانا : چون حتما در اون زمان بلافاصله اعدامش می کردن! چون ذهن کسی امادگی پذیرفتنش رو نداشت ! الانم همنیطوره! چون ذهن بعضی ها اماده ی پذیرفتن بعضی حقایق نیست پس کسی نباید بگه چون براش خطرناکه!!<br />
عموم : ولی بعدش خیلی پیشرفت کردن !<br />
رکسانا : شاید مهم ترین چیزی رو که فهمیدن این بود که یاد بگیرن تا منافع خودشون رو تو منافع جمع ببینن ! هر ملتی که اینو یاد گرفته موفق شده!!<br />
پدرم : کاملا درسته ماها منافع خودمون رو فقط به صورت شخصی در نظر می گیریم!!<br />
عموم : ما اصلا بلد نیستیم کا گروهی بکنیم ! همیشه اخرش دعواست !<br />
مانی : مثل الان که اصلا اجازه نمیدین ما دوتام که مثل چنار اینجا وایستادیم بشینیم بغل شماها و یه کار گروهی بکنی!!<br />
عموم : باز چرت و پرت گفتی؟؟<br />
رکسانا : داستان کبوتر و طوقی رو شنیدین ؟؟ کلیله و دمنه!! موقعی که یه عده کبوتر تو دام یه صیاد گیر میوفتن!!<br />
عموم : کدومه؟؟<br />
رکسانا : هر کدوم به تنهایی سعی می کردن خودشون رو ازاد کنن ! برایه همین حرکت هایه تک نفره می کردن!!<br />
پردم : رئیس شون یه کفتر طوقی بود ! بهشون دستور می ده همگی با هم و یه مرتبه پ<br />
رواز کنن ! اونام گوش می دن و یه دفعه دام رو برمیدارن و با خودشون می برن هوا و ازاد می شن!!<br />
رکسانا : و بعد توسط یک موش که دوست کبوتر طوقی بوده بند های دام جویده و پاره می شه ! اینم به اون معناست که هر جنسیت می تونه با جنسیت دیگه دوست بشه و به همدیگه کمک کنن!!<br />
پدرم : کاملا صحیحه!!<br />
مانی : خوش به حالت هامون!!ایشالا وقتی با رکسانا خانم ازدواج کردی شبا برات می شینه و از این قصه ها میگه که حوصله ات سر نره!!<br />
عموم : پسر تو چرا نمیری یه جا دیگه؟؟<br />
همه زدیم زیر خنده که پدرم به رکسانا گفت :<br />
سرت به حرف زدن گرم شده مهره هاتو یکی یکی زدم!!<br />
رکسانا : در هر بازی مهم نتیجه است!!<br />
عموم : می گن تو اون وقت وقتی یه دانشمندی یه چیزی اختراع می کرد به جرم جادو گری می گرفتن و می سوزوندنش!!<br />
پدرم : خیلی ترس و وحشت زیاد شده بود ! برای همینم مردم یه دفعه ریختن سر به شورش برداشتن!!<br />
رکسانا: خدا ترسی باید تو وجود ادم ها باشه و فقط مربوط به خوشون و به میل و اراده ی خودشون و نباید کسیم توش دخالتی داشت هباشه !! اگه یه عده یان و مردم و وادار کنن که خدا ترس بشناین دیگه نمی شه خدا تزسی می شه ترس از بنده ها !! می شه ترس از ادم ها یا به ظاهر ماموران خدا!! اون وقت می شه یه چیز دنیایی دیگه !! اون وقت می شه براش تبصره گذاشت یا به هر صورت ازش گذر کرد یا دورش زد !! مثل پارک کردن ماشین در جای ممنوعه!! یا وارد شدن به خیابون یه طرفه !! تا زمانی که یه مامور راهنمای رانندگی سر و کله اش پیدا ندشه می شه این قوانین ورو نقض کرد یا دور از چشم قانون جنایت کرد!!کلاهبرداری کرد !! چرا ؟؟ چون اکثر ادم گیر نمیوفتهع !! اکثرا ادم خطاکار بدون اینکه جریمه یا تاوونی بده فرار می کنه!! چون نمی شه که برای هر یه نفر تقربا یه مامور گذاشت×× تازه اگرم بشه از کجا معلوم که ماموره رو با رشوه نمی خرن!!<br />
عموم : به ! بیا ببین ایجا چه خبره ؟؟!کار نیست که با پول حل نشه !!<br />
رکسانا : وقتی خدا ترسی تبدیل بشه به مردم ترسی این چیزا اجتناب ناپذیره !! وقتیم حقایق با دروغا امیخته بشه و کمی ام افراط توش بشه دیگه مردم واقیعت ها رو هم اور نمی کنن و اون موقع هست که دیگه گریز شروع می شه!! در اون زمان هام در اروپا این اتفاق افتاد ! وقتی با تمام وجود موانع معلوم شد که مثلا زمین مرکز جهان نیست و کشیش ها اشتباه می کردن!!<br />
وقتی سطح عمومی کمی بالاتر رفت و مردم کمی از خرافات فاصله گرفتن و خیلی از واقعیت ها رو فهمیدن دیگه از هر چی کشیشه بدشون اومد واون اتفاقات رخ داد بعضی ها کلیسا ها رو تحریم کردن! بعضی ها دین و نهی کردن !! بعضی ها رسومات و رو که بعضی هاشون هم خیلی خوب بودن !!کار به جایی رسید که بعضی ها هم خدا رو انکار کردن ! هر چند بعد از یه وقفه و ارامش دوباره برشگتن اماخیلی چیزا اون وسط خراب شد و از بین رفت و جاشونو چیزایه بد گرفت!!<br />
عموم : بعله ! باید مردم رو ازاد گذاشت تا هر جور که می خوان فکر کنن!!<br />
رکسانا : اصولا ورود به ذهن ادما همیشه کار اشتباهی بوده !! هر بارم کسی خواسته این کارو بکنه شکست خورده و خیلی ها مجبور شدن به خاطر این شکست تاوان سنگینی بپردازن!!<br />
داشتم حرفاشو گوش میکردم یه مرتبه سرشو بلند کرد و منو نگاه کرد و گفت :<br />
شایدم این تاوان ارزش یه تجربه باشه!!تجربه ای خارج سنت ها و چهار چوب هایی که دور خودمون درست کردیم!!برای گذشتن از اینها بایدکم تاوانی پرداخت کرد!!<br />
اینو که گفت دیدم که مخصوصا با پاش زد به میز ! یه مرتبه تموم مهره های شطرنج ریخت بهم ! بعدش زود شروع کرد به معذرت خواهی کردن و گفت :<br />
واقعا عذر می خوام ! اصلا متوجه نشدم!! ببخشید پدر!!<br />
خنده ام گرفت ! پدرمم همین طور !! با همون خنده ام یه نگاه به رکسانا کرد و گفت :<br />
شاید لازم بود که تاوان ضعفم رو پرداخت می کردم!!ولی گریز قشنگی بود هم ثبوت برتری و هم ملاحظه ی بزرگتریم ! بازم اشتباه کردم !!تو داشتی برنده میشدی!!<br />
رکسانا : شما عالی بازی می کنین !! جدی می گم!!<br />
پردم : وتو عالی تر !! مهره های من بیشتر بود اما برد با تو بود !!<br />
یه مرتبه از جاش بلند شد و سر رکسانا رو بوس کرد و گفت :<br />
نباید قبل از دیدنت قضاوت م یکردم ! برایه عذر خواهی هم یه هدیه قدیمی دارم که گذاشتم&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&#8220;فردا صبحش تو خواب و بیداری بودم که دیدم مانی داره با موبایل حرف میزنه.توجه نکردم و بلند شدم و رفتم حموم و یه دوش گرفتم و ومدم بیرون و لباسامو پوشیدم که پنج دقیقه بعد دیدم در زدن و برمون یه صبحونه ی مفصل اوردن.دوتایی نشستیم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بودیم که دوباره در زدن مانی بلند شد و درو وا کرد.فکر کردم بزم برامون چیزی اوردن . داشتم اب پرتقلمو میخوردم که دیدم رکسنا در حالی که چشماش سرخه اومد تو.اب پرتقال جست گلوم.حالا سرفه نکن کی سرفه بکن.رکسانا دویید و شروع کرد زدن به پشتم.یه خرده بعد سرفه م قطع شد و در حالیکه صدام درست در نمی اومد گفتمگ<br />
-تو اینجا چیکار میکنی؟<br />
رکسانا-خودت اینجا چیکار میکنی؟<br />
-با مانی اومدیم اینجا که ببینیم چیزه.<br />
مانی-یعنی یه شب تو مسافر خونه خوابیدن چه حالی داره.<br />
رکسانا-ازخونه قهر کردین؟<br />
-کی این چیزارو به تو گفته؟<br />
مانی-من گفتم<br />
-تو غلط کردی.برای چی گفتی؟<br />
مانی-تو خواب بودی و رکسانا خانم به موبایت زنگ زد و منم جواب دادم<br />
رکسانا-ببین هامون.ینکار اصلا درست نیست.تو نباید به خاطر من با پدر و مادرت قهر یا دعوا کنی.من اصلا راضی نیستم.الانم زود کاراتو بکن و برگرد خونه.اونا برات دلواپسن.<br />
&#8220;بهش خندیدم و گفتم&#8221;<br />
-بشین صبحونه بخور.<br />
رکسانا-حرفامو گوش نمیدی/<br />
-چرا گوش میدم.<br />
&#8220;برای کمی تخم مرغ و سوسیس سرخ شده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم جلوش که گفت&#8221;<br />
-من صبحونه خوردم هامون.<br />
-پس اب پرتقال بخور<br />
رکسانا-من هیچی نمیخوام فقط میخوام تو ئهمین الان برگردی خونه.<br />
-من فعلا برنمیگردم.<br />
رکسانا-باید برگردی.اگه منو<br />
&#8220;بقیه حرفش رو خورد و برگشت به مانی کرد که مانی م همونجوری که صبحونه میخورد گفتگ<br />
-ترو جون اون کسی که دوست دارین اصلا فکر نکنین من اینجام.اصلا منو ادم حساب نکنین و با دل راحت قربون صدقه ی همدیگه برین.<br />
&#8220;رکسانا یه لبخند زدو هیچی نگفت که من به مانی گفتم&#8221;<br />
-پاشو برو یه دوش بگیر و بیا.<br />
&#8220;همکونجوری که داشت صبحونه میخورد گفت&#8221;<br />
-من تمیز تمیزم.<br />
-حالا برو یه اب بریز تن ت.<br />
منی-وقتی پاکه پاکم،برای چی اب بریزم تنم؟<br />
-حالا برو یه دستی به سرو صورتت بکش و بیا.<br />
مانی-اخه&#8230;<br />
-باز لج کن حالا.<br />
&#8220;یه لقمه گرفت و بلند شد و گفت&#8221;<br />
-الهی درد بگیری هامون<br />
&#8220;بعدش رفت طرف حموم که رکسانا اروم بهش گفت&#8221;<br />
-ببخشین مانی خان.<br />
مانی-خواهش میکنم اما تند تند حرفاتونو بزنین که من گشنمه<br />
&#8220;بعدش رفت تو حموم که رکسانا گفت&#8221;<br />
-چرا بخاطر من این کارو میکنی؟منکه از اول بهت گفتم.سره راه منو تو مشکلات زیادی هست.اینم اولیش<br />
-اخه مسئله ای پیش نیومده که.<br />
رکسانا-این حرفا چیه هامون؟<br />
-ببین رکسانا من ترو دوست دارم و حاضر نیستم ازت جدا شم.<br />
بخاطر احترام پدر و مادرم ،یعنی پدرم!چون مادرم حرفی نداره!برای احترام پدرم  فعلا یه مدت صبر میکنیم و ازدواج نمیکنیم اما مثل دوتا نامزد با همدیگه هستیم.<br />
&#8220;تا اینو گفتم یه مرتبه صدای قاء قاء مانی از تو حموم اومد&#8221;<br />
-زهر مار.کارتو بکن.<br />
&#8220;از تو حموم همونجوری که داشت میخندید گفت&#8221;<br />
-صابون از دستم در رفت خندم گرفت<br />
&#8220;دوباره برگشتم طر رکسانا و گفتم&#8221;<br />
-من مطمئنم که پدرمم به همین زودیا راضی میشه.<br />
&#8220;دومرتبه ضدای خندا مانی بلند شد&#8221;<br />
-مانی ساکت میش یا نه؟<br />
مانی-سنگ پا از دستم افتاد خنده م گرفت.<br />
رکسانا-ازدواجی که اولش اینجوری باشه،اخرش فکر میکنی چی میشه؟<br />
-بری من مهم تویی!بقیه چیزا خود به خود حل میشه.بهت قول میدم.<br />
&#8220;دو مرتبه ضدای خنده مانی بلند شد&#8221;<br />
-مانی خجلت نمیکشی؟<br />
مانی-کیسه از دستم پرت شد خنده م گرفت.<br />
-اگه یه بار دیگه بخندی من میدونمو تو<br />
رکسانا-ببین هامون،این صحبت هر رو بعدا میتونیم بکنیم تو فعلا برگرد خونه.<br />
-ببین رکسانا!تو فقط به من چند روز مهلت بده.قول میدم که همچیدرست میشه.من مطمئنم که هیمین الانم مادرم داره با بابام در مورد ما صحبت میکنه.<br />
&#8220;بازم صدای خنده ی مانی بلند شد.این دفعه رفتم پشت در حموم و گفتم&#8221;<br />
-مانی مگه اینکه منو تو با هم دیگه تنها نشیم((اوه اوه))<br />
&#8220;اومدم برگردم پیش رکسانا که مانی گفت&#8221;<br />
ببین هامون جون.من الان سه دست سرمو شستم و دو دست کیسه کشیدم و یه دست لیف صابون زدم.اگه فکر میکنی پاک و تمیزم بیام بیرون.<br />
-حالا یه خرده دیگه صبر کن.میمیری؟<br />
مانی-اخه این حرفا که شماها دارین به هم میزنین چیزه مهمی نیس که نتونین جلو من بزنین.منم که دارم از ینجا میشنوم چی دارین میگین.خب بذار بیام بیرون صبحونه مو بخورم مردم از گشنگی.<br />
رکسانا-بفرمایین مانی خان.شما درست میگین.بفرمایین خواهش میکنم.<br />
مانی-خیلی ممنون.هامون قربونه دس پنجول ت.اون حوله رو بده من.<br />
&#8220;تا برگشتم این ور رو نگاه کنم که ببینم حوله کجاس که در حوم رو وا کرد و همونجوری که میومد بیرون گفت&#8221;<br />
-یالله!<br />
&#8220;یه مرتبه رکسانا جیغ کشید و روشو کرداون طرف .برگشتم یه چیزی بهش بگم که دیدم با همون لباسی که رفته بود حموم اومد بیرون.سرشم خشک خشک بود&#8221;<br />
-مگه حموم نمیکردی؟<br />
مانی-نه<br />
-پس صدای دوش چی بود؟<br />
مانی-صدای ریزشه اب.<br />
-حموم نکردی؟<br />
مانی-ادم گشنه که جون نداره کیسه بکشه و لیف بزنه.<br />
-پس داشتی چیکتار میکردی اون تو؟<br />
مانی-نشسته بودم حرفای شما رو گوش میکردم<br />
-میدونی به حرف کسی گوش کردن کاره بدیه؟<br />
مانی-یعنی مثلا وقتی میگن یه بچه حرف گوش کنه،یعنی بچه ی بدیه؟<br />
&#8220;رکسانا زد زیر خنده و مان م رفت سر میز و شرع کرد به خوردن&#8221;<br />
رکسانا-ببین هامون.من ترو اینجا تنها ول نمیکنم<br />
مانی-یعنی بنده ام اینجا برگ چغندرم دیگه؟<br />
رکسانا-اختیار دارین مانی خان.<br />
-میشه تو صبحونت بخوریو حرف نزنی؟<br />
مانی-چرا نمیشه؟آن آن.<br />
-اینطوری زل نزن به ما<br />
مانی-پس چیکار کنم؟<br />
-صبحونت رو بخور.<br />
مانی-دارم میخورم دیگه<br />
-خب مارو نیگا نکن.<br />
مانی-پس کی رو نیگا کنم؟<br />
-صبحونت رو.حداقل بفهمی چی داری میخوری<br />
مانی-باشه.هر چی تو بگی<br />
&#8220;سرشو انداخت پیین که به رکسانا گفتم&#8221;<br />
-من اینجا راحتم رکسانا<br />
رکسانا-اخه من ناراحتم<br />
-تو نباید نا راحت باشی<br />
رکسانا-ولی من نا راحتم<br />
-دلیلی برای نا راحتی تو وجود نداره<br />
رکسانا-حیلی دلائل  وسه ناراحتی من وجود داره<br />
مانی-اه..!مگه سوزنتون گیر کرده.یه حرف دیگه بزنین.موضوع صحبت رو عوض کنین.خیر سرم دارم صبحونه میخورم اخه.<br />
۴۲۰<br />
- به تو چه مربوطه؟!<br />
مانی &#8211; خب شما میگین ناراحتم ، ناراحتم ، لقمه راحت از گلوم پایین نمی ره!<br />
(( یه چپ بهش نگاه کردم که دوباره سرش رو انداخت پایین))<br />
رکسانا &#8211; پس اگه برنمی گردی خونه ، بیا خونه ما!<br />
- نه نمی خوام مزاحم کسی بشم!<br />
رکسانا &#8211; این حرفها چیه؟! چرا اینقدر تعارف بی خود می کنی! اونجا دو ، سه تا اتاق خالی هست! یکی شو تو وردار!<br />
(( یه مرتبه مانی که یه لقمۀ بزرگ تو دستش بود ، یه نگاه به رکسانا کرد و گفت ))<br />
- ببخشین ! این اتاقای خالی که فرمودین تو کدوم طبقه س؟<br />
رکسانا &#8211; بالا!<br />
مانی &#8211; اون وقت اونجا دیگه کیا اتاق دارن؟<br />
رکسانا &#8211; من و مریم و سارا.<br />
مانی &#8211; یعنی مریم خانم و سارا خانم ناراحت نمی شن ماهام بیایم و همسایه شون بشیم؟<br />
رکسانا &#8211; چرا ناراحت بشن؟! خیلی م خوشحال میشن!<br />
مانی &#8211; منم خیلی خوشحال میشم! یعنی ماها هردومون خوشحال میشیم!<br />
اون وقت ببخشین! مریم خانم و سارا خانم ریال شبا تا ساعت چند معمولا بیدارن؟<br />
یعنی منظورم اینه که خوشحالی ما تا چه اندازه ادامه داره؟<br />
(رکسانا شروع به خندیدن کرد و منم یه چپ چپ به مانی نگاه کردم که ساکت شد و لقمه اش رو گذاشت تو دهنش))<br />
رکسانا &#8211; عمه خانم وقتی فهمید که شما اومدین هتل خیلی خیلی اصرار داشت که ببرمتون اونجا ! الانم منتظرتونه!<br />
- من هنوز تکلیفم معلوم نیس!<br />
رکسانا &#8211; تکلیف نداره! جای اینکه اینجایی ، بیا اونجا ! دلت نمی خواد پیش من باشی؟ هان؟<br />
- چرا !<br />
رکسانا &#8211; هم پیش منی و هم بچه ها اونجا هستن! اونقدر بهمون خوش میگذره!<br />
عمه خانمم که هستن!<br />
- اینو که رکسانا گفت ، مانی آروم بلند شد و رفت کنار تختش ، ساکش رو برداشت و برگشت نشست و ساکم گذاشت بغل پاش!<br />
یه نگاه بهش کردم و به رکسانا گفتم :<br />
- درست نیس ما بیایم اونجا!<br />
رکسانا &#8211; چرا درست نیس؟<br />
مانی &#8211; بریم خونۀ عمه مون درست تره یا بمونیم اینجا که پر کبک و چیزای دیگه س؟!<br />
رکسانا &#8211; کبک چیه؟<br />
مانی &#8211; یه پرنده س که سرشو می کنه زی برف!<br />
رکسانا &#8211; خب؟!<br />
مانی &#8211; اینجا شبا تو راهروهاش پُر کبکه! هی بال شونو می زنن بهم و سر و صدا می کنن و چون بیرون سرده ، میخوان بیان تو اتاق آدم!<br />
رکسانا &#8211; پرنده تو راهروئه اینجاس؟!<br />
- داره چرت و پرت می گه ولش کن!<br />
رکسانا &#8211; پس بشین و صبحونه ات رو بخور و بریم!<br />
برگشتم یه نگاه به مانی کردم که گفت :<br />
- اگه امشب اینجا بمونیم دیگه انواع و اقاسم پرنده ها می آن دم در اتاق مون آ!<br />
اون وقت تا صبح نمیذارن بخوابیم از سر و صدا !<br />
- هیچی نگفتم ، یه لیوان آب پرتقال رو ورداشتم وشروع کردم به خوردم و چند دقیقه بعد مانی رفت پایین و حساب هتل رو کرد و سه تایی اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونۀ عمه م و نیم ساعت بعد رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو.<br />
تا چشم عمه بهمون افتاد زود اومد جلو در حالیکه گریه می کرد ، منو بغل کرد و گفت :<br />
- مگه عمه ت مرده مه میری هتل پسر؟! درسته که عمه حسابی براتون نبودم! درسته که یه مرتبه چند روزه سر و کله م پیدا شده اما انقدر همّت دارم که شما دو تا رو ، نه حالا مثل یه برادرزاده ، مثل یه دوست و بچه های خودم ، رو چشمام نیگه دارم ! خجالت داره والا!<br />
- بعدشم مانی را بغل کرد و هر دوتامون با خودش برد تو پذیرایی و یه خورده بعد رکسانا برامون چایی آورد و بهمون تعارف کرد و بعدش از اتاق رفت بیرون که صدای مریم و سارا رو شنیدم اما نمی دونم چرا نیومدم تو!<br />
چایی مونو ورداشتیم که عمه م گفت :<br />
- پدرت مخالفت کرد یا مادرت ؟<br />
- پدرم!<br />
- چی می گفت؟<br />
- در مورد اینکه رکسانا مسیحیه ایراد گرفت! یعنی بیشتر سر ِ اون!<br />
عمه م هیچی نگفت و چایی ش رو برداشت که مانی گفت :<br />
- عمه جون شما چرا قهوه نمی خورین؟!<br />
عمه م خندید و گفت :<br />
- یعضی وقتا می خورم ولی کم. یعنی می ترسم!<br />
مانی &#8211; بعدش چی داره که می ترسین؟<br />
عمه &#8211; رکسانا و ترمه بهتون نگفتن؟<br />
مانی &#8211; چی رو؟<br />
عمه &#8211; فال ! فال قهوه! من فال خوب میگیرم! از همینم می ترسم! یعنی تا قهوه می خورم دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و زود فنجون رو ((دَمَر)) می کنم که باهاش فال بگیرم! یعنی فال که چه عرض کنم! خوب لدم روحیه ی آدما رو بشناسم و براشون چاخان سر ِ هم کنم!<br />
مانی &#8211; خب حالا که انقدر خوب بلدین فال بگیرین ، یه دونه م برای ما بگیرین!<br />
عمه &#8211; حرف شم نزن! آدم بهتره که آینده ش رو ندونه! چون اینا همش دروغه و چاخان پاخان! یه حالت تلقین برای آدم به وجود می آره و ناخودآگاه آدم کشیده می شه طرفش! آینده رو فقط خدا می باید بدونه که می دونه! بعدشم اینا اکثرش مزخرف و دروغه! آدمم معتاد می کنه! بعد از چند وقتم امر به خود آدم مشتبه می شه! یعنی اینطوری بگم که مثلا توبه کردم که دیگه آدما -<br />
رو گول نزنم!<br />
چایی مونو خوردیم که عمه گفت :<br />
- ناراحتی؟<br />
- یه خرده! می ترسم برای پدرم اتفاقی بیفته! قلبش کمی ناراحته!عمه &#8211; ایشالا چیزی نمیشه! زمان خودش همه چیز رو حل می کنه!<br />
از بالا سر و صدا می اومد! صدای جا به جا کردن اسباب اثاثیه! یه خرده بعد رکسانا و مریم و سارا اومدن تو پذیرایی و با ماها سلام و احوالپرسی کردن که رکسانا گفت :<br />
- اتاق تون حاضره!<br />
- داشتین برامون اتاق رو درست می کردین؟!<br />
رکسانا &#8211; حاضر شد!<br />
- آخه اینطوری که درست نیس!<br />
عمه &#8211; دیگه حرف نزنین! پایشن برین ببینین خوبه یا نه!<br />
مانی &#8211; آخه چرا انقدر زحمت کشیدین؟ هامون می اومد تو اتاق شما و منم می رفتم تو اتاق مریم خانم اینا! ماها اکثرا خونه نیستیم که ! همون شب به شب می اومدیم و یه گوشه میخوابیدیم تا صبح!<br />
مریم اینا زدن زیر خنده که بلند شدم برم ببینم چیکار کردن. مانی م بلند شد و با رکسانا اینا رفتیم بالا که دیدم رکسانا اتاق خودشو داده به من! یه نگاه بهش کردم و گفتم :<br />
- خودت چی؟<br />
رکسانا &#8211; اون یکی اتاق رو برداشتم.<br />
- بریم ببینیم!<br />
رکسانا &#8211; برای چی؟<br />
- میخوام ببینم!<br />
تا اومد حرف بزنه و رفتم طرف همون اتاقی که نشون داده بود و درش رو وا کردم. طفلک فقط میز تحریرش رو برده بود اونجا و یه دست رختخوابم گذاشته بود گوشۀ اتاق! همین ! برام این کار خیلی ارزش داشت! بغض گلومو گرفت ! یه نگاه بهش کردم و گفتم :<br />
- فکر می کنی من اینجوری راحتم؟</p>
<p>رکسانا-باید راحت باشی!چون من اینجوری راحتم!<br />
فقط نگاهش کردم که زود مانی گفت:<br />
مریم خانم،سارا خانم،اتاق مونو بهم نشون نمی دین؟<br />
اونام زود فهمیدن چی می گه و راه افتادن طرف اتاق رکسانا.موندیم من و رکسانا تو همون اتاق عقبی که گفتم<br />
کارت خیلی برام ارزش داشت!<br />
رکسانا-اینکه کاری نبود!من جونمم برات می دم هامون!من تا حالا عاشق نبودم و تا حالام کسی رو دوست نداشتم و یه دنیا عشق تو دلم جمع شده!حالا که تو رو پیدا کردم،همه ش مال توئه!تو که به خاطر من از پدرو مادرت قهر کردی،نمی ذارم تنها بمونی!این کار توام برای من ارزش داره!من تا آخر راه با توام هامون!<br />
اروم دستش رو گرفتم و موهاشو ناز کردم!داشتم تو چشماش نگاه می کردم!پر عشق بود!<br />
منم تا اخر راه با توام!<br />
دستم رو محکم فشار داد و با پاش در اتاق رو پیش کرد!<br />
دریای طلایی!موج به اندازه چین های مو!به بلندی خواب!به شیرینی عسل!به نرمی نگاه!به کوتاهی یه لحظه!<br />
مانی-هامون!هامون!نمی آیین؟<br />
یه مرتبه چند تا زد به در که تازه متوجه خودم شدم و خندیدم!<br />
رکسانام خندید و آروم گفت<br />
نفهمیدم یه مرتبه چه م شد!<br />
منم نغهمیدم!نمی خوامم بفهمم!<br />
یه مرتبه مانی از پشت در گفت<br />
اما من فهمیدم!<br />
دوتایی زدیم زدیم زیر خنده و در رو وا کردیم و رفتیم بیرون که مانی یه نگاه بهمون کرد و گفت<br />
در رو شما بستین؟<br />
نه!خودش بسته شد!<br />
مانی-اِ&#8230;!چه در هوشمندی!چشم الکترونیک داره؟!<br />
رکسانا سرشو انداخت پایین و رفت طرف اتاقش که به مانی گفتم<br />
به تو چه مربوطه؟مگه تو فوضولی؟!بعدشم،باد زد،در رو بست!<br />
مانی-می گم اگه اینجاها از این بادا می زنه،چطور اون طرف نمی زنه؟یعنی می گم یه پا دری بذار زیر در!<br />
بیا بریم اینقدر چرت و پرت نگو!<br />
تا رفتیم طرف اتاق رکسانا اینا که عمه م از پایین صدامون کرد.رکسانا اینام صداشو شنیدن و اومدن بیرون و همگی رفتیم پایین تو پذیرایی که عمه م گفت<br />
خوب بود هامون جون؟!<br />
مانی-عالی بود عمه جون!مخصوصا در اتاق خیلی عالیه!هامون که راضیه!<br />
عمه م یه نگاه بهش کرد و گفت<br />
چی؟!<br />
مانی-می گم چه درو پیکر خوبی داره اتاقا!؟چوب خوب!محکم!هوشمند و وقت شناس!حرف گوش کن!<br />
رکسانا دوباره سرشو انداخت پایین که یه چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم<br />
عمه از من پرسیدن نه از تو!<br />
مانی-منم جای تو جواب دادم دیگه!<br />
عمه-چیزای قدیمی رو خوب و محکم می ساختن!الانی آ جون نداره که!<br />
مانی-حالا از جون داریش که بگذریم،فهمیدیگی این در باعث تعجبه!<br />
یه مرتبه مریم و سارا زدن زیر خنده که عمه م گفت:<br />
چی می گی تو پدر سوخته؟<br />
این حرف درست ازش در نمی اد که!<br />
عمه-ببینم تو که با بابات قهر نکردی که؟!<br />
چرا!اینم قهر کرده!<br />
عمه-این دیگه برای چی؟!<br />
دید من قهر کردم،اینم رفت سر به سر عمو گذاشت و دادش رو دراورد و ساکش رو ورداشت و دوئید دنبال من!<br />
من داشتم اینا رو برای عمه م می گفتم و مانی م داشت به در اتاق نگاه می کرد.وقتی حرفم تموم شد برگشت طرفم و گفت:<br />
چطور این درا خودشون واز و بسته نمی شن؟<br />
یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که زود گفت<br />
آهان!باد فقط می زنه بالا!<br />
این دفعه خودمم خنده م گرفت که عمه م گفت<br />
باد بالا چیکار می کنه؟!<br />
مانی-باد باد که نیس!یه نسیم ملایم باهوش سرشار!<br />
دیدم دیگه داره گندش در می اد که گفتم<br />
رکسانا امروز کلاس نداشتین؟<br />
رکسانا-نه!فردا داریم.امتحانه!<br />
عمه-پس پاشین برین سر درس و مشق تون دیگه!پاشین!<br />
رکسانا برگشت و یه نگاه به من کرد که دلم لرزید!هر چی بیشتر نگاهش می کردم بیشتر دلم می خواست که پیش م باشه اما گفتم<br />
عمه راست می گن!برین به درس تون برسین!اون مهمتره!<br />
یه خنده قشنگ بهم کرد و سرشو برام تکون داد که موهاش قشنگش همه با هم ریخت یه طرف دیگه صورتش و خیلی خوشگل ترش کرد و از جاش بلند شد و گفت<br />
کاری داشتی،صدام کن!<br />
تا اینو گفت و مانی م زود گفت<br />
منم اگه کاری داشتم می تونم مریم خانم اینا ر وصدا کنم یا نه؟<br />
عمه-تو کاری داشتی منو صدا کن!<br />
مانی-آخه زشته که هی به شما زحمت بدم!<br />
عمه-مگه تو چقدر کار داری؟!<br />
مانی-خیلی!من دم به ساعت برام کار پیش میاد!<br />
عمه-ترمه م این اخلاقاتو می دونه؟<br />
مانی-ترمه چیه؟همونکه باهاش طاق شال درست می کنن؟<br />
مانی اگه بهش نگفتم!<br />
مانی-بگو!مگه ازش می ترسم؟!<br />
آره!مثل سگ!<br />
همه زدن زیر خنده که مریم و سارام بلند شدن و ازمون خداحافظی کردن و سه تایی رفتن بالا.موندیم من و مانی و عمه که مانی گفت<br />
عمه جون خوب کاری کردین اینا رو رد کردین رفتن!اخلاق آدمو خراب می کنن!هی می شینن جلو آدمو با آدم حرف می زنن و آدم رو به حرف می کشن و آدم یادش می ره مثلا نامزد داره!<br />
وقتی به ترمه گفتم،اون حتما بلده یه کاری بکنه که همه چیزایی رو که فراموش کردی یادت بیاد!<br />
مانی-تقصیر من چیه؟اینا هی باهام حرف می زنن!اینا رو دعوا کن!<br />
این بدبختا کی با تو حرف زدن؟!<br />
مانی-حرف که نمی زنن!بهم اشاره می کنن!اشاره م مثل حرف زدنه دیگه!<br />
باز چرت و پرت بگو!<br />
عمه-مریم اینا از این کارا بلند نیستن!<br />
مانی-اِ&#8230;.!می خواین عمه جون بهشون یاد بدم؟<br />
عمه م شروع کرد به خندیدن که گفتم<br />
عمه!بقیه سرگذشت تونو تعریف نمی کنین؟<br />
عمه-اتفاقا اونا رو رد کردم که بقیه ش رو براتون بگم!<br />
مانی-می شه شما بقیه ش رو به هامون بگین و من برم یه خرده تو درس و مشق به اینا کمک کنم؟من پایه ریاضیم خیلی قویه ها!<br />
مانی می شینی یا نه؟<br />
مانی-من که همه ش نشستم!<br />
یعنی حرف دیگه نزن!<br />
عمه م شروع کرد به خندیدن و بعدش گفت<br />
ایشالله همیشه خوب و خوش باشین!ایشالله همیشه سایه ی پدر و مادر بالا سرتون باشه!امروز اینجا یه اتفاقی افتاد که دلم ریش شد!<br />
چه اتفاقی؟<br />
مانی-تو خونه تون؟<br />
عمه-نه!تو کوچه مون!یعنی سر کوچه یه جوونی بود که من با مادرش دوستم.پدرش دو سال پیش بیچاره سکته کرد!یعنی از زور فشار زندگی سکته کرد!بیچاره دو جا کار می کرد!هشت صبح تا چهار بعد از ظهر یه جا و پنج تا ده شب م یه جا!دیگه وقتی می اومد خونه،عین جنازه بود!<br />
یه حقوقش که می رفت پای اجاره خونه و اون یکی م اونقدر بود که یه نون و پنیری بده زن و بچه ش بخورن!اینطوری زندگیشون می گشت تا دخترو پسرش بزرگ شدن و برای دختره یه خواستگار پیدا شد و با قرض و قوله یه جهاز براش جور کردن و فرستادش رفت!موند پسره که اونم چند وقت بعد عاشق یه دختر شد!اینو دیگه نمی شد کاریش کرد!باباهه خودش خونه و زندگی نداشت!حالا چه جوری می خواست پسرش رو سر و سامون بده!بدبخت این آخریا شده بود عین یه ماشین!فقط کار می کرد!کاشکی حداقل می تونست صنار سه شاهی در بیاره!هر چی اخر برج می گرفت یا می رفت پای قرض و قوله ی جهاز دخترش یا اینکه اجاره خونه و چندرغاز بقیه شم که می خوردن!<br />
خب،یه آدم چقدر مگه طاقت داره؟ماشین م اگه شب و روز ازش کار بکشی،خراب میشه!عاقبت این بدبختم همین شد!از زور غصه پسرش یه سکته زد و افتاد گوشه خونه!یعنی نون آور خونه،خونه نشین شد!پسره م دانشگاه ش رو ول کرد و رفت دنبال کار!اما کو کار!<br />
خلاصه این در بزن،اون در بزن،شد آبدارچی و پادو یه شرکت!حالا چقدر حقوق؟!دیگه خودتون می دونین!یعنی اگه می گرفت،نصف اجاره خونه شونم نبود!درو همسایه که دیدن اینطوریه،همت کرد نو چند نفر با هم شدن و هر روز یکی شون این پسره رو دو ساعت صداش می کرد تو خونه که مثلا به بچه ش ریاضی درس بده!الان که تو حرف ریاضی رو زدی،این جریان یادم افتاد!<br />
الغرض!به همت همسایه ها اجاره خونه شون اینجوری جور شد اما کو تا حالا چرخ زندگی بگرده؟خورد و خوراکشون یه طرف،خرج دوا درمون باباهه یه طرف!اینجا بود که مادرش،یعنی همین دوست من،دست به کار می شه و می ره دنبال کار که اونم یه پولی دربیاره!<br />
اولش که ما نفهمیدیم کارش چیه،بعدا معلوم شد!رفته بود تو یه آژانس نظافتی و خدماتی کار می کرد!شده بود کلفت!حالا نمی دونم که شوهرش چه</p>
<p>جوری شد که فهمید!دیگه غیرتش قبول نکرد!برای اینکه سربار اینا نشه خودشو خلاص کرد!<br />
-خودکشی کرد؟!!<br />
عمه- آره بیچاره!نمیدونم شبونه چی خورد که صبح نعشش رو از تو رختخواب بلند کردن!یه نامه م نوشته بود که زیر متکاش پیدا کردن!نوشته بود که دیگه خجالت میکشم تو صورت زن و بچه م نگاه کنم!برای همین خودمو میکشم که حداق یه بار از رو دوش اینا ورداشته بشه!قربونش برم عزاهای ماهام که چند برابر عروسی هامون خرج داره!شام عروسی یه شبه و عزا چند شب!شکر خدام که تو این چند ساله یه عروسی میبینیم و ده تا مجلس ختم!دردسرتون ندم!بعد از اون خدا بیامرز پسره انقدر کار کرد و کرد و کرد اما به وصال اون دختر که نرسید هیچ!وضعش که خوب نشد هیچ!غم و غصه مادره که کم نشد هیچ!از بدبختی و بیچارگی پسره م رفت دنبال پدره!<br />
-اونم خودکشی کرد؟!<br />
عمه- نه!قلبش از کار واستاد!حالا این یکی ش از همه بدتره که طفل معصوم چطوری مرد!گویا شبش یه خرده قلبش ناراحتی داشته!مادرش هر چی ازش میپرسه چته هیچی نمیگه!شب که میخوابن حالش بدتر میشه!میره یه گوشه اتاق چهارزانو میشینه و همونجا سکته میکنه!مادره نمیدونین دیگه چیکار میکرد!این کوچه رو گذاشته بود رو سرش!جیغ میکشید و فحش آ میداد که نگو!به زمین و زمان فحش میداد طوری که ماها گفتیم الان میان میگیرن میبرنش!یعنی دیگه براش فرقی نداشت!انگار شبش که قلب پسرش ناراحت بوده تو خونه پول نداشتن که ببرنش به دکتر نشونش بدن!<br />
یه سیگار روشن کرد و یه خنده تلخ کرد و گفت:دنیایی ها!<br />
-چرا مادره نیومد از در و همسایه پول قرض کنه؟!<br />
عمه- چندبار بیاد؟!از خود من سه بار قرض کرده بود و نتونسته بود پس بده!<br />
-خب میرفت یه چیزی از تو خونه شون میفروخت و پسرش رو میبرد دکتر.<br />
عمه یه نگاهی بهم کرد و خندید که مانی گفت:به یه نفر گفتن گندم نداریم گفت بدرک نون خالی میخوریم!<br />
عمه- این گناهی نداره!یعنی این چیزارو ندیده!ایشالا هیچ وقتم نبینه!ایشالا هیچکس این روزا و چیزارو نبینه!<br />
مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی شو داد بمن و سه تایی ساکت شدیم یه خرده بعد مانی که قیافه ش خیلی گرفته بود دست کرد و کیفش را از تو جیبش در آورد و لاش رو وا کرد و از توش هفت هشت تا چک پول در آورد و نگاهشون کرد!من و عمه م داشتیم نگاهش میکردیم که گفت:همیشه وقتی یه جا آتیش میگرفته آدما این کاغذا رو از جلو آتیش برمیداشتن و نجاتشون میدادن!حالا تو این یکی آتیش این کاغذا میتونن آدما رو نجات بدن!امروز دیگه این کاغذا سرنوشت آدما رو معلوم میکنن!<br />
بعد برگشت ماهارو نگاه کرد و گفت:چی شد راستی؟!قرار نبود اینجوری بشه!<br />
بعد چند تا از چک پولا رو گذاشت روی میز و کیفش رو گذاشت تو جیبش که عمه گفت:چرا گذاشتی شون اونجا؟!<br />
مانی- من اینارو خرج ادکلن و کفش و شلوارو این چیزا میکنم که هم خوش بو باشم و هم خوش تیپ!حالا شما از طرف من اینارو بدین به اون مادر!اینطوری من بیشتر خوش بو و خوشتیپ میشم!حالا که پدر و پسر رفتن و بیخبر موندیم!مادر رو دریابیم!<br />
عمه م یه نگاه بهش کرد و یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین و گفت:کاشکی از این دلا چن تام ت سینه اونایی بود که میتونن کاری بکنن!<br />
بعدش از جا بلند شد و فنجونا رو ورداشت و از اتاق بیرون رفت!برگشتم به مانی نگاه کردم و گفتم:همیشه وقتی دستم به اینا میخورد یه حال خوبی پیدا میکردم!همیشه ازشون خوشم می اومد!یعنی خیلی برام قشنگ بودن اما الان به چشمم خیلی زشتن!<br />
-نه! اینایی که الان اینجا رو میزنن خیلی قشنگن مانی!نگاشون کن!<br />
برگشت و یه نگاه بهشون کرد و گفت:راست میگیا!دوباره قشنگ شدن!<br />
-وقتی حالا به هر دلیل این تیکه کاغذای رنگی میرن که یه زندگی رو نجان بدن قشنگ میشن!<br />
دو تایی ساکت شدیم که عمه م با سینی چای برگشت و گذاشت روی میز و گفت:وردارین یخ میکنه.<br />
یکی یه دونه ورداشتیم که گفت:روزی که نشسته بودم تو درشکه و با پدربزرگتون و شوهر عمه هام برمیگشتیم خونه سعی میکردم که راه رو یاد بگیرم شاید یه روزی تونستم بیام سر خاک مادرم!اما یاد که نگرفتم هیچ دیگه م نتونستم برم سر خاکش!چندین سال بعدشم که رفتم اونجاها انقدر عوض شده بود که دیگه اگرم نشون قبرش رو درست درست بلد بودم پیداش نمیکردم چه برسه به اینکه هیچ نشونی م ازش نداشتم!یعنی بعد از چند سال همه اونجاها ساخته شده بود!<br />
خلاصه اون روز برگشتیم خونه و وقتی عمه هام خیالشون راحت شد که مادرم رفته زیر خاک تو در و همسایه پر کردن که زن داداششون شبونه از خونه زده بیرون و کلی م طلا و جواهر از خونه دزدیده و برگشته روسیه!مردمم باور کردن و یه مدتم این جریان خوراک دور هم جمع شدنشون بود و بعدشم کم کم فراموش شد و رفت پی کارش!<br />
حالا می آییم سر خودم!تا اینجا گه گفتم زندگی مادرم و پدرش پدربزرگ و مادربزرگش بود.<br />
چایی ش رو خورد و یه سیگار دیگه روشن کرد و رو مبل جابجا شد و گفت:آقایی که شماها باشین تا چند روزی من عزیز بودم و یادگار زن خوشگل و خانم و نجیب پدربزرگتون!اما از اونجایی که این آدم یعنی پدربزرگتون یه مرد دنیا پرست مال دوست یلخی و بی قید وبند بود دوباره حواسش رفت پی مال دنیا و کم کم منو فراموش کرد!یعنی نه اینکه منو نمیدید و چهار کلام باهام حرف نمیزد!نه!اما درست شدم مثل یه دختر همسایه که اومده تو اون خونه که مثلا با بچه های اون خونه بازی کنه و بره!<br />
وقتی منو میدید و بهش سلام میکردم یه جوابی میداد و زود ازم میپرسید نون چایی خوردی؟یا مثلا ناهار خوردی؟یا شوم خوردی؟!منم یا میگفتم آره که زود میگفت آهان!یا میگفتم نه که زود میگفت برو بخور!همین!همین!همین!<br />
بابا به اون گندگی فقط همین چهار کلوم حرف رو با من داشت که بزنه!اما نه خدایا!دروغ نگم!شب عید به شب عیدم یه دست لباس با یه چادر برام میخرید یا میگفت بخرن و وقتی سر سفره هفت سین دور هم جمع میشدیم یه کلمه م اونجا باهام حرف میزد!یعنی وقتی لباس نو رو تنم میدید ازم میپرسید لباست قشنگه؟!اگه میگفتم اره که میگفت مبارکت باشه!اگرم میگفتم نه که بازم میگفت مبارکت باشه!سالم که تحویل میشد و همه اجازه داشتن بلند شن و دستش رو ماچ کنن منم آخر از همه این سعادت نصیبم میشد که دست بابامو ماچ کنم و اونم بهم بگه زیر سایه حق!<br />
چند شب اولم با همدیگه تو همون اتاق خوابیدیم اما بعدش مادرش بهش گفت چه معنی داره دختر ده دوازده ساله پیش باباش بخوابه؟!من به سن و سال این یه شیکم زاییده بودم!<br />
بعد از اون شبا جامو توی اتاق خودش انداخت و شدم کنیز دست به سینه خانم و لحاف تشکم رفت پایین پای خانم!میگم کنیز دست به سینه یعنی کنیز دست به سینه ها! نه اینکه فکر کنین یه مثال دارم میزنم!از صبح که از تو همون رختخوابش با یک پاش بهم میزد و صدام میکرد تا وقتی دوباره رختخوابش رو براش مینداختم و سروشو میذاشت زمین و میخوابید یه ریز خرده فرمایش داشت!عذرا رختخوابا رو جمع کن!عذرا سماور رو روشن کن!عذرا سفره رو بنداز!عذار استکان نعلبکی ها رو بشور!عذرا حیاط رو جارو بزن!عذرا رخت چرک آرو بشور!عذرا واسه مرغا دونه بریز!عذرا بشین سر سبزی!عذرا برنج رو پاک کن!عذرا فلان کار رو بکن!عذرا بهمان کار رو نکردی!عذرا تنبل شدی!عذرا اولا خوب کار میکردی!عذرا از بس که نشستی داری مثل خرس میشی!عذرا&#8230;!<br />
بخدا قسم که یه دو دقیقه نمیذاشتن راحت باشم!کار این تموم میشد اون یکی صدام میکرد!کار اون تموم میشد اون یکی فرمایشش شروع میشد!بچه این یکی رو سرپا نگرفته اون یکی جیشش میگرفت!این یکی رو طهارت نگرفته اون یکی خودشو کثیف میکرد!چی بگم چی بگم چی بگم؟چه کشیدم خدا من از دست این مادربزرگ و اون دو تا عمه؟!اینم بگم که مادرش منو نمیزد!یعنی همیشه هر جا میشست میگفت چون عذرت یتیمه من از خدا میترسم و دست روش بلند نمیکنم اما جاش دو تا عمه هام تلافی میکردن!هر وقتم که مادره ازم ناراحت میشد و احساس میکرد باید کتم بزنه و مثلا از خدا میترسید یه اشاره به دختراش میکرد و اونا جای مادرشون زحما میکشیدن و کتکم میزدن که ترس از خدای مادرشون خراب نشه!<br />
گذشت اما نه مثل برق و باد!۶ ماهی از ای جریان گذشت!تو اون ۶ ماه استراحتم موقعی بود که ده تا دسته سبزی رو میذاشتن جلوم که پاک کنم!این استراحتم بود و تفریحم موقعی که یه گونی برنج یا لپه یا عدس یا هر چیز دیگه رو میدادن بهم که چشم بگردونم!این یکی کارو دوست داشتم هر چند که وقتی بعدش از جام بلند میشدم دیگه نه اون پاها مال من بود و نه اون کمر!تا یه ساعت همونجور دولا میموندم اما برام کیف داشت!یه مجومه بقول ما و مجمعه به قول امرزی آ میذاشتن جلومو و سر گونی برنج رو سر میدادن توش و یه سفارش که تا برمیگردن پاکش کرده باشم و میرفتن!منم سرمو مینداختم پایین و شروع میکردم به کار کردن اما حواسم بود و تا دور و ورم خلوت میشد برنجای مجومه را تختش میکردم و رویاهام شکل میشدن و می اومدن تو مجومه!<br />
یا برنجا رو قصری که مادرم با پدربزرگم توش زندگی میکردن میساختم!شکل مادرم رو که سوار اسب بود و تفنگ دستش بود میساختم!شکل مادرم رو میساختم که ده تا کلفت و نوکر دور و ورشن!اسم عمه هام و مادرشون و پدربزرگتونو و شوهر عمه هام رو میذاشتم رو کلفتا و نوکرا!<br />
برنجارو تخت میکردم رو مجومه مثل اینکه همه جا برف نشسته و وسطش رو راه بندی میکردم و چند تا خونه و دخترا و پسرایی رو که وسط راه دست همدیگر رو گرفتن و دارن میرن!اونوقت خودم آوازهایی رو که مادرم بهم یاد داده بود میخوندم!همیشه م یه مشت ریگ و شن میریختم تو جیبم که اگه یه مرتبه عمه هام اومدن نشونشون بدم که یعنی دارم برنج پاک میکنم!<br />
آره شازده ها!این تفریحم بود!شما میدونین چهل پنجاه کیلو برنج رو چشم گردوندن یعن یچه؟!شماها میدونین ده من سبزی پاک کردن چه معنی ای داره؟!یعنی یه دختر ده دوازده ساله از کله سحر بشینه یه گوشه و تا صلوات ظهر از جاش تکون نخوره!تازه اگه دستش تند باشه!اگر خدای ناکرده می اومدن و میدیدن سبزی آ حیف و میل شده که دیگه واویلا!<br />
یادمه شبا که آخرین وظیفه م یعنی پهن کردن رختخوابا و تنگ آب گذاشتن بالا سر خانم رو به انجام میرسوندم اجازه داشتم زیر پاشون کپه مرگم رو بذارم!نرفته تو جا خواب منو با خودش میبرد!اما دریغ از یه خواب دیدن!آرزوم بود که یه شب مادرم رو تو خواب ببینم اما انقدر خسته بودم که یا اصلا خواب نمیدیدم یا اگرم میدیدم صبح یادم نبود!اونایی م که تک و توک میدیدم و یادم میموند همون کارایی بود که تو روزش کرده بودم!ظرفشوری رختشوری مستراح شوری زمین شوری چیز پاک کردن بچه سرپا گرفتن!<br />
حالا همه اینا رو گل میکنیم و میزنیم به سرمون!اینا همه خوب!اینا همه محبت!اینا همه وظیفه!بدبختی چیز دیگه بود!موقعیکه خسته و مدره عین نعش میرفتم تو رختخواب!من چشمام از زور خستگی وا نمیشد و خانم تازه سخنرانی و نصیحت کردنش گل میکرد اونم چه چیزایی!چه آموزشی!چه پرورشی!تا میخواستم بخوابم میگفت عذرا بیداری؟!خب منم چی میتونستم بگم ؟!یعنی مگه جرات داشتم بگم نه؟!خانمم شروع میکرد!زن باید مطیع و مطاع شوورش باشه!اگه گفت بمیر بمیره!مادر پدر یعنی خدا!یعنی مقدس!وای به روزی که جواب سلامشونو بلند بدی؟!آتیش جهنم الو الو!هیزم نیم سوز خروار خروار!قیر داغ بشکه بشکه!عقرب جرار صد هزار!مار و افعی کرور کرور!<br />
نمیدونم چی جوری و برای چی و از کجا همه اینا رو آماده کرده بودن واسه دختر بچه ای که تو این دنیا برای عمه هاش و مادرشون خوب کار نکنه و کلفت خوبی نباشه یا خدا نکرده براشون پشت چسم نازک کنه و یا زوبنم لال در مورد باباش فکرای بد کنه!طوری برام یه جهنم ساخته بود که اصلا یه تیکه زمین برای بهشت نمونده بود و اگر مونده بود آتیش جهنم همچین زبونه میکشید که تموم درختای بهشت رو میسوزوند و جزغاله میکرد!<br />
یه بهشت کوچیک اندازه یه باغچه و یه جهنم بزرگ اندازه کشورمون!یه بهشت خلوت و خالی و یه جهنم شلوغ و پر و پیمون!بهشتی که درش روی همه بسته بود با دیوارای بلند و یه جهنم با دروازه های واز و بدون دیوار که از سه فرسخی آتیش معلوم بود و برای هر کسی که میمرد جا داشت!بهشتی که با یه کار نابجا و یه کلمه حرف بد از آدم گرفته میشد و جهنمی که با یه عمل کوچیک بد نصیب آدم میشد!بهشتی که برای وارد شدن بهش هیچ امیدی نبود مگه اینکه چشمت رو تموم شادی آ و خوشی آ و لذت آ خنده و استراخت و شوخی و چی و چی و چی ببندی و جهنمی که خیلی راحت واردش میشدی!آزمونی با یک صدم درصد سانش و نودونه و نودونه صدم درصد ناامیدی!دورنمای زیبا و دلفریب!فرشته های فعالی که ده تا ده تا مامور نوشتن کارهای بدمون بودن و یه لحظه چشماشونو هم نمیذاشتن یا نمیتونستن هم بذارن و یه دونه فرشته که همشم بیکار بود برای نوشتن کارای خوبمون که اکثرا کاغذاش سفید و دست نخورده میموند!<br />
قبل از خواب نوید زندگی پس از مرگ!البته دیگه همه مسیر زندگی بعد از مرگ رو مو به مو بلند بودم!تا جون از تنمون میرفت بیرون و یه سوال جواب کوتاه چون تکلیفمون از همون اول معلومه و صاف تو جهنم!یه کارنامه سیاه دستمون و رومون از کارنامه مون سیاه تر منتظر نوبت بودیم که آتیش نصیبمون میشه یا قیر داغ یا هیزم نسوز یا عقرب و مار!<br />
اما به همون خداوندی خدا تو همون عالم بچگی میرفهمیدم که این داره دروغ میگه!یعنی سوادش و فهمش به این چیزا نمیرسه!میدونستم که خداوند اونطوری که این میگه یه خدای نامهربون و بدون گذشت و بخشش نیست!میدونستم که خداوند اگه یه بدی مون رو ببینه ده تا شو ندیده میگیره و میبخشه!اما اون پیرزن ول کن نبود!انقدر میگفت و میگفت تا خودش خوابش بگیره!منم هی چرت میزدم و به مزخرفاتش گوش میدادم و بعدش که خرخرش میرفت هوا کپه مرگم رو میذاشتم تا دوباره یه روز دیگه برام شروع بشه!<br />
بعد از ۶ ماه یه روز دیدم عمه هام و مادرشون دارن در گوش همدیگه پچ پچ میکنن!فهمیدم یه خبرایی هس!خبرایی م بود!میخواستن پدربزرگتونو زن بدن!البته دیگه پدربزرگتون فقط شده بود یه پارچه آقا!ثروت مادرم رو حالا دیگه رو کرده بود!چند تا حجره و ملک و درشکه شخصی و چی و چی و چی!دیگه حالا باید از طبقه اشراف براش دختر میگرفتن!همین کارم کردن!یه دفته از شرع پچ پچا نگذشته بود که همه شون شال و کلاه کردن و راه افتادن که برن!دست آخر خانم بزرگ منو صدا کرد و گفت که امشب شام یه جا وعده گرفتمون و دیر برمیگردن.گفت مواظب خونه و باشم و کارامو بکنم و بعدش بگیرم بخوابم تا اونا بیان.بعدشم همه شون گذاشتن و رفتن!ما رو بگی!یه دفعه ترس ورم داشت!یه خونه دردنشت و یه دختر بچه ده دوازده ساله!<br />
گیرگیرای غروب بود!خونه قدیمی م که مثل آپارتمانای امروزی نبودن که!یه حوض داشتن که نگو!در و دیوارای قدیمی و آجری بلند!زیرزمینای تاریک که هر کدوم هفت هشت تا پله میخوردن و میرفتن پایین!حیاط بزرگ!هشتی های ترسناک!اینا همه به کنار تاریکی!تو اون خونه به اون بزرگی دو تا دونه چراغ نفتی روشن بود که نزدیک خودشونم به زور روشن میکردن!حالا حساب کنین که من اون موقع چه حالی داشتم!تا اون روز تو خونه تنها نمونده بودم!یعنی هیچوقت اون خونه خالی نمیموند!اون شبم همه شون رفته بودن خواستگاری و نمیخواستن منو ببرن!برای همینم گذاشته بودنم خونه!<br />
آقای که شما باشین اولش یه خرده ترسیدم اما بعدش زود چراغ نفتی رو برداشتم و رفتم تو اتاق خانم و رختخوابارو انداختم و رفتم زری لحافم و چشماشو بستم!حالا یه چیزایی اومد جلو چشمم و تو ذهنم بماند!شانسی که داشتم این بود که انقدر خسته بودم و تا سرمو گذاشتم زمین خوابم برد.<br />
از فرداش کم کم ماجرا روشن شد و معلوم شد که بعله!پدربزرگتون قراره دختر یه تاجز بزرگ بازار رو بگیره.دیگه تو خونه چه خبر بود خدا میدونه!هر کی دنبال کار خودش بود و تموم کار افتاده بود گردن من!منم که دیگه جون نداشتم تنهایی اون خونه رو بگردونم اما چی میتونستم بگم؟!باید مثل قاطر کار میکردم!برو بیاهام شروع شده بود.این میرفت اون می اومد!اون میرفت این می اومد!پیغمو و پسغوم تا اینکه قرار شد که خونواده اونا بیان خونه ما مهمونی.<br />
لباس نوآ از تو صندوقخونه در اومد!دیوار اتاق دوغ آب شد!آب حوض عوض شد!شیشه ها پاک شد و پرده ها شسته شد و خلاصه خونه شد مثل گل!همه اینارو هم غیر از دوغ آب اتاق کی کرد؟!کنیز مفت و مجانی خونه عذرا خوانم!دیگه آخری آ اصلا نمیفهمیدم این تن و بدن مال منه یا کس دیگه!سیندرلا کیه؟!عذرا!عذرا!اگه والا دشمن منو به اسیری برده بود انقدر ازم کار نمیکشید که اینا میکشیدن!دست آخرم که شب مهمونی رسید از یه ساعت قبلش منو کردن تو یه اتاق و بهم گفتن اگه صدام در آد تیکه تیکه م میکنن!منم که صدایی نداشتم ازم دربیاد!رفتم یه گوشه نشستم و گریه کردم!سرمو گذاشتم به دیوار و گریه کردم!عجب سرنوشتی برام رقم خورده بود!یه روزی پدربزرگم برای اینکه نکنه ثروتش رو ازش بگیرن از دست سرخ آ فرار کرده بود و اومده بود اینجا!غافل از اینکه همه ثروتش به باد رفت و هم چون خودش و دخترش!حالام نوبت نوه اش بود!<br />
خلاصه انقدر گریه کردم تا از حال رفتم.نه تاریکی رو فهمیدم و نه گشنگی و نه تشنگی رو!فقط از زور خستگی از حال رفتم و چه خوابی م کردم!حداقل اون مهمونی برای من این حسن رو دشت که تونستم چند ساعت بیشتر بخوابم!چند سال پیش این سریال اوشین رو میدیدم!هر بارم که میدیدم زار زار گریه میکردم!درست عین روزگار خودم بود!<br />
خلاصه دردسرتون ندم!بعد از حدود یه ماه رفت و اومد عروسی سر گرفت و توران خانم رو آوردن خونه!چه جشنی!چه مراسمی!همه جا رو گل زده بودن!سه شب مطرب اونجا میزد و میکوبید!میگم مطرب سوء تفاهم نشه!همه شون هنرمند بودن اما اون وقتا شعور آدما این بود دیگه!به این گروهای هنری میگفتن مطرب!جاشونم محله سیروس بود که بهش محله کلیمی آ میگفتن!<br />
منم بدم نمی اومد!هر چند که کارم چند برابر شده بود اما وقتی دسته مطربا میاومد خیلی کیف میکردم!مخصوصا وقتی که با یکی شون به اسم شهناز ضربی اشنا شدم و فهمیدم که مسیحیه!اونم وقتی فهمید من مسلمون نیستم و مسیحی م از تعجب داشت شاخ در می آورد تو اون شبام که میاومدن اونجا زندگیمو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم!نور به قبرش بباره چقدرم برام گریه کرد!چقدر غصه مو خورد!اون موقع بود که فهمیدم همه آدمام بد نیستن!<br />
خلاصه شبا تا بعد از نصف شب اونجا بزن و بکوب بود!دسته مردا تو مردونه که تو قسمت بیرونی بود و دسته زنا تو زنونه که اندرونی بود .عروس خانم که اسمش توران خانم بود بد نبود!یعنی خوشگل نبود اما زشتم نبود!دیگه تو اون شبام کسی کاری به کارم نداشت!یعنی تو اتاق حبسم نمیکردن چون انقدر آدم تو خونه بود که کسی به کسی نبود و نمیفهمید من کی ام !بعدا فهمیدم که به توران خانم نگفتن که پدربزرگتون یه دختر از زن اولش داره!حالا این توران خانم کیه؟!حتما خودتون فهمیدین!مادربزرگتون!از من چیزی بزرگتر نبود!اونموقع که من ده دوازده سالم بود اون شونزده هفده سالش بیشتر نبود!<br />
خلاصه توران خانم را با چه دبدبه و کبکبه ای آوردن خونه و واقعا سه روز و سه شب براش جشن عروسی گرفتن!منم همونجور کار میکردم چشم ازش برنمیداشتم بطوریکه هر بار نیگاش اتفاقی می افتاد طرف من میدید که دارم نگاهش میکنم!البته از دور چون نمیذاشتن نزدیکش برم!حتما اونم وقتی با اون لباسا که تنم بود منو میدید فکر میکرد که کلفت اون خونه ام!حقم داشت بیچاره!<br />
کار میکردم و دور ورم رو نگاه میکردم و یاد حرفای یکه مادرم از عروسی ش میزد می افتادم!برای اون بدبخت چه کردن و برای این یکی چه میکنن!شب عروسی اون چه جوری بود و شب عروسی این چه جوری!مادر بیچارم تک و تنها تو دست این قوم اسیر بود و راه نجاتی م نداشت و چه به روزش آوردن!<br />
بغض گلومو گرفته بود!انگار تموم غم عالم ریخته بود تو دل من!نیگا میکردم و یاد مادرم می افتادم!نیگا میکردم و یاد خودم می افتادم!نیگا میکردم و هر دقیقه کینه م نسبت به پدربزرگتون و عمه هام و مادرش زیادتر میشد!انگار همین کینه باعث شده بود که تو چشمام برق نفرت بشینه!طوریکه توران خانم هر دفعه منو نیگا میکرد اخماش میرفت تو هم!اولا خیلی کم چشمش به من</p>
<p>آخر ۴۳۹<br />
می افتاد اما هر چی می گذشت انگار کنجکاوتر می شد و بیشتر نیگام می کرد بطوریکه از شب دوم خودش چشم مینداخت و منو لای آدمایی که اونجا بودن پیدا می کرد و نیگام می کرد!<br />
بالاخره این جشن م تموم شد و غریبه ها رفتن و موندن چند تا از نزدیکای عروس و دو سه شب بعدش ، اونام رفتن! دیگه تو خونه همون آدمای قبلی موندن و یه تازه وارد که همون عروس خانم بشه. منم سرمو داده بودم به کار خودم. یعنی دلم نمی خواست کاری بکنم که جلو توران خانم عمه هام بهم فحش بدن یا کتکم بزنن یا زندانی م کنن! غرورم اجازه نمی داد! آخه وقتی چاک دهن شونو وا می کردن، حرفای بدی از دهن شون درمی اومد که طاقت شنیدنش رو نداشتم! حالا اگه به خودم می گفتن عیب نداشت و نحمل می کردم اما وقتی به مادرم می گفتن خیلی خیلی ناراحت می شدم!<br />
خلاصه سرم به کارم گرم بود که یه مرتبه در اتاق توران خانم واشد و اومد بیرون! یه لباس قشنگ پوشیده بود و چارقدم سرش نبود! دهن همه از تعجب وامونده بود! برگشتم طرف عمه هام و مادرشون که دیدم اخمای همه شون رفته تو هم اما جیک شون درنمی آد!<br />
توران خانم یه نگاهی به دور و ورش کرد و بعد صدا زد و گفت: &#8220;عذرا خانم، عذرا خانم!&#8221; سرمو برگردوندم طرفش! باور نمی کردم که یه نفر تو اون خونه منو خانم صدا کنه! زود رفتم و سلام کردم که جوابم رو داد و گفت دستتون خالیه؟ گفتم بعله که گفت بی زحمت یه دقیقه بیاین تو اتاق من یه خرده کار باهاتون دارم!<br />
یه چشم گفتم و اومدم اون طرف که پله ها بود و رفتم تو ایوون و رفتم جلو اتاقش! حالا اتاقش کدوم بود؟! همون اتاق مادرِ خدابیامرزم!<br />
کفشامو درآوردم و رفتم تو و یه نیگا کردم. از روزی که خانم بزرگ دیگه نذاشته بود اونجا پیش پدربزرگتون بخوابم دیگه پامو تو اون اتاق نذاشته بودم! نمی دونم چی شد که یه مرتبه زدم زیر گریه! یعنی چی شد که معلومه!اونجا اتاق مادرم بود ! چه شبایی که اونجا تا صبح بغل مادرم نخوابیده بودم! چه شبایی که بغلم نَنِشسته بود و برام قصه نگفته بود! چه شبایی که من اونجا سرمو رو پاهایش نذاشته بودم و ناز و نوازشم نکرده بود! چه شبایی که برام از کشورش و گذشته ش حرف نزده بود! چه شبایی که صورتش رو رو متکا نذاشته بود و زار زار گریه نکرده بود!<br />
هر کاری می کردم نمی تونستم جلوی گریه م رو بگیرم! همینجوری اشک از چشمام می اومد پائین! توران خانم روش اون طرف بود و داشت از تو یه صندوق یه چیزایی درمی آورد و حواسش به من نبود! یه دفعه برگشت و دستش رو دراز کرد طرف من و گفت &#8220;بیا عذرا خانم! این چند شبه&#8230;&#8221; یه مرتبه چشمش افتاد تو صورت من و تا دید دارم گریه می کنم بقیه رفش رو شل و آروم گفت &#8220;خیلی زحمت کشیدی!&#8221; بعد یه دفعه اومد جلو من و بغلم کرد و گفت &#8221; چته؟! این چه جور گریه کردنه؟! این چه جور نگا کردنه؟! با اون چشمات منو این چند روزه کُشتی!&#8221;<br />
راست می گفت! یعنی از نیگا کردنم خبر نداشتم اما از گریه م چرا! همچین گریه می کردم که تموم لباسش خیس خیس شد! زود سرمو کشیدم عقب و گفتم هیچی توران خانم! ببخشین! همینجوری گریه م گرفت! امری داشتین باهام؟! دستمو گرفت کشید تهِ اتاق و گفت بیا بشین ببینم! گفتم باید برم! کار دارم! گفت مگه من میذارم ؟! تا نفهمم تو کی هستی و چرا اونجوری منو نیگا می کنی و چرا اینجوری گریه می کنی نمیذارم پات رو از در این اتاق بذاری بیرون! بعد دستش رو دراز کرد طرفم . دیدم یه گُلِ سرِ قشنگ تو دست شه! اشک هامو پاک کردم و خندیدم که گفت &#8221; صدات کردم که هم اینو بهت بدم و هم ببینم تو کی هستی؟ &#8221; گل سر ور ازش نگرفتم و فقط بهش گفتم همونکه به یاد من بودین برام کافیه! این محبت شما دلمو گرم کرد! دستتون درد نکنه خانم! گفت تو کی هستی دختر؟ گفتم یه غریب اینجا! گفت غریب اینجا یعنی چی؟! گفتم یه آدم بی کس! گفت نمی فهمم! گفتم من دیگه جونِ کتک خوردن ندارم! ازم چیزی نپرسین! گفت یعنی چی؟! سرمو انداختم پائین که گفت بابات کیه؟ گفتم یه نامرد! گفت مادرت؟! گفتم یه فرشته! گفت اسمش چیه؟! گفتم ناتاشا! گفت چی؟! گفتم ناتاشا گفت ناتاشا؟! گفتم آره.گفت کجائیه؟ گفتم روسی! گفت مادرت روسه؟! گفتم بعله! گفت بابات چی؟! گفتم نه! گفت حالا دیگه اصلا نمیذارم از اتاق بری بیرون !همینجا یم شینی و قشنگ برام می گی که تو کی هستی و اینجا چیکاره ای!<br />
تو همین موقع از بیرون عمه کوچیکم داد زد عذرا عذرا! برگشتم یه نیگا به توران خانم کردم و گفتم این صدا یعنی اینکه اگه یه کلمه دیگه با شما حرف بزنم ، هم فحش می شنوم هم کتک می خورم و هم زندانی می شم! گفت این کارا رو کی باهات می کنه؟! گفتم همه شون! گفته آخه چرا؟! تو که اندازه سه نفر کار می کنی ! برای چی اذیتت می کنن!؟ گفتم چی بگم؟!<br />
یه مرتبه در اتاق واشد و عمه کوچیکم امد تو که توران خانم برگشت طرفش و تا عمه م اومد حرف بزنه گفت کی به شما اجازه داده همینجوری سرتو بندازی پایین بیای تو؟! مگه اینجا طویله س !؟<br />
اینو که گفت عمه کوچیکم به پته پته افتاد و زود رفت بیرون و در رو بست که توران خانم عصبانی برگشت طرف من که یه چیزی بهم بگه اما یه مرتبه سرم رفت طرف سینه ش و گرفتمش تو بغلم و زار زار گریه کردم! اونم افتاد به گریه! حالا هی گریه می کرد و می خواست سرِ منو از رو شونه هاش بلند کنه که بپرسه جریان چیه ! منم ولش نمی کردم که گفت سرتو بلند کن ببینم آخه! دارم دیوونه می شم ! اینجا چه خبره!؟ تو کی هستی؟! گفتم تروخدا بذار یه دقیقه سرم رو سینه ت باشه!<br />
دوباره بغلم کرد ! حالا اون گریه بکن و من گریه بکن! یه مرتبه سرمو ورداشتم و دولا شدم و دتسش رو ماچ کردم که زود دستش رو کشید و گفت ترو خدا بگو تو کی هستی؟! گفتم دستت درد نکنه! خوب نوک ش رو چیندی! اگه از همین الان جلو اینا درنیای، تیکه تیکه ت می کنن! گفت غلط کردن! منو تیکه تیکه کنن؟!گفتم آره ! با مادرمم همینکارو کردن! تروخد مواظب خودتون باشین! گفت بشین ببینم! پدرشونو می سوزونم ! بشین!<br />
گرفتم نشستم که گفت حالا گریه ت رو تموم کن و بگو ببینم تو کی هستی!؟ از هیچی م نترس! من اینجام! گفتم شما که نباشین بیچاره م می کنن! گفت سگ کی باشن ؟! نترس! بگو! گفتم من روس م! مسلمونم نیستم! اما تروخدا به اینا نگین که من مسلمون نیستم ! مادرمو سر همین کشتن! گفتن مادرتو اینا کشتن!؟ گفتم آره! همینجا! تو همین اتاق! همین گوشه! همین عمه! همین خانم بزرگ! ریختن سرش و انقدر زدنش که تا صبح نکشید ! گفت چرا؟! گفتم چون داشت با خدا حرف می زد! چون داشت به زبون خودش خدا رو صدا می کرد!<br />
یه مرتبه برگشتم و گوشه اتاق رو نیگا کردم! همونجایی که مادرم تا صبح زانوش رو گرفته بود تو بغلش و جون داد! اونم برگشت همونجا رو نیگا کرد! نمی دونم بهتون چی بگم! می دونم باور نمی کنین اما من مادرم رو دیدم! خب می گیم من چون اون شب یادم بود برام تداعی شد اما توران خانم چی!؟ اون که از چیزی خبر نداشت ! اما به همون خدا قسم که اونم مادرمو دید! تو همون وضع دید! می دونین از کجا اینو می گم؟! چون یه لحظه که تو چشمای مادرم نیگا کردم دیدم داره توران خانم رو نیگا می کنه! برگشتم طرف توران خانم که دیدم اونم داره مادرمو نیگا می کنه! یه مرتبه توران خانم زد زیر گریه و منو گرفت تو بغلش! همینجوری گریه می کرد و منو تو بغلش فشار می داد! شاید ده دقیقه همینطور دو تایی تو بغل همدیگه بودیم! تنِ توران خانم شده بود عین یخ! رنگش سفید عین دوغ آب دیوار! همچین ترسیده بود که منو ول نمی کد! مثل بید می لرزید! ده دقیقه ای که گریه کردم خودم دیدم که برگشت طرف اون گوشه ی اتاق رو نیگا کرد! اما این دفعه یه نفس بلند کشید و گفت &#8221; لااله الا الله &#8221; و همونجور موند! شاید پنج شیش دقیقه تکون نخورد! بعدش گفت جریان رو برام تعریف کن! منم همه رو براش گفتم! خوب که به حرفام گوش کرد، تکیه ش رو داد به دیوار گفت پس تو دختر شوهرمی؟! گفتم کلفت شونم ! دختر چیه؟! والّا با کلفت یان کاری رو که با من می کنن نمی کنن! با اسیر این کارو نمی کنن! گفت پس این ثروتی که اینا دارن مال مادر توئه؟! گفتم آره! گفت از کجا بدونم؟ گفتم سند دارم! گفت چیه؟! گفتم بعدا بهتون نشون می دم! گفت یه کاری برام می کنی؟ گفتم با دل و جونم! گفت اون اتاق پنج دری رو یه دست بکش من برم توش. اینجا کوچیکه! گفتم رو چشمم اما خودتون به اینا بگین! گفت می گم. پاشو بریم بیرون. گفتم فقط ترو خدا نگین که من بهتون حرفی زدم! گفت خیالت راحت باشه!<br />
دوتایی بلند شدیم و اومدیم بیرون. عمه هام و مادرشون یه گوشه حیاط واستاده بودن و با همدیگه پچ پچ می کردن که ما رفتیم تو ایوون و توران خانم داد زد و گفت خانم بزرگ! با اجازه تون این بچه می ره پنجدری رو نظافت کنه برای من! خانم بزرگ اومد جلو و یه خنده ای کرد و آروم گفت مگه تو این اتاق ناراحتی توران خانم؟ توران خانمم گفت ناراحت نه اما راحتم نیستم! بعدش برگشت طرف من و گفت: عذرا خانم یه زحمت بکش و اون اتاق رو تر و تمیز کن تا یه ساعت دیگه که دده خانم اومد ، با همدیگه اسباب اثاثیه رو بکشیم اونجا. بعدشم بدون اینکه به اوتا محلّ سگ م بذاره رفت طرف اتاقش که خانم بزرگ گفت &#8220;ببخشین توران خانم جون! اگه ناراحت نمی شی می خوام بگم یه چارقد بنداز سرت!&#8221; توران خانم برگشت طرفش و گفت &#8220;برای چی&#8221; خانم بزرگم همونجور آرام و با ملاحظه گفت &#8221; بالاخره زن باید رو بپوشونه دیگه!&#8221; توران خانمم همونجور که بر می گشت طرف اتاقش گفت &#8221; از کی ؟ از در و دیوار؟!&#8221;<br />
بعدشم رفت تو اتاق و دَرَم پشتش بست!خانم بزرگ حسابی سنگِ رو یخ شد و زیر لبی یه چیزی گفت و برگشت پیش عمه هام که که داشتن چپ چپ به پنجره ی اتاق توران خانم نیگا می کردن! منم معطل نکردم و رفتم طرف پنجدری و رفتم توش و شروع کردم به نظافت ! از جون و دل براش کار می کردم! یه ساعتم بیشتر نکشید که اتاق شد مثل یه گل. یه خرده بعدشم یه خانمهکه دایه ی توران خانم بود اومد و یه سلام علیک با اونا کرد و رفت تو اتاق توران خانم و نیم ساعت بعد اومد بیرون و رفت و شاید دو ساعت بعد برگشت و با توران خانم و من رفتیم تو پنجدری و توران خانم گفت هر چی اثاث اونجاس بذاریم تو ایوون! خودشم رفت تو ایوون واستاد و دستاشو زد به کمرش و تا ما چند تیکه اثاث رو اوردیم بیرون، بلند به خانم بزرگ اینا گفت &#8221; خانم بزرگ قربون دستتون، این آت و آشغالا رو یه جا جابدینو الان آقاجونم اینا جاهازمو می آرن! اینا رو نبینن بهتره! آقاجونم بداخلاقه! یه دفعه یه چیزی از دهن ش در می ره باعث کدورت می شه!<br />
خانم بزرگ اینا رو شنید، کجا گذاشتش و کجا ورداشتنش! لب ش همچین کلفت شد که اصلا نمی تونست یه کلام حرف بزنه ! فقط به عمه هام اشاره کرد که برن اثاث رو بیارن پائین! خودشم رفت تو اتاقش و در رو بست! منم زود رفتم تو اتاق و بقیه اسباب اثاثیه رو اوردم بیرون که نیم ساعت بعد درِ اندرونی وا شد و یه عده یالله یالله کردم و با چند تا طبق کش و مطرب و چی و چی و چی اومدم تو! خونواده ی توران خانمم باهاشون بودن! دیگه چه خبر شد اونجا! عمه هام و مادرشون جلو اینا موش بودن! پدر، مادر، خواهر ، برادر، عمو، خاله، عمه ف فک و فامیل! یه ایل بودن! همه م وضع شون خوب! مادرش طلا ریخته بود تو دستش از اینجا تا اینجا! جواهر از گردن خواهرش بالا می رفت! برادرش انقدر قد بلند بود که از در تو نمی اومد! باباش که یه ابروش رو انداخته بود بالا و جواب سلام هیچکدوم رو نمی داد! فقط وقتی توران خانم یه چیزی در گوشش گفت، آروم اومد طرف من و یه دستی رو سرم کشید و از جیب ش یه قرونی که اون موقع خیلی پول بود درآورد و داد به من!<br />
خلاصه جاهاز توران خانم رو با چه مراسمی آوردن و همه ور چیندن تو حیاط و یه ساعتم اونجا موندن و همه شون رفتن جز مادرش و خواهرش و خاله هاش و همین دده خانم! عمه م یه سینی چایی آورد و خانم بزرگ میوه و شیرینی و تعارف و این حرفا شروع شد و زود اون عمه م یه فرش انداخت یه گوشه ایوون و خونواده ی توران خانم رفتن بنشینن که توران خانم یه اشاره به مادرش کرد و دوتایی رفتن تو اتاق توران خانم و یه یه ربعی اونجا بودم و بعدش برگشتن بیرون و اونام نشستن که مادر توران خانم رو کرد به خانم بزرگ و گفت والا یه صحبتایی از در و همسایه به گوش ما خورده! خانم بزرگ هول شد و گفت: چه صحبتی خانم؟<br />
مادر توران خانمم گفت خانم بزرگ این دختر کیه؟ نوه ی شماس؟! چرا قبلا نگفتین؟! خانم بزرگ به تته پته افتاده بود گفت این اصلا به شما کاری نداره که! فکر کنین بچه ی خودمه! اینو که گفت اخمای همه رفت توهم و ساکت شدن و یه خرده بعدمادر توران خانم بلند شد و از اندرونی رفت بیرون. یه ساعت یه ساعت و نیمی نگذشته بود که تو بیرونی سر و صدا شد و مادر توران خانم اومد تو اندرونی و تا رسید بلند گفت &#8221; فعلا دست به جاهاز نزنین تا باباش تکلیف رو معلوم کنه&#8221; بعدشم خودش اومد و نشست پیش توران خانم و یه اشاره به دده خانم کرد که اونم رفت تو بیرونی. اینام همینجوری نشستن و یه کلمه با کسی حرف نمی زدن ! تو بیورنی، محشر کبری بود! بعدش در اندرونی واشد و چندتا یاالله گفتن و بابای توران خانم و برادرش و عمو و دایی ش با پدربزرگ تون اومدن تو اندرونی و یه اشاره کردن به مادر و خواهر و خاله های توران خانم و اونام رفتن تو پنجدری و پشت سرشون باباش اینام رفتن. بیرون پدر بزرگ تون مونده بود و هی تو حیاط راه می رفت! معلوم بود که حسابی حالش رو جا آورده بودن! از گوشه لب ش خون می اومد! دلم خنک شده بود! توران خانم دیگه مثل مادر من بی کس نبود ! عمه اینام جیک شون در نمی اومد! یه خرده که گذشت توران خانم اومد بیرون و منو صدا کرد و با خودش برد تو اتاق. تا رفتم تو، ترس ورم داشت که توران خانم یه دستی کشید به سرم و گفت &#8220;نترس عذرا خانم! چیزی نیس!&#8221;<br />
رفتم یه گوشه و سرمو انداختم پایین که بابای توران خانم گفت &#8220;دخترجون ما تازه فهمیدیم که تو کی هستی! الان م دیگه کار از کار گذشته! اگر چه من اون مرتیکه رو ول نمی کنم! پدر همه شونو درمی آرم&#8221; بعد شروع کرد به داد زدن و فحش دادن! طوری که همه ی بیرونی آ بشنون!<br />
خوب که فحش هاشو داد برگشت طرف من و گفت &#8221; توام حواست باشه! دور و ورِ دختر من نمی پلکی! فهمیدی؟!&#8221; سرمو بلند کردم و گفتم یعنی نرم پیش توران خانم؟ داد زد و گفت نه! گفتم چشم. فقط اگه کاری داشتن یه صدا منو بزنن! گفت کاری با تو ندارن که! گفتم چشم، اگه خودشون خواستن می رم!یه قدم اومد جلو من و گفت خودشون نمی خوان ! گفتم چشم! گفت پا تو بذاری تو اتاق ش قلم پاتو میشکونم! فهمیدی!اگه بفهمم اذیتش کردی&#8230;<br />
یه مرتبه دستش رو آورد بالا دستامو گرفتم رو سرم و گفتم نزنین آقا! من اصلا دیگه طرف توران خانم نمی رم!امروزم خودشون صدام کردم! گفت الان نمی زنم ت اما اگه کاری بکنی می زنمت! گفتم به خدا من تو این خونه هیچکس رو اذیت نمی کنم! اصلا با کسی حرف نمی زنم! کسیم با من حرف نمی زنه! من فقط کاراشونو می کنم! کارای توران خانمم می کنم! اگه دل شون بخواد! گفت تو الصا یه مرتبه از کجا پیدا شدی؟! سرمو بلند کردم و گفتم نمی دونم آقا! ببخشین تروخدا! اگه من دیگه به توران خانم نیگا کردم هر کاری خواستین باهام بکنین! به خدا من خیلی دوست شون دارم! اصلا نمی خوام اذیت شون کنم! مگه نه توران خانم؟! تروخدا بهشون بگین شما خودتون امروز صدام زدین! بیاین! این پول تونم پس بگیرین! من اصلا پول نمی خوام!<br />
دست کردم جیب م و یه قرونی نقره رو درآوردم و گرفتم جلو بابای توران خانم که یه مرتبه صدای لااله الا الله و اعوذ بالله و استغفرالله بلند شد و یه دفعه مادر توران خانم گفت آقا!آقا!آقا! بچه یتیم جلوته ها! بترس!<br />
اینو که گفت بابای توران خانم که خیلی عصبانی بود یه مرتبه رفت یه گوشه ی اتاق و پشتش رو کرد به ما و از جیب ش یه دستمال درآورد و برد طرف صورتش !<br />
توران خانمم اومد طرف من که زود خودمو کشیدم عقب و گفتم تروخدا نه تورا خانم! بعد برگشتم و با ترس به باباش نیگا کردم! چاهام می لرزید! همچین دوره ام کرده بودم که از ترس داشت نفس م بند می اومد! دندونام داشت می خورد بهم! چیزی نمونده بود که خودمو خراب کنم! مادر توران خانم که وضع منو دید یه مرتبه حالش بد شد و رفت طرف شوهرش و با یه حالت بد گفت &#8221; آقا! از دلش زود دربیار تا آتیش نیفتاده تو زندگی مون!&#8221;<br />
اینو که گفت بابای توران خانم برگشت طرف من و اومد جلو که منم از ترس م یه قدم رفتم عقب و خوردم به توران خانم! باباش اومد جلوتر و گفت &#8221; نترس باباجون! کسی با تو کاری نداره که!&#8221; بعد دست کرد تو جیب ش و یه پنجزاری درآورد و گرفت جلو من که دستامو بردم پشتم و گفتم &#8221; نه آقا ! نمی خوام ! تازه این چول تونم هس!&#8221; یه کم سبیلاشو گرفت لای دندون ش و گفت اسمت چیه دختر جون؟ گفتم لیا گفت چی؟! گفتم لیا گفتن مگه اسمت عذرا نیست؟! گفتم اینا بهم عذرا می گن! مادرم اسممو لیا گذاشته! گفت مادرت رو اینا کشتن؟! گفتم نه آقا! مادرم مریض شد خودش مرد! گفت راست بگو! گفتم راست می گم آقا! گوشه اتاق مرد! گفت چرا؟! هیچی بهش نگفتم و فقط نیگاش کردم که نشست جلوم و گفت اینا اذیتت می کنن؟! گفتم نه آقا! باهام خیلی خوبن! خیلی بهم مهربونی می کنن!<br />
یه نیگایی به من کرد و یه دستی به ریش و سبیلش کشید و بلند شد و گفت خیلی خب! حالا برو! گفتم کجا برم آقا؟! گفت هرجا که هر روز می ری! برو بازی کن! گفتم آقا من هیچوقت بازی نمی کنم! گفت پس چیکار می کنی؟ گفتم کار می کنم! گفت خب برو به کارت برس! گفتم امروز باید حیاط رو جارو می زدم که جاهاز توران خانم رو الان چیندن توش! برم مستراح رو بشورم؟<br />
اینو که گفتم یه مرتبه دیدم گلوش اندازه یه سیب باد کرد! اومد حرف بزنه نتونست که برادر توران خانم اومد جلو من و گفت مستراح شستن کارِ تو نیس که! گفتم چرا آقا! برین مستراح رو ببینین! مثل گُله! هر روز خودم می شورمش! توران خانم حتما دیدن!<br />
هنوز جمله ی آخری رو نگفته بودم که مادر توران خانم چادرش رو کشید تو صورتش و شروع کرد گریه کردن! بابای توران خانمم تند رفت طرف درِ اتاق و وازش کرد و رفت بیرون! برادرشم پشت سر باباش رفت و تا رسید تو حیاط بلند گفت &#8221; عجب آدمای بی غیرتی پیدا می شن!&#8221;<br />
منم که دیدم اینا رفتن، زود از اتاق اومدم بیرون و دوییدم تو حیاط و رفتم دمِ مطبخ و رو پله هاش نشستم! یه خرده بعدشم توران خانم اینا شروع کردن به چیندن جاهازش و یه ساعت از ظهر رفته، کارشون تموم شد و هر چی خانم بزرگ اصرار کرد که برای ناهار بمونن ، نموندن و رفتن خونه شون.<br />
اون روز گذشت و شبش رسید و وقت خواب. طبق معمول رختخوابا رو تو اتاق خانم بزرگ انداختم و خودم رفتم تو جام اما تازه خوابم برده بود که یه مرتبه دیدم نفس م بالا نمی آد ! چشمامو که وا کردم دیدم عمه کوچیکم دهن م رو گرفته و اون یکی عمه م دستامو و خانم بزرگم پاهامو! تکون نمی تونستم بخورم! اصلا نمی دونستم چرا دارن اینکارو می کنن! فقط با چشمام بهشون التماس می کردم و از تو گلوم یه صدایی مثل ناله درمی آوردم که یعنی تروخدا اذیتم نکنین! تروخدا ببخشین! هر چند که نمی دونستم چی رو باید ببخشن اما با همون صدا، عین یه بچه گربه ناله می کردم که منو ببخشن اما کی به ناله ی من گوش می کرد! همه شون با همدیگه حرف می زدن! آروم آروم که نکنه صدا بره تو اتاق توران خانم! هر کدومم یه چیزی می گفتن!<br />
&#8220;پتیاره خانم حالا واسه ما سوسه می آی؟! میتِ سگ کافر حالا چغولیِ ما رو می کنی؟! حالا واسه ما پشت و پناه پیدا کردی؟! الان که فرستادیمت لا دسِّ ننه&#8230;می فهمی دیگه کجا زبونت رو نیگه داری!..خان هار شدی!؟ شیکمت گوشت نو بالا آورده؟! حالا می بینی!&#8221; هر چی ناله کردم فایده نداشت! یه تیکه کهنه تپوندن تو دهن م و دست و پامو گرفتن و بردنم طرف زیرزمین و در رو واکردن و بردنم تو و با طناب از پشت دست و پامو بستن و ولم کردم اون وسط و در رو روم قفل کردن و رفتن!<br />
راست می گفتن! شیکمم گوشت نو بالا آورده بود! شیکم من که از لاغری داشت می چسبید به پشتم! شیکم دختربچه ای که تا سرِ غذا می خواست دو تا لقمه اضافه تر بخوره سیر بشه، هر کدوم یه متلک بهش می گفتن!&#8221; کاه از خودت نیس! کاهدون که از خودته! مگه داری تو &#8230; دشمن ت می کنی؟! داری میترکی گامبو!&#8221;<br />
خلاصه منو تو تاریکی و سرما ول کردن و رفتن! چشمامو بسته بودم و وا نمی کردم! می دونستم وقتی چشمام به تاریکی عادت کنه چی می بینم! برای همین وازشون نمی کردم! زیرزمین پرِ موش بود! اونم چه موشایی! هر کدوم اندازه یه بچه گربه! عقرب داشت هر دوم انقدر! نفس م از ترس بند اومده بود!<br />
با زور کهنه ای رو که تو دهنم تپونده بودن، تف کردم بیرون که بغل گوشم صدای خش خش شنیدم! با اینکه می ترسیدم اما یواش لای چشمامو وا کردم! چی دیدم خدا!!<br />
درست یه وجبی صورتم یه موش سیاه واستاده وبد و زل زده بود به من! دیگه دست خودم نبود! خلاف ادب همونجا خودمو خیس کردم! شماها نمی فهمین من چی می گم! یعنی خب مرد جماعت از موش و سوسک و مارمولک و این چیزا نمی ترسه اما زن چرا! اونم چقدر!! هر چند اگه شماهام تو اون سن و سال ، اون وقت شب با اون وضع تو یه زیرزمین که اونوقتا بهش انبار می گفتن زندانی می شدین، شایدم از من بیشتر می ترسیدین! باید حتما براتون پیش بیاد تا بفهمین! من دست و پا بسته افتاده بودم رو زمین و جلو صورتم یه موش بزرگ و سیاه که چشماش تو تاریکی برق می زد، واستاده بود و منو نیگا می کرد! سیبیلاش همچین می لرزید که رعشه انداخته بود تو تنم! هیچ کاری م نمی تونستم بکنم! فقط یه چیزی یادم افتاد! یه دعایی که خانم بزرگ هر شب قبل خوابش می خوند و می خوابید! منم اون شب فقط تونستم همین کارو بکنم! عجیب اینکه جونورا از آدما انسان تر و با رحم تر و مروت تر وبدن و وقتی دیدن یه دختربچه یه گوشه افتاده و ازشونم می ترسه و از ترس خودشو خراب کرده، از خورد و خوراک اون شب شون گذشتن و خزیدن تو سوراخ شون! بازم به معرفت شما حیوونا! بازم به رحم شما حیوونا!<br />
به جون هر سه تامون قسم که وقتی لای چشمم رو وا کردم و چشمای موشه رو دیدم دیگه مات شد بهش ! حس از تنم رفت! دلم می خواست داد بزنم اما نه جون تو تن م بود و نه جراتش رو داشتم! می دونستم تا صدا ازم بلند بشه و عمه هام می آن تو زیرزمین و حسابی حالم رو جا می آرن!<br />
یه مرتبه زدم زیر گریه! آروم آروم و بی صدا گریه کردم و یواش اینو خوندم!<br />
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!<br />
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!<br />
&#8220;بعد یه سیگار روشن کرد و یه پک بهش زد و گفت&#8221;<br />
- نمی دونم از من ترسیدن ؟! فهمیدن! رحم کردن! نمی دونم! فقط همینو می دونم که همون موش سیاهه که جلو صورتم بود، آروم برگشت و رفت! پشت سرش رو هم نیگا کردم دیدم رو در و دیوار و رو اسباب اثاثیه ها و گوشه دیوار خلاصه همه جا موش لول می زنه! اما همه شون پشت سرِ موش سیاهه، یکی یکی آروم برگشتن و رفتن تو سوراخ شون! شاید خواستن بگم که ما مثل<br />
آدما بی صفت و طالم نیستیم!<br />
&#8220;یه پک دیگه کشید و چشماشو بست و زیر لب گفت&#8221;<br />
ذلکا ذلیلکا- کمربسته- خلیلکا-جونورا- نجنبینا- نلولینا- تا فردا آفتاب بزنه!<br />
&#8220;بعدشم بلند شد و فنجونا رو جمع کرد و گذاشت تو سینی و رفت!<br />
یه چند دقیقه بعد با یه سینی چای برگشت و یکی یه دونه به ما داد و خودشم یکی ورداشت و نشست و گفت&#8221;<br />
- توران خانم یه سال بعد زایید و سال بعدشم همینطور. دو تا پسر شیره به شیره! باباهای شما! منم کمکش کردم. اون خدابیامرز سعی می کرد که هر روز دو. سه ساعت منو ببره پیش خودش که یه نفسی بکشم . اما خب بالاخره اونام خواهرشوهراش و مادرشوهراش بودن و نمی تونست زیاد باهاشون در بیفته! یه خرده ای کارم راحت تر شده بود اما هنوزم برنامه های سابق برام بود۱ اما حداقل یه امید داشتم!امیدم به توران خانم بود و باباهاش ما که منو با صدای بچه گونه آبجی صدا می کردن! همه ش به خودم دلداری می دادم که یه روز اونا بزرگ می شن و وقتی بفهمن من چه سختی هایی کشیدم و چه بلاهایی سرم اومده، یه جوری جبران می کنن اما افسوس و صد افسوس!<br />
بگذریم!خلاصه چندسالی این وصع بود تا اینکه توران خانم دیگه نتونست با مادرشوهر و خواهرشوهراش زندگی کنه! پدربزرگ تونم یه خونه ی دیگه خرید و از مادرش اینا جدا شد! اونجا بود که دیگه امیدم ناامید شد!<br />
عمه هام و مادرشون نذاشتن توران خانم منو با خودش ببره! بیچاره سعی خودش رو کرد اما هم عمه هام و مادرشون نذاشتن و هم پدربزرگتون دلش نمی خواست صبح به صبح قیافه منو ببینه! این بود که من موندم تو اون خونه! واسه کلفتی شون می خواستنم دیگه!<br />
روزای اول رو یه جوری گذروندم اما بی انصافا داشتن جبران اون چند سال رو که توران خانم یه ذره ازم حمایت کرده بود درمی آوردن! راستش دیگه طاقت نداشتم! یه چند سالیم بزرگتر شده بودم و جواب شونو می دادم! اونام بدتر می کردن! کارم فقط شده بود کتک خوردن و زندانی شدن و گرسنگی کشیدن! برای همینم یه روز از اون خونه فرار کردم! پشت بوم به پشت بوم رفتم و از اون خونه فرار کردم! قبلشم هر چی طلا و جواهر از مادرم مونده بود ورداشتم و دِبرو که رفتی!<br />
&#8220;یه خرده ساکت شد و بعد گفت&#8221;<br />
- اما قبل از رفتنم یه کاری کردم! حالا خدا می بخشه یا نه، نمی دونم اما من دیگه عوض شده بودم! دیگه دلم برای کسی نمی خوسخت! دیگه نه شکر خدا رو می کردم و نه شبا دعا معا می خوندم! با همه کس و همه چی قهر کرده بودم!<br />
&#8221; دوباره یه خرده ساکت شد و بعدش انگار که یه تصمیمی گرفته باشه، یه مرتبه گفت&#8221;<br />
- می گم! هر چه باداباد!<br />
&#8220;بعد یه نگاهی به ماها کرد و گفت&#8221;<br />
- قبل از رفتنم یه آبگوشت خیلی خوشمزه دادم بهشون خوردن! یه آبگوشتی که هیچوقت هیچکس درست نکرده! یعنی به اون خوشمزگی نکرده! چند روز تو زیرزمین ،همون جایی که بارها و بارها شب و روز زندانی م کرده بودن، گشتن و چند تا عقرب و رطیل رو هر جوری بود گرفتم و هر کدوم رو انداختم تو یه شیشه خالیترشی! از این شیشه دهن گشادا! شاید سه چهار تا شدن! بعدش روزی که می خواستم فرار کنم براشون یه آبگوشت باز گذاشتم و این عقربا و رطیل آ رو اول یکی یکی کشتم و بعدش انداختم تو دیگ!<br />
چه آبگوشتی شد! گوشت شم خوب کوبیدم و بردم سرِ سفره! خودمم به هوای اینکه یه خرده کار دارم گفتم که بعدا غذا می خورم!<br />
نیم ساعت سه ربع بعد که برگشتم تو اتاق،همه شون کله پا شده بودن!<br />
&#8220;من و مانی فقط مات بهش نگاه کردیم که مانی گفت&#8221;<br />
- بچه هاشون چی؟!!<br />
عمه- فکر کردی انقدر ظالمم؟!<br />
مانی-خب بچه هام غذا می خورن دیگه!<br />
عمه-دوتا بچه عمه بزرگم داشت و یکی کوچیکه! صبحش تا ظهر انقد بهشون هله هوله دادم خوردن و نون و کره و مربا تو حلق شون کردم که اون روز اصلا سرِ سفره نرفتن! یکی شون که از بس خورده بود حالش بهم خورد و دل درد گرفت! خودمم از پشت حصیر پنجره مواظب شون بودم که یه مرتبه نرن سرِ سفره! یکی شون که یه گوشه خوابیده بود و بهش نبات آبداغ می دادن و اون دوتای دیگه م داشتن اون طرف اتاق با همدیگه بازی می کردن!<br />
مانی-خب بعدش چی شد؟!<br />
عمه-عمه کوچیکم مُرد! یعنی همیجور افتاده بود و تکون نمی خورد! آخه همیشه مثل گاو غذا می خورد! اون دوتای دیگه م نعره می زدن که نگو! دیگه منم معطل نکردم که ببینم چی می شه! پریدم تو اتاق و بشقابا و دیگ آبگوشت رو ورداشتم و ریختم تو چاه مستراح و بقچه م رو ورداشتم و از اون خونه ی کثافت فرار کردم!<br />
&#8220;یه سیگار دیگه روشن کرد و من و مانی م روشن کردیم و تا تموم نشد هیچکدوم حرفی نزدیم! یه خرده بعدش دوباره شروع کرد به گفتن!<br />
- شماها باید تا همینجارو می دونستین که بهتون گفتم! بعدش دیگه به دردتون نمی خوره!<br />
مانی-آخه بالاخره چی شد؟!<br />
عمه-هیچی ! بدبختی! بیچارگی! رفتم و شدم زن یه رَمّالِ فالگیر! زن یه آدم زرنگ! واسه مردم، یعنی برای زن آ دعا می نوشت و فال می گرفت و سرکتاب وا می کرد و این چیزا! کارایی می کرد که اگه بهتون بگم باور نمی کنین! ناخن خودش رو می گرفت و می ریخت تو یه قوطی و به مشتریاش به جای ناخن مرده می فروخت! آب از تو جوب ورمی داشت و جای آب مرده شور خونه بهشون می فروخت! کارایی می کرد که اگه بگم حالتون بهم می خوره! منم شدم دستیارش! یعنی از خریت و سادگی مردم سوء استفاده می کرد و نون می خورد! زن هایی م که شوهره یا سرشون هوو آورده بود یا بدخلاق بود یا کتک شون می زد یا هر مشکل دیگه داشتن می اومدن پیشش و این م بهشون از این کثافت آ و گند و گه ها می داد که یا خودشون بخوردن و یا بدن به شوهره بخوره!<br />
پولی م ازشون می گرفت آ زنه می اومد پیشش که مثلا ببینه شوهرش با کس دیگه سَر و سِری داره یا نه! اونم می گفت باید یه گوسفن بخرم و بکشمش دلش رو یا جیگرش رو تازه تازه دربیارم و از وسط نصفش کنم و توش زندگیت رو ببینم! اون وقت پول سه تا گوسفند رو ازش می گرفت که یعنی این گوسفند یه گوسفند مخصوصه! بعدش می رفت یه گوسفند معمولی می خرید و می اورد جلو زنه می کشتش و جیگرش رو درمی آورد و یه سری چرندیات تحویل زنه می داد و بعدش دوتایی دل و جیگر گوسفند رو کباب می کردیم و می خوردیم و به خریت یارو می خندیدیم!<br />
مثلا می اومدن پیشش که یکی رو قفل کنن! اونم پول ده تا قفل را می گرفت و یه قفل کهنه زنگ زده رو بهشون نشون می داد و می گفت این قفل قفله از ما بهترونه! به هر کی بزنی دیگه وا نمی شه!<br />
خلاصه یه کارایی می کرد که اگه بهتون بگم باور نمی کنین! یه گربه سیاه داشت که اندازه یه مغازه شیش دن ازش پول درمی آورد! به همه می گفت این گربه، جن و از مابهترونه! مردمم هی نذرش می کردن! منم همه فوت و فن ها رو ازش یاد گرفتم و وقتی م که اون مرد ، من نشستم سرِ جاش! فقط یه خرده مار رو مدرن تر کردم! فال قهوه و این چیزا! آخه دیگه یه خرده مردم روشن شده بودن و قوانین حمایت از خانواده اومده بو و مردا نمی تونستن دو تا زن بگیرن و این چیزا! اما این آخری آ دوباره همون کار و ماسبی رونق گرفته! هم فال قهوه، هم جادو جنبل!<br />
اون موقع ها خودمم تجربه ش رو داشتم! بلایی که سر مادربزرگم اورده بودن! منم یه چیزایی به شوهرم یاد داده بودم که کلی ازش پول درمی آورد! گنجیشک می گرفت و یه سوزن می کرد تو قلب زبون بسته و میفروختش به طرف و می گفت ببر بنداز تو خونه هووت!<br />
گربه مرده می فروخت! موش رنگ شده می فروخت! عقرب از تو خونه مون می گرفتیم و می کشتیم و می فروختیمش ! خلاصه تو خونه ِ ما هر جَک و جونوری پیدا می شد برامون پول درمی آورد۱ می گه تا ابله در جهونه مفلس در نمی مونه! یعنی تا آدم خر تو دنیا امثال شوهر من و خودم گرسنه نمی مونن!<br />
مانی-بعدش چی شد؟!<br />
عمه-بیچاره اجاقش کور بود، اما با من خیلی مهربون بود! منم دوستش داشتم! یعنی بعد از اون همه سختی ، هم راحت شده بودم و هم داشتم از مردم انتقام می گرفتن! کینه های شتری! عقده های وانشده! دیگه م خسته شدم و نمی تونم حرف بزنم!<br />
مانی-ترمه چی؟<br />
عمه-مادرش باهام دوست بود! یعنی مشتری م بود! انقدر با فال قهوه و جادو جنبل و این چیزا بیچاره رو خَر کردم که رفت و از شوهرش طلاق گرفت! شوهرم رفت و یه زنِ دیگه گرفت! زنم وقتی دید داره سرش کلاه می ره ، رفت و شوهر کرد! شوهرم ترمه رو قبول نکرد! چون وجدانم ناراخت بود، ترمه رو که می خواست بذاره پرورشگاه ، آوردم و خودم بزرگش کردم. همینا رو فهمید که گذاشت و رفت! امان از خرافات! امان از خریت! شماها خبر ندارین که الان م چقدر مردم رو آوردن به این چیزا! اینام انقدر حقه بازن که فقط کافیه سرِ تیشه شونو بند کنن! یه چیزی به طرف می گن و میندازنش تو شک! وقتی شک افتاد تو دلش دیگه تمومه! چقدر زنها رو بی شوهر کردن! چقدر دخترا رو بی سرپرست کردن! همه شونم حقه بازن!<br />
&#8220;یه خرده ساکت شد و بعد گفت&#8221;<br />
- چه کارا که نکردم! چه زندگی آ که با همین جادو و جنبل و خرافات از هم پاشیده نشد! خدا آخر و عاقبتم رو به خیر کنه! اَمان از نادونی! اَمان از جهالت! امان از خرافات! شماها نمی دونین این خرافات چه لطمه ای به ما مردم زده! خیلی سال هس که دیگه همه ی این کارا رو گذاشتم کنار! خدا از سر تقصیراتم بگذره!<br />
&#8220;دوباره بلند شد و فنجونا رو جمع کرد و گذاشت تو سینی و رفت.&#8221;<br />
من و مانی یه نگاهی به همدیگه کردیم و مانی دو تا سیگار درآورد و روشن شون کرد و یکی شو داد به من و گفت&#8221;<br />
- ای داد بیداد- تخمه بو داد- به من نمی داد- وقتی که می داد- پوسّ شو می داد- منم بو می دم- به اون نمیدم- اگرم بدم- پوسّ شو می دم!<br />
- چیز از این قشنگ تر پیدا نکردی بگی؟<br />
مانی-اگه پیدا کرده بودم که اونو می گفتم!<br />
- حالا چیکار کنیم؟<br />
مانی-چی رو ؟<br />
- همین برنامه ی قهر و این چیزا رو دیگه!<br />
مانی-میخوای تو یه تلفن به بابات زنگ بزن و منم به بابام! یه کلمه بگیم که چیز خوردیم و غلط کردیم و برگردیم خونه!<br />
- گم شو! تو که گفتی ما یکی یه دونه ایم و تا قهر کنیم ده نفر رو میفرستن دنبال مون! پس چی شد؟!<br />
مانی-والا قاعدتا بچه یکی یه دونه قهراش به این صورت می شه! مگه اینکه ما اشتباه کرده باشیم و باباهامون یه جا دیگه هفت هشت تا تخم و ترکه مثل ما داشته باشن! منو باش که همیشه فکر می کردم بابام نجیبه و پای بند به خانواده!<br />
- اگه نیان دنبال مون چی؟<br />
مانی-معلوم میشه که من و تو هر دو خریم! یعنی تو خری و من از تو خرتر دنبالت اومدم!<br />
- حالا وقت شوخیه؟!<br />
مانی-ببین ! من اگه جای بابای خودم و خودت بودم آ ،دنبال این پسرای گُه و ناخلف که نمی رفتم هیچ، از ارث م محرومشون می کردم!<br />
- برای چی؟!<br />
مانی-بدبختا این همه برای ماها زحمت کشیدن آخرش که یه جفت زن برامون پیدا کردن اینطوری دستمزدشونو دادیم!<br />
- عشق یعنی همین دیگه!<br />
مانی-خریت یعنی همین!بدبخت اگه حساب بانکی مونم خالی کنن، جای عشق و عاشقی باید مثل بقیه جوونای آس و پاس بریم سراغ هروئین و گرد و دوا! حالا هی عشق عشق بکن!<br />
- خب پاشو جای این چرت و پرتا یه فکری بکن!<br />
مانی-پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت<br />
ناخلف باشم اگر من به جُوی نفروشم<br />
حالا خوبه یه عمه تو بخت آزمایی بردیم وگرنه امشب باشد چه خاکی تو سرمون می کردیم!<br />
- یعنی چی؟!<br />
مانی-گوش بده تا برات بگم! یه روز انجمن لاک پشتا سه تا لاک پشت رو انتخاب می کنن که برن قله اورست رو فتح کنن و پرچم لاک پشتا رو بزنن اون بالا! خلاصه حرکت می کنن و پنجاه سال طول می کشه تا می رسن نزدیک قله که یه مرتبه یکی زا لاک پشتا می زنه زیر گریه! اون دو تای دیگه ازش می پرسن رفیق از خوشحالی داری گریه می کنی؟! این یکی جواب می ده نه رفقا! گریه م از اینه که یادم رفته پرچم رو با خودم بیارم!<br />
- باز لوس شدی!؟<br />
مانی-نه به جون تو! من دیشب بهت نگفتم که ناراحت نشی!<br />
- چی رو؟!<br />
مانی-من یادم رفته پرچم قبل از قهرو وردارم! یعنی عابر بانکم و دفترچه ی حسابم رو! دیشبم پول هتل رو که دادم، موند برام همین چک پول آ که حاتم بخشی کردم دادمشون به کار خیر!<br />
- عجب دیوونه ای هستی توآ! حالا چه غلطی بکنیم؟!<br />
مانی-خُبه خبه! مگه تو نگفتی می ریم سرِ کار و از دسترنج خودمون پول حلال به دست می آریم و از این مزخرفا!؟<br />
- حالا تا بریم سرِ کار چیکار کنیم؟<br />
مانی-هول نشو! من گدایی بلدم! تو دزدی بلدی؟!<br />
- واقعا که مانی!<br />
مانی-باز کاسه کوزه ها سر من شیکست؟! بابا تو مگه به هوای دفترچه ی حساب بانکی من قهر کردی؟!<br />
- وقتی خودمون نداشتیم چرا بذل و بخشش کردی؟!<br />
مانی-خودت یادت رفته چه شعارایی می دادی؟ چقدر این کاغذا الان قشنگ شدن و این حرفا! می گم چطوره از لاش یکی شو یواشکی وردارین؟! عمه که حساب اینا رو نداره!<br />
- الان دیگه زشته!<br />
مانی-زشته چیه؟! پول بنزینم نداریم! آن آن! من اگه تو جیب م پول باشه سیصد چهارصد تومنه! تو چی؟<br />
- من اصلا کیف نیاوردم!<br />
مانی-حالا وقت شه که هر دومون به خاطر این مصیبت وارده زارزار گریه کنیم! لعنت به پدر و مادرش که دیگه گول تو رو بخوره! داشتیم واسه خودمون راحت زندگی مونو می کردیم آ! حالا نمی شد تو عاشق نشی!؟<br />
- تو خودت چی؟!<br />
مانی-من حداقل عشق م هنرپیشه س و یه فیلم بازی کنه، پول رهن یه آپارتمان رو درمی آره! تو که عشق ت هنوز دانشجوئه چه خاکی می خوای تو سرت کنی؟! خیلی خیلی زود بزنه بتونه چهار تا شاگرد خصوصی بگیره که از گشنگی نمیرن!<br />
&#8221; تو همین موقع رکسانا اومد تو اتاق و سلام کرد و گفت&#8221;<br />
- ناهار حاضره!<br />
- رفتی ناهار درست کردی؟!<br />
رکسانا-خب آره!<br />
- پس درست چی؟!<br />
رکسانا – هم درس می خونم و هم ناهار درست می کردم!<br />
- ما خودمون از بیرون یه چیزی می گرفتیم!<br />
مانی-راست می گه رکسانا خانم! پول که بود! ما می رفتیم از بیرون گشنه پلو و خورشت دل ضعفه می گرفتیم می آوردیم و همه دور هم می خوردیم! آخه چرا زحمت کشیدین!<br />
&#8220;برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت&#8221;<br />
- هامون جون ، حالا که زحمت کشیدن پاشو برین ناهاره رو بخوریم و ماها شب شام از بیرون بگیریم!<br />
&#8220;دوتایی بلند شدیم و رفتیم تو آشپزخونه، سر میز نشستیم . سارا و مریم داشتن تند تند کار می کردن. یه خرده بعد عمه م اومد و ماها جلوش بلند شدیم که اونم اومد و نشست بغل ما و گفت&#8221;<br />
- امروز رو فقرانه بگذرونین! غذای ما هر چقدرم خوب باشه در مقابل شماها نون و پنیره و به حساب نمی آد!<br />
- اتفاقا برعکس! در شرایط فعلی ما این خوان هفت رنگه! ما الان انقدر نیازمندیم که به نونِ شب محتاجیم!<br />
&#8220;محکم به پام زدم به پاش که گفت&#8221;<br />
- یعنی از نظر محبت آ! یه قرون محبتهای شما رو رو چشممون میذاریم که شیکم مون سیر بشه ! ببخشین عمه جون ! نون سنگک الان دونه ای چنده؟ خشخاش نه آ! همین ساده ش!<br />
عمه-میخوای چیکار؟<br />
مانی-میخوام بدونم تا چند روز می تونیم زنده بمونیم!<br />
عمه-با نون سنگک؟!<br />
مانی-نه با بربری م باشه مسئله ای نیس.<br />
&#8220;اون داشت چرت و پرت می گفت و من داشتم رکسانا رو که تند تند کار می کرد و به مریم اینا می گفت که چیکار کنن نگاه می کردم. موهای طلایی قشنگش موقع کار کردن این ور و اون ور می ریخت! مثل یه مزرعه ی گندم که باد خوشه های طلایی شونو این ور و اون ور خم می کنه و موج توشن میندازه!<br />
تند و تند کار می کرد و هر چیزی که حاضر می شد می آورد و جلو من رو میز ، قشنگ و مرتب می چیند. ظرف ماست، سالاد، سبزی خوردن، نون بریده، ترشی. هز کدومم که میذاشت جلو من،تا روش رو بر می گردوند ، مانی می کشید و میذاشت جلو خورش!<br />
ناهار خورشت قیمه درست کرده بودن . وقتی آماده شد و دیس برنج و ظرف خورشت رو آوردن و گذاشتن رو میز یه مرتبه رکسانا گفت&#8221;<br />
- ای وای یادمون رفت نوشابه بخریم!<br />
- عیبی نداره! الان مانی می ره می خره! مانی بپّر از همینجاها یه نوشابه بگیر بیار!<br />
&#8220;مانی یه نگاه به من کرد و بعدش یه نگاه به همه و گفت&#8221;<br />
- ببخشین عمه جون نوشابه خانواده الان چنده؟<br />
عمه-الان که دیگه غذا رو کشیدیم که نمی شه بری نوشابه بخری! از دهن می افته غذا!<br />
- هر جور صلاح می دونن. اصلا شب نوشابه می خریم!<br />
عمه-حالا قیمتش رو برای چی می پرسی؟<br />
مانی-نه اینکه از این به بعد می خوایم خانواده تشکیل بدیم ، لازمه که قیمت مایحتاج زندگی رو دونه به دونه بدونم که وقتی این پدر سگ یه چیزه اُرد میده بدونم چه قیمته!<br />
&#8220;یه مرتبه همه زدن زیر خنده و رکسانا اینام نشستن سرِ میز که رکسانا گفت&#8221;<br />
- ببخشین. ماها همیشه قبل از غذاخوردن دعا می کنیم! عیبی که نداره؟!<br />
مانی-ببخشین ! دعای شما چند صفحه س ؟ یعنی می گم غذا از دهن نیفته!<br />
- خجالت بکش مانی!<br />
مانی-خب اگه بخواد نصف انجیل رو برامون بخونه که می شه ساعت سه بعدازظهر!<br />
&#8220;دوباره همه زدن زیر خنده و بعدش همه چشماشونو بستن و دستاشونو به حالت احترام چسبوندن به هم و گرفتن جلو سینه شون و رکسانا گفت&#8221;<br />
- پروردگارا ترا بخاطر نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی شکر می گوئیم.<br />
مانی-الهی آمین!بسم الله!<br />
&#8220;دوباره همه زدن زیر خنده و رکسانا گفت&#8221;<br />
- تموم نشده بود مانی خان!<br />
مانی-ببخشین! من فکر کردم تموم شد! یعنی برای یه خورشت همین قدر کافیه!<br />
&#8220;با پام محکم زدم به همون پاش که درد می کرد که گفت&#8221;<br />
- آخ! یعنی الحمدالله رب العالمین!<br />
رکسانا-اجازه می دین دعا رو بخونم؟<br />
مانیح بدیم ندیم از ناهار خبری نیس! پس زودتر بخونین که غذا یخ نکنه و کفران نعمت بشه!<br />
&#8220;دوباره همه خندیدن و بازم چشماشونو بستن و دستاشونو گرفت چلوشونو رکسانا گفت&#8221;</p>
<p>- پروردگارا ترا به خاطر نعمت هایی که به ما ارزانی داشتی شکر می گوئیم و از تو می خواهیم که دیگران را نیز از آنها محروم ننمایی. آمین!<br />
&#8220;همه گفتن آمین امّا عمه هم گفت آمین و هم گفت الحمدلله! بعد چشماشونو وا کردن که مانی گفت&#8221;<br />
- تموم شد؟!<br />
رکسانا – بعله اما شما آمین نمی گین؟<br />
مانی – منکه همون اوّل گفتم الحمدلله! بعدشم خداوند خودش هر جور صلاح بدونه کار می کنه و به هر کی م نخواد نمی ده! به حرف من و شمام نیس!<br />
رکسانا – چرا! وقتی ما برای همنوع مون دعا می کنیم خیلی اثر داره! شمام باید دعا کنین!<br />
مانی – حالا یه روز خداوند روزی ما رو حواله کرده به شماها! یه عمر خوردیم و شکر نکردیم و بازم روزی مونو داده! امروز کارمون افتاده دست شما!<br />
عمه – بخور همه جون! خدا احتیاجی به این چیزا نداره!<br />
مانی – اصلاً من غذا نمی خورم! سالاد خالی می خورم که دعامُعا نداره! نکنه برای سالادم دعای مخصوص دارین شما؟!<br />
&#8220;رکسانا اینا خندیدن و مریم گفت&#8221;<br />
- نه! شما بفرمائین! ماها جای شمام آمین گفتیم.<br />
مانی – بیخود گفتین! مگه من خودم لال م؟! اوّلش می گی بسم الله، آخرش می گی الحمدالله. دیگه دو ساعت دِکلمه کردن نداره که! از تو می خواهیم که دیگران را نیز از آنها محروم ننمایی! دعا می کنین یا نمایشنامه شکسپیر رو می خونین؟!<br />
- ببین! یه دقیقه نمی تونی خودتو نیگه داری!<br />
مانی – دِ صبحی م منو فرستادین تو حموم و نذاشتین یه لقمه کوفتم کنم! الآنم که می خوام دو تا قاشق بذارم دهن م نمیذارین!<br />
&#8220;زود عمه براش یه بشقاب برنج و خورشت کشید و همونجور که می خندید گذاشت جلوش و اونم شروع کرد به خوردن. رکسانام یه بشقاب ورداشت و برای من غذا کشید و گذاشت جلوم و گفت&#8221;<br />
- بخور ببین دست پخت م خوبه یا نه!<br />
&#8220;بهش خندیدم و یه قاشق خوردم. خیلی خوشمزه بود!&#8221;<br />
- عالیه!<br />
رکسانا – راست می گی؟!<br />
مانی – مجبوره بیچاره! اگه اینو نگه چی بگه؟!<br />
- تو حرف نزن! کی از تو پرسید؟!<br />
رکسانا – جدّی بد شده مانی خان؟!<br />
مانی – نه بابا شوخی می کنم! اتفاقاً خیلی خوشمزه شده! فقط نمی دونم چرا تو خورشت قورمه سبزی تون سبزی نمی ریزین؟!<br />
مریم – قورمه سبزی چیه؟! این قیمه س!<br />
مانی – ای وای! پس چرا زودتر نگفتین! اتفاقاً خیلی م شبیه خورشت قیمه شده!<br />
- به حرفای این گوش ندین! این عادت شه از این حرفا بزنه!<br />
سارا – اتفاقاً تو ماها دست پخت رکسانا از همه بهتره!<br />
مانی – البته! برای رژیم های طولانی مدت عالیه!<br />
&#8220;همه زدن زیر خنده!&#8221;<br />
- غلط کردی! خیلی م خوشمزه س!<br />
مانی – مگه من غیر از این گفتم؟! اصلاً این قیمه، یه قیمه ی خاطره انگیزه! آدمو یاد خاطرات دوران سربازیش تو پادگان میندازه! یعنی اون لحظات شیرینی که با هم دوره ای آ این قیمه ها رو می خوردیم و ازش پند و عبرت می گرفتیم و به یاد غذای مادرامون آه می کشیدیم!<br />
عمه – دختر تا تو خونه س دست پختش معلوم نمی شه! وقتی رفت خونه ی شوهر تازه خودشو نشون می ده!<br />
مانی – حتماً نشونه شم بروز علائم مسمومیت در شوهرشه که توسط پزشک قانونی بعد از مرگ متوفّی کشف می شه!<br />
سارا &#8211; پس آقایون که تا زن می گیرن و شیکم شون می آد بالا چیه؟! خب نشونه ی غذاهای خوشمزه ایه که خانمهاشون درست می کنن دیگه!<br />
مانی &#8211; پس این گشنه های آفریقا که همه شیکماشون اندازه ی یه طبل اومده جلو، همه از زور سیری یه و خوردن غذاهای خوشمزه؟!<br />
&#8220;جواب همه رو می داد و تند و تند غذاشم می خورد!&#8221;<br />
مریم – آقایون که هر کاری خانمهاشون می کنن یه ایراد ازش می گیرن!<br />
مانی – آخه خانما یه کارِ بی ایراد نمی کنن!<br />
سارا &#8211; پس اگه خانما انقدر ایراد دارن چرا آقایون همه ش دنبال شونن؟!<br />
مانی – واسه رضای خدا! هامون جون اون سبزی رو بده به من!<br />
مریم – راسته که گفتن اگه می خوای دل شوهرت رو به دست بیاری باید از راه شیکمش وارد بشی!<br />
مانی – خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نگفتین از راه دیگه ش باید وارد بشی یعنی منظورم اینه که خوبه نگفتین از راه سوراخ گوش و سوراخ دماغ و این سوراخا! عمه جون قربون دست تون اون ظرف ماست رو بدین این طرف!<br />
رکسانا – براتون قیمه بکشم مانی خان؟<br />
مانی – رکسانا خانم حالا از شوخی گذشته، جدّی این خورشت قیمه س؟!<br />
- مانی ساکت می شی یا نه؟!<br />
مانی – دِ همین ساکت شدیم که انقدر بلا سرمون اومد!<br />
&#8220;بشقابش رو آورد جلو و رکسانا با خنده براش خورشت کشید و دوباره شروع کرد به خوردن و چرت و پرت گفتن! یه قاشق می خورد و یه چیزی به اینا می گفت! اونام همینجور می خندیدن.<br />
ناهار رو که خوردیم، ظرفا رو جمع کردیم و سارا میز رو تمیز کرد و رکسانا رفت که ظرفا رو بشوره. بقیه م رفتن تو پذیرایی و منم واستادم که کمک رکسانا کنم. یعنی به این هوا می خواستم باهاش تنها باشم. یه دستمال ورداشتم و ظرفایی رو که اون می شست خشک می کردم و باهاش حرف می زدم.&#8221;<br />
- کِی امتحان داری؟<br />
رکسانا – چند روز دیگه.<br />
- بدموقعی ما اومدیم اینجا!<br />
رکسانا – اصلاً! اتفاقاً چقدر خوب موقعی یه!<br />
- آخه تو از درس خوندن می افتی!<br />
رکسانا – برعکس! همونکه میدونم تو تو این خونه ای، یه آرامش خاطری بهم دست می ده که می تونم راحتِ راحت درس بخونم!<br />
- راست می گی؟!<br />
رکسانا – آره به خدا! فقط ناراحتی م از اینه که تو با خانواده ت قهری!<br />
- راستی نمی خوای بقیه سرگذشتت رو برام بگی؟<br />
رکسانا – چیزی دیگه نمونده که!<br />
- از اونجا که از مادرت جدا شدی چیکار کردی؟<br />
رکسانا – هیچی! همینجوری بی هدف راه می رفتم تا اینکه شب شد. جایی برای خوابیدن نداشتم! تو خیابونم که راه می رفتم مردم اذیت م می کردن! ولی خوب چیکار می شد کرد؟!<br />
همینجوری رفتم و رفتم تا رسیدم به یه کلیسا و رو پله هاش نشستم. سرمو تکیه داده بودم به دیوار و فکر می کردم. نمی دونم چقدر گذشت! یعنی همونجوری که داشتم فکر می کردم، خوابم بُرد! یه مرتبه دیدم یکی داره صدام می کنه! چشمامو وا کردم و دو تا دختر با یه کشیش بالای سرم واستادن. زود از جام بلند شدم و یه ببخشین گفتم و خواستم برم که نذاشتم. دخترا دستم رو گرفتن و با خودشون بردن تو کلیسا و تا وارد شدم صلیب کشیدم که هر سه تا تعجب کردن! خلاصه بعد از اینکه فهمیدن تنهام و جایی رو ندارم، آوردنم اینجا!<br />
- دخترا همین مریم اینا بودن؟<br />
رکسانا – آره. عمه لیام خیلی گرم و صمیمی منو قبول کرد. همین.<br />
- دیگه از مادرت خبری نداری؟<br />
رکسانا – نه! نمی خوامم داشته باشم!<br />
&#8220;یکی دو تا ظرف رو شست و بعدش گفت&#8221;<br />
- هامون! یه چیزی ازت بپرسم؟<br />
- بپرس!<br />
رکسانا – ناراحت نمی شی؟<br />
- نه!<br />
رکسانا – دین من برات مهمّ نیس؟ یعنی برات مسئله ای نیست که من مسیحی م؟<br />
- نه.رکسانا – بعداً چی؟ وقتی ازدواج کردیم منو وادار نمی کنی که دین م رو عوض کنم؟<br />
- من ترو به هیچ کاری وادار نمی کنم!<br />
&#8220;یه لحظه نگاهم کرد و خندید و گفت&#8221;<br />
- بیا جلو!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5890</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت پانزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5881</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5881#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 20:50:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت پانزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5881</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ———————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; فرید- اون هم چه شیرین اومدنی که آقا سپهر رو &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5881">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>فرید- اون هم چه شیرین اومدنی که آقا سپهر رو کشید اینجا. از کارهای نشدی و غیر ممکن که طرف قید همه چیز رو بزنه بیاد ایران.<br />
سپهر چشم غره ای به فرید رفت و جواب داد: به جای حرف زدن غذاتو بخور حیف این غذاهای خوشمزه نیست که زهرمار کنی، طفلکی بهناز خیلی زحمت کشیده<br />
-سپهر اونجا چی کار کردی که می ترسی فرید حرف بزنه<span id="more-5881"></span><br />
برای انکه دلگرمش کنم گفتم:<br />
-نترس من در خوب وبدن تو شکی ندارم.<br />
چون به مزاجش خوش آمد جواب داد: مرسی عزیزم که روشو کم کردی. از بچگی خیلی با من لجه، دوست داره جلوی همه منو کنف کنه، نمی دونم چه هیزم تری بهش فروختم که با من دشمنی داره.<br />
فرید- آخه از بچگی دختر عموها و دختر خاله ها خیلی تو رو تحویل می گرفتن حسودیم می شد.<br />
می دانستم شوخی میکنند چون بیشتر از پنج سال نبود که با هم دوست شده بودند و برای همین به حرفهایشان می خندیدیم.<br />
روز عروسی افشین و سها هم از راه رسید، مراسن تویهتل برگزار می شد تا خانم ها و آقایان از هم جدا باشند. وقتی سها با لباس عروسی به تالار قدم گذاشت مثل فرشته ها زیبا و معصوم شده بود. مثلهمیشه ساکت و سربه زیر و کمتر حرف می زد.<br />
آنها به خاطر درس سها به ماه عسل نرفتند و قرار بود در اولین فرصت به مسافرت بروند. همه کارهای سها درست برعکس من بود. با ازدواجش همه چیز تغییر کرده بود. آنها در طبقه دوم خانه آقای ضرغامی که به عروس و داماد تخصیص شده بود، زندگی مشترک را آغاز می کردند. البته از نظر مالی در مضیقه نبودند. فقط به خاطر اینکه از پسرشان دور نباشند، خواستند تا با آنها زندگی کنند.<br />
آخر شب بعد از اتمام مراسم وقتی می خواستیم هتل را ترک کنیم با بهزاد که به عروسی ما نیامده بود روبرو شدم. دستپاچه سلام کردم.<br />
بهزاد- سلام از ماست عروس خانم! بهتون تبریک می گم، امیدوارم به پای هم پیر شین. هرچند که من زودتر از سپهر پیشنهاد ازدواج داده بودم.<br />
غافلگیر شدم، لحظه ای مکث کردم و جواب دادم: اتفاقا برعکس میگین، سپهر زودتر از همه حتی زودتر از همه عموهایم خواستار ازدواج با من بود، چون ابتدا من قبول نمی کردم، نمی توانست رسما اقدام کنه ولی دیگه قسمت هرچی باشه همون میشه.<br />
-بله قسمت! قسمت شما هم پسر دایی من بود.<br />
برای اینکه مجال حرف زدن بهش ندم گفتم: با اجازتون من میرم، چون سپهرکارم داره.<br />
بهزاد- خواهش می کنم، بفرمایید. درست مثل اون دفعه.<br />
با عجله ازش دور شدم و پیش سپهر که کنار عمو سعید ایستاده بود رفتم. سپهر با نزدیک شدنم جلو آمد و گفت:<br />
-چی شده، چرا مثل لبو سرخ شدی؟<br />
-هیچی نشده، داخل گرم بود به همین خاطر سرخ شدم.<br />
دستش را پشتم گذاشت و گفت: بیا بریم سوار ماشین شیم غزال تیز پای من، دیدم باز بهزاد گیرت انداخته بود لازم نیست دروغ بگی.<br />
-تو چند تا چشم داری که حواست هم پیش مهموناست هم پیش من که ما رو دیدی.<br />
-عشق من، من همیشه حواسم پیش توست که مبادا، صیاد دیگه ای بخواد آهوی منو، صید کنه.<br />
-حالا دیگه از این حرفها گذشته چون آهوی تو به دامت افتاده و محاله که از دام این صیاد مهربون که دست نوازش بر سرش می کشه دل بکنه، خیالت راحت باشه من دیگه تو دریای عشق و محبت تو غرق شدم.<br />
-خوب حالا بگو ببینم این پسر عمه جان من چی چی بهت می گفت؟<br />
هر چه بین ما رد و بدل شده بود گفتم تا مبادا دل چرکین شود. بعد از شنیدن حرفهایم خنده ای کرد و گفت: فدات بشم تو از همه سری، نمی دونم به چی تشبیه ات کنم، افسونگر یا حوری یا پری، ولی هر چی هستی واقعا محشری، چون عاشق دیوونهای مثل من داری که حاضره جونشو فدات کنه.<br />
-فکر کنم تا چند ماه دیگه منو هم به درد خودت مبتلا کنی، چون حرفها و زمزمه هات، امید و انرژی مثبت به من میده. اونوقت تو میشی مجنون و من میشم لیلی بی قرارت.<br />
-این که خیلی خوبه چون دو تا همسفر عاشق، سفرشون هر چقدر سخت و دشوار باشه به راحتی می تونن به پایان برسوننریال چون عشق چراغ هدایته که هر گم کرده راهی رو به مقصد می رسونه.<br />
دستش را محکم در دستم فشار دادم چون حس می کردم دنیا مال من است، دنیایی که پر بود از آدمهای خوب و مهربان که هیچ محبتی را از من دریغ نمی کردند.<br />
شبی که قرار بود سهند برای گذراندن دوره آموزشی به همدان برود، به دیدنش رفتیم برعکس ر.زهای قبل با هم جر و بحث نمی کردیم و کنار هم نشسته و حرف می زدیم که باعث تعجب همه شده بود. کتایون گفت: چی شده امروز شما دو تا، تو سر و کله همدیگه نمی زنین و با هم آروم و ساکت حرف می زنین و درد و دل می کنید.<br />
با بغضی که در گلو داشتم جواب دادم: چون مدتی از هم دور میشیم و فرصت درد و دل کردن رو نداریم<br />
سهند- دوری از همه شما برام سخته مخصوصا از این تحفه که خیلی دلم براش تنگ می شه، هرچند که مدتیه کمتر به ما سر می زنه و بی معرفت شده.<br />
زن عمو- نه پسرم از بی معرفتی نیست هرکسی ازدواج بکنه نسبت به قبل تغییر می کنه، ایشالله نوبت خودت هم میشه.<br />
سپهر- سهند جان برای اینکه معرفت اش رو بهت ثابت کنه امشب پیش ات می مونه، تا صبح هرچقدر خواستین با هم درد و دل کنید.<br />
هر دو خوشحال شدیم و سهند گفت: سپهر جون قربون معرفتت راحتم کردی چون روم نمی شد بهت بگم، با خودم گفتم شاید بهت بگم و ناراحت شی و اجازه ندی.<br />
سپهر- چرا ناراحت شم، هر برادری این حق و اجازه رو داره، نه عمو جان.<br />
عمو دستی به شانه سپهر زد و گفت: این لطف و محبت تو رو می رسونه، خوشحالم که داماد خوبی مثل تو نصیبمون شده که مراعات دختر ما رو می کنی.<br />
-عمو جان مراعات نه، بگو مواظب، درست مثل شما کپی برابر اصل.<br />
یاشار- غزال این اصطلاحات تو آدم رو به خنده می اندازه. ودیگه این که سپهر هم مثل بابا عاشق توست! چون تنها آدم عاشقه که دوست نداره به معشوقش صدمه برسه.<br />
گفته یاشار معنی و مفهوم زیادی داشت به یاد روزی که در جنگل با سیاوش دعوا کردیم افتادم با این حال که می دانستم از نامزدی من و سپهر ناراحت است، ولی برای این که من ناراحت نشم، یه کلمه هم به من حرفی نزد، فکرم مغشوش بود که صدای سهند مرا به خودم آورد.<br />
-سهند چرا خودتو گرفتی، بابا بیخیال یاشار یه چیزی گفت، تو هم واقعا فکر نکن کشته مرده زیاد داری، چون اونوقت کار شهرداری سنگین میشه و هی باید نعش جمع کنه.<br />
-لوس و بی مزه، تو فکر این بودم که از فردا من و عاشق و شیدا، چطوری باید بدون تو زندگی کنم.<br />
در حالیکه می خندید گفت: زیاد غصه نخور با نامه برات می نویسم یا تلفن می کنم.<br />
ساعتی بعد همه رفتند و من رختخوابم را در اتاق سهند پهن کردم تا شب با هم بخوابیم. وقتی تنها شدیم سهند پرسید: غزال میشه بگی وقتی یاشار اونطوری گفت چرا تو فکر رفتی؟<br />
-راستش به یاد شمال و دعوای سیاوش افتادم و متوجه شدم که منظور یاشار عمود نبود بلکه خودش بود، درسته؟<br />
-اتفاقا من هم به یاد اون روز افتادم، یاشار به جای جانبداری از سیا از تو جانبداری می کرد، شاید من هم اگه تو موقعیت اونا بودم همون رفتار سیا رو داشتم. ولی یاشار ترجیح داد ساکت باشه، خدا می دونه چقدر دوست داره. چون از بچگی اسم تو رو تو گوشش نجوا کردن که عروسش هستی. یاشار با تو بزرگ شده و عشق تو مثل نهالی با بزرگ شدنش، رشد کرده و شاخه هاش همه وجودشو دربرگرفته ولی چیزی که باعث تعجب من شد این بود که تو چرا سپهر رو انتخاب کردی، چون همه خیال می کردند تو یاشار رو دوست داری. البته من نمی گم سپهر مرد خوبی نیست، چون امروز با رفتارش درس خوبی به من داد، با این حال که از علاقه و خواستگاری یاشر خبر داشت، ولی اجازه داد که امشب تو اینجا بمونی، اگه من جای سپهر بودم هیپ وقت این کارو نمی کردم.<br />
-همه شما سخت در اشتباه بودین چون من، یاشار رو مثل تو دوست دارم و هیچ فرقی بین شما دوتا برام نیست. و من همیشه محبت های یاشار رو به این حساب می ذاشتم، یعنی در واقع با این واژه ها بیگانه بودم تا این که سپهر از راه رسید و چشم و دل منو با این واژه ها آشنا کرد اوایل فکر کردم هوس یا تب زودگذره که با رفتنش خاموش میشه. ولی اون نمی خواست بره وقتی حسابی ناامید اش کردم، تصمیم به رفتن گرفت تا اینکه روز تولدش احظه های آخر دیدم نه هم عشق اون واقعیه هم من دوستش دارم و جواب مثبت بهش دادم.<br />
سهند گیج حرفهایم شده بود گفت: اصلا باورم نمی شد آخه تو خیلی اذیت اش می کردی و سپهر هم همیشه از دستت عصبانی و شاکی بود و رفتارش عادی بود حتی من فکرمی کردم برعکس خیلی ها نسبت به تو بی اعتنا است.<br />
-اولا آدم سیاستمداریه که باعث میشد خودشو بی اعتنا نشون بده. ثانیا عصبانی بودنش به خاطر بی توجه های من بود نه شوخی ها و آزار و اذیت من.<br />
آن شب تا صبح بیدار ماندیم و با هم از هر دری سخنی گفتیم تا اینکه بقیه هم بیدار شدند داشتیم صبحانه می خوردیم تا هر چه زودتر عمو و سهند راهی شوند که زنگ خانه، زده شد. زن عمو با نگرانی گفت: یعنی این وقت صبح کیه، چی کار داره؟<br />
یاشار با عجله بلند شد و جواب داد و سپس رو به ما گفت: سپهر، کتاب و مانتوی غزالوآورده.<br />
-اصلا یادم نبود باید به دانشگاه برم.<br />
زن عمو- داشتن شوهر خوب و مهربون همین حسن رو داره که همه جا و همیشه به فکر زنشه.<br />
سپهر هم به داخل آمد و با هم صبحانه خوردیم سپس خواست تا زودتر حاضر شوم تا مرا برساند. دقایقی هر چهار تایی خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم و هر کسی به مقصد خودش حرکت کرد. داخل ماشین مغموم و گرفته نشسته بودم که سپهر گفت: دیشب بدون من راحت خوابیدی؟<br />
نگاهی به چشمان خمارش کردم و با شیطنت گفتم:<br />
-آره خیلی راحت، خیلی وقت بود که مثل دیشب راحت و آسوده نخوابیده بودم.<br />
با اخم دوباره پرسید: چرا یعنی اونقدر بدم که با من بودن ناراحت و اذیت میشی؟<br />
خیلی جدی جواب دادم: در اون که شکی نست، شاید بیشتر از اون که فکرشو می کنی.<br />
-یعنی پشیمون شدی که منو انتخاب کردی، چی شد بی وفا که یک شبه تغییر عقیده دادی؟<br />
دیگه نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با خنده گفتم: قربون قیافه معصومت برم، چون که دیشب تا صبح بیدار نشستیم و همین باعث شد که سربه سرت بذارم.<br />
-دیوونه دلم هری ریخت، فکر کردم ازم ناراضی هستی که اینطوری میگی، پس یکی طلبت باشه.<br />
-اتفاقا من خدا رو شکر می کنم که همسر خوبی مثل تو نصیبم شده پس چه دلیلی داره که ناراضی باشم، هان عزیزم؟<br />
-آخه عزیزم دیشب من نتونستم بدون تو بخوابم برای همین از تو هم پرسیدم.<br />
-پس پیش به سوی چرت زدن تو در سر کار من هم سر کلاس.<br />
روزهای شیرین و به یاد ماندنی در زندگیم شروع شده بود و هر روز با خاطره خوب و خوشی به پایان می رسید. مخصوصا روزهای پنجشنبه و جمعه که به فشم می رفتیم. در این میان فقط جای خالی سهند باعث دل تنگیم میشد. چون دو ماه از رفتنش می گذشت و عمو و زن عمو به دیدنش رفته بودند و سهند نتوانسته بود به مرخصی بیاید.<br />
زندگی همه دوستان و هم سن و سالانم تغییر کرده بود و هرکدام به نوعی سرگرم خانه و زندگی خودشان بودند. برای همین کمتر همدیگر را می دیدیم. من روزها به دانشگاه می رفتم و روزهای زوج به باشگاه می رفتم. بقیه روزها هم به نوعی سرگرم بودم، تقریبا نسبت به بقیه در آرامش بسر می بردم چون سپهر در کارهای خانه و آشپزی و درسهایم کمک حالم بود. برعکس من طفلکی سها، وقت سر خاراندن نداشت. چون همه کارها بر دوش خودش بود، بهناز هم نخستین روزهای بارداری را پشت سر می گذاشت و با ویار دست و پنجه نرم می کرد. مینا در مشهد در رشته مهندسی الکترونیک قبول شده بود و از ما دور شده بود. زیباچون در دانشگاه قبول نشده بود در کلاسهای آرایشگری و خیاطی ثبت نام کرده بود. ثریا هم مثل ما ازدواج کرده و سرش به خانه داری گرم بود. تنها کسی که همیشه گوشه خانه کز می کرد و تنها بود بنفشه بود انگار بدون حمید دنیا به آخر رسیده زانوی غم بغل کرده بود.<br />
روزهای چهارشنبه و پنج شنبه کلاس نداشتم. عصر روز سه شنبه وقتی به خانه رسیدم، سپهر زودتر از من آمده بود. کمی تعجب کردم، مثل همیشه با چهره بشاش و خنده های دلنشین جواب سلامم را داد. نگاهی به صورتش که شادتر از روزهای دیگه به نظر می رسید کردم و پرسیدم:<br />
چی شده امروز خیلی شاد و شنگولی، برق چشات داد می زنه که خبری هست.<br />
کمی من من کرد و گفت: راستش فردا صبح قراره با بچه ها بریم مسافرت، اونهم مجردی.<br />
-بله، بله؟ نفهمیدم مسافرت می خوای بری اونهم بدون من، تو که شعار میدی بهشت بدون من برات جهنمه، چی شد زود جا زدی هان؟<br />
خیلی خونسرد جواب داد: آخه عزیزم بهشت با شمال فرق داره، چشم هر وقت خواستم برم بهشت تو رو هم با خودم می برم.<br />
عصبانی شدم، چه زود می خواست بدون من به مسافرت برود. با صدای نسبتا بلندی گفتم: تو خیلی بدی، حالا که اینجوریه من هم با دوستام قرار می ذارم این دو روزه رو با هم به شمشک برای اسکی بریم. اتفاقا مجردی اونم بدون آقا بالاسر خیلی خوش می گذره. چون کسی نیست دستور بده.<br />
سپهر هرهر می خندید و عصبانیتم را بیشتر می کرد: فکر خوبیه ولی لعنتی من کی آقا بالا سر بودم و دستور دادم.<br />
دیگر جوابش رو ندادم و سراغ غذا رفتم. چون ظهر هم چیزی نخورده بودم سر میز هرچی می پرسید جوابش رو نمی دادم و ساکت بودم. و به دنبال راه چاره ای می گشتم چون از شدت عصبانیت در حال انفجار بودم. شب موقعی که فوتبال تیم مورد علاقه اش را میداد، از لج کنترل را برداشتم و کانال را عوض کردم و گفتم: امشب نوبت منه که فیلم نگاه کنم.<br />
-غزال خواهشا بزن فوتبال، تو که فیلم نگاه نمی کنی چی شد امشب هوس فیلم به سرت زده؟<br />
توجه نکردم و مرتب کانالها رو عوض کردم تا لجش رو در بیارم. در یک چشم بهم زدن دستانم را گرفت و کنترل را از دستانم قاپید و در حالی که سفت و محکم دستانم را گرفته بود گفت: اگه تونستی، حالا کانالها رو عوض کن.<br />
هرچقدر تلاش و تقلا کردم بی فایده بود، آخر خسته، دست از تلاش کشیدم که گفت: چیه خسته شدی یا کلک می زنی که دستاتو ول کنم.<br />
سرم را به طرف شانه ام خم کردم و جواب دادم: تو چطور دلت میاد بدون من بری یعنی بهت خوش می گذره؟<br />
سپهر- آخی، چقدر مظلوم شدی، اصلا بهت نمی یاد، حالا اگه منو دوست داری بدون اینکه به تلویزیون دست بزنی پاشو برام چایی بیار.<br />
سلانه، سلانه پا شدم وچایی آوردم، هر چی بهانه به نظرم می رسید اوردم تا منصرفش کنم ولی بی فایده بود و فقط یک جمله می گفت: نچ، نمی شه قول دادم.<br />
موقع خوابیدن بهش پشت کردم و خوابیدم. او هم بی اعتنا خوابید.<br />
برای اولین بار بهم پشت کردیم. با خودم گفتم « یعنی به این زودی خسته شد، پس اون حرفها و حدیثها همش دروغ بود و تب تندش به زودی فروکش کرد» کلافه شده بودم و از این پهلو به آن پهلو غلت می زدم، چون عادت کرده بودم سرم را روی دستش بگذارم و بخوابم ولی غرورم اجازه نمی داد که بهش نزدیک شوم. دقایقی بعد برگشت و گفت: لعنتی تو که نمی تونی بخوابی چرا قهر می کنی، بیا بغلم.<br />
حرکتی نکردم که دوباره با لحن خاص که بوی خواهش می داد ادامه داد: نازنین من بیا و این عاشق مست رو در انتظار نزار. بیا و جام عشقم رو از شراب ناب وجودت لبریز کن.<br />
نتوانستم مقابله کنم و در مقابلش تسلیم شدم. برگشتم و لبخند زدم که نشانه صلح و آشتی بود. چاره ای جز قبول اینکه به تنهایی برود، نداشتم.<br />
صبح با نوازش دستان گرمش، چشم باز کردم. دیدم صورتش را اصلاح کرده، سر تا پا کرم پوشیده و بوی خوش عطر تنش، همه فضا رو پر کرده، گفتم: به به، چه تیپ زدی! مثل دومادا شدی، نکنه می خوای بری خواستگاری که اینطور به قر و فرت رسیدی. حالا چرا منو بیدار کردی، من که کلاس ندارم.<br />
-می دونم، بیدارت کردم که ببرمت خونه مامان اینا که تنها نباشی.<br />
خونسرد جواب دادم: می تونم خودم برم شما زحمت نکش. چون می خوام تا ظهر بخوابم.<br />
قاطع و محکم گفت: لازم نکرده! پاشو زودتر حاضر شو تا اول تو رو برسونم و بعد با خیال راحت برم.<br />
سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم و اول صبحی اوقات تلخی نکنم تا با خاطره بد به مسافرت نرود. بدون کلامی بلند شدم و دست و صورتم را شستم و آماده شدم. دم در ایستاده بودم تا برویم. مشغول خوردن صبحانه بود که گفت: مگه صبحانه نمی خوری؟<br />
-نخیر میل ندارم، حالا تا دیرتون نشده، تشریف بیارید بریم.<br />
بعد از تمام شدن صبحانه اش با یک لیوان شیر و چند تا خرما آمد و گفت: پس اینو بخور تا ضعف نکنی.<br />
از حرص خیره نگاهش کردم و لیوان را از دستش گرفتم و لاجرعه سر کشیدم تا زودتر از این معرکه خلاص شوم. چون هر لحظه ممکن بود کنترلم را از دست بدهم. وقتی سوار ماشین شدم، دیدم از قبل تمام وسایل را آماده کرده و داخل ماشین گذاشته. در دلم گفتم« خدایا عاقبت این سفر رو به خیر کن انگار خیلی عجله داره»<br />
خانه ما در خیابان جردن قرار داشت، سر چهارراه پارک وی به جای اینکه مستقیم برود، به سمت اتوبان پیچید. متعجب نگاهش کردم و گفتم: سپهر جان انگار امروز حالت زیاد مساعد نیست، چون اشتباه رفتی.<br />
دماغم را بین انگشتانش گرفت و گفت: عزیزم برو عقب پتو و بالش هست تا لنگ ظهر بگیر بخواب، هر وقت رسیدیم بیدارت می کنم.<br />
ناباورانه گفتم: تو که گفتی با بچه ها میری، اونهم مجردی.<br />
لبخند دلنشینی بر لب آورد و جواب داد: عشق من، ما که بچه نداریم. به همین خاطر گفتم مجردی تا عکس العمل تو را ببینم که دیدم. خیلی واویلا بود.<br />
-ولی تو خیلی منو ترسوندی، مخصوصا چند دقیقه پیش با خورم گفتم الان یه کتک نوش جان می کنم، نمی شد همون دیشب می گفتی و خیال تو و منو راحت می کردی.<br />
-اولا خواستم غافلگیرت کنم چون عاشق این کارم، ثانیا تو چرا فکر می کنی هر وقت حرفمون بشه باید کتک بخوری.<br />
-چون شنیدم چند بار تو گوش بعضی ها زدی، خوب برای همین می ترسم.<br />
-دیوونه هیچ وقت خودتو با اونا مقایسه نکن. چون سهیل یک طرف قضیه رو دیده و برات تعریف کرده. خانمم من حاضرم جونمو فدات کنم اونوقت بیام و کتک ات بزنم؟ امکان نداره هر چقدر هم از دستت عصبانی باشم این کارو نمی کنم، روزهای اول که اینقدر اذیتم کردی و هرچی می خواستی بارم می کردی، این کارو نکردم حالا که زنم، وصله تنم هستی محاله.<br />
-فدات شم تا الان رفتار خوبی با من داشتی و مهر و محبتت مثل بارون رو سرم باریده، راستی سپهر جان من که برای خودم لباس برنداشتم.<br />
-مگه سر کار خانم برای من لباس و سایر وسایل برداشتی یعنی حاضر کردی که الان نگران خودت هستی؟ دیروز قبل از اومدن شما، بنده همه چیز رو آماده کردم. چون خیلی بدم، درسته غزال؟<br />
شرمنده ازمحبتش گفتم: شرمنده که درست صحبت نکردم سعی می کنم جبران کنم تا عزیزم ازم دلخور نشه.<br />
-عشق و امید من، من عاشق این رفتار بچگونه ات هستم.<br />
نور آفتاب باعث شده بود خوابم بگیرد هرکاری کردم تا نخوابم نمی شد و هی چرت می زدم، چشمانم مست خواب بود که سپهر ماشین را کنار اتوبان نگه داشت و گفت: برو خانم عقب راحت بگیر بخواب. نمی خواد خودتو شکنجه کنی.<br />
پیاده شدم و در صندلی عقب دراز کشیدم و کم کم چشمانم سنگین شد، نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با توقف ماشین چشم باز کردم. نگاهی به ساعتم انداختم درست چهار ساعت خوابیده بودم.<br />
سپهر- ساعت خواب خانم. خوش خواب چقدر می خوابی، ببینم گرسنه ات نیست؟<br />
بلند شدم و نشستم و به اطراف نگاه کردم. محیط ناآشنا بود و تا بحال ابن رستوران را ندیده بودم: سپهر اینجا کجاست؟ من تا حالا اینجا رو ندیدم من گمان می کردم رسیدیم.<br />
سپهر- خوب برای اینکه اولین باره می خوای به دیدن داداشت بری.<br />
با شنیدن این جمله خدا می داند چه حالی بهم دست داد و با خوشحالی داد زدم: وای خدا! چه شوهر ماهی نصیبم کردی که از دل تنگم خبر داره.<br />
به صورتش خیره شدم. واقعا قلبش هم مثل اسمش، آبی و بزرگ و پر از احساس و عشق و مهربونی بود.<br />
-چرا اینجوری نگام می کنی مگخ چند ساله که منو ندیدی که اینجوری بهم زل زدی؟<br />
-برای اینکه از دیدنت سیر نمی شم، ای عشق آسمونی من. درست مثل آسمان نیلگون و بی انتهایی و دلت مثل باغی می مونه که پر از گل و با احساسه و هر روز گلبرگ وجود منو، بر عشق خودت می پیچی و من از ته دل خوشحالم که این گل عاشق در باغ دلم روییده.<br />
-مرسی که احساستو نسبت به من به این زیبایی بیان کردی حالا پیش از ان که با نگاهها و حرفات دیوونه ام نکردی، پیاده شو بریم غذا بخوریم که از گرسنگی مردم.<br />
-سپهر؟!<br />
-جانم!-نمی دونم با چه زبونی و چه جوری ازت تشکر کنم. عزیزم خیلی دوست دارم.<br />
-فدات بشم.<br />
اگه کسی نبود و در جای خلوتی بودیم صورت و دست و پاهایش را می بوسیدم، خودم را خوشبخت ترین زن دنیا می دانستم که به قله خوشبختی رسیده بودم.<br />
سپهر- چرا رفتی تو فکر، مگه نهار نمی خوری، ساعت یکه.<br />
-چرا اتفاقا خیلی هم گرسنه ام، فقط تو فکر این بودم که ای کاش تو یه جای خلوتی بودیم یا هوا تاریک بود، چون اون موقع هم من می گفتم، آقا سپهر چشاتو ببند تا یه یادگاری بهت بدم، یادت میاد؟<br />
سوتی کشید و گفت: مگه میشه اون روز رو فراموش کنم مخصوصا اون صحنه رو، وقتی رسیدیم هتل، حتما این کارا رو بکن تا روحم به یه نوایی برسه و تغذیه بشه.<br />
-بینوا روح تو که هیچ وقت سیر نمی شه.<br />
-از تندی آتیش عشق، حالا پیاده شو که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد.<br />
بعد از خوردن نهار بسوی همدان رهسپار شدیم، وقتی رسیدیم اول به مهمانسرا رفتیم و بعد از کرایه کردن اتاق، بعد از یک ساعت استراحت، به آدرسی که سپهر از عمو محمود گرفته بود به دنبال سهند رفتیم. پادگان شصت کیلومتری با شهر فاصله داشت. جلوی دژبانی سپهر پیاده شد و به داخل رفت. خیلی طول کشید و همین باعث نگرانی شد که مبادا مرخصی ندهند وقتی بیرون اومد مضطرب پرسیدم:<br />
-چی شد، مرخصی ندادن؟<br />
-مگه میشه این همه راه رو بیایم و نتونیم اجازه بگیریم، فقط کمی طول میکشه تا بیاد چون توی چادر بین اون کوهها نگهشون میدارن.<br />
-وای چرا تو تو چادر مگه خوابگاه ندارن، تو سرما. تو دل کوه نگه میدارن که چی بشه؟<br />
-سربازیه دیگه، واسه همینه میگن مرد رو پخته می کنه.<br />
بعد از دو ساعت جلوی دژبانی قدم رو رفتن، دو سرباز سوار بر موتور جلوی دژبانی رسیدند. در وهله اول سهند را نشناختم چون سرش را تراشیده بودند و خیلی هم لاغر شده بود، سپهر با دیدنش به داخل رفت. دل تو سینه ام نبود و برای دیدن و در آغوش کشیدنش لحظه شماری می کردم، بعد از گذشتن دقایقی با هم بیرون آمدند. فورا به طرف اش دویدم و همدیگر را بغل کردیم. اشک گونه های هردونفرمان را خیس کرده بود و سربازهایی که جلوی در ایستادده بودند نگاهمان می کردند و سپهر هم تحت تاثیر قرار گرفته و اشکهایش جاری شده بود.<br />
-سهند چرا اینقدر لاغز شدی، مگه اینجا بهتان غذا نمی دهند؟<br />
سهند- چرا هر روز یه بره درسته و کباب شده میدن، اونقدر اضافه می مونه که جلوی سگ ها و گرگها میریزیم. خانم خانما، خونه خاله نیست که لای پنبه بزارنمون و یا رو سرشون بزارن و حلوا، حلوامون کنن. عزیزم فقط به اندازه ای که سیر بشیم میدن و اینقدرمشق میدن و کار می کشن که غذای خورده رو پس بدیم.<br />
-آخه اینجوری از پا میافتی، بیچاره زن عمو الان چقدر غصه تو رو میخوره، راستی چرا لباس تکاوری پوشیدی؟<br />
سهند- اولا نترس بادمجون بم آفت نداره، ثانیا خواهر من ناسلامتی رزمی کارم و دوره تکاوری آموزش میبینم. یعنی جزو سربازان ویژه هستم و بعد از تمام شدن دوره آموزشی به کردستان یا سد کرج منتقل ام می کنند. اگه دوست داری تو رو هم معرفی کنم ها.<br />
سپهر به جای من جواب داد: دستت دردنکنه، داشتیم؟ آوردمش که تو رو ببینه یا ازم جداش کنی؟<br />
سهند- نترس اینجا امریکا نیست که خانمها توش خدمت کنن.<br />
وقتی به مهمان سرا رسیدیم سهند پرسید: راستی غزال برا من لباس آوردی چون پانزده روزه که حموم نرفتم. در واقع لباشامو از تنم بیرون نیاوردم.<br />
-وای خدای من، امروز چه چیزهای عجیب و غریب می شنوم. خیلی سخت می گذره،نه. در ضمن از سپهر باید بپرسی چون منم تا نزدیکی های اینجا خبر نداشتم، همه وسایل ها رو اون آماده کرده.<br />
سپهر- آره آوردم برو حسابی حموم کن تا دلی از عذا دربیاری.<br />
سهند-ممنون که زحمت کشیدی. قربون هرچی داماد خوبه برم. غزال خانم تو هم قدر شوهرتو بدون که لنگه نداره.<br />
طفلکی سهند یک ساعت در حمام بود وقتی بیرون آمد از تمیزی برق می زد. بعد از آن سه نفری به شهر رفتیم و یه گشتی زدیم و بعد شام خوردیم و دوباره به مهمانسرا برگشتیم. روز بعد سهند ما را به جاهای دیدنی و اماکن تاریخی از جمله غار علی صدر برد، آنجا از شدت سرما می لرزیدیم بعد به مقبره شاه بزرگ و نامی بابا طاهر عریان&#8230;.<br />
در این سفر دو روزه هم باسهند بودیم و هم با تاریخ و فرهنگ یکی دیگر از شهرهای کشورمان آشنا شدیم. خیلی بهمان خوش گذشت. عصر روز جمعه لحظه جدایی و وداع سر رسید، لحظه سختی بود. مخصوصا برای سهند که باید به آن شکنجه گاه برمی گشت.<br />
از زندگی در کنار سپهر آنچنان غرق لذت بودم که گذشت زمان را احساس نمی کردم. با رسیدن تعطیلات نوروز تازه متوجه شدم که یکسال از پیوند من و سپهر، سپری شده، باز چند خانواده در شمال دور هم جمع شده، و لحظات خوبی را سپری کردیم. هر روز یاد و خاطره سال گذشته برایمان تداعی می شد. انگار همین دیروز بود که سرم به خاطر سپهر شکسته بود. امسال با فراغ خاطر با هم بودیم و به گشت و گذار و تفریح می پرداختیم. واقعا چه روزهای خوب و به یاد ماندنی بود.<br />
&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5881</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت شانزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5880</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5880#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 20:45:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت شانزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5880</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————————- برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. کامیار-ازحال رفتی؟ بلندشدم توجام نشستم -آره خیلی خسته بودم کامیار-پاشوبریم -کجا؟ &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5880">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>کامیار-ازحال رفتی؟</p>
<p>بلندشدم توجام نشستم</p>
<p>-آره خیلی خسته بودم</p>
<p>کامیار-پاشوبریم</p>
<p>-کجا؟</p>
<p>کامیار-جشن تولد لیدادیگه!</p>
<p>-اصلا حوصله شو ندارم</p>
<p>کامیار-پاشوبریم حوصله ت می آد سرجاش<span id="more-5880"></span></p>
<p>-نه،توبرو</p>
<p>کامیار-بیازود برمی گردیم</p>
<p>-نه ممکنه گندم زنگ بزنه</p>
<p>کامیار-حالا گیرم گندم زنگ بزنه!به توچه مربوطه؟مگه توآسیابانی؟برن ننه وباباش فکر باشن!</p>
<p>-تروخدا سربه سرم نذار حوصله ندارم</p>
<p>کامیار-جدی نمی آی خوش می گذره ها!</p>
<p>-نه،توبرو</p>
<p>کامیار-ناهار خوردی؟</p>
<p>-نه</p>
<p>کامیار-حداقل بلند شو برویه چیزی بخور آهای زن عمو!زن عمو!</p>
<p>شروع کرد مادرم روصداکردن که دراتاقم واشد ومادرم اومد توونرسیده شروع کرد به غرغر کردن</p>
<p>کامیار-این ضعف می کنه ها!صبحونه م نخورده!</p>
<p>مادرم همونجور که غرغر می کرد رفت طرف آشپزخونه که کامیاربهم گفت:</p>
<p>-حواست باشه به کسی نگفتیم گندم فرار کرده!آقابزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمی خواد کسی روببینه حالا پاشوبرو یه چیزی بخور منم شب زود برمی گردم فعلا خداحافظ</p>
<p>اینو گفت ورفت منم بلند شدم ویه آبی به صورتم زدم ورفتم توآشپزخونه مادرم هنوز داشت غر می زد یه غرمی زد و یه سوال درمورد بازوم می کرد ویه سوال درمورد گندم!</p>
<p>تند ناهارم که ازظهر برام کنار گذاشته بود خوردم وبرگشتم تواتاقم وموبایلم روورداشتم وشماره موبایل کامیار روکه دست گنذم بود گرفتم خاموش بود چند بار گرفتم ولی هردفعه گفت که موبایل خاموشه</p>
<p>گرفتم نشستم رومبل م ورفتم توفکر هرچی فکر می کردم کمتر می فهمیدم بالاخره بلندشدم ورفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی آروم بشه.</p>
<p>یه بیست دقیقه ای توحموم بودم وبعدش اومدم بیرون ولباساموپوشیدم ورفتم توباغ یه خرده ای تنهایی قدم زدم که یه مرتبه افرین ازپشت شمشادا پیچید جلوم جاخوردم!</p>
<p>آفرین-سلام</p>
<p>-سلام</p>
<p>آفرین-تنهایی؟</p>
<p>-آره&#8230;</p>
<p>آفرین-کامیارکجاس؟</p>
<p>-رفته بیرون</p>
<p>آفرین-کجا؟</p>
<p>-همیشه کجا میره؟</p>
<p>یه لحظه مکث کرد وبعد گفت:</p>
<p>-گندم چطوره؟</p>
<p>-همونجوری</p>
<p>آفرین-آروم ترنشده؟</p>
<p>-آروم شده اما خیلی غمگین</p>
<p>آفرین-حق داره.دلارام کار خیلی بدی کرد اما باید بدونی که همه ش ازعشق بود</p>
<p>فقط بهش نگاه کردم</p>
<p>آفرین-تومیدونی عشق چیه؟</p>
<p>-نمی دونم</p>
<p>آفرین-من میدونم خیلی دردناکه</p>
<p>-تاحالا فکر می کردم که شیرین وباشکوهه</p>
<p>آفرین-آره اما اگه دوطرفه باشه می تونم یه سوالی ازت بکنم؟</p>
<p>-آره اما خواهش می کنم سوالی نکن که نتونم جواب بدم.</p>
<p>یه نگاهی به من کرد وبعد بازوم روگرفت وگفت:</p>
<p>-قدم بزنیم؟</p>
<p>دوتایی آروم راه افتادیم</p>
<p>آفرین-توتاحالا عاشق شدی؟</p>
<p>دوباره نگاهش کردم وگفتم:</p>
<p>-خودت حتما بهتر میدونی؟</p>
<p>آفرین-مطمئنی که این عشقه؟</p>
<p>-نه!</p>
<p>آفرین-پس چی؟</p>
<p>-ببین آفرین من شاید فقط احساس عشق کرده باشم!</p>
<p>آفرین-یعنی&#8230;؟</p>
<p>-یعنی اینکه برای به وجود اومدن این کلمه وبه وقوع پیوستن ش خیلی ازمسائل منطقی وغیرمنطقی بایددخالت داشته باشن!</p>
<p>آفرین-مثل ساخته شدن یه ماشین!</p>
<p>بعدخندید</p>
<p>-آره!یه ماشین م باعشق ساخته میشه عشق سازنده ش!</p>
<p>آفرین-توهمه چیزو بافرمول های ریاضی وفیزیک وشیمی می سنجی؟</p>
<p>-هرچیزی فرمول خودشوداره!</p>
<p>آفرین-عشق م فرمول داره؟</p>
<p>-آره،امافرمول خودشه!</p>
<p>آفرین-مسئله جالب شد!می شه بگی فرمولش چیه؟شایددرکار کمک کنه!</p>
<p>رسیدیم زیر یه درخت بید همونجا واستادم ونگاهش کردم هنوز بازوم تودستش بود</p>
<p>-ببین آفرین این چیزی نیس که من بگم وتوام یاد بگیری ودرمورد خودت اجراش کنی</p>
<p>آفرین-خب نگو فقط روتخته سیاه بنویسش!</p>
<p>-تخته سیاه این کلاس چشمای کسی یه که دوستش داری!</p>
<p>یه نگاه باتعجب به من کرد وگفت:</p>
<p>-اصلا فکر نمی کردم که این پسر ساکت ومحبوب یه همچین احساساتی داشته باشه باید ترو بهتر شناخت!</p>
<p>اینو گفت وبازومو کمی محکمتر تودستش گرفت آروم خودمو کمی کشیدم کنار!</p>
<p>-توخودت چی؟توچه جوری عشق روفهمیدی؟</p>
<p>آفرین-باحس کردنش!حسی ازمیون صدهزار تاحس!</p>
<p>-باچه رنگی؟</p>
<p>آفرین-سرخ!مثل یه گل رز!</p>
<p>-چه عطری؟</p>
<p>آفرین-عطرغم!</p>
<p>-حتمام باطم گس تنهایی!</p>
<p>آفرین-شاید!</p>
<p>-وحتما تموم اینام توکامیارجمع شده؟</p>
<p>هیچی نگفت وفقط نگاهم کرد</p>
<p>-تردیدداری؟</p>
<p>آفرین-کامیارچی می گه؟</p>
<p>-قرار شد سوالی نکنی که نتونم جوابشو بدم!</p>
<p>آفرین-توام یه همچین سوالی ازمن کردی</p>
<p>-ولی توخودتی که ازت پرسیدم ومی تونی جواب بدی!</p>
<p>آفرین-این بستگی داره به کامیار.</p>
<p>-یعنی اگه کامیار ترو دوست داشته باشه توام دوستش داری!</p>
<p>آروم دستش روازبازوم جداکردم وگفتم:</p>
<p>-این عشق نیس!یه معادله س!یه موازنه!تودنبال یه عشق نیستی،تودنبال یه شوهری این منطق عشقه!</p>
<p>اینوگفتم وراه افتادم برم که گفت:</p>
<p>-خارج ازمنطق ش چیه؟</p>
<p>برگشتم ونگاهش کردم</p>
<p>-حسی باتمام حس ها!رنگی باتمام رنگ ها!عطری باتمام عطرها!وطعمی باتمامی طعم ها!نه گس،نه شیرین،نه تلخ،نه ترش!همه باهم ودرکنار هم!اگه اینطوری بهش نگاه کنی وبفهمی ش هیچ موقع،هیچ کدومش دلت رو نمی زنه!هر لحظه یه کدومش رودرک کنی!</p>
<p>آفرین-تمام اینا باهم وهمیشه شاد؟</p>
<p>-تمامش باهم!شادی وغم جزء ایناس!</p>
<p>آفرین-واقعا فکر می کنی اینطوریه؟</p>
<p>-من اینطوری دیدمش!</p>
<p>اینو گفتم وراه افتادم طرف خونه مون که وسط راه موبایلم زنگ زد.زود روشنش کردم</p>
<p>-الو!</p>
<p>گندم-همه عمر دیر بودیم-دیر دیدیم-دیر شنیدیم-دیر گفتیم و دیر فهمیدیم!</p>
<p>-وامروز دیر امدیم</p>
<p>گندم-شاید هرگز نیامدیم!</p>
<p>-برای توام قلب کشیدن رودرخت سخته؟</p>
<p>یه لحظه مکث کرد وبعدگفت:</p>
<p>-پس دیر امدیم</p>
<p>-جواب ندادی؟</p>
<p>گندم-شاید.دستام تمرین ندارن!</p>
<p>-دلت چی؟</p>
<p>گندم-اونم داره تمرین می کنه!</p>
<p>-تنهایی؟</p>
<p>گندم-اگه بتونه!</p>
<p>یه خرده ساکت شد وبعدگفت:</p>
<p>-زود باش سامان داره زمان میگذره!</p>
<p>-چه جوری؟باکدوم انصاف تو؟اگه خودت جای من بودی می تونستی؟</p>
<p>گندم-این فریاد هاازعشقه؟</p>
<p>-نه ازعصبانیته!</p>
<p>گندم-فقط؟</p>
<p>-وچیزهای دیگه!</p>
<p>گندم-که عشقم یکی ازاون چیز هاس؟</p>
<p>-آره!آره!آره!</p>
<p>گندم-پس زودتر بیا نذاربه دیر هابرسیم</p>
<p>-به کدوم نشونی؟به نشونی یه عشقه یه روزه؟</p>
<p>ساکت شد</p>
<p>-توباید برگردی گندم</p>
<p>گندم-به کجا؟</p>
<p>-پیش آدمایی که دوستت دارن!آدمایی که میونشون جات خالیه!آدمایی که تورو می خوان!</p>
<p>دوباره یه خرده ساکت شد وبعدگفت:</p>
<p>-توباید برم گردونی!امانه پیش اون آدما!</p>
<p>-مگه این آدما چی ن؟ایناکه همه ترودوست دارن تونمی دونی مادروپدرت چه حالی دارن تو&#8230;</p>
<p>نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:</p>
<p>وقتی که سیم حکم کند،زرخداشود</p>
<p>وقتی دروغ،داورهرماجرا شود</p>
<p>وقتی هوا،هوای تنفس،هوای زیست</p>
<p>سرپوش مرگ برسر صدهاصداشود</p>
<p>وقتی درانتظار یکی پاره استخوان</p>
<p>هنگامه زجنبش دم ها به پاشود</p>
<p>وقتی به بوی سفره همسایه،مغزوعقل</p>
<p>بی اختیارمعده شود،اشتها شود</p>
<p>وقتی که سوسمارصفت پیش آفتاب</p>
<p>یک رنگ،رنگها شود ورنگها شود</p>
<p>وقتی که دامن شرف ونطفه گیر شوم</p>
<p>رجاله خیز گردد وپیتاره زاشود</p>
<p>بگذاردربزرگی این منجلاب یاس</p>
<p>دنیای من به کوچکی انزوا شود!!</p>
<p>یه لحظه دیگه ساکت شد وبعد گفت:</p>
<p>نذاردیر ها،دیر هاشود!</p>
<p>-الو!گندم!الو!</p>
<p>دیگه صدایی نیومد دلم می خواست این موبایلمو بکوبم زمین!اعصابم ریخته بود بهم!</p>
<p>راه افتادم طرف خونمون وازپنجره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم ورفتم توفکر.توفکر این شعر.</p>
<p>می دونستم شعرمال سیمین بهبهانی یه امانمی فهمیدم چه ربطی به گندم داره!</p>
<p>چندین بار تودلم خوندمش هر چی بیشتر می خوندمش کمتر ربطش رومی فهمیدم نمی دونستم این بار بایدکجابرم! کاشکی الان کامیاراینجابود!اون حتما می فهمید منظور گندم چی بوده!</p>
<p>بلندشدم ویه ورق کاغذ بزرگ ورداشتم وشعررو باخط درشت روش نوشتم وباپونز زدمش به دیوار جلوی تختخوابم</p>
<p>وبعدرفتم رروتختم دراز کشیدم وبهش نگاه کردم صدای کامیار توگوشم بود داشت بهم می گفت که منطقی باشم بدون دخالت دادن احساساتم فکرکنم !</p>
<p>خودموگذاشتم جای کامیار وسعی کردم بادید واحساس ومنطق وآرامش اون کارکنم.</p>
<p>شعرجلوی چشمم بود ومرتب می خوندمش.ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!شاید صدبار خوندمش!</p>
<p>به ادما فکر کردم!به درویی ها!چاپلوسی ها!</p>
<p>به آدمایی فکر کردم که تواین چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن!</p>
<p>به ادمایی که تواین چندوقته،هرلحظه یه رنگ عوض کردن!به آدمایی که دل و زبونشون یکی نبوده!به ادمایی که برای گرفتن یه پست ومقام تملق صدنفرازخودشون بدترروگفتن!</p>
<p>دوباره خوندمش!صدباردیگه!ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!انگار داشت یه پرده ازجلوچشمام کنارمی رفت وهمه چیز جلوچشمم روشن می شد!</p>
<p>داشت درمورد این آدما حرف می زد!اما این آدما که توزندگیش نقشی نداشتن!یعنی داشت ماهارو می گفت؟یاعمه و شوهرعمه رو؟اما اگه ماهارومی گفت یعنی می خواست بیاد اینجا؟</p>
<p>نه،ماهارونمی گفت.پس منظورش ازاین آدما کدوما بودن؟درسته که این روزا خیلی هااینطوری شدن اماچه دخالتی توزندگی گندم داشتن!؟حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن!</p>
<p>بلندشدم ویه سیگارروشن کردم ورفتم جلو کاغذی که که شعرروروش نوشته بودم،واستادم!یعنی منظورش به کی بود؟</p>
<p>مغزم داشت دیگه می ترکید!اومدم کاغذ روازرودیوار پاره کنم که یه مرتبه یادم افتاد که سال اول دانشگاه که بود یه بار سریه جریانی اسم گندم وچندتا دانشجوی دیگر رو رد کرده بودن بالا!یه نفرلوشون داده بود!چیزی نمونده بود که اخراجشون کنن وداشت کار به زندان واین چیزا می کشید که اقابزرگ دخالت کرد وچندنفررودید ومسئله حل شد!</p>
<p>یادم اومد که گندم اینا می دونستن اون کسی که خودشیرینی کرده ولوشون داده کیه!همیشه گندم می گفت که یه روزخدمتش می رسه!</p>
<p>زود یه تلفن زدم به کامیار موبایلش خاموش بود یادم افتاد که موبایلش دست گندمه!شماره اون یکی موبایلش روگرفتم چندتا زنگ زد تا ورداشت!</p>
<p>کامیار-الو،بفرمائین!</p>
<p>-الوکامیار!</p>
<p>کامیار-زود بگوکه گرفتارم پشیمون شدی می خوای بیای؟آدرس رویادداشت کن سه راه امین حضور،نرسیده به پل امیر بهادر،کوچه اعتماد السلطنه،منزل آقای جی جی باجی الممالک!یادداشت کردی؟</p>
<p>-لوس نشوکارت دارم!</p>
<p>کامیار-بیااینجاکارت روبگو!آدرس صحیح رویادداشت کن فرمانیه&#8230;</p>
<p>-کامیار کله ت گرمه؟</p>
<p>کامیار-این چیزایی که اینجامن دیدم وشنیدم وخوردم اگه توام می خوردی ومی دیدی ومی شنیدی خیلی جاهات آتیش می گرفت گوشی گوشی!</p>
<p>بعدانگار بایکی دیگه داشت حرف می زد!</p>
<p>کامیار-نه حاجی جون،دیگه بسه مه!ترکیدم ازبس که خوردم!مثل زهرارم می مونه وامونده چی هس این؟</p>
<p>-کامیار!کامیار!</p>
<p>کامیار-اِ زهرمار وکامیار!مگه نی بینی داریم تعارف تیکه پاره می کنیم؟</p>
<p>-حواست به من هس؟</p>
<p>کامیار-گوشی گوشی</p>
<p>دوباره بایکی دیگه شروع کرد حرف زدن!</p>
<p>کامیار-بابا می آم الآن!توبرو توایوون الآن منم می آم!ببین!ازاین یکی درشون برو اونور بابات اینا واستادن آ!</p>
<p>بلندداد زدم</p>
<p>-کامیار!!!!!!</p>
<p>کامیار-مرض!پرده گوشم پاره شد!چی می گی تو؟</p>
<p>-چه خبره اونجا؟صدا به صدا نمی رسه!</p>
<p>کامیار-چیزی نیس موزیک آوردن!بگوببینم چی شده؟</p>
<p>-شماره ژاکلین رومی خواستم!</p>
<p>کامیار-ژاکلین رومی خوای چیکار!پشوخودت تنها بیا!اینجاانقدرهس که به ژاکلین نمی رسه!فقط بیا!</p>
<p>-ژاکلین روکاردارم دیوونه!</p>
<p>کامیار-معدنش اینجاس آ بیا ازعمده فروشی خرید کن که تک فروشی اصلا به صرفه نیس!</p>
<p>-می گی یانه!</p>
<p>کامیار-به درک یادداشت کن!تقصیر منه که می خوام دستت روبذارم تودست وارد کننده ش!بنویس بدبخت گدای یه دونه یه دونه خر!آدم اگه چیزی می خواد بخره می ره ازیه فروشگاه عمده فروش! مصرف یه سالش روتهیه&#8230;</p>
<p>-می گی یااون روسگم دربیاد؟</p>
<p>کامیار-یادداشت کن بابا!گوشی گوشی!</p>
<p>دوباره شروع کرد بایکی حرف زدن!</p>
<p>کامیار-پسر عمومه!بجون تو!اسمش سامانه لیدا می شناستش!نه بابا اهل این جور جاها نیس!مرتاضه!الانم یه بادوم خرده وچله نشسته!روزی یه خرما می خوره ویه بادوم!بازوش اندازه این انگشت کوچیکه منه!آره،اهل دهلی نوئه!تو خود خود هند به دنیا اومده وتحصیلاتش رو تویکی ازمعابد چین به اتمام رسونده وبرگشته دوباره هند!الان سه سال ونیمه که تویه معبد گوشه نشینی اختیار کرده!اما اراده ای داره ها!هزار تا دختر یه گوشه واستاده باشن،نگاشون نمی کنه!یه الاغ تارک دنیایی که نگو!</p>
<p>-کامیار</p>
<p>کامیار-اِ داشتم بیوگرافی توواسه این خانما می گفتم!</p>
<p>-خجالت نمی کشی؟</p>
<p>کامیار-بده بهشون معرفیت کردم الان همه شون دارن راه می افتن بیان زیارتت!می گن آدم بااین خصوصیات اخلاقی حتما معجزه م میکنه!</p>
<p>-می گی یانه؟</p>
<p>کامیار-بنویست بابا!دویست و&#8230;</p>
<p>یادداشت کردم که گفت:</p>
<p>-می گم بلندشوبیااینجا هم بادوم هس هم مغز بادوم وهم&#8230;</p>
<p>تلفن روقطع کردم وشماره ژاکلین رو گرفتم خدایی شد که خودش تلفن روجواب داد</p>
<p>-الو سلام</p>
<p>ژاکلین-سلام بفرمائین</p>
<p>-من سامان هستم پسر دایی&#8230;</p>
<p>ژاکلین-حالتون چه طوره؟اتفاقا الان توفکرتون بودم!می خواستم یه زنگ بزنم خونه گندم اینا که&#8230;</p>
<p>-تلفن که نزدین؟</p>
<p>ژاکلین-هنوز نه چه طور مگه؟</p>
<p>-خواهش می کنم فعلا تلفن نکنین!پدرومادرش نمی دونن که ازخونه رفته!</p>
<p>ژاکلین-متوجه نمی شم!</p>
<p>-آخه گندم اومده بود خونه پدربزرگم ازاونجا گذاشته ورفته ماهام فعلا به پدرومادرش چیزی نگفتیم که نگران نشن!</p>
<p>ژاکلین-پس هنوز برنگشته؟</p>
<p>-هنوز نه!</p>
<p>ژاکلین-شمام پیداش نکردین؟</p>
<p>-نه تاحالا نتونستیم!</p>
<p>ژاکلین-ازش خبرندارین شاید پلیس&#8230;</p>
<p>-نه نه فعلا لزومی نداره تاحالا چندبار تلفنی باهاش حرف زدم</p>
<p>ژاکلین-چی میگه ؟چرابرنمیگرده؟</p>
<p>-فعلا ناراحت وعصبانیه ببخشین مزاحمتون شدم یه سوالی ازتون داشتم</p>
<p>ژاکلین-بفرمائین خواهش می کنم</p>
<p>-شمایادتون می آد سال اول دانشگاه رو؟</p>
<p>ژاکلین-چی ش رو؟</p>
<p>-همون مسئله اخراج واون چیزا!</p>
<p>ژاکلین-آره چطور مگه؟</p>
<p>-یادتونه یه نفر گندم اینا رولوداده بود؟</p>
<p>یه کمی مکث کرد وبعد گفت:</p>
<p>-یادمه!</p>
<p>-کی بود اون؟</p>
<p>ژاکلین-یه دختر بود یه دانشجو</p>
<p>-چرااینکاروکرد؟</p>
<p>ژاکلین-یه دختری بود که بدون کنکور وارد دانشگاه شده بود!هرخبری تودانشگاه می شد گزارش می داد ماهام بعدا فهمیدیم</p>
<p>-چه جور دختری بود؟</p>
<p>ژاکلین-ازهمین دخترادیگه،می دونین که؟ظاهرش یه جور بود باطنش یه جور دیگه!آشنای تمام پسرای دانشگاه!!!</p>
<p>-متوجه م اسمش چی بود؟</p>
<p>ژاکلین-چطور مگه؟</p>
<p>-فکر می کنم،البته این فقط یه فکره!شاید رفته باشه سراغ اون!</p>
<p>ژاکلین-سراغ اون برای چی؟</p>
<p>-شاید برای انتقام!</p>
<p>یه کمی سکوت کرد وبعدگفت:</p>
<p>-می دونین،پشت اون تودانشگاه خیلی گرم بود!خبرچین بوددیگه!</p>
<p>-الان کجاس هنوزم همونطوره؟</p>
<p>ژاکلین-آره فکر کنم البته یه خرده خودشو جمع وجور کرده</p>
<p>-می تونین اسم وادرسش روبهم بدین؟</p>
<p>ژاکلین-خودم ندارم اماسعی می کنم براتون پیداش کنم!</p>
<p>-خیلی خیلی ممنون ژاکلین خانم</p>
<p>ژاکلین-پیداش که کردم بهتون زنگ می زنم</p>
<p>-شماره مودارین؟</p>
<p>ژاکلین-دارم اما اگه دوباره بگین بهتره.</p>
<p>شماره موبایلم روبهش دادم وازش خداحافظی کردم دوباره روتخت دراز کشیدم وهمونجور که چشمم به شعررودیوار بود رفتم توفکر.</p>
<p>برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد؟دلم می خواست می دونستم که الان گندم کجاس وداره چیکار می کنه؟دلم می خواست که این مسئله زودتر حل بشه وگندم برگرده خونه ولی چه جوری حل بشه؟وقتی پدروما درش پدرومادرش نیستن چه جوری حل بشه؟مگه اینکه گندم بتونه باوضع فعلی ش خودشو وفق بده!خداکنه ژاکلین زو دتر زنگ بزنه!اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چه قدر خوب میشه!اما ازکجا معلوم که درست حدس زده باشم؟</p>
<p>شاید اشتباه کرده باشم!اگه یه همچین فکری توکله ش نباشه چی؟</p>
<p>توهمین فکرا بودم که ازبیرون پنجره صداشنیدم بلندشدم وتوباغد رونگاه کردم که دیدم عمه وشوهر عمه م دارن می آن طرف خونه ما!خودمو زود کشیدم کنار!دلم نمی خواست باهاشون روبرو بشم ازیه طرف دلم براشون می سوخت وازطرف دیگه جرات روبرو شدن باهاشونونداشتم</p>
<p>یه خرده که گذشت صدای زنگ خونه مون اومد مادرم دررو براشون واکرد ویه کمی بعدمنو صداکرد بلندشدم وازاتا قم رفتم بیرون بیچاره ها تا منودیدن انگار خدادنیارو بهشون داده!یه خرده ازدست گندم عصبانی شدم که درمورد این پدرومادر اونجوری قضاوت می کنه درسته که پدرومادر واقعیش نبودن،اما شاید بیشتراز  پدرومادر واقعی ش دوستش داشتن!</p>
<p>سلام کردم ورفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو ومنو بغل کرد وزدزیر گریه!همچین گریه می کرد که منم گریه م گرفت!چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود اون بیچاره م انگارهمش درحال  گریه بود!</p>
<p>خلاصه یه خرده که آرومتر شدن همگی نشستیم ومادرم برامون چایی آورد وعمه م گفت:</p>
<p>-چطوره بچه م؟</p>
<p>-چی بگم عمه جون؟حال جسمانیش خوبه اما روحی ش&#8230;</p>
<p>دوباره دوتایی شروع به گریه کردن مادرمم گریه ش گرفت!آروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشونگه داره!</p>
<p>دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت:</p>
<p>-عمه جون ترو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش!فقط یه دقیقه!</p>
<p>-عمه جون اگه اینکارو نکنین بهتره چشمش به شماها که می افته حالش بدتر میشه!</p>
<p>عمه-آخه چرا؟آخه چرا؟</p>
<p>-خب فعلا که اینطوریه!</p>
<p>عمه-یعنی اگه مارونبینه خوشه؟</p>
<p>فقط نگاهش کردم که گفت:</p>
<p>-عیبی نداره،اون خوب وخوش باشه ماراضی هستیم اما فقط دلم ازاین می سوزه که&#8230;</p>
<p>شوهر عمه م رفت توحرفش گفت:</p>
<p>-خانم صبر داشته باش به امید خدا همه چی درست میشه!</p>
<p>-راست می گن عمه جون!شما فقط یه کمی صبر کنین وتنهاش بذارین خودش بامسئله کنار می آد!</p>
<p>عمه م درحالیکه همینجور اشک ازچشماش می اومد پایین گفت:</p>
<p>-آخه تونمی دونی ماها داریم چی می کشیم!تواین یکی دوروزه مردم وزنده شدم!آخه برم به کی بگم؟به کی بگم که چی می کشم ؟به کی بگم که بفهمه!</p>
<p>سرمو انداختم پایین ومادرم بلندشد رفت بغلش وشروع کرد باهاش حرف زدن وآرومش کردن دیگه نتونستم اونجا بمو نم بلند شدم واز خونه مون اومدم بیرون!هوای توباغ عالی بود!چقدر دلم می خواست که همین الآن توباغ به این قشنگی وهوای به این لطیفی باگندم قدم می زدم!کاشکی اینطوری نشده بود!</p>
<p>یه نیم ساعتی قدم زدم وفکر کردم که موبایلم زنگ زد!زود جواب دادم</p>
<p>-الو!بفرمائین!</p>
<p>ژاکلین-سلام سامان خان منم ژاکلین.</p>
<p>-سلام حالتون چه طوره؟شمارو هم انداختیم توزحمت!</p>
<p>ژاکلین-این حرفا چیه؟خوشحال می شم اگه بتونم کمکی بکنم!گندم بهترین دوست منه نمی دونم چرااصلا نیومده اینجا پیش من؟!!</p>
<p>-روحیه ش اصلا مناسب نیس!</p>
<p>ژاکلین-خداکنه همه چی زودتر درست بشه!</p>
<p>-اون دختر خانم روپیداکردین؟</p>
<p>ژاکلین-آره.اگه جاشو عوض نکرده باشه آدرسش رویادداشت کنین ولنجک&#8230;</p>
<p>-یعنی ممکنه که ازاینجا رفته باشه؟</p>
<p>ژاکلین-تاپارسال که همین جابود</p>
<p>-چه جور دختریه؟</p>
<p>خندیدوگفت:</p>
<p>-حالا خودتون برین می فهمین!به ظاهرش نگاه نکنین!باپسرا ملایم تراز دختراس!</p>
<p>-خداکنه به موقع برسم البته اگه درست حدس زده باشم!</p>
<p>ژاکلین-منو بی خبر نذارین!اصلا می خواین منم باهاتون بیام؟</p>
<p>-نه خیلی ممنون تاهمینجاشم خیلی کمک کردین وخیلی بهتون زحمت دادیم!ممنونم اگه تنهایی برم فکر کنم بهتر باشه!</p>
<p>ژاکلین-درهرصورت هرلحظه که به من احتیاجی بود خوشحال می شم که بتونم کاری انجام بدم!</p>
<p>-ممنون فعلا خدانگهدار</p>
<p>ژاکلین-خداحافظ،موفق باشین!</p>
<p>-ممنون</p>
<p>تلفن روقطع کردم ورفتم طرف گاراژوماشین م روروشن کردم وراه افتادم</p>
<p>نیم ساعت طول کشید تارسیدم به خونه شون تاماشین روپارک کردم وپیاده شدم متوجه شدم که جلوی همون خونه که ژاکلین آدرسش روبهم داده بود شلوغه!کمی رفتم جلوتر یه عده زن ومرد جلوی درخونه واستاده بودن وباهمدیگه حرف می زدن انگار اتفاقی افتاده بود!کمی ترسیدم!</p>
<p>بالاخره رفتم جلو وسلام کردم همه برگشتن وزل زدن به من ازیکی شون پرسیدم:</p>
<p>-ببخشید منزل خانم سمیه&#8230;همینجاس؟</p>
<p>تااینو گفتم یه دختر بیست ویکی دوساله که چادرمشکی سرش بود یه قدم اومد جلو وگفت:</p>
<p>-چیکارشون دارین؟</p>
<p>-باخودشون کاردارم</p>
<p>یه نگاه به من کرد وکمی رفت توفکر وبعد بااحتیاط پرسید:</p>
<p>-می شه بپرسم باایشون چیکاردارین؟</p>
<p>-مسئله خصوصیه!باید به خودشون بگم!</p>
<p>احساس کردم که شک کرده یا شایدم ترسیده ترس وعصبانیت توچشماش معلوم بود باحالت تردید گفت:</p>
<p>-شماروبجا نمی آرم!</p>
<p>-خودتون هستین؟خانم سمیه&#8230;؟</p>
<p>برگشت طرف همسایه هاش وانگار کمی دلش قرص شد وبعد دوباره منو نگاه کرد وگفت:</p>
<p>-بله خودمم</p>
<p>آروم بهش گفتم:</p>
<p>-من پسر دائی گندم هستم!</p>
<p>تااینو گفتم یه آن احساس کردم که خیلی عصبانی شد اما یه لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد دیگه ازاون عصبانیت یه لحظه پیش خبری نبود یه مرتبه طوری که من جاخوردم بلند گفت:</p>
<p>-آهان ازانجمن تشریف اوردین؟بفرمائین توخواهش می کنم همه جزوه ها ومقالات تایپ شده حاضره بفرمائین!</p>
<p>فهمیدم که داره جلو همسایه هاش نقش بازی می کنه!هیچی نگفتم که ازهمسایه هاش عذرخواهی کرد ویه تعارف به من کرد وخودش جلوجلو رفت توخونه ومنم دنبالش راه افتادم</p>
<p>ازحیاط گذشتیم وازپله ها رفتیم بالا وجلویه آپارتمان واستادیم باکلیدش درآپارتمان رو واکرد وبعد برگشت طرف من وگفت:</p>
<p>-ازچیزای عجیب وغریب که شوکه نمی شین؟</p>
<p>فقط نگاهش کردم که خندید ودرآپارتمان روواکرد ورفت تووکنار درواستاد وبه من تعارف کرد.</p>
<p>آروم رفتم توآپارتمانش راستش یه لحظه ترسیدم فکر کردم نکنه یه مرتبه یه وصله ای چیزی به من بچسبونه!</p>
<p>توهمین فکر بودم که گفت:</p>
<p>-انگارانتظار یه همچین چیزی روداشتین؟</p>
<p>بازم باتعجب بهش نگاه کردم که باچشماش دیوارای آپارتمانش روبهم نشون داد تازه متوجه  وضع توخونه شدم بارنگ قرمز روتموم دیوار چیز نوشته بودن!خائن!آدم فروش!خیانتکار!چاپلوس!&#8230;!!</p>
<p>یه آن ماتم برد برگشتم بهش نگاه کردم که خندید وچادرش روازسرش ورداشت وانداخت رو یه مبل وگفت:</p>
<p>-بفرمائین بشینین الان چایی براتون دم می کنم!</p>
<p>باتعجب نگاهش کردم  همونجور که می خندید رفت طرف آشپزخونه منم دوباره مشغول خوندن نوشته های رودیوار شدم ((اینجا خونه یه دختر&#8230;است!اینجاآرامگاه یه&#8230;است!اینجا&#8230;!))</p>
<p>اصلا نمی تونستم این چیزایی روکه می بینم باور کنم که ازتوآشپزخونه گفت:</p>
<p>-شاهکار دختر عمه تونه!</p>
<p>-گندم؟</p>
<p>سمیه-آره گندم!</p>
<p>-اومده بوداینجا؟</p>
<p>سمیه-درست نیم ساعت قبل ازشما!</p>
<p>-الان کجاس؟</p>
<p>سمیه-نقاشیش که تموم شد رفت!چایی م نخورد!</p>
<p>بایه سبد کوچیک میوه ازتوآشپزخونه اومد بیرون برگشتم طرفش که یه چیزی بهش بگم که گفت:<br />
&#8230;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5880</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت شانزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5879</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5879#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 20:41:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت شانزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت پانزدهم)چ]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5879</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ——————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. ژآنت من خیلی با نظم و ترتیبم!بعدا می فهمی! بابک میخوام &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5879">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;" align="left"><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>ژآنت من خیلی با نظم و ترتیبم!بعدا می فهمی!</p>
<p>بابک میخوام صدسال سیاه نفهمم!اینم انگار واسه این یه ممثقال گوشت تن ما دوندون تیز کرده!</p>
<p>او،باپیک! « یه دفعه از تو آشطخونه صدای افتادن و شیکستن یه چیزی اومد و بعد صدای ژانت که گفت «</p>
<p>بابک حناق و باپیک!داری نظم و ترتیب بهمون نشون میدی؟؟!حالا چی بود؟<br />
<span id="more-5879"></span><br />
» ژانت با یه فنجون شکسته از تو آشپزخونه اومد بیرون و فنجون رو به باباک نشون داد «</p>
<p>بابک آخ!جیگرم آتیش گرفت.چلاق شه دستت دختر!</p>
<p>sor ryBapi k ژانت</p>
<p>تا اومد برگرده و بره تو آشپزخونه ،پاش دم در گرفت و به سیم آپاژور که اونم افتاد رو یه مجسمه ی کوچولو و «</p>
<p>!» مجسمه هه شیکست</p>
<p>oh!mygod! ژانت</p>
<p>بابک خدا ذلیلت کنه دختر!بیا برو بشین نمیخواد قهوه درست کنی!تمام جهاز ننه م رو از بین بردی که</p>
<p>» رویا که از ناراحتی دراومده بود و می خندید گفت «</p>
<p>ژآنت وقتی ناراحته،دست و پاش رو گم میکنه.الانم واسه من ناراحته.</p>
<p>بابک ترو خدا غصه نخور ژانت جون!پدر و مادر رویا کارای بد کردن،اسباب اثاثیه ی ما که نباید تاوونش رو پس</p>
<p>بدن!</p>
<p>» ژآنت از تو آشپزخونه گفت «</p>
<p>آخه من نمی تونم قهوه رو پیدا کنم!</p>
<p>بابک بغل شیکر دیگه!</p>
<p>ژانت خب ،اما شکر کجاست؟</p>
<p>بابک همونجا پیش قوطی یه چایی.</p>
<p>ژانت و قوطی چایی کجاست؟</p>
<p>بابک همونجا که قندها هس.</p>
<p>ژانت حالا بگو ظرف قند کجاست؟</p>
<p>بابک خبرت رو واسه م بیارن!همونجاس،جلو چشم کورت!</p>
<p>» ژانت در حالیکه میخندید گفت «</p>
<p>جلو چشم کور من کره و پنیر و ماست و کمی سبزی و میوه و شیر و چندتا شیشه س!</p>
<p>بابک شلخته خانم سریخچال رفتی چیکار؟!</p>
<p>ژانت خدای من!حسابی گیج شدم!خودمم نمی دونم برای چی اومدم سریخچال!</p>
<p>بابک بیا برو بشین ،قهوه نخواستیم همون ظرف میوه رو وردار بیار.</p>
<p>ژانت ظرف میوه ؟!</p>
<p>بابک حالا دوباره شر وع میکنه!میوه کجاست؟من میگم بغل پنیر تو یخچال.دوباره می پرسه پنیرکجاست؟بغل</p>
<p>شیر.شیرکجاست؟تو دستشویی!</p>
<p>» ساندرا در حالیکه می خندید بلند شد و گفت «</p>
<p>من می رم کمکش کنم.</p>
<p>بابک نگاهی به رویا کرد و گفت</p>
<p>دلت برای ایران تنگ نشده؟نمیخوای بری یه سربه پدر و مادرت بزنی؟</p>
<p>رویا برم چیکار؟چیزی اونجا ندارم که دلم رو بهش خوش کنم.پدر و مادرم هم که دلشون نمیخواد من مزاحمشون</p>
<p>بشم.</p>
<p>کتابخانه</p>
<p>اینجا راحتم.خونه،زندگی،ماشین،همه چی.</p>
<p>بابک دوستی،نامزدی،چیزی م اینجا نداری؟</p>
<p>رویا نامزد؟نه،اگرم منظورت از دوست ،دوست پسره،باید بهت بگم اصلا از این جور چیزا خوشم نمیاد.دوست</p>
<p>دارم،پسر،دختر اما مثل شماها.فقط یه دوستی ساده!</p>
<p>بابک این یکی دیگه خیلی عجیبه!</p>
<p>رویا آره باور کردنش سخته .همین بی بند وباری و دور شدن از اصل بود که خونواده ی منو از هم پاشوند!برای</p>
<p>همینم از موقعی که اومدم اینجا.همیشه خودم رو همون دختر کوچول دیدم تو همون دو تا اتاق اجاره ای و پای بند به</p>
<p>رسوم.</p>
<p>» بابک فقط نگاهش کرد که رویا عصبانی شد و گفت «</p>
<p>برات خیلی عجیبه که یه دختر اینجا سالم زندگی کنه؟!</p>
<p>بابک اره!خیلی عجیبه.</p>
<p>رویا مهم نیست.هرجور میخوای فکر کن.</p>
<p>بابک دانشگاه می ری؟</p>
<p>رویا آره.سال سوم معماری.</p>
<p>بابک پدر و مادرت تا حالا اینجا نیومدن یه سری بهت بزنن ببینن چیکار میکنی،چیکار نمیکنی؟</p>
<p>» رویا سرش رو به علامت منفی تکون داد «</p>
<p>بابک این چندسال،یه بارم ایران نرفتی؟</p>
<p>رویا نه .خوشم نمی آد برگردم پیش اونا.</p>
<p>بابک خیال شوهر کردن نداری؟</p>
<p>رویا اگر مرد ایده آلم پیدا بشه،چرا.البته یکی دو تا از ایرانی های اینجا ازم خواستگاری کردن اما ازشون خوشم</p>
<p>نیومده.از مردهای اینجا خوشم نمی آد.یخن!سردن.</p>
<p>بابک نه بابا،شوهر خارجی به درد نمیخوره.</p>
<p>چرا؟</p>
<p>بابک آخه مردای خارجی،نه زنشون رو می زنن!نه بهش فحش میدن!نه می چزونن شون،نه ازخوننه بیرونشون</p>
<p>میکنن!یخم پدرسگ ها!گرمی ندارن!</p>
<p>تو به این چیزا می گی گرمی؟.!</p>
<p>بابک زندگی زناشویی با همین چیزا گرم میشه دیگه!شوهر باید از راه که رسید،کشکی یه چیزی رو بهانه کنه!مثلا به</p>
<p>زنش بگه البته با اخم و صدای خشن!(زن !امروز خونه رو جارو کردی؟)اگه زنش گفت آره که باید با توپ و تشر</p>
<p>سرش داد بزنه(واسه چی هر روز خونه رو جارو می زنی؟کرک فرشها از بین رفت(!</p>
<p>اگه زنش گفت نه جارو نکردم،باید بازم سرش داد بزنه(گندو کثافت خونه رو گرفته!پس ننه ت چی به تو یاد</p>
<p>داده!)بعد کمربند بکشه به جون زنش!تا میخوره کتکش بزنه؟</p>
<p>یه نیم ساعتی بزندش!بعدولش بکنه که بره یه گوشه و یه ساعتی واسه خودش گریه کنه که دلش وا شه!بعد داد</p>
<p>بزنه(پس این چایی زهرماری من چی شده؟)زنش می دوخ براش چایی می بره.بعد ازش بپرسه(ضعیفه شوم چی</p>
<p>داریم!)زنش بگه مثلا چلوخورشت.دوباره باید بلندشه و با کمربند بیفته بجون زنه!که چی؟(کی به تو گفته امشب چلو</p>
<p>خورشت درست کنی؟!)خلاصه حسابی که زدش.دوباره ولش کنه که نیم ساعتی گریه کنه.بعد صداش کنه.(زن سفره</p>
<p>رو بنداز(زنش بلند میشه و زود سفره رو میندازه و شام رو میکشه.</p>
<p>شام رو که خوردن باید از زنش بپرسه(امروز ننه ت بهت سر زده؟!)اگه گفت آره که باید بگه(چه خبره هر روز سرش</p>
<p>رو ننه ت میندازه پایین و می آد اینجا؟!مگه اینجا مسافرخونه س؟مگخ من خون کردم که تو رو گرفتم؟!)اگه گفت که</p>
<p>نه،سرنزده که باید بگه(ننه بابات ولت کردن به امان خدا.فکر نمیکنن یه دخترم دارن؟نمی آن یه سر به دومادشون</p>
<p>بزنن!)دوباره باید بلندشه و کمربند رو بکشه بجون زنه!</p>
<p>مگه سادیسم داره؟!حد اقل فکر کمربند بدبخت باش!اینطوری هفته ای یه کمربند باید بخره!کجای این زندگی</p>
<p>زناشویی گرمه؟!</p>
<p>بابک زندگی شون رو نمی دونم،اما بدنشون گرم و ورزیده س همیشه!همه ش در حال فعالیتن!</p>
<p>». رویا که از خنده غش کرده بود گفت «</p>
<p>واقعا عالیه!به این میگن مرد!</p>
<p>به این میگن دیوانه!</p>
<p>بابک تو این چیزارو نمی فهمی .چرا میگن مردای خارجی بخن؟</p>
<p>واسه اینکه وقتی از راه میرسه و می بینه غذا حاضر نیس میگه(اشکال نداره عزیزم،دوتای می ریم بیرون غذا</p>
<p>میخوریم)وقتی می بینه خونه کثیفه میگه(مهم نیس عزیزم،خودت رو ناراحت نکن.زنگ می زنم به یه آژانس،نظافت</p>
<p>چی بفرستن اینجا(</p>
<p>وقتی می فهمه مادرزنش یه سر اومده اونجا میگه(مادرت حالش خوب بود؟کاش بر ای شام نگه ش می داشتی)تازه</p>
<p>وقتی می فهمه که مثلا زنش تو خیابون یه مرد رو که همکلاسی دوران دانشکده ش بودخ دیده و باهاش حرف زده</p>
<p>میگه(اوه!چه اتفاق جالبی(!</p>
<p>یخن پدرسگا!</p>
<p>مردباید جذبه داشته باشه!سرفه میکن ،خونه بلرزه!عطسه میکنه،شیشه ها بشکنه!فین میکنه،فیوز برق بپره!</p>
<p>واقعا ایده های جالبی داری این سیستم مال چه وقتی یه؟!</p>
<p>بابک دقیقه نمی دونم اما گویا اسناهای نئائدرتال با زنهاشون اینطوری رفتار میکردن!جالب اینه که میگن همیشه</p>
<p>موفق بودن!</p>
<p>» تو همین موقع ساندرا و ژانت با یه سینی قهوه اومدن تو سالن «</p>
<p>ساندرا باز باپیک داره چی میگه که رویا اینقدر میخنده؟</p>
<p>بابک یکی از تزهای خودم رو براشون تشریح کردم!</p>
<p>ساندرا باید چیز خوبی باشه که رویا اینقدر خوشش اومده و میخنده.</p>
<p>بابک اره چیز بسیار خوبیه!خدا قسمت کنه یه دونه از این مردای داغ گیرت بیاد.دو تا از اون کمربندا بخوری تازه</p>
<p>می فهمی که این تز من چقدر علمی یه!</p>
<p>ژانت باپیک ببخش که فنجونت رو شکوندم.یادگاری بود؟</p>
<p>بابک ت اره ،اما فدای سرت.یادگاری جاهاز مامانم بود از شوهر چهارمش!</p>
<p>ژانت جدی!مادرتو چهار بار ازدواج کرده؟چه جالب!روحیه ی چهار مرد مختلف رو تجربه کرده!</p>
<p>بابک نه بابا!چهار بار ازدواج کرده اما فقط یه روحیه رو تجربه کرده!اونم بابام بوده تا حالا،یعنی اون موقع که من</p>
<p>ایران بودم،بابا و مامانم چهار بار از هم طلاق گرفتن و دوباره آشتی کردن!تجربه ی روحیه ی همون یه مرد واسه هفت</p>
<p>پشت ننه بیچاره م کافیه!</p>
<p>» ساندرا با تعجب پرسید «</p>
<p>چرا پدرت و مادرت اینکار رو میکردند؟!</p>
<p>بابک ت مامانم نمیکرد،بابام میکرد.خلق ش اینطوری بود دیگه.دوست داشت مامانم رو چندبار با لباس عروس</p>
<p>ببینه!هی طلاقش میداد و هی عقدش میکرد! بچه ها ،بابک داره شوخی میکنه.اتفاقا پدرش مرد بسیار خوبیه.</p>
<p>ژانت شما به ایرانی چی می گین؟ما به آدمی مثل باپیک می گیم شیطونک</p>
<p>بابک ما به ایرانی می گیم پدرسوخته ی جز جیگر زده ی حناق گرفته!</p>
<p>ژانت این خیلی سخته!</p>
<p>بابک عوضش اثر گفتاریش زیاده!بگو یاد می گیری.</p>
<p>ژانت جیزجاگر؟!یعنی چی؟</p>
<p>بابک جیز نه جز!جیز رو به بچه ها میگن!جاگر خک نه،جیگر!</p>
<p>ولش کن بابک د!</p>
<p>ژانت اون یکی چی بود؟پدر سوخته؟</p>
<p>بابک اگه پدر با مادر بسازه که خوبه!هیچوقت دعواشون نمیشه!پدر نمی سازه و کار به کتکاری میکشه!بابای من که</p>
<p>سازشکار نبود!</p>
<p>ژانت اون یکی چی بود گفتی؟</p>
<p>بابک حناق گرفته.به درد شما نمی خوره.مربوط میشه به رشته ی پزشکی.یه بیماریه!تازه قرار نیس که یه شبه تمام</p>
<p>ناله نفرینهای مارو یاد بگیرین که!</p>
<p>بابک خدا ذلیلت کنه که انقدر این چرت و پرتا رو یاد این خارجیا ندی.</p>
<p>بابک خودشون کنجکاون.نگاه کن الان می پرسه ذلیلت کنه یعنی چی.</p>
<p>ساندرا چرا شما تو زبان و فرهنگنون انقدر نفرین و ناله و از این چیزها دارین؟</p>
<p>بابک عوضش دیگه مثل شماها صندلی التکریکی و. اتاق گاز و کیوتین نداریم!هر کی ناراحت مون کنه.مثلا پولمون</p>
<p>رو بخوره،می شینیم از صبح تا شب نفرینش میکنیم و براش حق می زنیم!</p>
<p>ژانت داری شوخی میکنی.شماها،هم دادگاه دارین و هم زندان.</p>
<p>بابک داریم ولی قراره جمعشون کنیم.مثلا تا چند سال پیش دادگاه خانواده داشتیم بعد جمع شد و از اون به بعد هر</p>
<p>شوهری که زنش رو طلاق می داد،زنش می شست یه گوشه و ناله و نفرینش میکرد&#8230;.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5879</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل نهم،قسمت دوم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5878</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5878#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 20:34:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل نهم،قسمت اول)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5878</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————— برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. دستگیر شدن همانا و کار بالا گرفتن همانا! دانشجوای دیگه م &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5878">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>دستگیر شدن همانا و کار بالا گرفتن همانا! دانشجوای دیگه م که دیدن دوستاشون به اشتباه دستگیر شدن از این طرف شروع کردن به شعار دادن! مسئله جدی شد! رفتم اون طرف که دیدم یکی از مأمورا داره با بی سیم تماس میگیره که ضد شورش بفرستن! برگشتم این طرف که یه مرتبه بین دانشجوایی که دستگیر شده بودن چشمم خورد به رکسانا! <span id="more-5878"></span>دوئیدم طرفش که چند تا مأمور جلومو گرفتن! منم برگشتم این طرف و دوئیدم طرف فرماندشون که داشت هنوط با کارگردان بحث می کرد! رسیدم جلوش و سلام کردم و گفتم:<br />
- ببخشین! حتما متوجه شدین که جریان چیه؟!<br />
یه نگاهی به من کرد و گفت:<br />
شما؟!<br />
- جناب سرهنگ اگه یه خرده غفلت کنین ممکنه دیر بشه! مأموراتو اشتباها دانشجوآ رو گرفتن! الان مسئله حاد میشه!<br />
تا اینو شنید و گفت:<br />
کجا؟!<br />
بالای خوابگاه!<br />
بیچاره دوئید اون طرف! منم دنبالش دوئیدم و تا رسیدم اونجا و داد زد شر مأمورا و گفت:<br />
دارین چیکار می کنین؟! دانشجوآ رو اشتباهی گرفتین!<br />
اینو که گفت یه مرتبه دانشجوآ ساکت شدن و زود به مأموراش گفت:<br />
- هرکی کارت دانشجویی داشت ازش عذرخواهی کنین و آزادش کنین! اصلا همه شونو آزاد کنین! بفرمائین خانوما! بفرمائین آقایون! اشتباهی شده! بدون مجوز داشتن فیلمبرداری می کردن! بفرمائین خواهش می کنم!<br />
((مأمورا از دانشجوآ عذرخواهی کردن و رفتن و اون سرهنگم از همه عذرخواهی کرد و برگشت پایین و همه با همدیگه شروع کردن به رد کردن ماشینا و مردم! برگشتم طرف رکسانا اینا که سه تایی کنار نرده ها واستاده بودن! رفتم جلوشون و گفتم<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- بیایین بریم! ماشینو وسط خیابون ول کردیم اومدیم!<br />
رکسانا &#8211; تو اینجا چیکار می کنی؟!<br />
- بیاین بریم تا بهتون بگم!<br />
دستش رو گرفتم و از پیاده رو رفتم تو خیابون که یه مرتبه مانی با ماشین جلومون زد رو ترمز! ترمه م باهاش بود! یه نگاه به مانی کردم و گفتم:<br />
- الهی تو بمیری با این ایده هات! نزدیک بود الان اینجا بی خودی خون و خونریزی بشه!<br />
مانی &#8211; بابا من چه می دونستم اینا بدون اینکه به کلانتری خبر بدن می آن واسه فیلم برداری! حالا سوارشین بریم!<br />
در ماشین رو وا کردم و سارا رفت جلو بغل ترمه و من و رکسانا و مریم نشستیم عقب که همه یه سلام و علیک کوتاه با همدیگه کردن که رکسانا گفت:<br />
- فیلم برداری دیگه چیه؟!<br />
زود جریان رو بهش گفتم که گفت:<br />
پس این چماق به دستا کی بودن؟!<br />
- بچه های خود فیلم برداری بودن!<br />
رکسانا &#8211; کی یه همچین حرفی زده؟!<br />
مانی &#8211; بابا کارگردان نفری پنج هزار تومن به چند نفر داده بود که با چوب و چماق بیاین وسط مردم و دانشجوآ!<br />
رکسانا &#8211; صدنفر چوب به دست اینجا بودن! چند نفر چیه؟!<br />
- اینا همش فیلم بوده رکسانا!<br />
صفحات ۳۷۸ تا ۳۸۳</p>
<p>رکسانا &#8211; فیلم بوده؟! پس فیلمت رو نگاه کن!<br />
یه مرتبه دولا شد و شلوارش رو زد بالا! ساق پاش کبود شده بود! یه نگاهی به پاش کردم و گفتم :<br />
- خوردی زمین؟!<br />
رکسانا &#8211; نخیر! یکی از هنرپیشه هاتون وقتی داشتم از جلوش فرار می کردم با پوب زد تو پام! بعدشم کیف چند نفر و از دست شون قاپیدن و فرار کردن!<br />
یه آن موندم! برگشتم به مانی نگاه کردم و گفتم :<br />
- مگه کارگردان نگفت اینا همه فیلمه؟!<br />
مانی &#8211; والّا همینو گفت!<br />
ترمه &#8211; قرار بود اینجوری باشه! بعدشم ، ۷،۸ نفر بیشتر نبودن!<br />
رکسانا &#8211; تموم شیشه های خوابگاه رو خُرد کردن! جلو خودم چند تا از دوستامو همچین زدن که بیهوش شدن! فیلم کجا بود؟!<br />
بغض گلوش رو گرفته بود! خودمم همین طور! چشمم که به پاش افتاد اصلا حالم بد شد! به مانی گفتم :<br />
- حرکت کن برو!<br />
مانی م گاز داد و راه افتاد و همینجوری که از جلو خوابگاه رد می شدیم دیدیم که رکسانا راست می گه! یه عده سرشون شکسته! یه عده از دماغشون داره خون میاد! شیشه ی اتاقای خوابگاه خُرد شده!<br />
برگشتم به مانی گفتم :<br />
- عجب فیلم مستندی شد!<br />
مانی م با دستش بغل خیابون رو نشون داد! تو چند تا اتوبوس یه عده دختر و پسر نشسته بودن که همشون یا زخمی شده بودن و یا داشتن گریه می کردن!<br />
یه مرتبه یه خرده جلوتر رکسانا داد زد و گفت :<br />
- اوناهاش! همون دو تا پسرا که دارن با همدیگه می رن پایین! اون یکی که با چوب منو زد!<br />
تا اینو گفت به مانی گفتم :<br />
- نیگه دار!<br />
رکسانا &#8211; می خوای چیکار کنی؟!!<br />
- نیگه دار مانی میگم!<br />
مانی زد رو ترمز و تا من در ِ ماشین رو وا کردم که رکسانا آویزون شد به من و زد زیر گریه و گفت :<br />
- ترو خدا نرو هامون! ول کن کثافتارو! اصلا دروغ گفتم! اینا نبودن که!<br />
آستین م رو از دستش درآوردم و پیاده شدم و رفتم جلو اون پسرا که پشت سرم مانی م اومد و تا رسیدم بهشون گفتم :<br />
- وایسین ببینم!<br />
دوتایی واستادن و یکی شون گفت :<br />
- بفرمائین!<br />
- کدومتون با چوب اون خانومو زدین؟!<br />
رنگ شون پرید و یکی شون گفت :<br />
- ما نبودیم به خدا! اشتباهی گرفتین!<br />
تا اینو گفت رکسانا پرید پایین و همونجور که گریه می کرد اومد جلو و به همون پسره گفت :<br />
- غلط کردی! خودت بودی! با همین دوست آشغالت! دور و ورت خالی شده ترسیدی؟!<br />
پسره یه نگاهی به پشت سرش کرد و یه مرتبه یه خنده ای کرد و گفت :<br />
- ترس برای چی؟ اگه من شما رو زده بودم که می گفتم!<br />
تا اومدم یه چیزی بگم که از پشت سر دو تا جوون دیگه اومدن جلو و یکی شون گفت :<br />
- حسین چی شده؟!<br />
پسره برگشت طرف اون دو تا و گفت :<br />
- الان می فهمی!<br />
بعد یه نگاه به من کرد و گفت :<br />
- آره! من بودم که زدمش! حالا حدیثی یه؟<br />
تا اینو گفت همچین با مشت زدم تو صورتش که پرت شد رو زمین! اون یکی دوستشم تا خواست حرفی بزنه مانی یه چک زد تو صورتش که از دماغش خون وا شد! برگشتم طرف اون دو تا که هر دو تایی یه قدم رفتن عقب!<br />
زود پسره رو از جا بلند کردم و گفتم :<br />
- فکر کردی خیلی شجاعی که با چوب دخترا رو می زنی؟! حالا منو بزن ببینم! بی شرف تو شلوغی کیف دزدی می کنین؟!<br />
دوباره یه مشت دیگه زدم تو صورتش که لب ش پاره شد و خون زد بیرون!<br />
رکسانا زود دست منو و گرفت و گفت :<br />
- جون من هامون بیا بریم! ولش کن! بسُه شه دیگه! جون من بیا بریم!<br />
یه نگاه به پسره کردم و گفتم :<br />
- برو از این به بعد یکی رو بزن که یه سر و گردن از خودت گنده تر باشه که دور و وری آ بهت باریک الله بگن!<br />
صداش در نیومد! ماهام عقب عقب رفتیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و چند دقیقه بعد رسیدیم سر گیشا که به مانی گفتم :<br />
- همینجا! نگه دار!<br />
مانی &#8211; بازم می خوای با کسی درگیری کنی؟!<br />
- نه! کلینیکه! می خوام پای رکسانا رو نشون بدم.<br />
رکسانا &#8211; چیزی نشده هامون! یه خرده کبود شده! بریم تو رو خدا!<br />
- شاید مو ورداشته باشه!<br />
رکسانا &#8211; نه به خدا! هیچی نشده! فقط بریم خونه!<br />
یه اشاره به مانی کردم که حرکت کرد و یه خرده بعد پیچید تو کوچه ی عمه اینا و جلو خونشون نگه داشت و همه جز ترمه پیاده شدیم! رکسانا رفت جلو ترمه که تو ماشین نشسته بود و گفت :<br />
- نمی آی تو؟!<br />
ترمه &#8211; نه رکسانا جون! فعلا نه!<br />
رکسانام یه نگاهی بهش کرد و بعد دولّا شد و صورتش رو ماچ کرد و اومد این طرف و ماهام از ترمه خداحافظی کردیم و مانی سوار شد و حرکت کرد و رفت. من و رکسانا و مریم و سارام رفتیم خونه ی عمه اینا.<br />
تا در رو واکردیم و رفتیم تو،عمه یه نگاهایی به ماها کرد و یه مرتبه رنگش پرید و گفت :<br />
- چی شده؟!<br />
- چیزی نشده عمه! جلو خوابگاه تظاهرات شده بود!<br />
عمه &#8211; وای خدا مرگم بده! کسی م طوریش شده؟!<br />
- خُب یه عده زخمی شدن دیگه!<br />
عمه &#8211; تظاهرات چی بوده؟!<br />
بعد برگشت طرف رکسانا اینا و گفت :<br />
- شماهام برای همین رفتین؟!<br />
رکسانا اینام هیچی نگفتن که عمه شروع کرد :<br />
- صدبار بهتون گفتم تو این چیزا نرین! بابا سیاست پدر مادر نداره! برین بشینین درستونو بخونین آخه! شماها چیکار به این کارا دارین اگه خدای نکرده بگیرن ببرن تون من چه خاکی تو سرم کنم؟! کجا بیام دنبالتون؟! مگه بهم نگفته بودین دیگه نمی رین تو تظاهرات؟! دل مون کم غصه داره که غصه رو غصه ش بذاریم؟! کتک م زدن تون؟!<br />
- چیز مهمی نیس!<br />
عمه &#8211; زدن شون؟! الهی دست شون بشکنه! ایشالا خدا ازشون نگذره! ایشالا سر عزیزاشون بیاد! بیاین ببینم چی شده!<br />
مریم &#8211; چیز مهمی نشده عمه خانم پای رکسانا یه خرده زخمی شده!<br />
عمه &#8211; با باتون زدنش؟!<br />
زیر بغل رکسانا رو گرفتم و بردمش طرف اتاق پذیرایی و رفتیم تو و رو یه مبل نشوندمش. بقیه م اومدن نشستن.<br />
عمه &#8211; کدوم پاشه؟!<br />
جلو رکسانا نشستم رو زمین و شلوارش رو زدم بالا که دیدم ساق پاش هم کبود شده و هم زخمی و اندازه ی یه گردوام باد کرده! دلم یه جوری شد! سرمو بلند کردم و یه نگاهی بهش کردم که زود گفت :<br />
- اصلا درد نداره! خودتو ناراحت نکن!<br />
- چی چی درد نداره! اولا که داره! بعدشم اگه خدای نکرده جای پات خورده بود تو سرت چی؟!<br />
سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت که عمه رفت بیرون و کمی بعد با یه کاسه آب و پنبه و باند و مرکورکروم برگشت. کاسه ی آب رو ازش گرفتم و پنبه رو زدم توش و آروم آروم خون رو پاش رو باهاش پاک کردم و یه خرده مرکروم کروم زدم رو زخمش و به عمه گفتم :<br />
- تتراسایکلین دارین؟!<br />
عمه &#8211; برای اینکه چرک نکنه؟! آره انگار!<br />
دوباره رفت بیرون و با یه پماد برگشت. ازش گرفتم و یه خرده مالیدم رو زخم و بعدش شروع کردم با باند براش بستن. عمه م داشت غُر می زد!<br />
- کار یه دفعه می شه! می گن یکی حقّ و یکی ناحق! اگه این باتوم تو چشم و چارت خورده بود که یه عمر علیل شده بودی! بابا ول کنین این کارا رو! یه لقمه نون دارم،با همدیگه می خوریمش دیگه! حالا گیرم رفتین و ۴ تا شعارم دادین! فکر می کنین چی میشه؟! هیچی به خدا! این رئیس رو ورمیدارن جاش یه رفیق دیگه شونو میذارن که از اون بدتره! میگن هیچ بدی نرفته که جاش خوب بیاد! این یکی رو ورمیدارن میذارن سر اون مقام و اون یکی رو می آرن جای این یکی! فعلا که این طوریه! یخور بخوره! اون مرتبه که سر غذا اعتصاب کردین چی شد؟! غذاتون بهتر شد؟! نه! فقط چند نفر رو از تو دانشگاه اخراج کردن و یه عده رو هم زندانی! الان چند نفر تو زندانن؟! حالا از این به بعد تا شما پاتونو از خونه بذارین بیرون باید این تن من بلرزه تا برگردین! کم بدبختی خودم دارم؟! بشینین بابا درستونو بخونین و مدرک تونو بگیرین و وقتی یه کاره ای شدین،شماها خوب باشین! شماها دزدی نکنین! رشوه نگیرین! مال مردم رو نخورین! اینجوری مملکت درست می شه! از اینکه برین و هی داد بزنین که چیزی عوض نمی شه! می زنن تون و یا اخراج تون می کنن و یا میندازن تون زندان!<br />
زخمش رو بستم و شلوارش رو آروم کشیدم پائین و یه نگاه دیگه بهش کردم و رفتم رو یه مبل نشستم که عمه گفت :<br />
- می خوای ببریمش دکتر؟!<br />
- خواستم ببرمش! نیومد!<br />
عمه &#8211; از بس که لجبازه!<br />
بعد رفت از اتاق بیرون. ماهام همین جوری ساکت نشستیم. یه خرده بعد رکسانا آروم بهم گفت :<br />
- دستاتو بشور.<br />
فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم که یه مرتبه اول سارا و بعد مریم و بعدشم رکسانا زدن زیر گریه! تازه بغض شون وا شده بود!<br />
اون دو تا بلند گریه می کردن و رکسانا آروم! از صدای گریه شون عمه دوئید تو اتاق و یه نگاهی بهشون کرد و گفت :<br />
- ترسیدین؟! حق م دارین! آخه شماها که طاقت این کارارو ندارین برای چی می رین جلو؟!<br />
بعد دوباره رفت و یه خرده بعد با ۳ تا لیوان آب قند برای اونا و دو تا چائی م برای من و خودش برگشت و یکی یه لیوان به مریم و سارا داد و یکی م به رکسانا که سرشو انداخته بود پائین و داشت آروم آروم گریه می کرد!<br />
از جام بلند شدم و رفتم لیوان رو از دستش گرفتم و با یه دستمال کاغذی اشک هاشو پاک کردم و لیوان رو بردم جلو و یه خرده ازش خورد. یه مرتبه متوجه شدم که مریم و سارا دیگه گریه نمی کنن! برگشتم طرف شون که دیدم همونجور که چشماشون هنوز گریه ایه، دارن می خندن و من و رکسانا رو نگاه می کنن! خجالت کشیدم و اومدم لیوان رو بذارم رو میز برگردم سر جام بشینم که عمه م گفت :<br />
- بده بهش بخوره عمه! فشارشون افتاده پائین! بده بخوره!<br />
دوباره لیوان رو بردم جلو و دادم یه خورده دیگه خورد و بهش گفتم :<br />
- پات درد می کنه؟<br />
بهم خندید و سرشو تکون داد. دوباره یه خرده دیگه بهش آب قند دادم و گفتم :<br />
- آروم شدی؟<br />
بازم خندید و سرشو تکون داد. منم لیوان رو گذاشتم رو میز و رفتم سرجام نشستم که عمه فنجون چایی رو داد بهم و گفت :<br />
- حالا جریان چی بوده؟! مانی کجاس؟! شماها رفتین چی شد؟! کجا پیداشون کردین؟!<br />
همونجور که چایی م رو می خورم جریان رو براش گفتم که گفت :<br />
- خدا رحم کرده که شماها به موقع رسیدین اما همیشه اینجوری نمی شه!<br />
صفحه ۳۸۴ و ۳۸۵</p>
<p>حالا کی بود اون پسره؟! مال فیلم برداری بوده؟!<br />
- معلوم نشد! ماهام نفهمیدیم! انگار از این کیف زنا آ بودن! ارازل و اوباش!<br />
رکسانا &#8211; می گم شاید سی ، چهل نفر بیشتر بودن!<br />
مریم &#8211; دروغ می گن!<br />
سارا &#8211; حالا ببین چند تا از بچه ها گم و گور میشن!<br />
عمه &#8211; ایشالا که چیزی نمیشه!<br />
« سیگارمو در آوردم و به عمه تعارف کردم و خودمم یکی ور داشتم و روشن کردم.تازه داشتم فکر می کردم که اگه اتفاقی برای رکسانا افتاده بود من چیکار می کردم؟! اگه با چوب زده بودن تو سرش چی؟! انقدر اعصابم خرد شد که از جام بلند شدم و یه عذرخواهی ردم و رفتم تو حیاط و رو پله های تراس نشستم و درختا و گنجشکایی رو که رو شاخه هاشون این ور و اون ور می پریدن نگاه کردم که در راهر واشد و رکسانا اومد بیرون و گفت :»<br />
- بیام پیشت؟!<br />
نگاهش کردم که خندید و گفت :<br />
- دعوام نمی کنی؟<br />
از جام بلند شدم و رفتم جلوش و گفتم :<br />
- نمی تونم ساکت باشم و چیزی بهت نگم! اگه این چوب جای پات،توی سرت خورده بود چی؟! اگه خدای نکرده گرفته بودن تون چی؟!<br />
رکسانا &#8211; تو رو خدا دعوام نکن! بریم یه دقیقه تو حیاط!<br />
راه افتادم برم که دیدم نمی تونه درست راه بره! برگشتم طرفش و تکیه ش رو دادم به خودم و آروم آروم بردمش دم پله ها و ازشون رفتیم پایین و رفتیم تو حیاط که گفت :<br />
- بریم وسط باغچه.<br />
دسش رو گذات رو شونه م و همونجور که پاش لنگ می زد، آروم رفتیم وسط باغچه زیر درختا و همونجور رو چمن آ نشستیم<br />
- درر گرفته؟<br />
رکسانا &#8211; یه کمی.<br />
- اولش گرم بود متوجه نشدی!<br />
و یه نگاهی بهم کرد و گفت :<br />
- از همون لحظه که یه مرتبه تو ر وسط جمعیت دیدم دیگه متوجه نشدم! تا اون موقع خیلی ترسیده بودم! احساس می کردم تنهام! اما تا چشمم به تو افتاد،دیگه نترسیدم! بعد از اون کتکی که به اون پسره زدی، دیگه اگه پامم قطع کنن مهم نیس!<br />
می دونی موقعی که داشتم از وسط خیابون فرار می کردم و اون پسره چوب رو برام بلند کرد ، دلم می خواست زورم م رسید و چوب رو ازش می گرفتم و با همون می زدم تو سرش تا دیگه از این غلطا نکنه!<br />
راستش یه چیزی مثله غدّه تو گلوم گیر کرده بود! وقتی تو می خواستی از ماشین پیاده بشی و بری سراغ پسره ، هم دلم نمی خواست بری و هم می خواست! دلم نمی خواست چون می ترسیدم بلایی سرت بیاد و دلم نمیخواست چون بهم زور گفته بود و باید جوابش رو می دادم!<br />
یعنی باید یکی ازم حمایت می کرد و فکر می کردم تنهام و کسی رو ندارم! اما وقتی تو کتکش زدی دلم خنک شد! احساس کردم منم کسی رو دارم که مواظبم باشه و ازم حمایت کنه! ای خیلی عالیه! مخصوصا برای دختری مثل من که همیشه بی کس بوده! مرسی هامون! مرسی به خاطر اینکه اومدی دنبالم! مرسی به خاطر اینکه از دست پلیس آ نجاتم دادی!<br />
مرسی به خاطر اون کتکی که به اون پسره زدی و ازم حمایت ردی! مرسی به خاطر اینکه رو زخمم مرهم گذاشتی! هم زخم پام و هم زخم دلم! و مرسی از اینکه به فکرم هستی! دوستت دارم هامون! تا حالا کسی رو اینطوری و اینقدر دوست نداشتم!<br />
یه مرتبه دولا شد و دستم رو گرفت و تا خواستم جلوش رو بگیرم،ماچ کرد!<br />
زود دستم رو کشیدم کنار و گفتم :<br />
- چرا اینکار ر کردی؟!<br />
رکسانا &#8211; برای اینکه بفهمی تا چه اندازه قر محبت ها تو میدونم! خیلی دوستت دارم هامون! از همون دفعه ی اولی که دیدمت عاشقت شدم و هر روزم عشقم بهت بیشتر شده!<br />
- منم دوستت دارم رکسانا! برای همین م دیگه نمیخوام بری توی تظاهرات!<br />
بهم خندید و آروم خودشو کشید نزدیکم و سرشو تکیه داد بهم و گفت :<br />
- این اولین باره که بعد از سال های سال احساس آرامش و امنیت می کنم!<br />
صفحه ۳۸۶ تا ۳۸۹</p>
<p>می دونم که نباید انتظار داشته باشم که تو ام این احساس رو داشته باشی چون تو همیشه تو زندگی کسایی رو داشتی که برات نگران باشن و حمایتت کنن و با شادی ت شاد بشن و با غم ت غمگین! امّا من نه! پس قدر این لحظات رو میدونم و ازش لذت می برم!<br />
- منم همینطور! درسته که من همونجور که گفتی کسایی رو داشتم که مواظب باشن امّا این دلیل نمیشه که این احساس رو نداشته باشم! منم از همون دفعه ی اول که دیدمت عاشقت شدم اما عشق رو نمی شناختم! وقتی ام که شناختم سعی کردم که به روم نیارم! یعنیهمش با خودم جنگ می کردم و می گفتم که نه این عشق نیس اما بود! شاید اگه اومدم طرف عمه م و به حرفاش گوش کردم دلیل اصلی ش تو بودی! می اومدم که تو رو ببینم!<br />
رکسانا &#8211; اینا رو راست میگی هامون؟!<br />
- چرا باید دروغ بگم؟<br />
« یه مرتبه سرشو بلند کرد طرف آسمون و رو سینه ش صلیب کشید و گفت :»<br />
- خدا جون ازت ممنونم! مرسی که جوابمو دادی! مرسی!<br />
« بعد یه مرتبه شروع کرد آروم گریه کردن!»<br />
- گریه برای چیه دیگه؟ تو ر خدا اینجوری گریه نکن! دیوونه میشم من!<br />
رکسانا &#8211; تو نمیدونی بعد ازاون اولین باری که با عمه اومدیم دم خونه ی شما و چشمم به تو افتاد چه کشیدم! چقدر با خدا راز و نیاز کردم که ی جوری بشه که توام منو ببینی و از من خوشت بیاد و دوشتم داشته باشی! همیشه میرفتم تو فکر و هزار جور برای خودم رؤیا درست می کردم! خودمو یه دختر خیلی پولدارمی دیدم که با یه ماشین شیک و گرون قیمت دارم میرم و مثلا با تو تصادف می کنم و بعدش تو از ماشین پیاده میشی و تا چشمت به من می افته عاشقم می شی!<br />
بعدش می گفتم این ممکن نیست! من کجا و پولداری کجا!<br />
یا مثلا تو رؤیای خودم می دیدیم که تو یه جوری گرفتار شدی و من اومدم نجاتت دادم و توام عاشقم شدی! اما بازم فکر می کردم که آخه تو با این وضع زندگی ت چه جوری ممکنه گرفتار بشی که من بتونم نجاتت بدم و مشکل ت به وسیله ی من حل بشه! خنده دار بود! بعدش خودمو می دیدیم که مثلا فارغ التحصیل شدم و شدم یه مهندس فوق العاده و اومدم تو کارخونه ی شما و یه کارخونه ی شما و یه کار خارق العاده کردم یا یه چیز اختراع کردم و تو متوجه شدی و اومدی جلو و باهام حرف زدی و بعدش عاشقم شدی!اما بازم به رؤیام می خندیدم چون این عملی نمی شد! یعنی هرچی فکر می کردم هیچ راهی برای رسیدن به تو برام وجو نداشت! همیشه فال می گرفتم و تو رو تو فال می دیدم اما بودنت تو فالم رو همون دوست داشتن یه طرفه ی خودم فرض می کردم! اصلا فکر نمی کردم که یه روزی تو مال من بشی!<br />
همیشه م آخرین رؤیام این بود که&#8230;<br />
« یه مرتبه مکث کرد و بعدش گفت »<br />
- نه! نه! اون رؤیا رو اصلا نمی خواستم!<br />
- چه رؤیایی رو؟<br />
رکسانا &#8211; هیچی! ولش کن!<br />
- نه،بگو!<br />
رکسانا &#8211; آخه اونو اصلا دوست نداشتم! همیشه م تا می اومد تو فکرم و زود سعی می کردم به یه چسز دیگه فکر کنم تا از ذهنم بره بیرون!<br />
- رؤیا چی بود؟<br />
رکسانا &#8211; ولش کن!<br />
- می خوام بدونم!<br />
- رکسانا &#8211; آخه دوستش ندارم!<br />
- حالا بگو!<br />
« یه خرده خندید و بعد گفت :»<br />
- همیشه وقتی تموم درها به روم بست می شد این رؤیا ته ذهنم جون می گرفت که مثلا خدای نکرده یه بیماری بد گرفتی که احتیاج به پیوند داتی و من می فهمیدم و زود می اومدم و بهت می دادم!<br />
- مثلا احتیاج به کلیه داشتم؟!<br />
- رکسانا &#8211; نه!<br />
- پس چی؟<br />
رکسانا &#8211; ول کن دیگه!<br />
- نه! برام جالب شده! مثلا احتیاج به چی داشتم؟!<br />
« یه خرده صبر کرد و بعد آروم گفت : »<br />
- قلب! تو رؤیام می دییم که تو احتیاج به یه قلب داری و من قلبم رو بهت می دادم!<br />
- اون وقت خودت چی؟!<br />
رکسانا &#8211; دیگه بعدش زندگی برام مهم نبود! مهم این بود که قلبم تو سینه ی تو می طپه! مهم این بود که از اون به بعد تو سینه ی تو هستم و جون تو هم بسته به ون منه! این زندگی خیلی شیرین تره! من معتقدم که قلب فقط یه تلمبه نیست! من ایمان دارم که قلب ما فقط وسیله ی خون نیست! ما با قلب مون احساس میکنیم اگرچه که می دونم همه ی اینا بستگی به مغز آدم داره اما همه ش نه! عشق همیشه تو قلبه!<br />
این همیشه آخرین رؤیام بود که همیشه ازش فرار می کردم!<br />
- چرا؟!<br />
رکسانا &#8211; چون بعد از اینکه این می اومد تو مغزم،پشت سرش چیزای دیگه م می اومد تو مغزم که آزارم می داد و آخرش گریه م می گرفت و از این رؤیام متنفر می شدم!<br />
- آخه چرا؟!<br />
رکسانا- چون بعدش به این فکر می کردم که نکنه یه مرتبه من متوجه نشم که تو بیمار شدی! نکنه دیر بهت برسم! نکنه مثلا قلبم به تو نخوره! و هزرا تا نکنه ی دیگه! اون موقع از خودم که به خاطر خودخواهی خودم حاضر شده بودم باری رسیدن به تو،درد و زجر تو رو ببینم،بدم می اومد و از خداوند طلب بخشش می کردم و زود برای تو دعا می کردم که همیشه سالم باشی اما دست خودم نبود! همیشه این آخرین رؤیام بود! شایدم آخرین راه برای یه آدم خاکی با فکر کوچیک خودش!<br />
اما از قدرت و مهربونی خداوند غافل بودم که چطوری یه مرتبه کاری می کنه که تو بیای پیش من! یعنی اصلا این مسئله به فکرمم نمی رسید تا خودش اتفاق افتاد!<br />
- چه اتفاقی؟!<br />
رکسانا &#8211; حالا عمه خودش برات میگه!<br />
« یه مرتبه دستم رو گرفت و گفت : »<br />
- می دونم الان می گی که دیوونه م اما ی چیزی ازت می خوام!<br />
- بگو!<br />
رکسانا &#8211; قسم بخور که دوستم داری! به چیزی که برات خیلی مقدسه قسم بخور!<br />
« محکم دستم رو توی دستاش گرفته بود و یه لرز خفیف رو توش احساس می کردم! تو چشماش نگاه کردم و گفتم:»<br />
- به مهربونی خداوند قسم می خورم که دوستت دارم رکسانا! خیلی دوستت دارم!<br />
« یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین اما می خندید و سرشو بلند کرد طرف آسمون و بازم رو سینه ش صلیب کشید و گفت :»<br />
- مرسی! مرسی!مرسی! دوستت دارم خدا جون! مرسی!<br />
« برگشت طرف من و با ذوق گفت :»<br />
- می خوای اتاقمو بهت نشون بدم؟!<br />
- آره،اما جلو عمه بد نیس؟<br />
رکسانا &#8211; ازش اجازه می گیریم! اصلا با مریم اینا می ریم بالا! خوبه؟!<br />
- آره.<br />
« بلند شدم و زیر بغلش رو گرفتم و آروم لندش کردم و تکیه ش رو داد به منو راه افتادیم و ازپ له ها رفتیم بالا و رفتیم تو خونه و رفتیم تو هال که عمهاومد جلومون و گفت :»<br />
- بهتری عمه؟!<br />
رکسانا &#8211; خیلی ممنون. بهترم. عمه خانم جازه هست با هامون بریم اتاقمو بهش نشون بدم!<br />
« عمه یه خنده ای کرد و گف :»<br />
- آره عمه! برین!<br />
« یه مرتبه رفت جلو و صورت عمه م رو ماچ کرد و گفت : »<br />
- شما یه تیکه جواهرین عمه خانم!<br />
« بد دست منو گرفت و از در راهرو اومدیم بیرون و کمک کردم تا آروم آروم از پله ها رفتیم بالا! اونجام مثل پایین بود. در راهرو رو واکردیم و رفتیم تو.<br />
درست شبیه پایین بود اما با وسایل کمتر.<br />
خلاصه رفتیم تو هال و از اونجا رفتیم جلو یه اتاق و رکسانا گفت : »<br />
صفحه ۳۹۰ و ۳۹۱</p>
<p>-اگه بهم ریخته بود ببخشین چون با عجله از خونه رفتم،نتونستم مرتب ش کنم! ولی فکر نکنی که همیشه اینطوریه ها! این<br />
دفعه اتفاقی اینطوری شد!<br />
&#8220;بهش خندیدم که در رو وا کرد و رفت تو اتاق و دست منم کشید و گفت :&#8221;<br />
- بیا تو!<br />
&#8220;بعد خودش زود رفت و یه لباس تو خونه رو که رو تختش بود ورداشت و گذاشت تو کمدش. یه نگاهی به اتاق که کاملا مرتب بود<br />
کردم و گفتم :&#8221;<br />
- کجاش بهم ریخته س؟<br />
&#8220;همونجور که می رفت طرف میزش گفت :&#8221;<br />
- همین لباسا و کتابا دیگه!<br />
زود کتاباشو مرتب کرد و گذاشت تو کتابخونه ش و گفت :<br />
- حالا مرتب شد ، بیا بشین رو تخت!<br />
- تو بشین که پات درد می کنه!<br />
&#8221; بعد دور و ورم و نگاه کردم . به دیوار اتاقش چند تا شعر با خط نستعلیق درشت و قشنگ بود. همین! نه عکس خواننده ی<br />
ایرانی یا خارجی! نه هنرپیشه ای ، چیزی ، هیچی نبود! فقط یه گوشه بالا سر تختش یه صلیب بود.<br />
یه زیلو کف اتاق بود و یه میز ساده و یه صندلی. یه ضبط دستی کوچیک. یه تخت ساده. یه کمد دیواری. همین!<br />
رکسانا &#8211; اتاق دانشجویی دیگه!<br />
&#8220;برگشتم دیوار این طرف رو نگاه کردم. یا همون خط قشنگ نستعلیق،بزرگ رو یه مقوا نوشته بود (( زنگی به اون سختی ها که<br />
فکر میکنی نیس!))<br />
یه نگاهی بهش کردم و گفتم :<br />
- ساده و قشنگ!<br />
رکسانا &#8211; مرسی!<br />
(بعد رفت در کمدش رو وا کرد و یه گیتار از توش در آورد!)<br />
- می تونی بزنی؟!<br />
رکسانا &#8211; آره! دوست داری؟!<br />
- معلومه! بیا بشین بزن! خوب بلدی یا نه؟<br />
رکسانا &#8211; حرفه ای نه اما بد نمی زنم!<br />
( دستش رو گرفتم و برمدش دم تختش و نشست و گیتار رو گرفت تو بغلش و گفت )<br />
- صندلی رو بکش بشین.<br />
رفتم نشستم رو صندلی که گقن :<br />
- چی دوست داری بزنم؟<br />
- هرچی که خودت دوست داری!<br />
بهم خندید و شروع کرد زدن. اولش چند تا آکورد گرفت و بعد یکی از آهنگهای &#8230;رو زد یه مرتبه شروع کرد به خوندن! صداش<br />
خیلی قشنگ بود!<br />
باورم نمی شد! ولی خیلی قشنگ می خوند!</p>
<p>دَر به در همیشگی کولی صد ساله منم<br />
خاک تمام جاده هاس جامۀ کهنه تنم<br />
هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام<br />
تا تو مرا زنده کنی هزار ار مُرده ام</p>
<p>بعد آهنگ رو قظع کرد و گفت :<br />
- حالا هزار بار زنده شدم!<br />
- خیلی قشنگ می خونی! صدات خیلی قشنگه ها!<br />
رکسانا &#8211; مرسی! گوش تو قشنگ می شنوه!<br />
- نه ! جدی میگم!<br />
رکسانا &#8211; یعنی بازم برات بخونم؟<br />
- آره! بخون!<br />
یه مرتبه در زدن<br />
رکسانا &#8211; بله؟! بفرمایین!<br />
در وا شد و مریم و سارا اومدن تو و گفتن :<br />
- مهمون نمی خواین؟<br />
رکسانا &#8211; چرا نمی خوایم! بیاین تو!<br />
دوتایی اومدن تو و رو تخت بغل رکسانا نشستن و رکسانا گفت :<br />
- گروه موزیک کامل شد! حالا چه آهنگی رو برات بخونیم؟<br />
- هرچی دوست دارین!<br />
رکسانا &#8211; پس گوش کن! این آهنگی ِ که این روزا همه باید بخونن!<br />
(( بعد به مریم و سارا نگاه کرد و سه تایی خندیدن و خودش شروع کرد به گیتار زدن. نفهمیدم چه آهنگی یه که یه مرتبه سه تایی شروع کردن با همدیگه خوندن!))</p>
<p>یار دبستانی من &#8230;با من و همراه منی<br />
چوب الف بر سر ما&#8230; بغض من و آه منی<br />
حک شده اسم من و تو &#8230;رو تن این تخته سیاه<br />
تَرکِۀ بیداد و ستم &#8230;مونده هنوز رو تن ما<br />
دشت بی فرهنگی ما&#8230; هرزه تموم علفاش<br />
خوب اگه خوب&#8230; بد اگه بد<br />
مرده دلای آدماش<br />
دست من و تو باید این&#8230; پرده ها رو پاره کنه<br />
کـــــــــی می تونه&#8230; جـــــــز من و تو<br />
دردِ ما رو چاره کنه<br />
یار دبســـتانی من&#8230; با من و همراه منی<br />
چوب ِ الف بر سر ما&#8230; بغض من و آه منی<br />
حک شده&#8230;</p>
<p>(( داشتم گوش می دادم. شعر خیلی قشنگی بود و اونام داشتن خوب می خوندنش! با حرارت و محک از ته دل! همین م قشنگ ترش کرده بود!</p>
<p>تو همین موقع موبایلم زنگ زد! زود جواب دادم که آهنگ رکسانا اینا خراب نشه! مانی بود! تا سلام کردم و صدای آهنگ رو شنید، ساکت شد و یه خرده بعد گفت <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- سلام! آهنگ های درخواستی؟! گُل پری جون رو می خواستم و بعدشم تقدیم می کنم به تموم دخترای فامیل مون!<br />
(( تلفن رو قطع کردم و جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد و این مرتبه رکسانا اینا آهنگ شونو قطع کردن و رکسانا پرسید ))<br />
- کیه؟<br />
- ببخشین! آهنگ تونو خراب کرد!<br />
رکسانا &#8211; نه ! این چه حرفیه!؟ کیه؟<br />
- مانی یه.<br />
رکسانا &#8211; خب جوابشو بده!<br />
(موبایل رو جواب دادم که مانی گفت)<br />
- چرا قطع می کنی؟! خب گل پری جون رو نداری ، جاش این چیز کجه،کی میگه کجه رو بذار! یعنی این دست کجه،کی میگه کجه!<br />
((هیچی جوابشو ندادم که داد زد و گفت))<br />
- عمه جون تلویزیون ۲۴ ساعته زده؟!<br />
- چیکار داری؟<br />
مانی &#8211; این چه طرز حرف زدنه!<br />
- کجایی؟<br />
مانی &#8211; نزدیک خونه ی عمه اینام! اونجایی هنوز؟<br />
- آره ، بیا.<br />
مانی &#8211; اومدم.<br />
(تلفن رو قطع کرد و ده دقیقه نشد که رسید و زنگ زد و یه خرده بعد اومد بالا و از همونجا یه سلام بلند کرد و اومد تو و تا چشمش به ماها افتاد،یه خنده ای کرد و گفت)<br />
- کاشکی لباس عربی مو آورده بودم! دنبک تون کو؟!<br />
((همه زدیم زیر خنده که گفت ))<br />
- مجلس بی ریاس؟! بده من اون میکروفونو! بزن سرود پدر رو!<br />
رکسانا &#8211; سرود پدر چیه؟!<br />
مانی &#8211; همون بابا کَرَمه خودمونه دیگه! هامون پاشو یه حرکت موزون برامون انجام بده ببینیم!<br />
- بشین انقدر سر و صدا نکن!<br />
مانی &#8211; کجا بشینم؟ برم تو کمد؟! جا نیس بشینم که!<br />
(مریم زود بلند شد و رفت از تو اتاقش یه صندلی آورد و مانی گرفت نشست و گفت )<br />
- بده من اون گیتارو ببینم! چقدری بلدی بزنی؟<br />
صفحه ۳۹۴ و ۳۹۵</p>
<p>رکسانا &#8211; مبندی م هنوز!<br />
مانی &#8211; پس بلد نیستی، دست به ساز نزن خواهش می کنم!<br />
- الان یه آهنگ خیلی قشنگ خوندن!<br />
مانی &#8211; منم الان یه آهنگ قشنگ تر می زنم!<br />
(گیتار رو گرفت و شروع کرد به زدن و خوندن! و واقعا که هم قشنگ زد و هم قشنگ خوند! طوری که رکسانا اینا فقط به پنجه هاش نگاه می کردن! بعدش که تموم شد همه براش دست زدن و اونم بلند شد و تعظیم کرد و گیتار رو داد به رکسانا و برگشت سرجاش نشست و گفت :<br />
- عرضم خدمتتون که داشتم میومدم بالا ، عمه جونم که خیلی ناراحت بود ازم خواست یه ارزن نصیحتتون کنم. حالا بگید ببینم این چه بساطی بود که درست کرده بودین؟!<br />
تموم اذهان عمومی و خصوصی و نیمه خصوصی و غیرانتفاعی رو مشوّش کردین که!<br />
متهم ردیف یک! رکسانا خانم! بفرمائین ببینم! شیرکاکائو با کیک چه ربطی داره به تظاهرات شما؟!<br />
(رکسانا خندید و از جاش بلند شد و گفت<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile.png' alt='Smile' title='Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- دعوا سر شیر کاکائو نبود قربان!<br />
مانی &#8211; پس سر ِ چی بود؟!<br />
رکسانا &#8211; اولش من اونجا نبودم! یعنی بعدش رسیدم!<br />
مانی &#8211; اولش کی اونجا بوده!؟<br />
رکسانا &#8211; دوستامون! ما که رسیدیم اونجا بزن و بگیر بود!<br />
کریم &#8211; یه عده داشتن دوستامونو می زدن!<br />
مانی &#8211; ساکت! اولا کی به شما اجازه ی حرف زدن داد؟! در ثانی ، دوست تو کتابه! دوست تو دفتره! دوست تو مداده! بشین!<br />
سارا &#8211; خب داشتن اینا رو می زدن دیگه!<br />
مانی &#8211; یعنی اومده بودن و با چوب کتاب ، دفتر و مدادتونو کتک می زدن؟!<br />
سارا &#8211; دانش مونو کتک می زدن!<br />
مانی &#8211; حرف نزن دخترۀ گستاخ! این امکان نداره! دانش چون ذات نیس پس نمی شه کتک ش زد!<br />
- چرا قربان! اگه دانش تو مغز یک دانشجو باشه و احیانا با چوب تو مخ ش بزنن،بی شک دانشم لطمه می بینه!<br />
مانی &#8211; تو دیگه کی هستی؟!<br />
- وکیل اینام!<br />
مانی &#8211; آدم زنده وکیل وصی نمی خواد اما اون استدلالی رو که کردی قبول دارم! مخ دانشجو اگه فتیله فتیله از دماغش بیاد بیرون،به احتمال قریب به یقین دانش م همراهش خارج می شه! خب حالا شما بفرمائین ببینم اصلا اونجا رفته بودین چیکار؟!<br />
رکسانا &#8211; رفته بودیم داد بزنیم تا اونایی که باید بفهمن و بدونن،صدامونو بشنون!<br />
مانی &#8211; که چی؟!<br />
رکسانا &#8211; که بگیم بهشون اعتماد داره از دست میره! ایمان داره از دست میره! امنیت داره از دست میره! صداقت ها شده خریت! صفا و سادگی شده هالویی! دزدی شده زرنگی! مال مردم خوری شده عاقبت اندیشی!<br />
مانی &#8211; ساکت! از شما گنده تر آدم نبود که اینا رو بگه؟! بشین حرف نزن! شورشی!<br />
تو بلند شو ببینم! اینا که این گفت یعنی چی؟!<br />
سارا &#8211; یعنی اینکه مثلا یه کارمند بانک که یه عمر صادقانه و پاک خدمت کرده و حالا بازنشسته شده و دستش خالی مونده ، زن و بچه ش به خاطر پاکی و صداقت ، تشویقش نمی کنن! می زنن تو سرش و از صبح تا شب ، نداری ش رو به رخ ش می کشن و بهش می گن بی عرضه!<br />
مانی &#8211; حرف نزن! بشین! آشوب گر!<br />
تو بلند شو بگو این کارمنده که این گفت چرا یه چیزی دستش نمی گیره که دستش خالی نمونه؟!<br />
مریم &#8211; وقتی به یه آدم چندرغاز حقوق می دن که اندازه ی اجاره خونه شم نمی شه، یعنی چی؟! یعنی اینکه بهش اجازه ی رشوه و دزدی و همه چیز رو می دن!<br />
مانی &#8211; رشوه نه ! هدیه! بعدشم ، شما سه نفر رفته بودین که با دوستاتون یه<br />
چیزی بدین دست کارمنده؟<br />
مریم-نخیر.ما رفته بودیم که اینارو با صدای بلند داد بزنیم<br />
سارا-بعله.رفتیم و داد زدیم<br />
مانی-حالا وقتی بخاطر عربده کشی انداختمت زندون میفهمی که نباید خیلی چیزارو داد زدو گفت.بشین.اخلالگر<br />
تو بلند شو بگو این داد زده چی گفته<br />
رکسانا-داد زدیم و گفتیم که دهقان غداکارا کجان؟پسرکی که وقتی شبا پدرش میخوابید..بلند میشد و تو نوشتن ادرس رو پاکت آ به پدرش کمک می گرد تا بتونه پول بیشتری در بیاره کجاست<br />
مانی-شما بیجا کردین.یه شما چه مربوطه کجاس.یکی شونو راه اهن سراسری یا وزارت کشاورزی حتما میدونه کجاس و اون یکی رو هم اداره ی پست.شماها رو سن نه؟<br />
سارا-رفتیم بگیم چرا اینهمه دزدو قاتلو هرویین فروش تو خیابونا ریخته و کسی جمعشون نمیکنه و همه حواسشون رفته به اینکه کجا یه دخترو پسر دارن بغل همدیگه راه میرن/<br />
مریم-رفتیم بگیم که ما برای شاد بودن به دنیا اومدیم.برای شاد زندگی کردن.من..شما..همه.برای همینم خداوند ما رو جوری خلف کرده که بتونیم بخندیم اما حیوونای دیگه نمیتونن<br />
مانی-اصلا اینطور نیس.من خنده ی گربه رو دیدم.لبخند الاغ م دیدم.<br />
سارا-حتما به زندگی ماها لبخند میزدن<br />
مانی-ساکت.بیتربیت.اصلا بگین ببینم اگه مارای شاد بودن و خندیدن به دنیا اومدیم پس چطور گریه م میتونیم بکنیم/؟<br />
رکسانا-گریه برای وقتیه که جایه شادی .. مردم رو غمگین میبینیم.اون وقت اگه ادمیم باید گریه کنیم<br />
مانی-ببخشین شعار نده وگرنه بازداشتی ها<br />
رکسانا- رفتیم بگیم هیچ چیز زورکی نمیشه حتی اگه بهشت باشه<br />
مانی-خب اینا رو نمیتونتیسن مثه ادمیزاد بگین؟حتما باید نعره بزنین و هی مشتتونو به این ورو اون ور حواله بدین؟<br />
سارا-چرا میتونستیم اگه میذاشتن حتما همینطوری میگفتیم<br />
&#8220;مانی یه مرتبه جدی شدو گفت&#8221;<br />
-فکر میکنین اونایی که باید اینا رو بدونن نمیدونن؟فکر میکنین از وضع مردم بی خبرن؟نه به خدا.همه رو میدونن خوبم میدونن.یه روزیم در پیشگاه خدوند باید جواب پس بدن.وقتی یه اسلحه رو کسی به یه دیوونه داد و اونم چند نفر رو کشت مستقیما مسئول قتلا اون کسی که به یه دیوونه اسلحه داده.وقتی به یه نفر اونقدر حقوق نمیدن که اجاره خونهشو بده.. اگه دخترشو زنش به فساد کشیده شدن مسئولش اون سازمان یا اداره اس. و باید جواب پس بده.جوابم پس میده.وقتی ادم نداری و بدبختی رو تو مردش میبینه دلش به درد میاد.نمیدونم اونا چرا دلشون به درد نمیاد.خدا میدونه وقتی میشتوم اشک یکی در اومده یا یه جوون رو شکنجه شده یا تو اسارته یا کتک خورده بغض گلومو میگکیره.واسه اینه که دیگه نمیخوام ببینم کسی شلاق خورده.دیگه نمیخوام زجزو درده مردم رو ببینم.همین.<br />
&#8220;مریم یه لبخند زدو گفت&#8221;<br />
-شما که با این وضع خوبه مالیتون غمی نباید داشته باشین<br />
&#8220;مانی یه نگاه بهش کردو خندیدو گفت&#8221;<br />
-ما هم یه روزی دانشجو بودیم آ<br />
مریم- یه دانشجو که اصلا نفهمید دوران دانشگاه چجوری اومدو چجوری رفت<br />
&#8220;دوباره مانی بهش خندید و بعد یه مرتبه بلند شدو استینه منو زد بالا و بازوم رو نشون داد و گفت&#8221;<br />
- این یادگار موقعیه که کسی حق نداشت تو دانشگاه استین کوتاه بپوشه<br />
&#8220;سه تایی یه تگه به زخم بازوم کردن و هیچی نگفتنگ<br />
مانی-حیف خجالت میکشم وگرنه&#8230;<br />
&#8220;بعد خندیدو گفت ولش کن.خلاصه منم از دوران دانشجویی یه یادگاری هایی دارم.<br />
&#8220;بهد از جاش بلند شد و گفت&#8221;<br />
-دیگه بیاین پایین.عمه تنهاست و ناراحت<br />
&#8220;بعد خودش رفت پایین که رکسانا گفت&#8221;<br />
-شلاق خورده؟<br />
-نه یه درگیری تو دانشگاه داشتیم<br />
رکسانا-توهم بودی/<br />
-اره<br />
مریم-عجب خریتی کردم و اون حرف رو زدم.اصلا کار امروزتون یادم نبود<br />
-مهم نیس.حالا بریم پایین<br />
&#8220;چهرتایی رفتیم پایین و یه نیم ساعتی هم پیش عمه نشستیم و بعدش ازشون خدافظی کردیمو با مانی برگشتیم خونه.ساعت چهارو نیم بود.زری خانم غذارو برامون گرم نگه داشته بود.تا رسیدیم یه خرده بعد هم مادرم که رفته بود پیش یکی از دوستاش رسید و فهمید که ما هم تزه رسیذیم خونه.شروع کرد باهامون دعوا کردن که چرا موبایامون خاموش بوده.هرچی براش قسم خوردیم که خاموش نبوده باور نکرد و از دست هردومون ناراحت شد و شروع کرد به غر زدن.دوتایی بلند شدیم و ماچش(اه اه) کردیم و از دلش در اوردیم و ناهارمونو خوردیم و دوتایی رفتیم گرفتیم خوابیدیم<br />
ساعت حدود هفت و نیم بود که از خواب بیدار شدیم.پدرم و عموم از شمال برگشته بودن.مانی رفت خونشون که یه دوش بگیره و منم رفتم حموم کردم و لباسامو پوشیدم و اومدم پایین<br />
پدرم تو سالن نشسته بود و ماهواره تماشا میکرد.سلام کردم و نشستم که زری خانم برام چایی اورد و با پدرم شروع کردیم صحبت کردن.اول در مورد ویلا و زمینای شمل بعدش در مورد کارخونه و بعدشم در منورد ترافیکو شلوغیو وضع مردم و تظاهرات دانشگاه و پدرم موضوع رو کشوند سمت ازدواج من و گفت&#8221;<br />
-دیگهع باید کمک کم به فکر باشی<br />
-برای چی؟<br />
پدرم-ازدواج-تشکیل خانواده.دیگه سنتی ازت گذشته پسرم.<br />
&#8220;ساکت شدم که گفت&#8221;<br />
-میخوام با یکی از دوستا قرار بذارم که بریم خواستگاریه دختراش.چطوره/<br />
&#8220;نمیدونستم چی بگم&#8221;<br />
پدرم &#8211; دوتا دختر داره مثل ماه.خانم.نجیب.خوشگل.وضع پدرشونم عالیه.حالا میریم اگه خوشتون اود که چه بهتر دست به کر میشیم . اگرم نه که میریم یه جایه دیگه.<br />
&#8220;اومدم یه چیزی بگم که خونه ی مانی اینا سرو صدا بلند شد و یه خرده بعد اول مانی و بعش عموم اومدن اونجا.بلند شدم و سلام کردم که اصلا جواب سلامم نداد و رفت نشست رو یه مبل.اونقد عصبانی بود که نگو.منی یه سلام به پدرم کرد و اومد بغل من نشست کهع پدرم گفت&#8221;<br />
-چی شده باز؟<br />
عمو-از اقا بپرسین<br />
پدر-چی شده مانی جان؟<br />
مانی-بابام یه جفت لاستیک نو گیر اورده میخواد بده به ما<br />
عمو-باز حرف زدی؟<br />
مانی-لاستیک رو من باید بگیرم اونوقت حرفم نزنم؟<br />
پدر-لاستیک چیهع؟<br />
عمو-دوقلو های اقای اعتضادی رو میگه<br />
&#8220;پدرم خندید که مانی برگشت و به م ن گفت&#8221;<br />
-میخوان برامون یه دوقولو بگیرن<br />
-دوقلو چیه؟<br />
مانی-بستنی دوقلو ندیدی/؟<br />
-بستنی دوقلو چیه؟<br />
مانی-زن بابا.زن.میخوان دوتا دختر دوقلو رو برامون بگیرن<br />
&#8220;رنگم پرید.زبونم بند اومد که مانی گفت&#8221;<br />
-ماشین میخواین بخرین برامون یه جور میخرین.خونه میخواین بخرین یه جور میخرین.شورت یه جور شلوار یه جور جوراب یه جور.اخه بابا دیگه بذارین زنامون تا به تا باشن.مردیم از بس این شورت منو پوشید من جوراب اونو.اخه فکر نمیکنین اگه زنامون با هم قاطی بشن ما چه خاکی باید تو سرمون بریزیم/؟<br />
عمو-کره خر اخه مگه زن م با همدیگه قاطی میشه؟<br />
مانی-چرا نمیشه؟وقتی دوقلو باشن . شکل همدیگه جچوری میشه از هم تشخیصشون داد؟جورابو شورتو حداقل میتونستیم یه جاشو با نخ بدوزیم یا یه علامکتی روش بذاریم که اون مال منو ورندره یا من مال اونو ور ندارم.زن رو که دیگه نمشه یه جاشو دوخت که عوض بدل نشه.<br />
&#8220;پ۱درم شروع کرد به خندیدن.از صدای دادو بیداد مادرم با زری خانم اومدهن تو سالن نشستن که عمو گفت&#8221;<br />
-خب بگین یکیشو موهاشونو قهوه ای کنه اون یکی مشکی.یا اصلا لباسای شبیه هم نپوشن<br />
پدر-بابا اروم باشید با دادو بیداد که مسئله حل نمیشه<br />
&#8220;عموم اروم و شمرده شمرده گفت&#8221;<br />
زن ادم با زنه کسه دیگه هر چقدرم شبیه هم باشن قاطی نمیشه.اصلا خوده زن میره طرف شوهرش<br />
&#8220;مانی م اروم و شمرده مثل عمو گفت&#8221;<br />
-اگه یه روزی این دوقلو ه خواستن شیطونی کننو سر به سر ما بذارن چی؟<br />
عمو-شما دیگه باید اونقدر زرنگ باشین که گول نخورین و با همدیگه قاطیشون نکنین.<br />
مانی-یه چیزی من بگم؟<br />
عمو-لازم نکرده<br />
پدر-بابا اخه بذار حرفشو بزنه.بگو عمو جون<br />
مانی_میگن یه روز دو تا همشهری یه جفت گاو خریدن و برای اینکه با همدیگه عوض بدل نشن یکی شون شاخ گاو خودش رو شیکوند!فردا یه اتفاقی افتاد و شاخ او یکی م شکست!این یکی دمب گاوش رو برید!از قضا فرداش دمب اون یکی هم کنده شد!این یکی چشم گاوش رو کور کرد که دیگه همدیگه قاطی نشن!اتفاقا فرداش چشم اون یکی گاوم در اثر یه حادثه کور شد!خلاصه این دو تا که اینجوری دیدن نشستن به فکر کردن که یه مرتبه یکی شون گفت گضنفر!چه طوره اون قاو سیفیده مال من باشه اون قاو سیاه مال تو؟!<br />
همه غیر از عموم زدیم زیر خنده که مانی گفت:البته بلانسبت اون خانما!دور از جونشون!اما اگه این دوقلوها رو برای ما بگیرین باید مثلا من یه چشم یکی شونو دربیارم که با مال هامون قاطی نشه!یا مثلا بزنم یه پاشو چلاق کنم!حالا شما بگین یه زن کور یا چلاق به چه درد من میخوره؟<br />
عموم_اینا انقدر خوشگلن که نمیشه تو صورتشون نیگا کرد الاغ!ما که چیز بد براتون پیدا نمیکنیم!تا حالا شده براتون مثلا چیزی بخریم و بد از اب در بیاد؟!<br />
مانی_خداییش نه!الان اون یه جفت شورتی که آخرین برامون خریدین سه ساله داره کار میکنه!میشوریم و میپوشیم آخم نگفتن تا حالا!<br />
همه زدیم زیر خنده!<br />
مانی_یعنی این دوقلوها مثل این شورتامون دووم دارن؟!<br />
عموم_همه چیزو مسخره بگیر.<br />
همه داشتن میخندیدند!خود عمومم میخندید!<br />
مانی_حالا یه عکسی چیزی ازشون دارین یه نظر ما ببینیم؟<br />
عموم_پس چی؟دیگه انقدر تجربه داریم که عقلمون به اندازه تو برسه!<br />
مانی_پس کاتالوگ رو بدین ما روش مطالعه کنیم بعد نظرمونو بگیم!<br />
عموم_بلند شو برو تو اتاق من زیر متکام یه عکسه وردار بیار.<br />
مانی_عکس زن ماها زیر متکای شما چیکار میکنه آخه؟<br />
عموم_لال شو!از ترس تو گذاشتم اونجا!پاشو برو و بیارش!<br />
مانی بلند شد و رفت طرف خونه شون.حالا من اصلا حال خودمو نمیفهمیدم!نمیدونستم باید چی بگم!چه جوری بگم که من یکی دیگه رو دوست دارم!اگه بفهمن رکسانا مسلمون نیست چی!یه خورده بعد مانی که داشت به یه عکس نگاه میکرد رسید و آروم اومد جلو و سرش رو از رو عکس بلند کرد و گفت:بابا جون اینکه هفت هشت سال از ما بزرگتره!<br />
عموم_باز چرت و پرت گفتی!<br />
مانی_والا این کم کم سی و پنج شش رو راحت داره!<br />
عموم_این طفل معصوما بیست و یکی دو بیشتر ندارن!دری وری چرا میگی؟<br />
مانی_حالا اون هیچی!اینا دارن از همین الان سر ما رو کلاه میزارن!<br />
عموم_یعنی چی؟<br />
مانی_حتما انقدر شبیه هم هستن که عکس یکیشونو بیشتر بهتون ندادن!<br />
عموم_غلط کردی!عکس دو نفره س!<br />
مانی_عکس دونفره هس!البته یکیشون آشناس و خودم کاملا میشناسمش!اون یکی برام غریبه!<br />
عموم_یعنی چی؟بده به من ببینم!<br />
تا عموم اینو گفت مانی جوری که عکس رو کسی نبینه بردش و یواش گرفت جلو صورت عموم که یه مرتبه رنگ عموم مثل لبو سرخ شد و قاپ زد و عکس رو از دست مانی گرفت کشید و از جاش بلند شد و بدون اینکه یه کلمه م حرف بزنه گذاشت و رفت!<br />
ماها همه هاج و واج داشتیم بهش نگاه میکردیم که یه مرتبه پدرم زد زیر خنده و یه نگاه به مانی کرد و گفت:تو دیگه چه جونوری هستی؟!<br />
مانی_این حرفا چیه عموجون!گفت برو از زیر متکام یه عکس بردار بیار منم رفتم آوردم!دیگه بقیه ش بمن مربوط نیست!<br />
بعدش اروم اومد و بغل من نشست.پدرمم همونجور که جلو خودشو گرفته بود که نخنده بلند شد و از سالن رفت بیرون که یواش به مانی گفتم:عکس چی بود؟<br />
مانی م آروم گفت:چتر نجات ما!<br />
-چی؟<br />
مانی_عکس بابام بود با یه خانمه که تو پارک با همدیگه انداخته بودن!انگار صیغه ای چیزیشه!<br />
-جون من؟<br />
مانی_آره خیلی وقت پیش از تو اتاقش پیدا کرده بودم و گذاشته بودمش برای روز مبادا.<br />
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده!مادرم که اصلا نمیفهمید قضیه چیه گفت:عکس کی بود؟<br />
مانی_عکس مادرم خدابیامرز!بابام تا نیگاش کرد و یاد خاطراتش افتاد غمگین شد و رفت!مسئله دوقلوهام فعلا متفی شد.<br />
مادرمم که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:خیلی خدا بیامرز رو دوست داشت.<br />
مانی_آره!برای همینم بعد از اون خدا بیامرز بابام تارک دنیا شد و پشت کرد به همه چیز.<br />
بعد آروم گفت:اینم عکس عمم بود تو پارک جمشیدیه!<br />
حالا خنده م گرفته بود اما جلو مادرم خودمو نگه میداشتم!آروم بهش گفتم:الهی تو بمیری مانی!چطور یاین کلک به فکرت رسید؟<br />
مانی_حالا اینم جای دستت درد نکنه س؟!<br />
_آخه بیچاره عموم مثل لبو سرخ شده بود!<br />
مانی_من اگه از پس بابام برنیام که پسر بابام نیستم!خیال کرده ما بچه ایم که یه بستنی دوقلو بده دستمونو ساکتمون کنه.<br />
آرومتر در گوشش گفتم:مانی کارت دارم.<br />
مانی_بعدا بگو.<br />
_باید الان بگم.<br />
مادرم_چی در گوش هم پچ پچ میکنین؟<br />
مانی_بو سوختنی میاد؟<br />
مادرم_ای وای غذام رفت.<br />
اینو گفت و بلند شد رفت طرف آشپزخونه و زری خانمم دنبالش رفت که به مانی گفتم:میخوام جریان رکسانا رو به پدرم بگم.<br />
مانی_من صلاح نمیدونم بگی!<br />
_باید بگم!<br />
مانی_لج نکن!اوضاع خراب میشه ها!<br />
_هر چی میخواد بشه بشه! من دیگه طاقت ندارم!<br />
تو همین موقع موبایلش زنگ زد ترمه بود.شروع کرد باهاش حرف زدن و منم بلند شدم رفتم پیش پدرم که تو اتاقش بود و در زدم و رفتم تو و گفتم:پدر باهاتون کار دارم.<br />
پدرم_بیا!بیا بشین!<br />
رفتم روی مبل نشستم و ساکت زمین رو نگاه کردم که گفت:چی شده ؟راحت باش!<br />
-برام گفتنش سخته پدر!<br />
یه خرده مکث کرد و گفت:بگو من آماده ام!<br />
یه خرده دیگه دست دست کردم و بعد آروم گفتم:من یه دختر رو دوست دارم!یه دختر خیلی خیلی قشنگ رو!<br />
یه آن جا خورد و یه خرده بعد گفت:خب بالاخره عاشق شدن و دوست داشتن یه چیز طبیعیه!مخصوصا تو این سن و سال من به سلیقه و فکر تو اعتماد دارم!میدونم حتما دختر خوبی رو انتخاب کردی!<br />
_دختر بسیار خوبی یه پدر!مطمئن باشید!<br />
پدرم_مطمئنم عزیزم!حالا بگو اسمش چیه؟<br />
_رکسانا.<br />
پدرم_چه اسم قشنگی!خونواده ش چه جوری هستن؟یعنی شغل پدرش چیه؟<br />
_راستش پدرش فوت کرده.<br />
پدرم_خدا رحمتش کنه!عروس خانم الان چیکار میکنه؟<br />
_درس میخونه پدر دانشگاه میره.<br />
پدرم_آفرین!آفرین!اون خدابیامرز وقتی در قید حیاب بوده چه شغلی داشته؟<br />
یه خرده مکث کردم و گفتم:پدرش ایرای نبوده؟<br />
پدرم _یعنی چی؟<br />
_فرانسوی بوده و توی یه شرکت فرانسوی قبل از انقلاب تو ایران شعبه داشته کار میکرده گویا مهندس بوده!<br />
پدرم یع خرده ساکت شد و بعدش گفت:الان ایرانن؟<br />
_بعله تو تهران زندگی میکنه!<br />
پدرم_میکنه؟یعنی تنهاست؟<br />
_تنها که نه!<br />
پدرم_با مادرش دیگه؟<br />
_با مادرش که نه!یعنی مادرش رفته خارج!<br />
پدرم_پس اینجا چیکار میکنه تنهایی؟<br />
_درس میخونه!<br />
پدرم_اینو که گفتی!منظورم اینه که در آمدش از کجاست؟مادرش براش پول میفرسته؟<br />
_نه پدر خودش کار میکنه!یعنی میکرد!<br />
پدرم_نمیفهمم!یعنی چی خودش کار میکنه؟!<br />
_اخه مادرش وقتی رکسانا کوچیک بوده از پدرش جدا شده!<br />
پدرم ساکت شد و اخماش رفت تو هم!منم هیچی دیگه هیچی نگفتم!راستش پشیمون شدم اصلا چرا گفتم!<br />
یه خرده که هر دو ساکت شدیم فکر کردم و دیدم حالا که همه رو گفتم بذار این یکی م بگم.<br />
_پدر راستش رکسانا چیزه!یعنی مسیحیه!<br />
تا اینو گفتم یه مرتبه فریاد پدرم رفت هوا!<br />
_منو مسخره کردی؟!یعنی چی؟!میخوای سکته م بدی!خانم!خانم!<br />
شروع کرد مادرم رو صدا کردن که یه مرتبه مادرم در رو وا کرد و دوئید تو اتاق تا حالا سابقه نداشت پدرم اینجوری داد بزنه!خودمم جا خورده بودم!برگشتم و پشتم رو نگاه کردم ببینم مانی کجاس که مادرم پرسید:چی شده؟!چرا داد میزنی؟!چی شده هامون؟!!<br />
پدرم_از ایشون سوال کنین!<br />
مادرم_چی رو؟!<br />
پدرم_هامون خان برای مادرتونم توضیح بدین!<br />
سرمو انداختم پایین که یه مرتبه دوباره فریاد پدرم بلند شد و گفت:برامون عروس فرنگی پیدا کرده آقا!<br />
مادرم یه لحظه ساکت شد و بعدش گفت:چی؟!<br />
نمیدونستم باید چی بگم!مثل سگ پشیمون شده بودم که یه مرتبه صدای مانی از پشت سرم اومد!<br />
_چه خبره بابا؟!چرا داد میزنین؟!بچه الان از غصه دق میکنه!زهره ش الان میترکه!این مثل من نیس که تحمل این چیزارو داشته باشه!<br />
پدرم همونجور که داد میزد گفت:خیلی م تحمل داره!<br />
مانی_دق کرد مرد گردن شماس آ!این نازلی پپه س!یه چیزی بهش بگین زده زیر گریه!حالا حواستون باشه!<br />
پدرم_شما خبر دارین آقا چه دسته گلی به آب داده؟!<br />
مانی_این؟!والا اگه با چشمای خودمم ببینم باور نمیکنم!<br />
پدرم_منظورم اون دسته گل آ نیس!<br />
مانی_ا&#8230;؟!دسته گل جدیدم اومده بازار؟!<br />
پدرم_آقا میخواد دختر خارجی بگیره!یه دختر فرانسوی!<br />
مانی_خب حالا چرا ناراحت شدین؟!فرانسوی که از کره ای و سنگاپوری بهتره و مطمئنتره!<br />
پدرم_شوخی نکن مانی دارم جدی حرف میزنم!<br />
مانی_دختر فرانسوی کیه؟!<br />
پدرم_همون دختره!اسمش چی بود؟!<br />
مانی_ژانت؟!<br />
پدرم_نه!<br />
مانی_کریستین؟<br />
پدرم_نه!نه!<br />
مانی_پائولا!<br />
پدرم_اه&#8230;!نه!<br />
مانی_ژاکلین؟<br />
پدرم_منو مسخره کردی؟!<br />
مانی_نه خدا شاهده عمو جون!آخه من چه میدونم اسامی فرانسوی چیه؟!<br />
آروم خودم گفتم:رکسانا!<br />
پدرم_بعله !همین!<br />
مانی_عموجون رکسانا که اسم فرانسوی نیس!<br />
پدرم_چه میدونم!هر چی هس!رفته برای من یه دختر مسیحی پیدا کرده!<br />
مانی_عمو جون رکسانا که مسیحی نیس!!<br />
پدرم_پس چیه؟!<br />
مانی_به مسیح یه خرده علاقه داره!<br />
پدرم_یعنی چی؟!<br />
مانی_یعنی از مسیحیت همین صلیب کشیدنشو بلده!<br />
پدرم_منو دست انداختین؟!<br />
مانی_بجون بابام اگه دروغ بگم!اصلا رکسانا دین و ایمون درست حسابی نداره که!خودشم نمیدونه چی هس!مسیحیه!مسلمونه!کلیمیه!زر تشتیه!<br />
پدرم_مگه یه همچین چیزی میشه؟!<br />
مانی_چرا نمیشه؟!وقتی پدر مسیحی باشه مادر مسلمون عمو کلیمی خاله زرتشتی خب بچه چی از اب در میاد؟!<br />
پدرم_اصلا تو حرف نزن!<br />
بعد برگشت بطرف من و گفت:اینه نتیجه زحمات ما؟!اینطوری قدردانی میکنی؟!<br />
سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم که مانی زود گفت:غلط کرد!چیز خورد!دیگه از این کارا نمیکنه!پاشو دست بابات رو ماچ کن دو تا لعنت به رکسانا بفرست تا ببخشن ت!پاشو بهت میگم!<br />
پدرم_اصلا این دختره رو از کجا پیداش کردین؟!<br />
مانی_تو خیابون جلو در خونه!<br />
برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت:خب مگه اولین بار همینجا جلو در خونه ندیدیمش؟!<br />
آروم گفتم:رکسانا با عمه زندگی میکنه!<br />
پدرم یه آن ساکت شد که زود گفتم:مگه شما همیشه بمن نگفتین و یاد ندادین که مرد باشم؟!مگه بهم یاد ندادین که فقط به ظاهر توجه نکنم؟!<br />
مانی_بابا اینا همه قصه س!اینارو پدر و مادرا وقتی دارن برای بچه هاشون چاخان پاخان میکنن میگن!تو چرا باور کردی؟!<br />
پدرم_تو حرف نزن میگم!<br />
مانی_چشم!<br />
پدرم_درسته!من اینا رو بهت یاد دادم اما نگفتم برو یه دختر خارج از دینت پیدا کن!<br />
مانی_عمو جون ترو خدا اینقدر حرص نخورین!واسه قلبتون خوب نیستا!من خودم اینو نصیحت میکنم!<br />
پدرم_یکی میخواد تو رو نصیحت کنه!<br />
مانی_باشه!من اینو نصیحت میکنم و اینم منو نصیحت میکنه!خوبه؟!<br />
سرمو بلند کردم و به پدرم گفتم:پدر!من رکسانا رو خیلی دوست دارم!خیلی خیلی زیاد!اما اگه شما بفرمایین چشم!باهاش ازدواج نمیکنم و دیگه م حرفش رو نمیزنم!اما با هیچکس دیگه م ازدواج نمیکنم!<br />
پدرم ساکت شد و روش کرد اونطرف!برگشتم طرف مادرم که دیدم داره یواش یواش گریه میکنه!بی اختیار اشک از چشمای خودمم اومد پایین که یه مرتبه مادرم تند از اتاق رفت بیرون!مانی که دید من دارم گریه میکنم اومد طرفم و لبه مبل نشست و با دستاش اشکامو پاک کرد و گفت:خبه!نره خر!مرد که گریه نمیکنه!پاشو برو تو اتاقت!<br />
آروم از جان بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون و رفتم بالا تو اتاقم و یه ساک ورداشتم و چند تا تیکه لباس گذاشتم توش و یه سیگار روشن کردم و نشستم تا مانی بیاد.<br />
ده دقیقه بعد اومد و تا ساک رو دید گفت:این چیه؟!<br />
_میخوام برم.<br />
مانی_کجا؟!<br />
_نمیدونم!یه هتلی چیزی.<br />
مانی_برای چی؟<br />
_خچالت میکشم توی صورت پدرم نگاه کنم!<br />
مانی_چرا؟<br />
_تاحالا اینطوری باهام حرف نزده بود!<br />
مانی_همین؟!<br />
_نه آخه این وسط موندم!نه میتونم رکسانا رو فراموش کنم و نه میتونم رو حرف پدر و مادرم حرف بزنم!<br />
مانی_عزیز که چیزی نگفته!<br />
_بالاخره!حالا تو کاری با من نداری؟<br />
مانی_یعنی میخوای تنها بری؟<br />
_آره دیگه!تو که مشکلی با پدرت نداری!<br />
مانی_بدبخت من باهات نباشم تا سر کوچه م نمیتونی بری!<br />
_نه دیگه اینطوری م نیس!تو بمون خونه!تو که دعوات نشده!<br />
مانی_یه دقیقه صبر کن الان میان.<br />
از اتاق بیرون رفت و درست ۵ دقیقه بعد از خونه شون سر و صدای عمو بلند شد!صدای داد و بیدادش تا اتاق من میاومد!دو دقیقه بعد مانی با یه ساک اومد جلو اتاقم و گفت:پاشو بریم که منم با والدینم مشکل پیدا کردم!<br />
_چیکارش کردی داد میزنه؟!<br />
مانی_هیچی بابا!من همین حرف معمولی م به بابام بزنم دادش در میاد چه برسه به اینکه بهش بگم همون دختره که عکسش رو بهم نشون دادی خوبه و بریم خواستگاریش!پاشو قهر کنیم بریم دیگه دیر میشه!<br />
_رفتی بهش اینو گفتی؟!<br />
مانی_آره پس چی؟!رفتم گفتم من یه دل نه صد دل عاشق صاحاب این عکس شدم!معطل نکن که دیگه طاقت ندارم!<br />
_عمو چیکار کرد؟!<br />
مانی_من دیگه وانستادم ببینم داره چیکار میکنه!دوئیدم تو اتاقم و ساکم رو ورداشتم و اومدم!<br />
_هیچی بهت نگفت؟!<br />
مانی_نه!هنوز داشت دنبال یه چیزی میگشت که بزنه تو کلم که من اومدم!پاشو دیگه!<br />
از جام بلند شدم و ساکم رو برداشتم و یه نگاه به اتاقم کردم و دنبال مانی راه افتادم و از پله ها رفتیم پایین که به مانی گفتم:یه نیگا بکن ببین کسی نباشه!<br />
مانی_خره بذار ببینن که داریم قهر میکنیم!<br />
_نه خجالت میکشم!یه نیگا بکن دیگه!<br />
مانی یه نگاه کرد و گفت:بیا!کسی نیس!<br />
دوتایی تند از سالن گذشتیم و رفتیم تو حیاط و زود رفتیم از خونه بیرون که مانی گفت:ماشینت رو نمیاری؟<br />
_نه وقتی آدم از پدر و مادرش قهر میکنه ماشینی رو که براش خریدن ورنمیداره بره!<br />
مانی_بابا تو چه قوانین سختی برای قهر کردن به مرحله اجزا میذاری!حالا پول چی؟<br />
_خودم میرم یه جا کار میکنم پول در میارم!<br />
مانی_برو گمشو با اون قهر کردنت!ما ندیده بودیم آدم طبق اصول اخلاقی با کسی قهر کنه!حتما پس فردا باباتم به دوئل دعوت میکنی!عین جنتلمن آ قهر میکنه!<br />
_پس چیکار کنم؟!<br />
مانی_ماشینو وردار و پولم وردار بریم عشق!<br />
_نه!من طبق اصول اخلاقی خودم قهر میکنم!<br />
مانی_گشنگی که مردی میفهمی ادا اصول اخلاقی یعنی چی!<br />
رفت طرف ماشینش و درش رو وا کرد و سوار شد.رفتم اونطرف سوار شم که در رو قفل کرد و گفت:ببین!این ماشینم جز اموال و ماترک بابا و عموئه!طبق اولین بند ادا و اصول اخلاقی شما حق سوار شدن نداری!من چون به این مزخرفات پای بند نیستم.سوار میشم.شما باید با تاکسی دنبال من بیای!تازه پول تاکسی م جز دارایی اوناس!پس باید پیاده دنبال من بدوئی!<br />
_پس اینهمه وقت که تو کارخونه کار کردم چی؟!<br />
مانی_ا&#8230;!اعتراضت از همین الان شروع شد؟بیا بالا تا بابای بدبختت رو نکشوندی دادگاه!<br />
سوار شدم و حرکت کردیم که گفت:خب!آقای جنتلمن حالا کجا بریم؟<br />
_بریم ببینیم میتونیم یه آپارتمان یه خوابه طرفای میدون ولیعصر و اون طرفا پیدا کنیم!<br />
یه نگاه بهم کرد و گفت:خب چرا اینکارو بکنیم؟!میریم زندان خودمونو معرفی میکنیم راحت تره که!<br />
_پس چیکار کنیم؟!<br />
مانی_تو قهر کردی که چی؟!که بری و ریاضت بکشی؟!یا میخوای نفست رو تادیب کنی؟!<br />
_چه میدونم بابا میگم بریم اونطرفا که ارزونتر برامون تموم بشه!<br />
مانی_خب میگم بریم یه مسافر خونه تو ناصر خسرو!مفت مفت برامون تموم میشه!<br />
_خب برو!بد نیس!<br />
مانی_برو گمشو!<br />
اینو گفت و انداخت تو پارک وی و یه خرده بعد جلو یه هتل شیک نگه داشت که دربون زود اومد جلو و در ماشین رو وا کرد.دوتایی پیاده شدیم و مانی سوئیچ رو داد بهش و یه هزار تومنی ام بهش داد و گفت که پارکش کنه و خودمون رفتیم تو و من تو لابی نشستم و یه کمی بعد مانی صدام کرد و با آسانسور رفتیم بالا یه سوئیت خیلی خیلی شیک گرفته بود.<br />
مانی_۱۵۰۰ تومن بدون سرویس با سرویس میشه ۱۶۰۰ تومن خوبه؟<br />
_۱۶۰۰ تومن انعام اینجاس!<br />
مانی_حالا ما یه جوری باهاشون کنار میایم!تو ناراحت نباش.فکر کن اینجام یه مسافر خونه تو ناصر خسروئه!حالا شام چی میخوری؟<br />
_هیچی اشتها ندارم!<br />
مانی_ناهار درست و حسابی م که نخوردیم!<br />
_باشه اشتها ندارم!<br />
مانی_نکنه واسه پولش میگی؟!<br />
_اه&#8230;!حوصله ندارم!<br />
مانی_ببین!به جون تو الان میپرم همین بغل و یه نون سنگک و نیم کیلو انگور و یه سیر پنیرمیگیرم و میشینیم دور هم و نون و پنیر و انگور میخوریما!<br />
جوابشو ندادم که زنگ زد رستوران و شام سفارش داد و نمیدونم بهش چی گفتم که دستش رو گذاشت رو تلفن و گفت:همه چی دارن اینجاها زهرماری با شامت میخوری بگم بیارن؟<br />
با سر بهش اشاره کردم نه که اونم فقط همون شام رو سفارش داد و تلفن رو قطع کرد و اومد بغلم نشست و گفت:دیگه اوقاتمونو تلخ نکن!ول کن دیگه!<br />
_ناراحتم!<br />
مانی_برای چی؟<br />
_برای همه چی!رکسانا!پدرم!مادرم!<br />
مانی_نترس!خیالت راحت باشه!الان که بفهمن ماها قهر کردیم ده نفرو بسیج میکنن که پیدامون کنن!عالم پولداری و یکی و یه دونه پسر!برو دلت رو بذار پیش اونایی که نون ندارن بخورن!<br />
داشت اینارو میگفت که در زدن!بلند شد و رفت در رو وا کرد.داشتم نگاهش میکردم که یه مرتبه خندید و گفت:سلام عرض کردم!ما مرغ سفارش داده بودیم چطور برامون کبک فرستادن!<br />
از اون طرف صدای خنده اومد که برگشت طرف من و گفت:تو که گشنه ت نیس!این دو تا کبک رو برای خودم وردارم یا نه؟!<br />
بلند شدم و رفتم طرف در و تا نگاه کردم یه حال بدی شدم و زود یه عذرخواهی کردم و دست مانی رو گرفتم و کشیدم تو و در رو بستم و بهش گفتم:اینکارا یعنی چی؟!<br />
مانی_بمن چه؟!الان همه جا اینجوریه دیگه!<br />
_تو داری چرت و پرت میگی و میخندی؟!<br />
مانی_مگه خنده رو هم علامت ممنون زدن؟!<br />
_اینا کی بودن؟!<br />
مانی_برو از هتل بپرس.<br />
یه نگاه بهش کردم و سرمو تکون دادم که گفت:ترو خدا اظهار تاسف و این چیز نکن!اینه دیگه!من و توام نمیتونیم چیزی رو عوض کنیم!کار از دست همه در رفته!پس هیچی نگو و شعارم نده!اینام اینکارو میکنن که فقط شیکمشون سیر بشه!از این راه تاحالا هیچکس میلیادر نشده هیچ آخرشم با یه مرض مرده یا یه جوری کشته شده!<br />
خودشم خیلی ناراحت شده بود!رفت تو دستشویی و آب زد به صورتش و برگشت و گفت:شیکم گرسنه نون میخواد!دختر ۱۸ ساله باشه ۱۹ ساله باشه ۲۰ ساله باشه!بالاخره باید نون بخوره!کارم گیر نمیاد!اگرم بیاد کاریه که در کنار این کار باید برای صاحاب کار انجام بدن!یعنی هرجایی بره باید هم این کارو بکنه و هم کار دیگه ش رو!<br />
_آخه به کجا میخوایم برسیم؟!<br />
مانی_ولش کردن تا ببینن خودش به کجا میرسه!دیگه م حرفش رو نزن که الان شام واقعیمون رو میارن و میخوام با لذت بخورم!استیک سفارش دادم!استیک اینجام حرف نداره!<br />
تو مین موقع موبایلم زنگ زد.نگاه کردم دیدم شماره خونه مون افتاده!فهمیدم مادرمه!موبایل رو دادم به مانی که جواب بده.گوشی رو گرفت و روشنش کرد و گفت:بفرمایین!<br />
_الو سلام عزیزجون!<br />
_کجاییم؟کجا باید باشیم یه مسافر خونه کثیف تو جنوب شهر!<br />
نمیفهمیدم مادرم داره چی میگه و فقط حرفای مانی رو میشنیدم!<br />
به اون دو تا زورگو!به اون دو تا دیکتاتور بگو که ما از دست فشارهایی که هر روز و هر ساعت از بالا و پایین و عقب و جلو بهمون می آوردن سرگذاشتیم به بیابون!شدیم مثل این دخترا که از دست خونواده شون فرار میکنن و چند وقت بعدشم عکسشونو میندازن تو روزنامه که با روسری خفه شون کردن!<br />
_شام اینجا کجا بود؟!سر راه یه دونه نون بربری گرفتیم و خوردیم!<br />
_نه خیالتون راحت باشه خودم مواظبشم!<br />
_چشم!اما به اون دو تا مرد جبار بگو دیگه پسراشونو نخواهند دید!داریم فکر میکنیم که چه جوری خودکشی کنیم!یعنی تصمیمونو گرفتیم و فقط دنبال راه خودکشی میگردیم که کمتر درد داشته باشه!بهشون بگو که حجله دامادی مونو با حجله مرگمون یه جا باید بزنن!<br />
_نه والا چه شوخی دارم بکنم!بهشون بگو شب عروسیمونو با شب هفتمون یه جا بگیرن که هزینشم کمتر بشه.<br />
بعد برگشت طرف من و همونجور که میخندید با حالت گریه گفت:گریه نکن هامون جون!خدا بزرگه!<br />
بهش اشاره کردم که مادرمو اذیت نکنه که دوباره گفت:ما از این دنیا هیچ خیری ندیدیم!هیچی م از پدرامون نخواستیم!فقط میخواستیم با دخترایی که دوستشون داریم ازدواج کنیم!همین!تف به پول!تف به مقام!تف به ثروت!اه اه اه!تمو گوشی تفی شد بذار پاکش کنم!<br />
تو همین موقع در زدن و شاممون رو با یه میز چرخدار آوردن که مانی به مادرم گفت:پیداش کردیم!یعنی هامون پیداش کرد!<br />
_نه عزیز جون راه خودکشی رو میگم!همین الان هامون پیداش کرد!اتفاقا راه دردناکی هم هس!ولی عیبی نداره!خداحافظ عزیز!دستت درد نکنه!شما برای ما دو تا خیلی زحمت کشیدی!او دنیا که رسیدیم و هزینه ش رو با ثواب میریزیم به حساب بانکی اون دنیات!<br />
انگار مادرم زد زیر گریه که مانی زود گفت:چاخان کردم عزیز جون!چاخان کردم!<br />
_نه به جون عزیز!الان تو یه سودیت تو یه هتل بالای شهریم و همین الانم برامون شام استیک آوردن!میخوایم به حد مرگ بخوریم اما جلو اونا نگی آ!<br />
_نه !خیالت راحت!نزدیک خونه ایم!<br />
_نه بخدا!هر دومون حالمون خوبه خوب!شما نگران نباشین!<br />
زود گوشی رو ازش گرفتم و یه خرده با مادرم صحبت کردم و بعدشم خداحافظی کردم و دوتایی رفتیم سر شام!&#8230;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5878</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فال روزانه امروز جمعه ۸ اردیبهشت ۹۱</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5877</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5877#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 20:33:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فال روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[jazab]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز 8 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز 8/2/91]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز جمعه 8 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز جمعه 8/2/91]]></category>
		<category><![CDATA[فال جمعه 8 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز 8 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز 8/2/91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه 8 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه 8/2/91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه جمعه]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه جمعه 8 اردیبهشت ۹۱]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5877</guid>
		<description><![CDATA[فروردین:شما اغلب اوقات آدمی‌هستید که قبل از اینکه فکر کنید اعمال تان چه تاثیری روی دیگران دارد دست به عمل می‌زنید. به هر حال امروز این کلمات شماست که دوستان تان را متاثر کرده و بیش از آنکه متوجه باشید &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5877">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5658" title="www.roodebor.com -1777" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777-300x203.jpg" alt="فال امروز, فال روزانه, فال روز, فال روز حافظ, فال روزانه حافظ, فال امروز حافظ, فال روز من, فال امروز من, فال امروز شما, فال جمعه, فال امروز فردا, فال امروز و فردا, فال روزانه اسفند, فال اسفند, فال اسفند ماه, فال حافظ اسفند," width="300" height="203" /></a></p>
<p>فروردین:شما اغلب اوقات آدمی‌هستید که قبل از اینکه فکر کنید اعمال تان چه تاثیری روی دیگران دارد دست به عمل می‌زنید. به هر حال امروز این کلمات شماست که دوستان تان را متاثر کرده و بیش از آنکه متوجه باشید به <span id="more-5877"></span>روابط تان لطمه می‌زند. اغراق کردن در این وضعیت یا کش دادن به حقایق تغییر یافته دیگر در این رابطه به شما کمک نمی‌کند. شما نمی‌توانید از واقعیت فرار کنید. پس بهتر است به خوبی از آغاز کار اهل عمل باشید.</p>
<p>اردیبهشت: بلندپروازی شما بسادگی می‌تواند شما را از راه تان منحرف کند ولی شما قادرید که با تغییر مقداری از عوامل جایگزین شرایط خود را تغییر دهید. طبیعتا زندگی بسیار پیچیده است بنابراین سعی نکنید تا خود را حتی در جزیی ترین امور استاد بدانید و بخواهید که به تنهایی گلیم خود را از آب بیرون بکشید. فقط روی بخش‌های مهم تمرکز کنید.خوشبختانه بقیه چیزها به خودی خود حل خواهند شد.</p>
<p>خرداد: شما معمولا وقتی مجبور به بحث و جدل با کسی می‌شوید به خوبی می‌توانید از این موقعیت ناخوشایند فرار کنید اما امروز مریخ حساس با سیاره حاکم شما عطارد در اتصال است. شما می‌توانید در جستجوی دردسر باشید یا اینکه یک مخالفت و درگیری ساده را به یک موقعیت پیچیده و بسیار سخت تبدیل کنید. خود را قربانی این وسوسه نکنید؛ به خاطر اینکه مجبور می‌شوید  که رفتار ناخوشایند تان را اصلاح و حتی با وجود کسانی که با افکارتان مخالفند مجبور می‌شوید همکاری کنید.</p>
<p>تیر: ممکن است شما روزتان را با یک رفتار و حالت آسان گیر و بی قیدانه شروع کنید اما همچنان که روز پیش می‌رود می‌بینید که شرایط چقدر سخت و دشوار می‌شود. شما اکنون قصد تغییر و تحول را ندارید اما یک موقعیت دشوار به توجه فوری شما بستگی دارد. دوستان تان شیفته توانایی شما برای درک یک موضوع پیچیده هستند و همه شان از درک استوار شما از واقعیت‌های امروز شگفت زده هستند. جلو بروید و رهبری را بدست بگیرید اما بیش از حد سخت گیری نکنید.</p>
<p>مرداد: با وجود اینکه ممکن است در حال تجربه جدال درونی سختی بین عقل و قلب تان باشید احتمالا تصمیم خواهید گرفت که احساسات خود را نادیده بگیرید. شاید شما بدرستی اعتقاد داشته باشید که افکار معقول در نردبان تکامل زندگی بر احساسات برتری دارد. اما واقعیت  این است که عقل و منطق به هیچ وجه بر عشق و علاقه برتری ندارد.این جنگ درونی خود را کنترل کنید و سعی کنید در حالیکه در جستجوی تعادل در زندگی تان هستید از آن برای ایجاد کانال های ارتباطی استفاده کنید.</p>
<p>شهریور: سیاره حاکم شما عطارد می‌تواند شما را فریب دهد تا فکر کنید که امروز به طرز خاصی باهوش و درایت شده‌اید با این حال نمی‌توانید از میدان موانع که در سر راه شما قرار دارد فرار کنید؛ این یک زمان دگرگون کننده است. شما باید تصمیم بگیرید که آیا به جلو بروید یا سر جای خود بمانید یا اینکه آیا می‌خواهید که عوامل جایگزینی که می‌تواند تغییرات مهمی در زندگی تان بدهد را بررسی کنید. الان وقتش است؛ ذهن تان را سر  و سامان دهید و حرکت کنید.</p>
<p>مهر: امروز واقعا سخت است که تعادل را در زندگی خود دوباره برقرار کنید به خاطر اینکه ممکن است احساس کنید بسیار سخت است که بلاخره “بله” یا “نه” بگویید! شما مایلید که از حاشیه بیرون بروید تا بتوانید در متن زندگی محدودیت‌هایی برای خود ایجاد کنید اما شاید برای تان سخت باشد که ازآن قوانین پیروی کنید. تنها راهی که می‌توانید واکنش دنیا و کائنات را نسبت به تصمیمات تان امتحان کنید این است که “خلاق و مبتکر” باشید. این کار آنقدرها که به نظر می‌رسد سخت و دشوار نیست؛ فقط زمان لازم دارید تا راه خود را پیدا کنید.</p>
<p>آبان: امروز زمان خوبی است که در میدان زندگی حاضر شوید و موقعیت دشواری را که پیش آمده به جای اینکه از آن فرار کنید تحت کنترل خود درآورید. درباره اتفاقاتی که در حال وقوع است بیندیشید؛ و بعد بر مبنای تجزیه و تحلیل‌های خود عمل کنید. طبیعتا شما آدم بسیار محتاطی هستید که هر کدام از افکار خود  را اندازه گیری می‌کنید. به هر حال اکنون الان آماده‌اید که به درون استخر”کار” بپرید بدون اینکه ببینید آیا آب درون آن هست یا نه! خود را از احساسات تان جدا نکنید به خاطر اینکه آنها چیزهای زیادی دارند که به شما یاد دهند.</p>
<p>آذر: ممکن است امروز آنقدر مستبد و خود رأی باشید که سهوا یکی از نزدیکان خود را عصبانی کنید. شما فکر می‌کنید که آماده اید که احساسات خود را با هر کسی تقسیم کنید به خاطر اینکه شما ادعا می‌کنید که فقط گفتن حقیقت آسان تر است. اما حقیقت این است که وقتی زمان این کار فرا می‌رسد شما اولین کسی هستید که از آن فرار می‌کنید. به یاد داشته باشید اگر بخواهید احساسات خود را به عنوان رازی در قلب تان پنهان کنید هیچ اتفاقی نمی‌افتد!</p>
<p>دی: ‌سیاره حاکم شما کیوان امروز روابط شما را مهار می‌کند و زمانیکه شما در حال صحبت با تحکم هستید لحن شما را آرام می‌کند. ممکن است شما با همه این موضوعات درگیر باشید با این حال تلاش‌های بی پایان شما حتما نتیجه خواهد داد. قوانین بازی را تغییر دهید تا انرژی تان نیز متحول شود. قدرت در دستان شماست تا با سخنان الهام بخش‌های خود رویاهای دیگران را پرورش دهید. فقط تعهد نکنید همه آن رویاها را یکباره تحقق می‌بخشید.</p>
<p>بهمن: موضوعی در زندگی شما وجود دارد که هیچ کس از آن خبر ندارد شاید یک نگرانی راجع به یک رابطه شخصی باشد. اگر شما یک شریک آرام و ساکت در محل کار دارید زمان بسیار خوبی است که قراردادها و بعضی تغییرات را دوباره بررسی کنید.آنقدر صبر نکنید تا دیر شود؛ همین امروز با یک دوست مورد اعتماد مشورت کنید زمانیکه فرصت دارید تا در محیطی بدون استرس آن را انجام دهید.<br />
اسفند: نیمه مهربان تر و آرام تر شما مشتاقانه این تعطیلات آخر هفته ظاهر خواهد شد در حالیکه صدای شما ممکن است اکنون بسیار قوی و موثر باشد که زمانیکه دارید کسی را به خود نزدیک می‌کنید او را ناخواسته بترسانید. خوشبختانه می‌توانید از ایجاد این مسئله ناخوشایند بوسیله توجه و احتیاط در همه واکنش‌های تان جلوگیری کنید. امروز خویشتن داری می‌تواند به نفع شما باشد پس هر آنچه که انتخاب کرده اید تا با دیگری تقسیم کنید را دست کم نگیرید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5877</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت چهاردهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5870</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5870#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 23:19:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت چهاردهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5870</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ———————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; هر چه به روز عروسی نزدیک می شدیم، فعالیت وو &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5870">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر چه به روز عروسی نزدیک می شدیم، فعالیت وو تکاپوها بیشتر می شد. درست یک هفته ماندهه بود که به خانه خاله رفتم به غیر از سهیل و مهسا کسی خانه نبود. با سهیل گرم صحبت بودم که سپهر و فرید هم آمدند. غذا را گرم کردم و برای هر دوشان کشیدم. بعد از خوردن غذا سپهر گفت: غزال اگه اجازه بدی، اول یه خورده کار داریم، اول اونا رو انجام بدم بعدا بریم خرید. تو هم برو پیش سهیل تا حوصله ات سر نره.<br />
چون قرار بود با هم به خرید کفش و مانتو بریم، ما در اتاق سهیل مشغول بگو بخند بودیم، مهسا هم در اتاق سها به قر و فرش می رسید. از وقتی که آمده ب.ئم به من به چشم یک جانی نگاه می کرد. برای همین زیاد محلش نمی گذاشتم.<br />
دقایقی بعد که حوصله مان سر رفت، سهیل گفت: غزال حوصله تاب سواری داری، بریم حیاط.<span id="more-5870"></span><br />
-آره پاشو بریم، چون حوصله من هم سر رفت.<br />
با هم از اتاق بیرون رفتیم. همین که از پله ها می خواستم بیام پایین، یه فکری به ذهنم رسید: سهیل بیا به جای تاب سواری، سوار سرسره بشیم.<br />
-کدوم سرسره، ما که نداریم.<br />
-چرا یه سرسره بلند هست که تو بی خبری.<br />
و به دنبال حرفم از نرده پله ها لیز خوردم و پایین اومدم.<br />
سهیا هیجان زده گفت: عجب فکر بکری. به نوبت سوار میشیم.<br />
چون حفاظ به صورت مارپیچ بود به راحتی سر می خوردیم. با سر و صدای ما مهسا از اتاق آمد بیرون و با دیدن ما گفت: وا مگه شما عقل ندارین که این کارا رو انجام میدین.<br />
سپس پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت: تو که هنوز ادای بچه ها رو درمیاری، چرا شوهر کردی؟ در واقع نامزد منو از چنگم درآوردی.<br />
-تو اول برو یه من کرم تو پاک کن که مثل دلقک شدی، بعدا بیا دستور بده. در ضمن هر کاری عرضه می خواد که من این را داشتم.<br />
سهیل که از جوابم خوشش آمده بود گفت: خوشم اومد غزال، بزن بریم که تب داره.<br />
با حرص دوباره به اتاق رفت و در را کوبید ما هم به لج او با سر و صدای زیاد سر می خوردیم. ایندفعه سر و صدای ما سپهر و فرید را که در اتاق کار عمو که در طبقه پایین قرار داشت را بیرون کشید. چون هر دو بالا بودیم سپهر گفت: اون بالا چه خبره؟ چی کار دارین می کنید؟</p>
<p>سهیل- صبر کن تا ببینی.<br />
سوار حفاظ شد و پایین رفت. به دنبالش من هم لیز خوردم که هر دو با هم گفتند: ای وای دیوونه شدین؟<br />
فرید- اگه از اون بالا بیافتید چی؟ فکرشو کردین.<br />
-نترسید بلدیم چطوری بیاییم پایین که نیافتیم.<br />
فرید- به به عروس خانمو باش، تازه یاد بچگیش افتاده.<br />
سهیل- فرید اگه تو هم یه بار سر بخوری بیایی پایین، تازه مزه شو می فهمی.<br />
سپهر- واقعا خجالت داره.<br />
سهیل- چی، اینکه تو قبلا نامزد داشتی و ما بی خبر بودیم، آره ناقلا.<br />
سپهر به تندی جواب داد: سهیل تب داری که هذیون میگی، این چرندیات چیه؟<br />
سهیل سرش را تکان داد و گفت: من نه، مهسا.<br />
برای اینکه شر به پا نشود گفتم: اه سهیل بیکاری، نمی تونی یه دقیقه جلوی زبونتو بگیری. الان حال گیری میشه.<br />
سپهر فریاد زنان گفت: مهسا، مهسا.<br />
سپهر برافروخته و عصبانی شد می خواست بالا برود که دستش را گرفتم و در حالی که به سمت اتاق می کشیدم گفتم: سپهر خواهش می کنم ولش کن، من جوابشو دادم.<br />
سپهر- غزال اجازه بده، باید بفهمم منظورش چیه! چون این چند روز هم به زور تحمل کردم.<br />
فرید- سپهر وقتی غزال جوابشو داده، برای چی خونتو کثیف می کنی. بیا بریم زودتر کارمونو تموم کنیم تا بهناز طلاقمو صادر نکرده.<br />
سپس رو به ما گفت: شما دو تا هم بیاین، پیش ما بشینین.<br />
-اگه آقای مهندس اجازه بده، چشم مزاحمتون میشیم. چون با یه من عسل هم نمی شه خوردش.<br />
سپهر اخم هایش را باز کرد و لبخندی زد و گفت:<br />
-به شرطی که ساکت باشین و حواس ما رو پرت نکنین. حالا بفرمائید.<br />
از بی حوصله گی با سهیل اسم و فامیل بازی می کردیم، بعد از کمی بازی، حوس آزار به سرم زد. موشکی با کاغذ درست کردم و سپهر رو نشانه گرفتم. سرش را بالا گرفت و فقط نگاهم کرد. سهیل هم به تبعیت از من موشکی به سمتشان پرت کرد. مثل بچه های کوچک با ذوق و شوق این کار را انجام می دادیم که فرید گفت: نخیر مثل اینکه دست بردار نیستید و تا ما رو دیوونه نکنید آروم نمی گیرید.<br />
سپهر- فرید پاشو برو خونه، خودم هر جوری شده تا صبح تمومش می کنم. چون کم کم دارم از کوره در میرم.<br />
فرید- قبل از رفتن یه نصیحتی بهت بکنم. خالا، حالا ها فکر بچه نباش چون غزال جای ده تا بچه رو برات پر می کنه.<br />
از خجالت سرخ شدم و سرم را پایین انداختم، سپهر نگاهم کرد و جواب داد:<br />
اتفاقا نصیحت به جایی بود حتما آویزه گوشم می کنم تا مبادا فراموشم بشه.<br />
فرید دست از کار کشید و خداحافظی کرد و رفت، سهیل هم بیرون رفت. وقتی تنها شدیم، سپهر کنارم آمد و گفت:<br />
آخه لعنتی من به تو چی بگم. اون از سرسره بازیت، اینم از موشک درست کردنت! اگه از اون بالا پرت میشدیمن چه خاکی به سرم می کردم.<br />
-خاک رس.<br />
سری تکان داد و گفت: آخه عزیزم، مگه تو بچه ای؟ قربون این هیکلت برم که هم قد منی، هفته آینده عروس میشی و مسئولیت به خونه به گردنت میافته و کدبانوی خونت میشی، اونوقت مثل بچه های شیطون از در و دیوار بالا می ری؟<br />
از شنیدن کلمه های مسولیت و خونه داری، تنم به لرزه افتاده چون هیچ کاری بلد نبودم.<br />
-سپهر؟<br />
-جانم!<br />
-می دونی من آشپزی&#8230;. بلد نیستم، اگه بیایی و ببینی که آشپزی نکردم یا خراب شده، باهام دعوا می کنی؟<br />
بغلم کرد و گفت: چرا دعوات کنم، خودم کمکت می کنم تا یاد بگیری، اگر هم نخواستی یاد بگیری و دوست نداشتی، خودم تا آخر عموم، نوکرتم. همین که منت گذاشتی و زنم شدی برام کافیه.<br />
-سپهر تو خیلی خوبی، من خیلی دوست دارم، قول میدم دست از شیطنت بردارم و در عوض خانه داری و آشپزی یاد بگیرم.<br />
حرفهایش آرامش بخش و تسکین دهنده بود طوری که ترس و دلهره ام را از بین برد.<br />
روز قبل از عروسی برای اصلاح صورتم به آرایشگاه رفتیم. باور کردنش خیلی برایم مشکل بود. هر روز یک قدم از دوران مجردیم فاصله می گرفتم و همه چیز در حال تغییر و تحول بود، بعد از اصلاح که خیلی هم دردآور بود، وقتی خودم را در آینه دیدم باور نداشتم که غزال چند ساعت پیش باشم. با پاک شدن موهای صورتم و نازک شدن ابروها قیافه ام خیلی تغییر کرده بود. وقتی از اتاق خارج شدم همه با تعجب نگاهم می کردند، سها زودتر از همه صورتم را بوسید و گفت: وای غزال چقدر تغییر کردی، خیلی خوشگل شدی.<br />
لبخندی زدم و جواب دادم: ممنون.<br />
سپس با هم بیرون رفتیم. سپهر جلوی آرایشگاه منتظرمان بود. با دیدنمان جلو آمد و همانطور به صورتم زل زد.<br />
خاله- سپهر چرا ماتت برده، توی خونه هر چقدر خواستی میتونی نگاش کنی. درست نیست همین جور وسط خیابون سرپا نگه دای.<br />
سپهر تازه متوجه حرکتش شد و در حالی که لبخند می زد جواب داد:<br />
-ببخشید که سرپا نگه تون داشتم، چیکار کنم هول شدم.<br />
خاله- پس مواظب باش فردا غش نکنی. چون حتمافردا مثل ماه شب چهارده میشه.<br />
با تعریف و تشبیه به خانه رفتیم، فقط بابا خونه بود و ساناز به خاطر مهمانهایی که از ارومیه آمده بودند به خانه عمو محمود رفته بود. بابا هم با دیدینم محکم بغلم کرد و در حالی که اشک شوق می ریخت قربون و صدقه ام می رفت. واقعا که عشق پدر و مادر نسبت به فرزندان بی همتاست. در طول چند دقیقه ای که خاله و بقیه خانه ما بودند سپهر هی اشاره می کرد که به اتاقم بروم تا چند لحظه ای پیشم بیاید و من هم ابرو بالا می انداختم و اذیتش می کردم. موقع رفتن زیر لب زمزمه کرد و گفت: لعنتی از فردا شب اگه تونستی هی برام ابرو بالا بنداز و ناز کن، صبر کن حساب تو رو می رسم. جوابش را با خنده دادم که بیشتر جرص اش را درآمد. بعد از رفتن آنها، دلهره عجیبی به جانم افتاد برای اینکه شب راحت بخوابم قرص آرامش بخش خوردم و صبح با یه گردان آدم به آرایشگاه رفتم. ساعتها زیر دست آرایشگر نشستن حسابی خسته و کلافه ام کرده بود. هی تکان می خوردم چون عادت به یک جا بند شدن نداشتم. آخر عروس خانم گفت: چی شده، عروس خانم چرا کلافه شدی؟<br />
و طناز به جای من گفت: آخه عروس خانم به عادت به یه جا بند شدن نداره و اگه الان ولش کنی از در و دیوار بالا می ره و برای همین حوصله اش سر رفته.<br />
حرف طناز باعث خنده سایرین شد. کم کم سستی چند لحظه پیش از وجودم رخت بربست، وقتی لباس سپید عروسی رو به تن کردم با تور و تاج اصلا شبیه خودم نبودم، احساس می کردم در جلد شخص دیگری هستم. دلم می خواست ساعتها جلوی آبنه بایستم و خودم را تماشا کنم. شادی، وصف ناپذیری تمام وجودم را گرفته بود.<br />
نسترن خانم چند قدمی به عقب رفت و بعد از چند بار برانداز کردن گفت: عروس خانم امشب حسابی پدر شازده دوماد رو درمیاری چون مثل پرنسس ها شدی. نه بهتره بگم ملکه زیبایی ها شدی.<br />
قبل ازاینکه بیرون بروم، شاگردش مانع شد و بعد از گرفتن انعام از سپهر اجازه بیرون رفتن را داد. جلوی در، سپهر با کت و شلوارکرم رنگ و بادسته گلی به انتظارم ایستاده بود. به محض قدم گذاشتن جلو آمد و بعد از دادن گل پیشانی ام را بوسید و زیر لب گفت: نامرد خیلی خوشگل شدی، تا ندزدیدنت بیا بریم.<br />
-ممنون، تو هم خیلی خوشگل شدی.<br />
در این لحظه سهند با چشمان تر آمد و ضمن بوسیدنم گفت: قربون خواهر خوشگلم برم چقدر ناز شدی.<br />
به شوخی گفتم: سهند جان برای دلخوشی خواهرت میگی یا برای پشیمون نشدن سپهر.<br />
سهند- آقا سپهر خیلی هم دلشون بخواد که دختر به این خوشگلی نصیبش شده باید خیلی هم منت تو بکشه که قبولش کردی.<br />
سپهر- بر منکرش لعنت! هم نازشو خریدارم هم منت شو می کشم.<br />
سهند- سپهر تو گوشهاتو بگیر تا من به غزال یه چیزی بگم.<br />
و سپس آهسته گفت: غزال ولی خودمونیم خوب گنجشک را جای قناری رنگ کرده و تحویلش دادیم! یعنی غالبشون کردیم حالا تو هم زیاد طاقچه بالا نزار تا گندش درنیاد.<br />
در حالی که هر سه می خندیدیم به طرف ماشین رفتیم. داخل ماشین سپهر دستم را گرفت و چند بار بوسید و گفت: خدایا امشب به دادم برس که دارم دیوونه میشم. غزال خوش خرامم نمی دونم چه جوری و با چه زبونی بهت بگم که خیلی دوست دارم و خوشحالم که عاقبت عروس رویاهام شدی. ولم می خواد داد بزنم بگم عشق من، خوشگل من، دوست دارم. آخ نمی دونی دلمو چه جوری بردی، دختر کردی!<br />
در حالی که وجودم ازعشق و محبت اش لبریز بود، به صورت جذاب و زیبایش نگاه کردم و جواب دادم: پسر بندری تو هم دل منو بردی، مخصوصا با دو تا ستاره های چشمک زنت و لبخند ملیحت که روی گونه هات چال می اندازه و زیبایی تو دو چندان می کنه و ضربان قلبم رو تندتر اونقدر که دلش می خواد از قفسه سینه بیرون بزنه و بهت بگه عشق من، مجنون بی همتای من، من هم خیلی دوست دارم. عاشقتم بی حد و اندازه.<br />
دوباره دستم را جلوی لبش برد و بوسید و با نم شدن دستم غلیان احساسش را لمس کردم و با خودم عهد کردم که در مقابل احساس پاکش که روح و جسم من را با خودش پیوند داده بود وفا دار بمانم!<br />
وقتی جلوی خانه رسیدیم همه با شنیدن صدای بوق ماشین به حیاط آمدند. وقتی پیاده شدم، بوی اسپند با بوی گلها در هم آمیخته بود. حیاط و درختان با چراغهای رنگی آراسته شده بود. صدای هلهله و کف به آسمان میرسید. دلم می خواست از این همه خوشبختی که خداوند نصیبم کرده بود به پرواز درآیم. برای اینکه خودم را کنترل کنم محکم بازوی سپهر را گرفتم و از او ستونی برای تن لرزانم ساختم. سپهر نگاهی به صورتم انداخت و خنده کنان گفت: عزیزم چند ساعت دیگه باید تحمل کنی و صبر داشته باشی تا بتونی بغلم کنی!<br />
اخمی کردم و جواب دادم: عزیزیم تو هم خیلی لوس و بی مزه تشریف داری.<br />
با اخم کردن من فیلم بردار اعتراض کرد و گفت: عروس خانم چرا اخم کردین، یه خورده لبخند بزنید.<br />
سپهر قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: آقا دست رو دلم نزارین که خونه، عروس خانم چون به زور شوهرش دادن ار الان اخم کرده و می گه نمی خوامت.<br />
با این حرف سپهر اخم هایم را باز کردم و خندیدیم. داخل سالن که شدیم به تک تک مهمانها خوش آمد گفتیم. وقتی جلوی یاشار ایستادیم، یاشار باچهره مغموم و گرفته با ما دست داد و تبریک گفت. طوری که وقتی سرجایمان نشستیم سپهر گفت: خیلی دلم برای یاشار سوخت، چشاش، قیافه اش داد می زنه که خیلی دوستت دارهو حتما دلش می خواد که من سر به نیست بشم تا خودش مالک تو می شد. یه آن خودمو جای اون گذاشتم، الان می دونم خیلی زجر می کشه.<br />
-آره من هم متوجه شدم خیلی گرفته و پکره، ولی چیکار کنم تقصیر من چیه که دلم تو رو می خواست و به ندای تو جواب داد و بیقرار تو شد. در ضمن یاشار پسر کینه ای نیست و بد کسی رو نمی خواد! درست برعکس سیاوش که میبینی نیومده، یاشار پسر توداریه. از خدا می خوام هر چه زودتر مهر منو از دلش بیرون کنه و مهر کس دیگه ای رو جایگزین کنه.<br />
در همین اثنا بهناز و زیبا آمدند و بهناز گفت: والله ما عروس و داماد پرچونه ندیده بودیم به جای شادی و سرور ماتم زده با هم درد و دل میکنن، بسه دیگه یه خورده اش رو نگه دارین برای خونه! پاشین بیاین وسط، ناسلامتی عروسیتونه، نه عزا که لب و لوچه هر دوتون آویزونه.<br />
-چشم مادربزرگ چقدر غرغر می کنی، خوب یه امشب مغز فرید از دست وراجی تو آسوده شده.<br />
بلند شدیم و به جمع آنهایی که وسط می رقصیدند رفتیم و همه گرد ما حلقه زدند و شادی و پایکوبی می کردند. هرگر فکر نمی کردم شبی که با هم آشنا شده بودیم با هم عروسی کنیم. تا نیمه های شب پایکوبی ادامه داشت. بعد در میان اشک و زاری و دعای خیر بزرگترها از جمله پدربزرگ و بابا به خانه خودمان که کاخ امال و آرزوهایمان بود رفتیم. وقتی تنها شدیم، بغضی که در گلویم سنگینی می کرد آزاد ساختم. سپهر مرا در آغوش گرفت و دلداریم می داد که یکدفعه گفت: خوب بزار ببینم کی دیروز ناز می کرد و ابرو بالا می انداخت، این گریه از ترسه! راستی تو که چند لحظه پیش عجله داشتی حالا چرا گریه میکنی؟<br />
و به دنباله حرفش خنده بلندی سر داد که حرصم را بیشتر درآورد. من هم به طرف اتاق خواب دویدم و در را بسته و از داخل قفل کردم. سپهر پشت در ایستاده بود و با عجز و التماس می گفت: غزال خواهش می کنم در و باز کن شوخی کردم. نکنه می خوای تلافی کنی و تا صبح باید پشت در بخوابم. یعنی دلت میاد که اولین شب عروسیمون بدون من بخوابی. خواهش می کنم در و باز کن.<br />
هرچند که دلم نمی خواست اذیتش کنم اون همچین شبی ولی نمی دانم چرا از سربه سر گذاشتنش لذت می بردم و برای همین گفتم: بی خودی اصرار نکن چون فایده نداره تا فردا صبح ا ز این اتاق بیرون نمی آیم، حالا برو راحت بگیر بخواب.<br />
-غزال جون من از خر شیطون بیا پایین، به جان عزیزت شوخی کردم نمی خواستم اذیتت کنم. آخه بی انصاف کجای دنیا رسمه که عروس شب زفاف بدن دوماد بخوابه؟<br />
به زور جلوی خنده مو گرفتم و در حالی که چراغ را خاموش می کردم گفتم: شب بخیر آقای داماد.<br />
-غزال چرا امشب لج کردی. آخه امشب شب مهتابه، حبیبم رو می خوام، حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام.<br />
-آقای خواننده لطفا سر و صدا نباشه می خوام بخوابم.<br />
هر چقدر اصرار و التماس کرد جوابش رو ندارم. آخر خسته شد و چراغ را خاموش کرد. فکر کردم گولم زده و نخوابیده و در کمین نشسته تا در و باز کردم از فرصت استفاده کنه و بیاد داخل. دقایقی گذشت و خبری نشد. آهسته کلید را چرخاندم و در را باز کردم و به هال رفتم، همانطور با کت و شلوار و بدون پتو روی کاناپه خوابیده بود. پاورچین پاورچین کنارش زانو زدم دست نوازش بر سرش کشیدم و هر چه او را صدا می زدم، چشمش را باز نمی کرد. انگار ساعتهاست خوابیده و غرق خواب است، آخر مکم داد زدم که چشمانش را باز کرد، لبخندی زدم و پرسیدم: چرا باهام قهر کردی که محلم نمی زاری. بلند شو و برو سر جات بخواب.<br />
در حالی که می خندید بلند شد و نشست و جواب داد: نه عزیز دلم، مگه بچه ام که قهر کنم.<br />
همانطور که می خندید بلند شد و رفت سرجاش بخوابه. سپس به سمت من برگشت و گفت:<br />
-ممنون از اینکه بیدارم کردی.<br />
-من هم خوشحالم چون تو خیلی مهربونی.<br />
-راستی اینطوری فکر می کنی. متشکرم. تا نظرت عوض نشده بلند شو بریم بخواب.<br />
بعد از این گفتگوها خواب از سر سپهر پرید.<br />
آن شب تا نزدیکیهای صبح با سپهر صحبت کردیم، از آینده، از روزهای خوبی که در پیش داشتیم. احساس می کردم که خانم شدم. و شیطنت های گذشته رو ندارم.<br />
صبح روز بعد به میل خودمان به چالوس رفتیم تا از حاشیه دریا به مشهد و چند شهر دیگه برویم تا هم سپهر از شهرهای ایران دیدن کنه و با آداب و رسوم کشورش آشنا شود و هم سفر ماه عسلمان باشد. سه روز در چالوس بودیم و هر روز ساعتی به لب دریا می رفتیم مخصوصا موقع غروب آفتاب که دریا بسیار زیبا می شد. به شهر های زیبای اطراف چالوس از جمله رامسر رفتیم و در کوه سر به فلک کشیده و خوش منظره جواهرده،نهار خوردیم.<br />
محبت بی حد و شائبه سپهر باعث میشد که کمتر احساس دلتنگی کنم. شب آخر که روز تولدم هم بود دوتایی با کیک کوچک جشن گرفتیم. برای اولین بار، سالروز تولدم را بدون خانواده ام جشن می گرفتم، جای خالی آنها آزارم می داد ولی سعی می کردم خودم را شاد جلوه دهم اما چون سپهر زرنگتر از این حرفها بود گفت:<br />
-عزیزم، خانمم! اینقدر خودتو عذاب نده میدونم دلتنگ خانواده ات هستی پس تظاهر به شادی نکن و راحت باش.<br />
-برای اینکه نمی خواستم تو رو ناراحت کنم، واقعا بدون اونا خیلی برام سخته.<br />
در حالی که نوازشم می کرد گفت:<br />
من و تو شریک زندگی هم هستیم و باید تو خوشیها و غمها هم شریک زندگی هم باشیم. پس دلیلی نداره که تو از چیزی که ناراحت هستی تو خودت بریزی، چون آنوقت آسیب می بینی.<br />
هرگز فکر نمی کردم با کسی ازدواج کنم که تا سر حد جنون دوستم داشته باشه و به من عشق بورزه و مثل خانواده ام نازم را بکشد. هرچند که اول راه بودیم ولی سالی که نکوست از بهارش پیداست. چون از ابتدای آشنایی سپهرکه مقابل کسی کوتاه نمی آمد در مقابل من انعطاف و نرمی نشان می داد و برعکس زبان تلخم، کلمات محبت آمیزی بر لب داشت. هر چقدر بی محلی می کردم. اثری بهش نداشت و آخر من تسلیم شدم.<br />
پانزده روزی در شهرهای مختلف در گشت و گذار بودیم. سپهر از شهر مقدس مشهد بیشتر خوشش آمده بود و برای همین مدت زیادی آنجا ماندیم. موقعی که به تهران برگشتیم یکراست به خانه عمو سعید رفتیم و از آنجا به بابا اینا رسیدنمان را خبر دادیم. دقایقی بعد عمو محمود و بابا اینا برای شام آمدند. در رفتار یاشار هیچ تغییری ایجاد نشده بود و مثل سابق رفتار می کرد.<br />
زمانی که با سها تنها شدیم گفت:<br />
-غزال یه موضوع مهمی رو می خواستم بهت بگم. شاید به زودی من هم قاطی مرغها شدم.<br />
جدی؟ کیه؟<br />
-پسر یکی از همسایه هاست، خونشون یه کوچه با ما فاصله داره، چند روز پیش اومدند خواستگاری. اسمش افشینه، معازه طلافروشی داره تا فوق دیپلم خونده. از خانواده های اصیل و متمول هستند. بابا تحقیق کرده و نظر مساعد دارن ولی خودم دو دلم.<br />
-با این صفات خوب، دودلی؟<br />
-چون دوست دارم ادامه تحصیل بدم. حتی اگر امسال قبول نشدم برای سال آینده بیشتر تلاش می کنم تا قبول بشم.<br />
-اینکه دودلی نداره، خیلی راحت حرفتو بهش بزن شاید ادم روشن فکری باشه و قبول کنه. چند سال داره؟<br />
-ممنون که راهنمایی کردی، بیست و دو سالشه.<br />
شب تا موقع رفتن فقط در مورد مسافرتمان با سها صحبت می کردم و وقتی به خانه رفتیم تازه یادم افتاد که باید از فردا تمرین اشپزی و خانه داری بکنم و دلم به اشوب افتاد. فکرم آنقدر مشغول بود که دیگر حواسم به حرفهای سپهر نبود. وقتی سپهر یکدفعه بازویم را گرفت و به طرف خودش کشید و از خواب بیدار شدم.<br />
سپهر- غزال کجا سیر می کنی که حواست به حرفام نیست چی فکرتو مشغول کرده؟<br />
مایوس جواب دادم: یه مساله بزرگ و مهم، آخه من از فردا چیکار کنم؟ من هیچ کاری بلد نیستم، از فردا باید تخم مرغ بخوریم، چون غذا پختن بلد نیستم.<br />
حرفم باعث خنده اش شد و با خنده جواب داد: وای وای چه مساله مهمی فکرتو مشغول کرده، حالا می خوای چیکار کنی عزیز دلم؟ فدات شم تا منو داری غم نخور، حالا پاشو پیش من بشین تا برات، برای اینکه گرسنه نمونی غذا درست کنم.<br />
با خوشحالی گفتم: مگه تو آشپزی بلدی؟<br />
یکدفعه چشمم به ساعت افتاد و با ناراحتی ادامه دادم: ولی الان دیروقته و تو باید صبح بری سر کار.<br />
-خانم خانما اولا گرسنه نموندن تو مهمتر از خواب منه. ثانیا کسی که دو سال تنها زندگی کرده همه کاری رو یاد میگیری. مخصوصا هم خونه خوبی مثل فرید داشته باشی.<br />
روی کابینت نشستم و به سپهر نگاه کردم، که فرز و تند، غذا آماده می کرد. طفلکی به خاطر من تا ساعت دو بیدار ماند و غذا می پخت.<br />
وقتی کارش تموم شد، دستانم را دور گردنش انداختم و گفتم:<br />
-آشپزباشی، اجرتون چقدر میشه تا یادم نرفته بگید تا حساب کنم.<br />
-به ازای هر ساعت صد بوسه از صورت قشنگت.<br />
-نه آقا اگه شوهرم بفهمه کار هر دومون تمومه، فاتحه مون خونده است.<br />
-تو غمت نباشه من نمی ذارم بفهمه حالا تا دیر نشده بپر بغلم.<br />
از آن پس اغلب پختن غذا به عهده سپهر بود و من حتی، صبحها زحمت آماده کردن صبحانه را به خودم نمی دادم و تا لنگ ظهر می خوابیدم. و بعد تا عصر بیکار می نشستم تا سپهر بیاید و بعد از آن یا به خانه ما یا به خانه عمو سعید اینا می رفتیم و یا در خیابانها یا پارکها می گشتیم. بعد از یک ماه اولین بار خودم، از سپهر خواستم که غذا درست نکند و به خیال اینکه آشپز قابلی شدم از صبح مشغول پختن، خورشت قیمه با پلو بودم. میز را چیدم وحاضر و آماده منتظرش نشستم، دلم از گرسنگی ضعف می رفت تا اینکه سپهر آمد.</p>
<p>-به به عجب بوی غذایی می آید از بوش مشخصه که خیلی خوش مزه است.<br />
-اول بخور بعدا قضاوت کن اون هم درست، نه برای دل خوشی من.<br />
سپهر برای هر دو نفرمان عذا کشید. منتظر شدم تا اول سپهر بخورد تا عکس العمل اش را ببینم، با اشتها شروع به خوردن کرد. فکر کردم خیلی خوشمزه است که با اشتها می خورد. وقتی اولین قاشق را به دهانم بردم، خشکم زد چون به جای ترش بودن خیلی شیرین بود. اون هم چه شیرینی، مثل مربا! به زور قورت دادم و خوردم.<br />
-وای چطوری می خوری، خیلی شیرینه. آخه من که لیمو ریختم.<br />
سپهر لبخندی زد و گفت: باشه بار اولته، دفعه بعد یادت باشه به جای شکر، نمک بریزی.<br />
به فکر فرو رفتم. یعنی چی. شکر؟ نمک؟ نه این ممکن نبود یعنی اشتباه کردم، به ظرفی که کنار گاز بود نگاهی انداختم کمی برداشتم و مزه کردم، حق با سپهر بود چون هم برنج را با شکر خیس کرده بودم هم داخل خورشت ریخته بودم از اشتباهم خنده ام گرفت. طفلکی سپهر چطور می توانست بخورد و دم نزند و برای همین گفتم: سپهر چطور تونستی بخوری و دم نزنی؟<br />
-چون می دونستم که برای این غذا خیلی زحمت کشیدی و خسته شدی و همین هم باعث تحریک اشتهام میشه. و در ضمن آهوی نوپای من تا راه بیافته و یاد بگیره زمان می بره و من به حساب طمع اصلی اش خوردم.<br />
بالاجبار من هم چند قاشقی همراه آب خوردم.<br />
صبح روز بعد که دوشنبه بود به خانه عمو سعید رفتم چون قرار بود عصر افشین با خانواده اش به خواستگاری بیاید. و افشین و سها با هم صحبت کنند.عصر منتظر بودیم و برای ورود خواستگارها ثانیه شماری می کردم تا هر چه زودتر این آقا افشین رو ببینم. تا بالاخره صدای زنگ به انتظارم خاتمه داد. سه خانم چادری که دونفرشان میانسال و یکی جوان بود و به همراه پدر افشین حاج آقا ضرغامی و خود افشین. قد متوسط و لاغر اندام و با چشان قهوه ای و صورت کشیده و گندمگون داشت. روی هم رفته قیافه نسبتا قشنگی داشت. یکی از خانمها مادرش و دیگری عمه اش و خانم دیگر خواهرش افرا بود. از تهرانیهای اصیل و مذهبی بودند و هیچ سنخیتی با خانواده زمانی از لحاظ مذهبی نداشتند ولی با این حال آمده بودند. بعد از دقایقی حاج خانم اجازه خواست تا افشین و سها با هم صحبت کنند. برای این کار حیاط را انتخاب کردند.<br />
به جای سها من استرس داشتم و مشغول پذیرایی بودم که عمه خانم پرسید: عروس خانم شما چند ساله ازدواج کردین، بچه ندارین؟<br />
با شرم جواب دادم: نخیر، هنوز دو ماه ازدواج کردیم.<br />
عمه خانم- پس سال بعد این موقع بچه بغل دارین.<br />
خاله به جای من جواب داد: فکر نکنم حاج خانم، عروس ما خودش هنوز بچه است و دست از شیطنت هاش برنداشته که بخواد بچه داری هم بکنه، پیش پای شما با اون یکی پسرم سر بستنی تو سر و کله همدیگه می زدن.<br />
-خاله که شما آبروی منو جلوی حاج خانم بردین.<br />
افرا لبخند ملیحی زد وگفت: برای اشنایی بیشتر دونستن این چیزا لازمه، ببخشید می تونم بپرسم چند سالتونه؟<br />
-نوزده سال.<br />
حاج خانم- افرا که همسن شما بود یه بچه دوساله داشت، که بهش نمی اومد چون یه کمی کوچولو موچولو بود. ماشالله شما درشت هستین، راستی اهل کجا هستین؟<br />
-پدرم کرد و مادرم ترک ارومیه، خودمم تهران به دنیا اومدم.<br />
حتج آقا نگاهی به سرتا پایم کرد ورو به سپهر گفت: پسرم خیلی باید مواظب خودتت باشی چون کردا، آدمهای کله شق و یه دنده ای هستند و تا وقتی که باهاشون مهربونید خوبن و تا پای جون باهاتن. ولی اگه لج کنی خدا به دادت برسه.<br />
سپهر که حرفهای حاج اقا به مزاجش خوش آمده بود جواب داد: بله حق با شماست چون یه گوشه شو قبل از ازدواج دیدم و برای همین هر روز دعا می کنم که&#8230;. بقیه اش رو که می دونین، الان حسابی حواسم جمع شده.<br />
عمو- سپهر خان مثل اینکه عروس گلمو تنها گیر آوردی که بلبل زبان شدی. اتفاقا من و مادرت هر روز صدهزار بار خدا رو شکر می کنیم که غزال عروس ما شد و تو رو پیش ما نگه داشت و گرنه الان باید به جای خنده و شادی، اشک و زاری می کردیم، قربون عروس ماهم برم، روی تخم چشمامون جا داره.<br />
حاج آقا- خدا کنه این وصلت سر بگیره و ما هم به آرزومون برسیم چون افشین تنها فرزند ذکور ماست و دوست داریم با خانواده خوب ونجیبی مثل شما فامیل بشیم.<br />
عمو- خواهش می کنم خوبی از خود شماست<br />
بحث عوض شد و همه سرگرم صحبت با هم بودند که آهسته در گوش سپهرگفتم: اقا سپهر شب که به خونه میریم،نه؟ اونوقت نوبت منه که ازت تعریف کنم و حلوا، حلوات کنم، حالا دیگه می زنی تو سرت و دعا می کنی از شرم خلاص بشی.<br />
قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: نه عشق من، دعا می کنم که شیر زنی مثل تو نصیب این بره بی دست و پا شده، تو سرم نزنن مبادا تحریمم کنی. خدا سایه تو رو از سر این بره کم نکنه.<br />
نگاهی به چشمان بی قرارش انداختم و با لبخند جواب دادم: نترس این شیر دیگه رام شده و محاله سر کشی کنه.<br />
-قربون غزالم برم که دلمو اسیرش کرده.<br />
با ورود افشین وسها، صحبتها قطع شد. قیافه هر دو خندان بود.<br />
به محض ورود حاج خانم گفت: عروس خانم دهنمون رو شیرین کنیم یا نه؟<br />
سها با لپ های گل انداخته، سرش را پایین انداخت و حرفی نزد که عمه خانم ادامه داد: سکوت علامت رضاست، پاشو عروس خانم شیرینی تعارف کن.<br />
سها نگاهی به خاله و عمو انداخت و منتظر اجازه آنها شد. عمو گفت:<br />
عزیزم اگر راضی هستی پاشو معطل نکن، همه منتظر جواب تو هستند.<br />
سها بلند شد و همه برایش کف زدند، بعد از خوردن شیرینی حاج آقا رشته کلام را به دست گرفت و گفت: چون دوست ندارم دختر و پسر با هم نامزد بمونند بهتره تاریخ عقد و عروسی رو تعیین کنیم و همچنین سایر رسومات رو به جا بیاریم.<br />
تمام قرارها گذاشته شد و تاریخ عقد روز سوم مهر ماه مصادف با میلاد حضرت محمد تعیین شد.در این مدت اندک، کار خرید عروسی و تکمیل جهزیه انجام شد.<br />
کم کم همه دوستانم راهی خانه بخت می شدند و روزهای مجردی را به اتمام می رساندند.<br />
در اواخر شهریور که چند صباحی به عروسی سها نمانده بود، یک روز ظهر سپهر تلفن کرد و گفت: امشب شام مهمون داریم، غذا آماده کن.<br />
دستپاچه پرسیدم: شام، مهمون، کیه، چند نفر؟<br />
-با اجازه شما خانواده آقا محمود و مسعود سراج و آقای زمانی و دامادشون.<br />
-وای خدای من، من تنهایی چه جوری و چی آماده کنم، وای سپهر آبروم میره، باید املت درست کنم تا قابل خوردن باشه.<br />
-عزیزم چزا املت؟ مگه من مردم که تو تنهایی کار کنی، تا تو به تعداد برنج خیس کنی من اومدم چون باید یه خورده خرید کنم و طول میکشه. خداحافظ.<br />
-خداحافظ.<br />
برنج را خیس کردم و بعد از کمی فکر کردن، به تعداد مرغ بیرون آوردم و تو قابلمه گذاشتم تا بپزد، ترس و دلهره به جانم افتاده بود، آنقدر هول بودم که دو تا بشقاب و یک لیوان شکستم، طوری که موقع جمع کردن، شیشه خردهای لیوان، دستم را برید. همانجا ماتم برده بود و با خودم می گفتم« آخه تو رو چه به شوهر کردن، تو که عرضه خونه داری و اشپزی نداشتی چرا شوهر کردی، خاک بر سر بی شعور و بی عرضه ات»<br />
« تازه اولشه، بیشتر دخترهایی که شوهر می کنند، بلد نیستند و به مرور زمان یاد می گیرن. حالا سپهر خوبه که ایراد نمی گیره و با جان ودل کمکم می کنه»<br />
در عالم رویا غرق بودم که صدای سپهر مرا به خود آورد: چرا اینجا نشستی، بلند شو همه جا خونی شده.<br />
نگاهی به دوروبرم انداختم. هم لباسم و هم کف اشپزخانه خونی بود. سپهر خودش گاز استریل و بتادین آورد و زخمم را پاک و پانسمان کرد و گفت: حالا پاشو برو لباستو عوض کن و بیا نهار بخوریم.<br />
صورتش را بوسیدم و گفتم: سپهر تو خیلی خوبی، هر کس دیگه ای جای تو بود عصبانی میشد.<br />
-اینچه حرفیه که میزنی عزیزم؟ هرکس مادر زادی کاری رو یاد نمی گیره، چون دفعه اوله که خونمون مهمون میاد هول کردی. پاشو خانمم که غذای یخ می کنه.<br />
تند تند لباس عوض کردم و به اشپزخانه برگشتم، طفلکی در حال شستن کف اشپزخانه بود. بعد از نهار خوردن بود که گفت: تو فقط میوه و شیرینی رو بچین تو ظرف&#8230;. بقیه کارها رو خودم انجام میدم، لطفا به آب هم دست نزن، زخمت عفونت می کنه.<br />
دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: آخه اونوقت تو خیلی خسته میشی، نمیشه که من بنشینم و تو همه کارها رو انجام بدی، این بی انصافیه.<br />
-خانم با انصاف، همین که خانم خونه من شدی کار بزرگی کردی و من این لطف خدا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، ناجی من خیلی دوست دارم.<br />
-آره جانم منم خیلی دوست دارم و شرمنده محبت های بی کرانت هستم.<br />
-دشمنت شرمنده باشه عزیزم. حالا تا اون چشمهای افسونگرت وسوسه ام نکرده و از راه بدر نشدم بزار کارمو انجام بدم.<br />
-چشم عزیزم.<br />
سپهر تا شب یک تنه کار می کرد. قبل از آمدن مهمانها همه چیز آماده و مهیا بود و وقتی همه از راه رسیدند مشغول پذیرایی شدم. سهند به اشپزخانه رفت و سرک کشید و آد و گفت: نه بابا حسابی کدبانو شده، من گفتم حتما باید امشب گشنه پلو با خورشت دل ضعفه بخوریم ولی نه خدا را شکر دلی از عزا درمیاریم.<br />
-مگه چند ساله لب به غذا نزدی که می خوای خودکشی کنی. از این فکر ها نکن که جیره بندیه.<br />
سهند- چرا مگه قراره برین مکه که خسیس شدی؟ آره سپهر خان، به سلامتی کی مشرف میشین.<br />
سپهر- نترس، می تونی برای دو سالت هم ذخیره کنی، چون یا باید آش بخوری یا ساچمه پلو.<br />
-به به، به سلامتی سهند جان تشریف می بری سربازی؟ چه عجله ای داری صبرکن شاید دانشگاه قبول شدی. خدا رو چه دیدی شاید به عنوان آبدارچی قبول شدی.<br />
همه شروع به خندیدن کردند که سهند با ترشرویی گفت: چیه اینقدر پز میدی، رخت شویی قبول شدن که این همه دک و پز نداره.<br />
-راستشو بگو چرا امروز آتیشی شدی از چی دلخوری که تلافی شو سر من در میاری؟<br />
بابا- مگه دخترم خبر نداری؟ سپهر بهت نگفت چرا همه رو شام دعوت کرده؟<br />
با کنجکاوی به سپهر نگاه کردم. بابا هم بلند شد و بسته کوچکی بهم داد و صورتم را بوسید و گفت: عزیزم آخر منو به آرزوم رسوندی، بهت تبریک میگم این هدیه ناقابل از طرف من و عموت.<br />
جیران پرسیدمک آخه اول بگین چه اتفاقی افتاده، من که گیج شدم.<br />
سپهر درحالی که بسته کادویی بهم می داد: خانم مهندس آینده، شما در رشته مهندسی عمران قبول شدین، تبریک میگم.<br />
از خوشحالی دلم می خواست پرواز کنم. فریاد بکشم، اصلا باورم نمی شد در دانشگاه قبول شوم آنهم عمران. خودم را در آغوش بابا انداختم و چه آغوش گرم و مهربانی. صدای ضربان قلبش را که تند می زد می شنیدم.<br />
بعد از گرفتن کادوی عمو سعید از همه تشکر کردم و کادوها را باز کردم. بابا و عمو محمود یک سوئیچ اتومبیل، سپهر هم یک موبایل، عمو سعید هم انگشتری برلیان هدیه داده بود. صورت همه را بوسیدم و تشکر کردم. انگار خواب می دیدم و می ترسیدم، این رویای شیرین با بیدار شدنم به پایان برسد.<br />
در این لحظه به یاد سها افتادم . پرسیدم: راستی سها جون تو قبول نشدی که ساکتی؟<br />
سها-چرا در رشته ریاضی محض قبول شدم.<br />
لبخندی زد و ادامه داد:<br />
آخه من مثل تو پارتی نداشتم که در رشته بهتری قبول بشم.<br />
-پارتی؟<br />
سپهر- سها دستت درد نکنه، من هیچ فرقی بین تو و غزال نزاشتم، خوبه خودت دیدی به زور سر کتاب و درس می نشوندمش تا بخونه.<br />
یاشار- سپهر واقعا کار سختی بود که تو از پس اش براومدی، باید به تو تبریک گفت نه غزال! چون همه زحمت اش به گردن تو بود جدا دستت درد نکنه.<br />
سپهر- ممنون. من وظیفه مو انجام دادم،خودش هم خیلی زحمت و سختی کشید تا قبول شد.<br />
سهند- خدا شانس بده انگار موشک هوا کرده که این همه قدردانی و تشکر می کنید. ای خدا یکی مثل این دو روز مونده درس می خونه و قبول میشه، یکی هم مثل من، چهارسال خودشو می کشه و قید همه چیز رو می زنه و خودشو می کشه، آخرشم هیچی! دود میشه میره هوا.<br />
یاشار- واقعا سهند به تو ظلم شده، چه شبهایی که بی خوابی کشیدی و تمرین حل کردی.<br />
همه می خندیدیم و سر به سر سهند می گذاشتیم. ولی سها که این روزها با حجاب و روسری می گشت کمی گرفته بود. طفلکی حق داشت چون بیشتر از من زحمت کشیده بود ولی تو رشته درست و حسابی قبول نشد.<br />
صبح روز بعد چون سپهر کار داشت با سها و افشین برای ثبت نام به دانشگاه رفتم و بعد از ثبت نام افشین ما را به خانه خاله رساند تا در کارها به خاله نازی کمک کنیم، فقط یک هفته به عروسی فرصت باقی مانده بود.<br />
روز اول مهر، صبح زودتر از خواب بیدار شدم، سپهر مثل بچه ها برایم لقمه می گرفت تا گرسنه سر کلاس نروم و مرتب سفارش می کرد تا موظب خودم باشم. خنده ام گرفت و گفتم: مگه بچه هفت ساله ام که اینجور رفتار می کنی، هی سفارش می کنی که مواظب خودم باشم. برام لقمه میگیری! اینقدر لوسم نکن، تنبل و بی مسئولیت میشم ها.<br />
نفس عمیقی کشید و جواب داد: اگه می دونستی چقدر دوست دارم و می پرستمت اینجوری حرف نمی زدی. تو عشق و جون منی، بدون تو تپش قلبم بی معناست و دلم مثل کویر و برهوت می مونه.<br />
حالا تا دیر نشده پاشو بریم که امروز می خوام خودم ببرمت. هر وقت کلاست تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت، از فردا خودت می تونی بری به شرط اینکه آروم رانندگی کنی وگرنه جریمه می شی.<br />
-چشم سرور من، اطاعت امر.<br />
-قربون چشات تاج سر من.</p>
<p>با دلهره و ترس پا به حیاط دانشگاه گذاشتم، محیط نا آشنا برایم تازگی داشت با کمک و راهنمایی مسئولین به کلاس رفتم. چند نفر دختر و پسر قبل از من در کلاس حضور داشتند. سلام کردم و آخر کنار پنجره نشستم. تا اینکه سر و کله دیگر دانشجوها پیدا شد. تهداد پسرها بیشتر از دختر ها بود و در آخر سر استاد پا به کلاس گذاشت. دقایقی به سخنرانی و آشنایی بچه ها گذشت. سپس تدریس را شروع کرد. کنار من دختری به نام فرنوش نشسته بود از سر و وضع و قیافه اش معلوم بود که دختری محجوب و متین هست. بعد از پایان کلاس با هم آشنا شدیم. پدرش کارمند اداره پست و مادرش خانه دار بود و غیر از خودش سه برادر و یک خواهر دیگر داشت که همه ازدواج کرده بودند. فرنوش آخرین فرزند خانواده هنوز ازدواج نکرده بود. تا ساعت ۵/۳ کلاس داشتیم چون از قبل به سپهر خبر داده بودم، بیرون جلوی در منتظرم بود و با هم به خانه رفتیم. بهد از نهار، ساعتی را استراحت کردیم و عصر ساعت هفت به خانه بهناز و فرید رفتیم.<br />
بعد از کمی نشستن با بهناز برای چیدن میز به آشپزخانه رفتیم، سری به غذاها کشیدم و گفتم: دست فرید درد نکنه، چقدرم غذا پخته. خیلی زحمت کشیده.<br />
بهماز- ترمز کن غزال خانم، چی چی دست فرید درد نکنه؟ همه رو خودم پختم از صبح زحمت کشیدم.<br />
ادای منو درآورد و گفت: دست فرید درد نکنه چقدرم غذا پخته.<br />
خندیدم و جواب دادم: خوب من فکر کردم تو هم مثل من آشپزی بلد نیستی و فرید عذا می پزه.<br />
بهناز-به به چشم و دلم روشن! پس همه کارهای تورو سپهر انجام میده، بیچاره هم تو خونه کار می کنه هم تو بیرون؟ از این به بعد هم که غوز بالاغوز شده خانم دانشجو شدن و باید درس بخونن، نه جونم تو خونه ما از این خبرا نیست، پدرم دراومد تا یاد گرفتم.<br />
چشمکی زد وادامه داد: البته به کمک فرید جون.<br />
-همچین گفتی، فکر کردم به زور دعوا و مرافعه و کتک یاد گرفتی. آخه بهناز خیلی سخته، من هر کاری می کنم آخرش خراب میشه.<br />
-اگه تنبلی رو بزاری کنار یاد می گیری. نمی تونم راحتیه جان، خواستن توانستن است. همانطور که دانشگاه قبول شدی بخوای یاد میگیری. حالا هم تا صدای فرید درنیامده بشقابها رو بچین.<br />
با هم میز شام را چیدیم و مردها رو صدا کردیم. سر میز بهناز به شوخی گفت: سپهر این چه زنیه گرفتی، بهتره به فکر یکی دیگه باشی این به درد نمی خوره.<br />
سپهر- چرا، مگه چه ایرادی داره، اگه تموم دنیا رو هم بگردم بهتر از غزال رو پیدا نمی کنم.<br />
بهناز- اوه اوه، کی کیره این همه راه رو. غزال تو رو خدا یکی از اون هندونه ها رو بده بخوریم.<br />
-تو حرص نخور، علف به دهن بزی باید شیرین بیاد که اومده.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5870</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت پانزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5869</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5869#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 23:15:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت پانزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت چهاردهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5869</guid>
		<description><![CDATA[&#160; هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————————- برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; دوباره باهم یه سلام واحوالپرسی کردیم که پدرلیداگفت: -به &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5869">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دوباره باهم یه سلام واحوالپرسی کردیم که پدرلیداگفت:</p>
<p>-به به چه جوون شادابی!یعنی چه جوونای شادابی!نمی دونستم پسر عمویی به این خوبی وبرازندگی داری شما!نکنه بازم ازاین پسرعموها وپسرخاله ها داری وبه مانمی گی؟</p>
<p>کامیار-نه به جون شما!یعنی اگه فابریک وآکبند می خواین بِینی وبین الله همین یه جفت روداریم!دست دوم سوم کار کرده اگه بخواین بابام وعموم وشوهرعمه هام وبابابزرگم هستن!</p>
<p>پدرلیداخندید وزد پشت کامیاروگفت:</p>
<p>-ای شیطون!امشب باید حتما ایشونم بیاری خونه ما!<span id="more-5869"></span></p>
<p>کامیارکه می خندید گفت:</p>
<p>-آوردنش بامن اما دختر بهش انداختن باشما!</p>
<p>پدرلیداقاه قاه شروع کرد به خندیدن وگفت:</p>
<p>-حالا کجا داری میری؟</p>
<p>کامیار-بااجازه تون یه خرده کار داریم که باید بهش برسیم.</p>
<p>پدرلیدا-ناهار بمون پیش ما!</p>
<p>کامیار-خیلی ممنون دیگه شب خدمت می رسیم!</p>
<p>پدرلیدا-پس زود زود بیاین.منتظرم!</p>
<p>یه خرده دیگه تعارف کردیم وبعد از شرکت شون اومدیم بیرون وسوار ماشین شدیم که به کامیار گفتم:</p>
<p>-پدرلیداتوثبت کار می کنه؟</p>
<p>کامیار-نه.</p>
<p>-پس چرااومدی پیشش؟</p>
<p>کامیار-خیلی جاها آشناهای کت و کلفت داره دستش تودست خیلی هاس!وضعشون خیلی خوبه!همین ساختمون روکه می بینی مال ایناس!تازه این یه ساختمون شه!چهارده پونزده طبقه س وتوهرطبقه ده دوازده تا شرکته!فقط ماهی شصت هفتاد ملیون تومن ازاین ساختمون میگیره!حالا برو سربقیه ش!</p>
<p>-ازکجااین پولارومیارن؟</p>
<p>کامیار-ازهمونجا که بقیه آوردن!</p>
<p>-اونوقت توام بااین جور آدما نشست وبرخاست داری؟؟می دونی یه لقمه نون چندتا آدم بدبخت تو سفره ایناس؟</p>
<p>همونجور که ماشین روروشن می کرد گفت:</p>
<p>-آره می دونم.</p>
<p>-پس چراباهاشون رفت وآمد می کنی؟</p>
<p>کامیار-برای اینکه اندازه یه سرسوزن ازاین لقمه نون ها رو برگردونم توسفره همون آدمای بدبخت!</p>
<p>اینوگفت وحرکت کرد</p>
<p>-یعنی چی؟</p>
<p>کامیار-یعنی اینکه وقتی توزورت نمی رسه مال مردم روازحلقوم این جور آدما بکشی بیرون بهتره باسیاست اینکارو بکنی!</p>
<p>-چه جوری؟</p>
<p>کامیار-هرچند وقت به چندوقت میرم پیش شونو باسیاست روبند شون می کنم ویه پول قلنبه ازشون میگیرم واسه یه عده آدم بدبخت!فعلا که اینا اینجا همه کارن!بازورم که پس شون برنمی آیم!بهتره ازاین راه یه خرده ازحق مردم رو ازشون بگیرم!امشب که رفتیم اونجا بهت می گم که چه کسایی تومهمونی شون دعوت می شن!اسم شون روبشنوی عقل ازسرت می پره!</p>
<p>-مگه کی ن که عقل ازسر ادم بپره؟آخرش اینه که پولدارن دیگه!</p>
<p>کامیار-پولداریش که پولدارن اما خیلی هاشون روتودوررادور می شناسی!</p>
<p>-خب  چه عیبی داره؟</p>
<p>کامیار-عیب ش اینه که این جماعت جملات وسخنان وحرفاشون همه ش درمذمت اسراف وریخت وپاش وتجمل گرایی ودرفواید ساده زیستن وقناعت وحجب وحیاوخویشتن داری ودوری ازدزدی ومال مردم خوری واین چیزاس!</p>
<p>-مگه این مهمونی چه جور مهمونی یه؟</p>
<p>کامیار-وقتی اومدی خودت می فهمی یعنی اگه ایناروبعداتوخیابون ببینی،وبتونی تشخیص شون بدی که همون مهمونای تو مهمونی ن!هرچند که اینارو توخیابون واین جور جاها نمی شه دید!اصلااینارو مردم نمی تونن ببینن!ازمابهترونن!</p>
<p>-یعنی چی؟</p>
<p>کامیار-یعنی اینا وقتی باهمدیگه ن یه جورن ووقتای دیگه یه جور!تومهمونیا هرکدوم لباساتن خودشونو زناشونو وپسرا شونه که عقل از کله ت می پره اما بیرون یه لباس ساده می پوشن ونشون می دن که مثلا خیلی به ساده زیستن اعتقاد د ارن!تومهمونی گیلاس شون یه دقیقه خالی رومیز نمی مونه وبیرون اگه دست به دستشون بخوره سه بارآبش میکشن! حالا می آی ومیبینی!</p>
<p>-خیال داری این لیدا خانم روخواستگاری کنی؟</p>
<p>-همین لیداخانم که می بینی یه ویلا داره جنوب فرانسه!</p>
<p>-راستی باباش امروز یادش رفته بود صورتش رواصلاح کنه؟ته ریش داشت!</p>
<p>کامیاریه نگاهی به من کرد وخندید!</p>
<p>وقتی رسیدیم خونه،باغ خیلی ساکت بود.ماشین روزدیم توگاراژودوتایی رفتیم طرف خونه آقابزرگه!</p>
<p>کامیار-انگار شهردرامن وامان است!</p>
<p>-آره،خیلی ساکته!حتما بچه هارفتن دانشگاه.</p>
<p>کامیار-خداکنه که وقتی مانبودیم خبری نشده باشه.</p>
<p>رسیدیم دم خونه اقابزرگه که کامیارداد زد.</p>
<p>-حاج ممصادق خان!مااومدیم.</p>
<p>-اول دربزن کامیار</p>
<p>کامیار-آی به چشم</p>
<p>تارسید ودروواکرد ورفت تو!منم پشت سرش رفتم وداشتم کفشامو درمی آوردم که یه مرتبه کامیارداد زد وگفت:</p>
<p>-بیخودی مدرک جرمو مخفی نکن که خودم دیدم!</p>
<p>سرموبرگردوندم که دیدم آقابزرگه ازجلوی چهارچوب دراتاقش معلومه!بیچاره یه بطری دستش بود وهمونجا خشکش زده بود وداشت به کامیارنگاه می کرد.</p>
<p>کامیار-</p>
<p>گر عمر سرآید چه بغدادوچه بلخ</p>
<p>پیمانه چوپرشود چه شیرین وچه تلخ</p>
<p>می نوش که بعد ازمن وتو ماه بسی</p>
<p>ازبلخ به غره آید  ازغره به بلخ</p>
<p>اقابزرگه-لااله الاالله!پسر این شیشه دوامه!</p>
<p>کامیار-اون شیشه ی دوای خیلی هاس!</p>
<p>آقابزرگه یه چپ چپ به کامیارنگاه کرد ورفت بطری روگذاشت توگنجه وبرگشت من وکامیارم رفتیم تواتاقش که گفت:</p>
<p>-چه کردین؟!</p>
<p>کامیار-فعلا که هیچی!</p>
<p>آقابزرگه-هیچ نشونه ای چیزی ازش پیدانکردین؟</p>
<p>کامیار-فعلا نه.</p>
<p>آقابزرگه-خداذلیل کنه اونی روکه این آتیش روبه پاکرد اگه بفهمم کی بوده دودمانشو به باد می دم!</p>
<p>کامیار-هرکی بوده الا خودش ازسگ پشیمون تره!ولش کنین.</p>
<p>آقابزرگه-می گم زنگ بزنیم کلانتری خبر بدیم.</p>
<p>کامیار-نه،لازم نیس!خودمون پیداش می کنیم فقط من می خوام یه چیزی ازشما بپرسم!</p>
<p>اقابزرگه-چی؟</p>
<p>کامیار-عمه اینا برای چی گندم روآوردن؟</p>
<p>آقابزرگه-چون بچه دارنمی شدن!</p>
<p>کامیار-دوادرمون نکردن؟</p>
<p>آقابزرگه-چرا!چندسال ازای دکتر به اون دکتر می کردن امانشد.هرچی م من بهشون می گفتم که بچه آوردن هزار ویک مکافات داره گوش نکردن!</p>
<p>کامیار-عیب ازکی بود؟</p>
<p>آقابزرگه-چه فرقی داره!ایناهمدیگه رودوست داشتن وهیچکدوم راضی نمی شدن که ازاون یکی جداشن!این بود که یه همچین کاری کردن!</p>
<p>کامیار-ازکجا گندم روآوردن؟شماهیچ نشونه ای چیزی ندارین به مابدین؟</p>
<p>آقابزرگه-من چون ازاولش مخالف بودم هیچ دخالتی نکردم!</p>
<p>کامیار-ماباید بریم ازعمه اینا پرس وجوکنیم شاید&#8230;</p>
<p>آقابزرگه-بیخودی زحمت نکشین!اونا خودشونم نمی دونن!</p>
<p>کامیار-مگه میشه؟</p>
<p>آقابزرگه-قدیم یه کارگر داشتیم اسمش فاطمه بود گندم رواون براشون آورد</p>
<p>کامیار-حالا اون فاطمه خانم کجاس؟</p>
<p>آقابزرگه-مرده بیچاره.</p>
<p>بعداقابزرگ برگشت طرف من وگفت:</p>
<p>-به توچی گفت گندم؟</p>
<p>-می گفت دیگه دنبالم نگردین!</p>
<p>آقابزرگه-خدایا این دیگه چه مصیبتی بود سرمون اومد؟</p>
<p>کامیار-درست میشه به امید خدا شماکه سرد وگرم چشیدین!</p>
<p>آقابزرگه-آدم که پیرمیشه بی طاقتم میشه وقتی ادم جوونه یه خاطره اززندگیش روکه می خواد مرورکنه شاید یه ساعت براش طول بکشه!اماهمین که ادم پیرشد تموم هفتاد هشتاد سال زندگی ش براش میشه مثل یه کارتون نیم ساعته!مثل این کارتوناچیه که نشون میدن؟پلنگ صورتی؟اون موش وگربه هه اسمشون چیه؟</p>
<p>-تام وجری آقابزرگ.</p>
<p>آقابزرگه-آهان،همون!</p>
<p>کامیار-اون کارتونا به درد نمی خورن!کارتون فقط یه کارتون!اونم کارتون سیندرلا!من ازبچگی فقط این کارتون رودوست داشتم ونگاه می کردم.</p>
<p>-آره،خیلی کارتون بااحساسیه!</p>
<p>کامیار-احساس محساس روولش کن!اون کارتونم فقط یه جاشودوست داشتم!</p>
<p>-حتما همون جاکه فرشته هه می آد کمک سیندرلا</p>
<p>کامیار-نه خره!اونجا که اول کارتون پرنده ها می رن سیندرلا روازخواب بیدار می کنن واونم می خواددوش بگیره وبره سر نظافت خونه!</p>
<p>-واقعا که کامیار!</p>
<p>کامیار-خب علاقه س دیگه!</p>
<p>آقابزرگه یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:</p>
<p>-بلند شین برین به کارتون برسین!</p>
<p>کامیار-وقت دواخوردنتون شده؟</p>
<p>آقابزرگه-برو پسر این قدر سربه سر من نذار!</p>
<p>من وکامیارخنده مونو خوردیم وبلند شدیم که آقابزرگه گفت:</p>
<p>&#8211;سامان اگه دوباره گندم زنگ زد زود خودتوبرسون به من!می خوام دوکلمه باهاش حرف بزنم!</p>
<p>-چشم آقابزرگ</p>
<p>آقابزرگ-بسلامت</p>
<p>دوتایی ازخونه آقابزرگه اومدیم بیرون ورفتیم یه جای خلون باغ نشستیم وبه کامیار گفتم:</p>
<p>-اگه یه دفعه خدای نکرده یه کاری بکنه چی؟</p>
<p>کامیار-کی؟آقابزرگه؟</p>
<p>-گندم رومی گم!</p>
<p>کامیار-اونفعلا کاری نمی کنه!</p>
<p>-ازکجا می دونی؟</p>
<p>کامیار-چون منتظر توئه!اون الآن دلش می خواد یکی واقعا دوستش داشته باشه اون یکی م تویی!</p>
<p>-منم که خیلی دوستش دارم.</p>
<p>کامیار-می دونم الاغ!یعنی میدونم عزیزم!چقدر خوبه که توانقدر بااحساسی!</p>
<p>یه چپ چپ بهش نگاه کردم وگفتم:</p>
<p>-می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟</p>
<p>کامیار-به چی؟</p>
<p>-می گم بریم مخابرات ازاونجا یه زنگ بزنیم به گندم.شاید بتونن ردش روپیدابکنن!</p>
<p>کامیار-فعلا زوده!</p>
<p>-بذار یه زنگ بهش بزنم شاید جواب بده.</p>
<p>کامیار-خب بزن</p>
<p>موبایلمودرآوردم وشماره موبایل کامیارو گرفتم وتادوتا زنگ زد گندم جوابداد</p>
<p>-الو!گندم!</p>
<p>گندم-سلام زود دلت برام تنگ شد!</p>
<p>-دل من همیشه تنگه!</p>
<p>کامیار-خب بده یه شماره گشادتر شوبگیر!</p>
<p>برگشتم یه چپ چپ نگاهش کردم</p>
<p>گندم-کامیاره؟</p>
<p>-آره</p>
<p>گندم-بهش بگو لیداومیتراوهستی به موبایلش زنگ زدن.</p>
<p>-کامیارگندم میگه لیداومیتراوهستی بهت زنگ زدن!</p>
<p>کامیار-اِاِاِاِ !چیز بدی که بهشون نگفته؟</p>
<p>گندم-بهش بگو بهشون گفتم خودش باهاشون تماس میگیره.</p>
<p>-بهشون گفته باهاتون تماس میگیره</p>
<p>کامیار-اِ!بیخود گفته!بده من اون تلفن روببینم!</p>
<p>-اِچراهمچین می کنی؟</p>
<p>کامیار-بابااین ننه باباشوگم کرده من که نباید این دختراروگم کنم!</p>
<p>-خب بهشون زنگ بزن!</p>
<p>کامیار-میذاری یه دقیقه من حرف بزنم یانه؟</p>
<p>کامیار-بابا بگو اون موبایل وامونده روبده به یه آژانسی چیزی بیاره بده به من!زندگیم داره ازدستم میره ها!اون وقت منم سر میذارم به بیابون آ!</p>
<p>راه افتادم رفتم اون طرف تر.</p>
<p>گندم-چی میگه کامیار؟</p>
<p>-نگران ایناس که بهش زنگ میزنن!</p>
<p>گندم-حق داره پنج دقیقه به پنج دقیقه یکی زنگ میزنه وکامیارومیخواد!</p>
<p>-سیرمونی نداره دیوونه</p>
<p>گندم-سامان،من موبایل روخاموش می کنم!</p>
<p>-نه!نکن!تروخدانکن!</p>
<p>گندم-پس دیگه بهم زنگ نزن!</p>
<p>-آخه چه جوری پیدات کنم؟</p>
<p>یه لحظه ساکت شد وبعدگفت:</p>
<p>-عشق کوتاهی بود!به کوتاهی یه صبح تاشب!</p>
<p>-میشه طولانی تربشه!</p>
<p>گندم-که چی بشه؟یه عشق ترحم زده؟</p>
<p>-نه به خدا،اینطوری نیس!توباید به من فرصت بدی!</p>
<p>گندم-که چیکارکنی؟</p>
<p>-که نشون بدم چقدر دوستت دارم</p>
<p>کامیار-باباموبایل منو بهم بدین بعدش هرچی خواستین به همدیگه نشون بدین</p>
<p>-اِ!کامیاربذارببینم چی میگه</p>
<p>گندم-چی می گه کامیار؟</p>
<p>-موبایلش رومی خواد</p>
<p>گندم-گاهی وقتا حتی یه جمله می تونه زندگی آدم روازاین روبه اون روکنه!</p>
<p>-گندم!خواهش می کنم برگرد!</p>
<p>گندم-حیف بوداینطوری بشه!</p>
<p>-حداقل بگو کجایی؟!</p>
<p>گندم-دل من می سوزد</p>
<p>که قناری ها پربستند</p>
<p>که پرپاک پرستوها رابشکستند</p>
<p>وکبوترهارا</p>
<p>آه کبوترهارا&#8230;</p>
<p>دل من دردل شب</p>
<p>خواب پروانه شدن می بیند</p>
<p>مهر درصبح دمان داس بدست</p>
<p>خرمن خواب مرامی چیند</p>
<p>-گندم!بخدااین زندگی فقط یه بازیه!مثل یه شوخی لوس!</p>
<p>گندم-وای باران،باران،</p>
<p>شیشه پنجره را باران شست!</p>
<p>ازدل من اما</p>
<p>چه کسی نقش توراخواهد شست؟</p>
<p>آسمان سر بی رنگ&#8230;</p>
<p>من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ</p>
<p>می پرد مرغ نگاهم تادور</p>
<p>وای باران،</p>
<p>باران،</p>
<p>پرمرغان نگاهم راشست!</p>
<p>-گندم!گندم!</p>
<p>تلفن روقطع کرده بود یه خرده مکث کردم وبعد موبایلموگذاشتم سرجاش که کامیارگفت:</p>
<p>-به جون توهمش خداخدامی کنم که زودترپیداش کنیم!</p>
<p>-توام دلت براش می سوزه؟</p>
<p>کامیار-نه،دلم واسه وبایلم میسوزه!می خوام زودترپیداش کنیم وموبایلموازش بگیرم وبعدش هرجاخواست بره،بره!</p>
<p>-تومثلاآدمی!</p>
<p>کامیار-نمی دونم اماموبایلمولازم دارم به خدا!</p>
<p>-واقعا که کامیار!</p>
<p>کامیار-حالا چی میگفت؟</p>
<p>-بازم شعرخوند.</p>
<p>کامیار-تروخداشانس منوببین!این دختره تاوقتی ننه باباش معلوم بودن یه خط شعرم بلدنبودآ!تاازخونه قهرکرد ورفت شدحافظ تمام اشعار!بیخودنیس که میگن هرکی ازخونه ننه باباش قهرکنه استعدادش شکوفامیشه!ای خداکجابرم دنبال این گیس بریده بگردم؟وای که الان چندنفر بهم زنگ می زنن وتاصدای این دختره رو می شنون ناراحت می شن ودیگه بهم زنگ نمی زنن!</p>
<p>-کامیارجداناامیدم کردی ازت بیشترازایناانتظار داشتم!</p>
<p>کامیار-چه انتظاری داشتی؟</p>
<p>-اینکه کمک کنی گندم روپیداش کنیم.</p>
<p>کامیار-مگه اینکه من این گندم روپیدانکنم!به جون تو اگه دست به یه خوشش برسه دونه دونه می کنم شونومی دم آسیا بان آردشون کنه!</p>
<p>-دیگه باهام حرف نزن!</p>
<p>کامیار-ای بابا حالاباید نازاین یکی روبکشیم!خب بگوببینم چه شعری خوند؟</p>
<p>-ازبس حرف زدی یادم رفت!</p>
<p>کامیار-به به!عاشق روببین تروخدا!دوخط شعر نمی تونه حفظ کنه!</p>
<p>-آخه توحواس نمیذاری واسه ادم!</p>
<p>کامیار-توعاشقی باید حواستوجمع کنی،به من چه مربوطه؟</p>
<p>-حالا چیکارکنم؟</p>
<p>کامیار-حالا خودتو ناراحت نکن!من چندتاشعر می خونم شاید فهمیدم کدوم شعر بوده!</p>
<p>-آخه بین این همه شعر؟</p>
<p>کامیار-بالاخره باید یه کاری کرد دیگه!ببین این نبود؟</p>
<p>دخترمحلمون توی شهر ماتکه</p>
<p>مهربون وشیرینه اماسراپا کلکه</p>
<p>-نه،ازاین شعرانبود.</p>
<p>کامیار-ببین این یکی نبود؟</p>
<p>بلا شیطون خودم-دشمن جون خودم-قربون خوشگلیات-دل داغون خودم-</p>
<p>-اِآهنگ که برام نمی خوند!ازاین شعرای شاعرا می خوند!</p>
<p>کایار-آهان ببین این نبود؟</p>
<p>چنین است رسم سرای درشت</p>
<p>گهی پشت به زین وگهی زین به پشت</p>
<p>-نه بابا،نه!</p>
<p>کامیار-این چی؟</p>
<p>چوفردابراید بلندآفتاب</p>
<p>من وگرز ومیدان وافراسیاب</p>
<p>-مگه می خواد بره جنگ که این شعراروبخونه!</p>
<p>کامیار-خب خب!ببین این یکی نبود؟</p>
<p>نابرده رنج گنج میسر نمی شود</p>
<p>مزد ان گرفت جان برادر که کار کرد</p>
<p>-گم شو!حالا وقت شوخی یه؟</p>
<p>کامیار-دارم جدی میگم اینو گوش کن!</p>
<p>دستم بگرفت وپابه پابرد                    تاشیوه راه رفتن آموخت</p>
<p>لبخند نهاد برلب&#8230;</p>
<p>-اِبذارداره یادم می آد!</p>
<p>کامیار-خب خب!</p>
<p>-آهان گوش کن!</p>
<p>دل من می سوزد</p>
<p>که قناری ها پربستند</p>
<p>همینو فقط یادم مونده!</p>
<p>کامیار-بدبخت!اگه عاشقی حداقل برو چهار خط شعرحفظ کن که اینطوری مثل خرتوگل نمونی!</p>
<p>-بی تربیت!</p>
<p>کامیار-این شعرمال حمید مصدقه!</p>
<p>که پرپاک پرستوهارابشکستند</p>
<p>وکبوترهارا</p>
<p>آه کبوتر هارا&#8230;</p>
<p>وچه امید عظیمی به عبث انجامید</p>
<p>-آره آره!خودشه!</p>
<p>کامیاررفت توفکر ویه خرده بعد گفت:</p>
<p>-غلط نکرده باشم این رفته ویلای کرج!</p>
<p>-باغ کرج؟</p>
<p>کامیار-آره یادته یه پرنده هه روپیداکردیم که بالش شیکسته بود؟</p>
<p>-ای وای!چرابه عقل خودم نرسید؟</p>
<p>کامیار-توعقل داری که چیزی بهش برسه؟</p>
<p>-تواین شعرارو ازکجابلدی؟</p>
<p>کامیار-خره،اینا ابزار کارمنه!</p>
<p>-بدوسوارشیم بریم تاازاونجانرفته!</p>
<p>دوتایی دوئیدیم طرف گاراژوسوارماشین شدیم وحرکت کردیم.راه شلوغ بود ویه ساعت ونیم طول کشید که رسیدیم توجاده ی کرج وجلوی باغ  آقابزرگ واستادیم!کامیارچندتا بوق زد ویه خرده بعد نگهبان باغ اومد دم در وتامن وکامیا ر رودید باتعجب درروواکرد.ماهام پیاده شدیم ورفتیم جلووسلام علیک کردیم که گفت:</p>
<p>-آقاامروز تشریف میارن؟</p>
<p>کامیار-چطور مگه عباس آقا؟</p>
<p>عباس آقا-آخه گندم خانمم اینجابودن.</p>
<p>-گندم؟کی؟</p>
<p>کامیارآروم دستمو فشارداد که یعنی مواظب باشم وچیزی به عباس آقانگم بعدخودش آروم گفت:</p>
<p>-عباس اقا گندم الآن اینجاس؟</p>
<p>عباس اقا-نه اقا یه ربع بیست دقیقه پیش رفتن!</p>
<p>کامیار-باچی اومده بود؟</p>
<p>عباس آقا-انگارآژانس بود!</p>
<p>-کامیاربیا بریم شاید توراه بهش برسیم!</p>
<p>کامیار-فایده نداره</p>
<p>بعدبرگشت طرف عباس اقاوگفت:</p>
<p>-واقعا یه ربع بیست دقیقه س که رفته؟</p>
<p>عباس آقا-شاید نیم ساعت!دررو واکنم آقا؟</p>
<p>کامیار-نه عباس آقا کارداریم راستی گندم خانم اینجااومده بود چیکار؟یعنی چیکارمی کرد اینجا؟</p>
<p>عباس آقا-واله تقریبا دوساعت پیش رسید اینجا.بوق زدن ومن دررو واکردم آژانسه دم در واستاد وگندم خانم اومد تو.</p>
<p>خواستم در ویلا رو واکنم که نذاشت رفت دم رودخونه روصندلی نشست.تاچایی حاضر شد وبراش بردم یه بیست دقیقه ای طول کشید راستش خودمم یه خرده ای ترسیدم!</p>
<p>کامیار-واسه چی؟</p>
<p>عباس آقا-آخه گندم خانم یه جورایی بود!</p>
<p>کامیار-چه جوری؟</p>
<p>عباس اقا-واله چی بگم آقا!</p>
<p>کامیار-راحت باش!راحت حرفت روبزن!</p>
<p>عباس اقا-خیلی ناراحت بودن آقا!منم خود به خدائی ش ترسیدم!آخه همینجوری نشسته بود ورودخونه رونیگاه می کرد منم چایی روکه واسشون بردم رفتم یه چند متر اون طرف تر نشستم گفتم نکنه دورازجون دورازجون خیالاتی به سرش باشه آدمه دیگه!جوونی وهزار تاخیال!گفتم نکنه یه مرتبه خودشونو پرت کنن تورودخونه!</p>
<p>کامیار-خب،بعدش!</p>
<p>عباس آقا-هیچی دیگه اقا چایی روکه اصلا دست نزد فقط وقتی دید من اونجاها می پلکم بهم گفت برم سر کارم!منم رفتم اون طرف تر وبیل روورداشتم والکی شروع کردم پای درختا رو بیل زدن!می خواستم نزدیکش باشم که اگه خانم خدانکرده خواست کاری بکنه بتونم خودمو بهش برسونم خلاصه هی من بیل می زدم ویه نیگاه به خانم می کردم!</p>
<p>هی یه بیل می زدم ویه نیگاه به خانم می کردم!</p>
<p>گندم خانمم همونجوری زل زده بود به رودخونه چشم ازآب ورنمی داشت حالا من هی بیل می زنم وحواسم به خانمه!</p>
<p>یه هفت هشت ده تابیل که پای درختا زدم یه مرتبهئ گندم خانم ازجاش بلند شد ویه نیگاه به من کرد!منم تند تند شروع کردم به بیل زدن!</p>
<p>وقتی دید من حواسم به کارخودمه ودارم تندتند بیل می زنم دوباره نشست سرجاش!منم یه خرده اومدم جلوتر بیل زدم!</p>
<p>گفتم نزدیکش باشم که اگه زبونم لال خیالاتی داشت بتونم بهش برسم!</p>
<p>یه ده دقیقه ای مادوباره بیل زدیم خانم همینطور چشمش به رودخونه بود یه خرده کمر راست کردم وگفتم خانم چایی تون یخ کرد!یه نیگاه به من کرد ویه نیگاه به چایی!منم برای اینکه نشون بدم سرم به کارخودمه دوباره شروع کردم پای درختا روبیل زدن انگار نه انگار که حواسم به خانمه!یه ده دقیقه ای که بیل زدم&#8230;</p>
<p>کامیار-اِ عباس اقا!بااین بیلایی که توزدی باغ آقابزرگ روکه زیر ورو کردی!</p>
<p>عباس اقا-آقا من مثلا داشتم بیل می زدم راست راستکی که بیل نمی زدم!این نک بیل رومینداختم زیر خاک ودوباره درش می آوردم!یعنی باتک بیل خاک رومالش می دادم!ورز می دادم خاک رو!آقابزرگ می دونن.مااینجا گاه گاهی خاک رو ورزمی دیم که خاک نفس بکشه این بیل رو که می مالونی به خاکفخستگی خاک درمیره ونفس می کشه و&#8230;</p>
<p>کامیار-به نظر شمامامی تونیم ازهورمون برای بهره وری بیشتر استفاده کنیم؟</p>
<p>عباس آقا مات به کامیار نگاه کرد که کامیار گفت:</p>
<p>-بابا من گفتم جریان گندم خانم روتعریف کن!داری واسه من اصول ومبانی کشاورزی وخاکشناسی رو بیان می کنی؟</p>
<p>بگوببینم گندم بالاخره چیکارکرد؟حتمایه بیلم دادی دست گندم خانم که دم بده به خاک!؟</p>
<p>عباس اقا-نه آقا دور ازجون!اصلا گندم خانم کجابتونه یه بیل بزنه؟این بیل جون فیل می خواد تایه کوت خاک روزیر و رو بکنه!اونم این بیل!</p>
<p>کامیار-عباس آقا،الهی دردوبلای این بیلت بخوره توکاسه سرمن!اصلا امسال این بیل ترومی بریم توجشنواره وبه عموم مردم معرفی ش می کنیم تا همه ببینن که این بیل بااین قدوقواره ش چه بیل ارزشی ایه!اصلا این بیلت کجاس ما همین الان بریم یه نشان لیاقت بزنیم به سینه ش!؟بابا ولمون می کنی بااین بیلت یانه؟</p>
<p>عباس آقا-چشم اقا</p>
<p>کامیار-حالا بگوببینم بالاخره چی شد؟</p>
<p>عباس اقا-خانمو بگم دیگه؟</p>
<p>کامیار-نه!سرگذشت بیل ت رو اول برامون تموم کن بعدبرس به خانم!</p>
<p>عباس آقازد زیر خنده منم خندیدم که عباس اقا گفت:</p>
<p>-واله خانم که دید ماداریم همینجوری بیل&#8230;</p>
<p>یه مرتبه حرفشو خورد بیچاره که کامیارگفت:</p>
<p>-بخدااگه یه بار دیگه اسم این وامونده روببری،درجامصادره ش می کنم ومیذارمش توماشین ومی برمش تهران!اون وقت دیگه به جشنواره م نمی رسه که بتونی عرضه ش کنی!</p>
<p>دوباره عباس آقا خندید وگفت:</p>
<p>-چشم اقا عرضم به حضورتون که خانم گوشیش روازتوکیفش درآورد ویه تیلیفون کرد منم منم آروم آروم خودموکشید م طرفش وگوشاموتیز کردم فقط اینوشنیدم که حرف حرفِ بارون ومرغ وقفس وشستن واین چیزاس!حالا چی بود جر یان من نفهمیدم!</p>
<p>کامیار-اونا روخودمون می دونیم داشت باسامان صحبت می کرد!</p>
<p>عباس آقا-سامان خان چیز شستنی دارین بدین مامی شوریم براتون!به خانم چیکار دارین؟طفلک خیلی ناراحت بود آخه دختر شهری که جون شست وشو ورفت وروب رونداره!اینا کار دختر دهاتی یه!</p>
<p>من وکامیارخندیدیم وبهش نگه کردیم که گفت:</p>
<p>-عرضم خدمتتون که بعدش خانم ازتوکیفش یه چیزی درآورد که مثل چاقو بود!یه خرده بهش نیگاه کرد و بعدبرگشت به من نیگاه کرد!منم شروع کردم تند تند چیززدن!</p>
<p>کامیار-تند تند چی زدن؟</p>
<p>عباس آقا-همون چیز دیگه!</p>
<p>کامیار-چی؟</p>
<p>عباس اقا-همون که شماگفتین اسمشو نبرم.</p>
<p>کامیار-آهان بیل؟</p>
<p>عباس آقا-آقا،شما که خودتون اسمشو بردین!</p>
<p>کامیار-آخه من اسمشو بدون تعصب وعرق ملی می برم اماتوهمچین ازاین بیلت یادمیکنی که انگار تاحالا سه تا اسکار گرفته!</p>
<p>عباس اقا-آقا اسکار گرفتن بااین بیل که کاری نداره مثل آب خوردنه!ماتاحالا بااین بیل چهار پنج تامار کشتیم که این اسکارا پیششون مثل بچه مارمولک می مونن!</p>
<p>کامیار-عباس اقا مگه تواین باغم اسکارم رفت وامد داره؟</p>
<p>عباس اقا-آره آقا ولی کمن زبون بسته ها بی ازارم هستن ازتوسوراخ راه اب می آن توباغ.</p>
<p>من وکامیارزدیم زیر خنده که کامیارگفت:</p>
<p>-عباس اقااسکارای اینجا چه رنگی ن؟</p>
<p>عباس اقا-حنایی ن اقا.یعنی پشتشون حنایی وزیر شکم شون خال خال قهوه ای.خیلی هوشیارن پدرسگا!اما ازار به درختا نمی رسونن</p>
<p>کامیار-برواین بیلت روبیار مایه نظر دیگه ببینیمش یعنی بااین چیزا که گفتی نظرم درموردش عوض شد بروبیارش شاید بتونیم سال دیگه بااین تیزهوشان بفرستیمش المپیادریاضی!حالا چندمتری هس؟</p>
<p>عباس اقا-نزدیک دومتری میشه!</p>
<p>کامیار-قدوقامتش که خوبه استقامتش چه طوره؟</p>
<p>-باباکامیار کارداریم انگارآ؟ببین گندم چی شد بالاخره.</p>
<p>کامیار-گندم روولش کن!فعلا سرنوشت این بیل واجب تره!یادم باشه برگشتیم تهران درمورد این بیل استثنایی بااقابزر گ صحبت کنم نباید انقدر راحت ازش بگذریم!</p>
<p>-واقعا که لوسی کامیار.</p>
<p>کامیار-مگه نمی بینی عباس اقادرموردش چه چیزایی تعریف می کنه ببینم عباس اقا تاحالا توجشنواره انتخاب ملکه زیبایی شرکتش دادی؟</p>
<p>عباس اقاگیج ومات کامیاررو نگاه می کرد</p>
<p>کامیار-یه جشنواره دیگه م هس که همزمان باانتخاب دختر شایسته برگزار میشه اسمش انتخاب بیل شایسته دردستان پرقدرت وهنرمند ایرانیه!می گم ببر اسمشو بنویس به امید خداکه اول میشه ویه بورسیه بهش میدن ومی فرستنش خارج واسه ادامه تحصیل چشم به هم بزنی مدرکش روگرفته وبرگشته ایران ومی شه عصای روزگار پیریت!</p>
<p>-کامیارول می کنی یانه؟</p>
<p>کامیار-خب خب</p>
<p>-عباس اقااون چیزی که گندم ازتوکیفش دراورد چی بود؟</p>
<p>عباس اقا-واله انگارسنجاق سر بود امانه!قلم تراش بود!ولی نه خدایا !انگارپیچ گوشتی بود!</p>
<p>کامیار-نه خدایا نه خدایا!انگارگزلیک بود!امانه!انگاراره برقی بود!</p>
<p>-کامیاربذار حرف بزنه آخه!</p>
<p>کامیار-بالاخره چی بود عباس اقا؟</p>
<p>عباس اقا-نمی دونم واله چی بگم!</p>
<p>کامیار-خب حالا هرچی بود باهاش چیکار کرد؟</p>
<p>عباس اقا-هیچی گذاشت توکیفش!</p>
<p>کامیاریه نگاه به عباس اقاکرد وگفت:</p>
<p>-عباس اقاشوخی ت گرفته؟نیم ساعته تمام وسایل جعبه ابزاررواسم بردی وبعدش می گی گذاشت توکیفش؟</p>
<p>عباس اقا-آخه یه خرده بعد دوباره ازتوکیفش درآورد !</p>
<p>کامیار-خب!</p>
<p>عباس اقا-بعدش رفت ته باغ وشروع کرد تنه درخت روزخمی کردن !</p>
<p>من وکامیار نگاهی به همدیگه کردیم وبعد کامیار درحالی که دست عباس اقاروگرفت ودنبال خودش کشید بهش گفت:</p>
<p>-زود اون درخت رونشون بده که بستگی مستقیم باادامه حیات بیل هوشمندت داره!</p>
<p>دوتایی باعباس اقاکه حسابی گیج شده بود رفتیم توباغ وعباس اقا بردمون دم یه درخت ویه جاشو بهمون نشون داد راست می گفت گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه درخت بکنه!</p>
<p>عباس اقا-اقااین یعنی چی؟گندم خانم چه ش شده؟</p>
<p>کامیار-چیزی نیس عباس اقا داره واسه دانشگاهش تحقیق می کنه!</p>
<p>بعدبهش گفت:</p>
<p>-عباس اقاچایی ت تیاره؟</p>
<p>عباس اقا-الان حاضر ش می کنم اقا کاری نداره که!</p>
<p>اینو گفت ورفت طرف خونه ش وقتی دوتایی تنها شدیم به کامیار گفتم:</p>
<p>-یعنی این همه راه اومده این قلب رورودرخت بکنه؟</p>
<p>کامیار-داره دنبال خاطراتش می گرده!</p>
<p>-یعنی چی؟</p>
<p>کامیار-یعنی اززمانی که فهمیده اینا پدر ومادر واقعی ش نیستن دلش نمی خواد زمان براش جلوبره!می خوادتو گذشته بمونه برای همین دنبال خاطراتش می گرده شایدم به پیداکردنش چیزی نمونده باشه!</p>
<p>-چطور؟</p>
<p>کامیار-آخه تواکثر خاطره هاش ماهام شرکت داشتیم مثل همون روزی که اینجابودیم وپرنده هه روپیداکردیم!فعلابیا بر یم تا ببینیم خدا چی می خواد</p>
<p>دوتایی رفتیم طرف باغ که عباس اقارسید بهمون وگفت:</p>
<p>-کجااقا؟چایی گذاشتم!</p>
<p>کامیارازتوجیبش چندتا اسکناس هزار تومنی دراورد وگذاشت تودست عباس اقا وگفت:</p>
<p>-عجله داریم عباس اقا،باشه برای دفعه بعد.جون تووجون اون بیل هوشمند!دفعه دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری با هاش میندازیم فقط تروخدا زیاد ازش کار نکشین!</p>
<p>رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس اقا اومد جلوتر وگفت:</p>
<p>-آقاکامیار اگه میشه به اقانگین اینجاازسوراخ راه اب،ازاین اسکارا می ان توباغ ماخودمون می کشیمشون!</p>
<p>کامیار خندید ودرحالی که ماشین روروشن می کرد گفت:</p>
<p>-عباس اقا اونایی روکه میگی موش ن!اسکاریه جایزه س!</p>
<p>اینو گفت وپاشو گذاشت روگاز وحرکت کردیم.</p>
<p>***</p>
<p>فصل چهارم</p>
<p>اون روز وقتی رسیدیم خونه انقدر دوتایی خسته بودیم که یه راست رفتیم توخونه هامونو خوابیدیم.منکه برای ناهارم بیدارنشدم!</p>
<p>ساعت حدود شیش ونیم هفت بود که کامیاراومد پشت پنجره م وصدام کرد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5869</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت پانزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5868</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5868#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 23:10:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت پانزدهم)چ]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5868</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ——————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; این چرت و پرتا چی بود گفتی؟! بابک اینارو نگم &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5868">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div>
<p style="text-align: right;" align="left"><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">این چرت و پرتا چی بود گفتی؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک اینارو نگم که پول حسابی نمی فرستن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">من کی دنبال کثافتکاری رفتم؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک نمی دونی اینارو که گفتم چقدر کیف کردن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">چرا منو جلوشون خراب کردی؟<span id="more-5868"></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک توام تلفن زدی.همینارو بگو که من گفتم!یعنی برعکس چیزایی که من گفتم بکو</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">پسر این بیچاره ها اینقدر پول برات می فرستن.باز بیشتر میخوای؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک ت پس فردا هزار تا خرج داریم.اگر قرار باشه با شیرین خانم ساسانی قوم و خویش شیم که این پولها کفاف</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">نمیکنه!یه شام دعوتشون کنیم تموم میشه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">ببینیم،تو تا یه دختر رو می بینی،یاد نصیحت بابات می افتی؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">پسرم،دخترا در ظاهر خوبن و » بابک اره بجون تو،دروغ نگفتم.بابام همیشه بهم نصیحت میکرد و می گفت</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">خوشگل.دل ادم میگه برو طرفشون!باهاشون رفیق شو!چه عیبی داره؟عسل نیستی که انگشت بزنن!برو</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">جلو،نترس!ببین دختره چقدر قشنگه!اصلا به این دختر می آد که تروگول بزنه؟!ببین چقدر محبوب و ساکته</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">خب.بقیه ش</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک تا همین جاش یادمه.البته یه چیزای دیگه م می گفت.زیاد نبود یادم رفته!تا همین جاهاش رو حفظ کردم!همین</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">قدر که درس رو حاضر کردم کافیه.نمره ی قبولی رو می گیرم!بقیه ش یه خط بیشتر نبود.اگه داشته باشه و سوال</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ازش بیاد ۲ نمره داره!همون هیفده هیجده برام کافیه!معمولا از آخر کتاب سوال نمی آد؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">خنده م گرفته بود.پرسیدم </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;">حالا اگه یه خرده فکر کنی،میتونی بقیه ش رو یادت بیاد؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک آره،اما فسفر مغزم حروم میشه؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">حالا که درسمون تموم شده،فکر کن بگو ببینم بقیه ش چی بوده؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">اما یه دفعه گول نخوری و بری طرفشون ها » بابک هیچی بابا.اینارو که تعریف میکرد.آخرش می گفت</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">اماالحق که خوب به نصایح پدرت عمل کردی!خوب بچه ای تربیت کردن و تحویل جامعه دادن؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک حرف نزن.تا هفته ی دیگه همین وقت،مواجب من دوبرابر میشه!حالا بلند شو میزرو جمع کن تا من چندتا تلفن</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بزنم به بروبچه ها،برنامه ی امشب رو جور کنم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ابلیش شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سروبر را</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک بفرمایید که</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">شیرین شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل قشنگی سروبر را</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">پاشو دکونت رو تخته کن!تو اگه بیل زنی دو تا بیل تو باغچه ی خودت بزن!حداقل من تو بیداری ابلیس می آد</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">سراغم.تو که تو خوابم ابلیس وقت نمیکنه!من بودم که تو خواب شیرین رو دیدم و دستور و پامو گم کردم؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">تقصیر منه که میخوام ترو از گرداب گناه نجات بدم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">امشب بگیر تنها بشین تو خونه.من خیال دارم،با بچه ها،همگی بریم تو گرداب!اما یادت باشه،تنگه غروبی هوس</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">اومدن با من رو نکنی ها</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">به درک.برو به منجلاب فساد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک باشه.توام بنشین در ساحل نجات!من که رفتم تو بشین کارتون پلنگ صورتی رو تماشا کن.دست به برق و</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">گازم نزن.در رو روکسی م واز نکن تا من از منجلاب فساد برگردم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">مرده شور اون رفاقتت رو ببرن!تنهایی میخوای بری؟من ترو تنها نمی ذارم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک ای ملعون!شیمون شدی؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">می آم مواظب تو باشم که غرق نشی</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک نترس،من اب نمی بینم وگرنه شنا خوب بلدم!تازه جلیقه نجاتم دارم!تو دیگه زدی به اقیانوس</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک آدم بخیل.یه کاسه اب رو هم چشم نداری به ما ببینی؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">حالا پاشو به بچه ها تلفن بزن.دیر میشه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک هول نشو!گرداب گناه رو ازمون نمی گیرن!میلیون ها ساله که وجود داشت و تا آخر دنیا هم وجود داره!تا</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">شیطون زنده س؛بساط گناه دایره</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">تو چطور اینارو میخوای پس فردا جواب بدی؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک من سوال جواب ندارم!جام معلومه!بدون معطلی و کاغذبازی و درگیری های کمرکی،یه راست می رم جهنم!من</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">دوزخی!پس فردا نگی بهت نگفتم و گولم رو خوردی و چشمات بسته بوده ها</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">باشه نمی گم!پاشو تلفن بزن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک میخوام بدونم،با چهارتا رفیق بیرون رفتن و گردش کردن و خندیدن کجاش گناهه؟ما که فقط حرف می زنیم</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">و کبریت بی خطریم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">می دونم،پاشو تلفن بزن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">دوتایی زدیم زیر خنده و بابک رفت سر تلفن و منم رفتم سراغ ظرفای صبحونه </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">فصل پنجم</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">قرار شده بود عصری با چند تا از بچه ها بریم اول پاتیتاژ و بعدشم شام بریم بیرون</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">. «</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;">کارامون رو تازه کرده بودیم که بچه ها اومدن دنبالمون و همگی با دو تا ماشین رفتیم .اما وقتی جلوی باشگاه</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رسیدیم،فهمیدیم که بعلت تعمیرات تعطیله</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">همونجا وایستادیم که برنامه رو عوض کنیم.هر کی یه جایی رو پیشنهاد میکرد که بابک گفت</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بچه ها،بیاین بریم پیکادلی</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">من اونجا نمی آم.یه مشت آدم ناجور همیشه اونجا جمعن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رامین تو به اونا چیکار داری؟خودمون با هم میگیم و می خندیم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">کیوان راست میگه.ما به کسی کار نداریم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">باشه برین.من نمی آم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">کیوان شبمون رو خراب نکن دیگه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک بیا بریم،بقیه ش با من.همه شونم ناجور نیستن،بعضی هاشون خیلی جورن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">راضی شده بودم .داشتیم سوار ماشین می شدیم که یکی از پشت سر،صدامون کرد!تا برگشتیم،رویا و ؤانت و ساندرا </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رو دیدیم که از توی پیاده رو دارن برای ما دست تکون می دن.صبر کردیم تا یه سلام و علیکی باهاشون بکنیم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">چند دقیقه بعد همه با هم اشنا شدن</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">رویا داشتین کجا می رفتین؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک جای خاصی نمی رفتیم.اومده بودیم پاتیناژ که تعطیل بود</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا اگه برنامه ی خاصی ندارین و دلتون بخواد،بیاین با ما بریم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک کجا؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا یه جلسه س.جلسه ی بحث</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک من از هر چی بحث و حرف بدم می آد .خیلی ممنون.من دوست دارم جایی برم که از توش حرف در نیاد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا خندید و برای ژانت و ساندرا ترجمه کرد که ژانت گفت </span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">پاپیک،حتما بیا.من مطمئن هستم که از اونجا خوشت می آد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک یه خرده شل شد </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">ساندرا اگه شماهام بیاین،خیلی بهمون خوش میگذره</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک یه فکری کرد و بعد به بچه ها گفت </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بچه ها شماهام می آوئین؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">کیوان نه بابا. حوصله ی بحص و گفتگو رو نداریم.شماها برین .یه دفعه ی دیگه با هم برنامه می ذاریم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک ناراحت نمی شین من و آرمین بریم؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رامین نه بابا.برین خوش باشین.بعدا همدیگر رو می بینیم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">خلاصه از اونها خداحافظی کردیم و با بقیه سوار ماشین شدیم </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">ژانت شما انگار در ایران از نظر مالی وضعتون خوبه !ماشین خیلی قشنگی دارین</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک ای!یه آب باریکه می رسه.خیلی ممنون</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">رویا ماشین خودته بابک؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک نه.این مال آرمینه ولی ماشین منم مثل همینه فقط رنگش فرق میکنه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">رویا چطور دو تا ماشین مثل هم؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک ننه باباهامون هر چی واسه ما می خرن جفته!نه دخترخاله پسرخاله ایم،میخوان همه چیزمون یه جور باشه که</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">سرکوفت سرهمدیگه نزنیم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">ژانت وقتی شما فارسی صحبت میکنین که ما نمی فهمیم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک عذر میخوام،دیگه فارسی صحبت نمی کنیم.آخه نمیدونم سرکوفت به انگلیسی چی میشه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بعد همه رو براشون ترجمه کرد </span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">ساندرا شما زوج جالبی هستین.حتما رشته ای هم که می خونین مثل هم بوده</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک رشته تحصیلی که جای خود داره.زیرشلواری یی هم که واسه مون از ایران می فرستن عین همه!تازه دارن</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">دنبال دو دختر دوقلو میگردن که واسه مون بگیرن تا زنهامون هم شکل هم باشن!راستی این جلسه که گفتین ،در</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">مورد چیه؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">ژانت احضار روح</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک احضار روح؟!شما که گفتین بحث و گفت و گوئه؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا جلوی دوستاتون نخواستم بگم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک نخیر!تا روح تمام مرده زنده ی مارو پیش چشممون نیارن ولمون نمی کنن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا بابک خیلی جالب و هیجان انگیزه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک بابا شما به مرده ها چی کار دارین؟حالا قراره مرده کی رو بجونبونین؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">ساندرا روح شخص خاصی نیست</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک آخان!پس مرده ش فرق نمیکنه!جنبوندنش مهمه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">رویا آرمین تو چرا اینقدر ساکتی؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">چی بگم؟بابک اصلا نمی ذاره من حرف بزنم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک این آرمین ساده س!اهل دوز و کلک و زد و بند نیس!همیشه م سرش کلاه میره!واسه همین من همیشه</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">مواظبشم.طفلک بی سرو زبونه!اینو فقط پنجاه ا کتاب درسی بذارین جلوش و بهش بگین تا فردا،کلمه به کلمه تحویل</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بدی</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">فردا صبحش که بیاین،یه واو از توش براتون جا نمیذاره</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا بهش اصلا نمی آد.محجوب هست،اما پپه نیست</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">. </span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ژانت شماها خیلی از نظر صورت و اندام شبیه هم هستین.به پدرتون بیشتر شبیه هستین یا مادرتون؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">مادرمون</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا پس باید مادراتون زنهای قشنگی باشن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">خیلی ممنون</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا پاتون برسه ایران رو هوا زدنتون</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک مگه ما گنجشکیم؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">رویا همیشه همینطور بوده.دخترهای خوشگل زن مردای زشت میشن،پسرهای خوش قیافه دختر زشت گیرشون می</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">آد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک راست میگه رویا.من یه عمو دارم که خیلی خوش قیافه و خوش تیپ و قدبلنده.رفت یه زن گرفت مثل قرص</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">قمر!یه مدت باهاش زندگی کرد اما بالاخره طلاقش داد و رفت یه دختر زشت و چاق و قدکوتاه رو گرفت!وقتی ازش</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">پرسیدن چرااینکار رو کردی گفت از بس همه بهم گفتن دختر خوشگل گیر مرد زشت می آد و دختر زشت گیر مرد</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">خوش قیافه ،همه ش فکر میکردم سرم کلاه رفته!اینه که رفتم زن خوشگلم رو طلاق دادم و یه زن زشت گرفتم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ژانت حالا از زندگی ش راضی یه ؟راحته؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک اره،راحته</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا چطور میشه یه مرد خوش قیافه با یه زن زشت ازدواج کنه و راحت باشه؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک آخه شیش ماه بعدش از غصه دق کرد و مرد.واسه اینا که میگم حالا راحته</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">همه خندیدن </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ژانت وقتی عموت زن اولش رو طلاق داد،پدر و مادرش چیزی بهش نگفتن؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;">بابک مادرش که مادربزرگ من باشه،خیلی سال پیشش مرده بود اما پدرش که پدربزرگ من باشه،اونموقع زنده</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بود.نه اونم چیزی بهش نگفت.یعنی اصلا نفهمید</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">رویا چطور نفهمید؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک آخه اون موقع بابا بزرگم صد و دوسالش بود و چشماش چیزی رو نمی دید.زن دومی رو هم فکرمیکرد همون</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">زن اولی س</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ساندرا چرااینقدر پیر؟؟!مگه تو چه سنی ازدواج کرده؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک خیلی دیر!بیچاره اونم جوونی هاش گویا خوش قیافه بوده.سه چهار تا زن طلاق داده تا دختر مورد علاقه ش</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رو پیدا کرده و بعد بچه دار شده</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">رویا دختر مورد علاقه اش بالاخر خوشگل بوده یا نه؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک اره،بدنبود.فقط یه خرد سرش طاس بوده و یه پاشم کوتاه تر از پای دیگه ش بود!اما تا دلتون بخواد خانم</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بود.بابابزرگم که عاشقش بود</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا داری سربه سرمون میذاری</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ژانت حتما چند وقت بعداز مرگ مادربزرگت ،پدربزرگت از تنهایی فوت کرد؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک نه بابابزرگم رو خودمون کشتیم!اگه به خودش بود بیست سال دیگه م نمی مرد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">طوری بابک صحبت میکرد که هرسه دخترا یه دفعه با هم گفتن </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">خودتون کشتینش؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک خیلی خونسرد گفت </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">اونطوری که شما فکر میکنین که نه</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">همه دخترا یه نفس راحت کشیدن </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;">رویا پس منظورت چی بود که گفتی خودمو کشتیمش؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک یه روز صدای ضبط من خیلی بلند بود.عصبانی شد و باهام دعوا کرد.بعدش قلبش گرفت و رسوندیمش</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بیمارستان اونجا مرد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ژانت سکته کرده بود؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک نه.یه خرده عصبی شده بود.تو بیمارستان گفتن چیزیش نیس.دکترا فرداش مرخصش کردم.حالش خوب شده</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بود</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">ساندرا تو بیمارستان بهش رسیدگی نکردن؟</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بابک نه،بیچاره ها خیلی بهش رسیدن</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">.</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا دیونه مون کردی بابک !حالا میگی بالاخره چطوری مرد؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">یه نفس بلند بکشید و یه نگاه به من کرد و « بابک شروع کرد ادای مردن پدربزرگش رو درآوردن و همونجور گفت </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">بعد چشماشو بست و یه چونه انداخت و مرد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا منظورم علت مرگش بود</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک آهان!هیچی دیگه.زیر بغلش رو گرفته بودم که از پله های بیمارستان بیارمش پایین ،عصاش گیر کرد به پای</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">من،امدم عصاش رو بگیرم،خودش رو ول کردم از بالای پله ها با مغز اومد رو زمین و مرد</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!» </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">دخترا همینطور هاج و واج بابک رو نگاه میکردن </span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">«</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا انوقت تو ناراحت نشدی؟</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left">بابک چرا نشدم.خیلی ناراحت بودم.آخه تمام مراسم سوم و هفتش افتاده بود تو امتحانهای من.خونه اونقدر شلوغ</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">پلوغ بود که اصلا نمی تونستم درس بخونم</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;" align="left"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">رویا واقعا پسر سنگدل بی احساسی هستی</span></span><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;"><span style="font-family: BKoodakBold; font-size: medium;">!</span></span></p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;">بابک یعنی چه؟!خدابیامرز صد و دوسالش بود.تازه داشت دندونم در می آورد!ولش میکردیم صد و پنجاه شصت&#8230;</p>
<p><strong><strong></strong></strong></p>
<p style="text-align: right;">*</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong></strong></div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5868</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل نهم،قسمت اول)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5865</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5865#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 23:04:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل نهم،قسمت اول)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5865</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————— برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; برای همین قبول می کنه و بلند می شه بره &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5865">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>برای همین قبول می کنه و بلند می شه بره که دوباره مادر شوهرش می گه بشین کارت دارم! اونم میشینه که مادر شوهره میگه : از این به بعدم اسمت می شه صغری ! مادرم میگه یعنی چی ؟! مادر شوهره میگه تو اینجا رسم اینه که بعد از عقد خونواده ی شوهر برای عروس اسم میذارن! ماهام دیشب خیلی فکر کردیم و برات این اسمو در نظر گرفتیم! از این به بعد وقتی گفتیم صغری، یعنی اینکه داریم تو رو صدا میکنیم! یه بله بگو و اگه آب دستت هست بذار زمین و بیا! مادرم بازم یه خرده فکر می کنه تا مفهوم این چیزایی رو که بهش گفتن درک کنه و وقتی می فهمه دارن چه بلایی سرش می آرن، با عصانیت ازجاش بلند می شه و می گه من دیگه تو این خونه نمی نمونم! حالا دیگه حاضرم خودمو از دست شما تسلیم سرخ آکنم !<span id="more-5865"></span><br />
اینو که می گه یه مرتبه مادر شوهر ه و خواهر شوهرا که معنی حرف شو یه جور دیگه فهمیده بودن و فکر کرده بودن مادرم می گه که شماها رو می خوام سرخ کنم ، از جاشون بلند می شن و می پرن طرف مادرم و شروع می کنن به کتک زدنش و حالا نزن و کی بزن!<br />
مادرم می گفت اون روز انقدر منو زدن و موهامو کشیدن که از درد بیهوش شدم و اونام منو بردن و انداختن تو همون انباری! می گفت وقتی به هوش اومدم، نشستم و زار زار گریه کردم! چاره ای نداشته بیچاره! شده بوده اسیر یه قوم بی رحم!<br />
بالاخره انقدر اونجا می مونه تا شب می شه و شوهرش ، یعنی پدر من از سر کار برمی گرده خونه و مادرم یه خرده خوشحال می شه که حداقل یه حامی پیدا کرده ! بیچاره خودشو آماده می کنه که الان شوهرش می آد و اونو از تو انبار می آره بیرون و ازش حمایت می کنه که هنوز شوهره نرسیده تو خونه، آه و ناله ی مادرش می ره هوا و شروع می کنه به نفرین کردنش و از دست زنش بهش شکایت می کنه و می گه هنوز هیچی نشده زن ت می خواد ماهارو آتیش بزنه و سرخ کنه!<br />
پدربزرگ تونم که اینارو می شنوه و گریه ی مادرش رو می بینه ، می آد و در انبارو وامی کنه و می ره تو و در رو پشتش می بنده و به مادرم می گه تو چی به اینا گفتی ؟ مادرم با همون زبون نصفه نیمه ی فارسی جریان ور می گه و از شوهرش می خواد که ازش حمایت کنه! پدر بزرگ شمام که بر سر دوراهی گیر کرده بوده و هم نمی خواسته که دل زنش رو بشکونه چون می دیده که حق با اونه و از طرفی م نمی خواسته گرفتار نفرین مادر ش بشه، کمربند رو می کشه یه دونه آروم می زنه به زنش و بعد هی داد و فریاد می کنه و با کمربند می زنه به در و دیوار که یعنی من دارم زن م رو تنبیه می کنم! مرتب م به مادرم چشمک می زده که یعنی اینا همه کلکه!<br />
مادرم می گفت هیچ از رفتار احمقانه ش چیزی سر در نمی آوردم اما کاری م نمی تونستم بکنم! وقتی پدر برزگ تون نمایشش تموم می شه ، آروم به مادرم می گه که باید بره و دست مادر شوهرش رو ماچ کنه تا اون ببخشدش ! مادرم اولش قبول نمی کنه اما وقتی می بینه که نمایش ممکنه جدی بشه و یه کتک م از شوهر ش بخوره ، سرش رو میندازه پایین و از انبار می ره بیرون و با نفرت دست مادر شوهرش رو ماچ می کنه و بعدش می ره تو اتاقش ! حالا حساب کن شخصیت اون دختر خارجی تحصیلکرده کجا و شخصیت این دختر اسیر کجا!<br />
گرسنه و تشنه بعد از این همه تحقیر باید عذرخواهی می کرده!<br />
جدا عجب آدم بدبختی بوده این مادر من! پدرش رو کشته بودن! تموم ثروتش رو صاحاب شده بودن! دین ش رو به زور ازش گرفته بودن! به زور وادارش کرده بودن که ازدواج کنه ! به زور اسم و هویت ش رو می خواستن ازش بگیرن! حالام گشته و تشنه و کتک خورده، مجبور شده که بره دست یه احمق رو هم ماچ کنه ! اونم چه وقتی ؟! روز بعد از عروسی ش!<br />
&#8221; عمه م خیلی ناراحت شده بود! یه سیگار دیگه روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. منم دل م درد گرفته بود اما خجالت می کشیدم وسط سر گذشتش حرفی بزنم که یه مرتبه خودش متوجه شد و گفت&#8221;<br />
- تو چته هامون؟!<br />
-ببخشین عمه! یه خرده دل م درد می کنه!<br />
عمه- می خوای برات نبات آب داغ بیارم؟!<br />
- نه ، خیلی ممنون!<br />
عمه- قرص دل درد دارم! بیارم برات؟!<br />
مانی &#8211; اگه قرص کار کن تو خونه داشته باشین مشکلش حل می شه! تنقیه م باشه بد نیس!</p>
<p>- زهر مار!<br />
عمه &#8211; کارکن برای چی؟<br />
((دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و با یه معذرت خواهی بلند شدم و رفتم طرف دستشویی! انقدر از دست مانی عصبانی بودم که نگو!<br />
خلاصه ده دقیقه دیگه برگشتم تو اتاق که تا چشم عمه م بهم افتاد شروع کرد به خندیدن و گفت))<br />
- این مانی خیلی پدرسوخته س! باباشم همینجوری شیطون بود!<br />
((یه عذر خواهی دیگه کردم و رفتم نشستم که عمه م گفت))<br />
- بگم بقیه ش رو؟<br />
((هردو سر تکون دادیم که گفت))<br />
- خلاصه اون شبم مثل هزار تا شب دیگه م میگذره! یعنی زندگی میگذره!<br />
حالا چه خوب چه بد! اما بیچاره اونایی که براشون چرخ با قِژقِژ و خِرخِر و سروصدا میگذره! برای مادر منم این طوری گذشت! دختر یه برژوآ شد یه کلفت! یادمه مادرم همیشه از سرخا و کمونیست ها بدش می اومد! هربار که پیش می اومد و وقتش رو داشت و می خواست و می تونست باهام حرف بزنه، همیشه می گفت که آدمای کثیفی هستن! یعنی بیچاره دیگه وقتی نداشت که حرف بزنه و چیزی برای گفتن نداشت! شبا انقدر خسته بود که تا ده دقیقه باهام صحبت می کرد، از حال می رفت!<br />
((یه آهی کشید و گفت))<br />
- دنیاس دیگه! بگذریم! آقایی که شماها باشین، از فردای اون شب، مادرم دیگه وظیفه ی خودشو می فهمه و جای خودشم می فهمه! دیگه کاری نمی کنه که بهش گیر بدن و بند کنن! می شه یه عروس سر بره که اونا می خوان! یعنی یه برده! یه کلفت! یه کنیز!<br />
برام تعریف می کرد و می گفت تو این چندسال که تو ایران بوده فقط تونسته دو سه بار شاه عبدالعظیم رو ببینه و یه بارم برده بودنش مشهد! یعنی حدود چهارده، پونزده سال ایران بوده و فقط سه یا چهار بار تونسته بوده از خونه بره بیرون!! یعنی نه اینکه خواهرشوهراشم بیشتر بیرون رفته باشن آ! نه! اونام زندانی بودن! اونمام اسیر بودن اما عادت داشتن و زیاد بهشون سخت نمی گذشته اما به مادرم چرا! مثل اینکه یه پرنده رو از رو هوا بگسرن و بندازنش تو قفس!<br />
خلاصه یه چند وقتی که میگذره یه شب مادرم در مورد پول و ثروت پدرش از پدربزرگ تون سؤال می کنه و می پرسه که حجره و پولا و این چیزا تکلیفش چی شده! بیچاره هنوز این حرف از دهنش در نیومده بوده که پدربزرگ تون با پشت دست می زنه تو دهنش که خون از دماغش وا می شه! مادرم می گفت من اصلا نفهمیدم که چی شد فقط یه مرتبه دیدم که درد تو سرم پیچید! می گفت پدربزرگ تون مثل وحشیا شده بوده! نعره ها می زده که نگو! به قدری داد می زنه که همه ی اهل خونه می ریزن تو اتاقشون که ببینن جریان چیه!<br />
وقتی پدربزرگ تون جریان رو می گه، همه شروع می کنن با مادرم دعوا گرفتن که یعنی چی؟! چه معنی داره زن از شوهرش حساب کتاب بخواد؟! مگه شوهرت دزده یا ازش نا اطمینونی که این حرفا رو میزنی؟! خجالت بکش و بشین زندگیت رو بکن خدا رو هم شکر کن که سایه ی یه مرد بالا سَرته!<br />
بعدش همه می ریزن و دور و ور پدربزرگ تون و ازش می خوان که این عروس فرنگی رو به بزرگی خودش و خریت اون ببخشه چون به رسم و رسوم ما وارد نیس و درست تربیت نشده و غریبه و ناوارده و این چیزا!<br />
وقتی م که پدربزرگ تون با بزرگ واری از سر تقصیرات مادرم میگذره، یکی از خواهرشوهراش ، خانمی می کنه و مادرم رو ور میداره و می بره، سر حوض و دست و صورتش رو می شوره و بعدشم و بعدشم واسطه می شه که پدربزرگ تون اجازه بده که این زن تقصیر کار ، بره و دستش رو ماچ کنه و طلب بخشش کنه و ماجرا به خوبی و خوشی تموم بشه!<br />
یادمه که وقتی مادرم اینارو برام می گفت، یه برق عجیبی رو تو چشماش می دیدم! برق انتقام! برق نفرت! برق خشم و کینه!<br />
هیچوقت جلو من اسم پدربزرگ تونو نبرد! همیشه با لفظ اون خطابش می کرد و منم عادت کرده بودم که وقتی مادرم میگه اون، منظور پدربزرگ شماس! حتی منم هیچوقت نتونستم از ته دل بابا صداش کنم چون می دیدم و می دونستم که چه به روز مادرم آوردن! همیشه از مادربزرگ و عمه هام بدم می اومد!<br />
وقتی که مادرم بلاهایی رو که سرشون آورده بودن برام می گفت دلم می خواست که زورم می رسید و می کشتمشون و مادرم رو ور می داشتم و با خودم از اون زندان می برئم به روسه! یه جایی که حداقل مادرم توش می تونست با آزادی و خیال راحت، در خونه رو وا کنه و بره بیرون و مردم رو ببینه! می دونم مادرمم یه همچین آرزویی داشت و بالاخره بهش رسید!<br />
برام تعریف می کرد که یه روز حالش بد می شه و می فهمه که حامله س! بلافاصله تصمیم خودش رو می گیره! می گفت یه بعد از ظهر که همه خوابیده بودن یواشکی یه مقدار خرت و پرت ور میداره با یه مقدار سکه های طلا که پدرش و جواهر که پدرش بهش داده بوده برای روز مبادا! بعدشم آروم از تو اتاقش می آد بیرون و وقتی که می بینه سر و صدایی نیس، حرکت می کنه طرف یه راهرو که می خوره به یه هشتی و بعدشم در اندرونی! می گفت از حیاط رد شدم و رسیدم به راهرو و ازش رد شدم و رفتم تو هشتی و رفتم سراغ در خونه اما قفل و کلون بود! با یه چاقو افتادم به جون قفل در اما هرکاری کردم وا نشد! انقدر حواسم رفته بود به قفل در که نفهمیدم از سر و صداف مادرشوهرم از خواب بیدار شده و اومده و واستاده پشت سرم و وقتی دیده دارم چیکار می کنم،رفته و بقیه رو خبر کرده!<br />
دیگه بقیه ش رو خودتون باید حدس بزنین! تنبیه و کتک یه طرف، فرار یه زن مسلمون شوهر دار از طرف دیگه! کمترین مجازات براش در اون موقع یه مرگ راحت بوده!<br />
به خاطر این تلاش برای آزادی، یه هفته زندانی می شه! زندانی با اعمال شاقّه که همون کتک خوردن و بی غذایی بوده! یعنی مادرشوهر و خواهرشوهراش می گفتن زنی رو که بخواد از خونه ی شوهر فرار کنه باید انقدر گشنگی داد تا بمیره! می گفت پدربزرگ تون بعد دو،سه روز دیگه رضایت داده بود اما اون مادر و خواهراش از سر تقصیر مادر من نمی گذشتن! بالاخره بعد از یه هفته شوهر خواهرا میان و مادرم رو نیمه جون از تو انبار در می آرن! تا یه هفته بعدشم حال مادرم اصلا خوب نبوده و عجیب بوده که که من رو تو اون موقعیت سقط نکرده! یعنی شانسی که آورده بود و باعش نجانش شده، وجود من بوده!<br />
گویا یه روز پدرم می آد پشت در انبار! حالا دلش تنگ شده بوده یا سوخته بوده یا عشق کشونده بودتش اونجا، بماند! فقط وقتی اونجا واستاده بوده و گوش میداده می بینه که مادرم داره گریه می کنه! بهش با عتاب و خطاب میگه حالا از کارت پشیمون شدی یا نه؟! مادرمم می گه پشیمون از این شدم که از تو آدم ترسو حامله شدم!<br />
اینو که میگه پدربزرگ تون یه تکون می خوره و چون خیلی احترام مادرش رو نگه می داشته، شوهرخواهراش رو واسطه می کنه و اونام مادرم رو از تو انبار نجات می دن!<br />
اگه بخوام براتون بگم که مادرم تو اون خونه چه کشیده، باید یه هفته همین جا بشینین و شما گوش کنین و من حرف بزنم! برای همین م خلاصه ش می کنم!<br />
بالاخره بعد از چند ماه من به دنیا می آم و تا می فهمن که من دخترم، دوباره سرکوفت آ شروع می شه!<br />
اصلا من نمی دونم اینا خودشون زن نبودن؟! کسی که وجود خودش رو ننگ بدونه اصلا آدمه!؟ خودشون از جنس من بودن و وقتی من به دنیا اومدم، همه آَه آه کردن! یکی نبوده بهشون بگه آخه آدمای بی عقل اگه دختر بده، شماهام زن هستین! پس چه اسمی رو خودتون میذارین؟!<br />
مادرم می گفت تو رو بقل می کردن و شعر می خوندن و می گفتن:<br />
پسر پسر قند عسل دختر دختر کُپه خاکستر!<br />
اگه من کُپه ی خاکستر بودم خودشون که کُپه ی کثافت بودن!<br />
((دوباره عمه م عصبانی شد و یه سیگار دیگه روشن کرد و یه خرده بعد گفت))<br />
- سر اسم گذارون خیلی جالب بوده! مادرم می خواسته اسم منو &#8221; لیا &#8221; بزاره و اونا می گفتن که باید اسمم رو عذرا بزارن! بالاخره اونا موفق میشن و اسم من میشه عذرا! حالا چه منظوری داشتن خدا می دونه!<br />
دوران بچه گیم یادم نیس! آدم همیشه از یه سن و سالی یه مرتبه همه چیز یادش می مونه! برای من این سنّ، شیش سالگی بود.<br />
یادمه سر حرف زدن مشکل داشتم ! سر رفتار مشکل داشتم ! سر لباس پوشیدن مشکل داشتم ! سر فکر کردن مشکل داشتم! سر درس خوندن مشکل داشتم! سر دوست داشتنم مشکل داشتم!<br />
من عاشق مادرم بودم و همیشه م ازش گله مند! بیچاره از صبح که بلند می شد دنبال کار و بدبختی بود! دستاش شده بود عین دست مردا زبر و خشن! وقتی صورتم رو ناز می کرد دردم می اومد! هیچوقت خنده ش رو ندیدم! یعنی غیر از یه دفعه!</p>
<p>یادمه موقعی که با هم تنها می شدیم باهام روسی صحبت می کرد امّا بهم می گفت که جلو بقیه روسی حرف نزنم!<br />
خُب منم بچه بودم و گاهی کلمات روسی از دهنم می پرید بیرون و اون موقع بود که تو خونه شر به پا می شد!<br />
یعنی اوّل یه تو دهنی به من می زدن و بعدش دعوا و مرافعه با مادرم!<br />
حالا اینا به کنار! بدبختی اصلی سر دین و ایمونم بود! از یه طرف مادرم از مسیح برام حرف می زرد و از یه طرف عمّه هام و مادر پدرم بهم نماز یاد می دادن!<br />
مادرم هرچی بهم می گفت باید پیش خودم می موند و در عوضش ، عمه هام موقع قرآن خوندن می گفتن باید بلند بلند بخونم!<br />
مونده بودم این وسط که جریان چیه! یه دختر بچه ی شیش ساله که از این چیزا سر در نمی آره! حالا من به کنار! مکافات موقعی بود که هر هفته شب جمعه می رسید<br />
و مادرمم باید همراه من تو خوندن قرآن شرکت می کرد!<br />
بیچاره فارسیش رو نمی تونست درست ادا کنه و اونا وادارش می کردن که قرآن بخونه! حالا شما حساب کنین یه زن روس با اون لهجه می خواد زیر و بم کلمات عربی<br />
رو درست و صحیح ادا کنه!<br />
همیشه آخرش دعوا و کتک بود! هر کلمه ای رو که مادرم اشتباه تلفظ می کرد یه پس گردنی بهش می زدن! اونم جلوی من! جلو دخترش که جونش بود و مادرش! جلو<br />
چشم من مادرم رو می زدن و تحقیر می کردن!<br />
ازشون متنفر بودم! از شب جمعه ها متنفر بودم! از پدر سنگدل و بی عرضه م متنفر بودم!<br />
برای همینم دین مادرم رو انتخاب کردم چون اون همیشه با مهربونی برام حرف می زد و قصه های قشنگ برام می گفت و هر وقتم که اشتباه می کردم بهم یاد می داد<br />
امّا عمه هام با هر اشتباه یه پشت دستی بهم می زدن!<br />
مانی &#8211; مگه مادرتون مسلمون نشده بود؟!<br />
عمه &#8211; با تهدید و شکنجه که نمیشه آدم رو وادار به قبوا یه عقیده کرد! با کتک زدن و تنبیه که آدم به چیزی ایمان نمی آره!<br />
من بعد از چند وقت فقط این رفته بود تو فکرم که مسیح می بخشه اما عمه هام با هر اشتباه کوچیک محاله که ازش بگذرن!<br />
مادرم چون فارسیش خوب نبود،با هر اشتباهی که تو خوندن یا ادای زیر و زبَر می کرد، کتک می خورد!<br />
بهش می گفتن تو خونه ای که مرد نیس باید حجابشو حفظ کنه! بهش می گفتن که حق نداره پاشو ار تو خونه بیرون بذاره!<br />
بهش می گفتن نباید صداشو کسی بشنوه!<br />
بهش می گفتن تو چون زنی،حق فکر کردن نداری و جات باید شوهرت برات فکر کنه!<br />
بهش القا کرده بودن که خداوند اونو فقط برای سرگرمی مرد آفریده! چه حالی پیدا می کردین؟! بعدش چیکار می کردین؟! اصلا بعدش شخصیتی تو وجودتون باقی می<br />
موند؟!<br />
((دوباره یه سیگار دیگه روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. مانی م دوتا سیگار درآورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من و گفت))<br />
- واقعا زندگی سختی بوده، اگه یه روزی یه همچین چیزی به من بگن تموم وجودم مسخ میشه!<br />
عمه &#8211; بعدش به فکر خودکشی نمی افتادی؟!<br />
مانی &#8211; خودکشی نه اما زندگی برام خیلی سخت می شد!<br />
عمه &#8211; اون وقت چیکار می کردی؟!<br />
مانی &#8211; چیکار می تونستم بکنم؟! می چسبیدم به کارم و با جدّیت خانوما رو سرگرم می کردم!<br />
((عمه م اولش یه نگاه بهش کرد و بعد زد زیر خنده که یه چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم))<br />
- خجالت نمی کشی وسط صحبت عمه شوخی می کنی؟!<br />
مانی &#8211; شوخی نکردم! اگه خداوندِ عالم منو برای سرگرمی خلق کرده باشه، خب منکه نمی تونم خلاف آفرینش عمل کنم!<br />
- یه همچین چیزی اصلا نیس! اینا رو عمه های عمه با عقل کوچیک خودشون می گفتن و اشتباه م بوده!<br />
مانی &#8211; البته! البته!<br />
((یه خرده ساکت شد و بعدش گفت))<br />
- عمه جون! می گم نکنه واقعا منظور از آفرینش آقایون همین باشه؟!<br />
این عمه هاتون الآن کجان که ما بتونیم در این مورد ازشون استفسار کنیم؟!<br />
((عمه م خندید و گفت))<br />
- الآن هفت کفن م پوسوندن!</p>
<p>۳۴۵ ۳۴۶ تا ۳۴۹</p>
<p>مانی &#8211; می گم حالا ضرر که نداره ما به این وظیفه ی مهم قیام کنیم و روزی یکی دو ساعت خانومارو سرگرم کنیم؟! اگه یه همچین تکلیفی واقعا<br />
وجود داشته باشه که خب ما ادا کردیم! اگرم وجود نداشت که ما چیزی رو از دست ندادیم! یه عده بنده ی خدا رو شاد کردیم! من از همین فردا شروع<br />
می کنم به ادای وظیفه! اصلا از همین امروز شروع می کنم! وقتی یه وظیفه گردن آدمه چرا هی عقبش بندازه؟!<br />
- واقعا که مانی!<br />
مانی &#8211; یعنی چی ؟! پس فردا ، وقتی منو تو گور گذاشتن تو می آی جواب پس بدی؟! می خوای منو جهنمی کنی؟!<br />
- تو واقعا امیدی م به بهشت داری؟!<br />
مانی &#8211; مگه بهشت مال آدمای درستکاری نیس که تموم تکالیف شونو انجام دادن؟! خب اگه تکلیفی گردن منه که نباید ازش شونه خالی کنم!<br />
- عمه،شما بفرمایین! به چرت و پرتای این توجه نکنین!<br />
((عمه م که می خندید سیگارش رو خاموش کرد و گفت))<br />
- تو اون بچه گی این رفته بود تو ذهنم که پیش مادرم می تونم راست بگم و تنبیه نمی شم اما جلو عمه هام حتما باید دروغ بگم چون اگه راستش رو<br />
بگم کتک می خورم! مثلا مادرم بهم می گفت که نباید دوغ بگم و وقتی شبا ازم می پرسید که امروز چه کارای بدی کردی و چند تا دروغ گفتی و وقتی<br />
بهش راستش رو می گفتم: با یه لبخند بهم مب گفت که کار بدی کردم امّا منو می بخشید!<br />
جاش اگه مثلا جلو عمه هام یه حرفی از دهنم دَر می رفت با بی رحمی فلفل می ریختن تو دهنم!<br />
دست و پامو می گرفتن و یکی شون فلفل می آورد و با دستش دماغم رو می گرفت و وقتی دهنم رو برای نفس کشیدن وا می کردم و فلفل رو به<br />
زور می کرد تو دهنم! آتیش می گرفتم! همچین زبونم می سوخت که انگار آتیش گذاشتن روش!<br />
می پریدم بالا و پایین! دور اتاق می چرخیدم و زار می زدم! جالب اینکه عمه هام نمیذاشتن آب بخورم که سوزشش کم بشه! اون وقت مادرم صدام رو<br />
می شنید و فقط گریه می کرد! منم از دستش عصبانی می شدم که چرا کاری نمی کنه! چرا کمکم نمی کنه!<br />
می دوئیدم و جیغ می زدم و گریه می کردم و سرزنش های عمه هامو گوش می دادم که می گفتن آهان! خالا خوب شد؟! حالا آدم شدی؟! حالا بازم<br />
حرف بد می زنی؟! حالا بازم بی روسری می ری تو حیاط؟! حالا بازم . . . .<br />
منم تو دلم می گفتم : آره! بازم اینکارارو می کنم اما یادم می مونه که جلو شما نکنم! یادم می مونه که نباید به شماها راست بگم!<br />
و یادم موند!<br />
برای همینم همیشه به مادرم راست می گفتم و به اونا دروغ!<br />
وقتی مادرم ازم می پرسید که امروز خدا رو شکر کردی و من نکرده بودم ، بهش راست می گفتم اما اگه مثلا عمه هام ازم می پرسیدن که امروز نماز<br />
خوندی! براشون هزار تا قسم می خوردم که آره خوندم در صورتی که نخونده بودم! یعنی تو همون بچه گی با خودم می گفتم که اصلا به شماها چه<br />
مربوطه؟! مگه شماها منو آفریدین؟!<br />
جالب این بود که ادعای دین و ایمون می کردن اما تا یه جا دور همدیگه جمع می شدن ، شروع می کردن پشت سر همدیگه صفحه گذاشتن! خدا می<br />
دونه چه چیزایی می گفتن و چه وصله هایی به همدیگه می چسبوندن!<br />
۱۰۰تا چیز ندیده رو دیده می کردن! چه تهمت هایی به دخترای همسایه می زدن! چه دروغایی نمی گفتن! چه جادو جنبل آیی نمی کردن و بخورد<br />
مادرشوهرشون و خواهرشوهراشون نمی دادن!<br />
در عوض مادرم هیچوقت دروغ نمی گفت! هیچوقت از این حرفا نمی زد!<br />
حتی وقتی که من پیشش از عمه هام بد می گفتم،گوشاشو می گرفت و به رو من سی می گفت (( من هیچی نمی شنوم! من هیچی نمی<br />
شنوم!)) بعدشم تند تند می گفت (( خدای من دخترم رو ببخش که هنوز بجه س و نمی فهمه چی می گه!))<br />
یادمه حدود یازده سالم بود. یه شب تو اتاق نشسته بودیم و منتظر بودیم که پدربزرگ تون بیاد و بخوابیم! آخه همیشه باید مادرم یک ساعت قبل از<br />
پدربزرگ تون می رفت تو اتاقش و اونا رو با همدیگه تنها میذاشت که اگه خواستن حرفی بزنن،بتونن! آخه شماها نمی دونین قدیم چه جوری بود!<br />
عروس با کلفت تو خونه فرقی نداشت! یه برده بود که هرچی بهش می گفتن باید اطاعت می کرد! مثلا یادمه که مادرم هیچوقت حق نداشت بالای<br />
اتاق بشینه! همیشه جاش همون جلوی در بود! بالای اتاق جای مادر شوهر و خواهر شوهرا بود!<br />
مادرم هیچوقت حق نداشت که قبل از مادر شوهر و خواهر شوهراش یا شئهرش لب به غذا بزنه! مادرم حق نداشت پاشو جلو اونا دراز بکنه! حق نداشت جلو اونا بخنده،هرچند که اصلا نمی خندید! حق نداشت جلو اونا منو بقل کنه و ناز و نوازشم کنه! حق نداشت ظهرا بخوابه و باید به کاراش می رسید! حق نداشت پیش شوهرش بشینه یا باهاش حرف بزنه! و هزار تا حق نداشت دیگه! حتی اون بیچاره حق نداشت اسم شوهرش رو ببره! باید همیشه پدربزرگ تونو آقا صدا می کرد!<br />
خلاصه اون شب که منتظر بودیم پدربزرگ تون بیاد تو اتاق که بگیریم بخوابیم،مادرم جلو یه میز نشست و شروع کرد دعای قبل از خوابش رو خوندن! منم داشتم رو تخت خوابا بازی می کردم.<br />
دعای مادرم که تومو شد بدبخت حواسش پرت شد و رو سینه ش صلیب کشید! نگو یکی از عمه هام داشته از جلو اتاقمون رد میشده و این صحنه رو دیده! وا مصیبتا!<br />
ده دقیقه نگذشته بود که از اون طرف حیاط سر و صدا بلند شد! اول صدای داد و بیداد و بعد فریاد و یه خرده بعد همگی ریختن تو اتاق ما و شروع کردن از مادرم چیز پرسیدن! یکی می گفت داشتی چیکار می کردی؟! یکی می گفت جلو میز نشسته بودی برا چی؟! یکی می گفت فلان فلان شده با دستت چیکار می کردی؟!<br />
خلاصه مادرم نمی دونست جواب کدومشونو بده که مادرشوهرش همه رو ساکت کرد و خودش از مادرم پرسید تو مگه مسلمون نیستی؟! تو همون موقع یادمه که پدربزرگ تون خواست قضیه رو ماست مالی کنه امّا مادرش یه تشر بهش رفت که اونم ساکت شد و دوباره همون سؤال رو از مادرم کرد! می دونستم مادرم دروغ نمی گه! چشم از دهنش ور نداشتم! چه کار بدی م کردم! کاشکی زود بلند شده بودم و از اتاق رفته بودم بیرون! شاید اگه من اونجا نبودم مادرم یه بهانه ای می آورد و قضیه به خیر و خوشی تموم می شد اما خب تو اون سن و سال عقلم چه می رسید؟!<br />
خلاصه مادرم برگشت و یه نگاهی به من کرد و بعد با شهامت گفت (( نه من مسلمون نیستم!))<br />
اینو که گفت دو تا عمه هام با مادرشون یه مرتبه هجوم بردم طرفش و شروع کردن به کتک زدنش! کتکش می زدن و بهش فحش می دادن! کافر! نجس ! سگ ! حرومزاده ! . . . !<br />
پدربزرگ تون همونجا واستاده بود و نگاه می کرد و شوهر عمه هام بیرون واستاده بودن و هی لا اله الا الله می گفتن!<br />
مادرم کتک می خورد و من گریه می کردم و یه دقیقه آویزون می شدم به پدرم و ازش می خواستم که جلو اونا رو بگیره و یه دقیقه می رفتم و به عمه هام آویزون می شدم که مادرم رو نزنن و اونام پرتم می کردن عقب! دیگه نمی دونستم باید چیکار بکنم! یه قدری دچار فشار عصبی شده بودم که یه مرتبه رفتم یه گوشه و دستامو گذاشتم رو گوشامو شروع کردم با تموم وجودم جیغ کشیدن! جیغ می کشیدم و همونجور می گفتم خدا! خدایی که اینا می گن! کجایی؟! دارن مادرم رو می کشن! خدایی که اگه اسمتو بگم کتک می خورم کجایی! دارن مادرمو می کشن!<br />
نمی دونین چه جوری مادرمو می زدن! با هرچی دست شون می اومد می زدن تو سر و کله ی مادرم! خون از سر و صورتش راه افتاده بود اما نه فریاد می زد و نه از خودش دفاع می کرد و نه حتی ناله می کرد! داشت اون زیر می مرد اما هیچی نمی گفت! دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم!<br />
جلو چشمم داشتن مادرم رو می کشتن و زورم نمی رسید که بهش کمک کنم!<br />
یه مرتبه همونجور که جیغ می زدم پریدم از اتاق بیرون و شروع کردم به اذان گفتن! نعره زدم و با جیغ گفتم &#8221; الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر&#8221;<br />
انقدر صدای جیغم بلند بود که خودم باور نمی کردم! به همون خدا قسم که چهارمین الله اکبر رو هنوز نگفته بودم که از در و دیوار صدای الله اکبر بلند شد!<br />
هرکسی از همسایه ها صدای الله اکبرم رو شنید با همون الله اکبر جوابمو داد! از تو کوچه و این خونه ی همسایه و اون خونه ی همسایه و بالای پشت بوم و تو حیاط خونه بغلی صدای الله اکبر بلند شد! انقدر صدا بلند بود که عمه هام و مادرشون ترسیدن و مادرم رو ول کردن!<br />
خدا جوابمو داد!<br />
عمه هامو مادرشون از ترس فرار کرده بودن تو اتاق شون اما صدای الله اکبر قطع نمی شد! خودمم ترسیده بودم! هرچی بالا پشت بوم و این&#8230;&#8230;.<br />
۳۵۰ تا ۳۵۳</p>
<p>طرف و اون طرف رو نگاه می کردم کسی رو نمی دیدم اما صدای الله اکبر همه جا بود! همچین صدا می اومد که دلم داشت می لرزید!<br />
از ترس دوئیدم تو اتاق و رفتم بغل مادرم که یه گوشه چهارچنگولی مونده بود! چشماش بسته بود! وقتی خودمو چسبوندم بهش،چشماشو وا کرد و سرشو برگردوند طرف ِ در ِ اتاق و یه خرده به صدای الله اکبر گوش کرد و یه لبخند زد و آروم به روسی گفت : صدای خداس!<br />
بعد چشماشو بست و همونجور که با دستاش ،دلش رو گرفته بود ، سرشو تکیه داد به دیوار و دیگه چیزی نگفت امّا هنوز همون لبخند رو لباش بود!<br />
اون شب مادر پدربزرگ تون اجازه نداد که نه من و نه پدربزرگ تون بریم پیش مادرم بخوابیم و تا صبح نتونستم بهش سر بزنم! سحر که برای نماز خوندن بیدارم کردن،زود رفتم سراغ مادرم. هنوز همونجور که دیشب تکیه ش رو داده بود به دیوار مونده بود و تکون نخورده بود ! رفتم جلو و سرش رو آروم بلند کردم. یه صدای ناله ی آروم ازش شنیدم! زود یه چراغ روشن کردم و بردم جلوش که دیدم تمام لباساش خونی یه! انگار خون بالا آورده بود! نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر گریه! وقتی صدای گریمو شنید،چشماشو وا کرد و آروم بهم گفت گریه نکن! گفتم : مامان درد داری؟ سرشو تکون داد! گفتم لباسات همه خونی شده! دوباره سرشو تکون داد! نمی دونستم باید چیکار کنم! از صدای گریم،پدربزرگ تون که تازه وضو گرفته بود،اومد تو اتاق و تا وضع مادرم رو دید،اومد جلو و تا دستش خورد به مادرم که فریادش رفت هوا! انگار دنده هاش شکسته ود و خونریزی داخلی کرده بود!<br />
اومد که بغلش کنه و بخوابوندش تو رختخواب که مادرش از تو حیاط داد زد و گفت &#8220;اگه پاتو بذاری اونجا و دست به اون کافر بزنی نفرینت می کنم&#8221;!<br />
قشنگ یادمه! پدربزرگ تون ، مادرم رو ول کرد و رفت بیرون و به مادرش گفت : آخه حاج خانم حالش خوب نیس&#8221; ! مادرشم دوباره سرش داد زد و گفت &#8221; به درک! بذار بمیره&#8221; !<br />
پدربزرگ تونم یه چیزی زیر لب گفت و از همونجا رفت برای نماز! موندم من تنها! حالا باید چیکار می کردم؟! نه زورم می رسید که مادرم رو از جاش بلند کنم و نه کاری بلد بودم که بکنم! دوباره زدم زیر گریه و به مادرم گفتم مادر چیکار کنم؟!<br />
آروم زیر لب گفت &#8221; ایمان داشته باش &#8221; ! گفتم تو حالت خیلی بده آخه! گفت حال من بد نیست! حال اونا بده ! گفتم می خوای برات آب بیارم؟ گفت : نه. گفتم گرسنه ت نیس؟ گفت : نه.<br />
نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم! همونجور جلوش نشسته بودم و نگاهش مس کردم! اونم داشت نگاهم می کرد! یه مرتبه آروم و با درد، دستش رو از رو شکمش ور داشت و آورد جلو و دست منو گرفت! خیلی سعی می کرد که من نفهمم که چقدر درد داره اما از صورتش معلوم بود که داره چه زجری می کشه! آروم دست منو گرفت و گفت &#8220;اینو قایم کن&#8221;! بعد یه چیزی گذاشت تو دستم! نگاه کردم دیدم یه صلیبه! زود طرف در اتاق رو نگاه کردم! می ترسیدم یه دفعه عمه هام اونجا باشن و ببینن و بازم بیان مادرم رو کتک بزنن! تند صلیب رو گذاشتم تو جیبم که گفت اگه من مردم،اینو یواشکی بنداز تو قبرم! گفتم مادر مگه تو داری میمیری؟! یه لبخند دیگه بهم زد! منم دوباره زدم زیر گریه که گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم برای تو! اگه تو بمیری من چیکار کنم؟! گفت مردن که گریه نداره! یه وقتا مردن بهترین نجاته!<br />
نمی خواستم حتی در مورد مردن مادرم فکر کنم چه برسه به اینکه حتی حرفش رو بزنم! برای همین گفتم مامان می خوای موهاتو شونه کنم؟! یه لبخند دیگه بهم زد و آروم سرشو تکون داد! زود بلند شدم و رفتم از سر بخاری شونش رو آوردم و رفتم پشتش و شروع کردم آروم آروم موهاشو شونه کردن! داشت از درد به خودش می پیچید اما هیچی نمی گفت! منم داشتم گریه می کردم و اشک هام از اون بالا می چکید رو سرش و موهاش! یه خرده که موهاشو شونه کردم آروم گفت یه موقع پدرم اینکارو می کرد! برام قصه می گفت و موهامو شونه می کرد! گفتم می خوای برات قصه بگم؟ آروم سرشو تکون داد. منم شروع کردم براش قصه گفتن! یکی از همون قصه هایی رو که شبا برام قصه می گفت! قصه می گفتم و موهاشو شونه می کردم و با هر شونه آروم سرشو می آورد پائین که دردش نیاد!<br />
&#8221; موقعی که تو روسیه برف می آد، یه مرتبه همه جا سفید می شه! انگار که یه پارچه ی سفید کشیدن رو همه ی روسیه! اون وقت درختای کاج فقط از زیر برف آ دیده می شن!<br />
دخترا و پسرا دست همدیگه رو می گیرن و همونجور که آواز می خونن، از روی برف آ رد می شن و جاپاهاشون رو زمین می مونه! وقتی سردشون می شه همدیگه رو بغل می کنن و بلندتر آواز می خونن!&#8221;<br />
اینجای قصه که رسیدم دیدم دیگه وقتی موهاشو شونه می کنم،سرشو با حرکت شونه پایین نمی آره! یه لحظه یه فری رفت تو سرم امّا نمی خواستم باورش کنم!<br />
مادرم مرده بود!<br />
((بعد ساکت شد و تکیه ش رو داد به مبل و با دستاش اشک هاشو پاک کرد و یه سیگار روشن کرد و رفت تو فکر. من و مانی م سرمونو انداختیم پایین و هیچی نگفتیم. منکه اصلا خجالت می کشیدم تو چشمای عمه م نگاه کنم! واقعا عجب پدربزرگی!<br />
خلاصه کمی بعد دوباره شروع کرد و گفت :<br />
- وقتی فهمیدم مادرم مرده،شروع کردم به جیغ کشیدن! از صدای جیغم،اول پدربزرگ تون و بعدش بقیه ریختن تو اتاق ما و وقتی دیدن مادرم مرده خیلی ترسیدن! زود کمک کردن و جسد مادرم رو رو به قبله خوابوندن و یه ملافه کشیدن روش و پدربزرگ تون دست منو گرفت و همگی رفتیم بیرون. اونجا بود که تازه فهمیدن چیکار کردن!<br />
اون موقع ها مملکت خر تو خر بود وگرنه پدرشونو در می آوردن! با همه ی اینا بازم ترسیده بودن! همگی رفتن تو یه اتاق اما منو نذاشتن برم تو! منم پشت در اتاق واستاده بودم و گوش می کردم که اینا چی دارن به همدیگه می گن! همه با هم حرف می زدن! پدربزرگ تون داشت باهاشون دعوا می کرد که چرا اینکارو کردن و مادرش از عمه هام طرفداری می کرد و شوهر عمه هام همش می گفتن که اگه مردم بفهمن برامون بد می شه!<br />
بالاخره قرار بر اینشد که مادرم رو همونجا تو حوض خونه غسل بدن و همونجا کفن کنن و بعدش یواشکی ببرنش و یه جا چالش کنن! یعنی شوهر عمه هام می گفتن غسل نداده جنازه رو ببریم امّا مادر پدربزرگ تون و عمه هام می گفتن نمی شه! گناه داره!!! خلاصه وقتی قرارشونو با همدیگه گذاشتن ، یکی از شوهر عمه هام به پدربزرگ تون گفت آقا شما که محرم ش هستین،همین الان یه کاغذ بردارین و انگشتش رو بزنین پاش!<br />
یه مرتبه همه سکت شدن! پدربزرگ تون گفت برای چی؟! شوهر عمه م دو تا سرفه کرد و آروم گفت : اگه پس فردا یا اینجا یا روسیه اوضاع سر و سامون گرفت و سراغ این مرحومه رو گرفتن و اومدن دنبالش و حساب کتابی وسط اومد ، حداقل یه کاغذ دست تون باشه!<br />
اینا رو که گفت صدا از کسی در نیومد که خودش دوباره گفت یه صورت مجلس از تموم اموالی که داشته باید بکنیم که ایشون همه رو در فلان تاریخ صلح کرده به شما!<br />
یه مرتبه مادرش گفت طلا جواهراشم هس! یه بغچه بندیلم داشت که همیشه با خودش بود و از خودش جدا نمی کرد! اونم وردارین! حتما یه چیز قیمتی توشه!<br />
تا اینا رو شنیدم با اینگه داشت حالم از این آدما بهم می خورد اما معطل نکردم تا اونا سرشون گرم بود دوئیدم طرف اتاقمونو و رفتم تو ملافه رو از روی مادرم زدم کنار و دولّا شدم و صورتش رو ماچ کردم و گفتم مادر ببخشین امّا حیفه که اینا نصیب این آشغالا بشه!<br />
زود رفتم سر جعبه ی جواهراش و وازش کردم. توش دو تا سینه ریز جواهر بود و چند تا انگشتر و سه تا پنج مناتی طلا! تندی همه رو ورداشتم و جعبه رو گذاشتم سرجاش و رفتم از زیر لباس مادرم،همون کیسه ای رو که می گفتن در آوردم و دست کردم توش! حدس مس زدم باید چی باشه! یه انجیل بود! می دونستم اگه دست اینا بهش برسه می سوزوننش !<br />
اونم ور داشتم اما نمی دونستم باید کجا قایم شون کنم! یه مرتبه یه چیزی به عقلم رسید! دوئیدم ته حیاط و از یه درخت توت رفتم بالا و تموم طلا و جواهرا و انجیل رو گذاشتم تو یه سوراخ که بالای درخت بود و زود اومدم پایین و رفتم رو پله ها نشستم! یه ده دقیقه بعد ، در اتاق وا شد و همه اومدن بیرون و پدربزرگ تون رفت طرف اتاق مون و بقیه شروع کردن با چند تا چادر شب ، دور حوض رو پوشوندن که از بیرون چیزی دیده نشه!<br />
تا اونا مشغول بودن ، پدربزرگ تون که از سر و صورتش یا از ترس و یا از تقلّایی که کرده بود عرق می ریخت ار اتاق اومد بیرون و رفت طرف مادرش و با</p>
<p>ناراحتی گفت جعبه ی جواهراش خالیه! مادرش گفت همه جارو گشتی؟! گفت آره!<br />
اونم گفت غیر ممکنه! باید خودم بگردم! بعدش به یکی از عمه هام گفت بیا کمک و همونجور که می رفتن طرف اتاق،عمه م گفت : آخه دست و بالمون نجس می شه! مادرشم گفت عیبی نداره! مایه ش یه آب کشیدنه!<br />
دوتایی رفتن تو اتاق اما یه ربع بعد دست خالی و عصبانی برگشتن بیرون و عمه م بلند گفت : نیس که نیس! نمی دونم نی مسلمون چیکارشون کرده!<br />
اینو که گفت شوهرش یه سری تکون داد و گفت حیف شد! هر کدوم از اون سینه ریزا پول شیش دنگ خونه بود!<br />
تا این حرف از دهنش در اومد پدربزرگ تون عصبانی برگشت طرف اتاق و رفت تو و شروع کرد به گشتن! رفتم از پشت شیشه نگاهش کردم! حداقل احترام عشقش رو هم نگه نداشت! همه ی اسباب اثاثیه ی اتاق رو ریخت به هم و دست آخر جسد مادر منو،زن خودش رو،عشقش رو،برای پیدا کردن چندتا تیکه جواهر،هی از این رو به اون رو می کرد! دیگه می خواستم بالا بیارم! یه آن خواستم صداش کنم و بهش بگم مرده رو ول کن بیا جواهرارو بهت بدم بدبخت! اما جلو خودمو گرفتم و هیچی نگفتم! آخرش بعد از نیم ساعت گشتن با لب و لوچه ی آویزون از اتاق اومد بیرون و نشست لبه ی ایوون و گفت نیس که نیس! حتما یکی ورشون داشته!<br />
یه مرتبه همه ی کله ها برگشت طرف من! منم زود خودمو زدم به اون راه که یعنی حواسم به هیچی نیس! اونام روشونو کردن اون طرف و یه خرده بعد یکی از شوهر عمه هام یه کاغذ رو آورد و داد به پدربزرگ تون و اونم یه نگاه روش رو کرد و از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و یه خرده بعد برگشت بیرون و همونجور که به کاغذ نگاه می کرد به شوهر عمه م گفت &#8220;همین انگشتی که پاشه مدرکه&#8221;؟!<br />
اونم کاغذ رو گرفت و گفت : ماهام تصدیقش می کنیم.<br />
بعدش خودش و اون یکی شوهر عمه م پای کاغذ رو یه چیزی نوشتن و امضاء کردن و پدربزرگ تون کاغذ رو گذاشت پَر ِ شالش و از مادرش پرسید حاضر شد؟! آفتاب رسید وسط آسمون آ! بعد خودشم رفت کمک و دور تا دور حوض رو با چادرشب پوشوندن و وقتی کار تموم شد ، لب پشت بوم رو نگاه کردن که کسی نباشه و با دو تا عمه هام و مادرشون رفتن و جسد مادرم رو آوردن دم در اتق و دوباره لب پشت بوم و دیوار همسایه رو نگاه کردن و یواش مادرم رو بردن لب حوض گذاشتن رو زمین و دو تا شوهر عمه هام رفتن کنار و پدربزرگ تون از تو چادر شب اومد بیرون و رفت پیش اونا و عمه هام و مادرشون شروع کردن به شستن و غسل مادرم ! بی انصافا یه ((دولچه)) اب می ریختن روش و بهش فحش می دادن! از همه بیشتر عمه کوچیکم بهش فحش می داد! وقتیم که زنده بود اون از همه بیشتر بهش حسودی می کرد و به پر و پاش می پیچید! چشم نداشت مادرمو که از خودش خیلی خیلی خوشگل تر و ظریف تر بود ببینه!<br />
مادرم با سواد بود و هزار تا هنر داشت اما اون فقط مثل گاو غذا می خورد! مادرم اسب سواری بلد بود و اون خر رو با کمونچه فرق نمیذاشت! مادرم پیانو می زده مثل ماه،اون با قابلمه هم نمی تونست ضرب بگیره! مادرم گلدوزی می کرد و اون دو تا کوک م نمی تونست بزنه! مادرم همچین نقاشی می کرد که آدم باورش نمی شد و اون خیلی که همت می کرد با زغال می تونست رو تخم مرغ برای چشم کردن و چشم زخم دایره بکشه! خلاصه اصلا با هم دیگخ قابل مقایسه نبودن!<br />
حالا که مرده بود داشت عقده هاشو خالی می کرد! بهش می گفت تن و بدنش رو ببین! عین شیربرنج می مونه! چه موآیی داره! عین خربزه زرد! قدش عین نردبون دزداس! گرگ زاده عاقبت گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود!<br />
انقدر از این مزخرفا گفت تا پدربزرگ تون به صدا در اومد و با تشر بهش گفت &#8220;آبجی بسه دیگه! هرچی بوده حالا مرده! حسابش از این &#8220;من بعد&#8221; با خداس! زودتر کارتونو تموم کنید تا همسایه ها خبر دار نشدن&#8221;!<br />
آروم از لای چادر شب رفتم تو. می خواستم برای آخرین بار مادرم رو ببینم. یواش رفتم جلو و نگاهش کردم. رنگ پوستش سفید مثل گل بود هرچند که پهلوهاش کبود شده بود! موهاش مثل طلا بود! قدش بلند! خوش اندام! ظریف!<br />
یه مرتبه زدم زیر گریه که عمه م برگشت طرفم و تا منو دید داد زد و گفت &#8221; یکی اینو از اینجا رد کنه آخه!&#8221; پدربزرگ تون زود اومد تو و دست منو گرفت و یه لحظه چشمش افتاد به مادرم! فقط اون لحظه دیدم که اشک تو چشماش جمع شد و بعدش روش رو برگردوند و دست منو کشید و با خودش بیرون برد و یه گوشه پیش خودش نشوند!<br />
دیگه گریه نمی کردم! فقط یه چیزی داشت تو سینه م قلمبه می شد! یه چیزی مثل کینه! یه کینه ی شتری!<br />
((بغض گلوش رو گرفت و ساکت شد ! ماهام هیچی نگفتیم! راستش با اینکه پدربزرگ مو ندیده بودم و کارای اون به من ارتباطی نداشت اما خجالت کشیدم! می دونستم مانی ام الان همین حال رو داره! یه خرده بعد عمه م دوباره گفت ))<br />
- ده دقیقه یه ربع بعد سه تایی دستشون رو شستن و کار تموم شد و پدرم از تو طویله ی بغل خونه ، درشکه رو آورد و همگی کمک کردن و جسد مادرم رو پیچیدن تو یه قالی و بردن بیرون و گذاشتن تو درشکه! این دیگه واقعا شرم آور بود! جسد مادرم رو همونجور که تو قالی بود،تا کرده بودن که معلوم نشه دارن یه مرده رو با خودشون می برن!<br />
داشتم از غصه دق می کردم اما نه حرفی زدم و نه اعتراضی کردم و نه گریه ای! همه رو جمع کردم و گذاشتم رو اون کینه ی شتری! گذاشتم هی رو همدیگه جمع بشه!<br />
خلاصه سرِ بردن و نبردن من دعوا شد! عمه ها و مادرشون می گفتن با خودمون نبریمش اما پدربزرگ تون می گفت : نه! اونا می گفتن بیاد چیکار؟! خودمون می بریمش و می کنیمش تو یه سولاخ و برمیگردیم! دیگه دنباله دوئک می خوایم چیکار؟! اما پدربزرگ تون می گفت مادرشه! باید سر چال کردنش باشه! اونام پاشونو کرده بودن تو یه کفش که الا و لله نباید اینو ببریمش اما آخرش دیگه شوهر عمه هام به صدا در اومدن و گفتن بابا هر چیزی حدی داره!<br />
بچه حق داره واسه خاک کردن مادر بیاد! پدربزرگ تونم منو بغل کرد و گذاشت رو درشکه و خودشم پرید بالا و حرکت کرد. بقیه م از غیظ شون موندن خونه و با ما نیومدن و من و پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام با درشکه رفتیم! مادر بیچاره مم که تاش کرده بودن و تپونده بودنش یه گوشه!<br />
دو ساعت بعد رسیدیم بیرون شهر و یه جایی که نمی دونم کجا بود،درشکه رو نگه داشتن و اومدن پایین و وقتی مطم.ن شدن کسی اون دور و ور نیس ، یه بیل و کلنگ رو که بسته بودن پشت درشکه،در آوردن و شروع کردن به کندن یه گوشه ی بیابون! منم پیاده شده بودم و داشتم دور و ورم رو نگاه می کردم.<br />
تا چشم کار می کرد بیابون برهوت بود! دیّارالبشری دیده نمی شد! تهران مثل امروز نبود که! پاتو یه خرده از تو شهر میذاشتی بیرون دیگه بیابون بود و تو!<br />
یه ساعت و نیم طول کشید تا زمین رو نیم متر دو دو متر کندن! پدربزرگ تون کلنگ می زد و شوهر عمه هام به نوبت با بیل خاک رو می ریختن بیرون.<br />
قبر حاضر بود! سه تایی رفتن طرف درشکه و قالی تا شده رو کشیدن از توش بیرون و بردن بقل قبر و گذاشتن رو زمین! تا اونا برن و جسد مادرم رو بیارن، یواشکی صلیب رو از تو جیبم در آوردم و انداختم یه گوشه ی قبر و با پا زدم و از اون بالا یه خرده خاک ریختم توش که معلوم نشه! وقتی جنازه رو بغل قبر گذاشتن رو زمین و خواستن قالی رو صاف کنن ، نشد! جسد مادرم خشک شده بود!<br />
سه تایی یه نگاه به همدیگه کردن و پدربزرگ تون دولبا شد و به زور جنازه رو راست کرد! قرچ قرچ صدا بلند شد! یه مرتبه گوشامو گرفتم و صورتم رو برگردوندم! انقدر چندش آور بود که شوهر عمه هامم ناراحت شدن و هی لا اله الا لله می گفتن! برگشتم طرف پدربزرگ تون! دلم می خواست ببینم الان چه حالی داره! همونجور نشسته بود کنار قالی و سرشو گرفته بود تو دستاش! خودشم از این کار ناراحت شده بود! زود شوهر عمه هام اومدن جلو و گفتن &#8220;یاالله ! تمومش کنیم که دیر شد&#8221;! سه تایی قالی رو وا کردن و جسد مادرم رو که که تو یه ملافه ی سفید پیچیئه شده بود و سَرشم مثل شکلات پیچونده بودن و با نخ پرک بسته بودن ، در آوردن و پدربزرگ تون پرید تو قبر و جنازه رو گرفت! حالا نه تنهایی زورش می رسه و نه می تونه از شوهر عمه هام کمک بخواد! آخه هرچی بود ناموسش بود و اونام بهش نامحرم!!!<br />
جنازه ی مادرم رو زد به این لبه ی قبر و کشید به اون طرف قبر و با بدبختی گذاشت کف قبر! داشت دیگه حالم بهم می خورد! وضع طوری شده بود که شوهر عمه هامم صورت شونو برگردوندن اون طرف! آدما گاهی چقدر لجن می شن! دختر زیبا و قشنگی رو که تو پر قو بزرگ شده بود باید اینجوری دفنش کنن!<br />
بگذریم! خلاصه وقتی کار تموم شد،از تو گودال اومد بیرن و همونجور بالا سر قبر واستاد که تندی شوهر عمه هام،یکی با بیل و اون یکی با دست و پا،خاک رو ریختن تو قبر! ۵ دقیقه بعد تن ِ گُل مادرم رفت زیر یه خروار خاک! . . .</p>
<p>جنایت تموم شده بود و سندش رفته بود زیر خاک! مونده بودن آدمایی که دست شون به یه خون آلوده شده بود وتازه فهمیده بودن چه کردن! سه تایی ساکت واستاده بودن و به قبر پر شده نگاه می کردن! آروم آروم یه بادی اومد و خاک رو از یه طرف بلند می کردو یه طرف دیگه میذاشت ویه صدای زوزه مانند می داد! یه بته خوار از این ور قِل می خورد و چهار متر اون طرف تر گیر می کرد به یه بتّه خوار دیگه!<br />
چهارتایی همونجور بی حرف واستاده بودیم و قبر پر شده رو نگاه می کردیم! نمی دونم چرا اما انگار هیچ کدوممون نمی تونستیم چشم ازش ور داریم! حالا تو اون موقع هر کدوم از اونا چه فکری می کردن نمی دونم اما من فقط به پستی آدما فکر می کردم! با همون کوچکی م می فهمیدم که مادرم یه غریب این خاک بود و باهاش چه کردن! با همون کوچیکیم می فهمیدم که مادرم یه مهمون ایم مردم بود و باهاش چه کردن!<br />
بغض گلوم رو گرفته بود و داشت خفه م می کرد اما نمی تونستم جلو اونا گریه کنم! سرمو تکون نمی دادم چون می دونستم که با یه تکون کوچیک بغض تو گلوم از جاش حرکت می کنه و سر اشکم وا میشه! فقط به خاک تپه شده ی رو قبر نگاه می کردم!<br />
می دونم باور نمی کنین اما به همین وقت روز قسم که تو همون موقع یه مرتبه باد تند شد و تند شد و تند شد و شاید دویست ،سیصد تا بته خار رو از جا کند و همه رو آورد طرف ما!<br />
بتّه خار از ۵۰،۶۰متری حرکت می کردو صاف می اومد طرف ما! نه یکی! نه دوتا!<br />
عجیب این بود که دو تا دوتا،سه تا سه تا می شدن و بغل هم بغل هم،قِل می خوردن و می اومدن طرف ما! حالا اگه بگی یه مثقال خاک رو هوا بلند شده بود نشده بود! فقط باد می اومد و بتّه خارآرو از جا ور می داشت ق ِل ق ِل زنون می آورد طرف ما!<br />
اول حواس هیچکدوممون بهش نبود! همه تو خودمون بودیم! اما بعدش اول من فهمیدم! یعنی وقتی هفت هشت تا بته خار اومدن و از بغل من رد شدن و گرفتن به پای پدربزرگ تون و شوهر عمه هام، من متوجه شدم و بعد از من اون سه تا!<br />
سرشون رو از طرف قبر بلند کردن و با پاشون بته هارو کنار زدن که چند تا دیگه اومدن! یه مرتبه همه سرشون چرخید طرف باد! انگار یه لشکر داشت از دور می اومد طرف ما! نمی دونم چرا بی اختیار خندیدم! اصلا دست خودم نبودا یه مرتبه خندم گرفت و وقتی حرکت بته خارارو دیدم، این سوره اومد تو ذهنم و منم خوندمش! می خندیدم و می خوندمش!<br />
اِذَا الشمس و کُوِرّت و اِذَا النجومُ انکدرت و اِذَاالجبالُ سیرت.<br />
هنوز من آیه ی سوم رو نخونده بودم که پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام از ترس شون در رفتن و رفتن پشت درشکه قایم شدن!<br />
صدای خنده ی سر و خشک من که خودمم اصلا باور نمی کردم که یه همچین کاری رو یه همچین وقتی بکنم،همچین با باد تو بیابون پیچید که راستش خودمم ترسیدم اما از جام تکون نخورم! حالا تموم این جریانات یا اتفاقی بود یا نبود نمی دونم اما جز هر سه تا مون قسم که از این بتّه ها یه دونشم به من نخورد!<br />
((عمه م که اینو گفت یه حال عجیبی شدم! تموم بدنم لرزید! بی اختیار دستم رفت تو جیبم و پاکت سیگارم رو در آوردم اما نمی تونستم از تو پاکت سیگار در بیارم! دستم همچین می لرزید که سیگار بین انگشتام گیر نمی کرد! یه آن مانی برگشت طرف من و به دستام نگاه کرد و بعد پاکت سیگار رو ازم گرفت و دو تا از توش در آورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من! عمه م این جریان رو دید و یه مرتبه همونجور که اشک از چشماش می اومد گفت))<br />
- نگذرین از غریبی که سرشو بکنه طرف آسمون! نگذرین از دلی که شیکسته باشه! نگذرین از آهی که از ته دل بیاد بیرون!<br />
مادر من که مومن بود! حالا یا مسیحی یا کلیمی یا هر دین دیگه اما نگذرین از اینکه یه روزی حتی به کافر ظلم بشه! پیغمبر وقتی دید که یکی دو روز از بالا پشت بوم اون مرد خاکستر نمی ریزه پایین، رفت سراغش و گفت فهمیدم مریضی که نتونستی از اون بالا خاکستر بریزی پایین و اومدم عیادتت ! اون مرد وقتی این رفتار رو دید ، در جا مسلمون شد! اینو بهش می گن رفتار! اینو بهش می گن سلوک!<br />
به کسی چه مربوطه که آدما خدا رو چه جوری و با چه اسمی صدا می زنن؟! اصلا خداوند احتیاجی به ستایش و عبادت ما نداره! اگه می پرستیمش به خاطر احتیاج خودمونه ! احتیاج منم خودم می فهمم چیه! به آئین همدیگه چیکار داریم؟!<br />
&#8221; اینا رو گفت و با یه دستمال اشک هاشو پاک کرد ویه خرده بعد گفت&#8221;<br />
- یه ربع بیست دقیقه ای باد همینجوری می اومد و بته ها رو می آورد طرف قبر مادرم ! اون سه تا که پشت درشکه قایم شده بودن و فقط نگاه می کردن! بعد از اینکه باد خوابید و ساکت شد، روی قبر مادرم رو بته پوشونده بود و قبر از زیرشون معلوم نبود!<br />
همه چی که ساکت شد، پدربزرگ تون و اون دو تا دیگه آروم از پشت درکه اومدن بیرون و اومدن جلو اما هیچی نمی گفتن! پدربزرگ تون از تو کیسه توتون ش، چپق ش رو در آورد و چاق ش کرد و با پاش بته ها رو زد کنار و یه جا واسه خودش نزدیک تبر را کرد و شروع کرد به چپق کشیدن. چند تا پک که کشید آروم گفت: حالا که گذشت اما زن خوبی بود! بهش بد کردم ! یعنی همه بهش بد کردیم! هم به خودش هم به پدرش! کاشکی اون روز گول تو نو نمی خوردم!&#8221;<br />
دو تا شوهر عمه هام اومدن جلوتر و گفتن:&#8221; آقا اون جریان که گذشته و رفته پی کارش! اون بیچاره م قستمش این بوده دیگه&#8221;! پدربزرگ تون یه پک دیگه به چپق زد و صورتش رو برگردوند طرف اونا و گفت:&#8221; کدوم قسمت مرد حسابی؟! دیگه اینجا که خودمونیم! عباس جلّاد و صفدر میر غضب م شدن قسمت؟! &#8221; تا اینو گفت و اون یکی شوهر عمه م چند تا سرفه کرد و گفت:&#8221; آقا بچه اینجاس آ!!&#8221;<br />
پدر بزرگ تون انگار یه مرتبه متوجه ی من شد و برگشت طرف من و یه نگاهی بهم کرد و روش رو برگردوند طرف قبر و گفت: &#8221; خدا رحمتش کنه! خیلی خانم بود! باباشم خیلی مرد بود! مثلا به ما پناه آورده بودن!&#8221; دو تا شوهر عمه هام یه نگاهی به همدیگه کردن و بعدش یه نگاهی به من و بعدش زود یکی شون گفت:&#8221; آقا جای این حرفا بلندشین یه نگاهی به این زمین آ بکنیم! بد زمینایی نیستن آ! چند صبا دیگه اینجا می شه شهر و آباد! الآن م می شه مفت خریدشون! شما بلندشین یه نگاهی بکنین! چیه نشستین و حرف گذشته رو می زنین! سر قبر این حرفا شگون نداره! والا قسمت شون این بود! بالله قسمت شون این بود!&#8221;<br />
اینا رو گفتن و دو تایی زیر بغل پدربزرگ تون رو گرفتن و از جا بلندش کردن و شروع کردن باهاش در مورد زمین اون طرفا و اینکه اونجا آب داره یا نداره و چند می شه خریدشون و این چیزا حرف زدن و سه تایی راه افتادن و شروع دور و ور رو دیدن! موندم من تنها و خاک مادرم!<br />
این ور و اون ورم رو نگاه کردم و از رو زمین دو تا تیکه چوب خشک پیدا کردم و یه تیکه از چادرم رو با دندونام پاره کردم دو تا چوب رو مثل صلیب درست کردم و با پارچه بستمشون به همدیگه و بالا سر قبر مادرم فرو کردم تو خاک و یه بته رو هم گذاشتم روش که معلوم نشه!<br />
بعدش رفتم کنار قبر نشستم. نمی دونستم باید به مادرم چی بگم! برگشتم طرف پدربزرگ تون، سه تایی رفته بودن اون جلوها و داشتن با همدیگه حرف می زدن! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!<br />
دستم رو کشیدم رو خاک و گفتم : راحت شدی مادر! راست می گفتی! بعضی وقتها مردن بهترین نجاته!<br />
خوش به حالت! راحت شدی! اما من چی؟ تو هیچوقت فکر من نبودی! یادته همیشه کار می کردی و نمی اومدی پیش من؟! یادته منو میذاشتی پیش عمه هام و خودت می رفتی هی جارو می زدی؟!<br />
هر چی بهت می گفتم مامان بیا پیشم نمی اومدی! هرچی می گفتم اینا منو وشگون میگیرن و اذیتم می کنن نمی اومدی! همهش کار میکردی! الانم که گذاشتی رفتی! حالا من تنها چیکار کنم؟! اینا منو خیلی اذیت می کنن! اون موقع که تو بودی اذیت می کردن وای به حالا که تو هم نیستی! می ترسم مامان! اگه تو انبار زندانیم کنن چیکار کنم؟! اونجا موش و سوسک داره و تاریکه! من خیلی از انبار می ترسم! ترو خدا برگرد مامان! دیگه بهت نمی گم کار نکن! دیگه بهت نمیگم بیا پیشم بشین! تو فقط زنده شو، دیگه هر چی دلت خواست برو کار کن! ارو خدا زنده شو! آخه من تنهایی چیکار کنم؟! دیگه کی نازم کنه؟! دیگه کی برام قصه بگه؟! دیگه کی موهامو شونه کنه!؟ دیدی بابام دوستت داره؟! دیدی یه خرده پیشت نشسته بود و بغلت چی می گفت؟! به خدا بابام خودش خوبه! عمه هام و ننه بزرگم بهش چیزای بد یاد میدن! آخه چرا اینا انقدر با تو بد بودن؟!<br />
تو که کاری به کارشون نداشتی! تو که همه ی کاراشونو می کردی! تو که هرچی بهت می گفتن می گفتی چشم! دیگه چرا باهات بد بودن؟! اصلا چرا تو اومدی ایران؟! چرا همونجا تو روسیه وقتی که برف می آد انقد قشنگ میشه نموندی؟! اصلا چرا انقد زود مردی؟! چرا مردی که حالا اینا به من بگن بچه یتیم؟! امروز که می خواستم دنبال تو بیام عمه م می گفت : این بچه یتیم رو برای چی با خودمون ببریم! همش تقصیر بابامه که انقدر شل بوده! اگه از اولش مثل امروز جلوشون در می اومد اونا انقدر تو رو اذیت نمی کردن! اصلا جرأت نمی کردن که ترو بزنن که بمیری! الهی پای اون عمه م بشکنه که زد توی پهلوی تو! الهی دست ننه بزرگم چلاق بشه که موهای قشنگ تو رو می کند! خودشون زشت و ایکبیری ان و چشم ندارن تو رو که خوشگلی ببینن! مامان! مامان! پاشو دیگه! ترو خدا پاشو! من می ترسم تنهایی! من از اینجا می ترسم! من می ترسم تنهایی برگردم خونه! خودت رفتی بهشت و منو اینجا تنها گذاشتی!؟ من نمی خوام بهم بگن بچه یتیم!<br />
من می خوام مامان داشته باشم! می خوام یه مامان مثل تو خوشگل داشته باشم! تو رو خدا پاشو! جون من پاشو!<br />
اینا رو گفتم و سرمو گذاشتم رو خاک و گریه کردم که یه مرتبه یه صدایی مثل صدای گاو از پشت سرم اومد! برگشتم که یه دفعه بابام خودشو مثل توپ بغل قبر زمین زد! با دستاش خاک رو ور میداشت و می ریخت رو سرش و مثل گاو نعره می کشید! گریه می کرد و نعره می کشید و فقط می گفت : وای! وای! وای! وای!<br />
دو تا شوهر عمه هام پریدن که بگیرنش اما پرت شون کرد عقب و با همون صدا و گریه گفت : برین کنار! گولم زدین! جهنم رو واسم خریدین! گولم زدین! باباش در حقم پدری کرده بود! خودش زنم بود! خانومم بود! گولم زدین! جهنم رو واسم خریدین! برین بی شرفا! برین بی غیرتا! ولم کنین دیگه!<br />
اینا رو گفت و دوباره خودش رو انداخت رو قبر و های های گریه کرد و گفت : &#8220;زن بهت بد کردم! حلام کن! گول خوردم! حلالم کن! قدرت رو ندونستم! حلالم کن! قربون اون خانومیت برم! قربون اون صبرت برم! بمیرم برات که چقدر درد کشیدی! بمیرم برات که چقدر کوچیکت کردن! خدا ازشون نگذره! لعنت به مرده و زندتون که گولم زدین و خامم کردین و زنم رو به کشتن دادین!&#8221;<br />
اینا رو می گفت و خاک می ریخت رو سر و کله ش! تو همین موقع یکی از&#8230;.<br />
۳۶۳ تا ۳۶۷</p>
<p>شوهر عمه هام اومد جلو و به من گفت : همش تقصیر تو یه الف بچه س! اینا چیه سر قبر میگی؟! بعدش رفتن طرف پدربزرگ تونو و به زور از روی قبر بلندش کردن! اونم همش بهشون فحش میداد ومیزد تو سرشون! اونام فقط دلداریش می دادن و اصلا فحش هایی رو که می شنیدن به روی خودشون نمی آوردن! خلاصه به زور بردنش و نشوندنش تو درشکه و یکی شون برگشت و دست منم گرفت و کشید و سوار درشکه کرد و حرکت کردیم!<br />
(( اینجای سرگذشت که رسید ،ساکت شد و یه سیگار روشن کرد و دو تا پُک بهش زد و بعدش گفت))<br />
- برین از پدراتون بپرسین عباس جلاد و صفدر میرغضب کی ن؟! پسر یکی شون وکیل پدراتونه و پسر یکی دیگه شون مهندسی یه که براشون برج می ساهزه! برین بپرسین این دو تا آدم کی هستن!<br />
((بعد اشک از چشماش اومد پایین و بلند شد و از اتاق رفت بیرون! من و مانی مات به همدیگه نگاه می کردیم! یه خرده که گذشت مانی گفت))<br />
- می دونی این صفدر میرغضبی که میگه کیه؟! حاج آقا صفدر خان با یه تپّه ریش و پشم،ابوی جناب آقای مهندس علی&#8230;!<br />
((فقط نگاهش کردم! باورم نمی شد چیزایی که شنیدم حقیقت داشته باشه!))<br />
مانی &#8211; چه پدربزرگی برای ما ساخته بودن! بُت اعظم! سمبل انسانیت! بزرگ خاندان! مرد حق! انسانی که مردم برای حاجت گرفتن چیز نذرش می کنن! عضو گروه مافیا! طراح قتل و جنایت! کلاهبردار بزرگ!<br />
- از کجا معلوم اینا که عمه گفت درست باشه؟!<br />
مانی &#8211; برای چی دروغ بگه؟! برای پول؟! برای مال دنیا؟! میدونی چند سالشه الان؟!!! دیگه پول رو برای کی ش می خواد؟!<br />
((تو همین موقع عمه با یه سینی چای اومد تو و بهمون تعارف کرد و بعدش نشست و یه خنده ی تلخ کرد و گفت))<br />
- ناراحت تون کردم؟<br />
- خب هر کسی این چیزا رو بشنوه ناراحت می شه!<br />
عمه &#8211; حقیقت تلخه!<br />
- چرا اینا رو تا الان به کسی نگفته بودین؟!<br />
عمه &#8211; اولا به کی می گفتم؟! به پدراتون؟! خودشون کم و بیش یه چیزایی می دونن! بعدشم،اگه نگفتم به خاطر این بود که تا حالا فکر می کردم که این برادرام هستند که به جبران ظلمی که پدرشون در حق من کرده،دارن زندگی مو اداره می کنن! اما چند وقت پیش فهمیدم که این طور نیست! اون موقع عقده ها و کینه های گذشته برام زنده و تازه شد! از اینا گذشته،شماها هنوز کوچسک بودین! اگه حتی دو سال پیش بهتون این چیزا رو می خواستم بگم تخمل نداشتین که به نیمه سرگذشت برسیم! حتی شاید قبول نمی کردین که عمه ای دارین! می دونین همین صفدر میر غضب چند سال پیش منو پیدا کرد و اومد سراغم؟! اومده بود ازم حلالیت بطلبه! اما حلالش نکردم!<br />
نشسته بود جلوم و با گریه برام درد و دل می کرد! اینا چند نفر بودن! اون و عباس جلاد و دو تا شوهر عمه هام! اون شب که پدربزرگم داشت شربت نذری می داد،همین ۴نفر اون وسط سر و صدا کردن و گفتن تو شربت عرق ریحته! همین عباس و صفدر با قمه پدربزرگم و کشتن! پول خوبی م گرفتن! با همون پول وضع شون خوب شد! اما بی تقاص نموندن! خودش اینجا با گریه و زاری جلوم اعتراف کرد! الانم زنده س! هر چند که چند ساله زمین گیره! خدا بهش بدتری بده! می دونین چی بهم می گفت؟! می گفت یه پسر داره و دو تا دختر اما تازه بعد از اینکه بچه هاش بزرگ شدن و از آب و گل در اومدن ، وقتی یه مرض میگیره و میره آزمایش ، می فهمه که مرد نیس و بچه دار نمی شه! زنش بهش خیانت کرده بوده! می گفت کاشکی می مردم و یه همچین روزی رو نمی دیدم!<br />
زنش رو طلاق می ده و نصف ثروتش رو که به نام زنش کرده بوده جلو چشمش میده دست رفیق شخصی زنش! صداشم نمی تونسته در بیاد! پای آبروش وسط بوده! بچه هاشم جریان رو می فهمن! رفیق شخصی زنشم با زنش عروسی می کنه و میشینن و ثروت آقا رو می خورن!<br />
این همه جون کند و پول خون گرفت و عاقبت که می خواست بشینه پاش و بخوره و آخر عمری استراحت کنه،این برنامه ی زنش بوده و خودشم حتما خبر دارین که الان چند ساله که سکته کرده و افتاده یه گوشه و لگن زیرش و میذارن و هر ساعت از خدا مرگش رو می هواد! دو سالم هس که آقا رو گذاشتن آسایشگاه ! منم گاه گداری میرم عیادتش! میرم که بهش بگم هنوز حلالش نکردم! این از این! اون عباسم که چند سال پیش خوره گرفت و چند سال جون کند و آخری آ طوری شده بود که از بو گند تنش هیچکسی رغبت نمی کرد نزدیکش بره! بعدشم که مرد،شهرداری نعشش رو از رو زمین ورداشت! حالا اگه فکر می کنین من دروغ می گم،یه سر برین آسایشگاه&#8230;عیادت حاج صفدر خان! ازش دو کلمه سوال کنین ببینین چی می گه! حتما من دروغ می گم دیگه! برین اون راستش رو براتون بگه! اون وقت اگه تو کلام من یه دروغی دیدین بیاین تف کنین تو رو من!<br />
مانی &#8211; اختیار دارین! ما غلط بکنیم! دیگه بعد از یه عمر گدایی شب جمعه که یادمون نمی ره! من انقدر تو زندگیم دروغ گفتم که حرف راست رو از یه فرسخی می شناسم! اما شما نمی دونین که از این پدربزرگ برای ما چه بتی ساخته بودن!<br />
عمه &#8211; آخه آخر عمری دیگه عابد و زاهد شده بود! وقتی م که داشت می مرد فرستاد دنبال من! اما هر کاری کرد نرفتم ببینمش!<br />
(( چایی ش رو ورداشت و یه خرده خورد و بعدش یه نگاه به ساعت کرد و گفت))<br />
- انا چرا نیومدن پس؟!<br />
- کجا رفتن؟! دانشگاه که تعطیله!<br />
عمه &#8211; نمی دونم اما موقعی که داشتن می رفتن خیلی ناراحت بودن! خیلی م با عجله رفتن! ازشون پرسیدم چی شده ها،اما گفتن چیز مهمی نیس! دلم الان شور افتاد!<br />
- نفهمیدین کجا رفتن؟!<br />
عمه &#8211; درست نه اما حرف دانشگاه بود!<br />
((یه نگاه به مانی کردم و گفتم))<br />
- می خوای بلند شیم بریم دم دانشگاه شون؟!<br />
مانی &#8211; امروز که تعطیله! حالا یه خرده صبر کنیم شاید خودشون بیان!<br />
عمه &#8211; اگه اومدنی بودن تا حالا اومده بودن! اینا بدون اینکه به من بگن جایی نمی رن! من می شناسمشون ! یه طوری شده حتما!<br />
- پاشو بریم مانی!<br />
مانی &#8211; کجا بریم آخه؟!<br />
- می ریم جلو دانشگاه!<br />
مانی &#8211; بابا نیم ساعت دیگه صبر کنیم خودشون بر می گردن! آخه چیزی نشده که شلوغش می کنین!<br />
- عمه جون همیشه دیر می کردن یا مثلا کاری براشون پیش می اومد زنگ می زدن؟<br />
عمه &#8211; آره عمه جون! الانم حواسم رفت به حرف زدن و متوجه نشدم! خیلی وقته رفتن!<br />
- پاشو بریم مانی! پاشو زود باش!<br />
مانی &#8211; بابا اینقدر عجله نکن! طوری نشده که! آخه الان بلند شیم کجا بریم؟! یه خرده صبر کنین حتما خودشون میان!<br />
- پاشو میریم جلو دانشگاه!<br />
عمه &#8211; دانشگاه نه! دانشگاه نه! خوابگاه! خوابگاه دختران!<br />
((تا عمه اینو گفت و مانی یه نگاه بهش کرد و گفت))<br />
- اِ&#8230;! یه مرتبه دل منم شور افتاد! بدو بریم!<br />
- صبر کن ببینم! عمه جون کسی رو از دوستاش نمی شناسین؟<br />
مانی &#8211; بدو دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه! بدو خودمون اونجا صد تا دوست پیدا می کنیم! یعنی صد تا از دوستاشو پیدا می کنیم!<br />
((از عمه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم<br />
از زیر پل گیشا انداختیم طرف امیر آباد و همونجور که می رفتیم کنار خیابون چند تا دختر واستاده بودن. مانی یه نگاه بهشون کرد و گفت))<br />
- کتاب دستشونه!<br />
- خُب؟!<br />
مانی &#8211; انگار اینام می خوان برن دانشگاه!<br />
- خُب؟!<br />
مانی &#8211; یعنی ما که داریم می ریم،خب اینارو هم سوار کنیم برسونیم ! ثواب داره!<br />
- ما دانشگاه نمی ریم! میریم خوابگاه دانشگاه!<br />
مانی &#8211; چه فرقی داره؟! ما می رسونیمشون خوابگاه،شاید بخوان لباسی عوض کنن یا یه چیزی بخورن یا یه کتاب دفتری وردارن و بعدش خودشون برن دانشگاه!<br />
((یه چپ چپ بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم که یه خرده بعد با عصبانیت گفت))<br />
- بابا یه دقیقه نگه دار کار دارم!<br />
- چیکار داری؟!<br />
مانی &#8211; مگه کوری نمی بینی که همه ی این دختر خانما که بغل خیابون واستادن کتاب دفتر دست شونه! خب نیگه دار اینارم برسونیم دیگه! چیه ماشین داره خالی میره!<br />
- کتابای دانشگاهی اینطوری نیس ! بزرگتره!<br />
مانی &#8211; بچه خر می کنی؟! کتاب کتاب دیگه! کتاب دانشگاه که وجبی بزرگ نمی شه!<br />
- چرا! کتاب دانشگاه از کتاب دبیرستان بزرگتره.<br />
مانی &#8211; اِ&#8230;؟! یعنی سایز کُتُب دانشگاهی رو با وجب معلوم می کنن؟! یعنی سال اول یه وجب،سال دوم یه وجب و دو انگشتو سال سوم دو وجب و یه انگشت کمه؟!<br />
- اِه&#8230;! میذاری بفهمم کجا دارم میرم؟!<br />
مانی &#8211; آهان! این یکی دانشگاهیه! نیگا کن! هم کتابش بزرگه هم جای دفتر کلاسور دستشه! این دیگه حتما دانشگاهیه! نیگه دار سوارش کنیم که ثواب داره!<br />
- چقدر شلوغه آل احمئ؟!<br />
مانی &#8211; می گفتن آدم مظلومی بوده!بابا نیگه دار آخه! بخدا قسم این یکی رو دیگه کارت دانشجویی شونو هم دیدم! نیگه دار پدرسگ!اصلا من<br />
از صفحه ۳۶۸ تا تا ۳۷۲</p>
<p>نمی آم! نیگردار من پیاده میشم! آدمی که اهل ثواب نیست نباید باهاش همسفر شد! نیگردار من پیاده میشم!<br />
- مانی به جون تو یه خبرایی شده! سر ِ امیرآباد رو نگاه کن! ببین چقدر شلوغه!<br />
مانی &#8211; حتما تصادفی چیزی شده!<br />
((با بدبختی انداختیم تو امیرآباد و یه خرده که رفتیم دیدیم دیگه نمیشه جلوتر رفت! ماشینا همین طور وسط خیابون واستاده بودن! پیاده شدم و به مانی گفتم بشینه پشت فرمون و خودم رفتم جلوتر که دیدم نزدیک خوابگاه تظاهراته! دختر و پسر واستادن وسط خیابون و راه رو بند آوردن! از همون جا به مانی اشاره کردم که بیاد. اونم از ماشین پیاده شد و اومد جلو و تا چشمش به تظاهرات افتاد گفت :<br />
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری<br />
موج خروشان دانشجویی رو ببین ! من رفتم شنا !<br />
(( تا اومدم دستش رو بگیرم که رفت وسط جمعیت! برگشتم طرف ماشین از وسط خیابون جابه جاش کنم که دیدم سوءیچ رو برده! دوباره برگشتم و رفتم جلو و از همونجا نگاه کردم که دیدم رفته پیش چندتا دختر خانوم دانشجو واستاده و داره بلند بلند یه چیزایی میگه! دوءیدم طرفش! واستاده بود اون وسط و هی می گفت : زنده باد دانشجو! زنده باد آزادی !<br />
رسیدم بهش و گفتم :<br />
- چیکار داری می کنی؟!<br />
مانی &#8211; دارم مطالبات این دختر خانوما رو پیگیری می کنم!<br />
- زنده باد منده باد چرا میگی؟!<br />
مانی &#8211; پسبگم مرده باد؟! بخدا حیفه که یه مو از سر این دخترخانومای دانشجو کم بشه!<br />
((آروم در گوشش گفتم<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- الان میریزن میگیرن مونوآ!<br />
مانی &#8211; مگه آدم بگه زنده باد آزادی جرمه؟!<br />
- بیا بریم کار داریم! مگه نیومدیم دنبال رکیانا اینا؟!<br />
مانی &#8211; من امکان نداره این خانوما رو تنها بزارم!<br />
- مانی به جون تو این دیگه شوخی نسّ آ!<br />
مانی &#8211; من شوخی با کسی ندارم!<br />
((دوباره شروع کرد به داد زدن!))<br />
- زنده باد آزادی!<br />
((بعد برگشت طرف چندتا از دخترخانوما و گفت<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- معذرت می خوام خانم محترم! غیر از زنده باد آزادی دیگه باید چی بگیم؟<br />
((دختر خانوما زدن زیر خنده و یکی شون گفت <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- شوخی می کنین آقا؟!<br />
مانی &#8211; نه به سرتون قسم! ما همین الان رسیدیم و هنوز نمی دونیم جریان چیه!<br />
دختره زد زیر خنده و گفت :<br />
- پس برا چی اومدین این وسط؟<br />
مانی &#8211; می خوایم پشت شما باشیم! دوش به دوش هم و بغل به بغل هم بریم جلو! یعنی در واقع ما چون عادت کردیم اول می ریم تو صف بعدش می پرسیم چی می دن،اینه که ماهام اوّل اومدیم این وسط و . . .<br />
((دخترا زدن زیر خنده و یواش یه چیزی در گوش همدیگه گفتن و به ما نگاه کردن! حالا مانی م ول کن نبود! همینجوری مشتش رو گره کرده بود و شعار میداد!))<br />
مانی &#8211; دانشجو! حمایتت می کنیم! الهی قربونتون بشم! حمایتت می کنیم!<br />
((آروم رفتم بغلش و در گوشش گفتم))<br />
- زده به کلّهت؟!<br />
مانی &#8211; میذاری یه خرده ام به فکر مملکتم باشم یا نه؟!<br />
اینو گفت و همینجور که شعارمیداد رفت وسط همون چندتا دخترخانومو گفت :<br />
- ببخشین! شعار جدید ندارین؟ خسته شدیم از بس این قدیمیارو گفتیم!<br />
یکی از دختر خانوما خندید و گفت:<br />
- اگه همین قدیمیا جامه ی عمل بپوشن برا ما کافیه.<br />
مانی &#8211; امّا به نظر من جامه مامه نپوشن قشنگ ترن! یعنی همینجوری لخت و عریان بیانشون کنیم خیلی بیشتر نمود پیدا می کنن و تأثیر گذارترن!<br />
((دوباره همه زدن زیر خنده! رفتم بغلش و آروم گفتم<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- بیا بریم تا کار دستمون ندادی! دلم برای رکسانا اینا شور میزنه!<br />
یه نگاه به من کرد و آروم گفت:<br />
- اگه یه بار دیگه تو کارای سیاسی من دخالت کنی،همین الآن داد می زنم به این دخترخانوما و میگم که یه نفوذی اومده میونمون و انگشتم رو می گیرم طرف تو و خودم می رم یه گوشه وایمیستم!<br />
اون وقت اینا می ریزن سرت و تموم گوشت تنت رو با وشگون میکنن آ ! اینجا دیگه حرف منه!<br />
(( دیدم دخترا دارن به من نگاه می کنن! منم ساکت بغل مانی واستادم و شروع کردم این ور و اون ور رو دیدن و دنبال رکسانا اینا گشتم که برگشت طرف دخترا و گفت<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- خسته شدیم والا! از بس که شعار دادیم این گلوم شد عین چوب خشک! دهنم شد عین زتّوم تخ! اینجاها یه کافی شاپی چیزی نیست بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم گلومون تازه شه؟<br />
یکی از دختر خانوما با خنده گفت:<br />
- شما که ده دقیقه هم نیست که اومدین!<br />
مانی &#8211; بَه هه! ما قبل از اینجا اون یکی دانشگاه بودیم و سه ساعت تموم ، یه نفس شعار می دادیم! این طوری ما رو نیگا نکنین! ما تظاهر کننده ی حرفه ای ایم!<br />
الآنم میریم با همدیگه یه جا می شینیم و یه چیزی می خوریم. هم گلومون تازه میشه و هم خستگی مون در میره و هم ایدئولوژی هامونو با همدیگه یکی می کنیم و برمیگردیم اینجا و تا اِلاهه صبح شعار میدیم!<br />
دخترا دوباره زدن زیر خنده! رفتم بغلش و آروم بهش گفتم:<br />
- الآن موتورسوارا میان آ !<br />
مانی &#8211; ببین! منو نترسون! من مثل سد سکنر اینجا واستادم! من و این دخترخانومای دانشجو رو فقط مرگ می تونه از هم سوا کنه! شعار بده، نترس بدبخت بزدل جبون!<br />
(( اینارو همچین بلند گفت که دخترا شنیدن و برگشتن به من نگاه کردن! منم از خجالت سرمو انداختم پایین! یکی از دخترا یه چپ چپ به من نگاه کرد و بعد برگشت طرف مانی و گفت <img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- این آقا کی ن؟!<br />
مانی &#8211; هارونه! یعنی هامونه! خیلی سنگدله! فقط به منفع خودش فکر می کنه و بس! ای مرفّه بی درد!<br />
((چپ چپ بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم! یعنی دخترا طوری نگاهم می کردن که جرأت نداشتم یه کلمه حرف بزنم!))<br />
مانی &#8211; حالا ولش کنین! تقصیری م نداره بیچاره! تو یه خانواده ی برژوآ چشم وا کرده و پدرش یه عمر مثل زالو خون مسضعفین رو مکیده و اینم دیده و یاد گرفته! امّا اینم بگما ! استعداد خوبی داره! پاش بیفته چنان مبارز نستوهی ِ که نگ.! قیافش رو نگاه کنین! عین ارنستو چگواراس ! مخصوصا اگه بزاره یه هوا موهاش بلند بشه و یه روبان قرمز به موهاش بزنه و یه سیبیلم بزاره دیگه خود فیدل کاستروام نمی تونه بشناسدش! بچۀ خوبیم هس آ امّا تنها اشکالش اینه که پولدار و مستکبره! میگم تو رو خدا یه خرده شما نصیحتش کنین شاید اخلاقش عوض بشه یعنی حرف دختر خانوما خیلی توش اثر داره! اگه خواهری کنین و یه خرده&#8230;<br />
یه مرتبه یکی از اون وسط داد زد و گفت :<br />
موتور سوارا ! موتورسوارا !<br />
همه برگشتیم و اون طرف خیابون رو نگاه کردیم که مانی آروم در گوشم گفت :<br />
- من که رفتم! فکر خودت باش !<br />
((تا برگشتم نگاهش کردم که دیدم مثل برق داره می دوئه طرف ماشین! اون دخترام با بقیه رفتن طرف خوابگاه ! موندیم من و یه عده دیگه ! حالا نمی دونیم کجا بریم! دانشجوآیی که اونجا بودن همه جمع شده بودن جلو در ِ خوابگاه و بقیه شونم رفته بودن تو خوابگاه و شعار می دادن! یه عده هم با چوب و چماق داشتن می اومدن طرف ما ! همه داشتن فرار می کردن! دیگه نفهمیدم چی شد فقط یه وقت متوجه شدم که دارم با حالت دوئیدن می رم طرف ماشین! چند ثانیه بعد رسیدم و دیدم مانی رفته نشسته تو ماشین و در ماشین م قفل کرده! اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو! تا منو دید قفل در و واکرد و گفت :<br />
- بشین بریم!<br />
یه نگاه بهش کردم و گفتم :<br />
- آخه من به تو چی بگم؟!<br />
مانی &#8211; الآن وقت چیز گفتن نیست! بشین که در ریم!<br />
- دّر ریم؟! یعنی فرار کنیم؟!<br />
مانی &#8211; فرار که نه! یه عقب نشینی تاکتیکی!<br />
- خجالت نمیکشی مانی؟!<br />
مانی &#8211; خجالت برای چی بکشم؟! چوب آ رو نیگا کن! قاعدۀ تنۀ چناره! یه دونه بخوریم پیشواز گرگ بیابون می ریم! بشین می گم!<br />
- من نمیام!<br />
مانی &#8211; یعنی چی؟!<br />
- یعنی اینا رو تنها نمیذارم!<br />
مانی &#8211; موتور سوارا رو تنها نمیذاری؟! اینا احتیاج ندارن! یعنی اصلا تنها نیستن! هم چوب و چماق دارن و هم پشت شون گرمه! خیالت راحت راحت باشه! برای این عزیزان هیچ اتفاقی نمی افته! هزار الله اکبر پشت به پشت همدیگه دارن میان جلو!<br />
- لوس نشو رکسانا اینا رو میگم!<br />
مانی &#8211; از کجا معلوم اونا اینجا باشن؟!<br />
- باید بگردیم! اگه نبودن، میریم!<br />
مانی &#8211; وسط این همه چوب و چماق بگردیم؟!<br />
- نترس! به ما کاری ندارن!<br />
مانی &#8211; یعنی واقعا می خوای بری اون وسط؟!<br />
- خب آره!<br />
مانی &#8211; خودت می دونی قهرمان! برو! خدا پشت و پناهت! واقعا بهت افتخار می کنم! یعنی تموم فامیل و دَر و همسایه بهت افتخار می کنن! آفرین به تو! من همیشه تو چشمای تو شجاعت رو می دیدم! برو معطل نکن! خیال تم از هر بابت راحت باشه! می دم برات کوچه به کوچه حجله بزنن! از این چارپایه هام بغل هر<br />
کدوم میذارم و روشم یه سینی پُر،خرمای بم کرمان! شربت فصل به فصل!<br />
شیرکاکائو نوبت به نوبت! حلوا سینی به سینی! برو قهرمان من! برو که بهت قول میدم تا ۱۰ دقیقه ی دیگه اسمت میره جزو تاریخ ملی ما!<br />
- اِه&#8230;! تو نمی یای؟!<br />
مانی &#8211; من به گور پدرم می خندم! چوب آرو نمی بینی؟! همچین این دستا میره بالا و پایین که انگار دارن فرش می تکونن! اصلا من هیچ وقت لیاقت اینو نداشتم که اسمم تو تاریخ ثبت بشه! تو برو عزیزم و خودتو به خاطر من از این فیض محروم نکن!<br />
- به درک! من رفتم!<br />
- اِ&#8230;! واستا خره! جدی جدی داری می ری؟!<br />
((پیاده شد و دوئید دنبالم و گفت<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- دیوونه شدی؟<br />
- من باید اینجاها رو بگردم! تا خیالم راحت نشه که رکسانا اینجا نیس،جایی نمی یام! همین!<br />
مانی &#8211; ای لعنت به مرده و زنده ت آدم بدقلق!<br />
((راه افتادم رفتم جلو که دو نفر جلومو گرفتن و یکی شون گفت))<br />
- کجا؟!<br />
((تا اومدم یه چیزی بگم که مانی زد و گفت))<br />
- اومدیم بهتون خسته نباشین بگیم! خدا قوّت!<br />
((دو تا پسرا خندیدن و همون یکی گفت))<br />
- برگردین برین! اینجا جای شما نیس!<br />
مانی &#8211; می گم برادر یه چوب اضافه ام اگه داشته باشین ماهام یه تن و بدنی گرم می کنیم آ!<br />
((این دفعه منم خندم گرفت که همون پسره زیر بغل مانی رو گرفت و گفت))<br />
- برو باباجون بذار به کارمون برسیم! جفت تون برین! شمام برو!<br />
((من همونطور واستاده بودم و نگاهش می کردم که جدّی شد و گفت))<br />
- حرف حالی ت نمیشه؟!<br />
مانی &#8211; برادر! این گوشاش سنگینه! صدا رو نمیشنفه! بذار من با علم و اشاره حالیش کنم!<br />
«اومد جلو من واستاد و با انگشت یه چوب رو نشون داد و بعد با دو تا دستاش کلفتی چوب رو اندازه کرد و ادای اینو در آورد که یعنی می خواد بزنه تو کلّه ت! بعد یه مرتبه داد زد و گفت»<br />
- آقای زاپاتا! چوب کلفت! دست قوی! پشت گرم! شوخی پوخی م تو کار نیس! بیا بریم تا هنوز سر لطفن! و ماها سالمیم!<br />
دوباره پسرا خندیدن و من بهشون گفتم:<br />
- آقایون ما اومدیم دنبال چندتا از فامیلامون!<br />
پسره یه نگاه به من کرد و بعد به مانی گفت:<br />
- تو که گفتی این چیزی نمی شنفه؟!<br />
مانی &#8211; گفتم کَره! نگفتم که لاله!<br />
پسره یه نگاهی به من کرد و بعد همونجور که داشت می رفت گفت:<br />
- الآن نمیشه جایی رو گشت! راه بیفتین برین!<br />
«صب کردم تا یه خرده ازمون دور شدن. بعدش با مانی راه افتادیم تو پیاده روی اون طرف! قیامت بود! این اونو هل می داد! اون یکی رو هل می داد! یه عده جلوی خوابگاه یه چیزایی می گفتن! ماشینا اون وسط مونده بودن! یه عده بی خودی فرار می کردن! یکی دو جا چند نفر با روزنامه آتیش روشن کرده بودن و دود راه افتاده بود! خلاصه اوضاع بدی بود! من و مانی م همین جوری می رفتیم جلو و تو جمعیت رو نگاه می کردیم! اصلا نمی شد کسی رو تشخیص داد! انقدر آدم اونجا جمع شده بود که تنه به تنه می خورد! ماشینا همه بوق می زدن! صدا به صدا نمی رسید! یه عده بی خودی فحش می دادن و معلوم نبود به کی دارن میدن! صدای فحش اونا و بوق ماشینا و دود و صدای بلندگو که هی از یه جا داد می زد و از مردم خواهش می کرد که متفرق بشن،همه با هم قاطی شده بود و یه صحنه ی خیلی عجیبی رو درست کرده بود!<br />
من و مانی م همین جوری می رفتیم جلو و دخترا رو نگته می کردیم که رکسانا اینا رو پیدا کنیم!<br />
جلوی در خوابگاه که اصلا نمی شد رفت! وسط خیابونم یه عده با همدیگه دعواشون شده بود و داشتن همدیگه رو می زدن! اومدیم از وسطِ خیابون رد بشیم که یه مرتبه چشمم افتاد به کارگردان فیلم ترمه اینا! اونم ما رو دید و دوئید طرف ما و با خنده گفت:<br />
- بابا کجائین شما؟! بیاین بریم جلو!<br />
مانی &#8211; قربون شما! قبلا صرف شده! نفری دو تا چوب خوردیم! شما بفرمائین که تازه رسیدین!<br />
کارگردان زد زیر خنده و گفت:<br />
- اما عجب ایده ای دادی آ! دستت درد نکنه! عالی بود!<br />
یه نگاه دوتایی بهش کردیم که مانی گفت:<br />
- چی عالی بود!؟<br />
کارگردان &#8211; همون جریان شیرکاکائو و کیک دیگه! مگه ترمه خانوم بهتون نگفت؟!<br />
مانی &#8211; نه! من اصلا امروز باهاش حرف نزدم!<br />
کارگردان &#8211; بابا امروز فیلبرداری داشتیم ! پس با شما نیس!؟<br />
مانی &#8211; نه! ما اصلا نمی دونیم جریان چیه؟!<br />
کارگردان- ما یکی دو ساعت پیش دو تا وانت شیرکاکائو و کیک آوردیم اینجا و گذاشتیم بغل خیابون و شروع کردیم به دادن! غلغله شد! ماشینا همینجور که داشتن با سرعت رَد می شدن تا چشم شون به شیرکاکائو و کیک می افتاد،می زدن رو ترمز! مردم که رد می شدن می اومدن جلو! ماهام بیست تا دونه لیوان بیشتر نیاورده بودیم! همچین شلوغ شد که نگو! یه سری فیلم برداری کردیم و منتظر ترمه خانومیم!<br />
مانی &#8211; پس اون پسرا که چوب داشتن و با موتور اومدن چی بود؟!<br />
کارگردان &#8211; بچه های خودمونن!<br />
مانی &#8211; پس این همه شلوغی مال شیرکاکائوئه؟!<br />
کارگردان &#8211; آره! دستت درد نکنه! اما الان یه نیم ساعتی هس که اوضاع از دست مون در رفته! یعنی شیرکاکائو آ و کیک آ داره تموم میشه و مردم که منتظر واستاده بودن شلوغ کردن و یه عده م با همدیگه دعواشون شده! زنگ زدیم به پلیس که بیاد و اوضاع رو درست کنه!<br />
- ببخشین! دانشجوآ کجان پس؟!<br />
کارگردان &#8211; اونا جلو خوابگاه ن! همونا که اونجا واستادن و دارن با هم حرف می زنن! می گم یه زنگ به ترمه خانم بزنین ببینین کجان؟!<br />
((من دیگه منتظر نشدم و راه افتادم طرف خوابگاه و رفتم وسط دانشجوآ! یه جا یه عده شون داشتن شعار می دادن! رفتم جلو و شروع کردم به گشتن امّا رکسانا اینا رو پیدا نکردم! تو همین موقع چهار پنج تا ماشین پلیس رسید و مأمورا پیاده شدن! خودشونم مونده بودن که اینجا چه خبره! از دور می دیدم که کارگردان رفت با فرماندشون صحبت کرد و اونم انگار داشت باهاش دعوا می کرد! یه خرده بعد همونجور که داشتم دنبال رکسانا اینا می گشتم دیدم مأمورا شروع کردن به متفرق کردن مردم! تو همین موقع یه گوشه دیگه دعوا شد! مأمورام ریختن اونجا و یه عده رو گرفتن! وسط اونام یه عده از دانشجوها دستگیر شدن! دستگیر شدن همانا و&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5865</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فال روزانه امروز پنج شنبه ۷ اردیبهشت ۹۱</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5863</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5863#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 23:00:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فال روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند ماه]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز شما]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز و فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال جمعه]]></category>
		<category><![CDATA[فال حافظ اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز جمعه 25 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه 4 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه ۲8 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز سه شنبه 5 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز سه شنبه ۲9 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز شنبه 2 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز چهار شنبه 30 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز چهارشنبه 6 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز یکشنبه 3 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آبان]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آذر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین تیر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین خرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین دی]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مهر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه و جالب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5863</guid>
		<description><![CDATA[متولدین فروردین شما احساس می‌کنید که همه کارهایتان به هم گره خورده است. متاسفانه احساس تان به شما درست می‌گوید زیرا تمام برنامه‌هایی را که در دراز مدت برای آنها نقشه کشیده بودید به هم ریخته است، به همین دلیل &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5863">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5658" title="www.roodebor.com -1777" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777-300x203.jpg" alt="فال امروز, فال روزانه, فال روز, فال روز حافظ, فال روزانه حافظ, فال امروز حافظ, فال روز من, فال امروز من, فال امروز شما, فال جمعه, فال امروز فردا, فال امروز و فردا, فال روزانه اسفند, فال اسفند, فال اسفند ماه, فال حافظ اسفند," width="300" height="203" /></a></p>
<p>متولدین فروردین</p>
<p>شما احساس می‌کنید که همه کارهایتان به هم گره خورده است. متاسفانه احساس تان به شما درست می‌گوید زیرا تمام برنامه‌هایی را که در دراز مدت برای آنها نقشه کشیده بودید به هم ریخته است،<span id="more-5863"></span> به همین دلیل تمایل دارید که کارهای جدیدی را آغاز کنید اما باز هم مانند سابق با مانع مواجهه خواهید شد. الان زمان مناسبی برای تصمیم گیریهای شما نمی‌باشد بهتر است برنامه ریزی‌هایتان را به تعویق بیندازید.</p>
<p>متولدین اردیبهشت</p>
<p>شما همیشه برای راهنمایی کردن دیگران پیش قدم می‌شوید، تمام تجربیاتی که دارید را در اختیار دیگران قرار می‌دهید اما توصیه می‌کنیم این کار را انجام ندهید زیرا گاهی این کار به نفع شما نمی‌باشد، اثر سوئی برای شما دارد. زیرا با تعریف‌هایی که برای دیگران انجام می‌دهید ممکن است کارهایی را بر علیه شما انجام دهند. تجربیاتی که کسب کرده‌اید را به مانند یک راز نزد خود حفظ کنید، انسان‌ها معمولا رازهایشان را به افراد دیگر منتقل نمی‌کنند.</p>
<p>متولدین خرداد</p>
<p>شما مسئول تمام کارها و سخنانی هستید که بر زبان می‌رانید پس بهتر است مراقب صحبت کردن خودتان باشید زیرا با صحبتهایی که ممکن است در جای نامناسب بر زبان بیاورید دیگران را رنج می‌دهید به همین دلیل شاید دشمنان زیادی را برای خود درست کنید. بهتر است جلوی هیجانات خود را در هر شرایطی بگیرید.</p>
<p>متولدین تیر</p>
<p>شما در این روزها سر در گم شده‌اید و نمی‌دانید باید چه کاری را انجام دهید و چه کاری درست است. از درون تان با مشکلات زیادی مواجهه هستید. شما فردی هستید که برای شروع یک کار مدام به شخصی احتیاج دارید که شما را هل دهد تا پیش بروید و شخص دیگری استارت کاری را برای شما بزند به همین دلیل مدام به دنبال فردایی دروغین هستید. توصیه می‌کنیم که این کار را ترک کنید و از همین امروز استارت شروع کارهایتان را بزنید.</p>
<p>متولدین مرداد</p>
<p>شما امروز نسبت به گذشته خودتان با حساسیت و احتیاط بیشتری عمل می‌کنید، به همین علت وارد مسیر تازه ای از زندگی تان خواهید شد، فقط باید مراقب منفعت‌هایی که به دست می‌آورید باشید تا آنها را بیهوده هدر ندهید. موفقیتها و راه‌های کوچکی که در آینده به آنها می‌رسید پلی برای دستیابی به موفقیت‌های بزرگ تر است.</p>
<p>متولدین شهریور</p>
<p>شما مدام در فکر منفعت‌های مالی هستید، بهتر است این افکار را از خود دور کنید زیرا تا زمانی که در این افکار به سر می‌برید نمی‌توانید به جایگاه مناسبی برسید. زیرا برای شروع هر گامی‌در ابتدا به نتیجه‌های مالی که در آینده برای شما در بر خواهد داشت می‌اندیشید و این طرز فکر درستی نمی‌باشد زیرا در این صورت شما هیچگاه، هیچ کاری را آغاز نمی‌کنید.</p>
<p>متولدین مهر</p>
<p>به تازگی در کارهایتان به بن بست رسیده‌اید و هر کاری را که می‌خواهید شروع کنید به جایی نمی‌رسد زیرا شما فردی کم تجربه هستید توصیه می‌کنیم برای این که کارهایتان بر وفق مرادتان پیش برود از دیگران کمک بگیرید تا شما را یاری کنند که به اهداف خود نائل شوید.</p>
<p>متولدین آبان</p>
<p>فعالیت هایی را که تا چند روز گذشته انجام می‌دادید را با به دست آوردن نتیجه صحیحی ترک کنید زیرا شما در حال حاضر به نقطه‌ای رسیده اید که باید آماده تغییری اساسی در زندگی باشید نه اینکه مدام به یک زندگی معمولی و عادی که دارید متکی باشید. زندگی که در حال حاضر تجربه می‌کنید باعث شده است که شما از تمام هیجانات روحی و جسمی که می‌توانید تجربه کنید به دور باشید.</p>
<p>متولدین آذر</p>
<p>در این اواخر کارهایی که از شما سر می‌زند کاملا با هم تضاد دارند. بعضی از کارهایتان ناشی از خرد بالای شماست و بعضی کارهای دیگری که انجام می‌دهید ناشی از بی تجربگی بودن شماست. شما در کارهایتان بیش از حد احساساتی عمل می‌کنید. بخصوص با فرا رسیدن فصل جدید هیجانات شما بیشتر شده به همین دلیل رفتارهایتان بیش از پیش از منطق دور شده است. توصیه می‌کنیم انعطاف پذیری را در همه کارهایتان حفظ کنید.</p>
<p>متولدین دی</p>
<p>صبر شما در تمام کارهایی که انجام می‌دهید به نمونه و الگوی بارز و قابل تمجید برای همگان تبدیل شده است. شما با صبر خود توانسته اید بسیاری از سختی‌هایی را که حتی تا چندین سال بعد نیز گریبان گیر شما بودند در عرض مدتی کوتاه حل نمایید. فقط گاهی با دیدی منفی به زندگی نگاه می‌کنید. بهتر است دید منفی تان را کنار بگذاری زیرا همین صبر و بردباری شما در تمام مسائل پاسخ گوی است.</p>
<p>متولدین بهمن</p>
<p>شما در این روزهای اخیر با مشکلات عدیده‌ای روبرو خواهید شد. اما خوشبختانه امیدی که شما به آینده دارید مانند یک پشتیبان از شما حمایت می‌کند تا بتوانید به اهدافی که در نظر داشته اید و کمی به تعویق افتاده اند برسید. زندگی شما در حال تغییر می‌باشد و تنها شخصی که راه‌های تغییر را باید بپیماید شما هستید پس بهتر است راه درست را با مشورت دیگران انتخاب کنید.</p>
<p>متولدین اسفند</p>
<p>شما بیشتر تمایل دارید که تابع شخص دیگری باشید و هیچ مسئولیتی را در زندگی بر دوش نداشته باشید. اما امروز دیگر زمان آن فرا رسیده است که شما نیز وارد صحنه اجتماعی شوید و برای پیشرفت‌تان، به تنهایی و بدون اتکا بودن به شخصی گام بردارید، حتی اگر کارها را اشتباه انجام دهید. مهم ترین مسئله این موضوع است که یاد بگیرید مشکلات‌تان را خودتان به تنهایی حل کنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5863</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت سیزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5861</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5861#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 23:26:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت سیزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5861</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ———————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. بهناز خنده کنان گفت: غزال کجا سیر می کردی، هر چی &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5861">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>بهناز خنده کنان گفت: غزال کجا سیر می کردی، هر چی صدات می کنم انگار نه انگار با تو هستم. خوابی یا بیدار، مرده ای یا زنده .<br />
-ولم کن بهناز حوصله ندارم<br />
. بهناز &#8211; چرا، نکنه از رفتنش دلگیری؟ ای خدا ز دلبرم که<br />
رساند نوازش قلمی<br />
کجاست پیک صبا، گر نمی کند کرمی<br />
-هم از رفتنش دلگیرم هم اینکه می ترسم، یه ر.زی عاقبت من هم مثل بنفشه بشه. و غزال بمونه و دل شکسته و پر دردش .<span id="more-5861"></span><br />
معصومانه گفت: من هم مثل تو می ترسم، یه روزی طرف تو زرد از اب دربیاد .<br />
غم و درد خودم را فراموش کردم و با تعجب پرسیدم: بله، بله، نفهمیدم؟ یه بار دیگه تکرار کن، منظورت کی بود؟<br />
با ناز و عشوه جواب داد: خوب واسه همین صدات می کردم می خواستم یک موضوع مهمی رو بهت بگم .<br />
با ورود دبیر فیزیک به کلاس حرفش ناتمام ماند. هرچقدر اصرار کردم که اهسته بگوید، ابروهایش را بالا انداخت. تا اینکه زنگ به صدا درآمد گفتم: بهناز تا سکته نکردم حرفتو بزن .<br />
با هم به بیرون کلاس رفتیم ، بهناز گفت : نخواستم بقیه بفهمند مخصوصا سها .<br />
با شنیدن نام سها، دلهره به جانم افتاد، با خودم گفتم: حتما سپهر باهاش تماس گرفته. احساس کردم زیر آوار خفه میشم طاقت شنیدن این حرف رو نداشتم .<br />
تا بهناز دهان باز کند، قلبم به شدت می تپید: بهناز زود باش بگو، جون بکن، دیوانه ام کردی .<br />
با حوصله و آرامش گفت: تو چرا دیوونه شدی، پس نمی گم تا خمار بمونی .<br />
با التماس گفتم: جون غزال، زود باش بگو، دیگه طاقتم طاق شد .<br />
با شتاب گفت: هیچی دیروز دوست سپهر، فرید زنگ زده بود .<br />
نفس راحتی کشیدم و گفتم: دو ساعت لفت می دی اینو بگی، حالا چی کار داشت؟<br />
قهقه زد و گفت: آهان فهمیدم، چرا رنگت پریده، فکر کردی حتما سپهر تماس گرفته، آره دیوونه؟ نه جونم خیلت راحت اون مال توئه. فرید اول سراغ تو رو<br />
گرفت، فهمیدم بهونه است گفتم چرا به جای سها از من می پرسی؟ خلاصه بعد از کلی بیراه رفتن و من من کردن فهمیدم منظورش چیه .<br />
-پس مبارکه، خوبکسی به تورت خورده، نجیب و سر به زیر، خانواده دار، شغل خوب، مهندس ساختمان، خوب از خدا چی می خوای. شماره تلفن تو رو از<br />
کجا پیدا کرده؟<br />
بهناز- آقای مجنون، سپهر خان از دفترچه تلفن سها برداشته و بهش داده .<br />
-نگفت از سپهر خبر داره یا نه، آخه دو روزه تلفن نکرده .<br />
-نه چون من ازش پرسیدم از سپهر چه خبر، گفت منم باید خبرشو از شما بپرسم .<br />
تا آخرین ساعت مدرسه، بهناز در مورد فرید از من سئوال می پرسید. ظهر پکر و سلانه، سلانه به طرف خانه رفتم چند دقیقه ای نگذشته بود که تلفن زنگ زد از شانسم ساناز هنوز بیدار بود، زودتر از من گوشی را برداشت که جواب ندادند و ساناز گوشی را گذاشت حدس زدم که سپهر باید باشد. دل تو دلم نبود و خدا خدامی کردم که ساناز زود بخوابد. وقتی مطمئن شدم خوابیده، تمام تلفن ها را از پریز کشیدم و روی تخت دراز مشیدم و منتظرش شدم، یک ساعت بعد به انتظارم پایان بخشیده شد. با اولین زنگ گوشی را برداشتم : الو .<br />
صدای گرم و دلنشینش در گوشی پیچید: سلام عشق من، خوبی؟<br />
-سلام، من خوبم. تو چطوری؟ چرا این دو روز زنگ نزدی؟ داشتم دیوونه می شدم .<br />
سپهر- فدات شم، روز اول اون ساعتی که باید زنگ می زدم تو هواپیما بودم و دیروز هم وقت نکردم چون به شدت دنبال کارام هستم تا هر چه زودتر به سوی محبوبم برگردم. وقتی فکر می کنم که حالا حالا از دیدن صورت ماهت محروم هستم، دیوونه میشم. اخه لعنتی نمیدونی چه بلایی سرم آوردی، آتیشی که تو به جونم انداختی، غیر از وجود تو هیچ چیز دیگر آرامش نمی کنه. ولی از فردا سر وقت زنگ می زنم<br />
-سپهر؟<br />
-جانم .<br />
-خیلی دوست دارم. آخه این دو روز متوجه شدم من هم به درد تو مبتلا شدم و بدون تو میمیرم. ولی باید بگم تا ده روز نمی تونم باهات صحبت کنم چون از فردا<br />
مسابقات شروع میشه و ظهر ها به خونه نمیام .<br />
-وای خدای من، یعنی تا ده روز از شنیدن صدات هم محروم میشم؟ غزال بعضی از شبا نمی تونی به خونه ما بری و اون ساعتی که تو هستی به مامان اینا تلفن کنم. حداقل یه لحظه باهات صحبت کنم؟<br />
-شرمنده عزیزم، چون آقا سپهر دستور داده تا رفتن عمه اینا خونشون نرم .<br />
-عجب مصیبتی گیر کردم. باشه برو ولی زیاد نه .<br />
-چشم آقا، وقت کردم حتما میرم .<br />
از روز بعد، وقتم به مسابقه و تمرین می گذشت. طوری که از مدرسه اجازه می گرفتم و دو ساعت آخر را به باشگاه می رفتم. شبها از فرط خستگی نای غذا خوردن هم نداشتم و در مدت ده روز فقط یک بار آنهم نیمساعت برای خداحافظی به دیدن عمه خانم رفتم البته آنروز شانس اسنکه با سپهر حرف بزنم را نداشتم. در مسابقات بین بانوان من مقام دوم و سهند مقان اول را بین آقایان را کسب کردیم. از خوشحالی روی پا بند نبودیم. دوست داشتم از همه اول این خبر را به سپهر بدم ولی چطوری؟ چون نه شماره ای از او داشتم نه چیزی .<br />
برای شب بعد، مامان به افتخارمان، خانواده عمو سعید، عمو محمود، کتی و پدرام را برای شام دعوت کرد. وقتی همه دور هم جمع شدیم، جای سپهر خیلی خالی بود، دلم برایش تنگ شده بود. و برای همین بغضم گرفت ولی چاره ای نداشتم، باید تحمل می کردم. مشغول خوردن شام بودیم که تلفن زنگ زد. بابا بلند شد و رفت و جواب داد. دل در سینه ام نبود، گفتم حتما سپهر خبردار شده و به این بهانه زنگ زده. تا موقعی که بابا صدایم کرد و گفت: قهرمانا، با شما می خوان صحبت کنن .<br />
زمان صد سال برایم گذشت.سهند زودتر از من رفت. از حرف زدنش فهمیدم که باید یکی از عمو ها یاشد. چند دقیقه بعد گوشی را به من داد و صدای عمو بهرام در گوشی پیچید .<br />
عمو- سلام عزیزم، تبریک میگم. امیدوارم همیشه در زندگیت موفق و سربلند باشی .<br />
-سلام عمو . مرسی که زنگ زدین. زن عمو چطوره؟ بچه ها چطورند؟<br />
-همه خوبند، پروانه و سیاوش هم می خوان بهت تبریک بگن .<br />
و سپس گوشی را به دست زن عمو داد: سلام عروس گلم، تبریک میگم. خوبی عزیزم .<br />
با شنیدن این جمله تنم یخ کرد. هر کلمه ای که از دهانش<br />
خارج میشد مانند پتکی بر سرم کوبیده میشد. فقط بله و نخیر می گفتم. چند دقیقه هم با سیاوش صحبت کردم، هر چند نفهمیدم چون اصلا حواسم نبود. بعد از گذاشتن گوشی همانجا نشستم. چون دیگر اشتهایی نداشتم. چند دقیقه بعد دوباره تلفن زنگ زد. بی حوصله برداشتم و گفتم: بله !<br />
سپهر- عزیز دلم، آهوی قشنگم بهت تبریک میگم .<br />
از شنیدن صدایش خونم به جریان افتاد و انگار تمام دنیا را بهم دادند، در حالی که سعی می کردم عادی جواب دهم گفتم: ممنون که به یاد ما بودی. تو چطوری خوش میگذره؟<br />
سپهر- دست رو دلم نزار که خونه، لعنتی پانزده روزه که ندیدمت. چطور می تونم بدون تو خوش باشم، دلم برات لک زده. آخ نمی دونی چقدر دلتنگ هستم<br />
- منم همین طور .<br />
- فدای اون دل تنگت بشم. غزال خیلی دوست دارم خیلی &#8230; خیلی<br />
در حالی که با فریاد این جملات را تکرار می کرد، سهند آمد. با خنده به سپهرگفتم: بله سهند هم اینجاست. گوشی دستت باشه، تا باهاش حرف بزنی .<br />
- میدونم عزیزم که نمی تونی حرف بزنی. پس خداحافظ تا فردا ظهر .<br />
-خدانگهدار .</p>
<p>با بی میلی گوشی را به سهند دادم. دوست داشتم کسی مزاحمم نبود تا صبح باهاش حرف می زدم. شب موقع خواب، آلبومم را برداشتم تا با دیدن عکس هاش که روز تولد سه تایی گرفته بودیم شاید کمی، دل بی قرارم، آروم بگیره .<br />
چند بار عکس اش را بوسیدم و سیر نگاهش کردم. از آن به بعد هر وقت خونه سها می ماندم به بهانه اینکه با هم بخوابیم، روی تخت سپهر می خوابیدم چون بوی عطر سپهر را می داد و مرهمی بر دل عاشق و بی قرار من بود. برای باز گشتنش لحظه شماری میکردم. هر وقت یاشار صحبت عشق و عاشقی می کرد دلم بیشتر هوای سپهر را می کرد. جرفهای یاشار که بی رودربایستی اعتراف می کرد که به من علاقه دارد، دلهره را به حانم می انداخت چون نمی دانست قلب من در گرو کس دیگری است، چاره ای جز سکوت نداشتم، و دو دلی و نگرانی مانند خوره به جانم چنگ می انداخت چون از طرفی می ترسیدم سپهر دیگر برنگردد و از طرفی هم می ترسیدمف وقتی بیاید خیلی دیر شده باشد، چون اگر امسال عمو محمود یا بهرام خواستگاری رسمی می کردند بابا به آنها جواب مساعد می داد<br />
اواسط اسفند ماه، پدر و مادر فرید برای آشنایی و خواستگاری از بهناز به تهران آمدند .<br />
خوشبختانه در همان جلسه اول ازیکدیگر خوششان امد و در عرض یک هفته تمام کار ها را انجام دادند و قرار شد روز بیستم اسفتد ماه، مراسم نامزدی برگزار شود. عصر همان روز با خانواده خودم و عمو محمود به خانه بهناز رفتیم. بهناز پیراهن نباتی و تنگ و بلندی پوشیده و با آرایش ملایمی که کرده بود مثل فرشته ها شده بود. از بین هم کلاسی ها فقط زیبا، مینا، ثریا و بنفشه دعوت شده بودند .<br />
با دیدن بهناز و فرید که دست در دست هم به مهمان ها خوش آمد می گفنتد یک آن خودم را جای آنها دیدم، ولی حیف که رویایی بیش نبود. موقعی که می خواستند حلقه نامزدی را به دست هم بکنند، فرید صدایم کرد. وقتی پیش آنها رفتم فرید آهسته گفت: چرا مثل غریبه ها دور ایستادی؟ ناسلامتی تو هم دوست بهنازی هم نماینده بهترین و عزیز ترین دوست منی .<br />
- فرید نمی دونی کی برمی گرده؟<br />
سرش را به علامت منفی تکان داد و بهناز قیچی را بدستم داد و گفت:-بیا غزال خانم روبان حلقه ها رو تو ببر تا بختت باز بشه و رو دستمون نمونی .<br />
- لوس، حیف که جلوی فرید نمی خوام جوابتو بدم، دعا کن به جون فرید. فرید آخه زن قحطی بود اینو گرفتی؟<br />
فرید چشمکی زد و گفت: راست میگی، تحفه که چه عرض کنم<br />
بهناز در حالی که چپ چپ نگاهش می کرد گفت: آقا فرید تا دیر نشده بگو، پشیمون شدی؟<br />
فرید لبخند زنان گفت: بهناز جون ناراحت نشو. منظورم اینه که تو فرشته هستی .<br />
خندیدم و گفتم: فرید از الان جا نزن و گرنه تا اخر عمر زن ذلیل میشی ها &#8230;&#8230;..<br />
در این اثنا خواهر فرید اعتراض کرد و گفت: شما سه تا چرا همش حرف می زنین. غزال جون عجله کن تا عروس خانم پشیمون نشده .<br />
- چشم فرحناز خانم، الساعه .<br />
شب بسیار خوبی بود .<br />
خیلی خوشحال بودم چون قسمت بهناز هم شوهر خوبی مثل فرید شده بود .<br />
قلبا شاد بودم مخصوصا وقتی که عقد دائمی جاری شد. چون سال آخر بودیم و چیزی به تمام شدن مدرسه ها نمانده بود. خطبه عقد جاری ورسما ثبت شد .<br />
روز بیست و شش اسفند ماه بابا از عمو ها دعوت کرد تا عید با ما به شمال بیایند فقط عمو بهرام و خانواده اش آمدند. آن شب همگی خونه عمو محمود دعوت شده بودیم تا مقدمات سفر را بچینند. عمو بهرام، در حضور جمع، مرا رسما برای سیاوش خواستگاری کرد. عمو محمود در جوابش گفت: اگه اینطور باشه، من هم امشب برای یاشار از غزال خواستگاری می کنم. چون می ترسم از قافله عقب بمونم .<br />
موقعی که آنها در این مورد حرف می زدند، من و سروناز دختر عمو بهرام که دو سال از من کوچکتر بود مشغول چیدن میز غذا بودیم. بابا در جواب آنها گفت: من حرفی ندارم ولی غزال اول باید دیپلم شو بگیره و به دانشگاه بره بعد. در ضمن حق انتخاب با خودشه، چون نمی خوام به خاطر بچه هامون کدورتی پیش بیاد .<br />
یکدفعه زندگی جلوی چشمانم تیره و تار شد و پاهام سست، بی اختیار روی صندلی نشستم چون توان ایستادن نداشتم. ترانه به شوخی گفت :<br />
چرا هول شدی عروس خانم؟<br />
لبخند تلخی زدم. شب سختی برایم بود و هرچقدر سروناز اصرار کرد شب مثل ساناز آنجا بمانم زیربار نرفتم و به بهانه نداشتن وسایل به خانه رفتم. چون نیاز به تنهایی داشتم. بهار داشت می آمد و دل من اسیر شهر طوفانی انتظار بود. کبوتر زندانی دلم، لحظه ها را می شمرد تا سپهر بیاید و به انتظار خاتمه بخشد. در خیالم عکس اش را در فاب طلایی گذاشتم و با خون دل زیرش نوشتم: لعنت بر عشق و جدایی .<br />
بی اختیار اشک بر گونه هایم جاری شد. منی که تا آن لحظه اشک و آه برایم مفهومی نداشت. تا نصفه های شب گریه کردم تا خوابم برد .<br />
صبح با چشم های پف کرده به مدرسه رفتم. وقتی بهناز علت را جویا شد، همه چیز را برایش گفتم. او هم از غم و غصه من اندوهگین و متاثر شد. چشمم فقط به ساعت بود تا این آخرین روز مدرسه به پایان برسد و من به خانه برگردم. بدون اینکه مانتو ام را دربیاورم در تنهایی چشم به تلفن دوخته بودم تا هر چه زودتر سپهر تماس بگیرد. با شنیدن اولین زنگ، بلافاصله با عصبانیت گوشی را برداشتم و گفتم : بفرمایید .<br />
سپهر- سلام به محض اینکه صدایش را شنیدم و مطمئن شدم که خودشه مجال ندادم و فریاد زدم : آقا سپهر میشه بگی کی تشریف فرما میشی؟ الان سه ماه که رفتی ولی خبری از اومدنت نیست .<br />
سپهر خونسرد جواب داد: چی شده آهوی قشنگ من؟ امروز عصبی و پریشون شده؟<br />
با بغض جواب دادم: آخه دیروز عمو محمود و عمو بهرام ازم خواستگاری کردند. سپهر به دادم برس. آخه دل منو اسیر کردی و رفتی و حالا این گرفتار، اسیر دست طوفان شده و مثل مرغ اسیر قفس بی تاب و حیرونه. روحم آشفته و<br />
پریشونه، جان من اگه دوستم داری زود بیا .<br />
عزیز من، من که گفتم تا آخر تابستون کار دارم. اگه منو می خوای باید تا اون موفع صبر کنی و گرنه با هر کدوم که دوست داری ازدواج کن.<br />
دقایقی مکث کرد و ادامه داد: چون من&#8230;من مثل سابق دوست ندارم. یعنی در واقع تب تندی بود که زود فروکش کرد. راستی تعطیلات عیدو با دوست دخترام و فامیلامون قرار گذاشتیم که با هم به مسافرت بریم. جای تو خالی.<br />
دیگه طاقت شنیدن حرفهایش را نداشتم و با عصبانیت گوشی را کوبیدم. ولی اگه کارد می زدن، خونم در نمی اومد. از حرص و عصبانیت و از اینکه این مدت بازیچه دستش شده بودم. سرم را چند بار محکم به دیوار کوبیدم که پیشانی ام شکست و خون جاری شد. انگار روی زخمم نمک پاشیده بودند چون از درد و سوز می سوخت. با شنیدن صدای زنگ در و چرخش دستگیره حدس زدم ساناز اومده و فورا به حمامی که در اتاقم بود رفتم تا صورتم را بشورم که چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم یاشار و ساناز و سروناز بالای سرم ایستاده بودند. نگاهی به دور و برم کردم و خودم را روی تخت بیمارستان دیدم، بی حال پرسیدم:<br />
من اینجا چی کار می کنم، برای چی منو آوردین بیمارستان؟<br />
یاشار- ما اومده بودیم دنبالت نهار بریم خونه، دیدیم کتابهات تو هال ریخته، وقتی هم به اتاقت اومدیم، بیهوش تو حموم افتاده بودی و سر و صورتت هم خونی بود. فکر کردیم حتما پات لیز خورده و به لبه وان خورده که زخمی شدی.<br />
به یکی از دستهایم که سرم وصل بود و با دست دیگرم سرم را لمس کردم که باند پیچی شده بود و خیلی هم درد می کرد: سرم درد می کنه و خیلی هم می سوزه.<br />
ساناز با گریه گفت: چون سه تا بخیه خورده.<br />
بعد از تمام شدن سرم، با هم به خونه عمو محمود رفتیم، زن عمو به باغبان گفته بود تا گوسفندی بخرد و وقتی رسیدیم زیر پایم قربانی کرد. یکی اسپند دود می کرد، یکی آب میوه دستم می داد. وقتی بابا و مامان آمدند با دیدن سرم، رنگ از صورتشان پرید، مامان بر سرش کوبید و گفت: خدا مرگم بده، چه بلایی سرت اومده؟<br />
لخند کم رنگی زدم و گفتم: چیزی نشده که خدا مرگتون بده، خدا سایه شما رو از سرم کم نکنه.<br />
تا عصر روز بعد اجازه ندادند از رخت خواب بلند شوم. عصر خانواده ما، با خانواده عمو سعید و برادرش و خانواده اش که دو تا بچه داشت به اسم های رومینا و رامین که چهارده ساله و یازده ساله بودند و خانواده آقای سهرابی دوست خانواده گی ما به طرف چالوس به راه افتادیم. تا زمانی که برسیم چشمهایم را بستم چون یاد و خاطره سفر قبل در ذهنم جان گرفته بود. تصمیم گرفتم اگر بابا نظرم را جویا شود، جواب مثبت را به یاشار بدهم، هرچند که سیاوش از یاشار بزرگتر بود و سال اخر دانشگاه را به اتمام می رساند، ولی یاشار، روحیه اش بیشتر با من سازگار بود.<br />
بعد از اینکه به چالوس رسیدیم ساعتی استراحت کردیم، سپس به پیشنهاد اشکان لب دریا رفتیم، دل و دماغ به ساحل رفتن را نداشتم، چون خاطره ها سحت عذابم می داد. مخصوصا فریبی که از سپهر خورده بودم. در دلم گفتم: « آقا سپهر بالاخره یک روزی می بینمت، چون گفتن کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه»<br />
ساعت دوازده بود قصد بازگشتن داشتیم. آخر از همه، سلانه، سلانه می آمدم که سیاوش پیشم آمد و گفت: غزال خوبه شما چلو کباب خوردی نه آش، که نای راه رفتن نداری. یا نکنه پیری زودرس پیدا کردی؟<br />
-اتفاقا تازه اول جوونیم و بهتر و زرنگتر از هر چی مرده، هستم.<br />
سیاوش- اگه راست میگی بیا تا جلوی در مسابقه بدیم.<br />
-باشد، حرفی نیست.<br />
سهند- غزال بزار یه پات از گور بیاد بیرون بعد، چون دیروز رو به موت بودی و نجاتت دادن.<br />
رو به سیاوش کردم و گفتم: من حاضرم، ۱، ۲، ۳٫<br />
و هر دو شروع به دویدن کردیم. چند قدمی به ویلا نمانده بودیم که بهناز و فرید را دیدم. سرعتم را زیاد کردم و خودم را به بهناز رساندم. بهناز با دیدن سرم، با بهت و حیرت پرسید: سرت چی شده؟<br />
در این لحظه سپهر از پشت ماشین که کاپوتش بالا بود بیرون آمد، از دیدنش یکه خردم. چون سیاوش هم رسیده بود، سپهر جلو آمد و با هر دو نفرمان دست داد و گفت: غزال سرت چی شده؟<br />
صورتم را بسوی بهناز برگرداندم و جواب دادم: یه خراش کوچک برداشته، آدم نازک نارنجی از این کارا زیاد می کنه.<br />
سیاوش- راست میگه چون سر ادم نازک نارنجی، سه تا بخیه خورده و به همین خاطر باند پیچی شده.<br />
سپهر هراسان به صورتم چشم دوخته بود و من با آمدن بقیه، مخصوصا سها و سهیل که با سپهر مشغول صحبت بودند از فرصت استفاده کردم و خداحافظی کرده و به داخل رفتم. رو به خاله گفتم: خاله مژده بده، شازده پسرت برگشته و دم در با بچه ها سرگرمه.<br />
خاله با خوشحالی گفت: راست میگی؟ خدایا شکرت.<br />
قبل از این که سپهر به داخل بیاید، خستگی را بهانه کردم و شب بخیر گفتم و به اتاق خواب رفتم تا بخوابم. سرجایم دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم تا هرکس آمد فکر کند خوابم. ولی قلبم به شدت می تپید، چون تا دو روز پیش برای دیدنش ثانیه شماری می کردم و چشم انتظارش بودم. ساعتی نگذشته بود که ضربه ای به در زده شد و به دنبالش، کسی به داخل آمد از بوی عطرش فهمیدم سپهر است. آهسته بالای سرم ایستاد: غزال&#8230; غزال&#8230;. می دونم قهر کردی و خودتو به خواب زدی.<br />
چند لحظه صبر کرد و از صدای خش خش، حدس زدم بسته ای را بالای سرم گذاشت و گفت: عزیز دلم، سوغاتی هاتو گذاشتم اینجا.<br />
و بعد از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتنش، نگاه کردم و دیدم بسته هایی بالای سرم گذاشته است.<br />
دست نزدم تا مبادا شک کند. دقایقی بعد، سها و بقیه هم، بی سر و صدا آمدند و خوابیدند. ولی خواب از چشمانم رخت بر بسته بود و از این پهلو به آن پهلو غلت می زدم. نیمه های شب بلند شدم تا آب بخورم که دیدم سپهر در تاریکی روی کاناپه نشسته. خواستم برگردم که صدایم کرد<br />
سپهر- غزال جان من نرو.<br />
بدون اینکه رویم را برگردانم ایستادم که ادامه داد: آخه لعنتی چند لحظه بهم اجازه بده تا حرفامو بزنم&#8230;.<br />
تا این را گفت به داخل اتاق رفتم و اعتنایی نکردم.<br />
صبح با صدای سها از خواب بیدار شدم: غزال پاشو چقدر می خوابی، دیشب زودتر از همه خوابیدی و حالا هم که خیال بیدار شدن نداری.<br />
-سلام، مگه ساعت چنده؟<br />
سها- سلام، ساعت ده و ربعه، راستی سپهر واست سوغاتی آورده، پاشو باز کن می خوام ببینم چی آورده برات؟<br />
-اول تو نشون بده. بعدا من باز می کنم. چون اگه برا من کمتر از تو آورده باشه پوست سرشو می کنم.<br />
سها انچه را سپهر آورده بود نشانم داد. که دو دست کت و شلوار و یک پیراهن آبی قشنگ و کیف و کفش و دستبند ظریفی هم به دستش بود. وقتی بسته های من را باز کردیم، هر سه دست لباس به خواست خودم بلوز و شلوار بود و با کیف و کفش. فقط دستبند کم داشت.<br />
رو به سها گفتم: سها چقدر خان داداشت خسیسه، چرابرای من دستبند نیاورده. اصلا اینا رو هم نمی خوام. ببر بده به خودش.<br />
سها معصومانه جواب داد: نمیدانم چرا برای تو نیاورده، غزال جون من جرات ندارم ببرم بهش بدم، چون عصبانی میشه.<br />
-خوب کاری نداره، خودم بهش پس می دم. یا باید به من هم لنگه این دستبندو بیاره وگرنه اینارم نمی خوام.<br />
-غزال این کارو نکن، جلوی همه، یه چیز میگه باعث ناراحتیت میشه. اصلا بیا ماله منو بگیر چه فرقی میکنه ما که با هم از این حرفا نداریم.<br />
-خوب کاری نداره، خودم بهش پس می دم. یا باید به من هم لنگه این دستبندو بیاره وگرنه اینارم نمی خوام.<br />
-غزال این کارو نکن، جلوی همه، یه چیز میگه باعث ناراحتیت میشه. اصلا بیا ماله منو بگیر چه فرقی میکنه ما که با هم از این حرفا نداریم.<br />
همانطور با لباس خواب بی اعتنا به حرفهای سها بلند شدم، چون فرصت خوبیبود تا عقده دلم را خالی کنم. هرچه که گرفته بود به دستم گرفتم و از اتاق بیرون آمدم. سها هم دنبالم بیرون آمد. همه در سالن دور هم نشسته بودند، سلام کردم و یکراست به طرف سپهر رفتم و همه وسایل را در بغلش گذاشتم، هاج و واج نگاهم میکرد که گفتم: آقا سپهر چرا بین من و سها فرق گذاشتی، بیا اینا هم ارزونی خودت نمی خوام. چرا برای من دستبند نخریدی؟<br />
مامان دستپاچه گفت: غزال این چه کاریه می کنی، عوض تشکر کردن، گله هم می کنی، خوب سها خواهرشه، مسلما بین اون و تو تفاوتی هست.<br />
-فکر می کرد منم خواهرشم، چه فرقی می کرد؟ فکر نمی کردم اینقدر گدا و خسیس باشه.<br />
سپهر هیچ حرفی نزد. فقط لبخندی زد و سرش را تکان داد و من هم دوباره به اتاق برگشتم و روی زمین افتادم. های، های، گریه می کردم. وقتی خاله به اتاق امد و دید گریه می کنم گفت: غزال جان مگه بچه هستی که گریه می کنی این کارا از توبعیده.<br />
همان لحظه سپهر به داخل آمد و رو به خاله گفت: مامان بیا این دستبندو بهش بده. من نگه داشته بودم که شب به جای عیدی، شما بهش بدین. حالا که این نی نی کوچولو قهر کرده و گریه می نه، الان بهش بدین. راستی مامان یه خورده شیرش هم بدین شاید گرسنه اش شده باشه.<br />
از عمل خودم خنده ام گرفت. وقتی خاله بلندم کرد چشمم به به سپهر که می خندید افتاد به زور جلوی خنده ام را گرفتم ولی او در عوض گل لبخند به رویک پاشید و بیرون رفت. وقتی با خاله از اتاق بیرون آمدیم فورا به دستشوئی رفتم تا باعث خنده و مسخره دیگران، بخصوص سهند نشوم.<br />
در آشپژخانه صبحانه می خوردم که مامان امد و با تشر گفت:<br />
- غزال خجالت نمی کشی که این ادا و اصول رو در می اری، واقعا قباحت داره، ناسلامتی چند روزه دیگه می خوای شوهر کنی.<br />
سهند- زن عمو حتما اثر ضربه ای که به سرش خورده. چون تا حالا ندیده بودم گریه کنه.<br />
- لازم نکرده تو اظهار نظر کنی.<br />
از آن لحظه به بعد سعی می کردم کمتر جلوی سپهر افتابی شوم تا چشمم بهش نیافتد. چون نمی توانستم خودم را قانع کنم که شاید منظورش من بودم. به هر جهت باز هم از دستش عصبانی بودم. تا اینکه عصر بیرون رفت و یک ساعت بعد از رفتن او بهناز و فرید امدند. پدر و مادر فرید به همراه خانواده خواهرش به ایتالیا نزد برادرش رفته بودند و بهناز و فرید به همراه برادر دیگر فرید به شمال امدند. بعد از خوردن چایی، بهناز گفت: خانم سراج اجازه میدین غزال همراه ما به بازار بیاد؟ می خوام یه خورده خریدکنم، فرید میگه حوصله بازار ندارم. گفتم بهتره دنبال سها و غزال بیام تا با اونا برم.<br />
عمو سعید- فرید چی شده که از الان حوصله نداری؟ بذار به سال برسه بعد مثل ما پشیمون باش.<br />
خاله- سعید دست و پنجه ات درد نکنه، بعد یه عمر زندگی، تازه یادت افتاده پشیمون هستی.<br />
عمو سعید- نازی خانم چه زود بهت برمی خوره، ببخشید خانم شوخی کردم. تو بهترین زن دنیا هستی.<br />
بهناز- پس تا دعوا نشده و جنگ بین خانم ها و اقایون راه نیافتاده اجازه بدین غزال با ما بیاد. سها تو هم میای یا درس می خونی؟<br />
سها- مرسی بهناز، من می خوام تا تحویل سال درس بخونم.<br />
بهناز- بی خیال شو، تازه اولین روزه، اینقدر سخت نگیر و تعطیلاتو خراب نکن.<br />
آماده شدم و همراه بهناز و فرید بیرون رفتیم. چند قدمی که از محوطه ویلا دور شدیم، سپهر را کنار خیابان دیدم و برای همین گفتم: بهناز داشتیم، حالا دیگه به منم کلک می زنی؟<br />
بهناز به جای جواب دادن خندید و شانه بالا انداخت. سپهر هم سوار شد، اصلا فکر نمی کردم بهم کلک زده باشن. جواب سلامش را ندادم تا اینکه فرید و بهناز در مرکز شهر پیاده شدند و سپهر پشت فرمان نشست و ماشین را به سمت خارج از شهر هدایت کرد. کمی که از انجا فاصله گرفتیم ماشین را نگه داشت و گفت: غزال بیا جلو بشین.<br />
اعتنا نکردم که دوباره گفت: غزال اینطوری درست نیست، خواهش می کنم. محض رضای خدا.<br />
پیاده شدم و کنارش در صندلی جلو نشستم که پرسید: راستشو بگو سرت چی شده؟ چه بلایی سر خودت آوردی. غزال، غزالم؟!<br />
نگاهش نکردم وهمان طور به جلو خیره شدم که ادامه داد: غزال به جان عزیزت قسم که من فقط شوخی کردم، چون اون موقع از فرودگاه زنگ زده بودم. باور کن به خاطر تو دو سه ساعتی تهران موندم که تو برسی و من اول تو رو ببینم. می دونی از دیشب که تو رو اینجوری دیدم چقدر خودمو نفرین کردم. تو رو خدا روتو از من برنگردون. حداقل یه چیزی بگو یه فحشی بده، بزن تو گوشم ولی بی محلی نکن. غزال تو همه چیز منی، هستیم، زندگیم، عشقم، امیدم، من بدون تو میمیرم. آخه بی انصاف بعد از سه ماه دوری و زجر کشیدن، باهام قهر می کنی؟ مرگ من یه لحظه نگام کن.<br />
حرفهایش دوباره قلبم را به تپش انداخته بود و برای همین با روی گشاده و لبخند زنان برگشتم و نگاهش کردم و گفتم: بازم میری؟<br />
در حالی که لبخند می زد گفت: نه عزیزم برای همیشه اومدم تا در کنارت باشم.<br />
دستی به سرم کشید و گفت: نمی خوای بگی چی شده؟<br />
- تو حرص منو درآوردی منم سرمو کوبیدم به دیوار.<br />
- وای خدای من، خدا منو بکشه که به خاطر یه شوخی بیجا به این روز انداختمت.<br />
برای اولین بار پیش قدم شدم و دستم را روی دستش گذاشتم و جواب دادم: در عوض یادگاری از عشق تو، برای همیشه تا اخر عمرم با منه. خوب به منم حق بده، یه دفعه برگشتی و اون حرفها رو بهم زدی. اگه تو جای من بودی چیکار می کردی؟<br />
سپهر- آخه دور اون سر شکسته ات بگردم! عزیزم اگه از اول تو ناز نمی کردی و جواب بله رو می دادی هیچ وقت کار به اینجا نمی کشید که با دو تا سنگ بزرگ و سخت مواجه بشیم. ببین فرید رو، دیرتر از من بهناز رو دید، زودتر از منم به آرزوش رسید و با هم عقد کردن. و دو سه ماه دیگه هم صاحب بچه هم میشن. ولی من بیچاره دیشب تا صبح از ناراحتی قدم زدم تا شاید یه لحظه ببینمت. اونهم چه دیدنی خودمو باید کنترل کنم تا مبادا بغلت کنم یا بوست کنم. چرا؟ چون خانم از این کار معذورم کرده. آخه عزیزم تو وقتی از مسافرت میایی، عزیزاتو بغل نمی کنی؟ نمی بوسیشون؟ بی انصاف چرا به من میگی این کارو نکن. به نظر من مهم نزدیک بودن دلهاست.<br />
از حرفهایش خنده ام گرفته بود، در حالی که می خندیدم جواب دادم:<br />
سپهر، چه خوب خودت می بری، خودت می دوزی. جدا مجنون شدی؟<br />
سپهر- مسخره ام کن، حق داری، چون در موقعیت من نیستی ببینی چه زجری می کشم. یعنی به نظر تو لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد این کارا رو نمی کردن. استغفرالله پیغمبر که نبودن جلوی خودشونو بگیرن. هر کی بهت گفته ما عابدیم، بدون دروغ گفته. من این حرفا حالیم نیست. یا امشب رسما زن و شوهر میشیم یا من نمی تونم خودمو کنترل کنم.<br />
خیره نگاهش کردم و گفتم: سپهر تو دیوونه شدی؟! مگه عقد کردن خرید کردن از دکون بقالیه که بری بگی آقا یه کیلو نخود می خوام، زود باش که عجله دارم. و ما به این سرعت باید زن و شوهر بشیم.<br />
دستی به صورتم کشید و گفت: فدات شم من دیروز حتی نتونستم صورت قشنگتو لمس کنم. والله به پیر به پیغمبر این انصاف نیست کخ ادم عاشق رو از معشوقش بر حذر کنه.<br />
حرفها و نگاه هایش بیانگر عشق پاکش بود و بوی تزویر وریا نمی داد برای همین دلم می خواست ساعت ها سربر شانه اش بزارم تا این دل بیقرارم، آرام بگیرد. یکدفعه به یاد سیاوش افتادم و گفتم: سپهر تا یادم نرفته بگم، خیلی احتیاط کن چون سیاوش مثل یاشار نیست، زود شر به پا می کنه. نمی خوام حرفی بهت بزنه . باعث ناراحتی یا دلخوریت بشه.<br />
سپهر- چشم خانم بزرگ، درست مثل دختر عموش که صبح به خاطر دستبند الم شنگه به پا کرد و دق و دلیشو، جلوی همه، رو سرم خالی کرد. آخه عزیزم چرا صبر نکردی تا بهت بگم، بقیه سوغاتیات هم پیش فریده و باید بعدا خدمتت تحویل بدم.<br />
از خجالت سرم را پایین انداختم و با شرم گفتم: معذرت می خوام که جلوی همه سرت داد کشیدم. آخه فکر کردم منو فراموش کردی.<br />
محکم دماغم را فشار داد و گفت: آخی! چه دختر خجالتی، اصلا بهت نمی یاد. در ضمن دیگه نبینم اونجوری گریه کنی، چون تحمل دیدن اشکهاتو ندارم. مگه میشه عشقمو فراموش کنم. اگه بگم از دوری تو در غربت چی کشیدم فرشته ها به حالم گریه می کنن.<br />
تا مرکز شهر جایی که بهناز و فرید رو پیاده کرده بودیم، برسیم یک ساعت طول کشید. سپهر همان جا از ما جدا شد تا خودش بیاید و ما سه تایی برگشتیم. بین راه فرید گفت: غزال یادته شب تولد چی بهت گفتم؟ دیدی به چهار ماه هم نکشید که برگشت. نمی دونم چه جوری سپهر رو اسیر و رام خودت کردی.<br />
بهناز- فرید معلومه، اون کارا رو جلوی تو انجام نمی داد. خصوصی بود.<br />
چشم غره ای به بهناز رفتم و جواب دادم: خیلی بی حیا شدی، خجالت بکش، حداقل این چرندیاتو جلوی شوهرت نگو.<br />
بهناز- بی خیال، فرید دیگه به حرفهای من عادت کرده. حالا بگو ببینم طبیب دردت رو درمون کرد؟<br />
- نخیر منتظر رخصت خانم بود.<br />
سپس به فرید گفتم: فرید تو چطوری از پس زبون این دیوونه بر می آیی؟ یه متر زبون داره.<br />
لبخندی زد و گفت: چیکار کنم، کارم از این حرفها گذشته. غزال یادش بخیر، روز اولی که سپهر رو دیدی، مثلا اقای زمانی منو با خودشون آورده بود تا مراقب پسرش باشم تا دست از پا خطا نکنه. دیگه نمی دونستیم طرف خیلی زرنگ تر از ماست و روز اول چنان، زهرچشمی ازمون می گیره که تا عمر داریم فراموش نکنیم. اصلا فکر نمی کردم روزی سپهر پایبند دختری بشه و دست از همه چیز بکشه. اخه هیچ کس جرات بلند حرف زدن باهاش رو نداشت چه برسه به کتک زدنش اونم یه دختر.<br />
خندیدم و گفتم: تقصیر من چیه که خیلی رو بهش می دادن که زورگو و قلدر بشه.<br />
فرید- باور کن تو دانشکده همه ازش حساب می بردن، برا همین هوا خواه زیاد داشت، دخترا کشته مرده اش بودن.<br />
- به خاطر خوشگلی اش یا خوش اخلاقی اش؟<br />
فرید- اگه ناراحت نمی شی باید بگم اون با دخترا بد اخلاقی که نمی کرد یه بار که باهاشون حرف می زدن، اونارو شیفته خودش می کرد. انصافا هم خوش قیافه است هم خوش هیکل.<br />
- نه چرا باید ناراحت بشم، چون گذشته سپهر به من مربوط نیست. مهم بعد از اینه که خطا نکنه.<br />
فرید- مطمئن باش، هیچ وقت خطا نمی کنه، چون در حد پرستش دوست داره. امروز از صبح نمی دونی چقدر به من تلفن کرده . بالتماس می خواست تو رو به یه بهونه ای بیرون بیاریم تا باهات حرف بزنه. خیلی ناراحت بود مخصوصا سرتو که پانسمان شده دیده بود.<br />
تا جلوی در فرید در مورد علاقه سپهر نسبت به من صحبت می کرد. جلوی در از انها خداحافظی کردم و به داخل رفتم. سپهر بعد از نیم ساعت سرحال امد.<br />
چون تا سال تحویل ساعتی بیش باقی نمانده بود، هر کس به کاری مشغول بود. یکی سفره هفت سین را اماده می کرد، یکی اشپزی می کرد. خلاصه هیچ کس بیکار ننشسته بود. قبل از همه به اتاقم رفتم تا اماده بشم. بعد از من سها و ساناز هم امدند. بلوز شلوار بنفش که سپهربرایم اورده بود پوشیدم و ارایش ملایمی هم کردم و بعد از اماده شدن انها با هم پیش بقیه رفتیم. همه گرد سفره جمع شده بودند. چون دقائقی مانده بود به آشپز خانه رفتم تا چایی بیاورم تا با شیرینی بخوریم. موقع برگشتن از شانس بدم، فقط کنار دست سیاوش خالی بود، مجبور شدم همانجا بشینم. لحظه ای به سپهر که نگاه کردم، دیدم ابروهاش در هم گره خورده، نگاهی به دورو برم کردم. رو به رومینا که کنار سها نشسته بود کردم وگفتم: رومینا جون، جاتو با من عوض می کنی؟ می خوام پیش سها بشینم تا اخر سال با هم باشیم.<br />
رومینا بی هیچ اعتراضی بلند شد، چون چند ثانیه به سال تحویل نمانده بود فورا جایمان را عوض کردیم.<br />
زن عمو پروانه- بچه ها هر کسی هر آرزویی داره، موقع سال تحویل در نظر بگیره و از خدا طلب کنه، تا به آرزوهاش دست پیدا کنه، مخصوصا جونای دم بخت.<br />
سهند- زن عمو، یعنی من هم دم بختم؟<br />
عمو بهرام- تو از همه پدر سوخته تری.<br />
همه خندیدند. برای همین با طعنه گفتم:سهند جون، چون تو دم بختی من تصمیم گرفتم تو سال جدید بر عکس سالهای قبل، عاشق و شیدات باشم و باهات بگو مگو نکنم.<br />
سهند با اخم حواب داد: لازم نکرده، همون بهتر دعوا کنی تا عاشقم باشی.<br />
سهیل با شیطنت گفت: سهند جان عاشق نه، بلکه عاشق و شیدا.<br />
سهند- چشم همونطور که سهیل میگه.<br />
به سهند می خندیدیم که آغاز سال جدید، اعلام شد. بعد از روبوسی و تبریک، نوبت عیدی گرفتن از بزرگتر ها شد. سهیل هم به کنارم امد و زنجیری به شکل قلب که یک طرف آن s و طرف دیگرش G نوشته شده بودد در گردنم انداخت و گفت: غزال قلبمو به عنوان یادگاری و برای همیشه بهت تقدیم می کنم.<br />
همدیگر را بغل کردیم و صورت همدیگر را بوسیدیم که سهیل اهسته گفت: البته این عیدی از طرف سپهر بود نه برادر شوهرت.<br />
دوباره بوسیدمش و گفتم: فربون برادر شوهر خوبم برم.<br />
شب بعد از شام اقایان یکطرف نشسته و سرگرم بودند و خانم ها هم یک طرف مشغول بودند. صحبت در مورد مادر شوهر و عروس بود، خودشان می گفتند و ما می خندیدیم که یکدفعه زن عمو سیمین گفت: غزال، یک عیدی می خوام بهت بدم.<br />
-بدم نمیاد، حالا چی هست؟<br />
-حلقمو.<br />
بدون اینکه جوابی بدهم سرم را پایین انداختم و زن عمو پروانه گفت:<br />
سیمین خیلی زرنگی، اگه اینطوریه، غزال جون منم حاضرم، حلقمو بهت بدم.<br />
خانم سهرابی- پس شما دو تا عیدی نمی دین، بلکه حلقه نامزدی پیشکش می کنید. غزال جون من هم دو تا پسر بزرگ دارم و دوست دارم تو رو عروس خودم بکنم.<br />
به هر سه نگاه کردم و سپس به خاله نازی که ساکت و با حسرت به آنها نگاه می کرد، نگاه کردم. با خودم گفتم: حتما میگه کاش هانی اینجا بود و سپهر اونو قبول می کرد، تا اون هم حلقشو بهش می داد. برای همین با شیطنت گفتم:<br />
نه مال هیچ کدومتو نو نمی خوام. ولی اگه یه نفر به عنوان مژده گونی بده می خوام.<br />
همه با بهت و حیرت بهم نگاه کردند، انگار شوکه شدند. خاله که انگار از خواب بیدار شده بود دستپاچه گفت: حلقه من&#8230;.حلقه مژده گونی؟<br />
و بقیه حرفش را نتوانست ادامه دهد چون اشکش جاری شد. مامان فکر کرد خاله به خاطر مژدگانی گریه می کند و ناراحت شد. چون با تشر گفت: غزال همه کارهای تو عجیب و غریبه. آخه دختر کی حلقشو به عنوان مژدگانی به کسی می بخشه؟!<br />
خاله به جای من جواب داد: شیرین جون من که به خاطر حلقه ام ناراحت نشدم چون قابل غزال رو نداره. من هم مثل بقیه مادرها ارزو دارم پسرمو دوماد کنم و عروسی شو ببینم و چه کسی بهتر از غزال. ولی حیف پسر من لیاقت دختر تو رو نداره.<br />
مامان- نازی این چه حرفیه می زنی. سپهر لیاقت بیشتر از غزال رو داره. دختر من که تحفه نیست که به خاطرش، تو این شب عزیز گریه می کنی.<br />
در این گیر و دار عمو سعید آمد و رو به خاله گفت: نازی چی شده، چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟<br />
خاله- از دست این پسرت دلم خونه، اگر سر عقل بیاد، من هم از این دختر گل خواستگاری می کنم.<br />
عمو هاج و واح نگاهم کرد از خجالت سرم را پایین انداختم. چند لحظه ای عمو سکوت کرد و گفت: من که از خدامه، عروس به این خوبی داشته باشم ولی سپهر کجا و غزال کجا. من که جرات گفتن این حرفو به مسعود ندارم. چون غزال سوگلی و نازدونی این خانواده است.<br />
مامان- شما دو تا که دختر منو عتیقه کردین و بردین بالای عرش. همونطور که به نازی گفتم: سپهر هم مثل بقیه پسرهاست و هیچ فرقی با بقیه نداره. خوب هر کسی یه اخلاقی داره، تازه از کجا می دونید؟ شاید سپهر یکی بهتر از غزال رو سراغ داشته و اینو قبول نکرده.<br />
خاله تبسمی کرد و گفت: پس اگه با سپهر حرف بزنم، شما قبول می کنید تا دخترتونو به ما بدین؟<br />
زن عمو سیمین گفت: نازی جون عجله نکن، چون سه نفر زودتر از تو، پیش قدم شدند.<br />
دیگر بیش از این طاقت نداشتم، برای همین بلند شدم و به آشپزخانه پناه بردم و بقیه حرفها را نشنیدم. سرم روز میز بود و دعا می کردم که خاله هر چه زودتر با سپهر در میان بگذارد تا زودتر از این مخمصه نجات پیدا کنم. وای خدای من چقدر خوب بود، رویاهایم به حقیقت می پیوست. به خیال خودم، با لباس عروس در کنار سپهر، نشسته بودم که گرمی دستی را روی سرم احساس کردم، سرم را که بلند کردم، چشمم به سپهر افتاد، با نگرانی پرسید: غزال چی شده، چرا صورتت گر گرفته. کسی ناراحتت کرده؟<br />
در حالی که تظاهر به ناراحتی و اندوه می کردم با صدای لرزان جواب دادم: برو پیش خاله تا همه چیز رو بفهمی.<br />
مضطرب پرسید: نکنه باز هم حرف هانی یا کس دیگه ای شده؟<br />
با اخم جواب دادم: نمی دونم، برو تا خودت بشنوی. من چیزی بهت نمی گم، پس بیخودی اینجا واینسا.<br />
به زور جلوی خنده ام را گرفتم و خودم را پکر نشان دادم. با دستانم صورتم را پوشاندم. تا کسی متوجه شادی و خنده ام نشود. ساعتی بعد مامان آمد و گفت: غزال، رابطه ای بین تو و سپهر هست که اونهم قبول کرده، آره؟ راستش رو بگو.<br />
پریشان گفتم: نه، نه، مامان! چه رابطه ای با سپهر باید داشته باشم. اگه می دونستم خواستن یه حلقه اینقدر دردسر ساز میشه، غلط می کردم حرف می زدم.<br />
مامان- یعنی قبول نمی کنی؟ چون به اون یکی ها که جواب رد دادی.<br />
نفسم از شنیدن این جمله حبس شد: مامان شما از دست من ناراحت شدین که، جواب رد به زن عمو ها دادم؟<br />
-نه عزیزم، ازدواج که اجباری نیست که ما بخوایم بهت تحمیل کنیم. من هم به میل خودم با پدرت ازدواج کردم. دلیل اینکه می پرسم تو هم سپهر رو دوست داری، به خاطر اینه که راحتتر می تونم تصمیم بگیرم. چون از نظر من همشون خوبند. مخصوصا یاشار چون ما یعنی من و پدرت، فکر می کردیم تو به یاشار علاقه داری. حالا خیلی راحت حرف دلت رو بزن. اگه هم هیچکدومشونو نمی خوای زودتر بگو، تا خیالشون آسوده بشه.<br />
لحظه ای مکث کردم که نکند جواب من کار را خراب تر کند سپس قاطعانه جواب دادم: اگه نظر من براتون مهمه، ترجیح میدم با سپهر ازدواج کنم.<br />
مامان لبخند زد و گفت: ای ناقلا، صبح وقتی با سپهر سر دستبند اونطور دعوا کردی، شک کردم نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه است که از یه غریبه این انتظار رو داری، ولی چند ساعت پیش حدسم به یقین تبدیل شد. غزال خانم ما که موهامونو تو اسیاب سفید نکردیم. خسته این راهها و این حرفها هستیم. پس برم و جواب عروس خانم رو بگم، چون همه منتظر بله یا نه گفتن تو هستن.<br />
از خوشحالی دلم می خواست داد بزنم ولی جرات بیرون رفتن و داد زدن زا نداشتم. زمان به کندی سپری می شد و منتظر اتفاق بعدی بود که دقایقی دیگر سها پیشم آمد و مرا در آغوش کشید و چند بار صورتم را بوسید و گفت: خیلی خوشحالم که عروس ما شدی. عروس خانم پاشو بریم که همه منتظرت هستند.<br />
-سها من می ترسم، نمی تونم بیام، چون یکدفعه اونجا غش می کنم.<br />
-چرا؟ از چی می ترسی، بالاخره همه یه روزی، این مسیر رو طی می کنند.<br />
با سها حرف می زدم که عمو محمود آمد، هرچند که لبخند به لب داشت، ولی چشمانش غمگین بود. چون همیشه من را از آن خود می دانست و عروسم صدایم می کرد. از شرم سرم را پایین انداختم. دستانش را در گردنم انداخت و در آغوشم فشرد و گفت: انشاالله خوشبخت بشی دخترم. آرزوی ما فقط خوشبختی بچه هامونه. بیا بریم تو که بدون عروس خانم مجلس صفا نداره.<br />
-عمو شما ازم دلگیر نیستین و مثل سابق دوستم دارین؟<br />
عمو سرم را بالا گرفت و گفت: عزیزم این چه حرفیه می زنی؟ تو جگر گوشه و پاره تن منی. چطور می تونم از دستت ناراحت باشم. تقدیر و سرنوشت هر چی باشه، همون میشه.<br />
عمو دست بر پشتم گذاشت و با هم پیش بقیه رفتیم که با دیدن ما کف زدند. قلبم به شدت می تپید که عمو گفت: سعید جان، این هم عروستون، ما همه شرط و شروطمونو گفتیم. حالا نوبت شماست که هر حرفی دارید با دخترم بزنید و سنگاتونو وا بکنبد. که فردا جای گله و شکایتی نباشه. هرچند دختر من گله و هیچ عیب و ایرادی نداره.<br />
عمو سعید بلند شد و صورتم را بوسید و گفت: بر منکرش لعنت. الحق که عروسم مثل دسته گله و جای هیچ حرف و حدیثی نیست. ما هم هیچ حرفی برای گفتن نداریم. ممنون که پسر ما رو لایق دخترتون دونستین. حالا اگه اجازه بدین تو این شب مبارک و عزیز، حلقه نازی رو، تو دست عروسمون بکنیم و بقیه مراسم رسما در تهران انجام بشه.<br />
عمو- بله، اجازه ما هم دست شماست و امیدوارم این دختر شیطون عروس و خانم خوبی باشه.<br />
لحظه ای زیر چشمی به یاشار و سیاوش نگاه کردم. قیافه هر دو پکر و ناراحت بود. وقتی به سپهر نگاه کردم، چشمانش مثل ستاره می درخشید. چون در مخیله هیچ کداممان نمی گنجید که به این زودی با هم نامزد شویم. خاله حلقه را از دستش در آورد و گفت: عزیزم این حلقه اصلی تو نیست فقط برای نشون کردن تو دستت باشه، به امید خدا تهران که بریم، بهترینشو برات میگیرم.<br />
سپهر هنوز نشسته بود که خاله گفت: آقا سپهر، نمی خوای حلقه رو تو دستش بکنی.<br />
سپهر که هول شده بود گفت: من &#8230; من باید این کار رو بکنم.<br />
سهند خندید و به شوخی گفت: نه سپهر جان، من باید طوق اسارت عروسی و زن ذلیلی رو به گردن بندازم.<br />
که باعث خنده سایرین شد. موقعی که حلقه رو به دستم می کرد، دست هر دو نفرمان می لرزید. در دل خدا را شکر کردم که به این زودی دعایم را مستجاب کرد. خاله و عمو صورتهایمان را بوسیدند و آرزوی خوشبختی کردند. چشمانشون پر از اشک بود، اشک شادی! بعد از آن به همه شیرینی گرفتم که یاشار با بغض گفت: تبریک میگم، امیدوارم خوشبخت بشی.<br />
ولی سیاوش به کلمه مرسی اکتفا کرد. ساعتی را به جشن و شادی پرداختیم، سپس به پیشنهاد آرمان به لب دریا رفتیم. من و سپهر آخر از همه دست در دست هم، می رفتیم که سپهر محکم دستم را فشار داد و گفت:<br />
غزال خانم گفتم که اول و اخرش مال خودمی، دیدی خدا چقدر دوستمون داره و امشب کاری کرد که رسما مال هم شدیم.<br />
-برو دعا کن به جون من، اگه از خاله مژدگونی حلقشو نمی خواستم هرگز به این زودی این اتفاق نمی افتاد. راستی خاله بهت چی گفت؟<br />
قربون تو برم، تو ناجی و امیدی. گفتش محض رضای خدا از خر شیطون بیا پایین و قید رفتنو برای همیشه بزن تا برات دستی بالا بزنم. من که از جریان خبر نداشتم با تمسخر جواب دادم راست میگی، حالا این دختر خوشبخت کیه. جواب داد غزال، سپهر جان مادرت، مرگ من، قبول کن دختری به این خوشگلی و خوبی از کجا می تونی پیدا کنی؟<br />
-تو چی گفتی؟<br />
-گفتم مادر جان دست از سرم بردار، من اینو نمی خوام، دوستش ندارم، دختر قحطیه؟<br />
چون به شوخی این حرفها رو می زد جواب دادم: دل به دل راه داره، اگه مامان، منو هم مجبور نمی کرد هیچ وقت قبولت نمی کردم. راستی سپهر، به بهناز و فرید نمی خوای خبر بدی؟<br />
-چرا فکر خوبیه، بزار اونا رو هم خوشحال کنم. دلم می خواد داد بزنم تا همه بفهمند، غزال آخر مال من شد.<br />
با موبایل عمو سعید که دستش بود به آنها خبر داد. باور نمی کردند که اکشب چنین اتفاقی بیافتد برای همین چند دقایقی طول نکشید که پیش ما آمدند. بهناز ناباورانه پرسید: غزال، جون من راست میگی، یا دستم انداختی؟<br />
-نه جون بهناز، دروغم چیه، بیا دستمو ببین، تازه مگه تا بحال دیده بودی به این راحتی کنار هم باشیم.<br />
-چی بگم، احساس می کنم خواب می بینم.<br />
سپهر- بهناز اتفاقا وقتی مامان بهم گفت از تعجب شاخ درآوردم. اصلا باورم نمی شد در عرض یکی، دو ساعت کار تموم بشه. چون به یاشار و سیاوش وعده بعد از دانشگاه رو داده بودند، در صورتی که آقای سراج لز من خواست تا در درسا بهش کمک کنم و تشویق اش کنم تا شاید ادامه تحصیل بده.<br />
فرید- آقا دوماد خواست خدا هر چی باشه همون میشه. دست من و تو نیست. چون موقع اومدن به زور سر نیزه آوردیمت. کی فکر می کرد که برای همیشه تو ایران بمونی و نتونی از اینجا دل بکنی.<br />
دو ساعتی با هم لب ساحل نشستیم. سپس فرید و بهناز از ما جدا شدند و رفتند و ما هم به ویلا برگشتیم. دو روز از نامزدی مون می گذشت، که ظهر چون خوابمون نمی برد، دوتایی به ساحل رفتیم و قدم زدیم. وقتی برگشتیم، آقای بهادری و خانواده اش که تازه از راه رسیده بودند، جلوی در بودند. چون دستم را درر بازوی سپهر قلاب کرده بودم خانم بهادری به طعنه گفت:<br />
به به با هم خلوت کردین، خوش می گذره؟<br />
سپهر زودتر از من جواب داد:<br />
خانم مهندس مگه میشه با نامزدم باشم و خوش نگذره. به خاطر غزال از اون سر دنیا پاشدم و اومدم اینجا. جای شما خالی خیلی خیلی خوش می گذره.<br />
آقای بهادری حیران پرسید:به سلامتی کی نامزد کردین که ما خبر نداریم؟<br />
سپهر- شب عید.<br />
هانی که آرزوی ازدواج با سپهر را در دل می پروراند با ترشروئی گفت: مبارکه.<br />
همگی با اخم به ما تبریک گفتند و به داخل رفتند. بعد از رفتنشان گفتم:<br />
حیف عروس خانم خیلی ناراحت شدند طفلکی. البته خانواده اش هم همینطور.<br />
سپهر- اتفاقا برعکس کیگی، چون من از دل عروسم خبر دارم، برای اینکه خودش کار منو آسون کرد و اگه خانواده اش راضی نبودند که دخترشونو به من نمی دادند.<br />
خنده کنان گفتم: منظورم هانی اود نه خودم.<br />
سپهر- زن من هم غزاله، نه هانی، پس بیا بریم تو که از گرسنگی مردم.<br />
دو ساعت نیست که نهار خوردیم، چه زود گرسنه ات شد.<br />
خنده ای کرد و حرفی نزد. وقتی به داخل رفتیم، همه در حال استراحت کردن بودند الا دخترها! سها درس می خواند و بقیه تلویزیون می دیدند. چون اغلب شبها تا دیر وقت می نشستیم همگی ظهرها ساعتی می خوابیدند. من هم به اتاقم رفتم تا ساعتی بخوابم که سپهر هم پشت سر من آمد و در را قفل کرد. اعتراض کردم: سپهر چرا درو قفل می کنی، شاید یکی از بچه ها بیاد، بخوابه. تازه اتاق و اون بغلی نه اینجا.<br />
کنارم نشست و گفت:<br />
من خیلی تو رو دوست دارم.<br />
سپهر خواهش می کنم. اگه الان یکی بیاد و ما رو تنها ببینه خیلی بدمیشه.<br />
-غزال تو منو دوست نداری.<br />
-چرا این فکر و می کنی. منم تو رودوست دارم.<br />
-فکر می کنم رفتارت با من یکمی سرده.<br />
کنارش ماندم. می دانستم حق با اوست. پس ساکت شدم و گذاشتم حرف دلش را بزند، همانطور که من او را دوست داشتم او هم مرا دوست داشت.<br />
روزها یکی پس از دیگری به خوبی و خوشی سپری میشد. در ششمین روز بهاری به جنگل رفتیم. پس از چیدن بساط و به پا کردن آتش سرگرم تاب سواری شدیم. در این حین مردی که همراهش چند اسب بود از آنجا گذشت و به جمعیتی که در آنجا بود کرایه می داد. سهند هم از پیر مرد خواست تا اسب ها را به ما کرایه بدهد. سهند و سیاوش و یاشار سوار شدند، سیاوش با طعنه و پوزخند به من گفت:<br />
غزال تو که دیگه از این به بعد از این کارا معذوری. چون آقا بالا سر داری و اجازه نمی ده.<br />
-سیا درست صحبت کن، سپهر که هنوز چیزی نگفته، تو چرا پیش داوری می کنی؟<br />
سپهر- سیا که حرف بدی نزد، شوخی کردن که ناراحتی نداره، تو هم باهاشون برو.<br />
با بی میلی فقط به خاطر سپهر باهاشون رفتم. وقتی از آن محله فاصله گرفتیم و دور شدیم، سیاوش اسبش را از حرکت بازداشت و پیاده شد.<br />
یاشار- سشاوش چی شد؟ چرا وایسادی؟<br />
سیا- برای اینکه این دختر رو سر عقل بیارم.<br />
از اسب پایین پریدم و گفتم:<br />
مگه من عقلمو از دست دادم که تو می خوای سر جاش بیاری.<br />
با فریاد جواب داد: اگه عقل داشتی که این پسره لات و عوضی را به ما ترجیح نمی دادی.<br />
-خفه شو! احمق.<br />
یاشار و سهند هم پیاده شدند. یاشار گفت: سیا این چه طرز حرف زدنه، مگه دیوونه شدی؟<br />
سیا- آره دیوونه شدم، جون این خانم غریبه رو به ما ترجیح داده. یا باید حلقشو پس بده یا می کشمش.<br />
-خوب کاری کردم و به تو ربطی نداره. مگه زوره نمی خوامت، فهمیدی.مطمئن باش هیچ وقت این کارو نمی کنم چون سپهر رو دوست دارم. دیوونه، احمق.<br />
تا این جمله را گفتم چنان سیلی محکمی زد که برق از چشمام پرید. مثل پلنگ وحشی به سمتش حمله ور شدم، که یاشار سینه اش را سپر کرد و مانع شد.<br />
-یاشار ولم کن، باید جوابشو بدم و تا تلافی نکنم دست از سرش برنمی دارم.<br />
یاشار- یادت باشه غزال جواب سیلی رو هیچوقت با سیلی نده. خواهش می کنم آروم باش. سیا هم عصبانیه.<br />
سهند که تا آن لحظه ساکت بود و گوش می داد، فریاد زد و گفت: یاشار چرا نمی زاری جوابشو بده. آخه به چه حقی این دیوونه رو غزال دست بلند می کنه. هر چند خوب شد چهره کثیف اشو دیدیم. حتما اگه زن این احمق می شد، به محض عصبانی شدن غزال رو زیر مشت و لگد می گرفت، آره؟ آقا سیا چی فکر کردی؟<br />
یاشار نگذاشت سهند ادمه دهد و گفت: بس کنید، خجالت نمی کشید که به جون هم افتادین؟<br />
سهند یقه سیاوش را گرفت و گفت: نه چرا خجالت بکشم، غزال هم خون و خواهر منه، هر کی بخواد دست روش بلند کنه دندوناشو خرد می کنم.<br />
سیا- دست تو بکش و تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن<br />
سهند و سیاوش با هم گلاویز شدند. درد خودم را فراموش کردم و سهند را از سیا جدا می کردم و یاشار هم سیا را می کشید. وقتی آن دو را از هم جدا کردیم یاشار گفت: شما دو تا سوار شید و برید. فقط هر چیبوده اینجا چال میشه و کسی حرفی نمی زنه.<br />
سهند گونه ام را لمس کرد و گفت: دیوونه ببین چی کار کرد. جای انگشتاش تو صورتت مونده.<br />
-بیا بریم عیب نداره.<br />
سهند- چی چی رو عیب نداره. حالا سپهر به کنار. اگه بابا یا عمو مسعود بفهمن خون به راه میشه.<br />
مسیر برگشت رو آهسته آهسته می رفتیم تا کمی سرخی صورتم کاسته شد. سرم کم بود که حالا صورتم هم به خاطر سپهر سیلی خورد. خنده ام گرفت.<br />
وقتی پیش بقیه رسیدیم. بابا سرپا ایستاده بود که با دیدن ما گفت:<br />
چی شده، چرا پریشون و آشفته هستین؟ پس اون دوتا کجان؟<br />
-بابا ما دوتا مسابقه دده بودیم به همین خاطر زودتر رسیدیم.<br />
بابا- صورتت چرا سرخ شده، دعوا کردین، آره؟ بیا جلو ببینم.<br />
-نه بابا جون، چرا باید دعوا بکنیم.<br />
هر کاری کردند، زیر بار نرفتم که با هم دعوا کردیم. سهند که دید اوضاع بازجویی خیلی وخیم شده، با شرم ساختگی گفت: بابا ولش کنید، شوخی می کردم، مشتم خورد به صورتش.<br />
زن عمو- کور بودی که اینطور زدی؟<br />
عمو بهرام- آخه پسر این چه وضعه شوخیه، اگه می خورد به چشمش چی؟<br />
بیچاره سهند به خاطر من هم با سیا گلاویز شده بود و هم مورد سرزنش خانواده قرار گرفته بود.<br />
تا اینکه یاشار و سیاوش هم آمدند. عمو محمود نگاهی به آنها کرد وگفت: بس کنید، دیگه فهمیدم که شوخی می کردین.<br />
سپهر- غزال حوصله داری تا نزدیک آبشار بریم؟<br />
سرم را تکان دادم و بلند شدم و با هم به راه افتادیم، چند قدمی که دور شدیم گفت: می دونی غزال دروغگوی خوبی نیستی، چون چشمات همه چیز رو لو میده. راستشو بگو با سیاوش حرفتون شد؟<br />
-نه.<br />
-جان سپهر راستشو بگو.<br />
چون قسمم داد ساکت شدم. ایستاد و صورتم را بین دستانش گرفت و به چشمانم خیره شد و پرسید:<br />
به خاطر من سیلی خوردی، آره فدات شم؟<br />
باز هم سکوت کردم و گفت: چرا حرف نمی زنی. من که فهمیدم کار سیاوشه نه سهند. تو چرا هر بلایی سرت میاد به خانواده ات نمی گی؟ آخه این درسته یکی بزنه تو گوش ات و تو پنهون کنی؟<br />
لبخندی زدم و جواب دادم: از این به بعد اگه تو اذیتم کردی و کتکم زدی حتما بهشون میگم.<br />
-من غلط بکنم که از گل نازکتر بهت بگم.<br />
گونه سرخ شده ام را بوسید و سرم را به سینه اش چسباند و گفت:<br />
شاید الان باور نکنی که میگم بیشتر از جونم دوست دارم، ولی به مرور زمان، همه چی بهت ثابت می شه. غزال من دیوونتم یعنی از همون ابتدای آشناییمون، جادوی چشمات شدم. زندگی من با تو طلوع کرده و بدون تو غروب می کنه.<br />
برای اینکه از ناراحتی و اندوه بیرون بیاید گفتم: سپهر جان از بس که محکم بغلم می کنی و فشار می دی استخوان هام در حال خرد شدنه.<br />
دستانش را باز کرد و با هم به طرف آبشار رفتیم. از آن روز تا وقتی که به تهران بازگردیم من و سیا با هم سر سنگین بودیم. وقتی بیرون می رفتیم سیا در ویلا می ماند و بیرون نمی امد. سهند بعدا گفت که وقتی عمو محمود و عمو بهرام موضوع را فهمیدند با سیاوش حسابی دعوا کردند.<br />
وقتی به تهران بازگشتیم، عمو سعید از بابا خوایت تا به عقد هم دربیائیم. چون تا تابستان چند ماهی نمانده بود. اگر عقد می کردیم راحت تر می توانستیم رفت و آمد کنیم و هیچ مانع و معذوراتی وجود نداشت.<br />
در روز هیجده هم فروردین در حضور بزرگتر ها از جمله پدربزرگ و خان عمو که به تهران آمده بودند به عقد هم درآمدیم.<br />
دیگر هیچ کدام ترس و دلهره جدایی نداشتیم. سپهر هم هر روز به جای اینکه ظهرها تلفن کند به دبدنم می آمد و یا من به خانه آنها می رفتم. چون به سپهر قول داده بودم تا درسهایم را خوب بخوانم، از مامان خواستم چند دبیر خصوصی برای درسهای اصلی ام بگیرد تا جبران دروس عقب افتاده ام را بکنم. سپهر خودش هم خیلی کمکم می کرد. سخت مشعول تست زنی و تمرین بودم و کمتر به گردش و تفریح می رفتیم. الا شب عروسی هانی، که بعد ازز اینکه از سپهر ناامید شده بود با کس دیگری عروسی کرد. آن شب بابا و مامان به خاطر بابابزرگ نیامدند و من همراه سپهر و خانواده اش رفتم. موقعی که عروس و داماد وارد شدند، در میان هلهله و کف زدن، سپهر آهسته به خاله گفت: مامان تو رو خدا ببین عروس من، غزال من، کجا این عروس کجا؟ چطور دلت میومد این میمون عروست بشه.<br />
خاله بادی به غبغب انداخت و گفـت: قربون عروس خوشگلم برم، عروس من گل سر سبده. آخه عزیزم تقصیر منچیه بابات اصرار می کرد تا شاید برای همیشه پیشمون بمونی.<br />
سپهر- مامان جان اگه عشق غزال نبود که سپهر اینجا نبود.<br />
خاله نگاهی بهش کرد و گفت: پس چرا دروغ گفته بودی بهش که عاشق نشدی، هان؟ حالا دیگه سر من کلاه می ذاری؟<br />
سپهر خندید و گفت: غزال خانم بقیه حرفمو به مامان بگو.<br />
خجالت کشیدک به خاله بگویم به همین خاطر سکوت کردم که خودش گفت: مامان جان من گفتم بگو پسرت عاشق نشده بلکه مثل مجنون دیوونه و آواره شده. چون غزال بله رو نمی گفت، بهش گفتم این قسمت جمله رو به دل سنگ اش بگه.<br />
به پهلوش زدم که ساکت بشه که خاله دید: خجالت نکش عزیزم جوونیه و این کارا&#8230;. من و سعید ۵ سال سختی کشیدیم تا خانواده من راضی به ازدواجمون بشن. که اخر هم قبول نکردند و برای همین، ما دور از چشم اونا و پنهونی بیرون می رفتیم. اونا می خواستن من با پسر عموم ازدواج کنم. برای همین بعد از تموم شدن دانشگاه سعید پنهونی ازدواج کردیم و به ایتالیا رفتیم. سپهر ده ساله بود که خدا بیامرز، پدر و مادرم با ما آشتی کردند.<br />
خاله با یاد آوری گذشته اشک در چشمانش حلقه زد. من هم متاثر شدم چون آرزوی هر دختری هست که خانواده اش در عروسی اش شرکت کنند و با دعای خیر انها وارد خانه بخت شود. تا آخر شب ذهنم در حال و هوای عروسی عمو سعید و خاله می گشت. انگار من هم در انجا حضور داشتم. یک هفته بعد از عروسی هانی چون مدرسه ها تعطیل شده بودند، بهناز و فرید هم عروسی کردند و برای ماه عسل به ایتالیا رفتند، بعد از دو هفته بازگشتند. در این مدت من سرم مشغول درس بود و به هیچ چیزدیگری فکر نمی کردم، تا اینکه سپهر گفت: خاله و بچه هاش برای عروسی ما به ایران می آیند.<br />
نمی دونم چرا از شنیدن این خبر دلشوره پیدا کردم. چون قبلا چند بار از زبان خاله شنیده بودم که مهرداد از سپهر بزرگتر بود بیشتر از راه به درش می کند و او را به رفتن وسوسه می کند. خیلی می ترسیدم که سپهر ترکم کند. هرچند که به عشقش شک نداشتم ولی باز هم می ترسیدم. شبی که قرار بود خاله اش اینا بیایند چون کتایون سه روز بود که زایمان کرده بود مامان و زن عمو به کمک عمه رفته بودند و شبها رو هم انجا می ماندند. بابا هم با دوستانش به فشم رفته بودند و من و یاناز در خانه بودیم. شب سپهر رو نگه داشتم برای همین خیلی تعجب کرد وگفت:<br />
غزال امشب آفتاب از کدوم طرف درآمده که تو خواستی پیشتون بمونم چون از عید به بعد نه تو خونه ما موندی نه به من اجازه دادی که اینجا بمونم، شاخ دراوردم.<br />
ساناز در حالی که به طرف اتاقش می رفت خندید و گفت: سپهر جون تعجب نکن. کارهای غزال همیشه عجیب و غریبه. شب بخیر من رفتم بخوابم.<br />
بعد از رفتن ساناز قیافه معصومی به خودش گرفت و گفت: ببخشید خانم امشب من باید تو هال بخوابم یا کنار همسرم، آخه من که اجازه ندارم با همسرم همبستر بشم.<br />
-خودتو لوس نکن، پاشو بریم با هم بخوابیم.<br />
فورا بلند شد و دست من را هم گرفت و بلندم کرد و گفت: تا آقا شیطون قولت نزده و پشیمون نشدی پاشو.<br />
خنده کنان با هم به اتاقم رفتیم وقتی دراز کشیدیم سپهر گفت: غزال بیا سرتو بزار رو سینه ام تا هم لالایی برات بگم و هم نوازشت کنم.<br />
-اخه بابایی اگه لالایی بگی زود خوابم میبره.<br />
-مگه عزیز بابا، فقط برای بچه ها لالایی می خونن؟ آدم عاشق هم برای معشوقش شعرهای عاشقانه می خونه تا مبادا این پرنده خوشبختی از دیوار خونه اش بره، چون اونوقت عشق اون پرنده می مونه و دل شکسته عاشق.<br />
سرم را روی سینه اش قرار دادم و گفتم: سپهر من خیلی می ترسم با اومدن خاله ات اینا، همه چیز تموم بشه و از پیشم بری.<br />
در حالی که موهایم را نوازش می کرد جواب داد: کبوتر جلدی هر جایی که بره آخر شب برمی گرده لونه خودش. آخه غزالم، جام می من از عشق تو پر شده. ادمی که همیشه میگسارش می کنه بدون شراب زنده نمی مونه، می دونی چرا؟ چون حکم آب حیات رو براش داره. تو همون آب حیات منی و من این آب رو جرعه جرعه سر کشیدم تا که تموم وجودم از شراب عشق تو پر شده.<br />
محکم دماغمو فشار داد و گفت: بی خود فکرهای الکی نکن.<br />
-تو باید استاد ادبیات میشدی نه مهندس ساختمان. سپهر؟<br />
-جانم!<br />
-راستی تو خجالت نمی کشی غزال رخت شور زنت شده؟<br />
خند ای سر داد وگفت: نه برای چی خجالت بکشم، رخت شور به این خووشگلی دارم و بهش فخر می کنم. ولی غزال از شوخی گذشته اگه یه خورده دیگه زحمت بکشی من بهت قول میدم بهترین رشته ها قبول میشی. البته اگه هرچی که من میگم با دقت گوش کنی و حل کردن سریع تمرین ها رو یاد بگیری.<br />
-به شرط اینکه تو بیایی اینجا.<br />
-اگه مثل امشب اجازه موندن بدی، حتما میام. با سر و کله. گوش کن بی انصاف! آخه تو که نگین چشمات یه میخونه شراب داره&#8230;<br />
-بقیه شو هم بگم یا نه؟<br />
-گوشم با شماست استاد بگو.<br />
یه حالی به ما بده عزیزم ثواب داره!<br />
دیوونه خجالت بکش.<br />
از کی، از زنم؟ این غریزه همه انسانهاست و بدون این زندگی دوام و لذت نداره.<br />
-ببخشید استاد هر چی شما بگین. حالا بگیر بخواب.<br />
-زیاد به خودت وعده وعید نده که از خواب خبری نیست.<br />
تا نیمه های شب بیدار بودیم و از هر دری سخن می گفتیم. برای همین نزدیک ظهر از خواب بیدار شدیم، عصر با سپهر به دیدن مهمان هایشان رفتیم. منتظرمان بودند. خاله اش نسرین خیلی سرد برخورد کرد ولی پسرش مهرداد به گرمی مرا تحویل گرفت. مهسا هم در حمام بود. ساکت در کنار سپهر نشستم که خاله نسرین با طعنه گفت:<br />
سپهر جان چه عجله ای به دیدن خاله ات داشتی که به این زودی آمدی؟<br />
سپهر- ببخشید خاله جان وقتی پیش غزالم زمان را فراموش می کنم.<br />
خاله نسرین- خیلی دوستش داری! فکر نمی کردم.<br />
سهیل به جای سپهر جواب داد: خاله از دوست داشتن گذشته، چون جون سپهر به جون غزال بسته است بدون غزالش مییمیره.<br />
سپهر دستی به شانه سهیل زد و گفت: آفرین<br />
خاله نسرین تا بنا گوش سرخ شد و چیزی در این مورد نگفت، من هم ساکت به حرفهایشان گوش می دادم. چون اولین بار بود می دیدمشان، سهیل آهسته در گوشم گفت: چه مظلومم شدی زن داداش. زبونتو موش خورده؟<br />
زبانم را درآوردم و گفتم: روز اول ساکتم وگرنه یه متر زبون دارم.<br />
سپهر- زبونتو برای چی درآوردی.<br />
در این اثنا مهسا که قیافه اش بدک نبود با آرایش غلیظ پایین آمد، بعد از سلام، به گردن سپهر آویزان شد و صورتش را بوسید. از دیدن این صحنه تمام تنم داغ شد، چون انتظارش را نداشتم. سپهر دستانش را از گردنش باز کرد وگفت: مهسا دیگه این کارو نکن خوشم نمی آید.<br />
مهسا- اوه یادم رفت زن داری و ممکنه ازش بترسی.<br />
سپهر- گفتم که خوشم نمی آید چون من گذشته مو اونجا گذاشتم و اومدم.<br />
مهسا مثل طلب کارها با من احوالپرسی کرد. از این جو سرد سخت در عذاب بودم و برای همین بعد از شام از سپهر خواستم من را زودتر به خانه برساند. از آن روز تا موقعی که آنها در ایران بودند سپهر اغلب شبها پیشم می ماند تا من ناراحت نشوم و با خیال آسوده به درسهایم برسم. روز امتحان خودش من و سها را به سر جلسه رساند. سعی کردم با حوصله و آرامش به سئوالها جواب دهم. فکر می کردم به راحتی از عهده اش برآیم. وقتی بیرون آمدم سپهربلافاصله پرسید: چطور بود راحت تونستی جواب بدی؟<br />
ترسیدم یک موقع حدسم اشتباه از آب دربیاید برای همین گفتم: نمی دانم به نظرم افتضاح جواب دادم.<br />
گرفته جواب داد: عیب نداره، اگه امسال قبول نشدی، سال آینده دوباره امتحان میدی. حالا بیا بریم دنبال سها که منتظرمونه.<br />
سپس دوتایی به دنبال سها رفتیم، به محض سوار شدن با خوشحالی گفت: حتما قبول میشم. چون به راحتی تونستم جواب بدم.<br />
بعد از کنکور هر دو خانواده در تدارک عروسی بودند. زن عمو و مامان سخت مشغول تهیه جهیزیه ام بودند، چون عمو می گفت، جهزیه و عروسی غزال باید تو فامیل تک باشه. عمو سعید هم یکی از آپارتمانهایی که خودش ساخته بود بهعنون کادوی عروسی در اختیار ما گذاشت. مامان به کمک زن عمو با سلیقه و وسواس وسایلم را می چیدند. از خوشحالی می خواستم پرواز کنم. از پرنده سعادتی که روی شانه ام نشسته بود، از این همه شادکامی. از محبت بیش از حد اطرافیانم. بخصوص همسر و همسفر زندگیم.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5861</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت چهاردهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5859</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5859#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 23:22:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت چهاردهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5859</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————————- برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; دوتایی زدیم زیر خنده وکامیارماشین روروشن کرد وحرکت کردیم. -کسی &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5859">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دوتایی زدیم زیر خنده وکامیارماشین روروشن کرد وحرکت کردیم.</p>
<p>-کسی رو میشناسی که بتونه کاری برامون بکنه؟</p>
<p>کامیار-آره</p>
<p>-اینجاکه داریم میریم کجاس؟</p>
<p>کامیار-صبرکن میفهمی.<span id="more-5859"></span></p>
<p>یه بیست دقیقه ای رانندگی کرد وبعدطرفای جردن یه گوشه پارک کرد ودوتایی پیاده شدیم ورفتیم طرف یه ساختمون خیلی شیک وباآسانسور رفتیم بالا،طبقه دهم ورفتیم طرف یه شرکت.کامیارزنگ زد ویه دختر خانم که انگارمنشی شرکت بود درروواکرد وتاکامیاررودید سلام کرد</p>
<p>کامیار-خانم سلام ازبنده س چطوره احوال شما؟</p>
<p>خانم منشی جوابشوداد وتعارف مون کرد توکه کامیارگفت:</p>
<p>-ایشون پسرعموی من هستن،ایشونم مینوخانم منشی شرکت هستن</p>
<p>من سلام کردم که مینوخانم گفت:</p>
<p>-فراموش کردین اسم ایشون روبه من بگین!</p>
<p>کامیار-آخ ببخشین ایشون بصیر هستن!یعنی ازدیشب تاحالا بصیر شدن آقای بصیر باصری!</p>
<p>زدم توپهلوش وگفتم:</p>
<p>-من سامان هستم خانم خیلی خوشبختم!</p>
<p>مینو-کامیارخان باهمه شوخی دارن!</p>
<p>کامیار-لیداخانم کجا تشریف دارن؟</p>
<p>مینو-تودفترشون هستن!</p>
<p>کامیار-بی زحمت یه خبربهشون بده وبگو من اومدم!</p>
<p>مینو ایفون روزد وتالیداجواب داد گفت:</p>
<p>-کامیارخان تشریف آوردن.</p>
<p>لیدا-چه عجب؟!</p>
<p>کامیار-عجب جمال شماس!</p>
<p>لیدا-بفرمائین توجناب ستاره سهیل!</p>
<p>مینوخندید وگفت:</p>
<p>-بفرمائین سهیل خان!</p>
<p>کامیار-ستاره جون دنبالم بیا!</p>
<p>یه چپ چپ بهش نگاه کردم ودنبالش رفتم که یه در رو واکرد ورفتیم تو.دفتر لیداخانم یه اتاق خیلی بزرگ وشیک وقشنگ بود بامبل واثاث خیلی مدرن یه میز بالای اتاق بود که لیداخانم داشت ازپشتش می اومد طرف ما چندتاگلدون خیلی قشنگم دور و ور دفتر گذاشته بودن</p>
<p>لیدا-سلام معلوم هس کجایی؟</p>
<p>کامیار-دنبال مشکلات مردم!</p>
<p>لیدا-گم شو به منم دورغ می گی؟</p>
<p>کامیار-این چه طرز حرف زدن جلو پسر عمومه آخه دختر؟</p>
<p>لیدا-اِ ببخشین تروخدا!شماحتما سامان خان هستین؟</p>
<p>-سلام حال شماچطوره؟</p>
<p>لیدا-ممنون بفرمائین بشینین خواهش می کنم.</p>
<p>دوتایی رفتیم رومبل نشستیم ولیدام اومد رویه مبل دیگه جلومون نشست وگفت:</p>
<p>-دیروز سه دفعه بهت تلفن کردم نبودی.دفعه سومم مادرت باهام دعواکرد!</p>
<p>کامیار-راست می گی؟خدامنو بکشه ازدست این ننه وراحتم کنه!اصلا نمی دونم چرااین ننه من انقدرکفران نعمت می کنه!توخونه م همینطوره ها!هر چی م بابام بهش میگه زن انقدرحیف ومیل نکن گوش نمی ده!دیگه به خدا نعمت داره ازخونه مون میره وجاشو نکبت می گیره!شمابه بزرگی خودتون ببخشین!</p>
<p>لیداکه می خندیدگفت:</p>
<p>-موبایلتم که جواب نمی داد!معلوم نیس کجا بودی وچیکار می کردی!</p>
<p>کامیار-بی باتری بمونه این موبایلم ایشاله شماخون خودتو کثیف نکن!ایندفعه کاری می کنم که هروقت کارم داشتی درعرض دودقیقه بهم دسترسی پیداکنی!</p>
<p>لیدا-موبایل ماهواره ای گرفتی؟</p>
<p>کامیار-گرفتم اما اونم به درد نمی خوره! اصلا کارمخابرات که می دونی چیه؟ازاین موبایل م اون موبایلم رومی گیرم ویه خانمه زود جواب میده ومیگه مشترک مورد نظر دستش بنده!لطفا شماره گیری نفرمائین!</p>
<p>لیدا-پس چه جوری میشه باهات تماس گرفت؟</p>
<p>کامیار-خیلی ساده!بیا!</p>
<p>اینو گفت وازلای موهای سرش یه دونه موکند وداد به لیدا وگفت:</p>
<p>-بگیر.هروقت کارم داشتی اینو اتیش بزن درجاجلوت ظاهر میشم!</p>
<p>لیداشروع کرد به خندیدن.</p>
<p>کامیار-هیچی چیزای قدیمی نمی شه ما که فعلا همینطوری داریم میریم عقب چه بهتر که در ارتباطاتم ازوسایل وطرق قدیمی استفاده کنیم!فقط ازت خواهش می کنم که وقتی  کارواجبی باهام د اشتی تماس بگیر.زیادی احضارم کنی کچل میشم!</p>
<p>لیدا-بذار بابامو صداکنم خیلی دلش برات تنگ شده!</p>
<p>کامیار-بگیر بشین ببینم بابامو صداکنم یعنی چی؟</p>
<p>لیدا-آخه خیلی دلش می خواست ببیندت الان تودفترشه!</p>
<p>کامیار-حالا بعدامی بینمش اول بگو توباهام چیکارداشتی که زنگ زدی؟</p>
<p>لیدا-امشب خونمون مهمونیه جشن تولدمه!</p>
<p>کامیار-راست می گی مبارکه ایشاله!</p>
<p>لیدا-اگه گفتی چند ساله میشم؟</p>
<p>کامیار-سیزده ساله!</p>
<p>لیدا-گم شو!</p>
<p>کامیار-خب چهارده ساله!</p>
<p>لیدا-بیست وپنج ساله میشم!</p>
<p>کامیار-داری دروغ میگی مثل سگ!توخیلی بهت بخوره هفده ساله!</p>
<p>لیدادیگه مرده بود ازخنده!برگشت به من گفت:</p>
<p>&#8211;سامان خان خوش بحالتون که همیشه پیش کامیارهستین!</p>
<p>یه نگاهی به کامیارکردم وبعد گفتم:</p>
<p>-بله واقعا!مرتب ازوجودش توخونه لذت می برم!یعنی همه اقوام لذت می برن!بنده،آفرین خانم&#8230;</p>
<p>تااینو گفتم کامیار زود اومد توحرفم وگفت:</p>
<p>-یعنی آفرین خانم به شماکه امشب تولدتونه!یه کادوی شیک وخوشگل برات می خرم که حظ کنی!</p>
<p>بعد برگشت یه چپ چپ به من نگاه کرد وگفت:</p>
<p>-تونمی دونی لیدا چه خونواده ی خوبی داره!باباش که یه تیکه جواهره!مامانش خانم وکدبانو!ازخواهرش دیگه چی برات بگم؟بذار ببینم آره!خواهرش درست سایز توئه!امشب که رفتیم اونجا می دمش بتو،مال توباشه!</p>
<p>لیدا-گم شو کامیار!</p>
<p>کامیار-یعنی می گم مثلا باهم آشناشون می کنم!آخه این طفلک سامان داره دربه دنبال یه دختر می گرده که خودشو بیچاره کنه!</p>
<p>لیدا-چه جالب!جدامی خوان ازدواج کنن؟</p>
<p>کامیار-آره!گول قیافه ش رونخور!این عقلش اندازه یه نخود چیه!</p>
<p>لیدا-تویاد بگیر کامیارخان!</p>
<p>کامیار-دیوونگی توخونواده ی اینا ژنتیکه،من چرایاد بگیرم؟</p>
<p>لیدا-پس امشب حتما باید سامان خانم تشریف بیارن!</p>
<p>-خیلی ممنون</p>
<p>لیدا-نه نه!جدی می گم!امشب حتما منتظرتون هستم!یادتون نره!</p>
<p>کامیار-می آییم بابا!انقدر قسم ایه نخور!</p>
<p>لیدا-نذاری ساعت نه ده شب بیای ها!</p>
<p>کامیار-نه،ساعت۲بعدازظهر اونجام!</p>
<p>بعدبرگشت طرف من وگفت:</p>
<p>-پاشوبریم که انگار نرسیده خونه باید برگردیم خدمت لیداخانم!پاشو بریم که حداقل وقت داشته باشیم یه لیف صابون به خودمون بزنیم!</p>
<p>اینوگفت وازجاش بلندشد که بهش گفتم:</p>
<p>-کامیارجون مابرای چی اومده بودیم اینجا؟</p>
<p>یه فکری کرد وگفت:</p>
<p>-نمی دونم!</p>
<p>-گندم!</p>
<p>لیدا-گندم؟؟</p>
<p>کامیار-آهان!یادم اومد!</p>
<p>لیدا-گندم چیه؟</p>
<p>کامیار-هیچی بابا ننه م می خواد حلوادرست کنه به ماگفت که سرراه یه خرده ارد گندم براش بخرم حالا این سامان اصرار می کنه که خود گندم روبخریم وخومون توخونه آردش کنیم که مطمئن ترباشه!</p>
<p>چپ چپ نگاهش کردم که نشست وگفت:</p>
<p>-راستی یه کاری باهات داشتم یعنی یه کاری باید برام بکنی!</p>
<p>لیدا-چه کاری؟</p>
<p>کامیار-دنبال دونفر می گردیم!</p>
<p>لیدا-به بابام بگم؟</p>
<p>کامیار-آره جریان مال حدود بیست سال پیشه!یکی ازاقوام بهمون روانداخته که دونفر رو براش پیدا بکنیم!</p>
<p>لیدا-کی هستن این دونفر؟</p>
<p>کامیار-ننه باباشن!</p>
<p>لیدا-مگه گم شدن؟</p>
<p>کامیار-آره،یعنی نه!چه جوری برات بگم؟این یارو یه دختر بدبخت وبیچاره س!هیچ کس روتواین دنیا نداره طفل معصوم خیلی م زشته وهیچ کی نمیاد درخونه شو بزنه واسه خواستگاری!اینه که یاد پدر ومادرش افتاده و می خواد پیداشون کنه که شاید اونا براش یه خواستگاری چیزی جور کنن!خیلی دختر بدبختیه!</p>
<p>لیدا-توچرادنبال کارشی؟</p>
<p>کامیار-چه جوری بگم بابا؟این دختره بدبخت توخونه ما کار می کنه!ثواب داره!</p>
<p>لیدا-خب مشخصاتش رو بده من بدم به بابام.</p>
<p>کامیار-پیر شی ایشاله!یادداشت کن نام پدر قدرت نام مادر زیور نام خانوادگی &#8230;نوشتی؟</p>
<p>لیدا-آره</p>
<p>کامیار-صادره ازبخش ۳شهرستان &#8230;شماره شناسنامه پدر&#8230;مادر&#8230;</p>
<p>لیدا-سخته اما یه کاریش می کنم!</p>
<p>توهمین موقع مینو برامون نسکافه آورد وبهمون تعارف کرد ورفت</p>
<p>کامیار-این مینو چند سالشه؟</p>
<p>لیدا-چطور مگه؟</p>
<p>کامیار-می خوام بگیرمش واسه بابا بزرگم!</p>
<p>لیدا-برای پدر بزرگت؟پدر بزرگت چند سالشونه؟</p>
<p>کامیار-سن وسالی نداره!فقط تازه گی ها سرافتاده وهی میگه تنهام.می ترسم ازراه بدر بشه!تویه ننه بزرگ خوب وسالم نداری که هیفده هیجده سالش بیشتر نباشه؟</p>
<p>لیدا-گم شوکامیار!</p>
<p>کامیار-اگه داشته باشی ما عمده می آییم خواستگاری آ!</p>
<p>لیدا-مادربزرگ هیفده هیجده ساله؟</p>
<p>کامیار-حالا تا بیست ودو سه م بود عیبی نداره.من بابابزرگمو راضی می کنم!</p>
<p>لیدا-چه خوش اشتها!</p>
<p>کامیار- پس چی فکر کردی؟الان انقدر وضع خرابه که دختر هیفده هیجده ساله رو میدن به مرد چهل پنجاه ساله!</p>
<p>لیدا-توام که ازاین وضع بدت نمیاد؟</p>
<p>کامیار-چرامن خوشم بیاد؟اونا که چهل پنجاه سالشونه باید خوششون بیادکه می تونن یه دختر بیست وخرده ای سال کوچیکتر ازخودشونو بگیرن من اگه بخوام طبق این فرمول عمل کنم باید برم دم زایشگاه واستم وتا یه دختر بچه رو دکتر سزارین کرد وبه دنیا اورد درجاعقدش کنم!</p>
<p>لیداکه همه ش می خندید گفت:</p>
<p>-وای که چقدر عالی میشه!</p>
<p>کامیار-آره،فقط بچه داری میفته گردنم!</p>
<p>لیدا-عوضش بیست سال بعد کیف می کنی!</p>
<p>کامیار-ازشانس من تاپنجاه سالم بشه یه سکته ناقص می کنم ومی افتم گوشه خونه!</p>
<p>لیدا-بازم خوبه چون یه پرستار خوشگل داری!</p>
<p>کامیار-به چه دردم می خوره اون پرستار خوشگل؟من پرستارخوشگل رو الان که سالمم لازم دارم نه وقتی افلیج شدم!</p>
<p>لیدا-خب حالا که اینطوریه بیا بامن عروسی کن!</p>
<p>کامیاریه نگاهی بهش کرد وگفت:</p>
<p>-دوساعته منو به حرف کشوندی که صحبت روبرسونی به اینجا؟خب ازهمون اول اینو می گفتی؟</p>
<p>لیدا-خب حالا گفتم!توچی میگی؟</p>
<p>کامیار-نه قربونت!همون برم دم زایشگاه واستم انگار بهتره!</p>
<p>لیدا-خیلی دلت بخواد!</p>
<p>کامیار-دلم که می خواد عقلم می گه نه!</p>
<p>لیدا-تواصلا عقلت کجابود؟؟</p>
<p>کامیار-حالا اگه امروز اومده بودم اینجا واسه خواستگاریت شده بودم انیشتن آ!</p>
<p>لیدا-اگه می اومدی!</p>
<p>کامیار-حالا یه دفعه م دیدی خرشدم واومدم!</p>
<p>لیدا-گم شو اگه بیای علومه که عاقلی !</p>
<p>کامیار-اگه من شوهرت بشم منو باچی میزنی؟</p>
<p>لیدا-ترو فقط باید باچماق زد که دل همه دخترا خنک بشه!</p>
<p>اینو گفت وقاشقی رو که واسه نسکافه آورده بودن،پرت کرد طرف کامیار!کامیارم بلند شد در رفت که من قاه قاه زدم زیر خنده!</p>
<p>کامیار-زهر مار!این خنده چه وقتی بود؟پاشو بریم دیر میشه!</p>
<p>ازجام بلند شدم وازلیدا خداحافظی کردم وتاخواستیم ازدر بیایم بیرون لیدا گفت:</p>
<p>-کامیار شب دیر نیای ها!بابام ناراحت میشه!</p>
<p>کامیار-مگه امشب بابات خیالایی واسه من داره؟</p>
<p>لیدا-شاید!</p>
<p>کامیار-کورشه اون بابای هیزت که تابااون چشماش به آدم نگاه می کنه تن وبدن آدم می لرزه!</p>
<p>تااینو گفت بابای لیدادراتاق بغلی که دفترش بود واکرد وهمونجور که داشت می اومد بیرون گفت:</p>
<p>-صدای آشنا می آد!</p>
<p>کامیار-وای!دیوه اومد!بوی آدمیزاد شنیده!</p>
<p>اول کامیار وبعدشم من سلام کردیم که باخنده گفت:</p>
<p>-به به باد امد وبوی عنبرآورد.</p>
<p>کامیار-دست شما دردنکنه حالا باد اومد بوی&#8230;برآورد؟</p>
<p>پدرلیدا-اِاِاِ دورازجون!زبونم لال!منظورم اینه که بوی مشک اومد!چطوری شما؟چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد بابا چطورن؟مامان،خواهرا؟</p>
<p>کامیار-خیلی ممنون سلام دارن خدمتتون</p>
<p>پدرلیدا-کجایی شما؟چندوقته پیدات نیس!</p>
<p>کامیار-گرفتارم بجون شما!</p>
<p>پدرلیدا-خیر انشاله!گرفتاریت چیه؟</p>
<p>کامیار-هیچی!افتادم دنبال دخترای مردم!یعنی افتادم دنبال کار وگرفتاری دخترای مردم!</p>
<p>پدرلیدا زد زری خنده وبه لیدا که اونم ازدفترش اومده بود بیرون وپیش کامیار واستاده بود گفت:</p>
<p>-کامیارجونو واسه امشب دعوت کردی؟</p>
<p>لیدا-بعله</p>
<p>پدرلیدا-کامیار جون این دوست تون روبهم معرفی نمی کنی؟</p>
<p>کامیار-ایشون پسر عموم هستن سامان!</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5859</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت چهاردهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5857</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5857#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 23:19:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت چهاردهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5857</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ——————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; چیکار میکردم تو خواب؟ بابک هیچی یه کله گرفتی و &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5857">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چیکار میکردم تو خواب؟</p>
<p>بابک هیچی یه کله گرفتی و خوابیدی.</p>
<p>راستی بابک !من خوابیده بودم تو صدایی نشنیدی؟</p>
<p>بابک خیلی بی تربیت شدی ها!آدم اگه تو خواب صدایی م دربیاید که صبح بلند نمیشه از همه پرس و جو کنه که<span id="more-5857"></span></p>
<p>دیشب صدا شنیدن یا نه!</p>
<p>این صداهای شبانه رو آدم باید فراموش کنه و به روی همدیگه م نیاره!</p>
<p>گمشو بی ادب!منظورم صدای معمولی نیس!صدای عجیب رو میگم.</p>
<p>بابک بستگی به جثه ی آدم معمولی باشه.این صداها معمولیه!اگه طرف گنده باشه،صداها عجیب میشه!درهر صورت</p>
<p>اختیاری نیس!</p>
<p>خفه شی!بی تربیت.</p>
<p>بابک در هر صورت صدایی دیشب نیومد.نه کوچیک،نه متوسط،نه بزرگ!صداهای شبونه م سایزبندی شده؟!</p>
<p>پاشو صبحونه حاضره.مهم این بود که حال تو خوب بشه.</p>
<p>» بلندشدم و یه دوش گرفتم و رفتم سرمیز صبحونه.بابک برام چایی ریخت و گفت «</p>
<p>بجون تو خیلی خوشحالم،باید یه سبد گل بگیریم و بریم پیش کارو.لین،ازش تشکرکنیم دستش درد نکنه.</p>
<p>میدونی دیشب تا خوابم برد چی شد؟</p>
<p>بابک حتما بازم میخوای بری تو طبقه بندی صداهای مشکوک شبانه !بابا به جون خودت،من دیشب هیچ صدایی</p>
<p>نشنیدم!اگرم شنیده بودم نه به روی تو می آوردم و نه به کسی می گفتم!حالا می ذاری صبحونه مون رو بخوریم!</p>
<p>گمشو!میخواستم بگم دیشب تا سرم رو گذاشتم رو بالش،بعد از مدتها خواب دیدم.</p>
<p>بابک راست می گی ؟خیره.چه خوابی دیدی؟</p>
<p>خواب شیرین رو.می دونی کدوم شیرین رو میگم؟</p>
<p>بابک می شناسم باب همشون رو!دختر تو کوچه مون بود که من نشناسنش؟!شیرین،دختر نیره خانم،دوست خاله رو</p>
<p>میگی.ته کوچه خونه شون بود در آبی یه!بدم نبود قیافه ش.حتما تو خواب دنبالش افتادی!</p>
<p>برگردیم ایران برات می ریم خواستگاریش.دختره معقولی بود.</p>
<p>شیرین زن خسرو پرویز رو میگم.</p>
<p>» درحالیکه چای جست گلوش و سرفه ش گرفته بود،گفت «</p>
<p>افتادی دنبال زن مردم؟!</p>
<p>بابا اون شوهر داره!تازه یه گردن کلفت مثل فرهادم.تو نوبت واستاده!می زنن پدرت رو در می آرن ها!خسرو پرویز</p>
<p>رو که می شناسی چه کله خری یه؟!فرهاد رو هم که میدونی؟از اون غیرتهای خرکی داره؟!</p>
<p>ول کن بابا!خودم می رم همین جاها.برات یه دختر خوشگل رو خواستگاری میکنم!اون شیرین به درد تو نمی</p>
<p>خوره.سنش م با تو جور نیس .یه هزار و خرده سالی ازت بزرگتره!</p>
<p>» بعد خودش خنده ش گرفت و گفت «</p>
<p>حالا مزه دهن خودش چی بود؟می گفت بیا خواستگاری؟میخواستی بهش بگی تو اول تکلیفت رو با خسرو و فرهاد</p>
<p>روشن کن که سرخر نداشته باشی،بعد!ضعیفه تو سن هزار و چهارصد،پونصد سالگی م ول نمیکنه!ببین جوونی هاش</p>
<p>چه آتیش پاره ای بوده!</p>
<p>توام شرم کن!حیا کن!قباحت داره.جواب ننه بابات رو چی بدم من؟بگم رفته افتاده دنبال یه پیرزن!چه خبثی تو؟!از</p>
<p>پیرزنام نمی گذری؟!</p>
<p>چرت و پرتات تموم شد؟</p>
<p>بابک نه.یه خرده ش مونده!میخواستم ازت بپرسم حالا چه مزه ای داره؟!</p>
<p>پیرزن؟!بدبخت از خوشگلی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!</p>
<p>بابک خب!</p>
<p>قد بلند،ابروی کمون!</p>
<p>بابک خب خب!</p>
<p>چشمای قشنگ و گیرا!موی بلند!</p>
<p>بابک خب خب!بگو.</p>
<p>صداش که دیگه هیچی!بقدری صدای قشنگی داره که وقتی حرف می زنه مثل لالایی به گوش آدم می رسه!</p>
<p>بابک زود شماره تلفن ش رو بده که این به درد تو نمیخوره!واسه تو بعدا یه فکری میکنیم!</p>
<p>میشه یه دقیقه جدی باشی؟</p>
<p>بابک خب.جدی م ،بگو.</p>
<p>بهم گفت که دیدار اولمون به خواست اون بوده.اما دفعه ی دیگه دست خودمه.</p>
<p>بابک یعنی چی؟کجا باهاش قرار گذاشتی؟پای کوه بیستون یا دم در قصر خسروپرویز؟!</p>
<p>حالا بازم شوخی کن!</p>
<p>بابک آخه تو یه حرفایی می زنی!یه خوابی دیدی رفته پی کارش.دست وردار ترو خدا.</p>
<p>منم اولش فکر میکردم که خوابه.اما نبود.</p>
<p>بابک یعنی شیرین واقعا اومده سراغ تو؟!</p>
<p>چی بگم؟واسه خودمم عجیبه.</p>
<p>بابک حالا چی می گفت؟می خواستی زود بپری و شست پاش رو بگیری!میگن اگه تو خواب شست پای مرده رو</p>
<p>بگیری به ارزوهات می رسی!</p>
<p>چیزی به اون صورت نمی گفت.یه جاش خنده م گرفت،تهدیدم کرد.یه جاش گریه کرد.همین.</p>
<p>بابک اونجا که تهدیدت کرد.غلط کرد!اونجا که گریه کرد،ت. غلط کردی!حتما یه چیزی گفتی که دختر مردم رو به</p>
<p>گریه انداختی!</p>
<p>من چیزی نگفتم.اسم فرهاد رو که بردم،گریه ش گرفت.</p>
<p>بابک خاک بر سرت کنن!آدم دختری رو که می بینه.اسم دوست پسر سابقش رو جلوش می بره؟!</p>
<p>بازم شوخی کن!بخدا جدی دارم حرف می زنم.اونی که من دیدم خواب نبود!</p>
<p>بابک پس چی بود؟</p>
<p>چه می دونم.</p>
<p>بابک خیلی خب.حالا ولش کن.صبحونه تو بخور کار داریم.</p>
<p>اشتها ندارم.</p>
<p>بابک ای بابا!تا حالا خواب نداشت،حالا خوراک نداره!چه دختر فتنه ایی یه این شیرین!اون از فرهاد،اون از</p>
<p>خسرو،اینم از تو!هنوز هیچی نشده هوایی ات کرده!</p>
<p>حالا چی کار داری؟</p>
<p>بابک یک کاری دارم دیگه.</p>
<p>دیگه چه نقشه ای کشیدی؟</p>
<p>بابک ت جدی کار دارم.اول میخوام یه زنگ بزنم ایران به خونه مون.بعدشم اکشب میخوام برنامه جور کنم با بچه ها</p>
<p>بریم بیرون.</p>
<p>کجا بریم؟</p>
<p>بابک قبرستون!یه جا می ریم دیگه.فعلا بذار یه زنگ بزنم ایران تا بعد.</p>
<p>بلندشد و شماره ی خونه شون رو گرفت.گویا باباش تلفن رو ورداشت.تا خط وصل شد.صداش رو مثل مریضها کرد و «</p>
<p>شروع کرد به صحبت</p>
<p>بابک سلام باباجون.قربون صدات برم.آره منم غلامت!چطورین شما؟</p>
<p>ای منم بد نیستم.یعنی هستم دیگه.زنده م هنوز!</p>
<p>!» نمی فهمیدم باباش چی میگه،اما بابک خودش رو زده بود به موش مرده بازی «</p>
<p>باباجون،مامان چطوره؟</p>
<p>بخدا دلم براتون یه ذره شده.</p>
<p>صدام اینطوری شده دیگه.از بس بلندبلند درس خوندم صدام گرفته!هی درس می خوندم هی واسه خودم تعریف</p>
<p>میکردم!</p>
<p>بله،تموم شد،مدرک مون رو هم چندوقت دیگه می گیریم.اما اگه منو ببینین نمی شناسین!شدم عین نی قلیون!</p>
<p>نه خورد و خوراک مون خوبه.اماالان سه ماهه که نشستیم تو خونه و در رو رو خودمون بستیم.باور میکنین که الا چند</p>
<p>وقته رنگ کوچه رو ندیدیم؟</p>
<p>». آروم گفتم «</p>
<p>لال شی پسر با این چاخانات!</p>
<p>بابک آرمین م خوبه.یه مدت افتاده بود دنبال رفیق بازی و کثافتکاری!با بدبختی جلوش رو گرفتم و هر جوری بود تو</p>
<p>درسها رسوندمش!قبول شد بالاخره.</p>
<p>اینا چیه میگی؟!حالا می ره به بابا میگه!</p>
<p>بابک نه باباجون پول میخواهیم چیکار؟!مااینجا رفت و آمدی نداریم که!رفیق بازی م که نمی کنیم.ددری م که بار</p>
<p>نیومدیم!همه ش نشستیم تو خونه.فقط یه خرج خورد و خوراک مونهن که اونم چیزای گرون نمی خریم و گوشت و</p>
<p>مرغ م یه خرده کمتر مصرف می کنیم خرج و دخل مون جور میشه!قربون اون طرز تربیت تون برم که منو اینطوری</p>
<p>بار آوردین!البته خاله و شوهرخاله واسه ارمین پول بیشتر می فرستن،اما من لازم ندارم.</p>
<p>نه باباجون،هرچی دارم از شما و مامان دارم،یعنی بیشتر از شما.من که یه جوون جاهل بودم و عقلم به چیزی نمی</p>
<p>رسید.شما خوب منو تربیت کردین.مامان گاهی منولوس میکرد اما یادمه بهشون ایراد می گرفتین.حالا می فهمم که</p>
<p>چقدر تدبیر داشتین!البته خواهش میکنم به مامان نگین این حرف رو!ناراحت میشه ازم.راه دور هم هستیم،یه دفعه</p>
<p>دلش ازم می گیره!</p>
<p>چشم باور کنین همیشه حرفاتون تو گوشمه.تا یه دختر می آد جلوم و میخواد باهام دوست بشه یاد نصیحتهای شما</p>
<p>می افتم و بهش محل سکم نمی ذارم!</p>
<p>خیلی ممنون،چشم.مدرکمون که حاضربشه و ایرانیم.خیالتون راحت.</p>
<p>سلام می رسونه خدمتتون.</p>
<p>بعله بعله.تنها تفریح مون همون خونه ی عمه خانمه.گاهی وقتا می ریم اونجا.همیشه م عمه خانم و فرزادخان تا منو</p>
<p>می بینن می گن رحمت به شیری که پدرت خورده و این پسر رو اینجوری تربیت کرده!</p>
<p>خیلی ممنون.ببخشید،مامان هس؟خیلی ممنون.خداحافظ باباجون.مواظب خودتون باشین.</p>
<p>سلام مامان جون درد و بلات بجونم بخوره،چطوری شما؟</p>
<p>منم خوبم،یه خرده لاغر شدم اما خوبم.</p>
<p>ای!یه چیزایی میخورم دیگه.ایشاالله زودتربیام از اون دست پخت خوشمزه ی شما بخورم.</p>
<p>نه حالا نمی آم.اولا منتظرم که مدرکم رو بگیرم.بعدش میخوام یه چند روزی برم سرکار که واسه شما یه سوغاتی</p>
<p>خوب بیارم!</p>
<p>خیلی ممنون.نه بابا،وظیفه مه.برای کی بیارم بهتر از شما؟بابا که اذیتتون نمیکنه؟اگه ناراحتین براتون دعوت نامه</p>
<p>بفرستم بیاین پیش خودم!</p>
<p>نه مامان جون هر چی دارم از دعای خیرشمادارم.</p>
<p>مامان جون من بی وفا نیستم که محبتهای شما یادم بره!تربیت شما بوذکه تونستم به اینجاها برسم.الحق که شما مثل</p>
<p>ده تا مرد بالا سر من واستادین و منو اینطوری بار آوردین که اینجاهمه بهم می گن رحمت به شیری که خوردی!میگن</p>
<p>شیرمادر که پاک و اصیل باشه،بچه اینطوری میشه!یادمه بابا گاهی منو لوس می کرد اما شما بهش ایراد می</p>
<p>گرفتین.همون باعث موفقیتم شد.حالا به بابا نگین اینو که بهتون گفتم.راه دورم یه دفعه دلش ازم می گیره و نفرینم</p>
<p>میکنه و عاق والدین میشم!</p>
<p>نه مامان جون،کافیه.البته اینجا کرایه خونه بالاس و گوشت مرغم گرونه.</p>
<p>نه نه.نمیخواد بیشتر بفرستین،ما صرفه جویی میکنیم و کمتر می خوریم جور میشه.</p>
<p>نه مامان جون.من اصلا از دختر و زن و این حرفا بدم می اد!اگه یه وقتی م خواستم زن بگیرم،باید شما زن اینده م رو</p>
<p>برام پیدا کنی!</p>
<p>نه !فدای سرتون که پول تلفن زیاد میشه!دلم نمی آد قطع کنم.میخوام یه خرده بیشتر صداتون رو بشنوم!ترو خدا</p>
<p>گریه نکنین غصه میخورم!</p>
<p>باشه چشم چشم.مواظب خودتون باشین .زود می آم.</p>
<p>بعله،خوبه آرمین،نیستش رفته سینما.</p>
<p>نه،من تو خونه راحتترم.می ترسم سینما برم!اخلاقم خراب بشه!</p>
<p>چشم چشم،فعلا خداحافظ.</p>
<p>.» تلفن رو قطع کرد.همونطور واستاده بودم و نگاهش میکردم «</p>
<p>بابک چیه؟نگاه میکنی؟&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5857</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هشتم،قسمت سوم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5854</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5854#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 23:16:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5854</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————— برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; عمه – می گم راستش رو بگو وگرنه بقیه ی &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5854">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>عمه – می گم راستش رو بگو وگرنه بقیه ی سرگذشتم رو نمی گم آ!<br />
مانی – اَلنَجاتُ فی الصدیق! خدا اون روز رو نیاره! زبونم لال!زبونم لال! اگه یه روز یه همچین اتفاقی برام بی افته، بلافاصله در یک نیمه شبِ تاریک و خلوت . . .<br />
((با پا آروم زدم به پاش که یه نگاه به من کرد و بعدش گفت))<br />
- واگذارش می کردم به خدا!<br />
- ((عمه م شروع کرد به خندیدنو گفت))<br />
- ای پدرسوخته! مگه ترمه حریف تو می شه؟!<span id="more-5854"></span><br />
مانی &#8211; والا شده! انقدر با لگد به ساق پام زده که باید همین روزا فکر پلاتین براش باشم!<br />
- می فرمودین عمه!<br />
عمه &#8211; آره! خلاصه جریان عشقش رو به پدربزرگم می گه! پدربزرگمم که می دونسته دخترش زن اون بشو نیس، یکی نبودن دین شون رو بهانه می کنه و می گه یه همچین چیزی امکان نداره! بعدشم بهش قول میده که تو همین روزا آستین بالا می زنه و یه دختر خوشگل رو که هم دینشم باشه براش خواستگاری می کنه! پدربزرگ شمام دیگه هیچی نمی گه و دمق و پکر میذاره می ره و تا چند روزی م همین جوری بوده و بعدشم کم کم اخلاقش خوب می شه و می چسبه به کار و شروع می کنه فوت و فن تجارت و کاسبی رو از پدربزرگ من یاد گرفتن.<br />
یه سال از این جریان می گذره و همه چی بر وفق مراد بوده! مادرم تعریف می کرد صبح به صبح که از خواب بلند می شدن،پدربزرگ شما می رفته و نون تازه و سر شیر می خریده که مادرم خیلی دوست داشته و می شستن دور هم صبحونه می خوردن و بعدش پدربزرگ شما و پدربزرگ من می رفتن سرکار و مادر من مونده خونه با خواهر و مادر پدربزرگ شما.اونام مرتب باهاش حرف می زدن و بهش مهربونی می کردن و خلاصه با مهربونی اونا،اسارت تو خونه رو یه جوری تحمل می کرده!<br />
بعد از یک سال م پدربزرگ من یکی یکی خواهرهای پدربزرگ شمارو شوهر میده و عروسی و جهاز و چی و چی و چی!<br />
تا اینجا همه چی خوب بوده تا اینکه تقریبا دو سال و نیم بعد،تو ماه محرم که همه جا مراسم عذاداری و سینه زنی بوده یه روز پدربزرگ شما به مادرش می گه که یه شربت نذری درست کنه که وقتی دسته های سینه زنی ما آن، بین شون پخش کنه.مادرشم یه شربت خوب درست می کنه و می ریزه تو چندتا کُپ و میذاره اونجا.<br />
شب ش که می رسه پدربزرگ تون به پدربزرگ من می گه که دوتایی با همدیگه برن برای شربت دادن.اونم قبول می کنه و باهاش می ره.<br />
((اینجا که رسید یه خرده مکث کرد و بعدش گفت))<br />
- از اینجا به بعد چیزایی یه که براتون نازه گی داره و عجیبه!حالا بگم؟!<br />
((دوتایی گفتیم که عیبی نداره و منتظریم که یه سیگار دیگه روشن کرد و دوتام من و مانی روشن کردیم و بعدش گفت))<br />
- خلاصه دو تایی با دو سه کُپ شربت راه می افتن و می رن از خونه بیرون و می رن و می رن تا به یه دسته ِ سینه زن می رسن. همونجا یه چارپایه میذارن و بساط شونو علم می کنن و پدربزرگ شما به پدربزرگ من میگه که برای اینکه بین مردم بیشتر اعتبار پیدا کنه، خوبه که شربت رو اون بده به مردم.اونم میبینه راست میگه و شروع می کنه به ریختن شربت تو لیوان و میده به مردم.چند نفری که می خورن یه مرتبه همهمه می افته بین سینه زن آ و یکی دوتاشون شربت رو تف می کنن بیرون و یه دفعه ولوله می افته تو جمعیت!<br />
صدای کافر کافر از سینه زن آ بلند می شه! نوحه خون که اینطوری می بینه،خوندنش رو قطع می کنه که ببینه اون وسط چه خبره که یه مرتبه دو سه نفر داد می زنن و میگن &#8220;این کافر بی دین و ایمون،عرق ریخته تو شربت نذری!&#8221;<br />
مردم که اینو می فهمن،می ریزن سر پدربزرگم! اون بدبختم هرچی میاد حرف بزنه،بدتر میشه چون لهجه داشته و دیگه کسی چیزی ازش قبول نمی کرده!دشنه ها میره بالا و میاد پایین و خون از ده جای تن پدربزرگم روون میشه و تا بزرگترا و ریش سفیدا بفهمن چی شده و بیان جلو مردم عصبانی و متعصب رو بگیرن که پدربزرگم تو خون خودش می غلطه و دیگه کار از کار میگذره و اون وسط سه،چهار نفر پیدا می شن و نعش نیمه جون پدربزرگم رو از میون سینه زن آ می کشن کنار و می برنش طرف خونش که پدربزرگ شما می رسه و می گه چی شده که جریان رو براش می گن و اونم می زنه تو سر و کله ش و کمک می کنه که پدربزرگمو برسونن به دخترش!<br />
حالا چقدر طول می کشه خدا می دونه اما وقتی پدربزرگم به خونه می رسه که داشته جون می داده و نفس های آخرش رو می کشیده!<br />
مادرم که یه همچین وضعی رو میبینه،خودشو می رسونه بالا سر پدرش و شروع می کنه به جیغ و فریاد کردن و گریه زاری! بقیه م همین طور! یعنی دیگه صدا به صدا نمی رسیده که گوش بدن ببینن اون پیرمرد بدبخت چی می خواد بگه! فقط مادرم یه لحظه می شنوه که پدرش به روسی کلمه ی خیانت رو میگه و پدربزرگ شما رو نگاه می کنه و بعدشم چشاش بسته میشه!<br />
((اینو که گفت ساکت شد و تکیه ش رو داد به مبل و یه پک به سیگارش زد و بعدش به من و مانی نگاه کرد! نمی تونستم چیزی رو که می شنوم باور کنم! یعنی پدربزرگمون یه همچین نقشه ی کثیفی رو کشیده بوده؟! یعنی عمه م راست می گفت؟! دلیلی برای دروغ گفتن نداشت! اونم بعد از این همه سال!<br />
تو چشماش نگاه کردم! صداقت رو می دیدم اما باور کردن یه همچین چیزی م برام سخت بود برای همین پرسیدم<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- پدربزرگ ما اون موقع کجا بوده؟!<br />
عمه &#8211; نمی دونم!<br />
- یعنی اینا همه یه نقشه بوده؟!<br />
عمه &#8211; نمی دونم!<br />
مانی &#8211; یعنی یه نفر بعد از اون همه مهربونی که بهش کردن یه همچین کاری می کنه؟!<br />
عمه &#8211; نمی دونم!<br />
- ولی چیزی رو که شما برامون تعریف کردین همین معنی رو میده!<br />
عمه &#8211; من فقط اون چیزی رو که شنیده بودم براتون گفتم! بیشتر از اینم نمی دونم،پس نمی گم چون از دروغ متنفرم!<br />
- پدربزرگ شما تو اون لحظه دیگه چیزی نگفته؟!<br />
عمه &#8211; فقط یه کلمه و یه نگاه!بقیه ش رو باید خودتون حدس بزنین!<br />
- باور کردنش سخته!<br />
عمه &#8211; پس من دارم دروغ می گم!<br />
- نمی گم شما دروغ می گین اما مسعله خیلی عجیبه!<br />
مانی &#8211; از بقیه ی سرگذشت میشه این قسمت رو حدس زد!شایدم اصلا قضیه اینطوری نبوده باشه!<br />
- یعنی چی؟!<br />
مانی &#8211; شاید اصلا کسی تو شربت عرق نریخته باشه!<br />
- پس مردم از کجا فهمیدن؟!<br />
مانی &#8211; شاید اون کسایی که داد زدن و گفتن این کافر عرق تو شربت ریخته و اونایی که با دسنه پدربزرگ عمه رو زدن و اونایی که از اون وسط کشیدنش بیرون و رسوندنش خونه،همه یکی بودن!<br />
- یعنی پدربزرگمون چندنفر رو اجیر کرده که این نقشه رو پیاده کنن؟!<br />
مانی- سینه زن بدون اجازه ی بزرگ هیئت هیچ کاری نمی کنه! بزرگ هیئتم همیشه سعی می کنه سر و صداهارو بخوابونه و کار به جاهای باریک نکشه!<br />
((یه مرتبه عمه م شروع کرد به خندیدن و گفت<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- دیدین حالا خودتون می تونین حدس بزنین!<br />
- یعنی درست حدس زدیم؟!<br />
عمه &#8211; مادرم می گفت اون موقع و تو اون روزای اول که این اتفاق افتاده بوده،نمی تونسته فکرش رو متمرکز کنه اما بعدش چرا! یعنی می گفت: بعد از این جریان،هرماه یه نفر می اومده در خونهو پدربزرگتون می رفته دم در و باهاش یه خرده حرف می زده و بهدشم اون میذاشته و می رفته! هیچوقتم پدربزرگتون به کسی نمی گفته که این کیه یا با اون چی کار داره! یه شب که مادرم نسبت به این مسئله حساس میشه،یواشکی از یه جایی سعی می کنه که صورت اون یارو رو ببینه! اینجا بوده که کم کم همه چی براش روشن می شه! این مردی که ماهی یه شب میومده اونجا، یکی از همون کسایی بوده که پدرش رو بعد از زخمی شدن می آره خونه!<br />
وقتی این جریان رو می فهمه، می ره تو کوک پدربزرگ شما و متوجه میشه که هر بار اون یارو می آد دم خونه،پدربزرگتون یه چیزی دستمال پیچ می کنه و می ده بهش! بهدا می فهمه که پدربزرگتون نزدیک اومدن اون یارو که می شه، یه مقدار پول میذاره تو دستمال و میذاره تو گنجه و وقتی اون میاد در خونه، می ده بهش!<br />
مانی &#8211; اُجرت یا حق السکوت!<br />
((عمه خندید و یه سیگار دیگه روشن کرد و یه پک بهش زد و گفت<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- بگذریم! بعد از اون شب یه مدتی همه عذاداری می کنن تا کم کم مسئله کمرنگ میشه و زندگی به حالت عادی بر میگرده. تو این مدتم پدربزرگ شما کار حجره یبازار رو میگیره دستش و می شه همه کاره ی خونه.از اون به بعد بیشتر به مادرم مهربونی می کرده! مادرم می گفت تا بیرون از خونه بود که بود! وقتی برمی گشت خونه مثل پروانه دور و بر من می چرخید!از هیچی برام کم نمیذاشت! اینم باید بگم که پدربزرگتون واقعا عاشق مادرم بوده! از تموم این نقشه م که اجرا کرده بوده دو تا هدف داشته! یکی اینکه مادرم رو به دست بیاره،یکی م اینکه دست بزاره رو کل ثروت پدربزرگم که تو هر دوشم موفق می شه!<br />
مادرم می گفت یه سال که از کشته شدن پدرش میگذره، یه شب پدربزرگتون میاد تو اتاق مادرمو در رو پشت سرش می بنده و به مادرم میگه که می خوا باهاش حرف بزنه. مادرم که فکر میکنه پدربزرگتون می خواد در مورد کار و پول و ای چیزا باهاش صحبت کنه، می شینه و گوش میده که پدربزرگتونم مسئله ی ازدواج رو می کشه جلو! مادرم شدیدا مخالفت می کنه و بهش میگه که خیال داره تا چند وقت دیگه بره اروپا! پدربزرگتونم فقط بهش می خنده و مادرم معنی این خنده رو از فرداش می فهمه!<br />
در اندرونی قفل و کلون میشه و مادرم می شه یه زندانی راستی راستی! رفتار اهل خونم باهاش عوض می شهو همونایی که تا حالا باهاش دوست بودن،میشن دشمنش! می گفت که یه مرتبه از مهمون اون خونه تبدیل می شه به کلفت اون خونه! وادارش می کنن که جارو بزنه،شیشه بشوره،دوخت و دوز کنه ، مستراح بشوره و خلاصه هر کار دیگه غیر از ظرف شویی و پخت و پز! حالا می دونین چرا این دو تا کر رو بهش نمی دادن؟! حتما اینم یه خرده فکر کنین می فهمین اما دیگه به مغزتون زحمت نمی دم! بهش می گفتن تو نجسی! کافری ! می گفتن اگه دست به ظرفا یزنه، نجس می شن و اونا باید آب شون بکشن! تحقیر!<br />
فروپاشی شخصیت! از بین بردن اعتماد به نفس و تخریب روحی!<br />
کار به جایی می کشه که بهش تف می کردن! یعنی خونواده ی پدربزرگ شما وقتی می دیدنش،عملا بهش آب دهن می انداختن! ای کاش کار به همین جا ختم می شده!<br />
- دیگه چیکار می تونستن بکنن؟!<br />
عمه &#8211; شکنجه های دیگه! شما نمی دونین وقتی آدما بخوان بد باشن چقدر تو این کار پیش می رن! وقتی به خودشون حق دادن که می تونن نسبت به یه انسان دیگه بدی کنن،دیگه نمی شه جلوشونو گرفت!<br />
مادرم می گفت دیگه بهش اجازه نمی دادن با اونا غذا بخوره! ظرفاشو از مال خودشون جدا کرده بودن! اون اتاق بزرگ رو ازش گرفته بودن و بهش بغل مستراح یه اتاق انباری تو زیر زمین داده بودن! حرف های زشتی بهش می زدن که از شنیدن شون مو به تن آدم راست می شه! کاری باهاش کرده بودن که هر مقاومتی رو توش از بین برده بوده!<br />
- تنبیه بدنی م می کردنش؟!<br />
عمه &#8211; نه! احتاجی دیگه نبود! یادت باشه که هر موجود زنده بعد از یه مدت نسبت به شکنجه های بدنی یا مقاوم می شه و یا کشته می شه! از اون گذشته احتاجی به این مسئله نبوده! ضمن اینکه پدربزرگتون مادرم رو دوست داشته و اجازه ی این کارو بهشون نمی داده! فقط ازشون خواسته بوده که خردش کنن! شخصیت ش رو! گذشتش رو! ایمان ش رو! اعتقاداتش رو! اینا از هرچیزی بدتره! مخصوصا ضربه ی آخر که کلا باعث تسلیم شدن مادرم می شه!<br />
می گفت یه روز متوجه شدم که تو غذایی که برای من می کشن و می دن بهم که ببرم تو اتاقم بخورم، تف می کنن! دیگه از اون به بعد تا زمانی که می تونسته تحمل کنه،لب به غذا نمی زنه و وقتی تحملش تموم می شه، یه روز پدربزرگ تونو صدا می کنه و بهش می گه که حاضره باهاش ازدواج کنه!<br />
- چرا از اونجا فرار نمی کرده؟!<br />
عمه &#8211; تو خونه های قدیمی رو دیده بودی؟! درست مثل یه زندان! زندان برای زن و دخترایی که توش مثلا زندگی می کردن! بیرونی از اندرونی جدا بود! دیوارای بلند با فاصله از خونه ی همسایه!<br />
وقتی در اندرونی قفل و کلون می شد دیگه از زندان بدتر بود! هیچکس نمی تونست ازش فرار کنه مخصوصا که چندتا زندان بانم داشته باشه!<br />
اینارو که گفت از جاش بلند شد و فنجونا رو گذاشت تو سینی و از اتاق رفت بیرون و یه خرده بعد با چندتا چایی برگشت و یکی یدونه گذاشت جلو ما و خودشم یکی ورداشت و نشست و یه خرده ازش خرد و گفت))<br />
- مادرم می گفت : وقتی به پدربزرگتون می گه که راضیه باهاش ازدواج کنه خیلی خوشحال می شه و زود بهش می گه که چقدر دوستش داره و چقدر از این کارا که تو این مدت در حق ش انجام شده ناراحت بوده و از این مزخرفا! بعدش می گه ایشالا وقتی مسلمون شدی دوباره میشی خانم این خونه و عزت و احترامت برمیگرده سرجاش! تا مادرم این حرف رو می شنوه و شروع می کنه به داد و فریاد کردن که من نمی خوام دینم رو عوض کنم و این مسئله چه ربطی به ازدواج داره و تو به دین خودت باش و من به دین خودم اما پدربزرگ تون خیلی آروم میگه که نمی تونه با یه دختر غیر مسلمون ازدواج کنه و وقتی که می بینه مادرم داره مقاومت می کنه، سرش رو میندازه پایین که بره بیرون! مادرمم می فهمه که با رفتن اون، از فردا دوباره همین شکنجه ها ادامه پیدا می کنه! برای همینم صداش می کنه و سعی می کنه با منطق مجابش کنه اما هرکاری می کنه و هرچی می گه، پدربزرگ تون سر حرفش می مونه و می گه که باید مادرم مسلمون بشه! مادرمم چون چاره ای نداشته قبول می کنه! پدربزرگ تونم همون موقع می فرسته دنبال یه آقا و رسیده نرسیده خونه، بلافاصله مادرم رو مسلمون می کنه و همونجا صیغه ی عقد رو جاری می کنن و مادرم میشه زن پدربزرگ شما! یعنی میشه پدر من! همون شبم دوباره مادرم بر می گرده به اتاق پنج دری و زفاف انجام می شه!<br />
- مادر شما شوهرش رو دوست داشته؟<br />
عمه &#8211; اگه زن تو پدرت رو کشته باشه و تو بدونی،بازم دوستش داری؟<br />
((هیچی نگفتم که دوباره یه سیگار روشن کرد و گفت<img src='http://roodebor.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango/smile-big.png' alt='Big Smile' title='Big Smile' class='tse-smiley' height='16' width='16' /><br />
- از فرداش مادرم به خیال اینکه اوضاع براش عوض می شه، چشم از خواب وا می کنه اما دریغ و صد افسوس که وقتی پرده ها دریده شد دیگه احترامی در بین نمی مونه!</p>
<p>اون روزش مادرم موقعی از خواب بلند می شه که پدرم، یعنی پدربزرگ شما رفته بوده سرکار. مادرم بیدار می شه و از اتاقش می آد بیرون و می ره اون طرف عمارت و می ره تو اون قسمت که مادر شوهر و خواهر شوهراش زندگی می کردن. البته خواهرشوهراش هر دو شوهر داشتن و یکی شون یه بچه و اون یکی م حامله بوده و هرکدومم با شوهراشون تو یه اتاق زندگی می کردن. قدیم این طوری بوده دیگه!<br />
خلاصه مادرم تا پاشو میذاره اون قسمت و سلام می کنه، متوجه می شه اون فکرایی که کرده درست نبوده و اگرچه رفتار خونواده ی شوهرش باهاش کمی بهتر شده بود اما زیاد با گذشته فرق نداشته!<br />
می ره یه گوشه می شینه که مادر شوهرش بهش می گه ببین ناشتا خانوم&#8230;<br />
مانی &#8211; چی خانم؟!<br />
عمه &#8211; ناشتا خانم! آخه اسم مادرم ناتاشا بوده و چون مادرشوهرش یه آدم بی سواد بوده بهش جای ناتاشا،ناشتا خانم می گفته! خلاصه میگه ببین ناشتا خانم تا حالا هرکی بودی و هرچی بودی واسه خودت بودی و از این به بعد تموم شده و رفته پی کارش! از حالا به بعد شدی عروس این خونه! اگه نمی دونی م بدون که هر عروسی وارد هر خونه که می شه یه وظایفی داره! جاروی خونه و ظرف شویی و رختشویی گردن توئه! حواست رو جمع کن که از امروز به بعد، نه آشغال تو اتاقا و حیاط ببینم و نه ظرف و ظروف کثیف و نه رخت نشسته!<br />
مادرم که زبون فارسی رو درست متوجه نمی شده، یه خرده صبر می کنه تا معنی حرف های مادرشوهرش رو بفهمه و وقتی متوجه می شه که داره چی می گه،کمی فکر می کنه و بعدش می گه اینکه کارایی بوده که قبلا م می کردم!<br />
مادرشوهرشم آنی جواب میده که تو برای ما همونی هستی که بودی! توام فرقی نکردی! مادرم می گه من حالا عروس شما هستم! مادرشوهرشم می گه چون عروس مایی باید این کارارو بکنی! مادرم بازم یه فکری می کنه و می گه پس این ازدواج برای من چه امتیازی داشته که اونم می گه چون حالا دیگه مسلمون شدی اَخ و تف بهت نمیندازیم!<br />
اون موقع بوده که مادرم چشمامش وا می شه و گوشی دستش می آد که چاره ای جز قبول نداره! حداقل براش این امتیاز رو داشته که دیگه تو غذاش کثافت کاری نمی کن&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5854</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فال روزانه امروز چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۹۱</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5852</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5852#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 23:13:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فال روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند ماه]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز شما]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز و فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال جمعه]]></category>
		<category><![CDATA[فال حافظ اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز جمعه 25 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه 4 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه ۲8 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز سه شنبه 5 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز سه شنبه ۲9 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز شنبه 2 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز چهار شنبه 30 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز چهارشنبه 6 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز یکشنبه 3 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آبان]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آذر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین تیر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین خرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین دی]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مهر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه و جالب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5852</guid>
		<description><![CDATA[متولدین فروردین شما در این اواخر احساس می‌کنید که دیگران شما را از تمام کارهایی که باید انجام دهید کنار زده اند، به شما اجازه کاری را نمی‌دهند به همین دلیل احساس سر خوردگی می‌کنید. برای این که از این &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5852">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5658" title="www.roodebor.com -1777" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777-300x203.jpg" alt="فال امروز, فال روزانه, فال روز, فال روز حافظ, فال روزانه حافظ, فال امروز حافظ, فال روز من, فال امروز من, فال امروز شما, فال جمعه, فال امروز فردا, فال امروز و فردا, فال روزانه اسفند, فال اسفند, فال اسفند ماه, فال حافظ اسفند," width="300" height="203" /></a></p>
<p>متولدین فروردین</p>
<p>شما در این اواخر احساس می‌کنید که دیگران شما را از تمام کارهایی که باید انجام دهید کنار زده اند، به شما اجازه کاری را نمی‌دهند به همین دلیل احساس سر خوردگی می‌کنید. برای این که از این احساس مضرر فاصله بگیرید توصیه می‌کنیم که <span id="more-5852"></span>انتظارات خود را از دیگران کنار بگذارید، در این صورت هم احساس آرامش بیشتری می‌کنید و هم می‌توانید قدرت اعتماد به نقس تان را افزایش دهید. شما بر عکس ظاهر سخت تان فردی فوق العاده آسیب پذیر هستید و به راحتی از ضربه‌هایی که دیگران بر شما وارد می‌کنند متاثر می‌شوید.</p>
<p>متولدین اردیبهشت</p>
<p>احساس خشم و نا امیدی زیادی در درون شما موج می‌زند، اما شما مدام این خشم خود را می‌خوردید و پنهان می‌کنید تا کسی متوجه این موضوع نشود. نا امیدی شما به دلیل صداهای ناراحت کننده ای است که از گذشته خود می‌شنوید، به این صداها اهمیت ندهید، گذشته تمام شده است، چرا مدام در ذهن خود گذشته را مرور می‌کنید؟ تکرار و مرور خاطرات گذشته انرژی تان را از شما می‌گیرید. هیجانات گذشته مانع پیشرفت شما می‌شوند، توصیه می‌کنیم هر چه سریعتر آنها را فراموش کنید.</p>
<p>متولدین خرداد</p>
<p>شما مدام در این فکر به سر می‌برید که سرنوشت می‌خواهد کارها، انسان‌هایی که دوستشان ندارید یا فعالیت‌هایی را به زور به شما تحمیل کند، به همین دلیل شما همیشه جهت بر عکسی را که سرنوشت برایتان پیش می‌آورد را ظی می‌کنید تا با سرنوشت خود بجنگید اما این طرز تفکر، فکری اشتباه است، توصیه می‌کنیم این افکار خطرناک را به دور بریزید.</p>
<p>متولدین تیر</p>
<p>شما در این روزها، تصمیم گرفته اید تمام مسیر زندگی تان را تغییر دهید، از راهها و مسیرهایی که در گذشته طی نموده اید خسته شده اید یا صحیح تر است بگوییم چون راه‌هایی که در گذشته طی گرده‌اید به نتیجه صحیحی نرسیده است برای همین شما می‌خواهید راه تازه ای را امتحان کنید شاید پاشخ گوی نیازهای تان باشد. شما فردی با درایت بسیار هستید که این تصمیم را گرفته اید.</p>
<p>متولدین مرداد</p>
<p>ترجیح می‌دهید که از زندگی فرار کنید، بیشتر در خواب و رویاهایتان به سر ببرید تا این که بیدار باشید و با واقعیت‌های زندگی روبرو شوید. شما به این دنیا آمده اید که با واقعیت‌های زندگی مقابله کنید نه اینکه با توهمات خودتان بجنگید. این رفتار شما آینده تان را از بین می‌برد، بهتر است هر چه زودتر این کار را ترک کنید.</p>
<p>متولدین شهریور</p>
<p>از رفتارها و احساس‌های حسادت گونه خود بکاهید زیرا باعث می‌شود همان طور که در این چند روز گذشته نیز تجربه کرده اید با دیگران مدام در حال بحث و جدال باشید. شما فردی فوق العاده باهوش هستید برای رسیدن به اهداف خود اصلا نیازی به حسادت ندارید به سادگی و راحتی البته با تلاش تان می‌توانید به مقاصد خود برسید.</p>
<p>متولدین مهر</p>
<p>شما در این روزهای اخیر به هر جایی که می‌روید محبوبیت‌های بسیاری کسب می‌کنید، افراد به راحتی شما را قبول می‌کنند. اما متاسفانه ممکن است شما در برابر رفتار محبت آمیز دیگران، رفتار غیر عادی از خود نشان دهید که باعث شود به همان اندازه که محبوبیت به دست آورده اید به همان اندازه نیز از چشم دیگران بیافتید، پس مراقب رفتارتان باشید و محتاطانه عمل کنید.</p>
<p>متولدین آبان</p>
<p>شما اخیرا در فعالیت‌های روزمره تان بسیار کند عمل می‌کنید این رفتار و سستی شما مانع پیشرفت‌های آینده تان می‌شود. توصیه می‌کنیم مانند سابق فعال بودن در تمام زمینه‌های زندگی را سر لوحه اعمال خود قرار دهید تا بتوانید به جایگاه، مقام و منزلتی که در رویای آن به سر می‌برید برسید.</p>
<p>متولدین آذر</p>
<p>روحیه شاد و بشاش بودن شما در این روزهای اخیر، انرژی افزونی را به شما هدیه کرده است به همین دلیل به راحتی و سادگی می‌توانید در برابر مشکلاتی که برایتان پیش می‌آید بایستید. شما فردی فوق العاده مثبت و بخشنده هستید علاوه بر اینکه خودتان از این انرژی مثبت استفاده می‌کنید با رفتار و کلام خاصی که دارید دیگران را نیز در بهره مندی از این انرژی سهیم می‌کنید. رفتار مثبت شما استراتژی را که باید همیشه به یک سمت می‌رفت تغییر داده است، این تغییر در نهایت به نفع شما به پایان می‌رسد.</p>
<p>متولدین دی</p>
<p>رابطه خود با چشمه هستی یعنی خداوند بزرگ را از دست داده اید به همین دلیل کارهای تان دچار گره یا سختی شده است، هر کار و فعالیتی را نیز که لازم باشد انجام داده اید اما باز گره از مشکل شما باز نشده است، توصیه می‌کنیم به سوی پروردگارتان باز گردید تا همه چیز در زندگی تان روال عادی خود را طی کند.</p>
<p>متولدین بهمن</p>
<p>در فعالیت‌های اجتماعی تان بیش از پیش غرق شده اید تا حدی که از یاد فعالیت‌های شخصی خود رفته‌اید، مانند: وظایفی که در قبال خانواده‌تان دارید، وظایفی که در برابر خودتان دارید مانند این که به سلامتی خود اهمیت بیشتری بدهید. بهتر است کمی فعالیت‌های اجتماعی‌تان را کاهش دهید تا بیش از حد به شما آسیب وارد نشود.</p>
<p>متولدین اسفند</p>
<p>شما در وضعیت و مرحله سختی در زندگی‌تان قرار گرفته بوده اید، اما با توکل به خداوند بزرگ و کمک اطرافیا نتان توانسته اید از این مشکلات سر بلند بیرون بیاید. از دوست یا عضوی از خانواده‌تان که مدتی است از او دورید و برای او ناراحت هستید در روزهای آینده خبرهای خوبی را خواهید شنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5852</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت دوازدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5848</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5848#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 22:14:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت دوازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت نهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5848</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ———————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; وقتی در جعبه را باز کردم کاغذی داخلش بود که &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5848">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>وقتی در جعبه را باز کردم کاغذی داخلش بود که نوشته بود: نذرتان قبول. فهمیدم سپهر سفارش داده.<br />
مینا- غزال راستشو بگو خودت سفارش دادی یا کس دیگه ای فرستاده.<br />
-مگر فرقی هم می کنه، مهم اینه که حاجت من روا شده، حالا پاشو برای بقیه هم تعارف کن.<br />
مینا- این روزا خیلی مشکوک شدی. نکنه تو هم مثل بنفشه عقلتو از دست دادی و خبریه؟<br />
-نه خیالت راحت باشه، من عقلم سرجاشو اگه هم خبری باشه اول تو رو خبر می کنم تا نصیحت ام کنی.<br />
بعد از رفتن مینا، بهناز آهسته در گوشم گفت: سپهر فرستاده، آره کلک؟<span id="more-5848"></span><br />
چشمکی زدم که صدای اعتراض بقیه درآمد که می گفتند: زود باش، به ما هم بگو کی فرستاده.<br />
هرچقدر سیم، جیم کردند نتوانستند از زیر زبانم حرف بکشند و آخر دست از بازجویی کشیدند. ظهر هر چقدر نشستم خبری از سپهر نشد. حالا دیگه اون ناز می کرد، با خودم گفتم حتما عصری جلوی باشگاه می آید. عصر به بتشگاه رفتم چون پایم درد می کرد زیاد تمرین نکردم و گوشه ای نشسته و تماشا می کردم. وقتی از کلاس بیرون آمدم به جای سپهر، یاشار رو دیدم. تعجب کردم چون هیچ وقت بدون خبر نمی آمد. جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم: یاشار چی شده که بدون اطلاع اومدی دنبالم.<br />
-مگه باید خبری باشه که به دیدنت بیام. از وقتی که از شمال آمدیم به خونه ما سر نزدی، برای همین اومدم تا ببرمت خونه خودمون. حالا اگه ناراحت شدی برگردم.<br />
-نه خیلی هم خوشحال شدم فقط یه خورده نگران شدم. یاشر موبایلتو بده به خونه زنگ بزنم بعد بریم.<br />
-زحمت نکش خودم از عمو اجازه گرفتم و حتی کتاب و لباساتو آوردم تا شب هم بمونی.<br />
-آفرین صد باریک الله، چفدر زرنگ شدی و همه کارا رو ردیف کردی. بابت همه چیز ممنونم. راستی یاشار اگه کار بخصوصی نداری بریم برای سها و سپهر کادو بگیریم.<br />
-بنده در خدمتم، شما امر بدید تا اونجا برم.<br />
خندیدم و گفتم: امروز چی شده لفظ قلم حرف می زنی؟ برو مغازه نقره فروشی می خوام کادوی شیک و فانتزی بگیرم.<br />
با هم به مغازه نقره فروشی که صاحبش دوست بابا بود رفتیم. با کمک و همفکری یاشار، یک قاب عکس برای سها و ست خودکار و جا سوئیچی برای سپهر خریدیم. یاشار هم از طرف خودش برای سپهر یک جا خودکاری خرید. موقعی که از مغازه بیرون آمدیم یاشار گفت: غزال انشاالله دفعه بهد برای خریدن آئینه و شمعدان اینجا بیایم.<br />
لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد. چون این حرف از طرف یاشار اصلا باور کردنی نبود. نگاهی به صورتش انداختم. عشق و محبت در چشمانش موج می زد. بدون اینکه جوابی بدهم به طرف ماشین رفتم. یاشار هم پشت سر من آمد. در دلم گفتم: خدایا یه سر دارم و هزار سودا. حالا جواب کدومشون رو بدم.<br />
هر دو ساکت بودیم و من</p>
<p>به جلو چشم دوخته بودم که یاشار سکوت را شکست و گفت: غزال ناراحتت</p>
<p>کردم</p>
<p>بدون اینکه نگاهش کنم سرم را</p>
<p>تکان دادم</p>
<p>.<br />
یاشار- پس چرا یکدفعه</p>
<p>ساکت شدی و حرف نمی زنی؟<br />
- دارم فکر می کنم، آخه ازدواج کردن کار بسیار مشکلیه،<br />
مخصوصا اگه خلق و خوی طرف مقابل رو نشناسی.( وانمود کردم که متوجه منطورش نشدم) و</p>
<p>قبول مسئولیت برای آدمی مثل من خیلی سخته. ترجیح میدم تا آخر عمرم مجرد</p>
<p>بمونم</p>
<p>.<br />
یاشر احساس کرد متوجه</p>
<p>منظورش نشدم با لحن خاصی پرسید: نظرت در مورد عشق چیه؟<br />
خنده ای کردم و جواب دادم: یاشار عجب سوال سختی کردی. من<br />
با معنی این واژه ها بیگانه ام! فقط تا اونجایی که شنیدم و دیدم مثل لیمو شیرین می<br />
مونه</p>
<p>یاشار نتونست جلوی خنده اش<br />
را بگیرد و در حالی که می خندید گفت</p>
<p>:<br />
- چه تشبیه جالبی کردی، پس خیلی</p>
<p>شیرینه</p>
<p>.<br />
- اولش آره شیرینه بعد از مدتی که بمونه مثل لیمو شیرین میشه و مثل زهر<br />
مار می مونه</p>
<p>- پس عشقو زهر شیرین باید بخونیم. ولی زهر گرم و سینه سوزیه، و شیرینی این<br />
زهر به خاطر این که شورمستی از اونه، زهر است اما</p>
<p>!&#8230; نوشداروست</p>
<p>- یاشار من یه کلمه گفتم و تو با هزار جمله جواب دادی. به نظرم تو باید<br />
استاد ادبیات بشی</p>
<p>- اگه به اطرافت توجه کنی، معنی و مفهوم عشق و می فهمی و دیگه بیگانه<br />
نمیشی<br />
.<br />
- چشم استاد از این به بعد بیشتر به اطرافم توجه می کنم . شام را بیرون خوردیم، سپس به خانه رفتیم. سهند از دیدنم با خوشحالی گفت: غزال به موقع اومدی، یه آهنگ ترکی برای پس فردا شب باید تمرین کنیم<br />
- حتما خیلی قشنگه که اینطر هیجان زده شدی؟<br />
- آره، باید ببینی اسمش سودالمه. باید از همه بهتر ظاهر بشیم<br />
عمو- سهند بذار وارد بشه، بعدا فکر رقص و تمرین غیر باش<br />
یاشار- الان همه دانش آموز ها به فکر کلاس کنکور و دانشگاه هستند اونوقت شما دوتا به فکر وقت گذرونی با رقص و کاراته هستید تا نصفه های شب مشغول تمرین بودیم. روز بعد از مدرسه یکراست به خانه عمو رفتم. سهند هم همزمان با من رسید، زن عمو هم برای کمک به مامان به خانه ما رفته بود. دوتایی خوته را روی سرمان گذاشته بودیم. طفلکی یاشار از سر و صدای ما نمی توانست استراحت کند. شب قبل هم تا موقعی که ما بخوابیم بیدار نشسته بود. تا عصر سرمان گرم بود و عصر با هم به باشگاه رفتیم. حسابی خسته و بی خواب بودم. بعد از اتمام کلاس با یاشار که به دنبالم آمده بود به خانه برگشتم. توی ماشین چرت می زدم. مهمان ها قبل از من آمده بودند. تلو تلو خوران به زحمت بالا رفتم. قبل از اینکه به پذیرائی پیش مهمان ها بروم به حمام رفتم تا رفع کسالت کنم. از خستگی حوصله سشوار کشیدن نداشتم و با حوله کمی خشک کردم. شلوار جین آبی با تی شرت آبی پوشیدم و به پذیرائی رفتم و سلام کردم. مامان با دیدن سر و وضعم گفت: غزال این چه وضعیه؟ چرا این جوری اومدی؟ برق نداشتیم یا سشوار، برو تا دوباره سرما نخوردی موهاتو خشک کن .<br />
- حوصله ندارم، خوابم میاد<br />
.<br />
مامان- سیمین این دو تا دیشب چی کار می کردن که یکی اونجا غش می کنه و این یکی هم در حال بیهوشیه .<br />
یاشار- زن عمو اگه بعد از ظهر به باشگاه نمی رفتند، حتما من هم بیهوش می شدم چون تا نصفه شب دو تایی دیوونه ام کرده بودند. امروزظهر هم که جاتون خالی، خونه رو، رو سرشون گذاشته بودند. مثل زلزله می مونند .<br />
مامان- مگه چی کار می کردند که صدای تو هم در اومده؟<br />
بعد لبخندی زد و ادامه داد: هر کس طاووس خواهد جور هندوستان هم کشد. دیروز با پای خودت زلزله رو به خونه بردی.<br />
یاشار از خجالت سرش را پائین انداخت. آهسته در گوشم گفت : توبه کن و دیگه زلزله رو با خودت نبر<br />
یاشار- در عوض این زلزله هم شیرینه هم خانمان سوز<br />
عمو سشوار به دست آمد و منو مثل بچه ها کنار خودش نشاند وشروع کرد به خشک کردن موهام<br />
عموسعید- محمود دلم به حالت می سوزه که نمی تونی بچه دار بشی. مرد مگه بچه است که اینقدر لوسش می کنی؟<br />
عمو- سعید چطور دلت ممیاد به دختر گلم بگی لوس. دخترم مثل شیر می مونه، چند تا مردو حریفه عمو با حوصله وظرافت موهایم را می بافت که سهند از خواب بیدار شده و با چشمان پف کرده آمد و وقتی ما رو دید گفت: خدایا کاش من هم دختر بودم تا بابا، نازمو می کشید. بابا اینقدر لوسش نکن فردا اگه شوهرش نازشو نکشه، یا هر روز قهر می کنه میاد خونه خودمون یا طرف رو کتک می زنه و هر روز باید کلانتری بریم. چرا که خانم آقا رو گوشمالی داده</p>
<p>- حسود، چون عمو عاشق و شیدای منه این کارا رو می کنی<br />
سهند به حالت تسلیم دستانش را بالا برد و گفت: ببخشید من غلط کردم حرفی زدم<br />
سپهر- سهند تا تو باشی که دیگه سر به سر غزال نزاری. ببین با یه جمله چطوری کوتاه اومدی<br />
.<br />
سهند کنار سپهر نشست و با هم آهسته حرف می زدند و می خندیدند. حرصم گرفته بود. بنابراین بلند شدم و جلوی پای سهند زانو زدم و گفتم :<br />
- سهند نمی دونی وقتی مهمون داریم نباید پچ پچ کرد و خندید؟<br />
سپهر &#8211; حرف های منو تکرار می کنی. چطور تو می تونی به داداش من درس بدی ولی من نمی تونم به داداشت درس سیاست یاد بدم<br />
- نکنه یه وقت آقا سپهر از راه بدرش کنی؟ هرچند که مد تیه از راه بدر شده و همچین بی دست و پا نیست سهند آهسته گفت: غزال ببین آقا دوماد چطوری نگاه<br />
می کنه. آخه قبل از این که تو تشریف فرما شی، عمه خانم برای بهزاد خان، از تو خواستگاری کرد. به گمونم به غیرتش برخورده لحظه ای سکوت کردم،<br />
سپس جواب دادم: به اون چه ربطی داره، حالا که اینجوریه بکش اونطرف می خوام بین شما دو تا بشینم بین آن دو نشستم و دستم را دور گردن سهند انداختم. سپهر موذیانه پرسید: غزال میشه نظرتو در مورد بهزاد بپرسم. هر چند که آقا محمود جواب رد بهشون داد .<br />
- وقتی بزرگترم جوابشو داده، چرا از من سوال می کنی. حتما صلاح ندونستن .<br />
سپهر- من نگفتم که صد در صد جواب نه رو گفت. بلکه چون بهزاد ایران زندگی نمی کنه، قبول نکرد که بهزاد هم گفت، اگه نظر تو مثبت باشه حاضره برای همیشه به ایران بیاد<br />
برای اذیت کردنش جواب دادم : من ترجیح می دم با یکی از پسرای فامیل ازدواج کنم تا غریبه. چون از بچگی باهاشون بزرگ شدم و با اخلاق و رفتارشون آشنا هستم .<br />
برای اینکه آثار جمله ام را در صورتش ببینم، نگاهش کردم و ادامه دادم: سپهر راستی، تو این چند وقته به دربند رفتی؟<br />
آه بلندی کشید و گفت: من خودم در بند زندگی می کنم، اونجارو می خوام چیکار؟<br />
- راست میگی، خونه شما هم مثل دربنده، پر دار و درخت. فقط کوه و رودخونه نداره. حالا امشب به خاطر من از دربند خودت بیرون بیا تا با هم به دربند ما بریم<br />
.<br />
- مثل دفعه قبل، دعوتم می کنی؟<br />
- نه این دفعه، جدی، جدی دعوتت می کنم. می خوام روزهای آخر بهت خوش بگذره. و اونجا که میری گهگاهی به یاد ما بیافتی .<br />
چنان نگاهی کرد که دلم لرزید و برای همین بلند شدم و پیش سها و لیلی رفتم. مامان و خانم ها به آشپزخانه سروقت غذا رفتند و بابا و مردها برای تماشای تلویزیون به هال رفتند. ما هم دور هم نشسته و راجع به مسائل مختلف صحبت می کردیم که کم کم بحث به درس و دانشگاه کشیده شد. سها در مورد تست و کنکور سوال می کرد و یاشار هم منو سهند رو نصیحت می کرد سپهر که دلش پر بود و دنبال بهانه می گشت تا تلافی کند. با تمسخر گفت: همه که نمی تونن دکتر یا ( اشاره به خودش) مهندس بشن. یکی هم باید رخت شور بشه. اونم لازمه . اونوقت میگن غزال رخت شور آنقدربهم برخورد و عصبانی شدم که حد نداشت. دلم می خواست خفه اش کنم. لحظه ای چشمم به شیرینی های بزرگ خامه ای روی میز افتاد. بلند شدم و دو تا برداشتم و به صورت سپهر مالیدم که یاشار داد زد<br />
:<br />
- غزال این چه کاریه که می کنی؟ تو که طاقت شوخی نداری، چرا شوخی می کنی؟<br />
- طاقت شوخی دارم، ولی طاقت مسخره و متلک رو ندارم .<br />
از سر و صورت سپهر شیرینی می بارید. قیافه اش خیلی خنده دار شده بود و با خنده گفتم: سپهر چقدر قیافه ات خوشگل و بامزه شده، پاشو توی آیینه خودتو ببین<br />
.<br />
سهیل- کاش دوربین بود و عکس می گرفتیم .<br />
- اتفاقا تو دوربینم عکس هست، الان میارم .<br />
بلافاصله دستانم را پاک کردم . دوربینم را آوردم و عکسی از سپهر گرفتم</p>
<p>- حالا می تونی بری و صورتتو بشوری.<br />
سپهر- چشم خانم رخت شور، فقط یادت باشه که پیراهنمو خوب بشوری و گرنه اخراج میشی<br />
.<br />
و به دنبالش خنده ای سر داد . زیر لب زمزمه کردم: هه، هه و زهرمار، دیوونه<br />
سپهر برای شستن صورتش به هال رفت. عمو سعید با دیدن قیافه سپهر خنده کنان گفت: سپهر مگه قحطیه که با سر رفتی تو شیرینی، چه عجله ای برای خوردن داشتی که خودتو به این وضع انداختی<br />
بابا- حتم دارم کار غزاله !!<br />
سپهر- بله آقای سراج، دست گل دختر شماست ..<br />
عمو سعید- عجب دسته گلی با شیرینی درست کرده<br />
.<br />
بابا- غزال خانم، لطف کن و یکی از پیراهن های منو به سپهر بده تا عوض کنه چون مامان دستش بنده<br />
.<br />
چون آدم وسواسی بود پیراهن نویی برداشتم و اتو کردم . سپس به اتاق ساناز که موهایش را آنجا خشک می کرد رفتم و گله مندانه گفتم: سپهر چرا سه روزه با من لج کردی و جلوی همه هر چی از دهنت درمیاد بهم می گی؟<br />
سپهر- به همون دلیل که تو حرص منو درمیاری و آزارم میدی گوش کن ببین چی میگم :<br />
بدین افسونگری، وحشی نگاهی<br />
نزن بر چهره رنگ بی گناهی<br />
شرابی تو، شرابی زندگی بخش<br />
شبی می نوشمت خواهی نخواهی<br />
پس&#8230; بی خودی جوش نزن. بالا بری پایی بیای آخرش مال منی .<br />
- مثلا چرا؟<br />
- چون بعد از رفتن من تازهه می فهمی همون بلایی که سر من آوردی سر خودت هم اومده<br />
.<br />
- آقای شاعر پیشه تو خواب هم نمی تونی ببینی مالک روح و جان من شدی<br />
- نمی توانم؟ ابروهایم را بالا انداختم اما او حرکتی کرد که حس کردم، داخل تنور افتاده ام، نمی دانم چه حالی بهم دست داد. تمام تنم می سوخت بدون اینکه عکس العملی نشان دهم، از شرم فورا اتاق را ترک کردم و او فاتحانه خندید.ازجسارتش<br />
و صحنه ای که چند دقیقه پیش اتفاق افتاده بود دست و دلم می لرزید. سر میز با غذا بازی می کردم و او در حالی که مستانه می خندید غذایش را با اشتها خورد<br />
.<br />
علی رغم میل باطنی ام به دربند رفتم و تا رسیدن به خانه حال خوشی نداشتم. خوشبختانه آنقدر خسته بودم که به محض دراز کشیدن خواب چشمانم را ربود و مجال فکر کردن را نداد. صبح با صدای ساناز بیدار شدم وقتی گفتم: سلام، صبح بخیر. ساناز خندید و گفت: سلام، ظهر بخیر. چون ساعت دوازده از خستگی تا لنگ ظهر خوابیده بودم.. ولی از موقع چشم باز کردن تمام صحنه های دیشب در ذهنم جان گرفته بود و مثل فیلم تکرار می شد. زندگی در اروپا بی پروا و جسورش کرده بود که به راحتی به خودش این اجازه را داده بود نزدیکی های عصر مامانم به اتاقم آمد و گفت: چند لحظه ای بشین می خوام باهات حرف بزنم<br />
چون می دونستم در مورد چی می خواد صحبت کنه، مثل بچه های متین و سر به زیر کنارش نشستم و گفتم: من در خدمتم شیرین خانم<br />
.<br />
- دیروز، عمه خانم از تو برای بهزاد خواستگاری کرده، می خوام نظرتو بدونم<br />
.<br />
- مامان شما هر کاری رو که خودتون صلاح می دونید انجام بدید چون من عقلم به این کارا قد نمی ده</p>
<p>. فقط اینو میدونم که بهزاد نه سال از من بزرگتره و این فاصله خیلی زیاده و دیگه این که من با روحیات اون آشنایی ندارم و دیگه این که نمی تونم دور از شماها زندگی کنم<br />
مامان نگاه عمیقی به صورتم کرد و گفت: آفرین چه دلایل قاطع و خوبی آوردی. حالا عقلت قد نمی داد اینارو گفتی، اگه قد میداد چی می گفتی؟<br />
مامن صورتم را بوسید و دوباره گفت: ما هم،همین نظر رو داریم. دیشب عمو<br />
محمود مخالفت خودشو اعلام کرد و هر چی سنگ جلوی پاشون انداخت اونا قبول کردند ولی خواستم باز نظر تو رو هم جویا شم. حالا پاشو آماده شو که زود باید بریم</p>
<p>بعد از بیرون رفتن مامان، نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم: خدایا شکرت که از شر این یکی راحت شدم. چون حالا حالا نمی خوام درگیر خونه وزندگی بشم. و می خوام آزادانه زندگی کنم<br />
طبق معمول بلوز و شلوار مشکی پوشیدم. هیچ وقت دوست نداشتم دامن یا پیراهن بپوشم چون معذب بودم. مامان برای هر دو کادو ساعت گرفته بود. قبل از اینکه به خانه شان برویم بابا به گلفروشی</p>
<p>رفت. لحظه ای با دیدن گلها به فکرم رسید که همه چیز را فراموش کنم و آخرین شب</p>
<p>اقامتش، به کدورتها، پایان بخشم. از ماشین پیاده شدم و پیش بابا رفتم و دو شاخه گل</p>
<p>رز برداشتم و همراه بابا به از مغازه بیرون آمدیم<br />
.<br />
اولین مهمانشان ما بودیم. از خاله سراغ سها و سپهر را<br />
گرفتم که گفت در اتاقشان هستند. اول پیش سها رفتم، لیلی هم آنجا بود. صورت سها را</p>
<p>گرفتم و بوسیدم و تبریک گفتم . کادو اش را همراه با شاخه گلی تقدیمش کردم. سپس به</p>
<p>اتاق سپهر رفتم و چند ضربه زدم و وارد شدم. جلو آینه کراواتش را می بست که با</p>
<p>دیدنم، نگاهی به سر تا پایم کرد</p>
<p>.<br />
- سلام، مثل اینکه بی موقع مزاحم شدم</p>
<p>.<br />
سپهر- سلام به روی ماهت، کاش همیشه مزاحم بشی. راستی آفتاب از کدوم طرف در اومده که شما اینجا</p>
<p>اومدی؟<br />
جلوتر رفتم و کادو و شاخه گل را بطرفش گرفتم و گفتم: اومدم بهت تبریک بگم</p>
<p>سپهر- دروغ نگو چون اگه می خوواستی تبریک بگی، همون پایین جلوی همه هم می تونستی بگی. نکنه غرورت اجازه نمی ده بگی دوستم داری. ولی من<br />
روزی صد بار میگم غزال دوست دارم، دوست دارم<br />
&#8230;..<br />
به چشمانم خیره شد. عشق در چشمانش موج می زد. در برق</p>
<p>نگاهش نمی دونم چی بود که دلم را به آشوب می انداخت. قلبم در سینه عاشقانه می تپید،</p>
<p>احساس می کردم که صدای ضربان قلبم را می شنود. آتش این عشق هر لحظه ممکن بود خرمنی</p>
<p>را بسوزاند که به جای خرمن، دل مرا می سوزاند. چشمانش همانند ستاره می درخشید. از</p>
<p>خود بیخود شده بودم. نمی دونم چقدر در اون حال بودم که با صدای در هر دویمان از رویا بیرون آمدیم. سپهر چند قدم عقب رفت و روی صندلی جلوی آیینه نشست. سپس گفت<br />
: بله؟<br />
که فرید داخل شد. با دیدنم دستپاچه شد و بدون اینکه حرفی بزند بیرون رفت. من هم گل و کادو را روی میز</p>
<p>آرایش گذاشتم. خواستم بروم که سپهر دستم را گرفت . بوسید و تشکر کرد. بدون هیچ حرف</p>
<p>و حدیثی از اتاق بیرون رفتم. برای آنکه مرا در آن حال نبیند و پی به آشفتگی و</p>
<p>شیدایی درونم، نبرند به دستشویی پناه بردم. صورتم سرخ شده بود، برای اینکه از حرارت</p>
<p>درونم کاسته شود صورتم را برای چند لحظه زیر آب گرفتم. بعد پیش سها ولیلی رفتم. به</p>
<p>اصرار لیلی کمی آرایش کردم و به طبقه پایین رفتیم. کم کم سر و کله بچه ها هم پیدا</p>
<p>شد. کتی و پدرام با عمو اینها هم رسیدند. بنفشه و بهناز را به پدرام نشان دادم و</p>
<p>گفتم: آقا پدرام این دو تا هم شریک جرم من بودند</p>
<p>.<br />
و هر دو را معرفی کردم که با هم احوالپرسی کردند. پدرام</p>
<p>به بهناز گفت: بهناز خانم شما بودین که غزال رو صدا می کردین،</p>
<p>درسته؟<br />
بهناز- بله، شما آدم باهوشی هستین، با یه بار صدا ها رو از هم تشخیص می دین<br />
.<br />
پدرام- کارم منو اینقدر تیز بین بار آورده. مجبورم نسبت به اطرافم خیلی دقیق باشم</p>
<p>مهمان زیادی دعوت کرده بودند و اغلب هم امده بودند و ولی از سپهر و فرید<br />
خبری نبود. بهناز مرتب می گفت: چرا عروس خانم تشریف نمی آرن؟<br />
و هی متلک بار سپهر می کرد، با آمدن آقای بهادری هانی را به بچه ها نشون دادم وگفتم: بچه ها ببینید زن</p>
<p>دادش سها رو می پسندید .<br />
بهناز- غزال مثل جن می مونه، مخصوصا با اون موهای سیخ، سیخ اش .<br />
و همه زدند زیر خنده،</p>
<p>همان لحظه بهناز محکم به پهلویم زد و گفت: آقای داماد هم تشریف آوردند. به سلامتی</p>
<p>ایشون به کف بلند<br />
بنفشه &#8211; چقدرهم شیک کرده، کت وشلوار و بلوز مشکی و کراوات سفید. صورت سه تیغ و بوی اودکلنش</p>
<p>فضا رو پر کرده. به گمونم امشب قصد دلبری داره و سیندرلا رو پسندیده</p>
<p>.<br />
نگاهش کردم، حق با بنفشه بود چقدر خوشگل و تو دل برو شده بود. با تک تک مهمانها و بچه های کلاس، سلام<br />
و علیک کرد و خوش آمد گفت</p>
<p>آخر از همه پیش ما آمد. نوبت به بهناز که رسید، بهناز با تته پته سلام کرد و تبریک گفت. سپهر لبخندی زد و گفت : بهناز خانم من به معذرت خواهی بابت اون روز بدهکارم و به خاطر رفتار بدی که با شما داشتم عذر می خوام</p>
<p>بهناز نتونست جوابی بده، به جای اون من گفتم: ایندفعه از خطات گذشتم ولی امیدوارم اولین و آخرین<br />
خطات باشه</p>
<p>سپهر- چشم و ممنون که از گناه این حقیر گذشتی</p>
<p>.<br />
بهنار نیشگونی ازپایم گرفت که یکدفعه گفتم: آخ، دردم گرفت!! بهناز مگه مرض داری؟؟</p>
<p>بهناز چپ چپ نگاهم کرد و آهسته گفت: نمی تونی جلوی اون زبونتو نگه داری؟</p>
<p>-<br />
چرا می ترسی که باز داد و فریاد راه بندازه. نترس امشب استثنائا خوش</p>
<p>اخلاق تشریف داره</p>
<p>.<br />
سپهر- برای اینکه امشب روح تشنه ام از دل پاک فرشته آب خورده</p>
<p>.<br />
این جمله را گفت</p>
<p>و از ما دور شد. بهناز و بنفشه نگاهی به من کردند و گفتند: یعنی چی؟ منظورش چی<br />
بود؟؟</p>
<p>شانه هایم را<br />
بالا انداختم و گفتم :<br />
-<br />
راستی پسر عمه سها ازم خواستگاریکرده، همونی که پیش عمو سعید نشسته</p>
<p>.<br />
بهناز- به به، افتادیم تو عروسی. خوب تو چی جواب دادی؟</p>
<p>با آمدن سهند نتوانستم جواب دهم. سهند، دست مرا گرفت و گفت</p>
<p>:<br />
-<br />
همه دارن برا خودشون می<br />
رقصند و کیف می کنن. اونوقت شما پیرزنا، نشستین و یکریز دارین حرف می زنین</p>
<p>بهناز- سهند اگه مردی، برو اون از دماغ فیل افتاده رو بلند کن<br />
.<br />
سهند با تعجب گفت: بهناز جان ببخشید کی از دماغ فیل افتاده! چون من فین دماغی نمی بینم<br />
تا سهند این را گفت، صدای خنده من و بهناز بلند شد. طوری که از جمع<br />
جدا شدیم و دوباره رویی صندلی نشستیم. از خنده، اشکام سرازیر شده بود. سهند مات ومبهوت به اطرافش نگاه می کرد و می گفت: هر چی نگاه می کنم این فین دماغ اقا فیل رو نمی بینم</p>
<p>سهیل هم پیش ما آمد و رو به سهند گفت: سهند چی گفتی که این دو تا از حال رفتن. حالا دنبال چی می<br />
گردی؟</p>
<p>سهند- دنبال فین دماغ می گردم</p>
<p>سهیل- اه سهند، حالمو بهم زدی.. این چه حرفیه که می زنی؟</p>
<p>سهند- خنگ خدا، دنبال فین دماغ فیل می گردم. این</p>
<p>پیشنهاد و بهناز داده</p>
<p>.<br />
سهیل- پس تو از من هم خنگتری، چون منظورش هماست</p>
<p>سهند- خوب اینو<br />
یه ساعته پیش می گفتین وقتمو تلف نمی کردم. الان جورش می کنم<br />
بعد از رفتن سهند، من وبهناز هم بلند شدیم. سهند پیش هما رفت. نمی دانم چی گفت که چند لحظه بعد همابلند شد و با هم رقصیدند</p>
<p>بهناز- غزال من دیگه نمی تونم سر پا وایسم، چون بدنم از بس خندیدم سست و بیحال شده .</p>
<p>- پس بیا بریم پیش فرید و یاشار بشینیم -<br />
ببخشید سرکار خانم فرید کیه؟<br />
- دوست جون جونیه سپهره، پسر خوب و نجیبیه .<br />
با هم پیش انها رفتیم . بهناز را به فرید معرفی کردم و کنارشان نشستیم .<br />
یاشار گفت :<br />
اونجا برای چی معرکه گرفته بودین و می خندیدین؟</p>
<p>- خصوصی بودند و نباید همه بدونن .<br />
فرید- به گمونمبه هما مربوط میشه. چون بعدش سهند اومد و هما رو بلند کرد</p>
<p>من و بهناز به هم نگاه کردیم و خندیدیم که فرید گفت: دیدی یاشار، درست حدس زدم</p>
<p>بهناز- ببخشید فرید خان، آخه این دختره خیلی مغرور و خودخواه و خودشو خیلی می گیره&#8230;.<br />
انگار بهناز بقیه حرفشو قورت داد و خندید که فرید ادامه داد: انگار از دماغ فیل افتاده، هان؟ پس شما جزو اون دخترا نیستید<br />
یاشار به جای بهناز جواب داد: نه بهناز هم مثل غزال و سهند می مونه، اگه دو ، سه بار ببینیش، می فهمی چه نوبریه .<br />
بهناز- حتما نوبره بهارم، تو رو خدا خجالتم نده .<br />
سپهر که دقایقی قبل پیش کارمندان شرکت نشسته بود بلند شد و پیش ما آمد و به فرید گفت:<br />
- آقا فرید بدنگذره، جمعتون که جمعه !!<br />
بهناز- فقط گلمون کمه. که با وجود شما اونم تکمیل شد .<br />
سپهر- ممنون از لطفتون .<br />
یاشار- فرید بفرما، من نمی دونم تو مدرسه چی به اینا یاد می دن، که اینقدر بلبل زبون<br />
شدن.<br />
بهناز- اگه زبون نداشتیم که شما پسرا، تو سر و کله ما می زدین .<br />
سها از جمع بچه ها جدا شد و آمد و گفت: شما دوتا اینجا چی کار می کنید، امروز همش نشستین .<br />
بهناز- کنفرانس مطبوعاتی تشکیل دادیم. الساعه خدمت می رسیم .<br />
بعد از کلی ورجه وورجه کردن سهند ضبط را خاموش کرد که صدای اعتراض همگی بلند شد. بنفشه گفت :<br />
داشتیم لذت می بردیم.<br />
سهند- فکر کنم نوبت ما جوونا باشه .<br />
زیبا- خوبه از اول این وسط مانور می دادی .<br />
سهند- این با همش فرق داره، لطفا چند لحظه همگی بشینید .<br />
سهند ضبط را دوباره روشن کرد و به طرف من آمد .<br />
- خوب حالا چی کار کنیم؟</p>
<p>بچه ها به سهند پیشنهاد کردند که جوک بگوید. من هم بلند شدم و رفتم پیش دخترای دیگه و شروع کردیم با هم صحبت کردن.<br />
در همین موقع صدای خنده پسرها بلند شده بود و همه داشتند می خندیدند</p>
<p>سهند گفت دیگه جک گفتن بسه<br />
سپهر- سهند جون حتی اگه من بخوام بازم جوک بگی دیگه نمی گی، آخه همه<br />
داشتند می خندیدند .<br />
سهند- چون جشن تولد شماست به ناچار قبول می کنم .<br />
یلشار- آفرین پسر خوب، باریکلا .<br />
همه خندیند و بابا گفت :<br />
باریکلا به این پسر گلم<br />
این دفعه همه داشتند با هم شوخی می کردند و میخندیدند .<br />
سپهر به خنده به سهند گفت : جای بعضیا خالی !!<br />
سهند در جواب گفت :<br />
نگو خجالت می کشم<br />
- آخی چقدر این بچه خجالتیه!! بمیرم الهی .<br />
سپهر گفت : بچه ها خوش می گذره؟ !<br />
سهندژستی گرفت و گفت: البته، چرا که نه؟<br />
- به تو یکی که خیلی خوش می گذره، چون دائم داری می خندی .<br />
سپهر گفت : غزال تو اخم نکن لطفا .<br />
اخم هایم را باز کردم و گفتم :<br />
نه خیلی هم سرحالم و دارم خوش می گذرونم .<br />
سرش را تکان داد و پیش مهمانان دیگر رفت. دقایقی بعد که با مینا در حال حرف زدن بودیم، لیلی و بهزاد هم آمدند، لیلی پیش مینا و بهزاد کنار من نشست و<br />
پرسید :<br />
ببخشید غزال خانم می تونم بدونم علت اینکه پیشنهاد ازدواجمو رد کردین چی بود؟</p>
<p>غافلگیر شدم. نمی دونستم چه جوابی بدم. چون اگر لیلی می پرسید راحتتر می توانستم جواب بدم. ساکت چشم به زمین دوختم . لجظه ای سرم را بلند کردم و به اطراف نگاه کردم که شاید کسی به دادم برسد که چشمم به یاشار که با سپهر و فرید حرف می زد، افتاد. ملتمسانه چشم بهش دوختم .<br />
بهزاد دوباره گفت :<br />
چرا ساکت شدین وجوابمو نمی دید؟<br />
-برای اینکه شما منو غافلگیر کردید.جواب دادن به شما و اونهم به خودتون خیلی برام<br />
سخته .<br />
بهزاد &#8211; چرا؟</p>
<p>با دیدن یاشار که جلوم ایستاده بود نفس راحتی کشیدم .<br />
یاشار- غزال میشه چند لحظه بهزاد خان رو تنها بزاری و به دنبالم بیایی، کارت دارم<br />
.<br />
از خدا خواسته بلند شدم و همراه یاشار رفتم. یاشار گفت : چی می گفت که یه دفعه</p>
<p>سرخ شدی و اونطوری دنبال ناجی می گشتی؟<br />
- داشت علت قبول نکردن پیشنهادشو می پرسید و من هم به دنبال فرشته نجات می گشتم که توبه موقع به دادم رسیدی .<br />
یاشار- خوب رک و پوست کنده بهش می گفتی که چرا قبول نکردی !<br />
- مگه تو می دونی</p>
<p>چرا قبول نکردم؟</p>
<p>یاشار &#8211; تقریبا، وقتی زن عمو به مامان و بابا می گفت شنیدم .<br />
- باید تا آخر شب پیش تو بمونم تا گرفتار بلا نشم .<br />
وقتی نشستم، سپهر با طعنه گفت: غزال با بهزاد در مورد چی در و دل می کردین؟</p>
<p>با ترشرویی جواب دادم: در مورد لیمو شیرین .<br />
سپهر متحیر پرسید: چی، مگه باغ مرکبات داری که در مورد لیمو شیرین صحبت می کردین؟<br />
یاشار خندید و رو به سپهر گفت: منظورش عشقه !!<br />
سپس آنچه را من گفته بودم، برای او هم تعریف کرد و سپهر در جوابش<br />
گفت: پس حرفاشون خیلی شنیدنی بود .<br />
یاشر- برای همینه که فرار کرده و اومده پیش من سنگر گرفته .<br />
در این لحظه بهناز با چهره گرفته آمد و گفت: یاشار پاشو برو، سهند رو از دست این دختره دیوونه نجات بده. به زور زهرمار به خوردش می ده. فکر کنم چند دقیقه بعدم پای منقل بشینه !<br />
یاشار- امروز باید من این دو تا رو بپام .<br />
با زفتن یاشار، سپهر گفت: ببخشید بهناز خانم مننظورتون از زهرمار چیه؟</p>
<p>به جای بهناز جواب دادم: همونی که تو خودتو باهاش می کشی و غرق می شی .<br />
سپهر- تو فقط متلک بارم کن .<br />
متاسفم دیگه چون<br />
حاجتم روا شده و فردا تشریف می بری<br />
بهناز- راست میگی، عجب شیرینی های خوشمزه ای بود. سپهرخان دستت درد نکنه .<br />
سپهر- نوش جان، زحمتش گردن فرید بود. هم خریدنش هم آوردنش . بهناز خانم یه خورده این غزال و نصیحت کنید اینقدر منو اذیت نکنه .<br />
بهناز- اولا به من نگین خانم، همون بهناز بگین کافیه. دوما من واعظ نیستم، باید دنبال مینا برین و از اون بخواین تا نصیحت اش کنه راست میگه معلم اخلاقمون میناست. اونهم جوابتو با لنگه دمپایی می ده که دیگه شاعری از سرت بپره. آخه تو اینجا رو با اروپااشتباه گرفتی، بهتره بری اونجا زندگی کنی.<br />
سپهر- ممنون که تذکر دادین وراهنماییم کردین.<br />
فرید- سپهر اینقدر به خودت زحمت نده. از صبح تا شب هر چی توگوش غزال زمزمه کنی بی فایده است.<br />
سپهر که از کوره در رفته بود با عصبانیت جواب داد: مثل اینکه به تو هم سرایت کرده، عوض اینکه طرف منو بگیری داری جانب داری این لعنتی رو می کنی<br />
و سپس با عصبانیت از پیش ما رفت. بعد از رفتنش فرید دوباره گفت: وای دوباره هوا ابری شد. ولی خودمونیم غزال، خوب قاپشو دزدیدی و سر عقل آوردیش، چون نه من ، نه هیچ کس دیگه حریف اش نمی شدیم .<br />
-به نظر من فردا که ازاین جا بره، همه چیز رو فراموش می کنه و همون سپهر چند ماه پیش میشه.<br />
فرید- با این اوضاع و احوالی که من می بینم، بیشتر از پنج، شش ماه بیشتر دووم نمی یاره. یادتباشه کی من اینو بهت گفتم. می بینم امشب لب به مشروب نزده، در حالی که قبلا هر شب تا خرخره می خورد. در واقع از شبی مه با هم دعوا کردین، دور این چیزا رو خط کشیده . امروز هم سراغ هیچ دختری نرفته، یعنی بی محلیها و حرفهای تو آدمش کرده<br />
بهناربلند شد و دست منو گرفت و گفت: پاشو بریم پیش بچه ها، چون کم کم منم عقل خودمو ازدست می دم .<br />
موقع صرف شام، مقداری غذا کشیدم و چون دیدم کتی تنها نشسته، پیششرفتم و گفتم: پس چرا تو غذا نمی خوری .<br />
تبسمی کرد و گفت: پدرام رفته برام بکشه . آخه وقتی چشمم به اون همه غذا می افته نمی تونم بخورم .<br />
-چرا؟<br />
بهناز- وای غزال چقدر تو از مرحله پرتی !<br />
و با ناز و عشوه ادامه داد: چون تا چند ماه دیگه، یه نی نی کوچلو می یارم</p>
<p>با چشمان از حدقه درآمده و هیجان زده بلند داد زدم: آخ جون، الان چند وقته؟<br />
از داد و فریاد من همه به سمت ما برگشتند و کتی گفت: یواش تر دختر، الان همه می فهمن. تازه رفتم تو سه ماه .<br />
-کلک، به خاطر همین سوار تله کابین نشدی، هان؟ گفتی من دوست ندارم. هنوز کسی نمی دونه؟<br />
- نه فقز دو تا مامانا می دونن.<br />
بلند شدم و به حرف کتی که می گفت « نگو خجالت می کشم» توجهی نکردم<br />
. خطاب به بقیه که دور میز جمع شده بودند با صدای نسبتا بلندی گفتم: مژده، مژده، مامان کتی جون حامله است<br />
این خبر همه را به وجد آورده بود. همگی به پدرام تبریم<br />
گفتند و پیش کتی رفتند. به نوبت صورت کتی را می بوسیدند و کتی به من چشم غره می رفت ولی من از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم که مینا گفت: غزال اگه خودت بچه دار بشیچیکار می کنی. حتما تو روزنامه ها چاپ می کنی لوس، خیلی بی ذوقی، ناسلامتیدختر عمه امه! همه که مثل تو بی احساس نیستن .<br />
مینا- شوخی کردم، نمی خواد اخم کنی. روح بلند تو باعث میشه که با شادی همه شاد بشن .<br />
-خوب خرم کردی مینا جون، نکنه می خوای سواری هم بگیری .<br />
مینا- چه عیبی داره بیا دولا شو تا سواریبگیرم<br />
ثریا- پس به نوبت سوار میشیم .<br />
-چشم، صف بایستین تا کسی جا نموونه. اول باید سها سوار شه .<br />
بهناز- بعدش هم سپهر، عکس هم می گیریم<br />
سها در حالی که میخندید گفت: آره اول پاشین عکس بگیریم. بعدا خر سواری کنید .<br />
همه بچه های کلاس جمع شدیم و با سها عکس گرفتیم که مینا گفت: بچه ها صبر کنید تا آقا سپهر هم صدا کنم آخه ناسلانتی تولد اونم هست .<br />
مینا، خودش سپهر را دعوت کرد. در اغلب عکسها به عمد کنارم می ایستاد. تا اینکه بقیه مهمان ها هم شروع به عکس گرفتن کردند.. وقتی نوبت<br />
خانواده اقای بهادری رسید، به هانی گفتم: هانی جون صبر کنید تا یه عکس دسته جمعی بگیریم.. هانی قبول کرد و دستش را به من داد و گفت: باشه هر چی تو بگی.<br />
عکس را گرفت و داشتم می رفتم که سپهر تشکر کرد .<br />
سهند به شوخی گفت : انشاالله روزی تو عروسیت عکسهای قشنگتری بگیریم .<br />
بعد از گرفتن عکس، نوبت بریدن کیک شد. سهند آهنگ مللایمی گذاشت و گفت : بچه ها همگی با هم آهنگ تولدت مبارک را می خونیم<br />
عمومحمود گفت: حالا نمی شه بدون آهنگ کیک رو ببرین .<br />
سهند گفت: تموم مزه اش به آهنگ شه .<br />
تا سهند این را گفت همه هورا کشیدند و شروع کردند آهنگ تولدت مبارک راخواندند .<br />
پدر وو مادرها به سمت دیگر سالن رفتند و شروع کردند به صحبت کردن به غیر یاشار ، که کسی را برای صحبت کردن پیدا نکرد و تنها گوشه ای نشست<br />
سپهر به من نزدیک شد و گفت : غزال من ناراحت نیست که من دارم میرم<br />
لبخندی زدم وپرسیدم: یعنی دیگه هیچ وقت نمی یای؟<br />
سرش را تکان داد و گفت: نمی دونم لحن صداش تنم را لرزاند. به چشمانش که می درخشید نگاه کردم و گفتم: بله .<br />
سپهر- خیلی دوست دارم بی انصاف، آخه تنها تسکین این دل اسیرم، عشق و محبت توئه. پس بیا این کبوتر زندونی رو با مهر و محبت خودت آزاد کن<br />
قلبم از نگاهش به تپش افتاده بود وبه قفسه سینه ام می کوبید. ولی هر کاری می کردم فقل زبانم باز نمی شد. تا بهش بکویم من هم دوست دارم. وقتی سکوتم را دید ادامه داد :<br />
چرا ساکتی و حرف نمی زنی، یعنی اینقدر سخته که یه کلام نمی گی دوستم داری و راحتم کنی. من که همه چیز و از اون دو تا چشمای سیاهت می خونم چون دو چشمت سرزمین آرزوهای منه و تا آخرین روز عمرم به یادتم. اینو بدون. این قلب عاشقم فدای تو.<br />
دیگه کاسه صبر و احساسم لبریز شده بود<br />
برای همین گفتم: سپهر&#8230;&#8230;<br />
فاتحانه لبخند زد و گفت: جانم<br />
-منتظرت می مونم زود برگرد .<br />
دست و کمرم را محکم فشار داد و گفت: فدای تو بشم، خیلی زود برای همیشه بر می گردم .<br />
با پایان رسیدن موزیک، همه عزم رفتن کردند. آخرین نفر ما بودیم. موقع خداحافظی سپهر گفت: یادت نمی ره که چه قولی دادی؟<br />
سرم را به علامت منفی تکان دادم و لبخندی زدم. شب با آرامش سر بر بالش گذاشتم. چون آخر سپهر برنده شده و منو عاشق خودش کرده بود و من دو دستی قلبم را به او تقدیم کردم<br />
صبح با ذوق و شوق عجیبی که تمام وجودم را در بر گرفته بود به مدرسه رفتم و ظهر با عشق سپهر به خانه برگشتم و منتظر تلفن اش شدم و به محض خوردن اولین زنگ، گوشی را برداشتم وبا عشق و علاقه جواب حرفهایش را می دادم. دقایقیبا هم حرف زدیم و قرار شد عصر کمی زودتر از کلاس بیرون بیام تا با سپهر به خانه برگردم. طبق برنامه عصر یک ربع زودتر از خانم ادیب اجازه گرفتم و بیرون امدم کهدیدم کمی پایین تر منتظرم ایستاده. با عجله به طرف ماشین رفتم و سوار شدم، چونترسیدم یاشار دوباره بی خبربه دنبالم بیاید<br />
سپهر- سلام خانمی، خسته نباشی<br />
- سلام، مرسی! فقط سپهر زود از اینجا برو، چون می ترسم یاشار یکدفعه سرزده بیاید<br />
- چشم قربان، هر چی شما دستور بدید. در ضمن ممنون کادوت خیلی قشنگ بود. هم مال تو هم مال یاشار. با هم رفتین خریدین؟<br />
چون موقع اومدن به قصد ماندن نیامده بودم و برای همین مدتی طول می کشه تا تملیف خونه و مدرکم رو روشن کنم. ولی قول میدم تا تابستون برگردم تا همیشه کنارت باشم و همسفر خاطره هات -<br />
سپهر؟<br />
- جانم<br />
- خیلی دوست دارم<br />
-من هم همین طور، آهوی گریز پایی که به سختی اسیر کردم. راستی تا یادم نرفته اندازه هاتو بهم بگو .<br />
-<br />
می خوای برام سوغات بیاری؟ قدم ۱۷۳، کمرم ۴۰، سایز پام ۴۰٫ ولی خواهشا دامن یا پیراهن نیار که دوست ندارم<br />
- به روی چشم، هر چی که خانم دستور بده. ولی خودمونیم ، قدت خیلی بلنده ها، پانزده سانت از من کوتاهتری و فکر کنم در عرض یکی دو سال هم قد شیم .<br />
- همه کردها درشت هیکل اند، مگه نمی دونی؟ حالا تا دیر نشده منو برشون خونه آقا سپهر .<br />
سپهر- شب که نمی تونم ببینمت چون پروازم نصفه شبه، پس لا اقل بزار الان سیر ببینمت. اخه از الان دلم ماتم گرفته و برای دور شدن از معبودش گریه و زاری می کنه .<br />
- می ترسم همه این حرفات خواب و رویا باشه و چند صباح دیگه از خواب بلند شم ، کابوسش برام بمونه .<br />
بازویم را محکم فشار داد و گفت: آخه مرغ عشق که نمی تونه کوچ کنه .<br />
ساعت هشت بود تقریبا نیم ساعتی بود که با هم بودیم. سپهر ماشین رو سر کوچه ای که ما رفت و آمد نداشتیم نگه داشت. چند بار تا می خواستم پیاده شم ، بازوم رو گرفت و گفت: چند لحظه دیگه بمون .<br />
به جون سپهرکه خیلی دیر شده. الانه که بیان تو خیابونا و دنبالم بگردن.<br />
خیلی احساس ناراحتی می کرد هیچ وقت فکر نمیکردم آدم عاطفی باشه. که گفت : می دونی چیه من همیشه تو غربت احساس تنهایی میکردم ولی الان خوشحالم که با تو اشنا شدم و می تونم به زودی تشکیل خانواده بدم. نمیدونی غربت چه دردی داره. آدم از صبح تا شب کار می کنه و آخر که برگشت باید تنها بره خونه. نه زنی، نه زندگی، فرهنگ اونا با اینجا زمین تا آسمان فرق می کنه .<br />
دیگه وقت خداحافظی بود. و بلافاصله از اتومبیل پیاده شدم و گفتم : خداحافظ و به امید دیدار<br />
من خداحافظی نمی کنم. فقط میگم به امید دیدار عشق و هستی من .<br />
دست تکان دادم و فاصله بین سرکوچه و خونه رو دویدم. خوشبختانه کسی خونه نبود. یادداشتی روی میز تلفن قرار داشت که در آن نوشته بود : غزال دخترم ما به دیدن سپهر رفتیم اگه خواستی تو هم بیا .<br />
قربانت نسرین .<br />
با خودم گفتم: من قبل از شما به دیدنش رفتم.<br />
و سپس با خیال اسوده لباس عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. لحظه ای عمل سپهر یادم نمی رفت. احساس می کردم هنوز لب و صورتم گرم و داغ است .<br />
در فکر و رویای خودم غوطه ور بودم که خواب چشمانم را ربود . مجال فکر کردن را از من گرفت روز سه شنبه وقتی به مدرسه رفتم قیافه بنفشه گرفته و چشمانش سرخ بود و با ثریا در حال حرف زدن بود. با نگرانی پرسیدم: بنفشه چی شده، چرا گریه می کنی؟<br />
با صدای بلند به هق هق افتاد که ثریا گفت: این همه مدت، هی ما بهت گفتیم که حمید خان سر کارت گذاشته گوش نکرد که نکرد. دیروز عصر که بنفشه با دختر عموش بیرون می رفت، تصادفی حمید رو با یه دختر دیگه می بینن. و شب که بنفشه ازش می پرسه اون کی بوده، اول میگه خواهرم بعد که بنفشه پیله می کنه، آخر سر وحید با وقاحت تمام میگه دوست دخترمه و به تو هم ربطی نداره. چون دختر املی هستی و من از تو خسته شدم. تو به درد من نمی خوری. من یکی رو می خوام که باهاش حال کنم. خوش باشم. فهمیدی؟<br />
دلم برای بنفشه سوخت، برای فریبی که خورده بود، برای دل شکسته اش. درست گفته اند که خود کرده را تدبیر نیست .<br />
ولی بشر جایزالخطا است و ممکنه اشتباه کنه ولی در مقابلش تاوان گزافی باید بپردازه .<br />
لحظه ای خود رو جای اون گذاشتم، اگه روزی سپهر با من هم همین معامله رو بکنه، اون وقت من چیکار می کردم. یعنی من هم فقط گریه می کردم، نه حتما تلافی می کردم. دو روز از رفتنش می گذشت ولی یک بار هم زنگ نزده بود. تو این افکار بودم که با تکان دستی از جا پریدم .</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5848</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت سیزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5845</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5845#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 22:07:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت دوازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت سیزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت نهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت هشتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5845</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————————- برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; آقابزرگ-صبح زود انگار بلند شده ورفته! -ببخشین سلام ،حواسم پرت &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5845">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>آقابزرگ-صبح زود انگار بلند شده ورفته!</p>
<p>-ببخشین سلام ،حواسم پرت بود!</p>
<p>آقابزرگه-سلام باباجون.حالا خودتو ناراحت نکن.</p>
<p>-شمامتوجه نشدین!؟</p>
<p>آقابزرگه-من دیشب تانزدیک ۵صبح بیدار بودم چشمم که گرم شد یه وقت فهمیدم که رفته!وامونده نمی دونم چرا هیچی نفهمیدم!خوابه ومرگ دیگه!<br />
<span id="more-5845"></span><br />
کامیار-حالا شمام خودتونو ناراحت نکنین.اتفاقی  یه که افتاده!</p>
<p>آقابزرگه-پیری و هزار ویک درد بی درمون!</p>
<p>-آخه کجا رفته؟حالا چه جوری پیداش کنیم؟</p>
<p>کامیار-بالاخره یه جوری میشه دیگه!</p>
<p>-آخه یه دختر،تک وتنها،بی پول!</p>
<p>یه مرتبه کامیار یه فکری کرد ودوئید طبقه بالا ویه خرده  بعد برگشت وگفت:</p>
<p>-زیادم بی پول نیس!</p>
<p>-چطور؟؟</p>
<p>کامیار-عابرکارت وموبایل مو باخودش برده.</p>
<p>آقابزرگه-خب،خداروشکر.یه زنگ زود بهش بزن.</p>
<p>کامیارتلفن آقابزرگه رو ورداشت و شماره موبایلش روگرفت ویه خرده بعد انگار موبایلش جواب داد که شروع کرد به حرف زدن.</p>
<p>مافقط صدای کامیاررو می شنیدیم.</p>
<p>-الوگندم!</p>
<p>-توکجایی الآن؟</p>
<p>-مگه قرار نشد که باهمدیگه بریم دنبالشون؟ماکه گفتیم باهات می آئیم!</p>
<p>-خب باید صبح می شد که بریم یانه؟نصف شبی که پدرومادر توخیابونا نریخته بریم پیداشون کنیم!</p>
<p>-باشه باشه شماره کارتم روبهت میدم اما اون موبایل روچراورداشتی؟</p>
<p>-گوش کن اون موبایل عصای دستمه!روزی ده بیست نفر بامن کار دارن آخه!</p>
<p>-دِ اوناییکه به من زنگ میزن اگه صدای یه دختر رو بشنون باهام قهر می کنن!حداقل بیا موبایل این مرتیکه سامان رو ببر که ازوقتی که ازمخابرات بهش دادنش یه دونه صدای ظریف توش ثبت نشده!همه ش صداهای کلفت کلفت توش پخش شده!موبایلش ازاون موبایلای خرکی اندازه یه پاره آجر!موبایل من کوچولووظریفه مثل همون صداها که توش پخش میشه!</p>
<p>-آره اینجاس!مواظب باش عابرکارتم روگم نکنی!رمزش چهار تاصفره.</p>
<p>-گوشی رونیگه دار.</p>
<p>تلفن روداد به من وگفت:</p>
<p>-می خواد باتو حرف بزنه تروخدا یه کاری بکن اون موبایل رو پس بده!</p>
<p>-اِ&#8230;!</p>
<p>گوشی رو ازش گرفتم</p>
<p>-الو گندم!</p>
<p>گندم-سلام</p>
<p>-سلام حالت خوبه؟</p>
<p>گندم-خوبم!</p>
<p>-چرااینکارو کردی؟چراصبر نکردی؟</p>
<p>گندم-باید می رفتم سامان!</p>
<p>-خب باهم می رفتیم!</p>
<p>گندم-نه این مسئله مربوط به شماها نیس که باهاش درگیر بشین.</p>
<p>-توالآن کجایی؟؟</p>
<p>گندم-یه جا تواین شهر غبار گرفته!</p>
<p>-بگو کجایی تاده دقیقه دیگه خودمو بهت می رسونم.</p>
<p>گندم-برو دنبال زندگی ت سامان.</p>
<p>-این حرفاچیه؟</p>
<p>گندم-خیلی حرفا داشتم که بهت بزنم فکر می کردم  که باهمدیگه خوشبخت می شیم!</p>
<p>-حالا که طوری نشده.!</p>
<p>گندم-دیگه می خواستی چطور بشه؟</p>
<p>-ازت خواهش می کنم گندم!برگرد!</p>
<p>گندم-نمی تونم سامان بفهم!</p>
<p>-من پیدات می کنم!شده تموم این شهر رو بگردم می گردم وپیدات می کنم!</p>
<p>گندم-این موبایل یه شارژبیشترنداره سامان!وقت رو تلف نکن!</p>
<p>-من پیدات می کنم!</p>
<p>گندم-می خوام ازت بشنوم!هر چند که فکر نکنم بتونی بگی!</p>
<p>-توهنوز منو نشناختی!</p>
<p>گندم-سخت تر ازقلب کندن رو درخته!اونجا حداقل تنهایی اما الآن آقابزرگم حتما اونجاس!</p>
<p>-دوستت دارم گندم!پیدات م می کنم حالا هر جوری که باشه!</p>
<p>وقتی اینو بهش گفتم یه لحظه ساکت شد وبعد گفت:</p>
<p>-بایدثابت کنی که دوستم داری!فقط م یه شارژموبایل فرصت داری!</p>
<p>-دنبال دلم می آم!حتمام پیدات می کنم!مهم نیس چقدر بگردم!</p>
<p>یه لحظه دوباره ساکت شد وبعدگفت:</p>
<p>توبه من خندیدی</p>
<p>ونمی دانستی</p>
<p>من به چه دلهره ازباغچه همسایه</p>
<p>سیب رادزدیدم.</p>
<p>باغبان ازپی من تند دوید</p>
<p>سیب را دست تودید</p>
<p>غضب آلوده به من کرد نگاه</p>
<p>سیب دندانزده ازدست توافتاد به خاک</p>
<p>سالها هست که درگوش من ارام آرام</p>
<p>خش خش گام توتکرار کنان</p>
<p>می دهد آزارم</p>
<p>ومن اندیشه کنان</p>
<p>غرق این پندارم</p>
<p>که چرا</p>
<p>خانه کوچک ما</p>
<p>سیب نداشت</p>
<p>دیگه صدایی نشنیدم!</p>
<p>-الو!گندم!گندم!</p>
<p>تلفن روقطع کرده بود یه خرده دیگه صبر کردم وبعد گوشی تلفن روآروم گذاشتم سرجاش.سرموانداختم پائین.آقابزرگه وکامیارم،نه چیزی گفتن ونه چیزی پرسیدن منم آروم ازخونه رفتم بیرون وروپله های توایوون نشستم.</p>
<p>یه خرده بعد کامیارم اومد وپیشم نشست وآروم گفت:</p>
<p>-واقعا دوستش داری؟</p>
<p>-آره.</p>
<p>کامیار-یعنی مطمئنی تحت تاثیر جوبه وجودآمده قرار نگرفتی؟</p>
<p>-آره.ازهمون لحظه که بی اختیار کشیده شدم طرف اتاقش،عاشقش شدم!الآنم هرجوری باشه برش می گردونم خونه!</p>
<p>کامیارخندیدوگفت:</p>
<p>-کوه میذارم رودوشم-رخت هرجنگ می پوشم-موج ازدریا میگیرم-شیره سنگ می دوشم.</p>
<p>می آرم ماه توخونه-می گیرم باد نشونه-همه خاک زمین-میشمرم دونه به دونه-اگه چشمات بگن آره-هیچکدوم کاری نداره.</p>
<p>برگشتم بهش نگاه کردم وگفتم:</p>
<p>-اما چه جوری؟</p>
<p>دستش روانداخت دور گردنم وصورتم روماچ کردوگفت:</p>
<p>-بریز بیرون ازچشمات این همه غصه رو.امیرارسلان که حاضره!شمس وزیرم که بغل دستشه!مونده دودست کفش ولباس آهنی که اونم میریم پاساژگلستان می خریم!</p>
<p>-آخه ازکجا باید شروع کنیم؟</p>
<p>کامیار-آخرش چی بهت گفت که ساکت شدی؟</p>
<p>-برام یه شعر خوند.</p>
<p>کامیار-پس چراساکت واستاده بودی؟یه بشکنی یه قری دوتاابرویی!</p>
<p>-حوصله ندارم کامیار.</p>
<p>کامیار-حالا چه شعری خوند؟</p>
<p>-ازحمید مصدق بود.</p>
<p>کامیار-کدومش؟</p>
<p>-توبه من خندیدی!</p>
<p>کامیار-خب خره ازرو همین شعر می تونیم پیداش کنیم دیگه!بخون ببینم!</p>
<p>-توبه من خندیدی</p>
<p>ونمی دانستی</p>
<p>من به چه دلهره از باغچه همسایه</p>
<p>سیب رادزدیدم</p>
<p>کامیار-خب تاهمینجابسه!باید تفسیر بشه!بقیه شو خودم بلدم!طبق این شعر معلومه که خیال داره بره دزدی کنه یعنی ماباید بریم دم یه باغ که سیب داره!تااومد وخواست سیب بدزده دستگیرش کنیم!</p>
<p>پاشو باید بریم که اتفاقا قراره بیاد همین نزدیکی ها الآن نزدیک ترین سیب بهش سیب شمرونیه!پاشو معطل نکن!</p>
<p>بهش خندیدم.</p>
<p>کامیار-ولی خدابه دادش برسه تموم این باغای بزرگ رو کله گنده ها دست گذاشتن روش واسه قطع کردن درختاوبرج سازی!اگه بفهمن یکی یه دونه سیب ازتوباغشون دزدیده تااعدامش نکنن راحت نمی شینن!</p>
<p>-باید دنبال دلم برم!حتما پیداش می کنم!</p>
<p>کامیار-ولی به نظر من دنبال عقلت بری بهتره ها!</p>
<p>-نه،دنبال دلم میرم واحساسم!</p>
<p>کامیار-منم دنبال عقلم میرم وپولم!فکر کنم من زودتر به نتیجه برسم!</p>
<p>-می دونی گندم این شعرو کی خوند؟</p>
<p>کامیار-آره،ده دقیقه پیش!</p>
<p>-الآن رونمی گم که!دفعه قبل رو می گم!یادته باافرین اینا یه شب جمع شده بودیم توباغ؟</p>
<p>کامیار-آره!چه شبایی م بود!</p>
<p>-یادته گندم یه مرتبه شروع کردیه شعروخوندن؟</p>
<p>کامیار-نه.من وقتی باآفرین اینا جمع می شدیم توباغ به شعرواین چیزا توجه نمی کردم!حواسم جای دیگه بود.</p>
<p>-گم شو!همون موقع که دلارام سربسرش گذاشت!</p>
<p>کامیار-حالا توبگو شاید یادم اومد!</p>
<p>-اون شب گندم یه شعری خوند.</p>
<p>کامیار-همین شعر بود؟</p>
<p>-نه،انگاریه شعر دیگه خوند!</p>
<p>کامیار-خب،چه ربطی داره؟</p>
<p>-نمی دونم.</p>
<p>کامیار-اون شعرارو ولش کن.هرچی هس منظورش توهمین شعره!</p>
<p>-منظورش ازسیب را دزدیدم چیه؟</p>
<p>کامیار-حتما می خواد بگه که دستش کجه!</p>
<p>-شوخی نکن دیگه!</p>
<p>کامیار-سیب مظهر چیه؟</p>
<p>-عشق زندگی وخیلی چیزای دیگه.</p>
<p>کامیار-نه یه چیز دیگه م هس اگه گفتی؟</p>
<p>-حوا!آره!آره!رفته پیش دوستش حتما اسمش حواس!</p>
<p>کامیار-آدرسش روداری؟</p>
<p>-نه.</p>
<p>کامیار-آدرس دوستای دیگه ش روداری؟</p>
<p>-یکی شونو اره یه بار گندم رورسوندم دم خونه دوستش!انگاراسمش ژاکلین بود!</p>
<p>کامیار-پاشو بریم درخونه شون!آدرس حوارواز ژاکلین می گیریم!</p>
<p>-پاشو معطل نکن!</p>
<p>کامیار-بذار اول دست وصورت مونو بشوریم ویه لباس عوض کنیم بعد!</p>
<p>دوتایی رفتیم خونه های خودمون ویه آب به صورتمون زدیم ولباسامونو عوض کردیم وزود برگشتیم!کامیارماشینش روروشن کرد وحرکت کردیم.</p>
<p>یه ربع بیست دقیقه بعد جلوی خونه ی دوست گندم بودیم.من رفتم وزنگ خونشونو روزدم.اتفاقا خودژاکلین آیفن روجواب داد واومد دم در.</p>
<p>تامن وکامیاررو دید شناخت وسلام کردوگفت:</p>
<p>-اتفاقی افتاده؟</p>
<p>کامیار-چیز مهمی نیس!گندم یه خرده باپدرومادرش اختلاف پیداکرده وازخونه قهرکرده!احتمالا رفته خونه ی دوستش حواخانم!</p>
<p>ژاکلین-شمااین اسم روازکجافهمیدین؟!</p>
<p>کامیار-همینجوری دیگه!یعنی یه بار خیلی وقت پیش خودش به سامان گفته!انگار باهم خیلی صمیمی ن!</p>
<p>ژاکلین یه خرده فکر کرد وبعد گفت:</p>
<p>-گندم دوستی به این اسم نداره!</p>
<p>تااینو ژاکلین گفت یه مرتبه من وکامیار وادادیم!تااون لحظه خیلی خوشحال بودیم که تونستیم رد گندم رو پیداکنیم اما وقتی ژاکلین گفت که یه همچین کسی وجود نداره دوباره غم وغصه ریخت تودلم!</p>
<p>کامیار-پس چرا گندم یه همچین چیزی به سامان گفته؟</p>
<p>ژاکلین سرشو تکون داد که کامیارگفت:</p>
<p>-ببینین ژاکلین خانم شاید این یه رازه بین شا وگندم ودوستاش!اما فهمیدنش برای ما خیلی مهمه!گندم باروحیه خیلی خیلی بد ازخونه رفته بیرون!ممکنه براش اتفاق بدی م بیفته!خواهش می کنم اگه می تونین کمک کنین!</p>
<p>ژاکلین یه نگاهی به هردوی ماکرد وبعد گفت:</p>
<p>-متاسفم،مااصلا یه همچین دوستی نداریم!یعنی یه همچین کسی وجود خارجی نداره!</p>
<p>کامیار-اما ممکنه یه رمز یایه نشونه باشه!</p>
<p>ژاکلین سرشو انداخت پائین کامیاردست منو گرفت ودرحالیکه می برد طرف ماشین به ژاکلین گفت:</p>
<p>-یادتون باشه اگه اتفاق بدی براش بیفته،شمامسئولین،خداحافظ!</p>
<p>دوتایی آروم رفتیم طرف ماشین وسوار شدیم وتاکامیارخواست که ماشین روروشن کنه ژاکلین دوئید طرف ماشین من وکامیار زود پیاده شدیم!</p>
<p>کامیار-می دونم براتون گفتنش سخته امااین تنها راه کمک کردن به گندمه!</p>
<p>ژاکلین-گندم خودش گفت که حوادوستشه؟</p>
<p>-نه ژاکلین خانم،ماازمفهوم یه شعربه این نتیجه رسیدیم!</p>
<p>یه لحظه ساکت شدوداشت فکر می کرد بعدش گفت:</p>
<p>-بفرمائین توخونه تابراتون بگم!</p>
<p>کامیار-خیلی ممنون دیگه مزاحم نمی شیم همین جاخوبه!<br />
دوتایی ازبغل ماشین اومدیم توپیاده رو،جلوی خونه ی ژاکلین ایناکه یه خونه شیک وبزرگ بودواستادیم.انگار هنوز دودل بود که چیزی بگه یانگه !من وکامیارم هیچی نگفتیم وگذاشتیم فکراشو بکنه!یه خرده که گذشت گفت:</p>
<p>-آره حق باشماهاس!ممکنه مسئله خیلی مهم باشه!</p>
<p>کامیار-چطورمگه؟</p>
<p>ژاکلین-اختلافش باپدرومادرش خیلی زیاد بوده؟</p>
<p>کامیار-تقریبا!</p>
<p>ژاکلین-خداکنه من اشتباه کرده باشم!</p>
<p>-ژاکلین خانم خواهش می کنم اگه چیزی می دونین زودتر بگین ماباید زودتر خودمونو به گندم برسونیم ممکنه هرلحظه ازاونجایی که هس بره!</p>
<p>ژاکلین-ببینین حوا فرد خاصی نیس!یه ایده س!</p>
<p>-ایده؟</p>
<p>ژاکلین-ماها یعنی من وگندم ودوستامون خیلی درمورد این مسائل صحبت می کردیم!</p>
<p>کامیار-چه مسئله ای؟</p>
<p>ژاکلین-آدم وحوا!مردوزن!معتقدبودیم که حوایه مظهره!یعنی این ایده گندم بود!</p>
<p>-مظهرچی؟</p>
<p>ژاکلین-تکامل!تکامل آدم!</p>
<p>من وکامیارفقط نگاهش کردیم که گفت:</p>
<p>-می دونم شاید براتون خنده دارباشه اما موضوع اصلی اینه که گندم معتقد بود آدم بدون حوایه چیز ناقص بوده وبااومدن حواکامل شده!گندم معتقد بود که هرچیزی بانیمه دیگه ش کامل میشه حوام یه نیمه دوم بوده!نمی دونم میفهمین یانه؟</p>
<p>کامیار-مثل شب وروز خوبی وبدی!زشتی وزیبایی!</p>
<p>ژاکلین-پروخالی!تاریک وروشن!</p>
<p>-زنده بودن ومردن!</p>
<p>یه مرتبه تامن اینو گفتم کامیاروژاکلین ساکت شدن یه خرده بعد ژاکلین گفت:</p>
<p>-منم ازهمین می ترسم!چون همیشه آخر بحث ها به همین مسئله می رسیدیم!گندم همیشه می گفت آخرین مرحله تواین دنیا بامردن آدم ها کامل میشه!یعنی حواکامل کننده ی آدمه!حالاتوهر مورد!</p>
<p>-پس این شعری که برام خوند معنیش یه پیام برای مردن بوده؟</p>
<p>کامیار-بااون روحیه واعصاب خرابی که داره ممکنه خودکشی کنه!</p>
<p>ژاکلین-آخه چی شده؟</p>
<p>کامیار-خود ماهام درست نمی دونیم فقط می دونیم باپدرومادرش دعوای سختی کرده وازخونه زده بیرون!باید هرچی زودتر پیداش کنیم!</p>
<p>ژاکلین-می خواین منم باهاتون بیام؟</p>
<p>کامیار-نه ممنون یعنی نمی دونیم کجاباید بریم!</p>
<p>ژاکلین-شماره منو یاداشت کنین اگه مسئله ای بود شاید بتونم بهتون کمک کنم!</p>
<p>کامیارشماره ژاکلین رویادداشت کرد وشماره خودشم بهش داد وخداحافظی وتشکر کردیم وسوار ماشین شدیم وحرکت کردیم یه خرده که رفتیم کامیار ماشین رو یه گوشه نگه داشت ودوتا سیگارازتوپاکت دراورد وروشن شون کرد ویکی شودادبه من وگفت:</p>
<p>-خب،این ازاین!فعلا هیچ آدرسی ازگندم نداریم!</p>
<p>-یعنی فقط می خواسته به من بگه که خیال خودکشی داره؟</p>
<p>کامیار-شاید!</p>
<p>-حالا چیکارکنیم؟</p>
<p>کامیار-توبادل واحساست که نتونستی کاری کنی،حالابذار من باعقل وپول شاید یه کارایی کردم!</p>
<p>-باپول چی کار می خوای بکنی؟</p>
<p>کامیار-تواین روز وروزگار همه به عشق واحساس پاک واین چیزا احترام میذارن!امافقط احترام!اونم فقط زبونی وگرنه این چیزاالان یه قرونم ارزش نداره</p>
<p>-تواشتباه می کنی!</p>
<p>کامیار-شعارنده،ثابت کن!همین الان راه بیفت بروازرواون کاغذی که مشخصات پدرومادر گندم روتوش نوشته پیداش شون کن ببینم!</p>
<p>-خب یه خرده سخته اما&#8230;</p>
<p>کامیار-سخته؟بنده خداغیر ممکنه!هرجابری همون دربون دم درش تابفهمه جای پول توجیبت احساس توقلبت داری یه لقد می زنه اونجات وازدرمیندازتت بیرون!الان یه کارکوچیک بخوای توهرجاانجام بدی یاباید یه پارتی کت وکلفت داشته باشی یاپول فراوون توجیبت!چندوقت پیش که همین ماشینامون رو گرفته بودیم یادته؟</p>
<p>-چی شو؟</p>
<p>کامیار-اسم منو اشتباه نوشته بودن دیگه!</p>
<p>-آهان!</p>
<p>کامیار-رفتم پیش یاروتابهش گفتم آقااینجااسم من اشتباه شده یه آه  جگرسوز ازته دلش کشید که نزدیک بودازگرماش تموم ماشینایی که اونجابودن آتیش بگیرن!</p>
<p>وقتی چشمش به اسم من که تواون کاغذ غلط نوشته شده بود افتاد یه سری برام تکون داد که انگار جواب آزمایش سرطان عمه شودیده ودیگه م نمی شه براش کاری کرد!</p>
<p>وقتی برگشت توچشمای من نگاه کرد یه غصه ای توچشماش بود که انگاریه ساعت دیگه قراره خودشو وخونواده شو دسته جمعی زنده زنده بذارن توقبر!</p>
<p>یه نچ نچی برای من کردکه&#8230;</p>
<p>-اِ سرم رفت!بگو بالاخره چی شد؟</p>
<p>کامیار-هیچی!تااومد یاس وناامیدی وناکامی رومنتقل کنه به من،من پنج تاهزاری زودتر منتقل کردم بهش!انگار یه دفعه یه دریچه تازه ای روبه زندگی جلوچشماش واشد!دیگه ازاون یاس وناامیدی چندثانیه قبل هیچ اثری نبود!کار تو دودقیقه انجام شد واسم من تصحیح شد!</p>
<p>اومدم بهش بگم بابا بجای این حرفا یه کاری بکن که حواسش پرت شد ودستش روباسیگارآورد طرف منووسیگارش چسبید به همون بازوم که زخم بود وپایین ترش روسوزوند!</p>
<p>-آخ سوختم بابا!حواست کجاس؟</p>
<p>کامیار-الهی من بمیرم!همونجام سوخت که قبلا اوخ شده بود حالا باید بریم بیمارستان سوانح سوختگی!</p>
<p>-سوانح سوختگی!</p>
<p>کامیار-نه!این الان هم اوخ شده هم سوخته!می شه اوختگی!</p>
<p>خندیدم وگفتم:</p>
<p>-بابا یه کاری بکن آخه!اینهمه درفواید پول گفتی حالا چیکار می تونی بکنی؟</p>
<p>کامیار-سخته اما میشه یه کارایی کرد.اما حواست باشه یه کلمه درمورد کارایی که می کنیم بهش چیزی نگو!اسم پدرومادرش چی بود؟قدرت وزیور؟</p>
<p>-آره اماچراچیزی بهش نگیم؟</p>
<p>کامیار-باباشاید فهمیدیم که مثلا ادرش فلان بوده!نباید که بریم بهش بگیم!</p>
<p>-خب اگه بگیم چی میشه؟</p>
<p>کامیار-ببینم اگه توخودت جای اون بودی ومثلا می فهمیدی که مادرت کلفت خونه حاج اقافلان بوده خوشحال میشدی؟</p>
<p>-نمی دونم.یعنی اصلا هیچی بهش نگیم!!!!!</p>
<p>کامیار-این یکی م من نمی دونم فقط دعاکن معلوم بشه که مادرش جینا لولوبریجیدا بوده که زیور صداش می کردن وبا باشم کرک داگلاس بوده که تو خونه بهش می گفتن قدرت!</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5845</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت سیزدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5843</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5843#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 22:02:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت سیزدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5843</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ——————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; بابک اینکه کاری نداره.به همه بگین که توی اتاق تون &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5843">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بابک اینکه کاری نداره.به همه بگین که توی اتاق تون مشغول استراحت هستین و نباید کسی مزاحمتون بشه.بعد با</p>
<p>یه لباس ساده از در پشتی برین بیرون.برین دوست پیدا کنین برین تو پارک.برین خرید و با بقال و چقال حرف</p>
<p>بزنین،چونه بزنین،دعوا کنین!خیلی عالی میشه.اونقدر کیف میده!<span id="more-5843"></span></p>
<p>کارولین تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم.شاید یه روز امتحانش کردم.حالا از خودتون بگین.تحصیلات تون</p>
<p>تموم شده؟</p>
<p>بله تموم شده.</p>
<p>کارولین خیال برگشتن به ایران رو ندارین؟</p>
<p>بابک برگردیم ایران همانا و ننه و بابامون زن دادن ما همان!</p>
<p>کارولین از اینجا خوشتون می آد؟</p>
<p>بابک آره .فقط آب و هواش مثل آب و هوای رشت خودمونه.همه ش بارونی یه .آدم نم میکشه.ما ایرانی ها اگه یکی</p>
<p>دو روز آفتاب رو نبینیم پژمرده میشیم.</p>
<p>کارولین آفتاب!مظهر پاکی!شاید بخاطر همین باشه که شما شرقی ها کمتر در وجودتون اهریمن خونه کرده!</p>
<p>خوب توبگو.آرمین درسته؟</p>
<p>» سرم رو تکون دادم «</p>
<p>کارولین با داشتن یه همچین دوستی چرا باید کارت به دکتر اعصاب و روان بکشه؟گویا با هم نسبتی هم دارین؟</p>
<p>» دوباره سرم رو تکون دادم «</p>
<p>بابک کارولین،این از اون شرقی هاس که افتاب کمتر دیده!اهریمن تو دلش لونه کرده!</p>
<p>» کارولین دوباره خندید و گفت «</p>
<p>منم مثل دکتر هریس احتمال میدم که مشکل آرمین دوری از وطنشه.</p>
<p>بابک منم همینطور فکر میکنم.اگه پاش برسه ایران،براش یه دارویی تجویز میکنن که اگه استفاده کنه،درجا خوب</p>
<p>میشه!</p>
<p>» چپ چپ نگاهش کردم «</p>
<p>کارولین تو ایران کسی هست که دوستش داشته باشی؟</p>
<p>البته .پدرم ،مادرم.</p>
<p>کارولین غیر از اونها.منظورم اینه که در وجودت عشق هست؟</p>
<p>نمیدونم.</p>
<p>کارولین عشق خیلی از دردها رو درمون میکنه!هیچ دختر در زندگی ت هست که دوستش داشته باشی؟</p>
<p>هنوز نه.</p>
<p>» کارولی دستم رو گرفت و گفت «</p>
<p>حال هر دو ساکت باشین.باید تمرکز داشته باشم.</p>
<p>.» من و بابک ساکت شدیم و به کارولین نگاه کردیم.چشمهاش رو بسته بود و دست منو تو دستش گرفته بود «</p>
<p>شاید حدود ده دقیقه به همون حالت موند.بعد چشماش رو وا کرد.نگاهی عمیق به من کرد و دستم رو ول کرد و</p>
<p>زنگوله رو تکون داد.</p>
<p>یه دقیقه بعد یه خدمتکار اومد و کارولین ازش خواست که بازم برامون چایی بیاره.دوباره به چشمای من نگاه</p>
<p>کرد.حالت عجیبی پیدا کرده بود.</p>
<p>بعد از اینکه خدمتکار اومد و وسایل چایی رو روی میز گذاشت ،کارولین مرخصش کرد و خودش برامون چایی</p>
<p>ریخت.</p>
<p>فنجوش رو ورداشت و شروع کرد چایی رو مزه مزه کردن.</p>
<p>چند دقیقه هم اینطوری گذشت که تو این مدت من و بابک هیچی نگفتیم.هر دو منتظر بودیم که کارولین شروع کنه</p>
<p>که بالاخره م شروع کرد.</p>
<p>میدونید پسرها؟!اینکاری که من میکنم یه جور کار علمی یه.یه جور نفوذه!نفوذ یک انرژی داخل انرژی دیگه!</p>
<p>هیچ سحر و افسونی هم در کار نیست.من با انرژی ذهنم،در ضمیرناخودآگاه انسان نفوذ میکنم.به جایی که حتی خود</p>
<p>شخص هم ازش بی خبره!</p>
<p>همین الان این کار رو با تو کردم.میخوای بدونی چه احساسی داشتم؟</p>
<p>خیلی زیاد!فوق العاده جالبه.</p>
<p>» کمی چایی خورد و بعد گفت «</p>
<p>وقتی وارد ذهن تو شدم،با امواج بسیار شدیدی از احساسات برخورد کردم!احساسات مثبت!</p>
<p>تو اگر عاشق دختری بشی،حتما اون دختر خوشبخت میشه،چون میتونی عشق زیادی رو بهش هدیه کنی.</p>
<p>اما در مورد مشکلت.به نظر من تو هیچ مشکلی نداری.</p>
<p>من چیز خاصی که دلیل بر عدم تعادل باشه در ذهن تو ندیدم.</p>
<p>بعد از این حرف،سرش رو به طرف پنجره برگردوند و مشغول تماشای باغ بیرون شد.نمی دونستم چی باید «</p>
<p>» بگم.سرم رو انداختم پایین.راستش ناامید شده بودم .که یه خرده بعد بابک گفت</p>
<p>کارولین شما تو همین زمان کم تونستید به روح ذهن آرمین وارد بشین؟</p>
<p>کارولین برای روح،زمان ومکان وجود نداره!کسی که داری قدرت تله پاتی باشه در یک لحظه میتونه با شخصی در</p>
<p>طرف دیگه دنیا ارتباط برقرار کنه!شاید این ساده ترین چیز در این عالم باشه.</p>
<p>» دوباره سکوت کردیم.بازم وحشت وجودم روگرفت.چشمامو رو بستم که کارولین صدام کرد «</p>
<p>آرمین چه مدتی یه که این حالت شدی؟</p>
<p>تقریبا حدود یکسال و نیم میشه.</p>
<p>کارولین حالا دیگه از شب وحشت داری.نه؟</p>
<p>» سرم رو تکون دادم «</p>
<p>کارولین خوب گوش کن ببین چی میگم.من فقط در ذهن تو متوجه یه چیز شدم!یک مانع!یک کلید!یک جسم!یک</p>
<p>نشانه!یک راهنما!</p>
<p>» من و بابک همدیگر و نگاه کردیم «</p>
<p>کارولین ببین آرمین.تو همین مدت که گفتی،یکسال و نیم پیش،شایدم بیشتر چیزی هدیه نگرفتی؟چیزی پیدا</p>
<p>نکردی؟</p>
<p>» مدتی فکرکردم.چیزی یادم نیومد «</p>
<p>کارولین منظورم از هدیه ،چیزهای معمولی نیست.</p>
<p>متوجه نمیشم.</p>
<p>» کارولین کمی فکرکرد و گفت «</p>
<p>منظورم یه چیزی قدیمی یه.شاید یه چوب با کنده کاری قدیمی!یا یه گردنبند قدیمی!یه چیزی که خیلی قدیمی</p>
<p>یه!شاید ظاهرش یه چیز عادی باش،اما خیلی مهمه!</p>
<p>بابک آرمین!یکشنبه بازار!پیرمرده!</p>
<p>اون؟!</p>
<p>بابک آره آره؟ازش چی خریدی؟میخواستی کمکش کنی ها؟!</p>
<p>یه تیکه چرم بود!</p>
<p>کارولین الان کجاست؟!</p>
<p>نمی دونم .شاید توی خرده ریزهام باشه.چیز مهمی نبود.یه پیرمرد دوره گردی بود که چیزای قدیمی می</p>
<p>فروخت.خواستم بهش کمک کنم اما قبول نکرد.این بود که تو بساطش این تیکه چرم رو دیدم.ورش داشتم و بهش</p>
<p>پول دادم.الانم اصلا یادم نیس که کجا گذاشتمش.</p>
<p>کارولین شاید اون کلید که گفتم همین باشه!</p>
<p>سردرنمی آرم!اون چه ربطی به ناراحتی و بیخوابی من داره؟!</p>
<p>کارولین خوب گوش کن ارمین.خیلی چیزها هست که مارو با گذشته هامون مربوط میکنه!مثل یه عکس</p>
<p>یادگاری!مثل یه البوم خانوادگی!مثل یه یاد بود از یه دوست!حتی مثل یه خاطره!</p>
<p>این چیزها که گفتم پلی یه بین ما و گذشته ها!هربار با دیدنشون یاد خاطرات مون می افتیم.</p>
<p>تو امشب وقتی خواستی بخوابی،اون چرم روتو دستت بگیر و بخواب!</p>
<p>میدونم شاید به نظرت خیلی خرافی باشه اما اینکار رو بکن.شاید اون چیزی که من در ذهن تو دیدم،همین تکه چرم</p>
<p>باشه!شاید!</p>
<p>همین الان برو خونه و پیداش کن!حتما!</p>
<p>ولی این به نظر من خیلی عجیبه.یعنی کسی منو جادو کرده؟؟!</p>
<p>کارولین نه .صحبت این چیزها نیست.شاید،بازم میگم،شاید اون تیکه چرم مشکل تو باشه و شاید کلید معمای تو!</p>
<p>حالا برید .این تنها کاری بود که از دستم براتون برمی اومد.ولی منو بی خبر نذارین.بازم پیش من بیائین.هروقت که</p>
<p>خواستین.</p>
<p>فصل چهارم</p>
<p>» وقتی تو ماشین ،داشتیم بطرف خونه می رفتیم بابک گفت</p>
<p>صدبار بهت گفتم هر آت و آشغالی رو از کسی نگیر!آخه اویه تیکه چرم به چه دردت میخورد؟</p>
<p>اولا میخواستم به اون پیرمرده کمک کنم.بعدشم،توواقعا این چیزارو که کارولین گفت باور کردی؟</p>
<p>بابک من نمیگم که ترو جادو جنبل کردن.ولی خب از این چیزا اینجا فراوونه.خود اینا خیلی خرافاتی هستن.فیلمای</p>
<p>ترسناکی که تلویزیون نشون میده نمی بینی؟</p>
<p>چه میدونم!دیگه عقلم به جایی قد نمیده.</p>
<p>واسه شام تو خونه هیچی نداریم.یه جا نگه دار یه چیزی بگیریم.گرسنگی دارم ضعف میکنم.</p>
<p>بابک کارد به شیکمت بخوره!روحت رو شیطون تسخیر کرده،جسمت داره فنا میشه.هنوز به فکر شیکم کارد</p>
<p>خوردتی!فکر بدبختی امشبمون باش!مردم از بس بالا سرت نشستم و در گوشت لالایی خوندم!بی صاحاب مونده</p>
<p>خوابشم که نمی بره!میگم چطوره جای اون یه تیکه چرم برات یه پستونک بخرم بذارم دهنت شاید خواب به خواب</p>
<p>بری و راحت شیم؟!</p>
<p>امشب قبل از خواب هفت هشت تا از اون قرصها میخورم درست بشه.</p>
<p>بابک چه شبی م هس وامونده!مثل فیلمای ترسناک!مه گرفته و بارونی!دیگه کم کم منم دارم میترسم!نگاه کن!تو</p>
<p>خیابون ترافیک روح و جن و پری و دیو و شیطونه!همشون پشت چراغ قرمز موندن!</p>
<p>بجون تو همشون منتظرن وقت خواب تو برسه و بیان خونه ما!</p>
<p>انگار جدی جدی توام ترسیدی؟ !</p>
<p>بابک کی ؟!منو ترس؟!شیطون که استاد همه ی ایناس،شاگرد تنبله ی کلاس منه!هفته ای دو جلسه کلاس واسه شون</p>
<p>گذاشتم و بهشون درس پلیدی میدم!دیروز یه روح سرگردون رو از کلاس بیرون کردم!کلاس رو ریخته بود بهم،بلند</p>
<p>شده بود هی تو کلاس راه می رفت!پریروز یه روح خبیث ازم ۱۸ گرفت!</p>
<p>پس پریروز خود شیطون مشقهاش رو ننوشته بود بهش جریمه دادم!چی میگی تو؟!چهارشنبه هفته ی</p>
<p>پیش،سرکلاس،دراکولا یکی رو گاز گرفت،انداختمش زیر چک و لگد!سه شنبه اون یکی هفته ش،فرانکشتن داشت</p>
<p>سرکلاس خوراکی میخورد،با تو سری پرتش کردم بیرون که بره با ولی ش بیاد!</p>
<p>روز قبلش،یه مرده هه رو اونقدر زدم که مرد!ننه مرده رو کاشی های کلاس شربازی مبکرد!همین جلسه ی قبل یه</p>
<p>جن رو از تحصیل محروم کردم!</p>
<p>این یکی رو دیگه چرا؟</p>
<p>بابک یه روحه رو اذیت کرده بود!بهش گفتم برو بیرون،برام شیشکی بست!</p>
<p>چه کلاس شلوغی دارین!</p>
<p>بابک آره.هرچی بچه ی بی پدر مادره امسال ثبت نامم کرده تو کلاس من!</p>
<p>پس دیگه چرا میترسی اگه همه ی اینا بیان خونه ما؟</p>
<p>بابک آخه وسیله ی پذیرایی نداریم!مگه اینکه خودشون خوراکی هاشون رو بیارن!</p>
<p>میدونی؟زشته!از معلمشون توقع دارن دیگه!راستی اگه عمه خانم بیاد کلاس،مبصرش میکنمها!</p>
<p>بابک!</p>
<p>بابک هان؟</p>
<p>انقدر چرت و پرت نگو.همین جا نگه دار و برو دو تا همبرگر بگیر ببریم خونه.</p>
<p>بابک اینجا نه،خوب نیس.کوچه ش تاریکه من می ترسم برم توش!</p>
<p>بالاخره دو تا همبرگر گرفتیم و رفتیم خونه. «</p>
<p>بعد از خوردن شاممون،کمی تلویزیون تماشا کردیم.راستش هر چی به ساعت خوابم نزدیک میشدم،بیشتر می</p>
<p>ترسیدم!نمیدونم چطور بگم،یه احساس عجیب بود.شاید ترس نبود اما هر چی بود،بد بود.</p>
<p>» ساعت حدود یازده و نیم بود که بابک گفت</p>
<p>گشتی اون تیکه چرم رو پیدا کنی؟</p>
<p>نه.</p>
<p>بابک چرا؟</p>
<p>برای اینکه اعتقادی به این چیزا ندارم.</p>
<p>بابک ضرر که نداره.پاشو بریم با هم برگردیم و پیدایش کنیم.شایدم همین دوای دردت بود.از پیش آب پسرنابالغ</p>
<p>که بهتره!</p>
<p>» دوتایی رفتیم سرکشوی خرت و پرتها.ته کشو افتاده بود.بابک ورش داشت و نگاهی بهش کرد و گفت «</p>
<p>قدیمی بودنش که قدیمی یه،حالا باید دید تاریخ مصرفش گذشته یا نه!</p>
<p>ازش گرفتم نگاهش کردم.یه تیکه چرم بود که با یک نوع نخ عجیب روش کار شده بود.تا حالا با دقت نگاهش «</p>
<p>.» نکرده بودم.یعنی اصلا بهش توجهی نکرده بودم.کار ظریف و قشنگی روش شده بود</p>
<p>بابک به به !از کهنگی برق میزنه!کارولین نگفت قبل از شام باید بخوریش یا بعد از شام؟بیا اول یه لیس بهش بزن</p>
<p>اشتهات واشه!</p>
<p>بندازش کنار.خجالت آوره!</p>
<p>بابک تو که ده تا دکتر رفتی و صدتا قرص رو خوردی،ای یکی م روش.حالا برو پی پی تو بکن و زود بیا قنداقت کنم</p>
<p>و پستونکت رو بذارم دهنت!بدو پسر خوبم!</p>
<p>لا لا داره داره لالایی بی بلا داره</p>
<p>ننه داره بابا داره چشای بی حیا داره</p>
<p>آرمین جونم لالا داره یه عمه ی سیا داره</p>
<p>بدو برو کارات رو بکن و بپر تو رختخواب که انشاالله خواب به خواب بری عزیزم؟</p>
<p>می آی تو اتاق من بخوابی؟</p>
<p>بابک می آم بشرطی که اگه اشباح و ارواح اومدن سراغت،بهشون نگی باهم فامیلیم!</p>
<p>» یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم تو رختخواب.بابک اون تیکه چرم رو آورد و داد دستم و گفت «</p>
<p>بگیر راحت بخواب،تا صبح م که باشه،بالا سرت بیدار می شینم.بخواب خیالت راحت باشه.اصلا به هیچی فکر</p>
<p>نکن.من اینجام.</p>
<p>بابک!</p>
<p>بابک جون بابک؟</p>
<p>اگه از خواب بازم پریدم زود چراغ رو روشن کن!</p>
<p>بابک اصلا بذار چراغ روشن باشه.بگیر بخواب.ایشاالله امشب دیگه راحت میخوابی.</p>
<p>بابک رفت روی یه مبل گوشه اتاق نشست و من جرم رو تو مشتم فشار دادم و چشمامو بستم.که یه دفعه بابک با یه «</p>
<p>» حالت عجیبی گفت</p>
<p>لعنت بر شیطون حرمزاده!اون دیگه چیه اونجا؟!</p>
<p>از رختخواب پریدم و اونجایی رو که بابک نشون میداد.نگاه کردم!چیزی معلوم نبود!گوشه ی اتاق رو نشون میداد اما «</p>
<p>» من چیزی نمی دیدم</p>
<p>چی رو میگی؟!</p>
<p>بابک پشه هه رو امروز پیف پاف زدومها!پدرسگ هنوز زنده س!</p>
<p>مرده شورت رو ببرن!ترسیدم!فکر کردم روح اومده تو اتاق!</p>
<p>بابک این پشه از روح بدتره!تا صبح تیکه تیکه مون میکنه!</p>
<p>میذاری بخوابم یا نه؟!</p>
<p>بابک من می ذارم،اگه این پشه هه بذاره.تا صبح میآد در گوشمون و هی میگه وایز وایز!پشه خارجی دیگه!ویز ویز</p>
<p>نمیکنه،وایز وایز میکنه!</p>
<p>» تا رفتم تو رختخواب دوباره داد زد و گفت «</p>
<p>این یکی رو ببین!</p>
<p>یه پشه ی دیگه س؟</p>
<p>بابک نه بابا!یه روح اومده تو اتاق،یه جن م رفته تو آشپزخونه،سریخچال!</p>
<p>زهرمار!شب بخیر.</p>
<p>بابک شب بخیر.</p>
<p>سرم رو که گذاشتم رو بالش،ده ثانیه نکشید که خوابم برد.دیگه نه از صدا خبری بود و نه از بیداری!بعد از مدتها «</p>
<p>خواب اومده بود سراغم اما خوابی عجیب!!</p>
<p>سرانجام اومدی؟</p>
<p>شما کی هستین؟!</p>
<p>دیرگاهی ست که چشم براه توام.</p>
<p>چشم براه من؟اینجا کجاس؟شما کی هستین؟!</p>
<p>اینجا کاخ من است.</p>
<p>کاخ؟!</p>
<p>ارم باش.هراس مکن.</p>
<p>من نمی ترسم.میدونم که دارم خواب می بینم.</p>
<p>خواب؟!آری،تمام هستی خوابی بیش نیست!</p>
<p>میشه بفرمایید شما کی هستین؟</p>
<p>چه سخنان سبکی!چگونه سخن میگویی؟!برایم بسیار شگفت است!</p>
<p>حرف زدن شمام برای من عجیبه.مثل فیلم رومئو ژولیت حرف می زنین.</p>
<p>مانند چه؟!</p>
<p>شما هنوز نگفتین کی هستین.</p>
<p>مرا شیرین نام است.</p>
<p>شیرین؟!</p>
<p>شیرین اری ،من شیرینم،همسر خسرو پرویز بانوی ایران زمین!</p>
<p>» خنده م گرفته بود «</p>
<p>شیرین میخندی؟!بیاد دارم که در پیشگاه ما،سرداران نامی را یارای آن نبود تا سر برآورند و دمی بر ما</p>
<p>بنگرند!پاداششان مرگ بود!</p>
<p>ببخشید خانم،چی می فرمائین؟!خب برام خیلی عجیبه!</p>
<p>سرم رو بعد از چندین ماه بی خوابی گذاشتم زمین و شما اومدین می گین من شیرینم،بانوی ایران زمین!</p>
<p>البته می دونم خواب می بینم،اما این دیگه خیلی واقعی یه!</p>
<p>شیرین راست میگویی،نباید در نخستین دیدار با تو این گونه رفتار میکردم.بیا و اینجا کنار من بنشین.باید ترا اندک</p>
<p>اندک با سرگذشت خود آشنا سازم.</p>
<p>جلو اومد و دست منو گرفت و با خودش به طرف دیگه سالن بود «</p>
<p>همونطور که راه می رفتم نگاهش میکردم.باورم نمیشد!یعنی این همون شیرین،زن خسروپرویزه؟!</p>
<p>خواب ندیدم،خواب ندیدم،وقتی دیدم،چی دیدم!</p>
<p>اما واقعا دختر قشنگی بود!گفت که از قشنگی نمیشد تو صورتش نگاه کرد!چشماش بقدری گیرا بود که تا عمق قلب</p>
<p>نفوذ میکرد.پوستش بقدری قشنگ و لطیف بود که واقعا مثل برگ گل بود!</p>
<p>موهای تاب دار بلند داشت تا پایین تر از کمرش!یه تاج روسرش بود که با هر حرکتش برق میزد یه لباس از حریر</p>
<p>تنش بود و یه شنل قشنگ روی دوشش!</p>
<p>مثل تو این فیلمهای قدیمی که مثلا روم باستان و امپراطورها و شاهزاده هارو نشون میدن!</p>
<p>قدبلندی داشت و اندامی با تناسب کامل.حرکتش بسیار سنگین و باوقار بود،مثل ملکه ها!دستم رو که گرفت،یه حالت</p>
<p>عجیبی شدم!سرم داشت گیچ میرفت!</p>
<p>رسیدیم به یه کاناپه ی مخمل مانند.خیلی بزرگ و قشنگ.منو نشوند یه طرف و خودشم یه طرف دیگه نشست و</p>
<p>» نگاهم کرد و گفت</p>
<p>جوان خوش قامت و خوش سیمایی هستی.نامت آرمین است.درست می گویم؟</p>
<p>بله .اسمم آرمینه.اما شمااز کجا می دونین؟</p>
<p>شیرین می دانی آنکه در دست داری چیست؟</p>
<p>.» به دستم نگاه کردم،تیکه چرم هنوز تو دستم بود «</p>
<p>این یه تیکه چرمه که&#8230;</p>
<p>شیرین من خود از راز آن آگاهم.این چرم،تکه ای از پای پوش من است.</p>
<p>پای پوش شما؟یعنی کفش شما؟!</p>
<p>شیرین آری.روزگاری بیش به یادگار نزد فرهاد بود.</p>
<p>فرهاد؟دارین با من شوخی میکنین؟!</p>
<p>شیرین در چهره ام شوخی نمایان است؟</p>
<p>خیر ولی آخه&#8230;</p>
<p>!» صورتش رو تو دستاش گرفت و شروع کرد به گریه کرد.گریه ای تلخ «</p>
<p>شیرین خانم،خواهش میکنم ببخشید ترو خدا.قصد توهین نداشتم.</p>
<p>به محض اینکه اسم خدارو آوردم،مثل فنر از جاش پرید!سرش رو پایین انداخت و در حالیکه قطره های اشک،مثل «</p>
<p>» مروارید از چشماش پایین می اومد،زیر لب یه چیزایی گفت و بعدرو به من کرد و گفن</p>
<p>چه آسان نام کردگار یکتا را برزبان روان می سازی!وحشت نداری؟!</p>
<p>ببخشید،منظورم این بود که شما باور کنین که قصد بدی نداشتم.</p>
<p>شیرین اگر از توانایی و بزرگی او آگاه بودی،چنین گستاخی نمیکردی!</p>
<p>عذرمیخوام.</p>
<p>شیرین از من؟!</p>
<p>نمی دونم چی بگم!میخواستم قسم بخورم که شما باور کنین!</p>
<p>شیرین درستی نیاز به سوگند ندارد.اکنون بنشین تا سخنی با تو گویم.</p>
<p>» دوباره دوتایی نشستیم.کمی صبر کرد و بعد گفت «</p>
<p>نیک می دانم که برایت این پندار دشوار است اما آگاه باش که من روزگاری،بانوی ایران و همسر خسرو پرویز</p>
<p>پادشاه ایران بوده ام!</p>
<p>» انگار راست می گفت،یه خرده فکر کردم و دیدم رفتارم خیلی بد بوده.جلوش بلند شدم که گفت «</p>
<p>آسوده باش.با من بیگانگی مکن.اکنون دیگر از آن روزگار بسی بگذشته.بنشین.</p>
<p>» نشستم و گفتم «</p>
<p>آخه میدونید؟برام خیلی مشکله که باور کنم.البته ممکنه هر لحظه از خواب بپرم و متوجه بشم که همه اینا خواب</p>
<p>بوده.</p>
<p>شیرین آزمونی ست ساده.بیازمای.</p>
<p>» چندبار چشمامو بستم و واکردم.اما نه،انگار درست میگفت «</p>
<p>شیرین دریافتی که برخاستن تو از این خواب در توان تو نیست؟</p>
<p>منکه گیج شدم!اگه شما شیرین هستی پس چرا هنوز جوونید و پیر نشدید؟یعنی در واقع الان باید استخوونهاتون هم</p>
<p>ببخشید!از دهنم پرید! « دیدم حرف بدی زدم!زود گفتم »! پودر شده باشه</p>
<p>» نگاهی به من کرد و گفت «</p>
<p>اگر آژنگی در چهره ندارم.اگر کهن سال نگشته ام و تارو پودم خاکستر نشده،برای این است که گرفتار کردار</p>
<p>خویشم.</p>
<p>ببخشید،این صدا چیه می آد؟</p>
<p>» زهر خندی زد و گفت «</p>
<p>این آواز برایت آشنا نیست؟</p>
<p>چی بگم؟صدای چکشه.یه جا این طرفا حتما بنایی ای.چیزی دارن.</p>
<p>شیرین این،آوای فرهاد است!فرهاد تیشه بر کوه می زند و سینه ی کوه میخراشد.</p>
<p>فرهاد ؟!مگه اونم هنوز زنده س؟!</p>
<p>شیرین کدامیک از ما در تاریخ نیست گشته ایم؟ایا نام من و فرهاد جاودان نگشته؟</p>
<p>چرا همینطوره که شما می فرمائید.ولی آخه من چه جوری این چیزارو باور کنم؟!</p>
<p>» شیرین بلند شد و به طرف دیگه سالن رفت و واستاد و گوش کرد.صدای تیشه قطع نمیشد.یه خرده بعد گفت «</p>
<p>آواز تیشه فرهاد را پایانی نیست.این آوا،هم شکنجه ی من و هم یار تنهایی من است.هنگام شنیدن این بانگ،میدانم</p>
<p>که هنوز فرهاد به یاد من است!</p>
<p>» تا برگشت دیدم که بازم داره گریه میکنه.جلو رفتم و گفتم «</p>
<p>گریه نکنین.حیف نیس که شما به این قشنگی گریه کنین؟!</p>
<p>» لبخندی زد و گفت «</p>
<p>پس هنوز زیبا هستم!</p>
<p>خیلی !ببخشید بانوی بزرگ،اما شما راست راستی قشنگ هستید!من تو تمام عمرم دختری به خوشگلی شما ندیدم!</p>
<p>شیرین روزگاری این سخنان مرا شاد می ساخت!</p>
<p>اکنون برو.این دیدار به خواست من بود اما بار دیگر بر توست که به اینجا بیایی.برو به خواب خویش بازگرد و بیارام و</p>
<p>اندیشه کن.بدرود.</p>
<p>» ساعت ۹ صبح بود که با صدای بابک از خواب بیدار شدم «</p>
<p>بابک پسربلند شو دیگه!با خواب مسابقه گذاشتی؟</p>
<p>سلام ساعت چنده؟</p>
<p>بابک ساعت ۹ کمی گذشته.ترسیدم.فکر کردم خواب به خواب رفتی!بلندشو تعریف کن ببینم چی شد!راحت</p>
<p>خوابیدی؟</p>
<p>» احساس سبکی و آرامش میکردم.با خنده گفتم «</p>
<p>اره،راحت راحت.</p>
<p>بابک یعنی کارولین درست می گفت؟!</p>
<p>آره .احتمالا درست می گفته.</p>
<p>بابک تلقین!بهترین دوای درد تو تلقین بود که کارولین فهمید!آفرین به این زن!</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5843</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هشتم،قسمت دوم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5839</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5839#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 21:58:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل سوم،قسمت اول)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل ششم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هشتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هشتم،قسمت دوم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هفتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل پنجم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5839</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————— برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. نه ((تا گفت نه شعله شمع ا شدید لرزیدن که مانی &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5839">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>نه</p>
<p>((تا گفت نه شعله شمع ا شدید لرزیدن که مانی با عصبانیت گفت))</p>
<p>-بابا شمع اش خرابه بخدا!</p>
<p>ترمه- هیچم خراب نیست!<span id="more-5839"></span></p>
<p>مانی-آخه خودتون بگین!من فقط ئه کلمه اونم آروم گفتم نه!اون وقت اینا باید همچین بلرزن که انگار اینجا طوفان شده؟!مگه من با ئه نه گفتن چقدر باد میدم بیرون که اینا عین بید دارن میلرزن؟!</p>
<p>((من و رکسانا مرده بودیم از خنده!خود ترمه م خندش گرفته بود!))</p>
<p>مانی-ببین!خودتونم قبول درین که این شمع ا با من لجن!</p>
<p>ترمه- نخیر!از بس دروغهات بزرگ و شاخداره اینطوری میشه!</p>
<p>مانی-خوب ئه سوال دیگه از این هامون بپرسین من ببینم اینا تکون میخورن یا نه!</p>
<p>ترمه- رکسانا جون بپرس!</p>
<p>((رکسانا برگشت طرف من و ئه نگاه بهم کرد و بعد دستم رو ئه فشار داد و گفت))</p>
<p>-منو دوست داری؟</p>
<p>-اره!خیلی!</p>
<p>((شعلهها اصلا تکون نخوردن!))</p>
<p>ترمه- دیدی حالا؟!</p>
<p>مانی-من قبول ندارم!اینجا که من نشستم سوز میاد اینا تکون میخورن!جای من و هامون عوض!</p>
<p>((با خنده بلند شدم و رفتم سر جای مانی و اونم سر جای من و ترمه گفت))</p>
<p>-حالا بگو ببینم تو غیر از دروغهای مصلحتی بازم دروغ میگی یا نه؟</p>
<p>((دوباره مانی آروم گفت))</p>
<p>-نوچ!</p>
<p>ترمه- بگو آره یا نه!</p>
<p>مانی-خوب نوچ م یه کلمس دیگه!</p>
<p>ترمه- مانی بجون خودت اگه جواب ندی ناراحت میشم!</p>
<p>مانی-خیل خوب بابا!جواب میدم!</p>
<p>ترمه- تو غیر از دروغهای مصلحتی بازم دروغ میگی یا نه!</p>
<p>((این دفعه آروم گفت))</p>
<p>-نه!</p>
<p>((دوباره شعلهها لرزیدن که با عصبانیت گفت))</p>
<p>-آی شمعهای دوزاری اگه من فوتتون نکردم تا خفه بشین و آنقدر نلرزین!بعدشم میندازمتون تو سطل اشغال!</p>
<p>ترمه- عیب از خودته نه از شمع ا!</p>
<p>((بلند شدم که برم سر جام بشینم که ئه نگاه به من کرد و گفت))</p>
<p>-آی هامون پدر ساگ تو چیکار میکنی که اینا تکون نمیخورن؟!خیلی بی معرفتی!به منم یاد بده!اینقدر من تو زندگی به تو چیز یاد دادم و کمکت کردم!</p>
<p>((همه زدیم زیر خنده که از جاش بلند شد و رفت اون طرف پیش ترمه نشست و گفت))</p>
<p>-بابا این وامندهها رو خاموش کنین!اینا همش چاخانه!ببین سر ئه تکون خوردن و نخوردن داره بین من و تو بهم میخوره!</p>
<p>ترمه- حالا که مچت داره وا میشه؟!</p>
<p>مانی-بابا حالا گیرم آدم دو تا دروغ هم بگه!اینکه دلیل بد بودن آدم نیست!اصلا ببینم!چرا همش شماها از ما سوال میکنین؟!</p>
<p>ترمه- خوب توام از من سوال کن!</p>
<p>مانی-باشه!</p>
<p>((بعد شروع کرد به فکر کردن که ترمه گفت))</p>
<p>-زود باش!سوختن تمام شدن شمع ا!</p>
<p>مانی-آی به درک!بذار بسوزن پدر ساگ ا!بیخود نیست که شمع شون کردن!حتما یه کارایی میکنن که باید مجازات بشن!همین بهم زدن بین آدما مگه کم چیزیه؟!هی میگن شمع و گل و پروانه و بلبل!همین شمع خائن اول بین گل و بلبل رو بهم میزنه و بعدشم پروانه رو میسوزونه!اونوقت آدم به گندگی شما حرف این پدر سوختهها رو باور میکنین!</p>
<p>ترمه- بپرس!</p>
<p>مانی-خیل خوب بابا!</p>
<p>((ئه خورده فکر کرد و بعد گفت))</p>
<p>-تو بچه بودی شبا تو جات جیش میکردی یا نه؟!زود جواب بده!</p>
<p>((من و رکسانا زدیم زیر خنده!))</p>
<p>ترمه- زهرمار!این چه سوالی؟!</p>
<p>مانی-خوب سوال دیگه!</p>
<p>ترمه- سوال خوب بپرس!</p>
<p>مانی-خوب تر از جیش کردنم مگه چیزی هس؟!</p>
<p>ترمه- گمشو زشته!</p>
<p>مانی-جلو این شمع ا اینقدر حرفای بد نزن!اون وقت میرن میشینن پشت سرت میگن هنر پیشه اینا چقدر بی تر بیت!</p>
<p>ترمه- سوال درست بپرس!</p>
<p>مانی-باشه!شما بفرمائین که وقتی کوچک بودی انگشت تو دماغت میکردی یا نه؟!</p>
<p>ترمه- مرده شورت رو ببرن با این سوالات!</p>
<p>مانی-ببین!میترسی جواب بدی!خیلی خوب!سوال بعدی!بفرمائین ببینم،شما تاحالا به طور دقیق چند بر اسهال شدین؟!</p>
<p>((من و رکسانا زدیم زیر خنده که ترمه گفت))</p>
<p>-دیگه لازم نیس سوال کنی!</p>
<p>مانی-برای چی؟</p>
<p>ترمه- برای اینکه سوالات مزخرفه!</p>
<p>مانی-چطور شما ازمن میپرسین تاحالا تو زندگی م دروغ گفتم یا نه،مزخرف نیست؟!</p>
<p>ترمه- برای اینکه من میخوام بفهمم که شوهر آیندم چه جور آدمی ئه!</p>
<p>مانی-خوب من هم میخوام بفهمم همسر آیندم چه جور آدمیه!اسهالی ئه؟!شاشو ئه؟!دماغو ئه؟!</p>
<p>((یه مرتبه ترمه از زیر میز با پاش کوبید به ساق پای مانی که اخش رفت هوا!))</p>
<p>ترمه- هامون خان شما از رکسانا سوال کنین!</p>
<p>-من سوال ی از رکسانا ندارم!</p>
<p>مانی-یعنی برات مهم نیس که همسر آیندت ششو ئه یا نه؟!</p>
<p>((همه زدیم زیر خنده که من گفتم))</p>
<p>-هیچ وقت نمیخوام که همسر آیندم رو تو شرایط آزمایش و امتحان قرار بدم!</p>
<p>((رکسانا دستم رو محکم فشار داد و بهم خندید که ترمه گفت))</p>
<p>-یاد بگیر مانی!اصلا این هامون خان تومنی صد تومن با تو فرق داره!</p>
<p>مانی-برو بابا!این چون&#8230;.(این کلمه توی کتاب معلوم نبود) شاشو بوده نمیخواد پروندش رو بشه!</p>
<p>((برگشتم طرف مانی و گفتم))</p>
<p>-آدم وقتی کسی رو دوست داره باید چیزیی م که اون دوست داره،دوست داشته باشه!حالا هرچی میخواد باشه!</p>
<p>مانی-انگشت تو دماغ کردن م باشه عیب نداره؟!</p>
<p>((ترمه یه لگد دیگه از زیر میز بهش زد که آخ مانی بلند شد و گفت))</p>
<p>-بابا از بس زدی به این ساق پام قانقاریا گرفتم!یه دقیقه آروم بشین دیگه!بذار از مکتب این بزرگوار استفاده کنیم!</p>
<p>((بعد برگشت طرف من و گفت))</p>
<p>-ببخشین استاد یعنی اگه من عاشق همسرم هستم هر کار زشتی م که اون دوست داره بکنه باید منم دوست داشته باشم و تشویقش کنم؟!مثلا این ترمه رو من دوست دارم.اینم عادت داره یا لگد بزنه یا گاز بگیر یا چیز طرف آدم پرت کنه!بنده باید سر و کلم رو بذارم در اختیار ایشون که هروقت دلش خواست با یه چیزی بزنه و بشکندش؟!عجب مکتب مزخرفی!</p>
<p>-عشق اینه دیگه!</p>
<p>مانی-این عشق نیس که!اینو بهش میگن ینوع خریت!</p>
<p>-پس عشق رو چهجوری معنی میکنی؟!</p>
<p>مانی-میخوای بگم که این ترمه زود ازش بل بگیر؟!دیونه م مگه!</p>
<p>ترمه- تورو خدا بگو مانی!</p>
<p>مانی-بگم که یه لگد دیگه بزنی تو ساق پام؟!امکان نداره!</p>
<p>ترمه- جون من بگو!من بمیرم بگو!</p>
<p>مانی-ا ه&#8230;.!قسم نده دیگه!</p>
<p>ترمه- بگو تا قسم ت ندم!</p>
<p>مانی-یه خورده میگم ا!</p>
<p>ترمه- باشه! یه خورده بگو!</p>
<p>مانی-آماده باشین که میخوام((تز)) م رو ارائه بدم!خوب!یاداشت کنین!اصلا عشق به اون معنا که تا حالا به ماها گفتن وجود نداره!</p>
<p>-یعنی چی؟!</p>
<p>مانی-یعنی همین که گفتم!</p>
<p>رکسانا- میشه بیشتر توضیح بدین؟</p>
<p>مانی-ببین!حتی اسطورههای ما هم تو اشتباه بودن و معن ی عشق رو نفهمیدن و نشناختن!</p>
<p>ترمه- میشه یه مثال بزنی؟!</p>
<p>مانی-من چرا مثال بزنم؟!شما مثال بزنین تا من جواب تو نو بدم!</p>
<p>-شیرین و فرهاد!فرهاد بخاطر شیرین خودشو کشت!</p>
<p>مانی-خوب اشتباه کرد!اصلا خودت بگو!شیرین به اون میخورد؟!</p>
<p>ترمه- لیلی و مجنون!</p>
<p>مانی-اونا هم عشق رو با یه چیز دیگه عوضی گرفته بودن!</p>
<p>ترمه- یعنی چی؟!</p>
<p>مانی-اون دوتا خیلی همدیگه رو دوست داشتن و خانواده هاشونم به هیچ عنوان اجازه ازدواج بهشون نمیدادن!درسته؟!</p>
<p>ترمه- آره!</p>
<p>مانی-اونوقت قدرت خداوند کاری کرد که دوتایی توی یه چاه بهم رسیدن!درسته؟!</p>
<p>ترمه- خوب!</p>
<p>مانی-وقتی رسیدن بهمدیگه چیکار کردن؟اگه واقعا همدیگه رو دوست داشتن کاری میکردن که نتونن دیگه از هم جداشون کنن!اما اون مجنون دیوونه با وجوده اینکه چراغ سبزم از لیلی گرفت،اما چیکار کرد؟!دیونه بازی!عشق ما آسمانی ئه!عشق ما پاک!عشق ما مقدس!من مطمئنم که تو همون لحظه لیلی تو دلش صد تا فحش م به مجنون داده!البته مجنون هم گناهی نداشته!دیوونه بوده دیگه!اسمش رو خودش!مجنون!</p>
<p>-من اصلا این فرضیه تو رو قبول ندارم!</p>
<p>مانی-به درک که قبول نداری!خدام که قبول دارم!</p>
<p>-یعنی میگی وقتی آدم یه کسی رو دوست داره باید پا رو همه چیز بذاره؟!</p>
<p>مانی-مگه خودت یه دقیقه پیش نگفتی آدم وقتی کسی رو دوست داره چیزیی م که اون دوست داره،دوس داره؟!</p>
<p>-چرا!</p>
<p>مانی-خوب این یعنی چی؟!یعنی پا گذاشتن رو خیلی چیزا!یعنی خیلی چیزا رو ندیده گرفتن!اصلا خودت بگو!شیرینی برای چیه؟!خوب خوردن!ماشین برای چیه؟خوب سوار شدن!ادکلن برای چی؟خوب زدن!حالا شما بفرماین که مثلا یه شیرینی خوشمزه دادن به تو!حالا تو میشینی و این شیرینی رو تماشا میکنی و هی تحسینش میکنی یا زود میخوریش؟!یا مثلا یه ماشین شیک دادن بهت!تو فقط نگاهش میکنی و تحسینش میکنی یا سوارشم میشی؟!</p>
<p>منطق میگه از هرچیزی باید به طریقه صحیحش استفاده کرد!از نعمتهای خدام باید به طریقه صحیح استفاده کرد!</p>
<p>-من منظورم اون طوری که فکر کردی نبود!</p>
<p>مانی-پس چی بود؟!</p>
<p>-من منظورم این بود که آدم وقتی یک نفر رو دوست داره باید اونو بخاطر خود اون دوست داشته باشه نه به خاطر شخص خودش!مثلا من رکسانا رو دوست دارم باید آزادش بذارم تا از چیزیی که دوست داره لذت بباره نه اینکه مثل یه چیزی که خریدمش و مال من بذارمش تو یه خونه و در رو روش قفل کنم!در عشق باید آزادی عمل وجود داشته باشه!</p>
<p>خیلی از ماها اول ازدواج میکنیم و بعدش سعی میکنیم که عاشق همدیگه بشیم!اون دیگه آزادی عمل توش نیست!چون یه دختر و پسر با هم دیگه ازدواج کردن و باید با همدیگه زیر یک سقف زندگی کنن!خوب حالا تو این زندگی یه</p>
<p>یه درصدی وجود داره که احتمال عاشق همدیگه شدن رو بهشون میده!اما همیشه اینطوری نیس!درصد اینکه این پسر و دختر بعدا عاشق همدیگه بشن هس اما کمه!خوب حالا میمونه چی؟یا باید بزور از همدیگه خوششون بیاد یا به همدیگه عادت کنن یا از ناچاری به همدیگه پناه ببرن یا به زور همدیگه رو تحمل کنن!</p>
<p>تو هرکدوم از این حالتها هم مشکلات فراوانی هس! یعنی آدم که به زور نمیشه که از کسی خوشش بیاد!برای زندگی هم عادت تنها درست نیس!تحمل کردن همدیگه م که زندگی نیس!پناه بردن به همدیگه هم همینطور!اگر چه بیشتر زن مجبور به مرد پناه ببره!پس این ازدواجها درست نیس و به همین دلیل که امار طلاق بالا میره!بگذریم از اینکه دختر و زن ایرانی همیشه تحمل کرده!دیگه وقتی کارد به استخوانش رسیده طلاق گرفته!</p>
<p>مانی-خوب باید چیکار کرد!</p>
<p>-باید اول شناخت تا عاشق شد!تنها چهره و اندامم برای عشق کافی نیس!طرزفکر!ایده ها!رفتار!آگاهی!اینا هرکدوم درصدی توی عشق دارن!عاشق هرکدوم از اینا دار طرف مقابل شدی عشق به اون ترفتم زیاد تر میشه!و باید به اندازیی برسه تا دونفر تصمیم بگیرن که بعد از اون باهم باشن!یعنی احساس کنن که میتونن با همدیگه بمونن!یا نیاز داشته باشن که از اون به بعد با هم دیگه بمونن!اما باید آزادی وجود داشته باشه!تا این روند تی بشه!</p>
<p>خود تو مانی تا رسیدی به ترمه خواستی باهاش ازدواج کنی!چرا؟!</p>
<p>مانی-چون تو فرهنگ ما اینطوری!اگه همون روز به ترمه میگفتم مثلا بیا یه مدت با همدیگه بگردیم و همدیگه رو بشناسیم شاید دو تا فحش م بهم میداد و میذاشت میرفت!درصورتی که من همون دفعه که تو فیلم دیدمش ازش خوشم آومده بود!وقتی هم که خودش رو دیدم و فهمیدم که دختر عمه مه،خوب برام خیلی خوب بود!باید بیشتر میشناختمش!به قول تو باید طرض فکر و رفتارش رو میدیدم!دیونه که نیستم با یه جلسه باهاش ازدواج کنم!یعنی نه برای من خوبه نه برای اون!دفعه اول مونم نیست که میخوایم با کسی ازدواج کنیم!تاحالا من هفتاد بار خواستم ازدواج کنم اما پشیمون شدم!این یکی م روش!</p>
<p>((تا این و گفت و ترمه یه لگد دیگه زد به ساق پاش که بازم اخش بلند شد و گفت))</p>
<p>-ایشالا پات عقربک بشه دختر!چهار دفعه دیگه بزنی تو این ساق پام کارم به سندلی چرخ دار میرسه!حداقل تو اون یکی م بزن!اش و لاش شد اینیکی پام!</p>
<p>ترمه- از این حرفا نزن تا من هم نزنم!</p>
<p>مانی-حداقل وسطاش جای لگد زدن دو تا گازم بگیر که این پا یه خرده استراحت کنه و ترمیم بشه!</p>
<p>ترمه- درست بشین میخوام ازت سوال کنم!</p>
<p>مانی-بابا ول کن باز جویی رو! زیر شکنجه کشته میشم خون م میافته گردنت ا!</p>
<p>((یه مرتبه طرف گاز رو نگاه کرد و گفت))</p>
<p>-اون چی رو گاز داره میسوزه؟!</p>
<p>((تا ترمه برگشت طرف گاز رو نگاه کنه که مانی با یه فوت همه شم آرو خاموش کرد و همونجور که از جاش بلند میشد شروع کرد به دست زدن و گفت))</p>
<p>-تولدتون مبارک!</p>
<p>((بعدشم فرار کرد و از آشپز خونه رفت بیرون!))</p>
<p>*********</p>
<p>اون شب خیلی بهمون خوش گذشت و آخر شب از ترمه خداحافظی کردیم و رکسانا رو رسوندیم خونه و خودمونم رفتیم خونه!</p>
<p>وقتی ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو دیدم پدرم اینا دارن ماهواره تماشا میکنن.سلام کردیم و نشستیم که عموم گفت</p>
<p>-فردا که بسلامتی جایی قرار ندارین؟!</p>
<p>مانی-هیچ!هیچ!فردا روز کار!کار و کوشش!</p>
<p>((عموم یه نگاه بش کرد و گفت))</p>
<p>-مطمئنی !</p>
<p>مانی-البته!صد البته!اگرم کمی سستی از ما دیدین فقط بخاطر بیماری این بچه بود وگرنه ما زاده کار و کوششیم!</p>
<p>عموم- پس دیگه کار و گرفتاری ندارین و فردا میرین کارخانه؟</p>
<p>مانی-معلومه که میریم!فردا روز کار و کوشش و تلاش!</p>
<p>عموم- کره خر فردا که کارخانه تعطیل یاد کار و کوشش افتادی؟</p>
<p>((من و مانی یه نگاه به همدیگه کردیم که مانی گفت))</p>
<p>-مگه فردا کارخانه تعطیل؟!</p>
<p>عموم- بعله!</p>
<p>مانی-امکان نداره!ما فردا باید بریم دنبال کار و کوشش!بیخودی تعطیلش کردین!</p>
<p>عموم- باشه!خیلی م خوبه!فردا قراره من و عموت بریم شمال یه سر به ویلاها بزنیم.شماها هم باید بیاین!اونجا میتونین کار و کوشش کنین!</p>
<p>مانی-باشه! میایم!خیلی م خوشحال میشیم!</p>
<p>((یه چپ چپ بش نگاه کردم که بهم گفت))</p>
<p>-پاشو هامون جون بریم زودتر بخوابیم و آماده شیم برای کار و کوشش فردا!</p>
<p>((مجبوری بلند شدم و از همه خداحافظی کردم و امدیم بریم بالا که مانی به باباش گفت))</p>
<p>-بابا جون فهمیدی چی شد؟!</p>
<p>عموم- نه!چی شد؟</p>
<p>مانی-به یه یارو گفتن که با کار و کوشش یه جمله بساز که زود گفت((شلوار کار من کوشش!))فعلا شب بخیر تا فردا خروس خون!</p>
<p>((پدرم و مادرم خندیدن و عموم همنجور بهش نگاه کرد و گفت))</p>
<p>-برو بگیر بخواب که شیش صبح صداتون میکنم!</p>
<p>مانی-چشم!دوباره شب بخیر!تازه برای اینکه شب خوب بخوابیم یکی یه لیوانم شیر میخوریم!هم استخونامون قرص میشه!هم دندونمون کلسیم میگیرن!هم ویتامینای لازم به بدنمون میرسه!هم راحت تر میخوابیم!هم معدمون تقویت میشه!هم هوشمون زیاد میشه!هم&#8230;.</p>
<p>عموم- لال بشی بچه!برو دیگه داریم فیلم میبینیم!</p>
<p>((من شب بخیر گفتم و رفتم بالا ده دقیقه بعد مانی م با دو تا لیوان شیر اومد بالا تو اتاقم و یکی شو داد بمن که گفتم))</p>
<p>-فردا میخواستیم یه سر بریم پیش عمه ا!</p>
<p>مانی-بالا خره باید به کار و کششمونم برسیم دیگه!</p>
<p>-حالا ما شمال بریم چیکار؟!کاشکی یه کاری میکردی و یه بهانه میوردیم که نریم!</p>
<p>مانی-نمی شد!یه کلمه حرف میزدم و دعوا میشود!حالا چیزی نیس که!میریم و بر میگردیم!</p>
<p>-اصلا حوصلشو ندارم!</p>
<p>مانی-حالا شیرتو بخور بگیریم بخوابیم که فردا سرحال باشیم!</p>
<p>((شیرمون رو خوردیم که مانی گفت))</p>
<p>-من امشب همینجا میخوابم!</p>
<p>-چرا نمیری اتاق خودت؟</p>
<p>مانی-تا ساعت شیش صبح چیزی نمونده که!</p>
<p>((دو تایی بلند شدیم و کارامونو کردیم و یه جا برای مانی انداختم و گرفتیم خوابیدیم.</p>
<p>سه چهار سات نگذشته بود کا همچین دلٔ درد گرفتم که از خواب پریدم!تا از تخت اومدم پایین که مانی م بیدار شد و گفت))</p>
<p>-چی شده؟!</p>
<p>-دلم درد گرفته!</p>
<p>مانی-راست میگی؟!</p>
<p>-آره بجون تو!این دفعه واقعا درد گرفته!صبر کن الان میام!</p>
<p>((دویدم طرف دست شویی!حالم خیلی بد بود!چند دقیقه بعد برگشتم که مانی گفت))</p>
<p>-اسهال شدی؟!</p>
<p>-ببخشین ولی آره!حالا م خیلی ناجوره مانی!</p>
<p>مانی-مهم نیس!پنج تا قرص بیزاکودیل انداخته بودم تو لیوان شیر بهت دادم خوردی!چیزی نیس!معدت کار افتاد یه لحظه نگاهش کردم و تازه فهمیدم جریان چیه!اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو!))<br />
-تو غلط کردی!این کارا چی میکنی؟!<br />
((خیلی خونسرد واستاده بود و منو نگاه میکرد))<br />
-دیگه شورش رو در آوردی ا!<br />
مانی-مگه نمیخواستی شمال نری؟!<br />
-چرا اما نه اینطوری!<br />
مانی-خوب طور دیگه نمیشد!یعنی باور نمیکردن!<br />
-حالا باور میکنن؟<br />
مانی-البته!میتونم خیلی راحت مدرک رو تو توالت بهشون نشون بدم!فقط میری تو توالت سیفون رو نکش!<br />
((اومدم برم طرفش و بزنم تو سرش که فرار کرد و رفت بیرون!دویدم دنبالش اما دوباره وضع م بد شد و رفتم طرف دست شویی که چراغ پایین روشن شد!دیگه نفهمیدم چی شد و رفتم تو دست شویی!<br />
وقتی اومدم بیرون دیدم مادام و پدرم و زری خانم اونجا واستادن و تا منو دیدن شروع کردن هرکدوم یه چیزی گفتن!))<br />
زری خانوم- نقل سرد!سردیش کرده!<br />
پدرم- آب به آب شده حتما!<br />
زری خانم- ببریمش بیمارستان!<br />
((یه خورده بعد عموم رسید!همه هول شده بودن جز مادرم که فکر میکرد بازم داریم کلک میزنیم!اومدم یه چیزی بگم که دوباره حال م بد شد و برگشتم تو دست شویی که پشت سرم مانی م اومد تو و گفت))<br />
-تو بشین کارت رو بکن ما ببینیم چه جوری!<br />
-گم شو برو بیرون تا نزدم تو سرت!<br />
پدرم- خوب بذار ببینیم چه جوری دیگه!<br />
-پدر خواهش میکنم!<br />
عمو- خوب بچه از ماها خجالت میکش!<br />
مانی-زری خانم!زری خانم!پس شما بیا نگاه کن!<br />
زری خانم- وای خدا مرگم بده!این حرفا چیه مانی خان!<br />
مانی-آخه این از مردا خجالت میکشه!با خانما از این حرفا نداره!<br />
-مانی میری بیرون یا نه؟!<br />
((پاش رو گذاشته بود لایه در و نمیذاشت که در رو ببندم!))<br />
مانی-نمیشه!من باید چک کنم که اسهالت توش خون نباشه!<br />
-بابا خون توش نیس!<br />
مانی-پس توش چیا هس؟!<br />
-زهر مار!<br />
مانی-حداقل رنگشو بگو خودمون حدس بزنیم محتواش چیه!<br />
-مانی!خفه میشی یا نه؟!<br />
پدرم- به این بچه چرا فحش میدی؟!<br />
مانی-میگه چرا من رو پیش یه دکتر خوب نبردی!<br />
-مانی خواهش میکنم پات رو واردر!الان ناجور میشه ا!<br />
مانی-خیلی خوب!پس بگیر پایین که در و دیوار رو کثیف نکنی!<br />
((اینو گفت و پاشو برداشت که در رو بستم و قفل کردم و وقتی خیالم راحت شد از همونجا داد زدم و گفتم))<br />
-مگه مانی من دستم بهت نرسه!<br />
مانی-تو فعلا اگه دستت به شیر آب برسه بهتره!<br />
((هم از دستش عصبانی بودم و هم خنده م گرفته بود!از همونجا میشنیدم دارن به همدیگه چی میگن!))<br />
پدرم- کی اینطوری شد؟!<br />
مانی-الان یه ساعت!تاحالا هشت دست شیکمش اجابت کرده!<br />
عموم- آب تنش تموم نشه خوبه!<br />
مانی-نه!الان بیاد بیرون و تنقیه آب یخش میکنم که هم آب بدنش تامین بشه و هم اونجاش فریز بشه و بند بیاد!<br />
((مادرم انگار کم کم متوجه شده بود که جریان واقعیه!اومد پشت در دست شویی و گفت))<br />
-هامون!واقعا حالت بده؟!<br />
-بعله مامان!فعلا اجازه بدین شما!<br />
مادرم- چیکار کنیم بند بیاد؟!اینجوری که نمیشه!<br />
مانی-یه چوب پنبه یه بزرگ لازمه که بذاریم درش و بند بیاریمش!<br />
-خفه شو مانی!<br />
پدرم- حالا بیا بیرون ببینم چی شده آخه!<br />
-بابا جون نمیتونم بیام بیرون!می فهمین نمیتونم یعنی چی؟!<br />
مانی-بیا بیرون برات لگن میذاریم!<br />
-مانی مگه اینکه نیام بیرون!<br />
پدرم- بابا به این چه مربوطه آخه!<br />
مانی-آخه منو مسعوله این واکنش طبیعی خودش میدونه!می بینین چه آدم بی منطقی یه!واخ واخ واخ!بابا سیفون رو بکش!مردیم اینجا از بو گند!بو لاش مورد میده وامنده! چند وقت این معده کار نکرده؟!سر شب چی خوردی؟!تخم مرغ؟!<br />
((همه زدن زیر خنده!خودمم اون تو مرده بودم از خنده!بلند داد زدم و گفتم))<br />
-بابا شما اونجا واستادین من نمیتونم کاری بکنم!مانی!مانی!<br />
مانی-جون مانی!الان متفرق شون میکنم!<br />
((بعد بلند داد زد و گفت))<br />
-از این لحظه هرگونه تجمع بیش از دنفروا تحصن بیش از سه نفر در مقابل دست شویی ممنوعه!متفرق شین ممکن هر لحظه این شلیک کنه!<br />
مادرم- راست راستی حالش بد شده؟!<br />
مانی-یعنی چی؟!باور نمیکنین؟!هامون!هامون!<br />
-چیه؟!<br />
مانی-لطفا یه زور بزن که من بتونم اینجا صدای دلٔ دردت رو به عنوانه مدرک شفاهی به عزیزاینا ارائه بدم!<br />
-زهر مار!بیتربیت!<br />
مانی-ا&#8230;&#8230;!پس من چهجوری به اینا ثابت کنم تو مریضی؟!تصویر رو که سانسور کردی و بهمون نشون نمیدی،حداقل بذار به صداش دلمونو خوش کنیم!بویی،صدای چیزی بده که من به گوش جهانیان برسونم!<br />
((بعد به مادرم اینا گفت))<br />
-ساکت!ساکت!الان میشه صداشو واضح و بدون پارازیت شنید!<br />
((همه زدن زیر خنده که عموم گفت))<br />
-حالا چیکار کنیم؟!<br />
مانی-اینکه با این وضعش نمیتون بیاد شمال!یعنی تا دم در دست شویی هم نمیتونه بیاد چه برسه به شمال!شما برین،منم چند ساعت دیگه میبرمش دکتر!<br />
عموم- یعنی تنهاش بذاریم؟!<br />
مانی-قاعدتا این جور وقتا مریض رو تنها میذارن که با دلٔ راحت کارش رو بکنه!حالا اگه شما واسه ش دلٔ نگرانین،در رو وا کنم برین تو تا نگرانی تون برطرف بشه!<br />
عموم- باز بیادب شدی؟!<br />
پدرم- پس ما میریم!مطمئنی کاری با ما نداری؟!<br />
مانی-برین به سلامت!اصلا م نگران نباشین!من الان میگردم و یه درپوشی چیزی گیر میارم و جلو نشتش رو میگیرم تا برسونیمش به یه لوله کشی چیزی!<br />
((دوباره همه خندیدن که پدرم از پشت در گفت))<br />
-هامون!ما بریم؟!<br />
-بعله پدر!شما برین!من حالم کمی بهتره!<br />
پدرم- پس یه خورده که بهتر شدی با مانی برین دکتر!<br />
-چشم!میریم!<br />
((پدرم و عموم رفتن پایین مادرم به مانی گفت))<br />
-بالا خره دارین راست میگین یا بازی در آوردین؟!<br />
مانی-بابا دو تا دونه قرص کارکن انداختم تو شیرش خورده و دو دفعه م رفته مستراح!عالم و آدم فهمیدن داره معدش کار میکنه!<br />
((از همونجا داد زدم و گفتم))<br />
-دروغ میگه!پنج تا قرص بیزا کودیل انداخته تو شیر و داده من خوردم!<br />
مادرم- پنج تا؟!اینکه راست روده میشه!<br />
مانی-نه بابا!این معده ((یوبس)) رو پنجاه تا بیزا کودیل م نمیتونه روون کنه چه برسه به پنج تا!حالا فعلا شما برین بخوابین،من اینجا واستادم!<br />
مادرم- آخه اسهالش حالا حالاها بند نمیاد که!<br />
مانی-الان بیاد بیرون پوشکش میکنم تا صبح پس نده!صبح م بهش نبات سوخته میدیم بند میاد!<br />
((مادرم خندید و گفت))<br />
-هامون!خوبی؟!<br />
-آره مادر!شما برین!<br />
مادرم- واقعا چه کارا میکنین شما ها!بالا خره م یه بلایی سر خودتون میارین!<br />
((اینو گفت و خندید و رفت پایین که مانی گفت))<br />
-خوشت اومد چه جوری برنامه مسافرت رو کنسل کردم؟!<br />
-چه فایده داره؟!پدر منم در اومد!حالا گیرم مسافرت نرم !با این وضع ی که دارم نمیتونم پامو از خونه بذارم بیرون!ایشالا مانی بمیری تو!همچین دلم پیچ میزنه که دارم میمیرم!<br />
مانی-عوضش معدت میشه این آینه!<br />
-برو گمشو!حالا چیکار کنم؟!<br />
مانی-الان برات نخودچی میارم بلافاصله معدت قفل میشه!<br />
-همه رفتن پایین؟!<br />
مانی-آره!خیلی کار داری اون تو؟!<br />
-نمی دونم!<br />
مانی-یعنی چی؟!از معدت هم خبر نداری؟!<br />
-برو گمشو!<br />
مانی-من رفتم بخوابم!کارت تموم شد بیا توام بگیر بخواب!<br />
-مگه اینکه از اینجا نیام بیرون!تو فکر نکردی ممکنه بلایی سرم بیاد؟!واقعا که مانی!تو آدم نمیشی!<br />
((دیدم هیچی نگفت))<br />
-مانی!مانی!<br />
((هرچی صداش زدم جواب نداد!منم ده دقیقه بعد اومدم بیرون و رفتم تو اتاق که دیدم راحت گرفته خوابیده!خواستم اذیتش کنم اما دلم نیومد!خودمم رفتم و گرفتم خوابیدم!اما چه خوابی؟!تا ساعت نه صبح چهار بار دیگه رفتم دست شویی!))</p>
<p>((ساعت حدود ده صبح بود که دو تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی عمه.خیابونا یه خرده شلوغ بود و یه ساعت طول کشید تا رسیدیم.<br />
عمه تو خونه تنها بود و وقتی ما رو دید خیلی خوشحال شد و زود چایی دم کرد و تا چایی حاضر بشه،سه تایی رفتیم تو پذیرایی و نشستیم که عمه به مانی گفت))</p>
<p>- چطوره حالش؟<br />
مانی &#8211; خوبه.<br />
عمه &#8211; از من چیزی نمیگه؟<br />
مانی &#8211; والا چی بگم؟<br />
عمه &#8211; عیبی نداره ! دنیاس دیگه ! تا بوده همین بوده ! یعنی اونم جوونه ! آدم تو جوونی خیلی کارا می کنه که بعدش خودشم پشیمون می شه!<br />
((برای اینکه حرف رو عوض کنم گفتم))<br />
- شما چطورین؟<br />
عمه &#8211; محبس خویشتن منم از این حصار خسته ام<br />
- ناشکری نکنین!<br />
عمه &#8211; ناشکری نمی کنم اما خیلی خسته م.<br />
مانی &#8211; همه ش برای اینه که تنهایین! اگه یه شوهر بکنین تموم خستگی تون درمی ره! شما نمی دونین این شوهر چه خواصی داره!<br />
((عمه که می خندید گفت))<br />
- من از این چیزام دیگه گذشته! تازه از هر چی مردم هست دلم بهم می خوره! از دستشون کم نکشیدم! حالا ببینم کار تو با ترمه به کجا کشید؟<br />
مانی &#8211; از بس کتکم زده ازش شیکایت کرم! فعلا به قید ضمانت آزادش کردن تا نوبت دادگاه مون بشه!<br />
((عمه خندید و گفت))<br />
- کتکت می زنه؟!<br />
مانی &#8211; خیلی وحشیه! ازتون گله گی دارم! موقع فروش نگفتین این دختر با آدمی (( آمخته)) نشده و انس نگرفته!<br />
((عمه دوباره خدید و گفت))<br />
-اینارو از کجا یاد گرفتی؟!<br />
مانی &#8211; راستی عمه جون من زندگی ترمه رو اصلا نمی دونم چه جوری بوده! از خودشم نمی خوام بپرسم! جریانش چه جوریه؟!<br />
عمه &#8211; به اونم می رسیم! یه مقدارشو برای هامون گفتم!<br />
مانی &#8211; منم اومدم بقیه شو بشنوم.<br />
عمه &#8211; مگه برات تعریف کرده؟!<br />
مانی &#8211; آره! شنیدم که از اونجای سرگذشت به بعد یه چیزایی هس که با چیزایی که ما می دونیم فرق داره!<br />
((عمه یه خرده ساکت شد و بعدش گفت))<br />
- راستش نمی دونم باید براتون بگم یا نه!<br />
مانی &#8211; بگین! دهن ما قرصه! همینجا لاخاکش می کنیم!<br />
((عمه دوباره خندید و گفت))<br />
- پس بذارین اول یه چایی بخوریم بعد.<br />
- رکسانا اینا کجان؟<br />
عمه &#8211; رفتن پیش دوستشون.بشینین الآن می آم.<br />
((بلند شد و رفت تو آشپزخونه و یه خرده بعد با یه سینی چایی برگشت و بهمون تعارف کرد و برداشتیم و بعدش نشست و گفت))<br />
- دختر خوبی یه ترمه! اما عصبیه! اگه قلق ش دستت بیاد،با همدیگه خوشبخت می شین.<br />
((من و مانی خندیدیم! خود عمه م خندید و گفت))<br />
-خب،آقا هامون! تا کجاها برات گفتم؟<br />
- اونجا که پدرِ پدربزرگ ما سکته می کنه.<br />
عمه &#8211; آره! سکته می کنه! یعنی از هول حلیم می تفته تو دیگ! می آد استفاده ی زیادتر بکنه و جونش رو هم سر اینکار میذاره!<br />
القرض! مادر و پدربزرگم پناه آورده بودن به اون که یه وقت می بینن باید خونواده ی اونم جمع و جورش کنن! چاره ای م نبوده دیگه! پدربزرگم این طوری که شنیدم خیلی پدربزرگ شما رو دوست داشته و برای همین م پدربزرگ شمارو مثل پسر خودش می دونه و اون رو با مادرش و خواهرش می گیره زیر بال و پر خودش.<br />
بهتون گفته بودم که وقتی از روسیه حرکت می کنه،قبلش هرچی داشته و نداشته،فروخته بوده و کرده بوده سکه ی طلا! یعنی از نظر مالی وضعش خیلی خوب بوده!خلاصه شروع می کنه به کار و کاسبی کردن تو ایران و پدربزرگ شماهارو هم میکنه شریک خودش و خیلی صادقانه هرچی داشته میذاره وسط و با عقل و شمّ اقتصادی خوب خودش خیلی زود وضعش از اونی م که بوده بهتر می شه! این جریان بوده تا اینکه می فهمه پدربزرگ شما،یه دل نه صد دل عاشق دخترش،یعنی مادر من شده!<br />
این جریان رو که می فهمه میره و به مادر من میگه! مادر منم تو یه کشوری بزرگ شده بوده که دخترا و زن ها توش آزاد بودن،دلش نمی خواسته برای همیشه تو ایران بمونه!منتظر بوده که ببینه انقلاب روسیه به کجا می کشه!یعنی همش فکر می کرده که یکی دو سال شلوغ پلوغی هس و بعدش دوباره روس های سفید می ریزن و کشور رو می گیرن و اونا می تونن برگردن روسیه!برای همین م نمی خواسته تو ایران پایبند بشه!این طور که خودش می گفت اصلا نمی تونسته زندگی تو ایران رو تحمل کنه! دختری که اونجا تحصیل کرده بود و آزاد بوده و با پسرای هم سن و سال خودش معاشرت می کرده و می خونده و می رقصیده و چی و چی و چی ، حالا مجبور بوده تو یه اتاق بشینه و اگرم حتی می خواسته بیاد تو حیاط ، باید حتما چادر سرش می کرده! اون وقتام وضع ایران این طوری نبوده که! اگه موی زن رو مرد غریبه می دیده ، خونش حلال بوده! برای همینم مادرم جرأت نمی کرده بدون چادر پاشو از تو اتاق بیرون بذاره!<br />
خلاصه پدربزرگم جریان عشق پدربزرگ شمارو که به مادرم میگه ، مادرم سخت مخالفت می کنه و میگه اگه تا یکی دو سال دیگه وضع روسیه درست شد که شد. اگه نه که من ایران بمون نیستم و میرم به یه کشور اروپایی! پدربزرگمم دیگه حرفی نمی زنه و میذاره که تا زمان کار خودش رو بکنه و شاید مادرم به وضع موجود اون موقع عادت کنه!<br />
چند وقتی که میگذره ، یه روز پدربزرگ شما که دیگه نمی تونسته جلوی خودش رو بگیره ، یه جارو خلوت می کنه و جریان عشقش رو به پدربزرگ من میگه و بهش میگه که اگه مادر منو بهش ندن ، اونم سر میذاره به بیابون!یعنی حقم داشته! تو اون زمان که پسر اصلا نمی تونسته صدای دختر رو بشنوه ، مادرم بدون حجاب با لباسای قشنگ ، با موهای بور خوش رنگ و بلند، با حرکات ظریف ، دل ازش برده بوده! شماها خودنوت حساب کنین با وضع اون زمان، یعنی اواخر قاجار، یه همچین دختر سفید و خوشگل و قشنگ رو یه نظر نشون یه پسر بیست ساله ی ایرانی بدن! پسره چه حالی می شه!؟<br />
مانی &#8211; الهی بمیرم واسه اون دل پدربزرگم که توش چی می گذشته!<br />
عمه &#8211; گور بابای مادر منم کرده!هان؟!<br />
مانی &#8211; نه! نه! واسه دل اونم بمیرم الهی! اما من درد پدربزرگمو با تموم سلول های بدنم دارم حس می کنم!<br />
عمه &#8211; تو اگه جای پدربزرگت بودی و این جوری عشق یه دختر خارجی می شدی و اونم بهت جواب منفی میداد چی کار می کردی؟!<br />
مانی &#8211; البته به نظرش احترام میذاشتم اما یه همچین چیزی امکان نداره!<br />
عمه &#8211; یعنی چی امکان نداره؟! می گم حقیقت جریان همین بوده که دارم براتون می گم!<br />
مانی &#8211; درسته! مام ازتون قبول می کنیم اما در مورد من امکان نداره!یعنی تاحالا یه همچین چیزی نشده!<br />
عمه &#8211; پدرسوخته خیلی از خودت مطمئنی آ!<br />
مانی &#8211; از خودم مطمئن نیستم! از دخترخانمای عزیز مطمئنم! یعنی مطمئنم که وقتی یه پسر خوب گیرشون بیاد، زود باهاش عروسی می کنن!<br />
عمه &#8211; حالا اگه تو جای پدربزرگت بودی چیکار میکردی؟! راستش رو بگوآ!<br />
مانی &#8211; صد البته که به نظرش احترام&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5839</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فال روزانه امروز سه شنبه ۵ اردیبهشت ۹۱</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5837</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5837#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 21:55:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فال روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند ماه]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز شما]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز و فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال جمعه]]></category>
		<category><![CDATA[فال حافظ اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز جمعه 25 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه 4 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه ۲8 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز سه شنبه 5 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز سه شنبه ۲9 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز شنبه 2 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز چهار شنبه 30 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز یکشنبه 3 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آبان]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آذر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین تیر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین خرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین دی]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مهر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه و جالب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5837</guid>
		<description><![CDATA[متولدین فروردین امروز بعضی مسائل زندگیتان را آشکارا در معرض دید دیگران می گذارید. نسبت به دیگران مهربانی و نرمش نشان می دهید و به آنها ثابت می کنید دوستشان دارید. پولی به دستتان می رسد که بهتر است آن &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5837">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5658" title="www.roodebor.com -1777" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777-300x203.jpg" alt="فال امروز, فال روزانه, فال روز, فال روز حافظ, فال روزانه حافظ, فال امروز حافظ, فال روز من, فال امروز من, فال امروز شما, فال جمعه, فال امروز فردا, فال امروز و فردا, فال روزانه اسفند, فال اسفند, فال اسفند ماه, فال حافظ اسفند," width="300" height="203" /></a></p>
<p>متولدین فروردین</p>
<p>امروز بعضی مسائل زندگیتان را آشکارا در معرض دید دیگران می گذارید. نسبت به دیگران مهربانی و نرمش نشان می دهید و به آنها ثابت می کنید دوستشان دارید. پولی به دستتان می رسد که بهتر است آن را خرج نکنید <span id="more-5837"></span>و پس انداز کنید چون ممکن است در روزهای آینده هزینه های پیش بینی نشده ای سر راهتان قرار بگیرند. از نظر مالی، جسمی و عاطفی قدرتمند خواهید بود.</p>
<p>متولدین اردیبهشت</p>
<p>بهتر است گاهی به حرف دلتان گوش بدهید و اجازه بدهید احساساتتان آزادانه بر بعضی جنبه های زندگی حکومت کنند. ممکن است بعضی پروژه های کاریتان به تاخیر بیفتند یا با مشکلی مواجه شوند. سعی کنید در روابط انسانی خود بخشنده تر باشید و گاهی بیشتر از آنچه که دریافت می کنید ببخشید. اگر این کار را بکنید تمامی روابطتان شکوفا خواهند شد. موقعیت های جدیدی بر سر راهتان قرار می گیرند که توصیه می شود به خوبی از آنها استفاده کنید.</p>
<p>متولدین خرداد</p>
<p>امروز صبح اتفاقی پیش می آید که برای حل و فصل آن لازم است محکم و قاطع باشید و با صراحت سخن بگویید. در کارهایتان میانه رو باشید و از افراط بپرهیزید. بعد از ظهر امروز را به عزیزانتان اختصاص دهید. حتی اگر از آنها دور هستید تلفنی یا اینترنتی با آنها صحبت کنید. اوضاع مالیتان بهتر می شود ولی مراقب باشید ولخرجی نکنید. قدر مهربانی اعضای خانواده خود را بیشتر بدانید.</p>
<p>متولدین تیر</p>
<p>از حس ششم قدرتمندی برخوردار هستید که شما را درمسیر زندگیتان به پیش می برد. بر زمان حال تمرکز کنید و نگران آینده نباشید. متاسفانه در اطراف شما کسانی وجود دارند که به شما حسادت می کنند. توصیه می شود کاملاً مراقب باشید و به هرکسی اعتماد نکنید. بهتر است بعضی وقت ها فاصله خود را با اطرافیان حفظ کنید و در صمیمیت و نزدیکی به آنها افراط نکنید. با این کار نظم و احترام بیشتری در روابط شما حاکم می شود. در طول روزهای آینده در زندگی شخصی و کاریتان تغییرات مثبتی حاصل خواهد شد.</p>
<p>متولدین مرداد</p>
<p>امروز در کارهای خود موفق خواهید بود و می توانید به هرچه که در ذهن دارید عمل کنید. اما لازم است قبل از هرچیز هدف اصلی خود را تعیین کنید و روی آن تمرکز کنید. شما دوست دارید روش های موفقیت خود را به دیگران یاد بدهید بنابراین می توانید در زمینه تخصصی خود معلم یا مربی خوبی باشید. بعد از ظهر امروز از همیشه رومانتیک تر خواهید بود و احساساتتان را صادقانه به همسرتان تقدیم خواهید کرد. کارهای گذشته را تمام شده می دانید و در صدد آغاز فعالیت های جدید هستید.</p>
<p>متولدین شهریور</p>
<p>بالاخره بر مشکلی که مدت ها در زندگی شما وجود داشته غلبه می کنید وحرکت خود را از سر می گیرید. اطرافیان شما به توجه و رسیدگیتان نیاز دارند پس بهتر است امروز بعد از ظهر را به آنها اختصاص دهید. اتفاقات پراکنده ولی پیش بینی نشده ای برای شما پیش می آید که به راحتی از پسشان بر می آیید. یکی از اعضای خانواده یا فامیل را بعد از چندین ماه ملاقات می کنید.</p>
<p>متولدین مهر</p>
<p>امروز از دیگران جملات محبت آمیز می شنوید و مورد محبت و علاقه آنها قرار می گیرید. اخیراً تمایلات بشر دوستانه تان بیشتر از قبل شده و برای کمک به دیگران پیش قدم می شوید. توصیه می شود در جهت تثبیت موقعیت مالی خود اقدام کنید و به اوضاع مالی خود سروسامانی بدهید. به وضع تغذیه و سلامت خود بیشتر توجه کنید چون مشغله های روزانه شما را تا حدی نسبت به این مسائل بی توجه کرده است.</p>
<p>متولدین آبان</p>
<p>به اهداف بزرگ تر و مهم تر فکر کنید و اجازه ندهید مشکلات کوچکی که در زندگی روزمره تان پیش می آیند شما را ناامید و سرگردان کنند. شما مسئول خوشبختی خودتان هستید، بنابراین مشکلات خود را به گردن این و آن نیندازید. یادداشت یا هدیه ای دریافت می کنید که میزان عشق و علاقه کسی را به شما نشان می دهد. زمان آن رسیده که گزینه های مختلف را سبک سنگین کنید و بهترین ها را برای آینده تان انتخاب کنید.</p>
<p>متولدین آذر</p>
<p>امروز به حرف های دیگران خوب گوش کنید و رفتار و کارهای آنها را به دقت مورد توجه قرار دهید چون می توانید چیزهای زیاد و مفیدی را از آنها یاد بگیرید. نگاهی به گذشته بیندازید و ببینید برای مسائل مهم زندگیتان چقدر وقت و انرژی گذاشته اید، چون ممکن است در بعضی زمینه ها افراط کرده باشید. حتی اگر با عزیزانتان اختلاف نظر دارید آنها را از حمایت و مهربانی خود محروم نکنید.</p>
<p>متولدین دی</p>
<p>در انجام کارها و برنامه ریزی های خود انعطاف بیشتری نشان بدهید چون ممکن است اتفاقی پیش بینی نشده برنامه هایتان را به هم بریزد. احساسات واقعیتان را ابراز کنید و اجازه بدهید روابط عاطفیتان عمیق تر وخالصانه تر شوند. موقعیت شغلی تازه ای بر سر راهتان قرار می گیرد که ممکن است تغییری عمده در شرایط زندگیتان به وجود آورد. به زودی قراردادی می بندید یا وامی می گیرید که به بسیاری از نگرانی های زندگیتان پایان می دهند.</p>
<p>متولدین بهمن</p>
<p>در مورد مسئولیت های خود سهل انگاری نکنید و تعهدات خود را جدی تر بگیرید. غرور بی جا را کنار بگذارید و اگر اشتباهی کرده اید آن را بپذیرید. امروز با دیگران رابطه گرم و صمیمی خواهید داشت و در امور عاطفی و احساسی شجاعتی بی سابقه را احساس خواهید کرد. به تصمیم های مهم زندگیتان از نقطه نظر معنوی هم نگاه کنید چون بعضی جنبه های این تصمیم ها در واقع ذهنی و معنوی هستند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5837</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یه شوهرم نداریم(طنز جالب)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5832</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5832#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 23:57:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش پیدا کردن دوست پسر یا دختر طنز]]></category>
		<category><![CDATA[از طرف مادر زنت]]></category>
		<category><![CDATA[امتحانات مادر زن]]></category>
		<category><![CDATA[جك جديد]]></category>
		<category><![CDATA[جوك جديد]]></category>
		<category><![CDATA[جوك مهندسي]]></category>
		<category><![CDATA[داستان در مورد ریسک کردن]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دوست دختر و دوست پسر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان راستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طنز یه دوست دخترم دناریم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های خنده دار]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک بیست]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک طنز و باحال]]></category>
		<category><![CDATA[دوست پسر]]></category>
		<category><![CDATA[دوست پسر آزاری]]></category>
		<category><![CDATA[دوست پسر در دختران دبیرستان]]></category>
		<category><![CDATA[روده بر.کام بزرگترین سایت خنده ایران است]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایه گذاری و ریسک]]></category>
		<category><![CDATA[طنز اجتماعي]]></category>
		<category><![CDATA[طنز دانشجويي]]></category>
		<category><![CDATA[طنز مهندسي]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نابعه ها]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نوشته]]></category>
		<category><![CDATA[طنز های ایرانی و وطنی]]></category>
		<category><![CDATA[مادر زن]]></category>
		<category><![CDATA[مطالب طنز هنرمندانه]]></category>
		<category><![CDATA[مطالب قشنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مطلب خنده دار]]></category>
		<category><![CDATA[مطلب فان مطالب زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[هدیه مادر زن]]></category>
		<category><![CDATA[یه دوست دخترم نداریم داستان طنز]]></category>
		<category><![CDATA[یه دوست دخترم نداریما]]></category>
		<category><![CDATA[یه شوهرم نداریم(طنز جالب)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5832</guid>
		<description><![CDATA[یه شوهرم نداریم تا قبل از ازدواج با ما اصن نمدونسته صبرو صبوری چیه ! ولی بعد از ازدواج با ما به ایوب معروف بشه یه شوهرم نداریم وقتی بچه ی سرتقمونو دعوا کرد، بچه مون که حرصش گرفته و &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5832">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1782.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5834" title="www.roodebor.com -1782" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1782-300x197.jpg" alt="" width="300" height="197" /></a></p>
<p>یه شوهرم نداریم تا قبل از ازدواج با ما اصن نمدونسته صبرو صبوری چیه ! ولی بعد از ازدواج با ما به ایوب معروف بشه</p>
<p>یه شوهرم نداریم وقتی بچه ی سرتقمونو دعوا کرد، بچه مون که حرصش گرفته و ناراحت شده، با بغض (الهی باباش فداش شه) بهمون بگه، مرد قحط بود زن این شدی؟ و وقتی رفت تو اتاقش از خنده ریسه بریم، شوهرمونم بغض کنه !</p>
<p>یه شوهرم نداریم که توی مهمونی های خونوادگی مجبور نشیم کنار ِ دخترای ترشیدۀ فامیل بشینیم !<span id="more-5832"></span></p>
<p>یه شوهرم نداریم قبل از ازدواج چون ما بهش جواب مثبت نمی دادیم می خواسته خودش رو از پشت بوم پرت کنه ، بعد از ازدواج وقتی با اخلاقش آشنا شدیم و دیدیم نمی تونیم تحمل کنیم، خودمون این لطف رو در حقش کنیم !</p>
<p>یه شوهرم نداریم توی یه جشن معلم کلاس اولش ببینیم با خنده بهمون بگه این شوهرت یه شاگرد زبون نفهمی بود که دومی نداشت، بگیم آخه چرا؟! شروع کنه به تعریف که: “وقتی از بچه‌ها پرسیدم بزرگ شدین چکار میکنین؟ شوهرت گفت:عروسی، گفتم:نه منظورم اینه که چکاره میشی؟ گفت:داماد، گفتم:نه منظورم اینه که وقتی بزرگ بشی چه میکنی؟ گفت:زن میگیرم، آخرش گفتم:احـ‌‌مق وقتی بزرگ بشی برای پدر مادرت چکار میکنی؟ گفت: عروس میارم!” و در حالیکه شوهرمون مثه لبو قرمز شده و همه حضار دارن میخندن بگه کلا از اول خیــلی به ازدواج علاقه داشت !</p>
<p>یه شوهرم نداریم وقتی بهش اس میدیم ؛ ” کجایی؟ ” یا ” داری چیکار میکنی؟ ” , فک نکنه میخوایم چکش کنیمو بدونه از سر دلتنگیهُ بگه ؛ تو فکر عجیجمم که باز دلتنگ شده !</p>
<p>یه شوهرم نداریم شب که دیر میاد خونه ببینه رو کاناپه خوابمون برده دلش بسوزه دیگه دیر نیاد!</p>
<p>یه شوهرم نداریم خواسیم بریم بیرون ما بشینیم پشت فرمون ، بعد ببینیم تو باغ نیس تو خودشه یهو تو سرعت بزنیم رو ترمز با کله بره تو شیشه ، بگه چته دیوونه سکته کردم که  ، بگیم آخی نازی ببشخید عجیجم دیدم یه گربه قصد داره از خیابون رد شه گفتم بایستم که با استرس رد نشه !</p>
<p>یه شوهرم نداریم ازمون بپرسه غیر از من چند تا خواستگار داشتی؟ مام بهش بگیم عزیزم مهم نیست چند نفر منو می خواستن، مهم اینه که من فقط یه نفرو خواستم! بعد اونم ذوق مرگ بشه، پرواز کنه و گیر کنه تو پنکه سقفی!</p>
<p>یه شوهرم نداریم مادرش شبِ امتحانِ ما مهمونی راه بندازه ، بهش بگیم می بینی که عزیزم من امتحان دارم ، به مامانش بگه خانومم امتحان داره ، امکانش نیست “ما” بیایم !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5832</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان حکیم با هوش(داستان جالب)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5828</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5828#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 23:41:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان های جالب]]></category>
		<category><![CDATA[خدا اشتباه نمیکند]]></category>
		<category><![CDATA[داستان حکیم با هوش(داستان جالب)]]></category>
		<category><![CDATA[داستان خداوند و گره گشایی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طنز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طنز جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طنز جدید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طنز روده بر.کام]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طنز روز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان طنز سال]]></category>
		<category><![CDATA[داستان عبرت آموز و جالب ذعا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های آموزنده و زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های بهلول]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های جذاب و جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های زیبا و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های طنز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های عبرت آموز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های عید]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های غم انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های قدیمی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های ملانصرالدین]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های پند آموز]]></category>
		<category><![CDATA[داستان های کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه در مورد حکیم]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک آموزنده و زیبا]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک طنز]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک طنز و جالب خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک عبرت انگیز و جالب]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک قشنگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک قشنگ در مورد شیطونی بچه ها]]></category>
		<category><![CDATA[درد دل با خداوند]]></category>
		<category><![CDATA[روده بر.کام]]></category>
		<category><![CDATA[قدرت خدای بلند مرتبه]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه چهار داستان کوتاه آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[گره اشتباهی (داستان پندآموز)]]></category>
		<category><![CDATA[گره گشایی خداوند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5828</guid>
		<description><![CDATA[در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5828">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1781.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-5829" title="www.roodebor.com -1781" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1781.jpg" alt="" width="200" height="263" /></a></p>
<p>در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.</p>
<p>به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.</p>
<p>تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم&#8230;</p>
<p>پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟<span id="more-5828"></span></p>
<p>پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.</p>
<p>پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند&#8230;</p>
<p>از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.</p>
<p>حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.</p>
<p>دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..</p>
<p>خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.</p>
<p>حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.</p>
<p>همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..</p>
<p>گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..</p>
<p>شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..</p>
<p>حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..</p>
<p>جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.</p>
<p>حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.</p>
<p>یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.</p>
<p>این، افسانه یا داستان نیست,</p>
<p>آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5828</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت یازدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5817</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5817#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 23:29:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت نهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5817</guid>
		<description><![CDATA[&#160; هر روز یک قسمت اضافه میشه. ———————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. تا فهمیدم چی می خواد بگه فورا دستم را جلوی &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5817">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a><br />
تا فهمیدم چی می خواد بگه فورا دستم را جلوی دهنش گذاشتم و گفتم:<br />
سهیل جان به جای حرف زدن شکلاتت رو بخور.<br />
سپهر نگاهی به هر دو ما کرد وگفت: بقیه اش را فهمیدم. ولی غزال میشه اجازه بدی ببینم از کی شنیده.<br />
به جای سهیل جواب دادمک موقعی که عمو به خاله می گفته، سهیل شنیده. ولی خواهشا تا اونا حرفی نزدن تو حرفی نزن چون اونوقت سهیل رو دعوا می کنن.<br />
سپهر- چشم به شرطی که تو دیگه حرف هانی رو پیش نکشی. چون اونوقت مجبورم بگم.<br />
- تهدیدم می کنی؟<br />
- نه ببخشید خواهش می کنم.<br />
تا وقتی به پائین برسیم فقط من و سهیل حرف زدیم. از همانجا فرید و همراهانش با ما خداحافظی کردند و رفتند و ما برای استراحت به ویلا برگشتیم. توی اتاق دراز کشیده بودم که سها پرسید:<span id="more-5817"></span><br />
- غزال سپهر دعوا نکرد چون خیلی عصبانی بود.<br />
برای اینکه ناراحتش نکنم به دروغ گفتم: نه. اگه هم عصبانی بود حرفی نزد.<br />
سها- خدا رو شکر خیلی نگران بودم<br />
برای شام آقای بهادری و خانواده اش آمدند. یاشار و پدرام برای شام جوجه کباب کردند. تازه سفره را جمع کرده بودیم که فرید و بچه ها آمدند. با هم به ساحل رفتیم. مردها چوب جمع کرده و آتش به پا کردند. کاپشن سپهر موقع درست کردن آتش دست سها بود به بهانه سرما از او گرفتم و به دوشم انداختم و با اشاره از سهیل خواستم که با هم قدم بزنیم. چند قدمی که دور شدیم فورا دو تا از مارها را در جیب کاپشن گذاشتم و زیپ اش را کشیدم. و پیش بقیه برگشتیم. کنار هما نشستم. وقتی همه سرگرم صحبت و بگو بخند بودند، آهسته مار را در آوردم و درست بین پاهای هما که به سمت شکمش بالا بود گذاشتم. لحظه ای بعد مار حرکت کرد و روی کفش های هما ظاهر شد، فریادی کشید: ما..ما&#8230;ما<br />
بلافاصله بلند شد و دوید. من هم بلند شدم. هما همچنان داد می زد و می دوید که بی حال روی زمین ولو شد.<br />
اول هیچ کس متوجه منظور هما نشد. بعد وقتی مار را دیدند علت غش کردنش را فهمیدند. دستم را جلوی دهانم گذاشته بودم که خندیدنم معلوم نشود و نفهمند که کار من است. سهیل هم به بهانه آب از معرکه در رفته بود. همه بالای سر هما جکع شده بودند و او بی حال روی زمین نشسته بود. کمی از آب را که خورد، کمی بهتر شد. سپس پرسید: این مار، از مجا اومد یه دفعه دیدم وسط پام، اگه نیش می زد چی؟<br />
فرید- هما خانوم از این مارهای آبی و بی خطر تو شمال فراوانند، نترسید.<br />
هما دیگر نتوانست پیش ما بنشیند و با هانی رفتند. سهیل در حالی که خودش را دلخور نشان می داد گفت: حیف شد، چه مار مزاحمی. همه چیز رو خراب کرد. آتیش هم خاموش شد.<br />
فرید- بچه ها پاشین بریم، یه کمی اونطرفتر یه کلبه است باقالی و چایی می فروشه.<br />
فرید که راه را می شناخت با سپهر چند قدم جلوتر از ما بود. جلوتر رفتم و کاپشن را به دست سپهر دادم و گفتم: مرسی، بیا خودت بپوش من دیگه سردم نیست.<br />
سپهر- نه بپوش من هم سردم نیست.<br />
- گفتم که سردم نیست، بفرما.<br />
سپهر کاپشن را گرفت و تنش کرد. به کلبه رسیدیم و همه دور میز نشستیم که سپهر گفت: به چیزی تو جیبم داره تکون می خوره، همش فکر می کردم، وهم و خیال، ولی نه جدی جدی تکون می خوره. زیپ جیبش را باز کرد وتا دست کرد فوری دستش را پس کشید وبا عجله بلند شد و کاپشن را از تنش بیرون آورد و پرت کرد روی زمین. من و سهیل به هم نگاه می کردیم و بقیه حیران به سپهر.<br />
فرید- سپهر اون تو چه خبر بود که یکدفعه جنی شدی؟<br />
سپهر زبانش بند آمده بود و با لکنت جواب داد: برو&#8230; ببین چه خبره&#8230;. اول یه لیوان آب بده&#8230;. که دارم از حال میرم.<br />
من و سهیل یکدفعه زدیم زیر خنده. پدرام به سپهر آب داد و فرید بلند شد و کاپشن سپهر را برداشت و دو تا مار از تو جیبش درآورد. فرید هم می خندید و با مار ها به طرف ما می آمد که کتی و سها با فریاد گفتند: تو رو خدا اینجا نیار! چون ما هم بیهوش میشیم.<br />
سپهر با رنگ و روی پریده به ما اشاره کرد وگفت: کار این دو نفره، چون ظهر ساعت غزال گم شده بود، بیچاره هما.<br />
همه می خندیدند. من از خنده دل درد گرفته بودم که یکدفعه سهند گفت: پس بگو، سهیل چرا آواز می خوند، ای کلک.<br />
سهیل سرش را به علامت مثبت تکان داد و سپهر گفت: غزال اگه می دو نستم امشب چه بلایی سرم میاری به جای یکی صد تا بستنی برات می گرفتم.<br />
یاشار شرمگینانه گفت: سپهر من معذرت می خوام. سپس رو به بقیه گفت: فقط جلوی هامی و هما حرف نزنین که آبرمون میره.<br />
- یاشار من که کار بدی نکردم معذرت خواهی می کنی. این یه شوخی بود، سپهر هم که خودش میگه شوخی کردنو دوست داره. هما هم حقش بود و باید توبه کنه و برای ما فخر نفروشه. دختره فکر می کنه شاخزاده است. فقط بی چاره هانی.<br />
سپهر با رنگ پریده و زیر چشمی و چپ چپ نگاهم کرد. ساعت دو بود که بلند شدیم وبه طرف ویلا به راه افتادیم. من و سهیل آخر از همه می آمدیم. هم صحبتی سها با پرستو و فرانک باعث شده بود تا من به راحتی بتوانم با همه باشم. سپهر نگاهی به ما کرد و به بقیه چیزی گفت و ایستاد. وقتی بهش رسیدیم گفت: شما دو تا خیلی خطرناک شدین و نباید تنها بمونین.<br />
و همراه ما می آمد تا اینکه سهیل از ما فاصله گرفت و چند قدم جلوتر پیش سهند و فرزاد رفت. با خودم گفتم ختما عصبانی شده و می خواد دعوام کنه و برای همین پیش دستی کردم و گفتم: اومدی سرم داد بزنی یا دعوام کنی.<br />
نگاهی به چشمانم کرد و رو به آسمان گفت:نه ظالم که دلت هم رنگ چشماته!<br />
امشب می خوام رو آسمون<br />
عکس چشماتو بکشم<br />
اگه نگاهم نکنی<br />
ناز نگاتو بکشم<br />
ای کاش بدونی چشماتو<br />
به صد تا دنیا نمی دم<br />
یه موج گیسوی تو رو<br />
به صد تا دریا نمی دم<br />
به آرزوهام میرسم<br />
وقتی که تو پیشم باشی.<br />
بعد از خواندن شعر تنهایم گذاشت و به جلوپیش فرید و بقیه رفت. دست ودلم می لرزید، خدا می داند چه حالی داشتم. پای رفتن نداشتم. سلانه، سلانه آخر از همه می آمدم. نمی دانم چطور با این همه آزار و اذیت می توانست با محبت حرف بزند. باور کردنش برایم سخت بود. یعنی این همه به من علاقه داشت یا تزویر و ریا بود. وقتی جلوی در رسیدم همه داخل شده بودند وفقط سپهر با فرید و بقیه پسرها ایستاده بودند و صحبت می کردند.<br />
فرید- غزال چی شد از قافله عقب موندی؟<br />
نگاهم در نگاه سپهر گره خورد که فاتحانه لبخند می زد، سرم را پائین انداختم و جوابش را ندادم. آنها خداحافظی کردند و رفتند. وقتی تنها شدیم گفت:<br />
ببخش که تنهات گذاشتم. برای اینکه دیگران البته منظورم یاشاره، شک نکنند، بهت بی اعتنا باشم. و ازت فاصله بگیرم در صورتی که دلم میخواد شب و روز در کنارت باشم هر چند که تو نذر کردی برم.<br />
__________________</p>
<p>فقط نگاه چشمانش کردم و به داخل رفتم. چون آهایی که داخل بودند خوابیده بودند ما هم به اتاق هایمان رفتیم تا بخوابیم. سها و ساناز به محض دراز کشیدن خوابشان برد ولی من در حال و هوای حرفهای سپهر بودم و داشتم دیوانه می شدم.<br />
خدایا اگه دلم را می باختم چه میشد؟ اگر سپهر فقط قصد بازی کردن با احساساتم را داشت چی؟ آنوقت من می ماندم و قلب شکسته و زخم خورده ام! نیمه شب بود و من خوابم نمی برد. مانده بودم بیدار با یک دنیا احساس تازه که جوانه هاش در حال روییدن بود! دست به دامن خدا شدم تا کمکم کند و راه را نشانم دهد، تا به گرداب نیافتم. بلند شدم و برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم. وقتی برگشتم دیدم کسی روی کاناپه خوابیده، جلو رفتم و سپهر را دیدم که بدون بالش و پتو خوابیده است. رفتم و پتوی خودم را آوردم و رویش کشیدم چون به خواب عمیقی فرو رفته بود بیدار نشد. خودم کنار سها دراز کشیدم و زیر پتوی او خزیدم تا دوباره سرما نخورم. صبح با نوازش دست مهربان عمو چشم باز کردم. کنارم نشسته بود و موهایم را نوازش می کرد و آرام صدایم می کرد: غزال جان، پاشو عزیزم.<br />
- سلام عمو جون، صبح ات بخیر.<br />
- سلام گلم، صبح تو هم بخیر، پاشو عزیزم می خوایم برای نهار بریم جنگل.<br />
- مگه وقت نهار شده؟<br />
- تقریبا! چون ساعت ده و نیمه.<br />
- پس چرا منو بیدار نکردین، همه منتطر من بودن؟<br />
- من نذاشتم، گفتم شاید دیروز خسته شدی.<br />
دستانم را دور گردنش انداختم و صورتش را بوسه باران کردم. خیلی دوستش داشتم شاید بیشتر از بابا&#8230;. خودم را لوس کردم و گفتم: عمو مثل بچگیام بغلم می کنی.<br />
- چرا نکنم.<br />
عمو مرا بغل کرد و با هم بیرون رفتیم که سهند با دیدنمان گفت: خرس گنده! خجالت بکش بیا پایین.<br />
- به تو چه، عموی خودمه.<br />
- حیف، شانس آوردی که بابا، بالای سرت کشیک می داد تا تلافی دیروز رو نکنم وگرنه لگن آب سرت خالی می کردم.<br />
زبانم را برایش در آوردم و گفتم: بترکه چشم حسود که خمار مونده.<br />
دو، سه لقمه ای که مامان برایم آماده کرده بود با یک لیوان چایی برداشتم تا داخل ماشین بخوردم. در اواخر فصل پاییز هوا آفتابی و نسبتا گرم بود، برای همین در جنگل زیر اندازی پهن کردیم و بساط چایی و آتش برای گرم شدن و کباب درست کردن به پا شد. تعدادی سیب زمینی در آتش انداختیم. سپس برای بازی وسطی به دو دسته تقسیم شدیم. بعد از بازی به سراغ سیب زمینی ها رفتیم، آنقدر داغ بودند که به محض برداشتن کف دستم سوخت. آهسته سیب زمینی را انداختم و از شدت درد به پشت ماشین پناه بردم. از درد چشمانم را بستم و دندانهایم را بهم فشار می دادم. با شنیدن صدای سها چشم باز کردم.<br />
سها – غزال چرا یکدفعه غیبت زد، چرا اینجا نشستی، چیزی شده؟<br />
- همین طوری اومدم.<br />
سها- دروغ میگی صورتت مثل لبو شده، دستتو چرا مشت کردی؟؟؟<br />
خودش دستم را گرفت و باز مرد و با دیدن دست تاول زده ام، گفت: ای وای، بذار ببینم کسی پماد سوختگی همراهش است؟<br />
دستش را گرفتم و گفتم: نه سها الان اگه عمو بفهمه مجبوریم به شهر برگردیم. اونوقت مزاحم شادی و تفریح دیگران میشیم. فقط خواهشا یک سیب زمینی خام بیار با یه چاقو.<br />
وقتی سیب زمینی را آورد چند برش یصورت ورقه، ورقه بریدم و کف دستم گذاشتم تا کمی از سوزشش کاست. سپس پیش بقیه رفتیم. بعد از نهار کمی استراحت کرده، سپس دوباره به بازی پرداختیم و قبل از تاریک شدن هوا وسایل را جمع کردیم و به سمت ویلا به را افتادیم. بین راه عمو سعید شیرینی هم خرید. حدس زدم جتما باید خبری باشد.<br />
موقع پیاده شدن، در داخل حیاط عمو سعید رو به سپهر گفت: سپهر چند لحظه ای بیرون باش کارت دارم.<br />
حدسم به یقین تبدیل شد، فورا به اتاقم رفتم و از پشت پنجره نگاهشان کردم. عموهر چه که گفته بود باعث عصبانیت سپهر شده بود که کم کم این عصبانیت به عمو هم سرایت کرد. داخل اتاق بودم که سهیل هم آمد و با دیدنم گفت: پشت پنجره چی کار می کنی؟<br />
- هیس، یواش! بیا نگاه کن. سهیل، فکر کنم عمو با سپهر در مورد هانی صحبت می کنه.<br />
هر دومان از گوشه پنجره، سرک می کشیدیم، دقائقی این صحبت به طول انجامید. سپس عمو به داخل آمد و سپهر بیرون رفت. وقتی از اتاق بیرون رفتیم چهره عمو درهم وگرفته بود و پشت سر هم به سپهر بد و بیراه می گفت: پسره احمق، میگم بیا با هانی ازدواج کن میگه من ازش خوشم نمی آید.<br />
سهیل آهسته گفت: غزال بیا بریم دنبالش، نکنه بلایی سر خودش بیاره.<br />
- نه بابا مگه بچه است.<br />
چون اوضاع را بهم ریخته دیدیم، فرصت را غنیمت شمردیم و یواشکی بیرون رفتیم، به پیشنهاد سهیل به طرف دریا رفتیم. سپهر کنار ساحل نشسته و دستانش را دور پاهایش قلاب کرده بود.<br />
پاورچین، پاورچین نزدیک شدیم. از پشت دستانم را روی چشمانش گذاشتم، دستانم را لمس کرد و گفت:<br />
ای دوای درد دلهای اسیر<br />
دستهایت باغ پاک نسترن<br />
قلبت اقیانوسی از شوق و نگاه<br />
با دلت پروانه شد احساس من<br />
قلب من یک جاده تاریک بود<br />
با تو قلبم کلبه پیوند شد<br />
قلب من تقدیم چشمان تو شد<br />
برای اینکه جلوی سهیل بیش از این ادامه ندهد، دستانم را کشیدم و گفتم: آقا سپهر اشتباه گرفتی، من هانی نیستم.<br />
نگاهی به ما کرد و گفت: معذرت می خوام! من فکر کردم فریده نه هانی. در ضمن یادت رفت چی ازت خواستم.<br />
کنارش نشستیم وسهیل پرسید: با، بابا سر چی جر و بحث می کردین؟<br />
سپهر- تو که خودت بهتر از من می دونی چرا می پرسی؟مثل خبر نگارا هم که همه جا حی و حاضرین. دو تا جاسوس حرفه ای.<br />
- ما رو باش مثلا اومدیم تو رو دلداری بدیم که مبادا بلایی سر خودت نیاری، اونوقت تو میگی جاسوس هستیم.<br />
سپهر- ممنون که به فکرم بودین. ولی اگه تنهام میذاشتین بهتر بود. آدم بعضی وقتا به تنهایی و خلوت نیاز داره .<br />
بعد لبخندی زد و ادامه داد: راستی مگه من بچه ام که به خاطر حرف بیهوده خودمو بکشم. حالا اگه ممکنه پاشین برین که میخوام تنها باشم.<br />
سهیل- اگه منظورت منم که میرم تا با فرید خان تنها باشی.<br />
و بلافاصله بلند شد و به سمت دیگری رفت. سپهر خندید و گفت:<br />
- مثل اینکه سر خودمو شیره مالیدم اون زرنگ تر از منه. راستی میشه دستتو ببینم چون احساس کردم، پوست کف دستت&#8230; زبر و زمخت شده.<br />
- ظهر موقعی که سیب زمینی برمی داشتم، یه کمی سوخت.<br />
دستم را گرفت و با دیدن کف دستم گفت: آخ این که تاول زده، چرا نگفتی؟ چطور تحمل کردی، پس برای همین کنار ماشین رفتی؟<br />
- بعضی موقع ها، لازمه به خاطر اطرافیانت سکوت کنی. چون من دوست ندارم کسی به خاطر من شادیش بهم بخوره و مزاحمت ایجاد کنم.<br />
با یک دست چانه ام را گرفت و به طرف خودش برگرداند و با دست دیگرش دست سوخته ام را گرفت و خیره به چشمانم گفت: غزال بیا و منو از این غم رها کن. باور کن من عاشق و اسیر تو شدم، پس بیا تا کاخ آرزوهامونو با عشق و علاقه همدیگه بسازیم.<br />
سپس دوباره دستم را بوسید. از تماس لبش با دستم، تنم آتش گرفت سرم را عقب کشیدم و روی پایم گذاشتم. حالم به کلی منقلب شده بود و قلبم به شدت می تپید، چون یک احظه تمام احساسش را به بدنم منتقل کرده بود. با صدایی لرزان دوباره گفت: غزال منو ببخش، به جان عزیزت قصد بدی نداشتم و از روی هوس این کارو نکردم. بلکه یه لحظه جلوی احساسمو نتونستم بگیرم. آخه قلبت، چشات مثل اقیانوس بزرگ وبی انتهاست. وقتی نگات می کنم تو اون اقیانوس گم میشم. من تشنه عشق تو هستم و هر چی میگم از ته دل و اعماق دلمه، نه هوس و تب زود گذر. حالا از دستم ناراحتی؟<br />
جوابی ندادم و بلند شدم، سهیل را صدا کردن. قبل از آمدن سهیل ادامه داد: باور کن من اون باده پرستم که فقط و فقط از عشق تو مستم، می فهمی؟<br />
نگاهش نکردم که مبادا از احساسم از دریای مواج دلم با خبر شود. گذاشتم همان طور در خماری بماند و فکر کند ناراحت و دلخورم. چند قدمی که دور شدیم سهیل پرسید: غزال سپهر تو رو دوست داره، نه؟ راستشو بگو چون من چند وقته احساس می کنم،ولی امروز دیگه مطمئن شدم.<br />
- اینقدر مطمئن نباش، چون من فکر می کنم یه تب تنده و وقتی از اینجا بره، همه چیز رو فراموش می کنه و سرش ببا دخترای اونجا گرم میشه. درست مثل سابق.<br />
سهیل حیران پرسید: تو از کجا می دونی؟؟؟<br />
- از سها شنیدم، راستی سهیل خواهش می کنم در این مورد با کسی حرفی نزن نمی خوام آزادیمو از دست بدم.<br />
سهیل- باشه، ولی غزال فکر نکنم، چون هر چی باشه من سپهر و بهتر از تو می شناسم اون در مقابل هیچ کس کوتاه نمی یاد. یک بار مهسا دختر خاله ام بی اجازه به اتاقش رفته بود. سپهر وقتی اومد و فهمید، بهش گفت: چرا به اتاقم رفتی؟ مگه نمیدونی من خوشم نمی آد کسی بدون اجازه به اتاقم بره، مهسا جواب داد: مگه تو اون اتاق چی هست که نباید بدون اجازه رفت؟ سپهر گفت: هیچی نیست ولی من دوست ندارم بدون اجازه به وسایلم دست بزنی، فهمیدی. بار آخرت باشه که این کارو می کنی. مهسا جواب داد: خوب کاری کردم رفتم، مثلا می خوای چیکار کنی؟ سپهر سیلی محکمی به گوشش زد و گفت: حالا فهمیدی بدون اجازه رفتن یعنی چی؟<br />
آخه مهسا فکر می کرد صاحب اصلی سپهره، چون هر کجا می رفت اونو با خودش می برد فکر می کرد هر کاری دلش خواست می تونه بکنه، ولی اینطور نبود.<br />
- سهیل، با این حرفات منو ترسوندی. از این به بعد باید حواسمو جمع کنم تا سیلی نخورم.<br />
سهیل خندید و گفت: نترس، کارتو از این حرفا گذشته، روزهای اول چیزی بهت نگفت، حالا که دوست داره محاله این کارو بکنه، اون به خاطر تو به ما حرفی نمی زنه چه برسه به خودت. حالا جون سهیل راستشو بگو، تو هو سپهر رو دوست داری؟<br />
- تا به الان ازش متنفر بودم، چون من در مورد یاشار هیچ احساسی ندارم چه برسه به سپهر.<br />
باران تازه شروع به باریدن کرده بود که داخل رفتیم. اوضاع کمی قمر در عقرب بود و از همه گرفته تر خاله بود که با دیدن ما با پریشانی پرسید:<br />
- بچه ها شما سپهر رو ندیدین؟<br />
- چرا خاله جون کنار ساحل پکر نشسته بود. البته پکر که نه مثل برج زهرمار یا بهتره بگم مثل شمر نشسته بود.<br />
با تعریف هایی که از سپهر کردم گل لبخند اول از همه به لب های عمو سعید نشست و بقیه هم جرات پیدا کرده و خندیدند.<br />
موقع خوردن شام بابا خواست به دنبال سپهر برود ولی عمو سعید مانع شد و گفت: الان هر کی بره دنبالش نمی یاد چون یه دنده و لجبازه، مخصوصا الان که عصبی و ناراحته.<br />
بعد از خوردن شام به خاطر ریزش باران به کنار دریا نرفتیم و شروع به بازی دبلنا کردیم ساعت از یازده گذشته بود که سپهر خیس آب آمد. سلامی کرد و بعد از برداشتن لباس و حوله به حمام رفت. خاله با دیدن سپهر نفس راحتی کشید و گفت: خدایا شکرت که اومد.<br />
- خاله مگه قرار بود شب رو هم بیرون بخوابه؟<br />
خاله سری تکان داد و گفت: عزیزم تو سپهر رو نمی شناسی که چطور پسریه.<br />
دیگر ادامه ندادم. بیچاره عمو سعید هم از سرزنش و ملامت نجات پیدا کرد و هر دو از نگرانی بیرون آمدند.<br />
وقتی سپهر از حمام بیرون آمد، خاله پرسید: سپهر شام می خوری، گرم کنم؟<br />
سپهر- نه میل ندارم، می خوام بخوابم.<br />
- آخه پسرم با شکم گرسنه که نمی شه خوابید.<br />
با صدای نسبتا بلندی که شبیه فریاد بود گفت: مامان یه بار گفتم میل ندارم و می خوام بخوابم.<br />
با شیطنت گفتم: خاله ناراحت نباش حتما رفته کاروانسرا، ببخشید منظورم هتل هایته. اونجا، دوست دختری پیدا کرده و شام خوردن.<br />
سپهر- حتما بعدش هم دوست دخترم یه سطل ریخته سرم، نه.<br />
- الله اعلم! ما که با تو نبودیم،شایدم هوس پیاده روی زیر بارون کردین. آقا سپهر ما رو دیگه رنگ نکن.<br />
بابا چشم غره ای رفت تا ساکت باشم! ولی من بی خیال ادامه دادم:<br />
- درسته که بابا اشاره می کنه که ساکت باشم ولی راستشو بگو خوش گذشت، طرف خوشگل بود؟<br />
در آستانه در پشت به ما ایستاده بود که برگشت و جواب داد: اگه من شام بخورم دست از سر کچل من برمی داری؟<br />
- خدا مرگم بده!! تا عصر که مو داشتی، نکنه دعواتون شده و طرف سرتو کچل کرده، عیبی نداره برگشتیم تهران میدی رو سرت مو میکارن.<br />
خندید و گفت: چشم، حتما این کارو می کنم.<br />
و به طرف آشپزخانه رفت. خاله بلند شد صورتم را بوسید و گفت:<br />
قربونت برم دخترم که امشب خیالمو راحت کردی. اگه تو نبودی تا چند روز لب به غذا نمی زد.<br />
رو به بابا گفتم: بابا حالا تو هی چراغ بده که حرف نزنم! بیا اخم های آقا سپهر باز شد.<br />
عمو به جای بابا جواب داد: چیکار کنه مسعود تقصیری نداره، حتما ترسیده سر تو هم داد بزنه یا حرفی بزنه که باعث دلخوری بشه.<br />
آهسته گفتم: جرات نداره، روز اول زهر چشمش رو گرفتم، می ترسه. از این به بعد هر وقت باهاش مشکلی داشتین فورا زنگ بزنین تا به خدمتش برسم.<br />
عمو سعید چشمکی زد و گفت: حتما این کارو می کنم.<br />
ما بازی را ادامه دادیم، سپهر هم بعد از خوردن شام دیگر به اتاقش نرفت و همانجا روی کاناپه دراز کشید. تا آخر بازی خاله طفلکی آهسته از من تشکر کرد. با شروع خمیازه ها دست از بازی کشیدیم و همه بلند شدند تا بخوابند ولی سپهر همچنان،انجا دراز کشیده بود. من هم سر جایم دراز کشیدم. دیگر مثل سابق نمی توانستم بی اعتنا باشم. یعنی نه متنفر بودم و نه دوستش داشتم. ساعتی گذشت و هنوز به حرف های سپهر فکر می کردم و خوابم نمی برد. بلند شدم تا ببینم باز هم مثل شب قبل بدون بالش و رو انداز خوابیده یا نه، که دیدم همانطور خوابش برده. پتوی خودم را برداشتم و رویش کشیدم. می خواستم برگردم که آهسته صدایم کرد: غزال، غزال.<br />
برگشتم. دو لا شدم و گفتم: بله، کارم داشتی؟<br />
- منو بخشیدی یا نه؟<br />
- هیس! همه خوابیدند الان وقت این حرفها نیست. آخه کسی منو اینجا ببینه چی میگه. فکر بد نمی کنه؟<br />
- یعنی گفتن آره یا نه خیلی زمان می بره. در ضمن ممنون که دیشب و امشب پتوی خودتو به من دادی.<br />
- پس حالا که بلند شدی پاشو برو سر جات تا من پتو مو ببرم. چون دوتایی نمی تونیم با یه پتو بخوابیم.<br />
لبخندی زد و گفت: خوب بلدی از جواب طفره بری.<br />
بلند شد و پتو را به دستم داد و گفت: شب بخیر عشق من، خوابای خوب ببینی.<br />
هر کلمه ای که از وهانش خارج میشد بوی عشق و دلدادگی می داد. من هم به اتاقم برگشتم تا بخوابم. دراز کشیدم و کف دستم را که با لب های او تماس گرفته بود بوسیدم و با خودم گفتم: شب تو هم بخیر دیوونه من.<br />
صبح به خاطر برف سنگینی که باریده بود جاده چالوس بسته شده بود. مجبور شدیم زودتر حرکت کنیم و از جاده هراز برویم. برف آنجا هم می بارید. زمانی که برای خوردن نهار نگه داشتیم گلوله برفی بزرگی درست کردم و درست به طرف سها نشانه رفتم، او سرش را دزدید و به صورت بابا خورد. بابا هم به تلافی، گلوله ای درست کرده و به طرفم نشانه رفت. بغل رستوران محوطه بزرگی وجود داشت به جای خوردن نهار به برف بازی مشغول شدیم. فقط خانم بهادری و هما کنار ایستاده بودند. هانی سعی داشت فقط سپهر را نشانه بگیرد ولی نمی توانست چون سپهر محلش نمی گذاشت. از پشت دست های سپهر رو محکم گرفتم و گفتم: هانی جون محکم بزن.<br />
هانی-آخه محکم بزنم دردش می گیره.<br />
- نه بابا، بزن چیزیش نمی شه.<br />
سپهر آهسته گفت: غزال خواهش می کنم این کارو نکن، غزال! جان سپهر دستتو بکش.<br />
گوش نکردم، سپهر هم سرش را پائین گرفت و خورد به صورت خودم. الکی دستم را روی چشمم گذاشتم وبا فریاد گفتم: آخ چشم، کور شدم.<br />
سپهر فورا برگشت و گفت: دستتو بکش ببینم، عزیزم من که گفتم این کارو نکن.<br />
دستم را از روی چشمم برداشتم و گفتم: باز نمی شه، انگار کور شدم.<br />
همه دورم جمع شده بودند و هر کسی اظهار نظری می کرد و من آه و ناله میکردم. عمو محمود که دقائقی پیش به رستوران رفته بود با سر و صدای ما بیرون آمد و مظطرب گفت: غزال چی شده، چرا داد می زنی؟<br />
بابا- موقع بازی گلوله خورده به چشمش و الان هر کاری میکنه باز نمیشه.<br />
عمو- غزال جان، عزیزم آهسته چشماتو باز کن ببینم.<br />
دیگر نتوانستم فیلم بازی کنم و چشمم را باز کردم و با خنده گفتم: عمو جون بهشون کلک زدم.<br />
سهند- حناق بگیری، بازی زهرمارمون کردی. شیطونه میگه همچین بزنم که هر دو تاشون کور بشه.<br />
معصومانه گفتم: یعنی دلت میاد تا آخر عمرم کور بشم.<br />
سهند- خوب بلدی با این زبونت آدمو خر کنی.<br />
- بلا نسبت تو! خر چیه، تو سرور منی، تاج سرمی.<br />
عمو رو به هم گفت: حالا اتفاق دیگه ای نیافتاده بیاین بریم تو.<br />
__________________</p>
<p>و همه به داخل رستوران رفتیم. قبل از داخل شدن برگشتم و به سهند گفتم: فکر نکن جدی،جدی تاج سر و سرور منی. نوکر بی جیره و مواجب بنده هستی.<br />
و بلافاصله داخل شدم و مجالی به سهند ندادم. و آنهایی که پشت سر من بودند به خنده افتادند. وقتی پدرام کنار میز نشست، به من گفت: غزال تو واقعا نوبری. جلوی بزرگتر ها خوب بلدی فیلم بازی کنی و گناهها رو گردن سهند می اندازی. و خودتد، تو دل همه جا می کنی.<br />
- یعنی میگی من بدم؟ و محبتم نسبت به همه دروغه.<br />
- نه خیلی هم خوبی، فقط کمی شیطونی و بازیگوش. مثلا یادته اون شب چقدر سپهرو&#8230;<br />
- آقا پدرام بقیه اش رو ادامه نده، خودم فهمیدم. چشم دیگه این کار هارو تکرار نمی کنم.<br />
سهند- توبه گرگ کرگه.<br />
پدرام- سهند تو هم همچین بی تقصیر نیستی، تن تو هم می خاره ها.<br />
پدرام سر به سر من و سهند می گذاشت، بعد از نهار دوباره به راه افتادیم. سهند داخل ماشین موهایم را گرفت و کشید، برای اینکه لجش را دربیاورم از یاشار پرسیدم: یاشار معنی شیدا چی میشه؟<br />
یاشار- به به، امسال دیپلم می گیری نمی دونی معنی شیدا چی میشه؟<br />
- خوب ندونستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است.<br />
سهند دستپاچه دست کشید وگفت: غزال من بعدا بهت میگم.<br />
سهیل با شیطنت گفت: نمی دونم چرا بعضی وقت ها سهند به غزال باج میده، یادتونه اون دفعه هم دستشو گذاشت جلوی دهنش.<br />
- سهند جان هر وقت از تو پرسیدم جواب بده، من از یاشار پرسیدم.<br />
یاشار خنده کنان جواب داد: شیدا یعنی واله، عاشق شدن بی حد و اندازه، دلدادگی.<br />
- حالا اسم دختره یا پسر؟<br />
سپهر به جای یاشار جواب داد: نکنه اسم دوست دختره سهند، شیداست؟<br />
همه زدند زیر خنده و سهند زیر لب ادامه داد: زهر مار! حسابتو می رسم.<br />
- آفرین سپهر تو چقدر نابغه ای، این مشکل منو آسون کردی.<br />
سهند- دیوونه حسابتو می رسم.<br />
- ببین یاشار، داره واسه من خط و نشون می کشه.<br />
یاشار- سهند جدا تو خجالت نمی کشی، هنوز دهنت بوی شیر میده. تازه داری برای غزال خط و نشون هم می کشی؟<br />
- اتفاقا از عروسی آیدین به بعد به جای شیر، بوی عشق و عاشقی میاد.<br />
سهند چپ چپ نگاهم می کرد و ما سر به سرش می گذاشتیم و او گوش می کرد.<br />
سه روزی بود که از شمال برگشته بودیم و ظهر ها به خاطر اینکه ازشر تلفن های سپهر در امان باشم، تلفن ها را از پریز می کشیدم و قبل از آمدن مامان وصل می کردم و خوشبختانه در این مدت ندیده بودمش.<br />
روز سه شنبه تازه از مدرسه رسیده بودم و داشتم مانتو ام را در می آوردم که تلفن زنگ زد. سریع تلفن را برداشتم تا ساناز از خواب بیدار نشود. که صدای سپهر در گوشی پیچید:<br />
- بی انصاف تلفنو قطع نکن کارت دارم.<br />
- اجازه بده از راه برسم بعد زنگ بزن. هنوز لباسمو در نیاوردم و غذا هم نخوردم.<br />
- پس خواهشا تلفن رو از پریز نکش تا نیم ساعت بعد زنگ بزنم کار مهمی دارم.<br />
- باشه، فعلا خداحافظ.<br />
تند تند لباسم را عوض کردم و چند قاشق غذا خوردم و به اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیده بودم و خواب کم کم چشمانم را سنگین می کرد که تلفن زنگ زد: بفرمائید<br />
سپهر- خوابیده بودی، مزاحمت شدم.<br />
- نه تازه داشت خوابم می برد که توی بیکار مزاحم شدی. به جای اینکه هر روز تلفن کنی، یه خورده به خودت زحمت بده و بیا دنبالمون و هر کاری داشتی بگو. آقای راننده قول میدم حقوق خوبی بهت می دم.<br />
- من بدون حقوق هم دربست نوکر خانم هستم. ولی افسوس که اجازه این کارو ندارم. چون بابا سرمو می بره.<br />
- چرا؟<br />
- برای اینکه قبل از دیدنت خیلی سفارش کرده که مراقب رفتارم باشم. و از نزدیک شدن به تو و حرف زدن حذر کنم. می گفت تو با بقیه دخترا فرق داری. چشم و چراغ و دردونه فامیل هستی. دیگه نمی دونست نا خواسته از دور دلم عاشق و دیوونه تو می شه.<br />
- وای، چه پسر حرف گوش کنی هستی. آخی طفلکی! دلم برات میسوزه، چقدر مواظب اعمالت بودی. حتما خیلی زجر کشیدی که به طرفم نیومدی و آزارم نکردی.<br />
سپهر- لعنتی مسخره ام می کنی! اونقدر که تو اذیتم کردی من کاری نکردم. الان هم جز حرف دلم چیزی بهت نمی گم. راستی می دونی که قراره برات خواستگار بیاد.<br />
- نه از کجا بدونم، مگه علم و غیب دارم. حالا طرف کی هست که اول تو خبر دار شدی؟<br />
- یعنی سها بهت نگفته مهمون داریم؟<br />
- نه فقط گفت که عصر یه سر بیام خونتون، خوب مهمونتون کیه؟<br />
- دیشب عمه با لیلی و بهزاد آمدند. عمه از تو خیلی خوشش اومده و برای همین اومده تو رو برای بهزاد خواستگاری کنه. تو بهزادو دیدی؟<br />
- نه سعادت نداشتم که زیارتش کنم. حالا چه شکلی هست؟ خوشگل یا نه. اگه مثل تو باشه نمی خوامش.<br />
- پس مثل من نباشه قبول می کنی. زیبا و جذابه و مورد قبول خانم واقع میشه.<br />
- پس خیلی عالی شد.<br />
با فریاد گفت: بی انصاف پس دل من چی میشه؟! یعنی من ادم نیستم که هر کاری می کنم ازم خوشت نمی یاد. می دونی چه بلایی سرم آوردی. دیوونه ام کردی. خونه خرابم کردی. با اون چشمات جادوم کردی و آتیشم زدی.<br />
سپس ارامتر ادامه داد: چرا اینقدر بی انصاف و سنگدلی، چرا؟ غزال&#8230;&#8230;<br />
با صدای لرزان گفتم: بله<br />
- اگه جلوی پات زانو بزنم و التماست کنم قبول می کنی که واقعا از ته دل و از اعماق وجودم دوست دارم.<br />
- نه، من نمی خوام جلوی پام زانو بزنی یا التماسم کنی. تو خودت گفتی من به دختری دل نمی بندم و فقط برای چند صباخی که خوش باشم باهاشون دوست میشم. پس من چطوری حرفهاتو باور کنم که واقعا دوستم داری و عشقت تب تند و هوس نیست؟ و وقتی منو وابسته خودت کردی ولم نمی کنی و نمیری دنبال یکی دیگه؟! حرفهای تو مثل وز، وز زنبور تو گوشم مونده. اگه من به جای تو بودم وقتمو تلف نمی کردم و داممو جای دیگه پهن می کردم.<br />
چند دقیقه ای هر دو ساکت شدیم تا اینکه سپهر سکوت را شکست و گفت: ممنون که نصیحت ام کردی از این پس مثل زنبور وز وز نمی کنم و مزاحم اوقات سرکار خانم نمی شم.<br />
و بدون خداحافظی گوشی را گذاشت. تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته و مانند غریقی در وسط دریا در میان تلاطم امواج قرار گرفته بودم. نمی دانستم چیکار کنم، مانده بودم بر سر دو راهی. چون برای کسی مثل من هضم این کلمات خیلی سخت بود. از فکر کردن سرم ترکید. چون عقل حکم می کرد از آدم هوس بازی مثل سپهر دوری کنم. ولی دلم مرا به جلو سوق می داد تا به ندایش پاسخ دهم. نگاهی به ساعتم انداختم ساعت چهار بود و چیزی به آمدن مامان و بابا نمانده بود. بلند شدم و به حمام رفتم تا کسالتم را با گرمی آب برطرف کنم کمی سرحال شوم. تازه بیرون آمده بودم که بابا زودتر از مامان رسید. تند تند آماده شدم تا بابا منو به خونه عمو سعید رساند.<br />
زنگ را زدم و داخل شدم، لیلی و سها جلوی در به انتظارم ایستاده بودند. با دیدن لیلی، پله هل را دو تا یکی کردم و بالا دویدم و یکدیگر را درآغوش کشیدیم. بعد از احوال پرسی خودم را به بی خبری زدم و با تعجب پرسیدم: لیلی خانم کی تشریف آوردین؟<br />
- دیشب ساعت نه و نیم، ده بود اومدیم.<br />
اخم کردم و به سها گفتم: بی معرفت چرا بهم نگفتی؟ ترسیدی نهار بیام اینجا. اگه مامان و بابا می دونستند اونها هم می اومدند.<br />
سها- خواستم غافلگیرت کنم. الانم میری و به خاله شیرین خبر میدی.<br />
در دلم گفتم: چقدر هم غافلگیر شدم، چون قبل از تو آقا داداشت خبر داده بود.<br />
با هم به داخل رفتیم. اول با عمه خانم و بعد با بهزاد سلام و احوال پرسی کردم. حق با سپهر بود، بهزاد پسری زیبا و جذاب و تقریبا شبیه عمو سعید بود ولی به زیبایی سپهر نمی رسید، چون سپهر فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود.<br />
خاله خودش به مامان تلفن کردو آمدن عمه را خبر داد و برای شام دعوتشان کرد.<br />
همه دور هم جمع و مشغول صحبت بودیم. بهزاد زیر چشمی نگاهم می کرد. سعی می کردم نگاهم با نگاهش تلاقی نکند. ساعت یک ربع به شش عمو سعید و سپهر هم آمدند. قیافه هر دو پکر و گرفته بود و سپهر حتی زحمت سلام دادن به خود را نداد و انگار نه انگار که مرا دید. بدون اعتنا و توجه کنار بهزاد نشست.<br />
عمه خانم با دیدن قیافه آنها پرسید:چی شده، شما دو تا باز سگرمه هاتون ترهمه؟ نکنه باز جر و بحث داشتین؟<br />
سپهر- نه عمه جان، چرا جر و بحث کنیم.<br />
عمو- آقا راست میگه جر و بحث نکردیم. فقط حضرت آقا بدون خبر، سر خود رفته برای نیمه شب یک شنبه بلیط گرفته، انگار اونجا حلوا پخش می کنن که آقا با عجله می خواد بره.<br />
با شنیدن این جمله ته دلم خالی شد. چون مسبب اصلی من بودم شاید اگر کمی ملایم تر با او حرف می زدم، هرگز فکر رفتن نمی کرد. خاله چنگی به صورتش انداخت و گفت: وای خدا مرگم بده، کجا می خوای بری مادر؟ مگه چقدر پیش ما موندی که به این زودی خسته شدی. نکنه باز مهرداد زنگ زده و هوایی شدی که می خوای بری؟<br />
سپهر برافروخته و بلند جواب داد: مگه قرار بود برای همیشه موندگار بشم که با زنگ زدن مهرداد فیلم یاد هندوستان کنه. نخیر، نه مهرداد زنگ زده نه کس دیگه ای. نه اینکه از شما خسته شدم، الان پنج ماه که اینجا هستم و مدت کمی نیست و باید برم و به کارام سر و سامون بدم.<br />
عمه- عمه جان وقتی خانواده تو اینجاست، تو کجا می خوای بری. مگه اینجا چه عیبی داره که نمی تونی زندگی کنی.<br />
سپهر – از اول هم قرار نبود من اینجا بمونم. نمی تونم اینجا راحت باشم. هیچی نداره خراب شده که دل آدم خوش باشه. مثل زندون دست وپام بسته است.<br />
لیلی به شوخی گفت: نکنه ما مزاحمت شدیم و از اومدن ما ناراحتی که می خوای فرار کنی.<br />
سپهر- دستت درد نکنه لیلی، این چه حرفیه،شما عزیز و مراحم ما هستین.<br />
سپهر با طعنه و کنایه ادامه داد: اینجا فقط یک نفر غریبه و مزاحمه و بقیه خودی هستند.<br />
چ.ن می دانستم دلش از کجا پر است جوابی ندادم و سرم را پایین انداختم. عمو با عصبانیت جواب داد: سپهر مواظب حرف زدنت باش. غزال با سها هیچ فرقی نمی کنه و اینجا خونه خودشه.<br />
بی توجه به حرفهای عمو نیشخندی زد و گفت: راستی تو بیکار هستی که هر دم و دقیقه میای اینجا، مگه خونه و زندگی نداری.<br />
- فکر نکنم اومدن من ربطی به تو داشته باشه. اگه وجود من ناراحتت می کنه میتئنی تشریف ببری به اتاقت.<br />
با تمسخر لبخندی زدم و ادامه دادم: نکنه با هانی جون حرفت شده که با توپ پر اومدی، آقای مهندس.<br />
مثل اسپند روی آتش از جا بلند شد و با فریاد گفت: بابا همه اش تقصیر شماست که این تخم لق رو تو دهن این دیوونه شکوندی.<br />
با فریاد جواب دادم: دیوونه تویی یا من که سر خونواده ات داد می زنی، کاش به جای مهندس درس ادب یاد می گرفتی که اینطور هوار نکشی.<br />
با دیدن اشک های سها دیگر ادامه ندادم و بلند شدم تا به آشپزخانه بروم و آبی بخورم که خاله رنگ پریده و پریشان بلند شد و گفت: غزال جان کجا میری؟ تو رو خدا حرف های این پسر رو به دل نگیر. نمی دونم امروز چه مرگش شده.<br />
- خاله جون می خوام یه لیوان آب بیارم چون موتور سرش خیلی داغ کرده و لازمه که خنک بشه.<br />
خاله خیالش آسوده شد و سر جایش نشست ولی سها همراه من آمد و با گریه گفت: غزال من معذرت می خوام، مبادا بری و اینجا دیگه پا نذاری، باور کن اونوقت من دق می کنم.<br />
سرش را به سینه ام چسباندم و گفتم: دیوونه مگه بچه هستم که قهر کنم. برای من تو مهمی. جان من دیگه گریه نکن.<br />
- یعنی باور کنم از ما دلگیر نیستی؟<br />
- آخه چرا از شما دلخور باشم. سپهر هم حتما از جایی ناراحته، چون تا به حال با من اینطوری صحبت نکرده بود.<br />
پارچ آب و لیوان را برداشتم و با هم به هال رفتیم. به غیر از سپهر که سرش را بین دستانش گرفته بود همه به من نگاه می کردند. احساس کردم عمو سپهر را سرزنش می کرد چون با داخل شدن من بقیه حرفش را ادامه نداد. لیوان را پر اب کردم و بهش گفتم: بیا این آبئ بخور تا حالت جا بیاد.<br />
سپهر- نمی خورم.<br />
- خودت گفتی که نمی خوری پس هر چه آید خوش آید.<br />
و فورا پارچ آب یخ رو روی سرش خالی کردم. مثل جرقه از جا پرید، پارچ رار روی زمین انداختم و ازش دور شدم.<br />
سپهر- لعنتی وایسا تا حسابتو برسم.<br />
بدون توجه که به دنبالم می امد به طرف پله ها دوئیدم که عمه خانم گفت: وامصیبتا!!<br />
عمو- سپهر ولش کن، تقصیر خودته که نیش اش زدی.<br />
سپهر توجهی به گفته های آنها نداشت و دنبال من می دوید، سه چهار تا پله مانده به طبقه دوم به عقب برگشتم. همان لحظه پام پیچ خورد و به سمت پائین پرت شدم. از ترس چشمانم را بستم. اگر سپهر پشت سرم نبود به پائین پرت می شدم. وقتی از سالم بودنم مطمئن شدم چشمانم را باز کردم و خودم را در آغوش سپهر دیدم. رنگ به چهره اش نبود و پریشون پرسید: خوبی، سالمی؟ چی شد که افتادی؟<br />
نگاهی به چشمان آشفته و خاکستریش کردم و لبخند زنان جواب دادم:<br />
- آره خوبم، فقط پام درد می کنه، آخه پام پیچ خورد.<br />
لحظه ای چشمم به پشت سپهر افتاد بقیه هم پریشان ایستاده بودند. از اینکه در بغل سپهر بودم خجالت کشیدم و خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و روی پله نشستم. همان لحظه صدای آیفون در خونه پیچید.<br />
خاله عصبانی گفت: سپهر الان جواب خونواده شو چی میدی؟ اگه پاش شکسته باشه چی؟<br />
- قرار نیست اونا چیزی بدونن. اگر هم شکسته باشه خودم یه چیز سر هم می کنم میگم. شما نگران نباشید. شما برید پائین تا متوجه نشدن.<br />
بهزاد- اگه شکسته باشه یا حتی مو ورداشته باشه ورم می کنه.<br />
لیلی نگاهی به مچ پایم کرد و گفت: نه ورم نکرده.<br />
آنها پایین رفتند و سها وسپهر ماندند، با کمک سها به اتاقش رفتیم. سپهر هم رفت تا لباس های خیس اش را عوض کند. طفلکی سها در آب گرم پاهایم را ماساژ میداد. سپهر هم بعد از عوض کردن لباسهایش آمد تا حالم راپرسید که جواب دادم: یه کمی بهتره.<br />
سپهر- سها برو پماد بی حس کننده و باند رو بیار تا مچ پاش رو ببندیم.<br />
بعد از رفتن سها کنارم نشست و دستم را، به دستش گرفت و با دست دیگرش موهای پریشانم را مرتب کرد و گفت: غزال منو ببخش. همه اش تقصیره منه که اذیت ات کردم. اگه بلایی سرت می اومد چه خاکی تو سرم می ریختم. هیچوقت خودمو نمی بخشم.<br />
خیره به صورتش نگاه کردم و گفتم: عیبی نداره، چون باعث رفتن و عصبانیت تو من هستم. حالا اتفاقی نیافتاده که ناراحت شدی.<br />
&#8230;. دستش را دور شانه ام انداخت و سرم را روی شانه اش گذاشت، نتوانستم عکس العملی نشان دهم چون گرمای تنش آرامم می کرد.<br />
سپهر- غزال آخه دل آشفته ام به چشای تو عادت کرده، دل زبون بسته. کاش از روز اول دلم با دلت همزبون نمی شد. تا الان به خاطر تو، آواره نمی شد و در کنار محبوبش می موند. آخه قبل از اینکه، تو توی دلم پا بذاری، اینطوری بیقرار نبودم. خیلی دوست دارم. تو اولین و آخرین عشق منی، هر جا که باشم.<br />
سرم رابلند کردم و به چشماش که پر از اشک بود خیره شدم. دل من هم مثل او گریان و لرزان بود. قلبم سخت می تپید، بی قرار بودم ولی هر کاری می کردم، نتوانستم احساسم را بیان کنم. با چرخیدن دستگیره سپهر فورا اشک هایش را پاک کرد و با فاصله نشست و سرش را پایین انداخت. سها کمی از پماد را به پایم مالید و با باند بست. سپهر هم بیرون رفت. بعد از رفتنش پرسیدم: سها مهرداد کیه؟<br />
- پسر خاله مه! اونها هم چندین ساله که در رم زندگی می کنند، ولی شوهر خاله ام در ایرانه، اون محیط اونجا رو دوست نداره.<br />
در دلم گفتم مهرداد برادر مهسا ست. خیلی دلم می خواست مانع رفتن سپهر شوم ولی غرورم اجازه نمیداد. وقتی کارمان تمام شد به حالت عادی پایم را روی زمین گذاشتم و با هم به نزد بفیه رفتیم.<br />
مامان- شما دو تا اون بالا چی کار می کردین که لیلی تنها مونده.<br />
- درس می خوندیم.<br />
مامان- حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی می رفت جمعه می رفت.<br />
- مامان! جلوی همه آبرومو بردی.<br />
مامان- گفتم تا شاید به غیرتت بر بخوره و این سال آخریه یه تکونی به خوودت بدی. راستی تا یادم نرفته بهت بگم، سهند کارت داشت یه تماس باهاش بگیر.<br />
فورا به سراغ تلفن رفتم و شماره خانه عمو را گرفتم. خود سهند جواب داد یعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم: خیر باشه سهند جان چی کار داشتی؟<br />
سهند- می خواستم بگم از هفته آینده مسابقات باشگاهی شروع میشه، آقای ادیب از طرف خواهرش پیغام داد که بهت خبر بدم. چون همه روزه تمرین داریم.<br />
با فریاد گفتم: آخ جون. پس از فردا بسم الله.<br />
بعد از گذاشتن گوشی مامان پرسید: چی گفت که اینطور هیجان زده شدی و داد و فریاد به راه انداختی.<br />
- هفته آینده چهارشنبه مسابقات شروع میشه. می گفت که از فردا باید هر روز برم.<br />
ساناز با اخم گفت: وای از فردا کارمون دراومد، خونه میشه میدون جنگ.<br />
- لوس، اصلا از فردا تا پایان مسابقات میرم خونه عمو اینا که مزاحمتون نشم.<br />
عمه خانم در حالی که می خندید گفت: مگه چه کلاسی می ری دخترم که خونه میدون جنگ می شه؟<br />
- کلاس کاراته.<br />
لیلی مات و مبهوت پرسید: کلاس کاراته؟ نمی دونستم رزمی کاری. حالا کمر بندت چه رنگیه؟<br />
- قهوه ای که اگر برنده شم سیاه می گیرم.<br />
- خیلی جالبه، مگه چند ساله که کلاس میری؟<br />
- از هشت سالگی ولی مرتب نرفتم.<br />
سهیل- لیلی، غزال سوار کاری و تیر اندازی هم بلده.<br />
سپهر- بیچاره شوهرش. چون اگه حرفی برخلاف میل اش بزنه، حسابش رو با مشت و لگد یا گلوله می رسه.<br />
- آقا سپهر چرا این همه ازم تعریف و تمجید می کنید. خوبه شنبه شما می رید و فقط مامان که این همه منو شرمنده می کنه.<br />
تا موقع شام، صحبت در مورد علت رفتن سپهر بود و بابا و مامان زبان به نصیحتش گشوده بودند. سپهر در حالی که به سئوال های دیگران جواب می داد، تمام حواسش به من و بهزاد بود. چون بهزاد زل زده بود به صورتم. در دلم بهش می خندیدم، به خاطر حسادتش نسبت به بهزاد.<br />
بعد از شام سپهر، گوشه دنجی را گیر آورد و رفت نشست. وقتی داشت به اطراف نگاه می کرد، دعا می کردم تا زودتر مهمانی امشب به پایان برسد، در دلم گفتم: خدا کنه امشب سها اصرار نکنه که بمونم.<br />
چشمانم را بستم و روی صندلی نشستم وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم در نگاهش گره خورد. دقایقی بعد بلند شد و به پذیرائی رفت. صدای دل نشین و روح نواز پیانو بلند شد. سپهر هنگام نواختن آهنگ، شعر زیبای الهی ناز را می خواند:<br />
باز ای الهه ناز<br />
با دل من بساز<br />
کین غم جان گداز<br />
برود ز برم<br />
گر دلم نیاسود<br />
از گناه تو بود<br />
بیا تا ز سر گنهت گذرم<br />
باز می کنم دست یاری به سویت دراز<br />
بیا تا غم خود را با راز و نیاز<br />
ز خاطر ببرم<br />
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف<br />
به خدا همچون مرغ پر شور وشرر<br />
به سویت بپرم<br />
اون که او به غمت دلبندد چون من کیست<br />
ناز تو بیشتر از این بهر چیست<br />
روحم در حال پرواز بود، دست و دلم می لرزید. بعد از تمام شدن آهنگ بابا خواست تا آهنگ دیگری بخواند. همه آهنگ هایش بوی غم می داد و خاله با ناراحتی گفت: مدتیه که این پسره عوض شده. تقصیر این سعیده، از وقتی صحبت ازدواج با هانی رو پیش کشیده اخلاقش عوض شده.<br />
سهیل با شیطنت جواب داد: مامان شاید هم عاشق شده و شما بی خبرید.<br />
خاله- سپهر و این کارا؟ فکر نکنم چون تنها کاری که از سپهر بر نمی یاد عشق و عاشقی است. چون انوقت هوس رفتن نمی کرد.<br />
عمو- پدر سوخته تو این حرفها رو از کی یاد گرفتی؟ نکنه حرف دل خودته که پای سپهر و، وسط می کشی.<br />
سهیل از شرم سرخ شد و سرش را پائین انداخت که باعث خنده شد. با خنده گفتم:<br />
سهیل خجالت نکش، بگو. شاید فکری به حالت کردیم.<br />
سهیل- استاد، دست شما درد نکنه، شما چرا؟<br />
دستانم را به حالت تسلیم بالا بردم تا مبادا حرفی بزند و باعث آبرو ریزی شود.<br />
- خاله من الان ته و تو قضیه رو درمیارم.<br />
عمو- غزال جان نرو، میترسم شرمنده ات بشم.<br />
بابا- سعید نترس، غزال از زبون کم نمیاره. فوقش تو سر و کله همدیگه می زنن.<br />
بهزاد- دائی جان حق با آقای سراج! غزال خانم از کسی کم نمیاره، درسته؟<br />
- دقیقا همین طوره، چون من از رو نمی رم.<br />
بلند شدم و به پذیرائی رفتم چون پشتش به من بود، منو ندید.<br />
آهسته نزدیک شدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم. بدون اینکه نواختن پیانو را قطع کند، سرش را بالا گرفت و لبخندی زد.<br />
صندلی را کنارش گذاشتم و به صورتش که با لبخند زیبا تر شده بود خیره شدم. وقتی تمام شد گفت:<br />
کاش می دیدم چیست<br />
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم بهاریست<br />
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را<br />
می تابانی<br />
بال مژگان بلندت را می خوابانی<br />
آه وقتی تو چشماتت<br />
آن جان لبالب از جاندارو را<br />
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی<br />
موج موسیقی عشق<br />
از دلم می گذرد.<br />
- برای هر چیزی یه شعری میگی؟!<br />
سپهر- میشه علت قدم رنجه کردن بانو رو بدونم.<br />
- مثلا اومدم خبر از دل تو بگیرم چون سهیل به خاله گفت: حتما عاشق شدی که این کارو می کنی.<br />
سپهر خنده بلندی سر داد و گفت: تو که خبر از حال من داری، چرا بهشون نگفتی. راستی پات هنوز درد می کنه؟<br />
- یعنی اینقدر منو دوست داری که راضی به مرگمی، چون اگه جواب می دادم بابا پوست سرمو می کند البته نه&#8230; گردنمو میزنه.<br />
- بی انصاف اگه من راضی به مرگت بودم که خودمو سپرت نمی کردم که از پله ها پرت نشی. ولی عجب لحظه قشنگی بود کاش ادامه داشت.<br />
خندید و ادامه داد: مار از پونه بدش میاد جلوی لونه اش سبز میشه. از من فرار می کنی اونوقت می افتی تو بغلم.<br />
سرم را پائین انداختم و گفتم: خیلی لوسی، کاش منو نمی گرفتی و می افتادم پائین.<br />
- آخه تو چرا نه رحم نه مروت، نه انصاف؟<br />
- پس به دفعه بگو سلاخم.<br />
با گفته من به قهقه افتاد و گفت: من فدای سلاخی به خوشگلی تو برم که دل وحشی منو رام خودش کرده. دیدی به خاطر تو و فقط با یه نگاه تو لب به مشروب نزدم و اومدم و عقده دلمو سر این خالی کردم. راستی عروس خانم، دومادو پسندیدی؟<br />
چشمانم رابستم و گفتم: نه، چون جلوی همه خردم کرد و می خواد ترکم کنه.<br />
در حالی که صداش می لرزید گفت: جان سپهر، چشماتو باز کن و جواب بده.<br />
چشم باز کردم و به چشمانش خیره شدم که گفت: لعنتی چرا الان اینو میگی؟ الان که کار از کار گذشته و من بلیط گرفتم.<br />
- اگه راستشو بگم ناراحت نمی شی؟<br />
- نه بگو! خیلی هم خوشحال میشم.<br />
- بیش از هر چیز به خاطر خاله اینا، راضی به رفتنت نیستم. چون من باعث شدم که تو بری. نمی گم&#8230;<br />
به میان حرفم دوید وگفت من ساده لوحو باش که فکر کردم به خاطر دل خودت می خوای از رفتن منصرف بشم.<br />
- من نگفتم فقط به خاطر اونا نمی خوام بری، بلکه گفتم هشتاد درصد به خاطر خانواده ات و بیست درصد به خاطر دل خودم.<br />
- پس هر وقت دل رحیمت عزم صلح کرد و به صد در صد رسید بهم خبر بده تا برای همیشه برگردم. در ضمن از طرف من به مامان بگو من عاشق نشدم بلکه مجنون، دیوانه و آواره شدم. البته این قسمت شو به دل خودت بگو. حالا هم تا شک نکردن و گردن لیلی منو نزدن پاشو برو.<br />
چشم به هر دوشون میگم.<br />
بلند شدم که بروم دوباره صدایم کرد: غزال.<br />
-بله؟<br />
-خیلی دوست دارم،خیلی،خیلی! فهمیدی؟<br />
در حالی که می رفتم جواب دادم: دیوونه،دیوونه، دیوونه!<br />
کنار دست خاله نشستم و گفته سپهر را برایش گفتم که جواب داد: من که می دونم سپهر اهل این حرفا نیست. بیخود نبود که هانی رو قبول نکرد.<br />
مامان- نازی سپهر حق اونو قبول نکنه. آخه حیف نبود که پسری به این خوبی با هانی ازدواج کنه؟ سپهر هم خوش قیافه است هم شغل خوبی داره. من هم بودم قبول نمی کردم.<br />
-شیرین دست رو دلم نذار که از دست سپهر خونه. به قیافه و شغل نیست که، اگه از کارهاش و اخلاقش بگم، میگی هانی از سرشم زیادیه.<br />
عمه- نازی بس کن، سپهر هم جوونه. همه اول جوونی از این کارا می کنن. شما هم همچین بی تقصیر نیستید که زیاد پر و بالش دادید و آزادش گذاشتین.<br />
سپهر که حرفهایشان را شنیده بود با صدای بلند گفت: شما خانم ها تا بیکار میشینین غیبت می کنین.<br />
و در خالی که نزدیک می شد گفت:<br />
-شیرین خانوم ممنون که طرفداریمو می کنید. شما بگید آخه دختر قحطیه که این لقمه رو واسم گرفتن. دختره وراج سر آدمو می خوره.<br />
مامان- تو هر وقت خواستی زن بگیری بگو خودم یه دختر خوب و خوشگل برات پیدا کنم که مثل حوری باشه.<br />
سهیل به جای سپهر جواب داد: حتما این کارو می کنه، کی بهتر از شما که حامی و طرفدارش هستین.<br />
سپهر که حرفهای مامان به مزاجش خوش آمده بود با لبخندی که بر لب داشت جواب داد: خوب درسای استادت رو یاد گرفتی.<br />
عمه- مگه سهیل دانشگاه میره؟<br />
سپهر خنده ای کرد و گفت: نه عمه جون، سهیل پیش غزال درس می خونه و حسابی هم ازبر میشه. مگه نه؟ هفته پیش که به شمال رفته بودیم دو تایی، سه تا مار گرفته بودند که یکی رو زیر پای هما خواهر هانی انداخته بودند که بیچاره از ترس داشت سکته می کرد. دو تاشو هم تو جیب من گذاشته بودند.<br />
بهزاد با چشمان گشاد شده گفت: غزال خانم کارای شما دیدنیه، خیلی هنره که دختر از مار نترسه.<br />
-من دختر کوهستانم، نه دختر نازنازوی شهری.<br />
مامان در حالی که می خندید سرش را تکان داد وگفت: این دختر من آخر چک برگشتی میشه، چون هر خونه پا بذاره، ویرون می کنه. البته یه پسر عمو داره که لنگه خودشه، که به تازگی سهیل هم به اونا اضافه شده. خوبه هما متوجه نشده که کار شما دوتاست و گرنه آبرومون می رفت.<br />
- اتفاقا شیرین خانم کارای غزال آدمو به وجد میاره و به نظرم تو هر خونه ای پا بذاره شادی و شعف میاره. مگه نه مامان؟<br />
عمه خانم گفته هایش را تایید کرد. زیر چشمی به سپهر نگاه کردم که اخم کرده بود.<br />
شب هر چقدر لیلی و سها اصرار کردند، نماندم و به بهانه درس و کتاب به خانه خودمان رفتم چون برای شب جمعه مامان همه را برای شام دعوت کرده بود.<br />
صبح در مدرسه، زنگ آخر، نرگس خانم، فراش مدرسه با یک جعبه شیرینی به داخل کلاس آمد و گفت: غزال این جعبه شیرینی مال قنادی لادن که سفارش داده بودی آوردم.<br />
مات ومبهوت جعبه را گرفتم تا شک نکند که من سفارش ندادم و باعث دردسر نشود. وقتی در جعبه را باز کردم کاغذی داخلش بود که نوشته بود: نذرتا</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5817</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت دوازدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5816</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5816#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 23:24:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت دوازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت نهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت هشتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5816</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————————- برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; -نه!اما می گم که تویه وقت ازاین چیزا نگی زشته &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5816">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>-نه!اما می گم که تویه وقت ازاین چیزا نگی زشته واله!همین الآن اگه یه بنده خدا واکسن کزاز رو کشف نکرده بود تو نمی تونستی تایه خرده دستت اوخ شد یه آمپول بزنی که کزاز نگیری بعدشم توحق نداری چیزی روکه یکی دیگه اختراع کرده اسمش رو عوض کنی!شما حق نداری مثلا به کامپوتر بگی رایانه مگه این خارجیا اسم حافظ وسعدی مارو عوض می کنن!تو خوشت می آد خارجیا مثلا به حافظ ما بگن هاری!؟تو خوشت می آد به سعدی ما بگن سندی؟</p>
<p>خب اونام خوششون نمی اد مارو چیزایی که ازکشور اونا اومده بیرون اسم بذاریم!</p>
<p>-سخنرانی ت تموم شد؟</p>
<p>کامیار-نه ته ش مونده!<span id="more-5816"></span></p>
<p>-خب تمومش کن!</p>
<p>کامیار-من ازمسئولین که این موقعیت رو برای من فراهم کردن که بتونم باشما صحبت کنم کمال تشکر رو دارم وفقط خواهش می کنم که تواین چندتا شبکه تلویزیونی بیشتر برامون بحث وگفت وگو ومیز گرد ومصاحبه ومباحثه ترتیب بدن که ما آگاه تر بشیم وانقدرم برنامه های متنوع وسرگرم کننده پخش نکنن که مااز علم ودانش وآگاهی غافل نشیم چه خبره آخه؟مگه مردم چه قدر خوشی وتفریح وسر گرمی لازم دارن؟واله به کی به کی قسم که یه دفعه خوشی میزنه زیر دلشونا!درهرصورت من بازم ازمسئولین سپاسگزاری ی کنم اصلا ماها همه از مسئولین ممنون ومتشکر وسپاس گزاریم درواقع ماباید یه وکالت بلاعزل بدیم که مادام العمر سپاسگزار باشیم که خیال همه راحت بشه!</p>
<p>-اه بابا رسیدیم دم خونه آفرین اینا!اومدی اینجا چیکار؟</p>
<p>کامیار-تروخدا بذار من دوتا دیگه تشکر از مسئولین بکنم که اگه یه وقت یادم رفت کفران نعمت نکرده باشم!</p>
<p>-خودتو لوس نکن!می دونی ساعت چنده؟نزدیک صبحه!</p>
<p>کامیار-چه شب پرماجرایی!بیابریم تا بهت بگم!</p>
<p>دوتایی رفتیم طرف پنجره اتاق دلارام که این طرف خونه عمه اینا بود.چراغش روشن بود.کامیاراروم دلارام رو صدا کرد یه خرده بعد دلارام پنجره رو واکرد وسرشو کرد بیرون که ماها رودید.</p>
<p>دلارام- سلام شماها نرفتین پیش گندم؟</p>
<p>کامیار-نه هنوز آفرین کجاس؟</p>
<p>دلارام-رفت گرفت خوابید.</p>
<p>کامیار-توچرا نخوابیدی؟</p>
<p>دلارام-خوابم نمی آد.</p>
<p>کامیار-حق داری واله.</p>
<p>یه دفعه دلارام هول شد که کامیار گفت:</p>
<p>-وجدانت عذابت میده هان؟</p>
<p>دلارام-برای چی؟</p>
<p>کامیار-به خاطر کاری که کردی!</p>
<p>دلارام-کدوم کار؟</p>
<p>کامیار-پست سریع واکسپرس نامه!</p>
<p>دلارام-کدوم نامه؟به خدا کارمن نبوده!</p>
<p>کامیاریه خنده ای کرد وآروم گفت:</p>
<p>-چرا کار خودت بوده.</p>
<p>دلارام-برای چی این حرف رو میزنی؟</p>
<p>کامیار-برای اینکه مطمئنم که کار توبوده!</p>
<p>دلارام-نصفه شبی اومدین اینجا که این چیزا رو به من بگین؟خداحافظ!</p>
<p>اومد پنجره رو ببنده که کامیار بازم آروم گفت:</p>
<p>-باشه برو بگیر بخواب.منم این کاغذ رو میدم به آقابزرگ.دیگه اون خودش میدونه چیکارکنه!</p>
<p>تاکامیاراینوگفت دلارام خشکش زد!</p>
<p>کامیار-چی شد دلارام خانم؟</p>
<p>دلارام-هیچی!ولی مگه کاغذ پیش توئه؟</p>
<p>کامیار-آره،پیش منه!</p>
<p>دلارام آب دهنش روقورت داد وسات به کامیارنگاه کرد که کامیارگفت:</p>
<p>-اگه به اقابزرگه بگم که کارتوبوده،می دونی صبح اولین کاری که کاری می کنه چیه؟</p>
<p>دلارام بازم هیچی نگفت</p>
<p>کامیار-یه تلفن می زنه به دفتر خونه ومیگه که بادفتر ودستک شون بیان اینجا ودر جا خونواده ی شماروازارث محروم می کنه!</p>
<p>دلارام-خونواده ی ماروبرای چی؟</p>
<p>کامیار-یعنی می گی این کارتونبوده؟</p>
<p>دلارام-نه به خدا!نه به جون مامان!</p>
<p>کامیار-باشه!حتما توراست میگی.اما من فقط اومده بودم که بپرسم چرا اینکارو کردی؟برام خیلی مهم بودتواین موضوع رواز کجا فهمیدی؟همین!حالامیرم پیش اقابزرگه ونامه رو میدم بهش تاخودش تکلیف همه رو روشن کنه! ولی بدون که باما دوتا بهتر میشه راه اومد تا آقابزرگه!حالا برو بگیر راحت بخواب.شب بخیر خانم مارپل.</p>
<p>اینو گفت ودست منو گرفت که مثلا بریم.تا حرکت کردیم،یه دفعه دلارام گفت:</p>
<p>-صبرکنین!</p>
<p>کامیار-پشیمون شدی؟</p>
<p>دلارام-نه،یعنی کارت دارم!</p>
<p>کامیار-چیکارداری؟بگو که آقابزرگه درانتظاره!</p>
<p>دلارام-نمی شه بیاین توحرف بزنیم؟اینجا خوب نیس.یه دفعه یکی پیداش میشه.</p>
<p>کامیار-نه همینجا خوبه.</p>
<p>دلارام یه خرده ساکت شد ومثل اینکه تصمیمش روگرفته باشه گفت:</p>
<p>-شماها ازمن چی می خواین؟</p>
<p>کامیار-هیچی!فقط بگو چرااینکارو کردی؟</p>
<p>دلارام-توآخه ازکجا انقدر مطمئنی که میگی؟</p>
<p>کامیار-به چنددلیل اول اینکه کاغذ بوی عطر ترو میداد.</p>
<p>دلارام-شاید یکی دیگه م ازاون عطر زده باشه!شاید اصلا بوی عطر خود گندم باشه!</p>
<p>کامیار-دیگه من بعداز چهل سال گدایی که شب جمعه یادم نمیره عطر،عطر توئه!دوم انقدر عجله کردی که حداقل نامه رو تویه کاغذ معمولی ننوشتی!این کاغذ مال سالنامه ای که عمو ازکارخونه آورده!به هر خونواده م یکی داده بودبرو مال خودتو وردار بیار ببینم!</p>
<p>تاکامیاراینو گفت یه مرتبه دلارام زد زیر گریه ودست کامیار رو گرفت وباالتماس گفت:</p>
<p>-تروخدابه کسی نگو کامیار!من اشتباه کردم!خودمم مثل سگ پشیمونم!نمی دونم چرااینکارو کردم!اون لحظه انقدر عصبانی بودم که نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم!اصلا همه ش تقصیر بابام بود بجون مامان انقدر داغونم که حال خودمو نمی فهمم!جون کتایون به کسی چیزی نگو!</p>
<p>کامیار-آخه توچرااینکارو کردی؟اگه آفرین می کرد یه چیزی.اماتوچرا؟اصلا چه جوری جریان روفهمیدی؟</p>
<p>دلارام که اشک هاشو پاک می کرد ویه لحظه ساکت شد وبعدگفت:</p>
<p>-بعدازمهمونی دیشب وقتی اقابزرگه اومد وباهمه دعوا کرد وماها اومدیم خونه،باباومامان دیرتر برگشتن من دیدم آفرین خیلی ناراحته!پرسیدم چی شده که گفت سامان عاشق گندم شده.گفتم ازکجا میدونی؟گفت کامیارگفته!بعدش تموم حرفای ترو برام گفت.توهمین موقع بابا ومامانم برگشتن خونه بابام خیلی عصبانی بود انگار آقابزرگه رو گندم خبر کرده بود!نمی دونم بابام از کجا فهمیده بود!تا رسید خونه پرید به مامان!مامان به زور بردش تواتاق خواب!منم یواشکی رفتم پشت در که اونا رو شنیدم!</p>
<p>کامیار-چی شنیدی؟</p>
<p>دلارام-می گفت بچه سرراهی واسه ماآدم شده!</p>
<p>کامیار-خب!</p>
<p>دلارام-می گفت به اون خواهرت بگو که اون ورقه روکه توش اسم ننه باباشو نوشتن دربیاره بهش نشون بده که بفهمه کیه!می گفت حالا واسه ما اسم سانتی مانتال براش گذاشتن!جاشه برم یواشکی برم درگوشش بگم اسمش عزت کچله! به به!چه اسمی!</p>
<p>کامیار-اینارو بابات گفت؟</p>
<p>دلارام سرشو تکون داد</p>
<p>کامیار-مامانت چی گفت؟</p>
<p>دلارام-هی می خواست ساکتش کنه!همه ش می گفت یواش عباس!بچه ها می شنون!</p>
<p>دوباره زدزیر گریه وگفت:</p>
<p>-منم اون لحظه به قدری عصبانی بودم که دیگه نفهمیدم دارم چیکار می کنم!</p>
<p>کامیار-توفکر نکردی داری چه بلایی سر این دختر می آری؟</p>
<p>دلارام-به خدا اصلا دست خودم نبود!اون لحظه ازش متنفر بودم!اگه همون موقع جلوم بود حتما می کشتمش!</p>
<p>کامیار-آخه چرا؟</p>
<p>دلارام ساکت شد وفقط گریه می کرد کامیار دست شو کشید ودوباره گفت:</p>
<p>-چرا؟</p>
<p>دلارام-چون سامان عاشقش شده بود!</p>
<p>اینو گفت وسرشو انداخت پایین کامیار یه خرده مکث کردو بعد آروم گفت:</p>
<p>-توسامان رودوست داری؟</p>
<p>یه دفعه گریه دلارام بیشتر شد ویه خرده بعد پنجره رو محکم بست من وکامیار همینجوری مات به همدیگه نگاه می کردیم اصلا این چیزایی روکه اخر گفت انگار انگار ازیه فاصله دور می شنیدم!برام باور کردنی نبود!هیچ فکر نمی کردم که دلارام عاشق من باشه اونم انقدر زیاد که به خاطر من یه همچین کاری بکنه!اصلا نمی دونستم که باید تواون لحظه چه عکس العملی نشون بدم!باید باهاش صحبت می کردم وآرومش می کردم یاباهاش دعوا می کردم که چرایه همچین کاری کرده!چطور تاحالا متوجه نشده بودم که دلارام منو دوست داره؟</p>
<p>برگشتم به کامیار نگاه کردم اونم مات داشت منو نگاه می کرد دلارامم پنجره رو بسته بود اماهمون پشت تکیه شو داده بود به پنجره وداشت گریه می کرد کامیار یه خرده صبر کرد وبعد چندتا تقه زد به شیشه که دلارام زود پنجره روواکرد</p>
<p>کامیار-بیا بگیراین همون نامه س.</p>
<p>دلارام اشک هاشو پاک کرد ونامه رو گرفت وگفت:</p>
<p>-به کسی چیزی نمی گی؟</p>
<p>کامیار-نه برو بسوزونش که دست کسی نیفته!</p>
<p>دلارام نامه روواکرد ویه نگاهی بهش کردویه لبخندزد وگفت:</p>
<p>-بهم کلک زدی!کاغذش کاغذ معمولیه!کاغذسالنامه نیس!</p>
<p>کامیار-توکلک خوردی!چون ترسیده بودی هول ورت داشت که نکنه حواست پرت شده باشه وواقعا توکاغذ سالنامه نامه رونوشته باشی!</p>
<p>دلارام-چرااینکارو می کنی؟</p>
<p>کامیار-چه کاری رو؟</p>
<p>دلارام-همینکه این نامه رودادی به من!</p>
<p>کامیار-عشق مقدسه!احترام داره!الانم دیگه فرقی نمی کنه که کی اینکارو کرده!مهم ضربه ای که به اون دختر بیچاره خورده!اگرم معلوم بشه کارتو بوده،دیگه چیزی عوض نمی شه!اما فقط این وسط تومی مونی ووجدانت!خداحافظ.</p>
<p>دست منو کشید ودوتایی راه افتادیم که بریم لحظه آخر برگشتم وبهش نگاه کردم همونجوری توچارچوب پنجره واستاده بود ومنو نگاه می کرد برگشتم طرفش وسرمو انداختم پایین وگفتم:</p>
<p>-منو ببخش دلارام.اگه زودتر متوجه می شدم یااگه خودت زودتر بهم گفته بودی الان وضع فرق می کرد.</p>
<p>دلارام-چی روبهت می گفتم؟</p>
<p>-همین مسئله رو.</p>
<p>دلارام-می اومدم بهت چی می گفتم؟بهت می گفتم که دوستت دارم!</p>
<p>-خب آره!چه عیبی داشت؟</p>
<p>دلارام-هیچ فکر کردی که یه دختر ایرانی بااین تربیت هیچ وقت نمی تونه یه همچین چیزی به یه پسر بگه؟تواصلا می دونی که تواین چندساله چه حرفایی بوده که می خواستم بهت بگم اما نتونستم!؟مادخترا همیشه باید احساس روتو قلب مون خفه کنیم تنها جایی که تونستیم حرف دلمون رو بزنیم تودفتر خاطرات مونه!حتی تو،خودتم یه همچین چیزی رو از یه دختر ایرانی نمی تونی قبول کنی چون تربیت توام همینجوریه!اگه یه روز می اومدم بهت می گفتم که سامان دوستت دارم بلا فاصله ازمن بدت می اومد پیش خودت می گفتی چه دختر جلف وبی حیا یی یه!درسته؟</p>
<p>-نمی دونم،شاید!</p>
<p>سرمو بلند کردم وتوچشماش نگاه کردم اونم توچشمام نگاه کرد انگاردلارام روتازه شناختم ودیدم!دختر خوشگلی بود! باموهای مشکی بلند وچشمای سیاه ووحشی!ابروهای قشنگ وبلند!</p>
<p>دیگه صبر نکردم یه خداحافظ زیر لب گفتم وراه افتادم طرف کامیار که دوسه قدم اون طرف تر واستاده بود وداشت ماها رونگاه می کرد.</p>
<p>دوتایی چند قدم راه رفتیم ورسیدیم به درختا ورفتیم وسط شون.اونجادیگه تاریک بودوازدور چیزی معلوم نبود دوباره واستادم وبرگشتم به پنجره اتاق دلارام نگاه کردم هنوز همونطور واستاده بود وتوتاریکی رونگاه می کرد.کامیاردستمو گرفت ویه خرده برد جلو تر ورویه نیمکت نشوند خودشم بغلم نشست وگفت:</p>
<p>-می دونی امشب به چه نتیجه ای رسیدم؟</p>
<p>-درمورد ماجراهای امشب؟</p>
<p>کامیار-آره.</p>
<p>-چه نتیجه ای؟</p>
<p>کامیار-اینکه شیر برنج تواین فصل چه بازار داغی پیدا می کنه!</p>
<p>-گم شو!</p>
<p>کامیار-به جون تو راست می گم!توخودتم اصلا فکرشو می کردی انقدر کشته ومرده داشته باشی؟ازبس که جلوی اینا ادا واطوار درمیآری دخترای مردم روهوایی کردی!</p>
<p>-من ادا اطوار در میارم یاتو؟</p>
<p>کامیار-اگه من درمیارم پس چرااینا عاشق توشدن؟</p>
<p>-به جون تو خودمم نمی دونم امروز چراهمچین شدم!همه رو یه جور دیگه می بینم همین الان که داشتم به دلارام نگاه می کردم انگار برای اولین باره که دیدمش چه چشمای قشنگی داره؟موهاش چقدر قشنگه!گندمم همینطور!امروز صبح که رفتم  دم خونشون وازپنجره نگاهش کردم انگار دفعه اول بود که چشمم بهش می افتاد!اونم خیلی خوشگله!چه اندام قشنگی داره!چه موهای&#8230;</p>
<p>کامیار-بی شرف توامروز صبح چی خوردی که یهویی انقدر چشمات واشده؟</p>
<p>-به جون تو خودمم مونده م!</p>
<p>کامیار-فهمیدم!یابلوغ دیر رسه یادریه خلسه عرفانی چشم بصیرتت وا شده!</p>
<p>-شوخی نکن دارم جدی میگم!</p>
<p>کامیار-پاشم تازوده برم که داری به منم با یه چشم دیگه نگاه می کنی!فقط جون مادرت اگه چشم زیبا شناس ت منم یه جور دیگه می بینه زودتر به خودم بگو که تایه گند دیگه درنیومده ویه شر دیگه به پانشده دوتایی دست همدیگرو بگیریم ومثل دوتا پرنده پرواز کنیم واین باغ وادماش روول کنیم وبریم!اتفاقا بایدخودم زودتر یه فکری به حال خودم بکنم بااین بازار داغی که توپیداکردی دیر بجنبم این دخترای ورپریده ترو از چنگم درمی آرن!پاشو پرواز کنیم بریم که الان سروکله آفرین م پیدامیشه!</p>
<p>-باز شوخیت شروع شد؟</p>
<p>توهمین موقع سروکله مش صفر ازلای درختا پیداشد یه چوب کلفت وبلند دستش گرفته بود وداشت می اومد طرف ما! آروم به کامیارگفتم:</p>
<p>-ساعت چنده؟</p>
<p>کامیار-چطور مگه؟تازه اول شبه!</p>
<p>-چنده ساعت؟</p>
<p>کامیار-سه ونیم بعد از نصفه شب!</p>
<p>-همونه که مش صفر داره باچماق می آد سراغ مون!فکر کده دزد اومده توباغ!</p>
<p>کامیارهمونور که نشسته بود برگشت طرف مش صفر ویه نگاهی بهش کرد وگفت:</p>
<p>-مش صفر سحرخیز شدی؟</p>
<p>مش صفر-اِ شمائین آقا؟فکر کردم دورازجون،ذور از جون دزد اومده توباغ !</p>
<p>کامیار-خالی نبند مش صفر!اگه فکر میکردی ماها دزدیم پاتواین طرفا نمیذاشتی ازدور ماهارودیدی وگفتی برم یه خودی نشون بدم.</p>
<p>مش صفر-آقا شماچرا امروز پیله کردی به ما؟</p>
<p>کامیار-بیا حالا بشین یه سیگاربکش وبعدش برو به همه بگو دوتا دزد توباغ بود تامنو دیدن فرار کردن!</p>
<p>مش صفر همونجا جلوی نیمکت مانشست وروزمین وکامیار سه تا سیگاردرآورد وروشن کردویکی یه دونه دادبه ما!</p>
<p>مش صفر-اگه آقابزرگ بفهمن شما سیگار می کشین محشر به پا میکنن!</p>
<p>کامیار-باز مارو تهدید کردی مش صفر؟می رم وافور ومنقل وتریاکت روازگوشه باغ درمیآرم ومیبرم میذارم جلوی حاج ممصادق آ!</p>
<p>مش صفر یه نگاهی به کامیار کرد وگفت:</p>
<p>-آقاشما اینارو ازکجا می فهمی؟</p>
<p>کامیار-کلاغه برام خبر می آره.</p>
<p>مش صفر-آقا یه دفعه کلاغه نره چیزی به آقابزرگ بگه!</p>
<p>کامیار-نترس نمی گه!حالا توبگو ببینم توازاین جریان چی میدونی؟</p>
<p>مش صفر- من روحمم ازاین جریان خبر نداشته!</p>
<p>کامیار-چاخان نکن مش صفر!یه عمره تواینجایی مگه میشه این چیزا رو ندونی؟</p>
<p>مش صفر-به کی قسم بخورم که باور کنین؟ماآقا فقط به کارای آقابزرگ وباغ می رسیم به این چیزا کاری نداریم.</p>
<p>-مش صفر شما چند سالتونه؟</p>
<p>مش صفر-آقا سامان چطور یاد سن وسال ماافتادی؟</p>
<p>کامیار-مش صفر زود بلند شو دررو این از  جمعه صبح چشماش واشده وزیبائی های درونی آدما رو می بینه!توام که معلومه جوونی هات برورویی داشتی فکر کنم چشمش ترو گرفته!پاشو تاگند بالا نیومده برو خونه!</p>
<p>مش صفر-استغفرله آقا!</p>
<p>-گم شو کامیار!</p>
<p>مش صفر-آقاشصت بالا داریم.</p>
<p>-پس زیاد پیر وشکسته نشدی؟</p>
<p>کامیار-مش صفر تا فرصت هس فرار کن!داره دیگه دیر می شه ها!</p>
<p>-کامیارخجالت بکش!</p>
<p>کامیار-توخجالت بکش!این پیرمرد شصت وخورده ای سالشه!ازاین یکی دست وردار!تویه روزه چه ت شده؟سوپر من شم به پیرزنا کار نداره چه برسه به یه پیرمرد قاعده سن وسال مش صفر!</p>
<p>-میذاری یه چیزی ازاین مش صفر بپرسم یانه؟</p>
<p>کامیار-نه که نمیذارم!این پیر مرد حکم پدری برای من داره؟ازاین یکی دست وردار!</p>
<p>من ومش صفر زدیم زیر خنده که گفتم:</p>
<p>-به جون توکارش دارم.</p>
<p>کامیار-بی خودکردی!حداقل اینو ول کن برو سراغ عباس آقا.هم جوون تره وهم برورودارتر!</p>
<p>مش صفر-آقاکامیار باز گذاشته به شوخی پاشم برم که دوسه ساعت دیگه آفتاب می اد بالا!</p>
<p>اینو گفت وسیگارش رو خاموش کرد وازجاش بلند شد وگفت:</p>
<p>-شمام پاشین برین بخوابین!اینن وقته شب ادم خوب نیس زیر درختا بشینه!</p>
<p>کامیار-اتفاقا این وقته شب بهترین وقته که ادم زیر درخت بشینه!منتها نه باتو واین سامان!برو بگیر بخواب!</p>
<p>مش صفر خندید وخداحافظی کرد ورفت که کامیار به من گفت:</p>
<p>-پاشیم ماهام بریم دیگه.</p>
<p>-می دونی چی دلم می خواد؟</p>
<p>کامیار-نه.</p>
<p>-دلم می خواد بدونم الان دلارام چیکارداره میکنه!</p>
<p>کامیار-به توچه مربوطه؟</p>
<p>-آخه دلم براش سوخت کاشکی زودتر بهم گفته بود!</p>
<p>کامیار-ببینم!مگه دل توهواپیماس که هر کی زودتر رزروش کنه می تونه بیاد توش بشینه!؟</p>
<p>-نه یعنی این که اگه زودتر گفته بود کار به اینجاها نمی کشید</p>
<p>کامیار-پاشو بریم که دیگه داری چرت وپرت می گی.</p>
<p>-کامیار یعنی این جریان بالاخره چی میشه؟</p>
<p>کامیار-ببین حالا خودت کرم داری!من هی می خوام بلند شم برم بخوابم تونمیذاری!</p>
<p>-کجا بری بخوابی؟باید دوتایی بریم خونه اقابزرگه!</p>
<p>کامیار-من سی سال نمی آم اونجا!اون چه شبی؟شبی که توچشمات واشده؟</p>
<p>-لوس نشو پاشو بریم!</p>
<p>کامیار-برو گم شو!من بیست وخرده ای سال باآبرو زندگی کردم!امکان نداره یه شبه تموم این سابقه رو خراب کنم!</p>
<p>-باز شروع کردی؟</p>
<p>کامیار-برادر چه توقع بی جایی ازمن داری؟من اهلش نیستم!یکی دیگه رووردار برو!</p>
<p>-پاشو بریم به جون توصبح بیدار نمی شیم آ!</p>
<p>کامیار-می ام اما به شرطی که من پیش آقابزرگ بخوابم وتوام بری تویه اتاق دیگه بخوابی!</p>
<p>-من رفتم خداحافظ!</p>
<p>کامیاراِ خره باز جازدی؟توالان باید باخشونت مچ دستای منو بگیری وبا خودت ببری صبرکن ببینم!</p>
<p>***</p>
<p>فصل سوم</p>
<p>اون شب من وکامیار رفتیم خونه اقابزرگ خوابیدیم گندم همونجا که بود هنوز خواب بود.آقابزرگه یه پتوکشیده بود روش ویه متکام گذاشته بود زیر سرش من وکامیارکه رسیدیم آقابزرگه هنوز بیدار بود وداشت فکر می کرد ماهام رفتیم طبقه بالا وخوابیدیم.</p>
<p>ساعت حدود ۷صبح بود که دیدم یکی داره تکونم میده!چشمامو که واکردم کامیاررو دیدم</p>
<p>کامیار-پاشو</p>
<p>-چی شده؟</p>
<p>کامیار-چیزی نشده!</p>
<p>-پس چی؟</p>
<p>کامیار-می گم پاشو دیگه دیر میشه!</p>
<p>ازجام بلندشدم وگفتم:</p>
<p>-گندم هنوز خوابه؟</p>
<p>کامیار-هول نکن اما گندم گذاشته رفته!</p>
<p>-رفته؟!کجا؟!</p>
<p>کامیار-نمی دونیم.</p>
<p>ازجام پریدم ورفتم طرف پله ها ورفتم طبقه پایین.آقابزرگه تواتاقش نشسته بود ورفته بود توفکر.جای گندم خالی بود!!</p>
<p>-رفته؟!</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5816</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت دوازدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5815</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5815#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 23:20:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5815</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ——————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; ارو که گفت یه سیگار درآورد و روشن کرد و &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5815">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ارو که گفت یه سیگار درآورد و روشن کرد و زل زد به مریم! «</p>
<p>مریمم اروم بلند شد و کیفش رو ورداشت و رفت.</p>
<p>» وقتی مطمئن شدم که از خونه بیرون رفته به بابک گفتم</p>
<p>مرده شور اون حرف زدنت رو ببره!نه به او شیرین زبونی هات،نه به این نیش زهری ت!</p>
<p>» یه سیگار روشن کرد و داد به من و گفت «<span id="more-5815"></span></p>
<p>خیلی باهاش بد حرف زدم؟</p>
<p>خیلی!!</p>
<p>بابک خودمم دلم براش سوخت!لال شه این زبون من که نمیتونم نگه ش دارم.</p>
<p>گمشو با این احساسات خرکی ت!</p>
<p>بابک ازش خوشم می آد اما حرف همونه که گفتم.اینطوری ها زن نمی گیرم.</p>
<p>حالا پاشو فکر ناهار باش،گرسنگی ضعف کردیم،نوبت توئه امروز.</p>
<p>بابک ت بعدشم بد موقعی رو برای حرف زدن انتخاب کرد.من تا تکلیف تو و این برنامه ی خوابت معلومه نشه،به</p>
<p>هیچی فکر نمیکنم.</p>
<p>برام خیلی نگرانی؟</p>
<p>بابک ت من و تو از بچه گی با هم بزرگ شدیم.یا تو خونه ی ما بودی،یا من خونه ی شما.</p>
<p>اگه برادر داشتم،اندازه ی تو دوستش نداشتم.مریم هم الان بیخودی پیله کرده!البته طفلک حق داره.نمی دونه که</p>
<p>جریان تو چیه.ایشاالله تو که خوب شدی .می رسیم به چیزای دیگه.</p>
<p>خب حالا ناهار چی میخوری؟</p>
<p>جهنم!حالا که این حرفهارو زدی،ناهار امروز با من.</p>
<p>شدم و ماچش کردم و رفتم طرف آشپزخونه «</p>
<p>بابک بچه رو اینجوری خر میکنن دیگه!</p>
<p>طرفای عصر بود که با بابک رفتیم سراغ فالگیری که دکتر هریس آدرسش رو برام نوشته بود.تو راه بابک شوخی «</p>
<p>» میکرد و می گفت</p>
<p>حواست باشه آرمین،اگه یه دفعه گفت فلان قدر پول بده؛ندی ها!بذار باهاش چونه بزنیم.</p>
<p>فکر نکنم اینجور آدمی باشه.دکتر بیخودی کسی رو معرفی نمیکنه.</p>
<p>بابک بالاخره باید زندگیش بگذره یا نه؟هرچقدرم آدم خوبی باشه،واسه زندگی پول میخواد،کارش اینه دیگه.</p>
<p>اینام معمولا می برن آدم رو تو یه اتاق نیمه تاریک.</p>
<p>یه میز وسط اتاقه و به در و دیوارم شکلها و عکسای عجیب غریب زدن!حتما طرفمم یه لباس جادوگرا پوشیده،یه</p>
<p>زیگیل م بغل دماغشه!یه قهوه بهت میده و شروع میکنه به دری وری گفتن!جوون بختت بلنده!اما گره به کارت</p>
<p>افتاده!قفلت کردن!بدخواه داری!یه گوشکوب تو فالت می بینم!شبیه عمه ته!خیرت رو نمیخواد،اما بدت رو هم</p>
<p>نمیگه!یه جفت چشم می بینم،ازش حذر کن.یه دختر تو فاله ته.ولش کن بعدی رو بچسب!</p>
<p>یه دوست داری،دشمنته،دشمن روسیاهه!ولش کن،بعدی رو بچسب!یه فکر اومده تو کله ت.میخوای انجامش</p>
<p>بدی.ولش کن،بعدی رو بچسب!یه ننه مرده میخواد بهت کمک کنه.دروغ میگه ولش کن،بعدی رو بچسب.</p>
<p>راستی آدرسش چی بود؟</p>
<p>باید از همین چهارراه می پیچیدی.</p>
<p>بابک ت حالا که گذشتیم.ولش کن،بعدی رو بچسب!</p>
<p>خفه شی،چقدر حرف میزنی!دور بزن برگردیم.</p>
<p>بابک حالا شانس آوردی طرف ایرانی نیس.وگرنه برات پیش آب پسر نابالغ و چرک ناخن مرده و اب مرده</p>
<p>شورخونه رو تجویز میکرد بریزی سرت تا جادو باطل بشه!</p>
<p>بی تربیت!</p>
<p>بابک بی تربیت چیه؟اینا که گفتم تو اینکار،بهترین داروئه!هر کدوم از این فالگیرا این داروها رو تجویز کنن.مثل</p>
<p>اینه که تو صنف شون فوق تخصص دارن!مثل دکتری که قدیمی یه و هرکی می ره پیشش اول یه تنقیه تجویز میکنه</p>
<p>بعدم بهش جوشونده میده!اما دکترای متخصص،آزمایش میدن و آنتی بیوتیک و از این چیزا!</p>
<p>اگه این داروهارو برام تجویز کنه.اینجاها گیر نمیآد.</p>
<p>بابک خب مطئله ای نیس،همیشه مردم داروهای کمیاب رو که میخوان،نامه می نویسن به یکی از فامیلاشون تو خارج</p>
<p>که از اونجا براشون بفرسته.حالا توام نامه بنویس ایران برات این چیزا رو بفرستن اینجا!</p>
<p>هرچند فایده نداره این داروها تا اینجا برسه فاسد میشه.یادت باشه اگه این فالگیره خواست اینارو برات تجویز</p>
<p>کنه.ازش بپرس اگه مشابه ش باشه میشه مصرف کرد؟منظورم اینه که حالا پیش آب پسرنابالغ نبود که نبود!</p>
<p>جاش پیش آب پسربالغ رو استفاده میکنیم!خودم در خدمتت هستم.این یکی دارو رو مهمون خودمی!تازه می تونیم</p>
<p>مستقیم از تولید به مصرف کنیم که دست واسطه م تو کار نیاد!</p>
<p>مرده شور تو رو ببرین با این داروهات.</p>
<p>بابک اصلا تقصیر منه که فکرت هستم و دنبال داروهات میگردم که گیر بیارم و تو زودتر خوب شی!به درک!ولی</p>
<p>یادت باشه اگه بخوای که حالت خوب بشه باید داروهات رو سر وقت مصرف کنی وگرنه اثر نداره!</p>
<p>نگه دار ببینم.خیابونش همینه.</p>
<p>بابک ت پلاکش رو نگاه کن.</p>
<p>انگار همین جاس!نکنه دکتر آدرس رو اشتباه داده باشه؟اما رو درهم همین اسم رو نوشته.</p>
<p>بابک اینجا که قصره!شاید طرف اینجا کار میکنه!</p>
<p>کتابخانه</p>
<p>اگه اینجا کار بکنه که اسمش رو روی در خونه نوشته نمی نویسن!</p>
<p>بابک خونه رو ببین!یه زمین فوتبال فقط حیاط جلویی شه!نکنه دکتر دستمون انداخته باشه؟</p>
<p>پیاده شدیم.ادرسی که دکتر داده بود.ظاهرا همین جا بود اما با عقل جور در نمی اومد.از اونجا که ما واستاده بودیم تا «</p>
<p>ساختمون اصلی،حدود دویست متر فاصله بود و همه ش چمن کاری و درخت و گل و گیاه.</p>
<p>ساختمون هم شکل یه قصر بود.مثل قصرهای تو فیلمها!</p>
<p>من کمی دو دل شدم که بابک زنگ زد.یه زنی جواب داد و ما اسم مون رو گفتیم.جلوی در دوربین بود که حتما ما دو</p>
<p>نفر رو از اونطرف می دیدن.</p>
<p>تا اسم مون رو گفتیم و اسم دکتر رو بردیم.در رو وا کردم و گفت که خانم منتظر شما هستن و بعدش گفت اگه که با</p>
<p>اتومبیل اومدیم اجازه داریم که با وسیله مون بریم تو خونه.</p>
<p>در خونه،یعنی در قصر،بصورت برقی بود از همدیگه واشد.مثل فیلمها!</p>
<p>ماهام سوار ماشین شدیم و رفتیم تو و جلوی ساختمون ماشین رو نگه داشتیم که یه مرد با لباس خدمتکارا از پله ها</p>
<p>» اومد پایین و سلام کرد و سویچ رو از بابک گرفت و ماشین رو با خودش برد.بابکم بلند داد زد و گفت</p>
<p>پسر نری باهاش دختربازی!آجان بگیردت به من مربوط نیس ها!</p>
<p>ساکت بابک!ترو خدا اینجا دیگه خودت رو نگه دار.</p>
<p>بابک ت راننده مه!گاهی ماشین رو ور می داره می ره یه دوری می زنه.جلوی سر و همسر باهاش پز میده!جوون</p>
<p>دیگخ،چی بهش بگم!</p>
<p>آقا بابک لطفا خفه!</p>
<p>از پله ها بالا رفتیم که یه خدمتکار دختر،که اونم لباس مخصوص تنش بود اومد جلو و سلام کرد.تا چشم بابک بهش «</p>
<p>» خورد گفت</p>
<p>سلام بروی ماهتون!حال شما چطوره؟به به به !!چه وقاری؟!چه متانتی؟!ببخشید شما صاحب اینجا هستین؟</p>
<p>خدمتکار خیر من اینجا کار میکنم.</p>
<p>بابک ببخشید،من فکر کردم این خونه و زندگی مال شماس.بازم ببخشید،شما مواجب چقدر میگیرین؟</p>
<p>!» دختره هاج و واج مونده بود «</p>
<p>بابک اگه یه کار بهتر براتون پیدا بشع ،قبول میکنین؟حقوقش م خوبه.شاید دو برابر اینجا بهتون بدن!</p>
<p>خدمتکار باید ببینم کارش چی هست.</p>
<p>دست بابک رو گرفتم و کشیدم و با همدیگه راه افتادیم و وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم.تمام در و دیوارها پر بود «</p>
<p>از تابلوهای قدیمی و گرون قیمت.کف سالن از یه سنگ خیلی قشنگ پوشیده شده بود که برق میزد.</p>
<p>دور تا دور،گلدون های خیلی بزرگ گذاشته بودن که توش انواع و اقسام درختای قشنگ کاسته شده بود.</p>
<p>» خدمتکار گفت «</p>
<p>لطفا دنبال من تشریف بیارین.</p>
<p>دنبالش رفتیم و وارد یه سالن دیگه شدیم. «</p>
<p>از چند تا راهرو گذشتیم و وارد یه سالن خیلی خیلی بزرگ شدیم.</p>
<p>.» چند دست مبل سلطنتی تو سالن چیده شده بود.چند تا فرش خیلی شیک هم کف سالن پهن بود</p>
<p>بابک فکرکنم برگشتیم به زمان لویی شونزدهم!</p>
<p>فکر نکنم این اسباب اثاثیه تو قصر لویی شونزدهم هم بوده باشه!</p>
<p>بابک خب لویی هیفدهم!</p>
<p>اونم یه همچین دم و دستگاهی نداشته.این تابلوها هر کدوم پنجا شصت میلیون قیمت شونه!</p>
<p>بابک خب لویی هیجدهم!چه میدونم؟!اصلا بین لویی ها مضرب مشترک می گیریم!فکر کنم به ۳ قابل قسمت باشن!</p>
<p>. ۹ ۸ i A . C o m ۵۶</p>
<p>» مارگریت و استاد و ته سالن رو نشون داد و گفت «</p>
<p>خانم اونجا کنار پنجره تشریف دارن.</p>
<p>بابک ببخشید مارگریت خانم. اینقدر اینجا بزرگه که چشم ما ته سالن رو نمی بینه!نمیشه شما این دو تا ایستگاه رو</p>
<p>هم با ما بیائین؟!همون سرکوچه ی خانم هم مارو ول کنین دیگه خودمون بلدیم و راه رو بلدیم و راه رو پیدا میکنیم!</p>
<p>» بازم مارگریت خندید و رفت.داشتیم در و دیوار رو نگاه میکردیم که بابم دستم رو گرفت و گفت «</p>
<p>دستت رو بده به من گم میشی!بیا یه تاکسی بگیریم بریم خدمت خانم!</p>
<p>از این فالگیرهاس که زیگیل گوشه دماغش داره!آره؟!</p>
<p>بابک من چه می دونستم وضعش انقدر خوبه!حالا بیا بریم جلوخودت رو بگیر فکر نکنه ما ندید بدید هستیم!چه</p>
<p>سالنی یه!چقدر صدا توش می پیچه!مئو مئو مئو!!</p>
<p>!» بابک شروع کرد صدای گربه در آوردن «</p>
<p>بابک خجالت بکش!آبرومون رو بردی!</p>
<p>بابک اینا حتما یه گربه ای چیزی دارن.مثل کارتون گربه های اشرافی!یادت که هس؟راستی جلو خانمه حرفای گنده</p>
<p>یه دفعه از او طرف سالن صدای یه خانم اومد که گربه ش »! گنده بزن فکر نکنه بی سوادی !بگو قطار تریلی لکوموتیو</p>
<p>!» رو صدا میکرد</p>
<p>کیتی کیتی!بیااینجا.</p>
<p>بابک مئو مئو!</p>
<p>اذر بیا اینجا!</p>
<p>بابک اسم عمه ت رو گذاشتن رو گربه شون!میگه آذر بیا اینجا!</p>
<p>خنده م گرفته بود.به طرف صدا رفتیم .کنار پنجره ته سالن یه خانمی روی یه مبل بزرگ نشسته بود.مبل اونقدر</p>
<p>. ۹ ۸ i A . C o m ۵٧</p>
<p>پشتش بلند بود که اون خانم اصلا دیده نمیشد.جلوش یه میز بود که روش یه سرویس چایی خوری نقره بود.</p>
<p>جلو رفتیم و سلام کردیم.</p>
<p>با خوشرویی جواب داد و تعارف کرد که بنشینیم.</p>
<p>یه خانم حدود شصت ،شصت و پنج ساله بود.با لباس خیلی خیلی شیک و یه گردنبند خیلی گرون قیمت به گردنش.</p>
<p>خودمون رو معرفی کردیم و نشستینم که اون خانم دوباره شروع کرد به صدا کردن گریه ش!</p>
<p>کیتی کیتی.اذر بیا اینجا.</p>
<p>بابک ببخشید خانم،بیخودی پیش پیش نکنین!</p>
<p>خانم پیش پیش؟!</p>
<p>بابک خب می گیم دیگه.گربه هه که چیزی نمی فهمه ،حالا چه بگیم پیش پیش!چه بگیم کیتی کیتی!</p>
<p>خانم خیلی جالبه!کیتی کیتی!</p>
<p>بابک عرض کردم که!گربه تون اینجا نیس .بیخودی صداش نکنین!</p>
<p>خانم ولی همین الان صداش اومد!</p>
<p>بابک من بودم مئو مئو میکردم!گربه هه نبود که!</p>
<p>» خانمه همونطور به بابک نگاه میکرد «</p>
<p>بابک آخ می دونین؟َما اینجا نشسته بودین و از او دور معلوم نبودین.مئو مئو که کردم فهمیدم شما کجائین،اومدیم</p>
<p>خدمتتون!</p>
<p>خانم که تازه متوجه جریان شده بود،شروع کرد به خندیدن.اونقدر خندید که اشک از چشماش اومد!وقتی خنده «</p>
<p>» هاش تموم شد گفت</p>
<p>من لیدی&#8230;هستم.دکتر هریس در مورد شما با من صحبت کرده بود.</p>
<p>. ۹ ۸ i A . C o m ۵٨</p>
<p>» بلند شدیم و بهش ادای احترام کردیم و دوباره نشستیم.سری تکون داد و گفت «</p>
<p>ممنون بخاطر دو چیز.اول بخاطر ادای احترامی که کردین.دوم بخاطر اینکه باعث شدین که من به خنده دربیام!شاید</p>
<p>سالها بود که اینطوری نخندیده بودم!</p>
<p>» تشکر کردیم و لیدی&#8230;یه زنگوله ی طلایی رو تکون داد که یه خدمتکار دیگه اومد و برامون چایی ریخت و رفت «</p>
<p>بابک باید پوزش مارو بپذیرین لیدی.ما اصلا یه همچنین تصوری از شما نداشتیم وگرنه قبلا تقاضای وقت برای</p>
<p>ملاقات شما میکردیم.</p>
<p>لیدی اصلا مهم نیست.شما شرقی هستین و زیاد پای بند این تشریفات خشک هستین .اگه اهل اینجا بودین حتما نمی</p>
<p>پذیرفتمتون.</p>
<p>البته به این عادت و خوی شما غبطه میخورم.شرقی ها خونگرم و زود جوش هستن.راحت با دیگران ارتباط برقرار</p>
<p>میکنن.چایی رو معمولا با چی میخورین؟</p>
<p>بابک واله تو خونه با استکان میخوریم.به ما ایرانی ها بیشتر می چسبه.</p>
<p>» دوباره لیدی &#8230;شروع به خندیدن کرد و یکی و دو دقیقه خندید و بعد گفت «</p>
<p>شما خنده رو به لب های من آوردین؟منظورم این بود که با شیر میخورین یا لیمو؟</p>
<p>بابک باید منو ببخشید.منظورتون رو متوجه نشدم.</p>
<p>عذرمیخوام.شما اینجا تنها با خدمتکارهاتون زندگی میکنید؟</p>
<p>لیدی آره عزیزم.تنهای تنه.خیلی وقته که تنها هستم.</p>
<p>بابک لیدی &#8230;شما ازدواج نکردین؟</p>
<p>» لیدی&#8230;دوباره خندید و گفت «</p>
<p>خوش بحال شرقی ها!چقدر راحت با دیگرا ارتباط برقرار میکنین!</p>
<p>بابک ببخشید.انگار فوضولی کردم.</p>
<p>لیدی اگر یه غربی بودید،شدیدا ناراحت میشدم اما حالا نه.چرا عزیزم ازدواج کردم اما موفق نبودم.</p>
<p>بابک حتما شوهرتون از اون مردای هوسباز بوده!حتما با این کلفت هام سروسری داشته!اینجور مردا تنبون شون که</p>
<p>دوتا میشه.زنشون یادشون میره!</p>
<p>بابک !چی داری میگی؟!</p>
<p>» لیدی..دوباره خندید.بطوریکه به سرفه افتاد.بعد گفت «</p>
<p>چه اصطلاح جالبی؟!تنبون شون دوتا میشه!</p>
<p>پوزش منو بپذیرد لیدی&#8230;</p>
<p>لیدی اولا که شما می تونید وقتی با هم تنها هستیم،منو کارولین صدا کنین.بعدش هم ازتون میخوام که همینطوری</p>
<p>راحت باشین و راحت صحبت کنین.دیگه از تشریفات و القاب و احساسات مصنوعی خسته شدم.</p>
<p>دوست من خیلی رک حرف میزنه و زیادی شرقی یه.</p>
<p>کارولین دوست تو گرمی رو به دل من آورد.خوشحالم که با شما آشنا شدم.گفتم که من خیلی تنهام.مثل یه زندانی</p>
<p>در این زندان!</p>
<p>بابک کارولین ،چرا یواشکی نمی زنین از این خونه بیرون؟قوقوقو نشستین تو این خونه که چی؟</p>
<p>» دوباره کارولین خندید و گفت «</p>
<p>قوقوقو یعنی چه؟</p>
<p>بابک یعنی تنهایی و بی کسی.</p>
<p>کارولین چه مثال مثالهای قشنگی؟یه دنیا معنی داره البته از تمدن و فرهنگ ایران بعید نمیتونه باشه.اما عزیزم من</p>
<p>شخص معروفی هستم نمیتونم هر وقت که دلم خواست از قصر بیرون برم.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5815</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فال روزانه امروز دوشنبه ۴ اردیبهشت ۹۱</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5812</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5812#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 23:17:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[فال روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال اسفند ماه]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز شما]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال امروز و فردا]]></category>
		<category><![CDATA[فال جمعه]]></category>
		<category><![CDATA[فال حافظ اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روز من]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز جمعه 25 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه 4 اردیبهشت ۹۱]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز دوشنبه ۲8 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز سه شنبه ۲9 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز شنبه 2 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز چهار شنبه 30 فروردین 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه امروز یکشنبه 3 اردیبهشت 91]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه حافظ]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آبان]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین آذر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اردیبهشت]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین بهمن]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین تیر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین خرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین دی]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین شهریور]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین فروردین]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مرداد]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه متولدین مهر]]></category>
		<category><![CDATA[فال روزانه و جالب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5812</guid>
		<description><![CDATA[متولدین فروردین موجی که قبلا بر زندگی شما جریان داشته است با درایت و تلاش‌هایتان به پایان رسیده است، اکنون به ساحل امن آرامش رسیده اید و تا حدودی خیالتان از هر بابت آسوده شده است. الان دیگر می‌توانید با &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5812">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5658" title="www.roodebor.com -1777" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1777-300x203.jpg" alt="فال امروز, فال روزانه, فال روز, فال روز حافظ, فال روزانه حافظ, فال امروز حافظ, فال روز من, فال امروز من, فال امروز شما, فال جمعه, فال امروز فردا, فال امروز و فردا, فال روزانه اسفند, فال اسفند, فال اسفند ماه, فال حافظ اسفند," width="300" height="203" /></a></p>
<p>متولدین فروردین</p>
<p>موجی که قبلا بر زندگی شما جریان داشته است با درایت و تلاش‌هایتان به پایان رسیده است، اکنون به ساحل امن آرامش رسیده اید و تا حدودی خیالتان از هر بابت آسوده شده است. الان دیگر می‌توانید با فراغی باز از هر نوع دغدغه خاطر به رویاهایی که برای آینده تان در سر می‌پرورانید بیاندیشید. فقط مشکلاتی را که در گذشته متحمل آنها شده بودید را از یاد نبرید زیرا در این صورت بیشتر قدر عافیت را می‌دانید، در برابر مشکلاتی که در آینده برای‌تان پیش می‌آید با مقاوت بیشتری می‌ایستید.</p>
<p>متولدین اردیبهشت<span id="more-5812"></span></p>
<p>اخیرا دارای انرژی فوق العاده‌ای شده اید که گاهی خودتان از این انرژی، کارها، رفتارهایی که در اثر این جریان به شما وارد می‌شود دچار تعجب شده اید. شما در بهترین برحه زندگی‌تان واقع شده‌اید بهتر است پل‌هایی را که برای رسیدن به خوشبختی به آنها نیاز دارید از هم اکنون بنا سازید، شما توانایی انجام این کار دارید فقط مهم این است که خود را باور کنید، زیرا جام قهرمانی بزرگی در انتظار شما می‌باشد.</p>
<p>متولدین خرداد</p>
<p>برای موضوعات کوچکی که شاید اهمیتی نداشته باشد بیش از اندازه فکر می‌کنید یا دچار خشم و ناراحتی می‌شوید. قدرت تصور شما در جهات منفی قدرت زیادی دارد بهتر است قبل از این که آسیب جدی به شما وارد سازد، جلوی این افکار منفی را بگیرید، در عوض نیروی فوق العاده خود را در جهات مثبت صرف کنید.</p>
<p>متولدین تیر</p>
<p>در روابط اجتماعی تان به حدی غوطه ور شده‌اید که از یاد خودتان رفته‌اید و خود را فراموش کرده‌اید. برای داشتن روابطی سالم با محیط بیرون و جامعه، در ابتدا باید دارای روح و جسمی سالم باشید پس بیشتر به خودتان برسید. مدام در فکر این موضوع هستید که دوستی‌های خود را افزایش دهید اما بهتر است دوست های کمتر ولی همراهی را داشته باشید تا این که دوستان زیادی داشته باشید و هیچ کدام همراه و یاور شما نباشند.</p>
<p>متولدین مرداد</p>
<p>از کارهایی که می‌خواهید انجام دهید در ابتدا اطمینان کاممل به دست بیاورید و بعد اقدام نمایید، زیرا ممکن است کاری را که شروع کرده‌اید باعث پشیمانی شما شود، و دیگر راهی برای ادامه آن نداشته باشید. در برنامه‌ها و نقشه‌هایی که دارید یک بازنگری را انجام دهید. شما به مرحله‌ای رسیده‌اید که بهتر است با منطق و تفکرتان پیش بروید نه این که به حرف‌ها و الهاماتی که از قلب‌تان می‌آید گوش دهید.</p>
<p>متولدین شهریور</p>
<p>برای این که به جایگاه والایی که مد نظرتان است برسید لازم است که مقام و منصبی را که در سابق داشته اید یا در حال حاضر دارید را ترک گفته تا بتواتید به مقاصد جدیدتری برسید، زیرا تا زمانی که در جایگاه قبلی هستید همیشه از این که مبادا این منصب را نیز از دست بدهید به هیچ کاری دست نمی‌زنید اما زمان آن فرا رسیده است که برای پیشرفت کردن ریسک کنید. البته شما در مسیر مناسبی قرار گرفته‌اید تنها کاری که باید انجام دهید بدین ترتیب می‌باشد: اعتماد به نفس، جرات، شهامت داشته باشید تا بتوانید پیروز شوید.</p>
<p>متولدین مهر</p>
<p>شخص یا موضوعی شدیدا ذهن شما را به خود مشغول کرده است، نمی‌دانید باید چه تصمیم درستی بگیرید زیرا بیش از حد به این موضوع فکر می‌کنید به همین علت قدرت انتخاب و تصمیم گیری از شما سلب شده است. می‌توان گفت حتی تا حدودی دچار نا امیدی شده اید. اما امید خود را از دست ندهید، خداوند در روزهای آینده امیدها و راه‌های تازه‌ای را پیش پای شما قرار می‌دهد تا بتوانید راحت تر تصمیم نهایی خود را بگیرید البته در این مسیر باید تنها صبر و مداوت داشته باشید.</p>
<p>متولدین آبان</p>
<p>شما کاملا ساده لوحانه یا بیش از حد صبورانه در رفتارهایتان با دیگران عمل می‌کنید، زیرا این تفکر را دارید که در این صورت آنها شما را بیشتر دوست خواهند داشت یا علت‌های دیگر… این تفکر کاملا اشتباه می‌باشد زیرا دیگران نه تنها از رفتار شما سوﺀ استفاده می‌کنند بلکه در نهایت همان مقداری که تمایل دارید شما را دوست نحواهند داشت. شما از این که به این رفتارتان پایان دهید دچار ترس و واهمه هستید اما هر چه زودتر این کار را ترک کنید به نفع شما خواهد بود. در ابتدا خیلی مشکل به نظر می‌رسد اما با ممارست به تحقق می‌انجامد.</p>
<p>متولدین آذر</p>
<p>فکر می‌کنید که به آخرین خط زندگی تان رسیده اید و دیگر هیچ راه گریزی برای شما وجود ندارد، تمام اتفاقاتی که در این مدت برایتان رخ داده است مثل یک کابوس غمگین انگیز بوده است و قدرت باور کردن این جریانات را ندارید، خوشبختانه مشکلاتی که در سر راه شما بوده است عمر خود را کرده‌اند و به زودی به پایان خواهند رسید پس امید تازه‌ای به آینده داشته باشید. زیرا هنوز در شوک گذشته تان به سر می‌برید و ممکن است از موقعیت‌هایی که برایتان پیش می‌آید نتوانید به خوبی استفاده کنید.</p>
<p>متولدین دی</p>
<p>افرادی در محیط بیرون برای شما نقشه‌هایی را در سر می‌پرورانند که نقشه‌های خوبی به نظر نمی‌رسد، با احتیاط بیشتری رفتار کنید زیرا ممکن است مال، سلامتی، خانواده تان یا… به نحوی آسیب ببینند. هیجانات درونی تان را کنترل کنید، هر صحبتی را در هر مکانی مطرح نسازید زیرا در غیر این صورت دشمنان زیادی را برای خودتان ترتیب خواهید داد.</p>
<p>متولدین بهمن</p>
<p>از رفتارهایی که افراد خانواده‌تان یا دوستان‌تان در این روزها با شما داشته اند دچار ناراحتی و دلسردی شده اید بهتر است باید ها و نبایدها را کنار بگذارید فقط از خودتان انتظار داشته باشید زیرا اگر به این روند ادامه دهید در آینده‌ای نه چندان دور دچار افسردگی خواهید شد، پس از امروز دیگر از کسی توقع انجام کاری را نداشته باشید در این صورت اعتماد به نفس تان نیز تقویت می‌شود. قابلیت انعطاف پذیری خود را افزایش دهید.</p>
<p>متولدین اسفند</p>
<p>زندگی تماما در پول خلاصه نمی‌شود بهتر است به جنبه های دیگر زندگی مانند سلامتی، داشتن فرزندان، پدر و مادر و… نیز بیاندیشید. مدام در فکر به دست آوردن پول نباشید زیرا در این صورت اطرافیا نتان از شما دوری می‌گزینند، کم کم فاصله شما با آنها خیلی زیاد می‌شود، بزرگترین آسیبی که ممکن است به هر انسانی وارد شود این است که اطرافیان یک انسان او را ترک کنند و مجبور باشد به تنهایی به زندگی ادامه دهد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5812</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هشتم،قسمت اول)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5810</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5810#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 23:11:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل سوم،قسمت اول)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل ششم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هشتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هفتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل پنجم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5810</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————— برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; ((ماشین رو تازه پارک کرده بودم که دیدم یکی برام &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5810">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>((ماشین رو تازه پارک کرده بودم که دیدم یکی برام سوت زد! پیاده شدم که دیدم مانی رو پشتبوم خونهٔ همسایه ایستاده و داره برام دست تکون میده!))<br />
-رو پشتبوم مردم چیکار میکنی؟!<br />
مانی-مگه اینجا خونه خودمون نیست؟!<br />
-زهر مار برو انور زشته!<br />
مانی-همهٔ ملک ایران سرای من است!<br />
-اونجا چیکار میکنی؟!<br />
مانی-یواش!چه خبرت؟!آروم بیا بالا تا بهت بگم!<br />
-از همون درخت بیام بالا؟!من نمیتونم!<br />
مانی-نه در رو و میکنم بیا بالا!<br />
-بیام توی خونه مردم؟!<br />
مانی-ا&#8230;!اینجا مثل خونه خودمونه! بیام بالا خجالت نکش!<br />
-آخه نمیگن امدی توی خونه ما چیکار؟!<br />
مانی-نترس!هیچکس بهت چیزی نمیگه! سلام کن بیا بالا!<br />
((بعدش از اون بالا یهچیزی به پایین گفت که یه خورده بعد در و شد.منم مجبوری رفتم جلو و رفتم تو خونه همسایمون!حالا همه ش خجالت میکشم که اونجا چیبگم!<br />
حیاط رو راد کردم که یکی گفت))<span id="more-5810"></span><br />
-بفرمائین تو!مانی خان بالا منتظرتونن!<br />
-ببیخشید خانم که مزاحم شدیم!بابا اینا خوبن؟!<br />
-خیلی ممنون، سلام مئرسونن. بفرمائین.<br />
((رفتم تو ساختمون و از پلها رفتم بالا و از طبقه دوم رفتم رو پشت بوم و تا رسیدم به مانی گفتم))<br />
-تو خجالت نمیکشی؟!<br />
مانی-برای چی؟!<br />
-آخه فکر نمیکنی این همسایههای روبرو وقتی تورو اینجا ببینن چیمیگن؟!<br />
مانی-اینا از بس منو بالا پشتبوم این خونه و اون خونه دیدن هماشون فکر میکنن تمومه این خونهها مال ماس!حالا اینا رو ولش کن!بابا و عمو غضبمون کردن!<br />
-برای چی؟!<br />
مانی-خوب قرار بود مثلا امروز خونه باشیم و حضرت عالی استراحت کنین!آمدن خونه و دیدن ماها نیستیم و داد و فریادشون رفته هوا!عزیز بهشون گفت که یه ذره پیش رفتن بیرون یکمی قدم بزنن و زود زنگ زد به من!<br />
-پس چرا به من نزد؟<br />
مانی-زده جواب ندادی!<br />
-خوب حالا چیکار کنیم؟!<br />
مانی-فعلا بیا خونه ما تا بهت بگم!<br />
-تو کجا بودی؟مگه با ترم نبودی؟<br />
مانی-چرا!<br />
-پس اینجا چیکار میکنی؟!<br />
((همون جور که داشت میپرید رو پشت بوم خونشون گفت))<br />
-شیفت اونجام تموم شد اومدم اینجا!<br />
-واقعاً که مانی!<br />
مانی-آ&#8230; این روزا یه شغل داشتن که زندگی آدم رو تامین نمیکن!باید دو شیفت سه شیفت کار کرد تا چرخ زندگی بچرخه!حالا زود بپر و مسائل اقتصادی رو این وست وا نکن!<br />
((از اون بالا پریدم رو پشت بوم مانی اینا و دوتایی رفتیم تو اتاق مانی که گفت))<br />
-زود لباس تو خونه بپوش.وقتی رفتیم پیش بابا اینا، بگو نیم ساعت رفتیم بیرون قدم زدیم و بد برگشتیم خونه.همین!توضیح دیگه ندی آ!<br />
-تو ناهار خوردی؟<br />
مانی-جات خالی!دلت نخواد!دوبار خوردم!یکی شیفت اول،یکی شیفت دوم!بیا بریم دیر شد!<br />
((دوتایی از پلهها رفتیم پائین و رفتیم تو حیاط و از اونجا رفتیم تو حیاط خونه ما که مانی گفت))<br />
-آروم راه برو!مثل اینکه هنوز بی حالی!<br />
((دو تایی رفتیم تو خونه و سلام کردیم که یه مرتبه پدرم گفت))<br />
-کجا بودین؟<br />
مانی-خونه ما بودیم عمو!<br />
عمو-پس چرا صداتون کردم جواب ندادین؟!<br />
مانی-حتما رفته بودیم بالا پشتبوم!شما کی صدا مون کردین؟!<br />
عمو-ده بار صداتون کردم!<br />
مانی-ما بیست دقیقه رفتیم بیرون قدم زدیم و این دوبار یه خورده دلش درد گرفت و برگشتیم خاناوا لباسمون رو عوض کردیم و رفتیم تو اتاق من و بعدش حوصلمون سر رفت و رفتیم رو پشت بوم!<br />
پدرماونجا میرین چیکار؟!<br />
مانی-شهر رو از اون بالا نگاه میکنی!اینقدر قشنگ عمو جون!<br />
((پدرم و عمو یه نگاه به ه ما کردن و یه نگاه به لباسمون کردن و دیگه هیچی نگفتن که مادرم زود گفت))<br />
-ناهار خوردین؟!بیاین بشینین تا براتون بکشم بخورین!<br />
مانی-اصلا اصلا این هنوز تو پرهیز!<br />
مادرمخوب ضعف میگیرد تون!<br />
مانی-بیرون که بودیم یه ابپرتقل ساده بهش دادم بس شه!<br />
مادرم-خودت چی؟!<br />
مانی- هیچ اشتها ندارم!یعنی امروز نه اینکه فعالیت نکردم،گشنه م نشد!<br />
عموم- خیلی خوب!حالا بیاین بشینین باهاتون کار داریم.داداش میخوان باهاتون صحبت کنن.<br />
((دو تایی نشستیم که پدرم آروم گفت))<br />
-باز پیش عمتون رفتین؟!<br />
مانی-عمه مون؟!عمه مون کیه؟!<br />
عموم- باز شروع کردی؟<br />
مانی-آهان همون خانم؟!نه بابا!بعدا معلوم شد که کلاه بر داره و میخواد ازمون اخاذی کنه و ما م ولش کردیم!<br />
عموم- بخدا قسم هرچی جلو دستم باشه پرت میکنم تو سرت ا!<br />
مانی- برای چی؟!<br />
عموم- درست جواب عموت رو بده!<br />
مانی-چشم شما سوال کنین ما جواب میدیم!<br />
عموم- اون دختر چیشد؟!<br />
مانی-کدوم شون؟!یعنی کدوم دختر؟!<br />
عموم- همون که باهاش بودی!<br />
مانی-سوال مبهم!اگه میشه اطلاعات بیشتری بدین!<br />
عموما ه&#8230;&#8230;.!همونکه گفتی خیلی خوشگل و فلان و فلانه!<br />
مانی-سوال مبهم تر شد!<br />
عموم- میزنم تو سرت ا!<br />
مانی-ا&#8230;.!چرا زور میگین؟!با این مشخصات صد تا اسم وجود داره!<br />
((مادرم یه مرتبه زد زیر خنده و رفت تو آشپز خونه!پدرمم روش رو کرد اون طرف خندش معلوم نشه که عموم گفت))<br />
-همونکه گفتی هنر پیشست!<br />
مانی-آهان خوب سرچ محدودتر شد!عرضم به حضورتون که اون دختر الحمدو للّه سالم و خوبه!خدا همه رو در پناه خودش سالم حفظ کنه!<br />
عموم- میگم کارش با تو چی شد؟!<br />
مانی-کدوم کارش؟!<br />
((اینو که گفت من و پدر هردو سرمون رو انداختیم پایین که خندمون معلوم نشه!))<br />
-لا اله الله!پسر کلافم کردی!<br />
مانی-آخه بابا جون اولا قرار بود عمو با ما صحبت کنه!فعلا که همش شما دارین صحبت میکنین!بعدشم شما بگین کدوم کارش، من جواب بدم!<br />
عموم- مگه نیومدی بگی میخوایی باهاش عروسی کنی؟!<br />
مانی-میخواین مقدمات عروسی رو فراهم کنین؟!<br />
عموم- نخیر!<br />
مانی-پس برای چی میپرسین؟!<br />
عموم- یعنی میخوام بهت بگم که عروسی بی عروسی!<br />
مانی-یعنی همینجوری بیارمش خونه عیبی نداره؟<br />
((من دیگه نمیتونستم از خواند سرم رو بلند کنم!پدرمم به هوای سیگار کشیدن بلند شد و رفت انطرف سالن!عموم خودش خندش گرفته بود اما به زور جلو خودشو میگرفت!))<br />
عموم- پسر سر به سر من نظر بد میبینی ا!<br />
مانی-جوون مرگ بشم اگه بخوام سر به سر شما بذارم اما سوالات شما خیلی دوپهلوئه!<br />
عموم- میگم ازدواج تو سن شما هنوز زوده!<br />
مانی- شما که همیشه میگفتین پسر تا ریش و سبیلش در اومد باید زنش داد و دختر تا چیز شد&#8230;<br />
عموم- زهر مار ادم این چزارو جلو بزرگ ترش نمیگه!<br />
مانی-چشم!<br />
عموم- من این حرفا رو اون موقعها میگفتم که هنوز ریش و سبیلتون در نیومد بود!میگفتم که مثلا به راههای بد نیفتین!وگر نه خود تو شونزده سالگی ریش و سبیلت در اومده بود!باید زنت میدادم؟!<br />
مانی-ببخشین!پس تو سنّ و ساله ما استاندارد زن گرفتن چیه؟ یعنی چی مون باید در بیاد تا واجد شرایط باشیم؟!<br />
عموم- زهر مار!بازم از این حرفا زدی؟!ادم جلو بزرگ ترشحیا میکنه!<br />
مانی-ببخشین!حواسم نبود!<br />
عموم- من میگم این همه جوون تو این مملکتن!دارن چیکار میکنن؟!همشون تا بهٔیه دختر رسیدن میگن میخواییم باهاش عروسی کنیم؟!معلومه که نه!می گه به هر باغرسیدی گلی بچین و برو!<br />
مانی-ببخشین!این حرف شما جنبه بد آموزی داره ها!<br />
عموم- نه!اصلا! من هیچوقت نمیگم که کار بدی انجام بدین!منظور من اینه که شما هم فعلا همون کاری رو بکنین که بقیه جوانهای هم سنو سالتون میکنن!<br />
مانی-یعنی بریم معتاد بشیم؟!<br />
عموم- مگه همهٔ جوونا معتاد میشن؟!<br />
مانی-تقریبا!حالا همشون نه اما خیلیهاشون از بد بختی و بیچارگی دارن معتاد میشن.حالا اگه صلاح میدونین ما حرفی نداریم!<br />
عموم- من گفتم برین معتاد بشین؟!گفتم فعلا برین برای خودتون همین جوری یه چند وقتی بگردین تا بد!<br />
مانی-بعد یعنی کی؟!وقتی چهل سالمون شد؟!نکنه شما خیال دارین پاتختی مون و شب هفتمون رو یه جا بگیرین؟!<br />
((من دیگه داشتم همین جوری میخندیدم!پدرم که گذاشت از سالن رفت بیرون!صدای خنده مادرمم از تو آشپز خونه میومد!<br />
عموم داشت همینجوری مانی رو نگاه میکرد که مانی گفت))<br />
-ببخشین بابا جون اما یعنی ما نباید از خودمون هیچ دفاعی بکنیم؟!<br />
عموم- مگه داریم اینجاسر تونو میبریم که میخوایین از خودتون دفاع کنین؟!<br />
مانی-نه اما شما میگین زن گرفتن واسه تون زوده!بعد میگین برین واسه خودتون بگردین و تو باغا گل بچینین!بعدش هم میگین کار بد نکنین!بعد میگین هرکاری جوانهای دیگه کردن شما هم بکنین!بعد صبر کنیم که چهل سالمون بشه اونوقت بهمون زن بدین!حتما م توی اون سنّ و سال یه دختر سی و هفت هشت ساله رو عقد کنیم!خوب سرمون رو ببرین که راحت تره!آخه کجای دنیا دیدین به یه جوون که وقت زن گرفتن شه بگن برو تو خیابون بگرد و کار بدم نکن؟!حالا گیریم ما بریم تو خیابون بگردیم!مردم نمیگن این دو تا دیوونه شدن و هی تو خیابونا دوره خودشون میچرخن؟!<br />
عموم- چرا دوره خیابونا؟!برین دنیا رو بگردین!پول که الحمدو للّه هست!<br />
مانی-خوب اگه میخواستین که ما جهان گرد بشیم پس چرا به زور وادارمون کردین درس بخوانیم و کنکور قبول بشیم و بریم دانشگاه و لیسانس بگیریم؟!خوب از همون اول یکی یه کل پشتی برامون میخریدین و هم خودتونو راحت میکردین هم مارو!<br />
عموم- باز چرتو پرت گفتی؟!<br />
مانی-ببخشین!چشم!فقط اگه جسارت نیست بفرمائین که ما دوتا باید پیاده جهانگردی کنیم یا با دوچرخه؟!یعنی میگم اگر قراره با دوچرخه بریم، فکر باشیم و یه بادی به لاستیک شون بزنیم!بعدشم سفر رو اول از هندوستان شروع کنیم یا خاور دور؟!<br />
عموم- پاشو برو دنبال کارت!لازم نکرده اصلا حرف بزنی!پاشو برو ببینم!<br />
((دو تایی بلند شدیم و از خونه امدیم تو حیاط که شنیدیم عموم اینا دارن سه تایی میخندن!همونجوری که خودمم داشتم میخندیدم به مانی گفتم))<br />
-آنقدر سربه سر عمو نذار!<br />
مانی-اینو ببین!بابام مخصوصاً کاری میکنه که من از این چیزا بگم که بعدش تنها میشه یادشون بیفته و بخنده!کیف میکنه از داشتن یه همچین پسری!راستی!بریم یه ساعت یه چرت بزنیم که شب خونه ترمه دعوت داریم!رکسانا و توام گفت بیان!<br />
-چه خبره؟!<br />
مانی-همین جوری گفت دوره هم باشیم!<br />
-من خوابم نمیاد الان!<br />
مانی-ولی من خوابم میاد!خستم!<br />
-مگه چیکار کردی؟!<br />
مانی-بابا آدم وقتی دو تا شیفت کار میکنه احتیاج به یه ساعت خوابم داره دیگه!تازه باید تجدید قوا کنیم و آماده بشیم واسه سفر هندوستان!<br />
((دوتایی رفتیم خونه مانی اینا و اون رفت گرفت خوابید و منم برگشتم خونه خودمون و یه دوش گرفتم و بعدش دراز کشیدم و اونقدر نوار گوش دادم تا خوابم برد!))<br />
ساعت حدود پنج و نیم بود که مانی صدام کرد.بیدار شدم و تا کارم رو کردم ساعت شیش شد و زنگ زدم به رکسانا و جریان مهمونی رو گفتم و قرار شد حاضر بشه که برم دنبالش.<br />
دوتایی از خونه امدیم بیرون و رفتیم طرف خونه عمه و نیم ساعت بعد رسیدیم و رفتیم تو که هم عمه رو ببینیم و هم رکسانا رو ورداریم بریم.<br />
یه رب بیست دقیقه بیشتر اونجا نموندیم.یعنی وقتی رسیدیم رکسانا حاضر نبود و تا ما یه چایی بخوریم حاضر شد.<br />
وقتی اومد تو اتاق باور نمیکردم که این رکسانا همون رکسانا باشه!یعنی لباسایی رو که خریده بودم پوشده بود که خیلی بش میومد و موهاشم قشنگ درست کرده بود و یه کمی م آرایش!اینقدر خوشگل شده بود که دلم نمیومد چشم ازش ور دارم!<br />
یه خورده بعد از عمه خداها فظی کردیم و رکسانا م یکی از همون روپوش هارو پوشید که خوشگل تر شد و یه شالم انداخت رو سرش و سه تایی راه افتادیم سه رب بعد رسیدیم دم خونه ترمه و پیاده شدیم و زنگ زدیم و رفتیم بالا.<br />
ترمه م خودش رو خیلی خوشگل درست کرده بود و منتظرمون بود و تا رکسانا رو دید دوتایی زدن زیر گریه و همدیگه رو بغل کردن!من و مانی یخورده سر بسرشون گذاشتیم و خلاصه رفتیم تو خونه.<br />
خونه ترمه یه آپارتمان قدیمی دو اتاق بود.یکی اتاق خواب و اونیکی هم اتاق پذیرای و یه هال کوچولو.<br />
ترمه رفت که برامون چایی بیاره و رکسانا هم رفت کمکش و من و مانی رو دوتا مبل نشستیم که به مانی گفتم<br />
-مگه قرار نبود که ترمه خانم به سلامتی رخت سفر ببنده!<br />
مانی-خدا از دهنت بشنوه!ایشاله هرچه زود تر این ترمه خانم رخت سفر ببنده!<br />
-زهر مار!منظورم اسباب کشی!مگه قرار نبود بیاد خونه بالا؟<br />
مانی-چرا اما نمیاد!<br />
-چرا؟<br />
مانی-چه میدونم!<br />
-خوب یه مقدار وسایل تهیه کن که اونجا آماده بشه!<br />
مانی-امادس!یه چیزیی خریدم و بردم اونجا اما ایشون فعلا تشریف نمیارن!<br />
-آخه چرا؟!<br />
امنی-یه ایدههایی برای خودشون دارن!<br />
-اونوقت توم هیچی بهشون نگفتی؟!<br />
مانی-چرا گفتم!<br />
-چی گفتی؟<br />
مانی-گفتم بدرک که تشریف نمیارن!<br />
-والا حق داره اگه نیاد!منم بودم نمیومدم!<br />
((تو همین موقع ترمه با یه سینی چایی اومد تو پذیرایی و پشت سرش رکسانا با یه ظرف میوه و همونجر که ترمه چایی بهمون تعارف میکرد گفت))<br />
-خیلی ممنون هامون خان!میدونم که شما کاملا مانی رو میشناسین!برای همین م من فعلا نمیتونم روی این هیچ حسابی بکنم!<br />
مانی-چرا نمیتونی حساب کنی؟<br />
ترمه- برای اینکه بهت اعتماد ندارم!<br />
مانی-مگه چی از من دیدی؟<br />
ترمه- چیزی ندیدم ولی هنوز بهت اعتماد ندارم بفرمائین!چایی تون رو ور دارین!<br />
مانی-توش چیز میز که نریختی؟<br />
ترمه- چی توش نریختم؟!<br />
مانی-از این جادو جنبل ا و مهر و گیاه و گرد محبت و این چیزا!<br />
ترمه- برو گمشو!من احتیاجی به این چیزا ندارم!اصلا لازم نکرده چایی بخوری!<br />
((مانی زود چاییش رو برداشت و گفت))<br />
-تو و عمه و این رکسانا خانوم و اون دو تا دوستاتون همه با هم دیگه دست به یکی کردین و طبق یه نقش حساب شده، دو تا شوهر مثل من و هامون برای خودتون دست و پا کردین!واقعا بهتون تبریک میگم!این دو تا شوهر سی سال گارانتی کارخونه و پنجاه سال تضمین قطعات یدکی و خدمات پس از فروش!<br />
ترمه- امشب اینجا مهمونیه، جوابت رو نمیدودم!<br />
((یه خورده از چایی ش رو خورد و گفت))<br />
-چاییت چرا مزهٔ د د ت میده؟!نکنه مسمومم کنی و تو حالت مسمومیت یه نفر رو بیاری که واسه من عقدت کنه؟!اون عقد باطله ها!از الان بهت گفت باشم ها!هرچند تو اگه جای د د ت به من سیا نورم بخورونی امکان نداره بتونی از من بعله بگیری!<br />
((ترمه همونجر که مییخندید و میرفت طرف آشپز خونه گفت))<br />
-خدا از ته دلت بشنوه!<br />
((رکسانا اومد بغله من نشست و شروع کرد برامون میوه گذاشتن که مانی گفت))<br />
-رکسانا خانوم، شما یه خورده با این دختر حرف بزنین و نصیحتش کنین!بهش بگین که داره به بخت خودش لگد میزنه!امشب آخرین باریه که بهش افتخار همسری خودم رو میدم!به ارواح خاک پدرم قسم اگه امشب بگذره اگه پشت گوشش رو دید منم میبینه!<br />
رکسانا- پدرتون که در قید حیات هستن!<br />
مانی-منظورم همون مادرم بود!<br />
((تا اینو گفت ترمه شروع کرد تو آشپز خونه بلند بلند خندیدن!مانی آروم گفت))<br />
-رو آب بخندی!<br />
((ترمه سرش رو از آشپز خونه اورد بیرون و گفت))<br />
-چی گفتی؟!<br />
مانی-گفتم الهی قربون اون خندههات برم که چقدر شیرین!<br />
((ترمه خندید و برگشت تو آشپز خونه که مانی دوباره آروم گفت))<br />
-مگه این که تو زن من نشی!کاری میکنم که آرزوی یه لبخند به دلت بمونه!دختر ور پریده به من میگه بهت اعتماد ندارم!مردم میان دخترشون رو امانت میسپرن دست من و یه ماه یه ماه میرن مسافرت!اون وقت این ناله دلٔ زده میگیه بهت اعتماد ندارم!تورو خدا ببین کار ما به کجا کشیده!ایشالا خیر نبینی عمه خانم که یه همچین نو نی تو دامن من گذشتی!<br />
-خیلی بی ادبی مانی!<br />
مانی-ا&#8230;.!تو هم عمه شناس شدی واسه من!<br />
-خوب راست میگم ترمه خانم!<br />
مانی-دروغ میگه مثل چیز!یعنی مثل یه دروغ گو!این از اون وقتی که منو شناخته دیگه بدون من نمیتون زندگی کنه!دو ساعت میگذر و بهش تلفن نمیزنم،عین مرغ سر کنده بال بال میزنه!به حالاش نگا نکنین که میگه به من بی اعتباره!<br />
-به من بی اعتباره یعنی چی؟!<br />
مانی-اه&#8230;.!اصطلاح قدیمیه!یعنی ازم خاطر نا جمعه!<br />
-این یکی یعنی چی؟!<br />
مانی-برو از ننه بابت بپرس یعنی چی!<br />
-بی تربیت!<br />
((یه مرتبه ترمه از آشپز خونه اومد بیرون و به مانی گفت))<br />
-چی میگی تو؟!<br />
مانی-هیچی به خدا!<br />
ترمه- چاییت رو خوردی؟!<br />
مانی-اره دست شما درد نکنه!خیلی عالی بود اما هنوز جادو جنبل ش اثر نکرده!<br />
ترمه- من و رکسانا اونقدر خوشگل هستیم که احتیاج به گرد محبت و این چیزا نداشته باشیم!حالا اگه میخوای پاشو بیا تو اشپزن ثابت کن که صادقی!<br />
مانی-من مانی م، صادق بابامه!<br />
ترمه- لوس نشو!پاشو بیا!رکسانا جون توام روپوشت رو در بیار و راحت باش.<br />
((رکسانا بلند شد و روپوشش رو در آورد و به من گفت))<br />
-بلند شو بیا هامون!<br />
-کجا؟<br />
رکسانا- تو آشپز خونه!<br />
-آشپز خونه؟!برای چی؟!<br />
رکسانا- بیا میفهمی!<br />
ترمه- بلند شو مانی که وقت امتحانه!<br />
مانی-همین الان میخوایی ازم امتحان بگیری؟!<br />
-بعله!<br />
مانی-من مداد پاک کنم رو نیوردم که!<br />
ترمه- مداد پاک کن لازم نیست!فقط خودت بیا!چیه؟!میترسی؟!<br />
مانی-ترس!عجب خیال خامی!<br />
((بعد همونجور که تند از جاش بلند میشود،رفت طرف آشپز خونه و گفت))<br />
-منو همین الان ول کن بین یه فوج دختر!به جون این هامون اگه یه سر سوزن ترس تو دلم باشه!<br />
((تو همین موقع رسید جلو داره آشپز خونه و یه نگاه کرد و بعد برگشت به طرف ترمه و گفت))<br />
-اینا چیه؟!صفا خونه وا کردی؟!<br />
((بلند شدم و رفتم طرف آشپز خونه که دیدم رو یه میز وسط آشپز خونه، یه سینی گذاشتن و توش یه چیزی حدود بیست سی تا شمع روشن کردن!))<br />
مانی-جشن تولد گرفتی برام؟!حالا که وقتش نیست!<br />
ترمه- به این میگن بازی راستی و حقیقت!برو بشین پشت میز!<br />
مانی-من سی سال نمیرم اونجا بشینم!یعنی چی؟!میخواین بفهمین آدم راست میگه یا نه خوب بگین براتون صد تا شاهد و گواه بیارم!اصلا بیاین تو محل استشهاد جمع کنین!دیگه این کارا یعنی چی؟!بیا بریم هامون!جایی که در مورد دو تا جوون پاک و صادق این قدر شک و شبه وجود داره نباید پا گذشت!توف به این روزگار که توش اعتماد بین آدما از بین رفته!بیا بریم هامون!<br />
((تا اینو گفت ترمه هلش داد تو آشپز خونه و بعدشم بلوزش رو گرفت و کشید و به زور نشوندش رو یه صندلی پشت میز!))</p>
<p>مانی-چرا هل میدی؟!خوب بگو برو بشین میرم میشینم دیگه!<br />
((من و رکسانا رفتیم بغله هم دیگه رو دو تا صندلی نشستیم که ترمه چراغ رو خاموش کرد و اونم اومد نشست که مانی یه نگاه به ماها کرد و گفت))<br />
-وای!قیافههاتون چقدر ترسناک شده!من میترسم چراغ و روشن کن!<br />
ترمه- ساکت!دیگه موضوع جدیه!<br />
مانی-میخواین چیکارمون کنین!من به بابام گفتم میام اینجا ها!اگه یه ساعت دیر کنم میاد دنبالم!<br />
ترمه- کولی بازی در نیار مانی!<br />
مانی-وای صورتت چه ترسناکه ترمه جون!شدی عین اون دختر تو فیلم جنّ گیر!<br />
((راست میگفت نور شمع از زیر افتاده بود تو صورتمون و قیافهامون خیلی عجیب شده بود!<br />
ترمه- این بازی سی و سه شمع!رکسانا بلده!جریان شمع اینجوری که ماها هر کدوم از یه نفر که دلمون بخواد سوال میکنیم.اگه اون راست جواب داد که شعلهها تکون نمیخورن!اما اگه دروغ بگه شعلهها میلرزن!حالا آماده این؟!<br />
((من سرم رو تکون دادم که برگشت طرف مانی و گفت))<br />
-اگه به خودت اعتماد داری همین الان بلند شو برو!<br />
مانی-من اعتماد ندارم؟!از اون حرفا گفتی ا!شروع کن ببینم!<br />
ترمه- خوب دستا تون رو بدین به همدیگه!<br />
((دستهای همدیگه رو گرفتیم.یه طرفم مانی بود و اون طرفم رکسانا!یه مرتبه برگشتم نگاهش کردم!انگار اون هم همین احساس رو داشت که بهم خندید!))<br />
مانی-مگه دسگیرهٔ در رو گرفتی که اینقدر فشار میدی!یواش ندید بدید!<br />
((همه زدیم زیر خنده که ترمه گفت))<br />
-خوب! مانی خان شما چند سالته؟!<br />
((مانی یه نگاه به ترمه کرد و یه نگاه به شمع ا و آروم گفت))<br />
-بیستو هفت،بیستو هشت.<br />
((شعلهها اصلا تکون نخوردن))<br />
مانی-دیدین هیچ تکون نخوردن!پاشو چراغها رو روشن کن که من روسفید شدم!پاشو ببینم!<br />
ترمه- تازه اول کار!صبر داشته باش!<br />
مانی-خوب دیگه نوبت من تمام شد!این هامون رو امتحانش کنیم!<br />
ترمه- نوبت هامون خان م میرسه!حالا تو بگو ببینم تاحالا به چند نفر غیر از من گفتی که دوستشون داری؟!<br />
مانی-هیچ کس!<br />
((تا اینو گفت تموم شعله شمعها شروع کرد به لرزیدن!من و رکسانا زدیم زیر خنده!))<br />
مانی-عجب شمعهای کهنیی آن!اینا رو دونهای چند خریدی؟!دو زار؟!<br />
ترمه- اشکال از شمع ا نیست!مطمئن باش!<br />
مانی-یعنی چی؟!خوب آدم وقتی حرف میزنه نفس از تو دهانش در میاد بیرون و آتیش سر شمع تکون میخوره دیگه!به راست و دروغ مربوط نیست!<br />
ترمهخیلی خوب همین سوال رو از هامون خان میکنیم!رکسانا جون تو بپرس!<br />
((رکسانا برگشت طرف من و بهم یه لبخند زد و گفت))<br />
-ناراحت نمیشی اگر یه همچین سؤالی ازت بکنم؟!<br />
مانی-بیا یاد بگیر خانم!اصلا این سوال یجور توهین به آدم!اونم به یه کسی مثل من!من دیگه بازی نمیکنم!<br />
ترمه- بگیر بشین تا اون روی سگم در نیومد ها!ماهیتابه یادت رفت؟!<br />
مانی-عجب بدبختی ییگیر کردیم ا! بابا آدم شب با آتیش بازی کنه تو جاش بارون میاد!ول کن دیگه!<br />
ترمه- بلند میشم ا!<br />
مانی-اه&#8230;.!هی تهدید میکنه آدمو!<br />
ترمه- ساکت!<br />
((برگشتم به رکسانا گفتم))</p>
<p>-هرچی میخوای بپرس!<br />
رکسانا- به چند نفر تاحالا گفتی که دوستشون داری؟!<br />
((برگشتم مانی رو نگاه کردم!ذول زده بود به شمع ا! آروم گفتم))<br />
-چهار نفر!<br />
((شعلهها اصلا تکون نخورد))<br />
رکسانا- به کیا گفتی؟!<br />
-مانی،پدرم،مادرم و عموم<br />
((این دفعه شعلهها تکون خوردن!که یه مرتبه مانی بلند گفت))<br />
-آخ!ایشالا چلاق بشی ترمه!<br />
ترمه- هامون خان دوباره جواب بدین!این از اینجا شمع ا رو فوت کرد که تکون بخورن!<br />
((سه تایی زدیم زیر خنده که من دوباره گفتم))<br />
-مانی،مادرم،پدرم و عموم<br />
((شعلهها تکون نخوردن!))<br />
ترمه- دیدی مانی خان این بازی حقیقت!<br />
مانی-چی چی حقیقت!این هامون بیحال جون نداره حرف بزنه!برای همین م آتیش اینا تکون نمیخر!من چون پر حرارتم حرارت به حرارت طبق قانون فیزیک باعث لرزش میشه!به همین سادگی!اصلا یه سوال دیگه ازم بکن!<br />
ترمه- باشه! تو اصلا آدم صادقی هستی یا نه؟!<br />
مانی-معلو میکه&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
((تا اینو گفت شعلهها لرزید!))<br />
مانی-یعنی چی؟!اینا من جواب نداده میلرزن!اینکه قبول نیست!<br />
ترمه- خوب داری دروغ میگی دیگه!<br />
مانی-من که هنوز نگفتم معلومه که چی؟!شاید بگم معلومه که نه!اینا هنوز کلمه آخر رو نشنیده میلرزن!<br />
ترمه- تو فقط بگو آره یا نه!<br />
مانی-خوب سوالت رو تکرار کن!<br />
ترمه- تو آدم صادقی هستی یا نه؟!<br />
((مانی سرش رو تکون داد که یعنی آره!))<br />
ترمه- با سر نمیشه جواب داد!باید حتما حرف بزنی!<br />
مانی-نخیر!اصلا اینطوری نیست!جواب جواب دیگه!اگه این شمع ا آدم باشن جواب من رو میفهمن!<br />
ترمه- باید حرف بزنی!با سر نباید جواب بدی!<br />
مانی-تو داد گاهم اگه داد ستان یه سوال بکنه و مثلا بگه آقا شما یه آدم کشتین و طرف با سر جواب مثبت بده ازش قبول میکنن و بلا فاصله اعدامش میکنن!حالا این چارتا دونه شمع کله به این گندگی من رو قبول ندران؟!<br />
((من و رکسانا زدیم زیر خنده که ترمه گفت))<br />
-مانی داری عصبانیم میکنی ا!<br />
مانی-آخه تو میخوایی به زور از من اعتراف دروغ بگیری!حق دارم از حیثیتم دفاع کنم یا نه؟!<br />
ترمه- تو فقط آروم بگو آره یا نه!همین!شعلهها خودشون میفهمن که تو راست میگی یا دروغ!<br />
مانی-آخه این چهار تا دونه شمع چه میفهمن که راست و دروغ چیه؟!بابا باد بیاد میلرزن، باد نیاد نمیلرزن!<br />
ترمه- جواب بده مانی و گرنه ناراحتم میکنی!<br />
مانی-آخه سوال تو یه سول کلی!صادقی یعنی چه؟!آدم یه جاهایی باید یه چند تا دروغ مصلحتی بگه دیگه!مثلا همین دیشب!برای اینکه این هامون خان رو به دیدار رکسانا خانوم برسونم صد تا چاخان کردم!این شمع ا که این چیزا رو از همدیگه تشخیص نمیدن آخه!یه مرتبه میلرزن و آدم رو دروغ گو معرفی میکنن!خبر ندران که اون لرزش مال دروغ یه مصلحتی بوده یا چیز دیگه!<br />
ترمه- باشه من سوال رو عوض میکنم!<br />
مانی-آهان!این درست شد!بگو!<br />
ترمه- تو غیر از دروغهای مصلحتی که به خاطر انجام کارهای خوب میگی بازم دروغ میگی؟!<br />
((مانی یه نگاه به شمع ا کرد و یه نگاه به من و آروم گفت))</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5810</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت دهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5808</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5808#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 00:08:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[غزال]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت نهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5808</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ———————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. با بی تفاوتی شانه بالا انداختم. ظهر وقتی به خانه رفتم &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5808">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5611" title="www.roodebor.com -1772" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1772-185x300.jpg" alt="رمان غزال" width="185" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a><br />
با بی تفاوتی شانه بالا انداختم. ظهر وقتی به خانه رفتم باز همه تلفنها را کشیدم و قبل از آمدن مامان وصل کردم. قبل از اینکه به باشگاه بروم، یاشار تلفن کرد، و ازمامان اجازه گرفت تا بعد از باشگاه باهم برای خرید کتاب برویم. چون نزدیک مسابقات بود، تمرینات سخت وفشرده شده بود،ساعت هفت ونیم خسته وکوفته بیرون آمدم ولی هنوز یاشار نیامده بود، نگاهی به اطراف انداختم، که کمی دورتر <span id="more-5808"></span>سپهر را دیدم که به سمت من می آید. همان لحظه یاشار جلوی پام ترمز کرد. با عجله سوار ماشین شدم در دلم به بد اقبالیش می خندیدم چون دوباره مجال دسترسی پیدا نکرد و نتوانست خفه ام کند . سپهر هم با دیدن یاشار به سمت پیاده رو رفت و پشت درختان ایستاد تا یاشار او را نبیند. موقعی که از جلویش رد می شدیم در حالی که صورتم به طرف یاشار بود، دستم را برایش تکان دادم.<br />
بعد از خرید چند کتاب دانشگاهی برای یاشار وچند کتای رمان برای من ، با هم به رستوران رفتیم. طرز صحبت کردن و نگاه های یاشار فرق کرده بود. در دل گفتم شاید علتش رفتن به دانشگاه باشد. چون از عشق، مهر ومحبت صحبت می کرد، سعی کردم شنونده باشم تا گوینده چون از عشق وعاشقی چیزی نمی فهمیدم. چون اغلب کتابهایی که می خوندم جنایی وپلیسی بود تا عشق وعاشقی . یاشار بعد از شام مرا به خانه رساند وخودش هم رفت. تا پایم را داخل گذاشتم ساناز با خوشحالی جلو دوید و گفت: غزال مژده بده هفته آینده که سه روز پشت سر هم تعطیله، قرار با عمو محمود وعمو سعید اینا به شمال بریم.<br />
- راست می گی؟ پس از الان ساکها مونو ببندیم تا یه موقع بابا پشیمون نشه.<br />
سپس رو به بابا کردم وگفتم: راستی بابا خورشید از کدوم طرف در اومده که شما این موقع سال هوس مسافرت کردین اون هم شمال.<br />
بابا- خوب بعضی موقعها عقیده ام عوض می شه و هوس مسافرت می کنم، البته دروغ نباشه این پیشنهاد سعیده.<br />
- بابا نمیشه کتی وپدرام رو هم دعوت کنیم تا با ما بیان ؟<br />
بابا- اتفاقا فکر خوبیه، فردا حتما بهشون زنگ می زنم ودعوتشون می کنم.<br />
شب دو چیز باعث شده بود که خواب از سرم بپرد، یکی حرفای یاشار دوم ذوق وشوق مسافرت. یکی از کتابها رابرداشتم تا بخوانم ولی هر کاری می کردم نمی توانستم حواسم را جمع کنم . کتاب را بستم و هوس آزار واذیت به سرم زد. اول خونه بهناز را گرفتم که پدرش گوشی را برداشت، قطع کردم. دوباره گرفتم که باز پدرش جواب داد نامید شدم چون اگه بهناز جواب می داد می توانستم اذیتش کنم. این بار شماره ی عمو را گرفتم سهند جواب داد از صدایش مشخص بود که هنوز نخوابیده چند بار فوت کردم که گفت: هوا خیلی گرمه که فوت می کنی؟<br />
دوباره فوت کردم.<br />
اگه از بیکاری زنگ زدی به جای فوت کردن حرف بزن. چون من هم بی کارم و خوابم نمی یاد.<br />
صدایم را تغییر دادم و آهسته گفتم: سلام، اول اسمتو بگو بعدا.<br />
سهند- از صدات مشخص دختری، سلام، من سهندم. اسم تو چیه، نکنه شیدایی؟<br />
- شیدا دوست دخترته؟<br />
سهند- نه بابا دختر خواهرمه، دوست دختر چیه؟ من اهل این کارا نیستم، تورو خدا یه خورده بلند تر حرف بزن خوصله ام سر رفت.<br />
با صدای خودم و کمی بلند تر جواب دادم: شرمنده آقا سهند من دختر ندارم و ختما فردا به شیدا میگم که چی گفتی.<br />
و شروع به خندیدن کردم که گفت: زهر مار، یه ساعت منو دست انداختی حالا می خندی؟ این وقت شب چرا مزاحم میشی؟ مگه کار و زندگی نداری؟<br />
- نه خوابم نمی اومد هوس آزار واذیت به سرم زد. راستی خبر داری هفته آینده به شمال میریم.<br />
- اول بگو ببینم به چند نفر تلفن کردی؟<br />
- اول خونه بهناز اینا بعد تو، چطور مگه؟<br />
- خوب خیالم راحت شد رگ غیرتم یه دفعه گل کرد، بله خبر دارم بابا گفت.<br />
- راستی تو چرا نخوابیدی؟<br />
سهند- منتظر تلفن شیدا بودم، جون من بهش نگی چون باهام قهر می کنه؟<br />
- نه بابا مگه مرض دارم، خوب کاری نداری می خوام بخوابم.<br />
بعد از قطع کردن تلفن، خانه عمو سعید را گرفتم. چون اغلب سهیل گوشی را برمی داشت و خاله نازی شبها تلفن اتاقشان را، می کشید. بعد از چند بار بوق زدن سپهر خواب آلود گوشی را برداشت. اصلا فکر نمی کنم او گوشی را جواب بدهد. چند بار الو گفت بعد گوشی را گذاشت. دوباره شماره را گرفتم. با اولین بوق برداشت و گفت: آخه مردم آزار کی ساعت دو نیمه شب تلفن می کنه؟ اگه حرف داری بزن و گرنه خواهش می کنم دیگه تلفن نکن چون الان وقته خوابه!<br />
چند ثانیه نگه داشت بعد قطع کرد.<br />
با خودم گفتم: اگه گذاشتم تو بخوابو نمی دونم چرا از آزار دادنش لذت می بردم. با اولین زنگ برداشت و گفت: ببینم دوی داری فحش بدم؟<br />
- نچ.<br />
- پس حرف بزن و بگو چه مرگته این وقت شب مزاحم شدی و از خواب بیدارم کردی. نکنه لالی و نمی تونی حرف بزنی.<br />
- نچ.<br />
- مرض نچ گرفتی؟! خوب حرف بزن چرا لالمونی گرفتی بیا بگو آره یا بگو نه. منو نمی شناسی؟<br />
- نچ، و فوت کردم.<br />
- این هم رمزه، ناشناس. اگه دختری یه بار فوت کن اگه پسری دو بار، هرچند احتمال می دم دختر باشی. یه بار فوت کردم که گفت: پس خانم ناشناس دوباره زنگ نزن چون اونوقت همه رو بیدار می کنی و من مجبورم از فحشهای خوب نثارت کنم، حالا اجازه میدی بخوابم؟<br />
- نچ، نچ، نچ. به زور جلوی خنده ام را گرفتم چون آنوقت می شناخت.<br />
سپهر- ببینم تو غیر از فوت کردن و نچ کردن کار دیگه ای بلد نیستی؟ حالا که خواب از سر من پریده، لااقل حرف بزن.<br />
یک نچی گفتم و فوت کردم که گفت: خوب تو اگه نمی خوای حرف بزنی من می تونم حرف بزنم و درد و دل کنم، گوش می دی. علامت بده، فوت کن.<br />
دوبار فوت کردم که ادامه داد: تو تا حالا کسی رو دوست داشتی، یعنی عاشق شدی؟ علامت بده.<br />
به دروغ دوبار فوت کردم که یعنی آره.<br />
سپهر- پس درد منو می فهمی، من عاشق یه دختر سنگ دل و بی انصاف شدم ولی اون محل سگ بهم نمی ذاره. چون فکر می کنه واسه چند روز می خوامش ولی دیگه نمی دونه که این گربه ملوس با هر پنجولی که روی دلم می کشه و آزارم میده علاقه من بهش بیشتر میشه و حاضرم برای بدست آوردن دلش هر کاری انجام بدم. البته من هم بی تقصیرنیستم، چون اول اونو برای خوش بودن و پر کردن اوقات بی کاریم می خواستم ولی حالا فرق کرده ومن عاشق و شیفته اش شدم. آخه لعنتی مثل یه تیکه جواهر می مونه، صورتش مثل ماه شب چهارده س، چشم و ابرو پهن و بهم پیوسته، بینی خوش فرم و کوچیک، لباش مثل غنچه، موهاش بلند و مثل کمند، قد بلند و کمر باریک. از چشمای سیاهش که دیگه نگو، آدمو دیوونه می کنه. خلاصه یه دل نه بلکه صد دل عاشق اش شدم. ببینم خسته نشدی؟<br />
دوباره فوت کردم که ادامه داد: پس بذلر بقیه شو هم بگم. یه دوستی دارم که خیلی صمیمی هستیم، می دونم که اون هم از این گربه ملوس خوشش میاد ولی به خاطر من به زبون نمیاره. بدجوری بهش دل بستم حتی به خاطر اون نمی تونم به رم برگردم. به زادگاهم که نمی تونستم ازش دل بکنم اول به زور به این خاک قدم گذاشتم و حالا پای رفتنم نیست. شاید فکر کنی دیوونه شدم، آره درسته! چون حالا به خاطر یه اشتباهی که مرتکب شدم چند روزه فقط از دور دیدمش، باور کن آتیش گرفتم و روزی چند بار خودمو سرزنش می کنم که چرا رفتار خوبی باهاش نداشتم. البته اونهم بی دست و پا نیست و ساکت ننشسته و تا می تونه منو آزار میده، اذیت می کنه. ولی برای من آزارش هم شیرینه، تا حالا جلوی هیچ احدی کوتاه نیومدم ولی از روز اول که این لعنتی را دیدم هر بلایی که سرم اورده با نگاه به اون چشمای افسونگر، کوتاه اومدم و ساکت شدم.<br />
دیگه نتوانستم طاقت بیاورم و بی اختیار گوشی را گذاشتم، حرفهایش درونم را طوفانی کرده و به تلاطم انداخته بود. یعنی حرف هایش راست بود و حقیقتا مرا دوست داشت و یا شاید فهمیده بود منم و می خواست گمراهم کند! نگاهی به ساعت کردم، ساعت سه و نیم بود ولی خواب به چشمم نمی آمد. بلند شدم و به کنار پنجره رفتم و آن را باز کردم، چون تنم مثل کوره می سوخت و هوای سرد وخنک مرهمی بر جان آتش گرفته ام بود. در حرفهایش غوطه ورشده و زمان را فراموش کرده بودم. با روشن شدن هوا به خودم آمدم. سرم به شدت درد می کرد ولی سردی هوا از گرمای درونم کم نکرده بود، لای پنجره را باز گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم. به محض شنیدن صدای مامان چشمانم را بستم تا متوجه بیدار بودنم نشود. مامان به داخل آمد و لبه تخت نشست و به آرامی صدایم می کرد قبل از اینکه چشم باز کنم گفت: ای وای میگم چرا اینجا اینقدر سرده، پنجره باز مونده.<br />
مامان در حال بستن پنجره بود که چشمانم را باز کردم و چون حوصله مدرسه را نداشتم با ناله گفتم: سرم درد می کنه.<br />
نمی دونم چرا تنم کوفته است.<br />
- خوب معلومه، چون سرما خوردی. چرا پنجره رو باز کردی؟<br />
- اتاق گرم بود، پنجره رو باز کردم تا خنک بشه که خوابم برد.<br />
برای نرفتن به مدرسه متوسل به دروغ شدم و آه و ناله سر دادم که آخر مامان گفت: نمی خواد امروز به مدرسه بری خودم به خانم رحیمی اطلاع میدم.<br />
- مامان جون نمیشه، آخه یه روز از کلاس عقب می مونم.<br />
مامان با خنده گفت: از کی تا حالا اینقدر درس خوان شدی و ما خبر نداریم؟ بیخودی ادای بچه درس خونا رو در نیار. اگه یه روز استراحت کنی بهتر از یه هفته است.<br />
پتو را روی سرم کشیدم که با خیال راحت بخوابم که بابا آمد. دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: الحمد الله تب نداری. شیرین امروز بمون خونه و مواظبش باش تا زودتر خوب بشه.<br />
مامان یک لیوان شیر گرم با قرص مسکن داد و رفت. تند تند سر کشیدم تا بخوابم. فورا هم خوابم برد.<br />
دکتر- غزال جان پاشو تا معاینه ات کنم چون تب ات بالاست.<br />
بعد از معاینه گفت:آنفولانزاست و باید یه هفته استراحت کنه.<br />
در دلم گفتم: خاک بر سرت، آدمی که نصف شب هوس آزار و اذیت کنه، حقشه که یه هفته تو خونه بمونه و بپوسه. آخه این کارا چیه؟ با یه بارشنیدن حرفهای عاشقانه عقل و هوش از سرت پرید؟<br />
از دست خودم به شدت عصبانی بودم.<br />
دکتر شایسته دو امپول تزریق کرد و نسخه ای هم به دست مامان داد و رفت. هر لحظه تبم بالاتر می رفت و فقط رفت و آمد مامان را می دیدم که با دستمالی خیس که روی پیشانی ام می گذاشت چشم باز می کردم. گلویم چرک کرده و از درد می سوخت و مایعات هم به زور از گلویم پایین می رفت. چشمانم را نمی توانستم باز نگه دارم و فقط صداهایی را می شنیدم و سوزش آمپول ها را احساس می کردم. در میان آمد وشد ها فقط صدای سپهر به گوشم نمی رسید.<br />
نمی دانم روز چندم بود که احساس کردم حالم بهتر شده، به زور سر جایم نشستم. احساس ضعف داشتم مامان را صدا کردم به محض دیدنم لبخندی زد و گفت: مثل اینکه خوب شدی، آره عزیزم؟!<br />
- بله، یه خورده بهترم. فقط دلم ضعف می ره.<br />
- چون که چهار روزه لب به غذا نزدی و فقط آب میوه اون هم به زور خوردی.<br />
دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: خدا رو شکر تب ات قطع شده، الان برات سوپ میارم.<br />
چند قاشق از سوپ که خوردم سیر شدم.<br />
عصر عمو محمود و بقیه به دیدنم آمدند. یاشار با ناراحتی گفت:<br />
- غزال من باعث شدم سرما بخوری چون با تن عرق کرده چند دقیقه بیرون منتظرم بودی و باز بودن پنجره هم تشدیدش کرده.<br />
در دل گفتم: کاش جرات بیان کردن علت سرما خوردگیمو داشتم تا یاشار خودشو مقصر ندونه.<br />
و برای همین جواب دادم: حالا اتفاقیه که افتاده، خودتو ناراحت نکن.<br />
با یاشار صحبت می کردیم که خاله نازی هم اومد، ولی سپهر همراهشان نبود. روز بعد هم دوستام به دیدنم آمدند. خدایا چقدر هوا خواه داشتم و نمی دانستم، وقتی بچه ها پیشم بودند فرید تلفن کرد و حالم را از مامان جویا شد و مامان بهم گفت، چند بار دیگه هم تلفن کرده و حالتو پرسیده است. از دست سپهر خیلی دلگیر بودم اون که ادعا می کرد خیلی منو دوست دارد، پس چرا به خوودش زحمت نداده که حتی یه بار به دیدنم بیاید و یا مثل فرید حالم را بپرسد.<br />
ششمین روزی بود که در خانه استراحت می کردم چون حالم خیلی بهتر شده بود به حمام رفتم و بعد از بیرون آمدنم مامان هم به خرید رفت. روی تخت دراز کشیده بودم که تلفن زنگ زد. پشت خط فرید بود بعد از احوالپرسی گفت: غزال خواهش می کنم یه لحظه با این دیوونه صحبت کن که منو کشته.<br />
- مگه از تیمارستان زنگ زدی؟<br />
فرید خندید و گفت: نه بابا، انگار حالت خیلی خوب شده باز بلبل زبونی می کنی.<br />
- نکنه انتظار داشتی که بمیرم، حتما چند شبه که دعا می کردین که هر چه زودتر بمیرم و از شرم خلاص بشین.<br />
فرید- خدا نکنه بمیری، من هیچ وقت همچین دعایی نمی کنم حتی برای دشمنم. حالا گوشی دستت باشه، با این مجنون حرف بزن.<br />
سپهر گوشی را گرفت و با لحن خاصی گفت: سلام، خوبی؟<br />
عادی و بی تفاوت و با طعنه جواب دادم: سلام. معذرت می خوام آقای راننده شغلتو عوض کردی و دکتر شدی که حالمو می پرسی؟<br />
سپهر- مگه فقط دکتر ها حال مریض ها رو می پرسن؟<br />
- بله آقای دکتر یک هفته برای مریض اش استراحت و دارو تجویز می کنه، که در این مدت آشنایان و دوستان هم از مریض عیادت می کنند و بعد از یک هفته دکتر حال مریض اش رو جویا میشه، البته دکتر ها آدمای با معرفتی هستن.<br />
- پس ازم دلخوری که به دیدنت نیومدم. ولی من گفتم شاید چون از من متنفری، اومدنم بیماریتو تشدید کنه.<br />
- خوب اینکه مسلمه. ولی اگه مثل فرید معرفت به خرج می دادی بد نبود.<br />
- باشه من هم خدایی دارم، نوبت من هم میرسه، در ثانی حقت بود، یادته چه جوری بای بای کردی؟<br />
در این لحظه صدای در آمد، گفتم: اولا خوشحال شدم که اونروز، باز دستت بهم نرسید که خفم کنی، ثانیا مامان اومد. خداحافظ.<br />
. فورا گوشی را گذاشتم.</p>
<p>قسمت ۱۷</p>
<p>بعد از آمدن مامان گفتم: مامان من فردا مدرسه میرم.<br />
مامان- نه شیش روز نرفتی یه روزم روش. چون از پس فردا تعطیله و همون خونه بمونی بهتره.<br />
روز سه شنبه، مامان از صبح در حال تدارک وسایل سفر بود و بعد از آمدن ساناز و بابا به طرف خونه عمو محمود به راه افتادیم، چون همه جلوی خونه آنها جمع می شدند. جلوی در با کتی مشغول صحبت بودیم که عمو سعید هم آمد. فرید هم همراهشان بود، چون به دیدن پدر و مادرش که در چالوس بودند، می رفت. فرید به خاطر کارش در تهران خانه برادرش زندگی می کرد. به پیشنهاد عمو سعید جوان ها در ماشین او سوار شدند، پدرام و کتی سوار ماشین عمو محمود و عمو و خاله هم سوار ماشین بابا شدند. با سپهر نه سلام و علیک کردم و نه نیم نگاهی بهش انداختم. به محض نشستن پشت فرمان با صدای نسبتا بلندی گفتم: خدایا امروز جونمو به تو می سپارم، خدایا بر جوونیم رحم کن، چون راننده مون جاده رو نمی شناسه.<br />
همه به خنده افتادند. سپهر هم از آئینه نگاهی انداخت و گفت: اگه یه کمی دندون رو جیگر بذاری، متوجه میشی که راه رو می شناسم.<br />
چنان با ادب و متانت و معصوم صحبت می کرد که هر کی می شنید فکر می کرد واقعا نجیب است.<br />
سهیل- غزال یه هفته خونه نشینی و مریضی مثل اینکه ترسوت کرده.<br />
آهسته در گوشش گفتم: نه به خاطر لجاجت با من می ترسم به شماها هم رحم نکنه.<br />
تا از عوارضی رد شدیم سهیل گفت: بچه ها اونجا رو، آقای بهادری اینا هستند.<br />
- به به، چه تصادف جالبی. بهتر از این نمیشه. خیلی عالیه چون حتما با هم همسفر خواهیم شد.<br />
سهند- غزال نمی دونستم از این عجوبه ها خوشت میاد. یکی وراج یکی خود خواه.<br />
با اخم جواب دادم: خواهش می کنم دیگه این حرف رو تکرار نکن. چون دوس ندارم در مورد این فرشته های آسمونی اینجوری حرف بزنی. مخصوصا هانی جون، خوشا به خال مردی که قراره هانی زنش بشه.<br />
سها و سهیل خندیدند و سپهر برگشت و چپ چپ نگاهمان کرد.<br />
- سهیل جان انگار دلت هوای تمرین بوکس کرده.<br />
یاشار متعجب به عقب برگشت و در حالی که دستش را روی پیشونی ام می گذاشت گفت: غزال تب که نداری، مطمئنی حالت خوبه. این حرفها چه ربطی به تمرین بوکس داره؟<br />
- یاشار جان حالم هیچ وقت به اندازه الان خوب نبوده چون از دیدنشون بیش از حد خوشحال شدم. من عاشق هانی هستم.<br />
یاشار- احساس می کنم امروز با تو آشنا شدم چون قبلا از این تریپ آدما خوشت نمی اومد.<br />
- خوب بعضی مواقع نظرم عوض میشه. راستی جای کدوم یکی از شما سه پسر دم بخت تنگه؟<br />
فرید که متوجه منظورم شده بود گفت: جای من خیلی تنگه، اگه پیشنهاد خوبی داری بگو.<br />
- پس لطف کن جات رو با سپهر عوض کن هم جوون مرگ نمی شیم هم جای تو و یاشار گشاد تر بشه. آقای مهندس هم تشریف ببرن ماشین آقای بهادری.<br />
فرید- سپهر لطفا بزن کنار چ.ن پیشنهاد غزال خوب و به جا بود.<br />
سپهر با عصبانیت جواب داد: فرید خان اگه جات ناراحته میتونی خودت تشریف ببری و شما سر کار خانم اگه هانی رو خیلی دوست داری، برای یاشار بگیرش که همیشه پیشت باشه.<br />
- بد اخلاق، تو از یاشار بزرگتری و مقدم تر. راستی آقای راننده اگه با اون قیافه نمی دونم چی می خوای ما رو مسافرت ببری. من نیستم.<br />
سپهر- قیافه ام عین برج زهرمار، نه؟<br />
همه زدیم زیر خنده، مخصوصا من و فرید از خنده روده بر شده بودیم.<br />
- خوب شد خودت اقرار کردی چون من روم نمی شد بگم.<br />
سپهر رو به یاشار گفت: رشته تو ادبیاته یاشار و شاعرای ایرانی رو بهتر می شناسی، گوش کن ببین از کیه. البته همش یادم نیست.<br />
همه را می شنوم<br />
می بینم<br />
من به این جمله نمی اندیشم<br />
به تو می اندیشم<br />
ای سرا پا همه خوبی<br />
همه وقت<br />
همه جا<br />
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم<br />
تو بدان این را تنها تو بدان<br />
تو بیا<br />
تو بمان با من، تنها تو بمان<br />
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب<br />
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند<br />
اینک این من که به پای تو درافتادم باز<br />
ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر<br />
تو ببند<br />
دیگه بقیه اش رو بلد نیستم&#8230;..<br />
یاشار- از استاد فریدون مشیری. البته اول و آخرش را نگفتی ولی باز هم خیلی خوبه که با شعرهای ایرانی آشنا هستی.<br />
از آینه با چشمهای خمارش نگاه عمیقی به من انداخت. فهمیدم منظورش من هستم.<br />
و برای همین گفتم: مگه بیکاری که این شعرا رو حفظ می کنی، به جاش آهنگ عروسی یاد بگیر که به دردت بخوره.<br />
سپهر- چشم، اگه لازم باشه اون هارو هم یاد میگیرم.<br />
سها آهسته در گوشم گفت: غزال زیاد سر به سرش نذار چون می ترسم مسافرت رو، زهر مارمون کنه. یه دفعه از کوره در میره ها.<br />
- نترس هیچ کاری نمی کنه، مگه دیوونه است.<br />
- خود دانی از من گفتن.<br />
بعد از آن دیگه با سپهر حرف نزدم. هوا کاملا تاریک شده بود که در کنار رستوران با صفایی نگه داشتیم. چون بالای گردنه بودیم هوا سردتر بود و سوز زیادی داشت. از ماشین که پیاده شدیم بدون توجه به سردی هوا راه افتادم که سپهر صدایم زد. وقتی به عقب برگشتم کاپشنم دستش بود، از بقیه جدا شدم و پیش او که تنها کنار ماشین ایستاده بود رفتم.<br />
سپهر- درسته که تو از من متنفری ولی من حواسم بهت هست. بیا بپوش تا دوباره سرما نخوری، چون بدنت آمادگی سرما خوردگی رو داره، خانوم بی احتیاط.<br />
برای اولین بار به چشمانش خیره شدم و گفتم: ممنون که به فکرم هستی.<br />
سپهر- بی انصاف یه نگاهی هم به زیر پات بنداز تا باور کنی و فرشی از عشق که زیر پاته ببینی.<br />
- حرفها و نگاه هات خیلی دل فریبه ولی حیف که همش سراب و دروغه.<br />
- ولی باور کن من می خوام که عاشقونه، تا ابد با تو باشم و سایه بون عشق تو تا قیامت بالای سرم باشه.<br />
بدون اینکه جوابی بدهم سرم را پایین انداختم که ادامه داد: غزال خواهش می کنم که دیگه اسم اون ایکبیری رو نیار. هر چی دلت خواست بگو هر چی شوخی خواستی بکن ولی اسم اونو نیار.<br />
با دلی لرزان لبخندی زدم و گفتم: چشم.<br />
سپهر- من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.<br />
زیر لب زمزمه کردم: دیوونه و به طرف رستوران دوئیدم. داخل رستوران بین عمو محمود و بابا برایم جا نگه داشته بودند.<br />
به محض نشستن عمو پرسید: چرا نفس نفس می زنی؟<br />
- چونکه بیرون سرد بود تا کاپشنم را بپوشم، سردم شد برای همین تند دوئیدم داخل.<br />
عمو محمود رو به سپهر گفت: سپهر جان دستت درد نکنه این دختر ما خیلی بی احتیاط و بی خیاله.<br />
سپهر چون کنار هانی فقط صندلی خالی وجود داشت، کنار او نشسته بود، جواب داد: خواهش می کنم وظیفه امه.<br />
سهیل نگاهی به من کرد. چون متوجه منظورش شدم، خندیدم. دست خودم نبود با این حال که قول داده بودم ولی نمی توانستم بی تفاوت باشم.<br />
بعد از شام هر چه عمو به سپهر اصرار کرد که به خاطر تاریکی هوا، رانندگی نکند و فرید پشت فرمان بنشیند قبول نکرد، عمو می خواست سپهر به ماشین آقای بهادری برود که سپهر زیر بار نمی رفت.<br />
داخل ماشین هوا گرم و دلچسب بود و با موزیک ملایم، دلچسب تر و برای همین خواب چشمانم را سنگین کرد. تا اینکه احساس کردم ماشین از حرکت ایستاد. چشمانم را باز کردم و پرسیدم : این دنیا رسیدیم یا تو اون دنیا هستیم؟<br />
یاشار خنده کنان جواب داد: ساعت خواب، خوش خواب، این دنیا جلوی ویلا هستیم و باید پیاده شویم.<br />
از بقیه پرسیدم : شما هم خواب بودین؟<br />
به غیر از یاشار و فرید بقیه هم خوابیده بودند. وقتی پیاده شدیم نگاهی به اطراف انداختم. داخل محوطه بزرگ حدودا، پانزده تا ویلا وجود داشت. فکر کردم این ویلا یا اجاره ای است یا متعلق به یکی از دوستان عمو سعید، چون با کلیدی که در دست داشت در را بازکرد و داخل شدیم. منتظر آقای بهادری بودیم ولی آنها به ویلای بغلی رفتند.ساختمان نوساز بود و به صورت دوبلکس ساخته شده بود. با راهنمائی عمو، همه جا را دیدیم. پایین سالن بزرگ، آشپز خانه اوپن و دو اتاق خواب و سرویس های بهداشتی قرار داشت. چهارتا اتاق بالا و یک اتاق زیر شیروانی به عنوان انباری بود. هر کس برای خودش اتاقی انتخاب کرده و وسایلش را قرار داده بود. ما اتاق های پایین را انتخاب کردیم تا راحت تر سر و صدا کنیم. وقتی همگی در سالن جمع شدیم بابا گفت: حالا نوبت اینه که بگم چرا این وقت سال هوس مسافرت به شمال به سرم زده. درسته غزال جان؟<br />
- اول بابا بگو اینجا کدوم شهره، چون من در طول راه خواب بودم.<br />
بابا- عزیزم اینجا چالوسه و این ویلا متعلق به سه تا بچه های بزرگ من و ، سعید و محموده حالا فهمیدی واسه چی اومدیم؟<br />
همه مات و مبهوت گوش می دادیم چون ما از هیچ چیز خبر نداشتیم. بابا ادامه داد: عرض کنم به خدمتتون که اینجا چند تا مهندس داشته. نقشه هاشو سپهر و فرید که در واقع اولین کارشون بوده کشیدند و فرستادند. ساختنش رو هم آقای بهادری و سعید جان بر عهده داشتند. کار مبله کردن و خرید سایر اسباب و اثاثیه رو هفته پیش فرید و سپهر زحمتش رو کشیدند.<br />
پس دلیل نیامدن سپهر این بود. لحظه ای نگاهش کردم و او هم لبخندی تحویلم داد.<br />
موذیانه از سپهر پرسیدم: آقا سپهر اسباب آفای بهادری اینا رو شما خریدید؟<br />
سپهر- نخیر، ایشون هرچی اسباب اضافی تو منزلشون بود فرستادند اینجا.<br />
لحن کلامش عصبی و نیش دار بود. خدایا چقدر خوب بود که نقطه ضعف اش را پیدا کرده بودم.<br />
دقائقی بعد فرید از پیش ما رفت و ما هم بعد از خوردن چایی، به پیشنهاد یاشار آماده شدیم تا لب دریا برویم. از ویلا تا ساحل راه زیادی نبود، پیاده به راه افتادیم. یبن راه از کتی پرسیدم: از زندگی با پدرام راضی هستی؟<br />
کتی- آره خیلی مرد خوبیه، با اینکه از خانواده ام دورم ولی زیاد احساس دلتنگی نمی کنم چون پدرام با محبت هاش جای اونارو برام پر می کنه. من زندگی خوبمو مدیون تو هستم.<br />
- تو مدیون هیچ کس نیستی. قسمتت ات این طوری بود، چون تو لیاقت مرد خوب و بهترین زندگی رو داری. چه بسا اگه پدرام با من ازدواج می کرد زندگی اش جهنم می شد. چون مثل تو مهربون و خوب و از همه مهمترنیستم.<br />
- اتفاقا تو مهربون و خوبی، فقط اخلاقت مثل بچه هاست و برای همین هحساس مسئولیت نمی کنی.<br />
یک ساعتی کنار دریا بودیم. من و کتی وسها قدم می زدیم و با هم صحبت می کردیم. تا اینکه پدرام گفت: چون امشب خسته هستیم زودتر بریم ولی از فردا شب تا دیر وقت می مونیم.<br />
بعد از برگشت ما همه خوابیدند، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود، ولی من خوابم نمی برد، کم کم حوصله ام سر رفت آهسته بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و کاپشنم را از جا رختی برداشتم و به طرف حیاط رفتم. در دو طرف بین پله ها ایوان بزرگی وجود داشت که تعدادی صندلی آنجا چیده بودند. روی یکی از آنها نشستم و به آسمان پر ستاره خیره شدم. به خودم فکر می کردم که چرا مثل سایر دخترا نبودم. چرا دلی در سینه ام نبود که به خاطر کسی بتپد. و فقط دوست داشتم وقتم به شوخی و خنده و گردش و تفریح بگذرد. هیچ احساسی نسبت به جنس مخالف نداشتم. نه کششی نه واکنشی. نه حرفهای سپهر نه نگاه های یاشار، دست و دلم را نمی لرزاند. یعنی احساس و عاطفه نداشتم که همه را به یک چشم وبه عنوان دوست و همزبان می دیدم. وقتی سیاوش در مورد شیرین و فرهاد می گفت، انگار برایم لالایی می خواند و ناخودآگاه خوابم می گرفت حتی یک بار هم ناراحت شد و گفت: مگه من برای تو لالایی می خونم که چرت میزنی. که من هم در جوابش گفتم: من چی کار کنم که تو بیکاری. مگه نمی دونی پدر و مادرهای بچه ها موقع خواب قصه می گن تا خوابشون ببره، خوب منم به باد اونها خوابم می گیره.<br />
حتی سها که دختر آرام و ساکتی بود از اشکان پسر آقای سهرابی خوشش می آمد و تعریف و تمجید می کرد. ولی من نه، واقعا چه اسم خوبی برایم گذاشته بودند. آهوی بی خبال، که در دشت سبز برای خودش سیر می کرد درست مثل من که در خیال خوش در باغ سبز خاطرات، شاد و سرخوش بودم. بین ستاره ها، ستاره ای درخشان خود نمایی می کد و بیشتر از بقیه به چشم می آمد<br />
یکدفعه به یاد سپهر که هر وقت حرف هانی را پیش می کشیدم عصبانی میشد لبخندی زدم، و از رویا و عالم خود بیرون آمدم. ناگهان یاشار را در کنار خود دیدم. از اینکه متوجه حضورش نشده بودم جا خوردم یکدفعه گفتم:<br />
-<br />
- سلام، صبح بخیر.<br />
یاشار خندید و گفت: غزال جون هنوز شبه و روز نشده. تو فکر چی بودی که متوجه حضورم نشدی؟ و حالا که از خواب بیدار شدی شب و روز رو اشتباه گرفتی؟<br />
خودم هم خنده ام گرفته بود: راستش به خودم فکر می کردم، به رفتار و کردارم. چرا من با همه فرق دارم؟<br />
یاشار- چی باعث شده که به این چیزا فکر کنی و در رویا بخندی؟<br />
- بعضی موقع ها لازمه که آدم به درونش نگاه کنه و تجزیه و تحلیل کنه. و اون لحظه که خندیدم یه دفعه به یاد سپهر افتادم. نمی دونم چرا وقتی اسم هانی میاد عصبانی میشه؟ از قرار معلوم عمو پیشنهاد ازدواج با هانی رو داده، راستی تو چرا نخوابیدی؟<br />
- خوابم نمی اومد و وقتی شنیدم یه نفر بیرون اومد، پا شدم اومدم، دیدم تو اینجا نشستی!<br />
در نیمه های شب<br />
جز من که با خیال تو می گشتم<br />
جز من که در کنار تو می سوختم غریب!<br />
تنها ستاره بود که می سوخت<br />
تنها نسیم بود که می گشت<br />
برای اینکه جو، حاکم را عوض کنم گفتم: یاشار، شمال در هر فصلی قشنگه، نه؟<br />
یاشار- آره، راستی تو که می بینی سپهر از هانی خوشش نمی آید چرا اذیتش می کنی؟ البته حق داره چون اگه من هم به جای اون بودم، ازدواج با همچین دختری رو قبول نمی کردم.<br />
- باور کن دست خودم نیست. نمی دونم چرا از آزار و اذیت دیگران لذت می برم. راستی نظر تو در مورد سپهر چیه؟ به نظرت چطور پسریه؟<br />
- ظاهرش خیلی خوبه، خوش اخلاق، مودب، خوش برخورد، همون لحظه اول آدمو به خودش جلب می کنه. از نظر باطن چون زیاد باهاش نبودم نمی تونم نظر بدم. حالا چرا در مورد اون می پرسی و کنجکاو شدی؟<br />
- برای اینکه من زیاد خونه اونا میرم، دوست دارم طرف مقابلمو یشناسم تا بدونم چه رفتاری باهاش داشته باشم. آخه هرچی باشه تو از من بزرگتری و عاقلتر. عقیده و فکر تو خیلی برام ارزش داره.<br />
یاشار انگار دنبال چیزی می گشت چون نگاه عمیقی کرد و گفت: مثل اینکه یه کم عوض شدی و نسبت به اطرافیانت توجه داری و بی خیال، بی خیالم نیستی. ممنون که نظر منو خواستی و ارزش قائلیو حالا پاشو بریم بخوابیم که دیر وقته.<br />
و سپس با هم به داخل رفتیم. صبح با صدای سها از خواب بیدار شدمک غزال پاشو، تنبل چقدر می خوابی. می خوایم صبحانه بخوریم.<br />
بعد از شستن دست و صورتم پیش بقیه رفتم به غیر از سهند و سپهر همه بیدار شده بودند.<br />
زن عمو رو به سهیل گفت: سهیل جان، برو اون دوتا رو هم بیدار کن.<br />
سهیل- چند بار صداشون کردم ولی بیدار نمی شن.<br />
- زن عمو الان میرم بیدارشون می کنم.<br />
بابا- غزال اول صبحی کاری نکن که دعوا کنید.<br />
- چشم.<br />
توی سالن روی میز یک لیوان بود. برداشتم و از دستشوئی پر آب کردم و آهسته داخل اتاق شدم. بلافاصله مقداری از آب را روی هردویشان پاشیدم که مثل فنراز جا بلند شدند و مرا بالای سرشان دیدند. سهند مثل دیوونه ها فریاد کشید: دیوونه این چه وضع بیدار کردنه؟ الان حسابتو می رسم.<br />
ولی سپهر فقط گفت: اول صبحی شروع کردی؟<br />
سهند بالش را برداشت و به طرفم پرت کرد، فورا سرم را دزدیدم که به در خورد بلند شد و موهایم را دور دستش پیچاند و کشید، می دانست از این کار بدم میاید و برای همین گفت: یا بگو غلط کردن یا ول نمی کنم.<br />
- سهند اگه دستتو نکشی، حسابتو می رسم.<br />
- مثلا چی کار می کنی؟ یا بگو غلط کردم، چیز خوردم یا &#8230;<br />
دستش را که جلوی صورتم بود گاز گرفتم، به جای حرف زدن گفت:<br />
- آخ، چرا مثل سگ گاز می گیری.<br />
تا موهایم را ول کرد بیرون دویدم. بابا گفت: چه بلایی سرشون آوردی؟ من نگفتم که اول صبحی دعوا نکنید.<br />
- هیچی بابا، فقط یه خورده نازشون کردم.<br />
در همان لحظه سپهرو سهند آمدند. سهند دستش را نشان داد و گفت:<br />
- ببیینید چطوری نازم کرده. باید برم واکسن کزاز و هاری بزنم، چون می ترسم هار بشم.<br />
- من هم باید تو رو تو تیمارستان بستری کنم تا مثل دیوونه های زنجیری حمله نکنی.<br />
خاله- حالا غزال چطوری بیدارشون کردی که هم زود بیدار شدند و هم الم شنگه به راه انداختین.<br />
- با یه لیوان آب مشکل حل شد.<br />
مامان- خدا به داد کسی که تو رو بگیره، بیچاره!!<br />
- اولا مامان با تبلیغ های شما تا آخر عمر بیخ ریش تون موندم، ثانیا مجبور نیست کسی منو بگیره.<br />
صبحانه می خوردیم که فرید آمد و گفت خانواده اش برای ناهار منتظر ماست.<br />
قبل از اینکه به خانه شان برویم ابتدا برای خرید کادو به بازار رفتیم. بعد به خانه خانواده فرید رفتیم. خانه شان مثل باغ، پر از درختان مرکب بود. در قسمتی از خیاط مرغ و خروس نگهداری می کردند و پشت خانه شالیزارشان بود. پدر و مادرش با داشتن سن زیاد، سر حال و قبراق بودند.<br />
فرید دو برادر داشت که یکی در ایتالیا و یکی هم در تهران زندگی می کردند و هر دو تاجر فرش بودند. دو خواهرش ازدواج کرده و در تهران زندگی می کردند. همگی تعلیلات را برای دیدن پدر و مادرشان به چالوس آمده بودند. فرانک برادرزاده اش یک سال از ما کوچکتر و پرستو خواهرزاده اش همسن ما بود.<br />
قبل از نهار، بیرون رفتیم. باید از شالیزار می گذشتیم تا به ساحل می رسیدیم. موقع برگشتن در شالیزار، چشمم به مارهای آبی و بی خطر افتاد. قبل از اینکه به داخل برویم سهیل را صدا کردم و گفتم:<br />
- سهیل بیا یه پلاستیک پپیدا کنیم و بریم بیرون زود برگردیم.<br />
- فکر کنم تو ماشین باشه، حالا واسه چی می خوای؟<br />
- برو بیار تا بهت بگم.<br />
سهیل رفت و از ماشین دو تا پلاستیک آورد و با هم بیرون رفتیم.<br />
سهیل- نگفتی اینارو واسه چی می خوای؟<br />
- می خوام دو سه تا از اون مار هارو بگیرم.<br />
سهیل با چشمان از حدقه بیرون زده گفت: چی مار؟ نه من نیستم، من می ترسم.<br />
- نترس اونا بی آزارند و نیش نمی زنند، تازه خودم می گیرم.<br />
دو تا گرفتم و داخل پلاستیک گذاشتم و سومی را سهیل که ترسش ریخته بود گرفت. دو سوراخ کوچک روی پلاستیک ها باز کردیم تا خفه نشوند. از در که وارد شدیم سپهر را دیدیم فورا پلاستیک را داخل جیب کاپشنم گذاشتم تا نبیند. سپهر با اخم پرسید: شما دو تا کجا رفته بودین؟ همه منتظر شما هستن تا نهار بخورن.<br />
سهیل زود تر از من جواب داد: ساعت غزال از دستش باز شده و افتاده بود، رفتیم اونو پیدا کنیم.<br />
سپهر- پیدا کردین یا نه؟<br />
سهیل- بله پیدا کردیم. حالا اگه اجازه بدی داخل شیم.<br />
موقعی که از کنارش رد می شدم گفتم: مثل شمر می مونی.<br />
آهسته جواب داد: تو هو سوگلی اش هستی.<br />
بعد از خوردن نهار می خواستیم به نمک آبرود برویم که عمو سعید گفت: دنبال هانی و هما هم برویم.<br />
به ناچار دنبال آنها هم رفتیم. موقع دوچرخه سواری سهیل پرسید: غزال مار ها رو چیکار کردی؟<br />
- تو کوله پشتی گذاشتم، شب ببین چه قیامتی به پا می کنم.<br />
بعد از دوچرخه سواری به ایستگاه تله کابین رفتیم. موقع سوار شدم یاشار گفت: شما دو تا با هم سوار نشین چون یکی تون از اون بالا می افتین.<br />
که حرفش باعث خنده سایرین شد. کتی و پیمان با ما نیامدند و در رستوران نشستند. با حساب و کتاب به یاشار گفتم: من وسها، پرستو و فرانک با هم سوار میشیم. و با طعنه ادامه دادم: شما دانید و بقیه.<br />
ما با هم سوار شدیم و در کابین بعدی ساناز، سهیل، سهند و فرزاد خواهرزاده فرید.<br />
سه تا از پسر ها ماندند و هانی و هما. که با حرکت کردن کابین، از چگونگی آنها با خبر نشدم. بالای کوه منظره زیبایی داشت. پوشیده از برف بود و هر چه بالاتر می رفتیم هوا مه آلود و گرفته تر میشد. پیاده شدیم که کم کم بقیه هم رسیدند. هانی و هما و یاشار و فرید در یک یکبین بودند و سپهر با یک خانواده دیگر آمده بود. سفارش آش رشته دادیم. بعد از خوردن آش، گشتی زدیم، چقدر لذت بخش بود. سهند با دیدن بستنی گفت: هر کی بستنی می خوره، دستشو بالا بگیره.<br />
همه دستانشان را بالا بردند. دقائقی بعد برگشتند برای همه بستنی گرفته بوند الا من، با دلخوری گفتم: سهند پس من چی، چرا برای من نگرفتی؟<br />
به سپهر اشاره کرد وگفت: این نذاشت، گفت چون تو تازه سرماخوردگیت خوب شده نباید بستنی بخوری.<br />
فرید و یاشار هم حرف سپهر را تصدیق کردند که جواب دادم: ممنون که به فکر من هستید.<br />
سهیل بشکن زنان گفت: امشب چه شبی است شب مراد است امشب، لا، لا، لا.<br />
سهند- سهیل چرا یه دفعه آواز خوندنت گرفت، اصلا بستنی نخوردن غزال چه ربطی به این آواز داشت.<br />
سهیل- فیلسوف، تو ذوق آدم نزن، هیچ ربطی نداره، یه دفعه هوس کردم.<br />
- سهیل جان قربون دهنت بخون.<br />
چون منظورش را فهمیدم، ادامه دادم: الحق که شاگرد خودمی حالا بیا بریم.<br />
دستم را دورگردنش انداختم و با هم به سمت بستنی فروشی رفتیم. دو تا بستنی دوبل خریدیم وپیش بقیه برگشتیم. هر سه سرشان را تکان دادند و یاشار گفت: لجبار اگه می دونستیم به جای یه دو، میری بستنی به این بزرگی می خری، هیچ وقت نمی گفتیم، خیلی خیلی لجبازی غزال.<br />
- تازه کجاشو دیدی،لجبازی رو از شازده دوماد یاد گرفتم.<br />
به سپهر که نگاه ککردم صورتش برافروخته بود. حسابی کفری شده بود. کوقع برگشتن نمی دانم چی شد و چی تو گوش یاشار گفت، که تا سوار شدم، سپهر و فرید و سهیل هم پشت سرم سوار شدند و مجالی برای پیاده شدن نداشتم. نگاهی به سپهر کردم و رو به آسمون گفتم: سهیل آسمون طوفانیه.<br />
سهیل- اونم چه طوفانی، اگه چتر نجات داشتم از این بالا می پریم پائین.<br />
- تا منو داری غصه نخور.<br />
فرید آهسته می خندیدو حرفی نمی زد ولی سپهر جواب داد: راست میگه، تا پیش استادت هستی نباید غم بخوری. ببین امروز استادت چه درسی دارن یاد بگیری؟<br />
- درس اول اینکه باید بلایی سر دوماد شهر بیاریم تا ادب بشه و سر خود دستور نده. درس دوم: در مکتب من تحصیل کنی خیلی بهتره تا در مکتب استاد سپهر زمانی تحصیل کنی.و آخرین درس در مقابل هیچ کس کوتاه نیا مخصوصا- با اشاره به سپهر- در مقابل دشمن زورگو و ستمگر.<br />
دستم را گرفت و در حالی که محکم فشار میداد، گفت:<br />
- لعنتی فکر می کنی ازت می ترسم که هر کاری خواستی می کنی و هر حرفی دلت خواست میگی، هان؟ مگه من نگفتم اسم اون بی شعور رو نیار. تازه خانوم میگه شما دانید و بقیه. کی این حرف رو تو این کله ات فرو کرده. میگی یا همین جا خفه ات کنم.<br />
نگاهی به چشمانش که مثل دو کاسه خون شده بود، انداختم و گفتم: نه بابا، جانی حرفه ای هم هستی که می خوای جلوی دو تا شاهد خفه ام کنی.<br />
دستانش را گرفتم و به سمت گردنم بردم و گفتم: بیا خفه ام کن تا راحت بشی. ولی راست اگه خواستی تمرین بوکس کنی اون پائین. چون این دو تا جوون آرزوهای زیادی دارند.<br />
دستانش از عصبانیت می لرزید، همانطور که به صورتش زل زده بودم گفتم: چرا معطلی خفه ام کن. نترس اینا برای قاتل بودنت شهادت نمی دن.<br />
دستانش را کشید و سر جایش نشست و سرش را بین دستانش گرفت. منم سر جایم ننشستم و با لبخندی به فرید گفتم:<br />
- فرید این آسمون طوفانی کی از این شهر میره تا ما به آرامش برسیم. نذر کردم اونروز شیرینی پخش کنم.<br />
سپهر سرش را بالا گرفت و گفت: نترس چند روزه دیگه میرم چون تو منو از رو بردی.<br />
با شادی دستانم را بهم کوبیدم و گفتم: آخ جون!! بذار ببینم تو جیبم شکلات دارم تا اولین نذرمو ادا کنم.<br />
از شکلات هایی که در جیبم بود، کاغذ یکی را باز کردم و جلوی دهنش گرفتم و گفتم: آقای طوفان بیا اول تو بخور تا کامت شیرین بشه.<br />
بعد از گذاشتن شیرینی در دهنش به سهیل و فرید هم دادم. سپهر در حالی که می خندید گفت: عتیقه! لنگه نداری.<br />
سهیل- سپهر می خواستم بگم که من &#8230;.</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>———————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4620">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4619">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5808</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت یازدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5806</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5806#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 00:03:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیرین]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان شیرین از م.مودب پور (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پورپ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5806</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ——————————————————————————————– برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; &#160; متاسفانه دانش ما در روانشناسی بسیار سطحی یه.در این &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5806">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5585" title="www.roodebor.com -1766" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1766-225x300.jpg" alt="دانلود رمان شیرین مودب پور" width="225" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>متاسفانه دانش ما در روانشناسی بسیار سطحی یه.در این راه هنوز قدمهای اول رو برمیداریم</p>
<p>در مورد شما هم باید بگم که همونطور که قبلا هم گفتم،هیچ مشکل روحی و روانی ندارید.</p>
<p>پس چرا هر شب زجر میکشم؟</p>
<p>دکتر علتش خیلی ها چیزها می تونه باشه.خستگی،دوری از وطن،دوری از خانواده،وخیلی چیزهای دیگه اما قدر</p>
<p>مسلم،اینطور که من تصور میکنم،علاج ناراحتی شما پیش پزشک نمی تونه باشه.</p>
<p>ما شاید بتونیم با داروهای قوی مدتی برای شما خواب بیاریم اما این فقط میتونه یه مسکن باشه.درمان جای دیگه س و</p>
<p>با چیز دیگه.<span id="more-5806"></span></p>
<p>شاید که دست نوازش مادر و یا یه کلمه ی محبت آمیز پدر،کار صد تا دارو رو انجام بده!شما شرقی هستید.با</p>
<p>احساسات یه شرقی.</p>
<p>من بهتون پیشنهاد میکنم که برای چندماه برگردید به کشورتون.به خونه تون،پیش خانواده تون.به عقیده ی من این</p>
<p>می تونه بهترین درمان برای شما باشه.</p>
<p>بازم تاکید میکنم.شما بیمار نیستید،اینو مطمئنم.</p>
<p>خیلی ناراحت شدم.یاد این می افتادم که بازم باید شب با بدبختی تا نزدیک صبح بیداری بکشم تنم رو می لرزوند.به «</p>
<p>» دکتر گفتم</p>
<p>شما فقط همینا رو دارید که به من بگید؟</p>
<p>شما نمی دونید من چه زجری میکشم!شما نمی دونید که به محض تاریک شدن هوا،تمام وجودم رو غم میگیره.</p>
<p>من آدم ترسویی نیستم دکتر.اما چند وقته که از شب می ترسم!از خواب می ترسم!حتی دیگه از اتاق خودمم هم</p>
<p>وحشت دارم!</p>
<p>اگه این مطئله حتی چند روز دیگه ادامه پیدا کنه.کار من به جنون میکشه!</p>
<p>همینطوریش چندوقته که دیگه نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم،نه دیدن کسی رو!همین دیشب به فکرم افتاد که</p>
<p>تمام قرصایی رو که شما به من دادین،یه جا بخورم!حداقل اینکه یه شب مثل بقیه ی آأمها بخوابم!</p>
<p>دکتر این خیلی بد و خطرناکه!شما جوان تحصیل کرده ای هستید.باید خوددار بود.</p>
<p>تحمل این وضع از ظرفیت من خارجه.</p>
<p>درهر صورت از شما ممنونم.شما سعی خودتون رو کردین.ممنونم دکتر.</p>
<p>» از جا بلند شدم که دکتر گفت «</p>
<p>من می دونم که در قدیم در کشور شما،کسانی بودن که دعا و طلسم و از این چیزها درست می کردن و به مردم می</p>
<p>دادن درسته؟</p>
<p>بابک آره دکترجون.دعانویس بودن.سرکتاب واز میکردن.</p>
<p>دکتر همینطوره می دونم که هنوز هم بعضی ها این کار رو می کنن و خیلی ها هم بهشون اعتقاد دارن.البته بعضی</p>
<p>هاشون هنوز به همون روش قدیمی کار میکنن،بعضی ها هم با روشهای جدید.مثل فال قهوه و از این جرو چیزها.</p>
<p>البته نه تنها در کشور شما این مسائل وجود داره.بلکه تقریبا در تمام د نیا این چیزها هست حالا به صورت های</p>
<p>مختلف،در همین کشور خودم هم هست.</p>
<p>میخواستم بدونم شما به این مسائل اعتقاد دارین؟</p>
<p>اصلا دکتر.</p>
<p>دکتر خوشحالم،اما باید بهتون بگم که بعضی از این افراد،واقعا قدرتهای ماوراالطبیعه دارن!نیروهای ذهنی عجیب!</p>
<p>یکی از اینها رو من می شناسم،متقلب نیست.نمی تونم براتون هم توضیح بدم که این اعمال رو چه جوری انجام</p>
<p>میده.اما یکی در مورد کارش رو من دیدم.</p>
<p>» روی یه تیکه کاغذ،یه اسم با یه آدرس نوشت و گذاشت روی میز،جلوی من و گفت</p>
<p>امیدوارم شما بهترین تصمیم رو بگیرید،اگه تونستید،تماس تون رو با من قطع نکنید منو در جریان بذارید.</p>
<p>صورتش رو کرد طرف پنجره و مشغول کشیدن پیپ شد. «</p>
<p>با اکراه کاغذ رو ورداشتم و با یه خداحافظی از اتاق دکتر بیرون اومدیم.</p>
<p>» وقتی سوار ماشین شدیم از بابک پرسیدم</p>
<p>وقتی منو هیپنوتیزم کرد،چیکار کردم؟چی گفتم؟</p>
<p>بابک چه میدونم؟</p>
<p>یعنی چه؟!مگه تو اونجا نبودی؟</p>
<p>منم خوابم برد!ترو که صدا کرد،منم بیدار شدم! « حالا تا سه می شمرم و تو بخواب میری » بابک چرا،اما تا دکتر گفت</p>
<p>مرده شورت رو ببرن!مثلا ترو بعنوان همراه برده بودم!</p>
<p>بابک چیکار کنم بابا،خوابم برد دیگه!دیشب که نذاشتی بخوابم.تا خوابت می برد.ده دقیقه نگذشته.یه داد می زدی و</p>
<p>بیدار میشدی!منم اومدم بالا سرت نشستم.</p>
<p>راست میگی.توام چند وقته از دست من خواب نداری.</p>
<p>بابک فدای سرت.من حاضرم هزار شب دیگه بالای سرت بیدار بمونم تا تو خوب بشی.</p>
<p>حالا میگی چیکار کنیم؟بریم پیش این فالگیره یا نه؟</p>
<p>بابک والله چی بگم؟من به این چیزا عقیده ندارم اما دکتر هریس م آدمی نیس که بیخودی چیزی تجویز کنه!احتمالا</p>
<p>طرف کارش خوبه.</p>
<p>آخرش اینه که یه فال برات میگیره و یه خرده از گذشته خبر میده و بعد میگه که چه وقتی بختت وا میشه و بعد میگه</p>
<p>دستت رو بکش رو صورتت!وقتی م که بلند شدی بری می گه.های برادر،نیازش یادت نره،بچه صغیر دارم!</p>
<p>جهنم ،هرچه بادا بادا میرم.بدبختی شب که می افتم،به همه چی راضی میشم!شدم مثل یه غریق به هر چیزی که</p>
<p>دستم بیاد آویزون می شم!</p>
<p>بابک الان بریم یا عصری؟</p>
<p>الان که دیگه نزدیک ظهره.عصری بریم.</p>
<p>ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.جلوی خونه که رسیدیم،مریم رو دیدیم که کنار ماشین شیکش «</p>
<p>واستاده،منتظرما.</p>
<p>پیاده شدیم و سلام علیک کردیم و من و مریم رفتیم بالا و بابکم ماشین رو برد که بذاره تو پارکینگ.</p>
<p>» وقتی رفتیم تو اپارتمان،مریم رفت که چایی درست کنه و تا بابک بیاد بالا گفت</p>
<p>کجا رفته بودین ارمین؟</p>
<p>چطور مگه؟</p>
<p>مریم یه ساعت پایین منتظرتونم.چطور صبح اول وقت رفتین بیرون؟</p>
<p>جایی کار داشتیم.تو چطور شد اومدی اینجا؟چیزی شده؟</p>
<p>اومدی بابک رو ببینی؟</p>
<p>» خندید و گفت «</p>
<p>اره.</p>
<p>خیلی دوستش داری؟</p>
<p>مریم نمی دونم،یعنی راستش اومده بودم از تو بپرسم .میخوام بدونم کس دیگه ای تو زندگی ش هس یا نه؟</p>
<p>اگه منظورت اینه که کسی رو دوست داره باید بگم نه.</p>
<p>مریم یعنی من بیخودی بهش علاقه مند شدم؟</p>
<p>هیچ دوستی و عشق و علاقه ای نمی تونه بیخودی باشه.اما در مورد بابک باید بهت بگم که عقایدش در مورد عشق و</p>
<p>دوست داشتن یه جور خاصی یه!مخصوصا برای ازدواج&#8230;ببین مریم اینطوری بهت بگم.بابک تا دختری رو محک</p>
<p>نزنه،دل بهش نمیده.</p>
<p>بابک پسر خوش تیپ و خوش قیافه ای یه.از نظر تحصیلات و وضع مالی م خیلی خوبه.دست رو هر دختری</p>
<p>بذاره.جواب نه نمی شنوه.یعنی این چیزارو خودت بهتر میدونی برای همینم مشکل ببینم هر دختری رو واسه ازدواج</p>
<p>انتخاب کنه.</p>
<p>حالا تو خودت خوب فکر کن ببین چی گفتم!</p>
<p>» تو همین موقع بابک اومد تو و تا رسید گفت «</p>
<p>امروز اگه یه بلیت بخت ازمایی می خریدم،حتما برده بودم!</p>
<p>مریم چطور مگه؟</p>
<p>بابک هیچی دیگه.آدم از راه برسه و جلوی در خونه ش،دختر خانم قشنگی مثل شمارو ببینه حتما بختش بلنده</p>
<p>دیگه!راستی عمه خانم چطورن؟مهتاب خانم،آقا فرزاد؟خوبن همگی؟</p>
<p>مریم همه خوبن.سلام می رسونن.</p>
<p>بابک الهی من بمیرم واسه او درد رماتیسم پای راست عمه خانم!چه خانم مهربون و با شخصیتی یه!چطوره قوزک</p>
<p>پاشون؟دیشب می گفتن یه کمی ورم کرده!</p>
<p>بابک،عمه که اینجا نیس شیرین زبونی میکنی!</p>
<p>بابک نباشه!محبتش که تو دل من هس!راستی چرا مهتاب خانم تشریف نیاوردن؟</p>
<p>مریم مهتاب کمی از آرمین ناراحته.آرمین یه خرده اذیتش کرده.</p>
<p>بابک ارمین غلط کرده!به گور پدرش که دایی شما باشه خندیدع!</p>
<p>» بعدرو کرد به من و گفت</p>
<p>مرتیکه ی دیوونه ی لات سنگدل،چیکارش کردی دختر مردم رو؟</p>
<p>» من و مریم خندیدیم «</p>
<p>بابک شما به مهتاب خانم بگین ناراحت نباشه.من خودم این پسره رو تنبیه میکنم.این آرمین از موقعی که رفته این</p>
<p>مدرسه ی جدید،با چند تا از بچه های بی پدر و مادر دوست شده،یه خرده اخلاقش رو خراب کردن!تازگی هام فحش</p>
<p>بدم از دهنش شنیدم!امشب فلفل می ریزم دهنش!</p>
<p>حالا راست بگو ببینم حرف بی تربیتی به مهتاب خانم گفتی؟با قاشق داغ زبونت رو جیز میکنم!</p>
<p>من اصلا دیشب با مهتاب خانم حرف نزدم که چیز بی تربیتی بگم!</p>
<p>مریم اتفاقا اونم از همین موضوع ناراحته!می گفت دیشب آرمین باهاش یه کلمه هم حرف نزده.</p>
<p>بابک آهان!که اینطور!</p>
<p>پسره ی لات بی سروپا چرا دیشب به مهتاب خانم حرفای بی تربیتی نزدی که حالا ناراحت شدن؟همین الان تلفن رو</p>
<p>ور میداری چهارتا کلمه حرف بد به مهتاب خانم میگی تا از ناراحتی دربیان!</p>
<p>مریم شمام دیشب دور ورتون خیلی شلوغ بود وسرتون خیلی گرم!</p>
<p>بابک آهان!پس دیدار امروز یه ضد حمله س علیه عملیات دیشب ما؟!</p>
<p>لشکر کشی یه هان؟</p>
<p>آرمین سنگر بگیر!دشمن به خاک مون نفوذ کرده!فرماندهی دشمن رو عمه خانم بعهده داره!</p>
<p>مریم جدی دارم حرف می زنم،فکر کردی جریان شعر و دفتر جلد طلایی و گلسرخ رو باور کردم؟</p>
<p>بابک جدی باور نکردی؟!</p>
<p>مریم من مثل اونای دیگه ساده نیستم که هر چی تو بگی باور کنم!</p>
<p>بابک آفرین !خیلی خوشم اومد.</p>
<p>کتابخانه</p>
<p>مریم اومدم باهات صحبت کنم.جدی یه جدی.</p>
<p>بابک صحبت میکنیم پدرکشتگی که باهم نداریم؟دعوام نداریم.شما سه تا چایی بریز بیار.بشینیم باهم حرف</p>
<p>بزنیم.پسردایی ات هم هس.میشه داور ما.</p>
<p>گاز نداریم،کیس کندن نداریم!وشگون م نداریم!فحش م نداریم!</p>
<p>» مریم یه نگاهی بهش کرد و رفت تو اشپزخونه.بابک آروم به من گفت «</p>
<p>گندش دراومد.</p>
<p>توپش خیلی پره!حواست باشه.توام حرفاتو باهاش بزن.</p>
<p>یه دقیقه بعد،مریم با سه تا فنجون چایی اومد تو سالن و چایی رو گذاشت رو میز و خودشم رو یه مبل نشست. «</p>
<p>نگاهشون میکردم.هر دو تا ساکت بودن و تو فکر.</p>
<p>» بابک چایی ش رو که خورد گفت</p>
<p>مریم خانم،من تا حالا به شما اظهار علاقه ای چیزی کردم؟</p>
<p>مریم نه.</p>
<p>بابک کاری کردم که شما احساس کنین که دوستتون دارم؟</p>
<p>» مریم با سر جواب منفی داد «</p>
<p>بابک خب این از این.اما مسئله بعدی.</p>
<p>من و شما با هم فامیلیم.یه نسبت سیبی داریم.برای همین میخوام راحت حرفهام رو بهتون بگم.</p>
<p>من یا زن نمی گیرم یا دختری رو می گیرم که امتحانش رو بهم پس داده باشه.شما دختر قشنگی هستی،می</p>
<p>دونم.خوش قد و هیکلی،می دونم.تحصیلات داری،می دونم.وضع مالی تون عالیه،می دونم.خواستگار زیاد داری،می</p>
<p>دونم.همه ی اینا درست.اما معیار من برای ازدواج،هیچکدام از اینا نیس.واسلام!&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>——————————————————————————————–</p>
<p><a href="../?cat=4599">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5806</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان گندم از م.مودب پور (قسمت یازدهم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5804</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5804#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 23:54:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[گندم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت دهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت نهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت هشتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان گندم از م.مودب پور (قسمت یازدهم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5804</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————————- برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; -گم شوکامیارالان وقت شوخیه!؟ کامیار-حالا اگه چشمت بین این همه &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5804">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5589" title="www.roodebor.com -1767" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1767-211x300.jpg" alt="رمان گندم مودب پور" width="211" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>————————————————————————————————-</p>
<p><a href="../?cat=4602">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-گم شوکامیارالان وقت شوخیه!؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-حالا اگه چشمت بین این همه دختر منو گرفته حداقل اول به خودم بگو تازه زوده یه خاکی توسرخودمون بکنیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اصلا باتونمی شه حرف زد بیابریم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خیلی خب قهر نکن بهت می گم! </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-زود بگورسیدیم!<span id="more-5804"></span></span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-ببین من الان می خوام نقل قول کنم ازطرف آفرین اگه وسطش گفتم من وتومنظورم ازتوتو نیستی آ!یعنی تکلیف من وتواین وسط روشن نخواهدشد که نخواهدشد!به چنددلیل!اول اینکه من هنوز سن وسالی ندارم ودهنم هنوز بوی شیر میده بعدشم من ازمردای دست وپاچلفتی وشیر برنج مثل توخوشم نمی آد!رد مورد علاقه ی من ترجیحا باید یه خرده هیز و یه کمی م بی حیا باشه فهمیدی یانه؟پس اگه وسط حرفم گفتم من وتو به دلت صابون نزن!واون دندونای صاحب مرده تم واسه تن وبدن من تیز نکن مرتیکه کوفتی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-الان گندم بیدارمیشه ها!ترخدازودتر بگو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هیچی بابا بهم گفت که اگه برم خواستگاریش زنم میشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-همینطوری رک بهت گفت؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-نه،مستقیمانگفت ولی منظورش همین بود!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آخه دقیقا چی گفت؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-می گفت پدرومادرش منتظرن که تکلیف باغ روشن بشه وبعدش دست ماها رو بذارن تودست همدیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اصلا حواسم جمع و جور نبود بی اختیار گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-دست ماهارو؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بی شرف پست،منو تواین تاریکی آوردی زیر درختا وهی این حرفا رو بهم می زنی که تحریک بشم؟الان جیغ می کشم که اهل محل بریزن سرت وتیکه تیکه ت کنن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اِکامیارخجالت بکش صدات میره اون طرف!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-جلوتربیای جیغ می کشم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">خنده م گرفته بود رفته بود پشت یه درخت واستاده بود مثل این دخترای بی پناه وصداشو نازک کرده بود وهی چرت و پرت می گفت.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیار!به جون توزشته الان صداتو می شنون!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-مطمئن باش قبل ازاینکه دستت به من برسه خودمو کشتم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-واقعا که لوسی کامیار من که رفتم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خاک برسر شیر برنج ت کنن!وقتی من این حرفا رو می زنم تونباید بترسی ودربری باید بیای جلو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بیام جلوکه داد بزنی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خره،من وانمود می کنم که می خوام داد بزنم،مطمئن باش که هر قدم که توبیای جلوترصدای منم می آد پایین تر!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-توبالاخره بااین شوخی هات یه بلایی سر ما می آری!من رفتم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اگه بری جیغ می کشم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-به درک!هر غلطی می خوای بکنی بکن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خره نرو،شب به این خوبی ،مهتاب به این قشنگی درختا به این گنده گی فصل بهار به این طراوت حداقل بیا یه فیلم هندی بازی کنیم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بیابریم دیر شد الان گندم بیدار میشه ها!خوبه حالا اقابزرگ بهت سفارش کرده ها!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">ازپشت درخت اومد بیرون وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آخه هرچی من دارم نقل قول ازطرف افرین می کنم تووصل می کنی به من وخودت!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-آخه توبد حرف می زنی منم که حواس حسابی برام نمونده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بابامی گفت که پدر ومادرش می خوان آفرین روبدن به من ودلارام روبه تو!فهمیدی حالا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-جون من راست میگی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آره به جون تو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اون وقت توچیکار کردی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هیچی،ازدستش دررفتم وپریدم پشت یه درخت وبراش ایچی کی دانا ایچی کی دانا رو خوندم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اِلوس نشو بگو چی بهش گفتی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آب پاکی روریختم رودستش بهش گفتم که سامان عاشق گندم شده ومنم که خیال زن گرفتن ندارم! </span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-همینطوری رک بهش گفتی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-همینطوری که نه!توکه منو میشناسی!هیچ وقت خانم هارو ازخودم نمی رنجونم!درمورد تووگندم همینطوری بهش گفتم امادرمورد خودم بادست پیش کشیدم وباپاپس زدم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-مرده شورترو ببرن کامیار!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آخه من چه میدونستم این دختره ازاین راز باخبره؟اصلا من فکرشم نمی کردم که مثلا گندم بچه عمه اینانیس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حالا بیا زودتر بریم وبرگردیم الان بیدار میشه ها!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوتایی راه افتادیم ورفتیم طرف خونه عمه اینا یه خرده که رفتیم ازدور چراغاشون معلوم شد همه جلوی خونه عمه اینا جمع شده بودن وحرف می زدن پدرومادرمن وکامیار وخواهرش واون یکی عمه م وعباس آقا وآفرین ودلارام!خلاصه همه اونجابودن همونجور که ازلای درختا می رفتیم جلو یه مرتبه چشم کاملیا افتاد به ما!تامارودید به جیغ کشید وداد زد ودوئید طرف ما وتارسید وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-داداش!گندم کو!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توآسیاب!داره آرد میشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کاملیا-ترخدا کجاس داداش؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-راستش روبهت گفتم کم کم داره آرد میشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تقریبا دیگه همه جمع شده بودن دوروورما وفقط چشم شون به دهن مابود!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارراه افتاد طرف خونه عمه اینا ورویه نیمکت نشست چشمای عمه کوچیکم ازگریه باد کرده بود ومثل خون قرمز شده بود،شوهرعمه م حال وروز درستی نداشت!دم به ساعت گریه ش می گرفت ویه هق هق می کرد ودوتا می زد تو پیشونیش وساکت می شد ودوسه دقیقه بعد دوباره همین کارو می کرد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیارساکت به همه نگاه می کرد وهیچی نمی گفت.اونام جرات سوال کردن رو نداشتن یه خرده که گذشت اقای منو چهری باحالت التماس به کامیار گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-عمو تروخدا بهمون بگو الان کجاس!ببین!دارم پس می افتم!دلم داره از حلقم می آد بیرون!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه دفعه زدزیر گریه وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-یه عمر جون کندم تابه این سن وسال رسوندمش که اینطوری بشه؟داره جیگرم آتیش میگیره الو گرفتم به خدا!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره زد توپیشونیش وساکت شد.فقط آروم شونه هاش تکون می خورد.معلوم بود که داره گریه میکنه برگشتم به عمه م نگاه کردم تموم صورتش رو با ناخن هاش خراشیده بود!انگار وقتی مانبودیم انقدر گریه وزاری کرده بود وخودشو زده بود که الان دیگه جون به تنش نمونده بود!اومدم به کامیاراشاره کنم  که جریان روبگه ویه خرده خیالشونو راحت کنه که خودش شروع کرد واروم گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-فعلا جاش امنه،اما اگه یه خرده دیرتر رسیده بودیم حتما یه بلایی سر خودش آورده بود دیگه ازاون گندم خبری نیس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">الآن فقط آردش مونده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">مادرم آروم اومد جلوی من واستاد وبه بازوم نگاه کرد!رنگش مثل گچ دیوار شده بود!صورتش روماچ کردم که کامیا رگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اگه سامان نپریده بود جلو اون کارد آشپزخونه الآن شیکم گندم روپاره پوره کرده بود!جون گندم رواین بچه نجات داد!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">چشمم افتاد به چشم پدرم یه احساس افتخاروسربلندی روتو چشماش دیدم!دست مادرم روگرفتم وبردم طرف نیمکت ونشوندمش پیش کامیاروخودمم رفتم بغل کامیار واستادم که خودشو کشید کنار وجاداد منم بشینم وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-اون کسی که یه همچین چیزی به این دختر گفته،باید خجالت بکشه ازخودش باید شرم کنه!آدم درحق دشمن شم یه همچین کاری نمی کنه!هرچند که مادیگه ادم نیستیم فقط دلم می خواد برین ویه نظر اون دختر رو ببینین!تواین چند ساعت داغون شده!شده مثل یه دیوونه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">صدای هق هق شوهر عمه م بلندترشد کامیار برگشت یه نگاهی بهش کرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-می خوام ازاون کسی که یه همچین چیزی به گندم گفته بپرسم که ازاین جریان چی گیرش اومد؟!چه کینه ای ازاین طفل عصوم تودلش بود که اینطوری ازش انتقام گرفت؟آخه به ماهام می گن فامیل؟آخه به ماهام می گن قوم وخویش؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">واله صد رحمت به غریبه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه دفعه عمه م بی حال شد وخورد زمین همه پریدن طرفش ویکی شروع کرد شونه هاشو مالیدن ویکی دستاشو ماساژ  دادن ویکی می زد توصورتش ویکی م بالیوان به زور می خواست آب بریزه تودهنش!من وکامیار فقط نگاه می کردیم هرکی باداد وفریاد یه چیزی می گفت سرکه بیاریم بگیری زیر دماغش!یکی می گفت ابغوره بیاریم!یکی می گفت گلاب بیاریم یکی می گفت دندوناش کلید شده!یکی می گفت هول کرده!یکی می گفت شوکه شده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">خلاصه یه ربع بیست دقیقه طول کشید تاحال عمه جااومد وشروع کرد به گریه کردن.آروم اروم توبغل اون یکی عمه م گریه می کرد که شوهرعمه م گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-عمو تروخدا رحم داشته باش ببین چه حال وروزی داریم!ترو به جون پدر ومادرتئ بگو الان کجاس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چشم می گم اما نباید چشمش به هیچکدوم ازشماها بیفته!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شوهر عمه م که گریه می کرد گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چشم چشم فقط بگو کجاس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-خونه آقابزرگه الانم باهزار مکافات خوابوندیمش.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شوهر عمه م –آخه چش شده؟چیکار می کرد؟چی می گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هیچی؛شده یه دیوونه کامل!جز من وسامان به هیچکس اعتماد نداره!نمی خواد هیچکس روببینه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">شوهر عمه م-بذار من یه دقیقه برم پیشش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اصلا!شماروکه هیچی!به شماها می گه بچه دزد!بابدبختی برگردوندیمش اینجا!دقیقه به دقیقه حالت عصبی پیدا می کنه وحالش بد میشه!اما به هر جون کندنی بودارومش کردیم تافردا ببریمش پیش یه روانپزشکی چیزی که باقرص ودوا آرومش کنه تابعد ببینیم چی میشه!هرچی بهتون می گم انگار حالی تون نمیشه!وضعش خیلی خرابه!کل سیستم عصبی ش ریخته به هم!ولش کنین دیگه!پدر شو دراوردین!این دختر از خانمی وقشنگی تواین باغ تک بود! داشت واسه خودش زندگی شو می کرد کاری م به کار کسی نداشت یه دفعه باید یه ادم دیوونه یه همچین بلایی سرش بیاره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">دوباره همه ساکت شدن وفقط عمه وآقای منوچهری گریه می کردن.ازگریه اونا مادر کامیارم به گریه افتاد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه ده دقیقه ای که گذشت کامیار به آقای منو چهری گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حالا این جریان واقعیت داره؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">آقای منو چهری سرشو بلند کرد ویه نگاه به کامیار انداخت ودوباره شروع کرد به گریه کردن که مادر کامیار گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بچه فقط اون نیس که آدم زاییده باشه!بچه اونه که آدم براش خون دل خورده باشه وبزرگش کرده باشه!آدم نه ماه سختی می کشه ویه بچه می زاد اما تابچه به دنیا اومد تازه اول بدبختی وسختی شه!یه بچه تا به سن وسال شماها برسه پدرومادر بیچاره می شن!اونم تازه تواین روز وروزگار وگرنه هر ننه قمری می تونه بچه پس بندازه!بچه درست کردن که کاری نداره اصل کار بزرگ کردن وبه سر انجام رسوندن بچه س !</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-درهرصورت هیچ کس نباید دور و ور خونه اقابزرگ پیداش بشه اگه چشم گندم به یک کدوم از شماها بیفته ازاین خونه فرار می کنه!اون وقت دیگه خودتون باید برین دنبالش!تااینجاشو مارسوندیم باهر بدبختی بود آوردیمش اینجا وساکتش کردیم اگه طوری بشه خودتون مسئولین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">عباس آقا-آقابزرگ چی فرمودن؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-درمورد چی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">عباس آقا-درمورد این جریان دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آهان!عرضم به خدمتتون که آقابزرگ مثل شیر زخمی ن!قسم خورده که اگه بفهمه این کار،کار کی بوده،کل اون خونواده رواز ارث محروم می کنه!گفت حاضره تموم ثروتش رو نون بخره بده سگ بخوره اما به اون کسی که اینکارو کرده یه قرونم نرسه!حالا فعلا پاشین برین سر خونه زندگیتون تا آقابزرگ این طرفا پیداش نشده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو که کامیار گفت رنگ از صورت عباس آقا پرید وزود گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-کامیار جون راست می گه!پاشین بریم که الان همه مون به استراحت احتیاج داریم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">خودشم اول از همه بلند شد وخداحافظی کرد ورفت.پشت سرشم عمه بزرگم بلند شد ورفت پیش مادرگندم وبهش اصرار  کرد که شب پیشش بمونه که قبول نکرد اونم خداحافظی کرد ویه خرده بهش دلداری داد وباآفرین ودلارام رفتن مادر کامیار اومد پیش عمه کوچیکم وبغلش کرد وماچش کرد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-به خدااگه دوسه روز صبر کنی همه چی درست میشه فقط یه خرده دندون روجیگر بذار کاری که نباید بشه شده! خراب ترش نکن!منم امشب می آم پیشت که تنها نباشی آدم تنها همنشین فکر وخیاله پاشوبریم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">بعد به مادر منم گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-شمام بیا امشب خیلی حرفا هس که باید بهم بگیم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اینو گفت وزیر بغل عمه کوچیکم رو گرفت وبلندش کرد مادرمم رفت کمکش وسه تایی رفتن توخونه آقای منو چهری م باپدرم وعموم رفتن خونه و ما موندیم من وکامیار و کاملیا وکتایون</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-داداش گندم راست راستی سر راهیه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار یه نگاهی به کتایون کرد وبعد رفت جلوش ونشست روزمین که هم قد کتایون بشه!بعد بازوهای کتایون روگرفت تودستش وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-توکه دختر به این خوشگلی هستی چرا لب و دهن به این قشنگی وزبون به این قندی روبااین حرفا کثیف می کنی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-آخه اینا می گفتن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اونا غلط کردن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-اصلاداداش  یه بچه که سر راهی یه یعنی چی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-یعنی یه طفل معصومی به هزار دلیل نتونسته به حقش برسه!به همون حقی که توبهش رسیدی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-چه حقی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-حق داشتن پدرومادر.یعنی پدرومادرت مال خودتن ولی این بچه ای که می گی پدرومادرش مال خودش نبودن حالا یا مردن یادوستش نداشتن ودادنش به یکی دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-حالا گندم چی میشه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-هیچی!مثل سابق!مگه چیزی فرقی کرده؟گندم همون گندمی که تاحالا بوده!بایه کلمه حرف مفت که نباید زندگی آدم خراب بشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-پس هیچی نمی شه؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-نه که نمی شه!ببین عزیزم مثلا توالان این زنجیر طلای خوشگل روانداختی گردنت خیلی م دوستش داری حالا اگه بهت بگن این زنجیر اونجایی که توخریدیش ساخته نشده برات فرقی داره؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-نه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-چرا؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-خب چون دوستش دارم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آفرین مهم همینه که آدما همدیگرو دوست داشته باشن دیگه مهم نیس که کی ن وازکجا اومدن مهم اینه که آدما آدم باشن همین!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">تو همین موقع کتایون پاشو نشون کامیا رداد وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ببین داداش یه دونه ازهمون زنجیری ام که خیلی دوستش دارم به پام بستم!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-توبه گور پدرت خندیدی!پدر سوخته ازالآن راه قرتی بازی رویاد گرفتی؟برو درش بیار ببینم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-داداش این به پام باشه که طوری نمی شه شما که انقدر قشنگ قشنگ حرف می زنی چرادهنت روبااین حرفا زشت می کنی؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-نگاه کن یه الف بچه چه جوری منو خر می کنه!کاملیا خانم مچ پاتو نشون بده ببینم شما که خلخال به پات نیست؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کاملیا خندید وگفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ازترس شمانه داداش!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیاریه نگاهی بهش کرد و بعد دست منو گرفت وهمونجور که باخودش می برد طرف باغ گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حالا اگه دوست داشتی یه زنجیرم توبه پات ببندی ببند!این چیزا دلیل بدی ادما نیس!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">یه خرده که ازشون دور شدیم برگشت ودوباره گفت:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-یه دستی م تواون صورتت ببر!اینجوری که خواستگار برات پیدا نمی شه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کتایون-داداش کاملیا همینجوریشم خوشگله!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اره اما آرایش مال زن ودختره دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کاملیا وکتایون زدن زیر خنده وکامیارم دست منو کشید که دوباره فریادم رفت هوا!!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اه بابا جمع کن این بازوی بیصاحاب مونده ت رو!همش ولوئه این وسط!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;"> همونجور که باهم می رفتیم گفتم:</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چطور یه دفعه ذهنت انقدر روشن شد؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آخه طفل معصوم دانشجوئه دیگه!ازترس منم دست به صورتش نمی زنه!یعنی ترس که نه احترام میذاره!وگر نه دخترای امروزه دیگه دختر دیروزی نیستن که باترس وکتک واین چیزا بشه باهاشون رفتار کرد یعنی این چیزا دیگه دوره ش گذشته!همون موقع هام خیلی کار اشتباهی بوده!زنم مثل مرد حق زندگی داره چطور تودوست داری مثلا فلان لباس روبپوشی وفلان مدل موهاتو درست کنی؟خب اونم همین حق روداره دیگه!تازه یه آرایش کردن تو دنیای امروز که دیگه این حرفا رونداره!این ابر قدرتا سرمونو بااین چیزا گرم کردن وخودشون دنیارو چاپیدن!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-ولی کار خوبی کردی.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-آره جلودوستاش خجالت می کشه بعدشم نجابت یه شاخه ازانسانیته!بااین چیزا انسان نانجیب نمی شه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نه،میگن مثلا مرد تحریک نشه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-اولا مرد جلو خودشو بگیره که بی خودی با هر چیزی تحریک نشه در ثانی مرد اگه مثل تو بی حال وشل وول باشه تموم دخترا بی شوهر می مونن که!بالاخره باید یه جوری تحریکش کرد که بیاد وزن بگیره دیگه!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-حالا کجاداری میری؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-بیا کاریت نباشه.می دونی به چی فکر می کردم؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-به گندم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-غیر ازاون.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-نمی دونم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-داشتم فکر می کردم که تاهمین چند سال پیش وقتی بچه بودیم،یادمه مثلا هرکی می خواست یه لباسشویی یا چرخ گوشت یاهرچی بخره،همه بهش می گفتن هر ماکی می خوای بخری بخر ژاپنی نخر!می دونی چرا؟چون جنس ژاپنی دودفعه که کار می کرد خراب می شد!حالا ببین تواین چند ساله ژاپن کجا رسیده تکنولوزیش دنیاروداره فتح می کنه!همین ترکیه!تاچند سال پیش ایرانیا که می رفتن ازآلمان واون طرفا ماشین می آوردن به ترکیه که می رسیدن شیشه های ماشین رو می کشیدن بالا وازلای شیشه بسته های سیگار وشکلات براشون مینداختن بیرون که کاری به کارشون نداشته باشن یعنی ببین چقدر وحشی بودن حالابرو نگاهشون کن!راه دور چرا باید بریم؟همین دبی تاچند سال پیش چی بود حالا چی شده؟ عربایی که دست چپ وراستشون رونمی شناختن شدن مرکز تجارت جهانی!بروببین دبی چه خبره!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">همین مالزی،سنگاپوروهزار تا جای دیگه!انقدر پیشرفت کردن که دهن آدم وامی مونه ،می دونی چرا؟چون خودشون رواسیر خرافات نکردن خرافات روگذاشتن کنار!عقیده های شخصی رو گذاشتن کنار!سلیقه هاشونو که صد هزار نوع بود گذاشتن کنار وچسبیدن به حقیقت وواقعیت ومنطق!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">ماها می دونی اشکالمون چیه؟اینه که همهش توگذشته ایم آی وقتی بابامون پاشو میذاشت توخونه صداازصدا درنمی اومد آی وقتی بابامون کمر بند رو می کشید سوراخ موش می شد یه ملیون تومن!آی اگه بابامون می گفت ماست سیاهه ما همه می گفتیم بعله ماست سیاهه!آی اگه بابامون نصفه شب می گفت الان وسط ظهره همه می گفتیم بعله شمادرست می گین آی اگه بابامون&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-بسه بابا سرموبردی!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">کامیار-به جون توراست می گم!همهش توگذشته وقدیم وروزگاران سپری شده ایم!بابا زمونه عوض شده یه وقتی یه نامه ازاینجا تاکرج رو یه ماه طول می کشید تابره!الان بااینترنت یه نامه رو توچند ثانیه می فرستیم اون وردنیا!اگه قراره عقاید وایده هامون مال دوره قدیم باشه باید تموم این چیزا رو ازتومملکت بریزیم بیرون وبعد ایده هامونو پیاده کنیم!نمی شه که مثلا کامپیوتر جلو رومون باشه اما مثلا به مردم بگیم باچرتکه کار بکنن!نمی شه خودمون باهلی کوپتر بریم این ور اون ور اون وقت به مردم بگیم باشتربرن مسافرت نمی شه تاخودمون یه خرده فشار خونمون افتاد پایین بابهترین قرص ها ودوا های خارجی ببریمش بالا وبه مردم بگیم هر وقت مریض شدن شیر خشت وترنجبین بخورن!بابا تا یه قرص آنتی بیوتیک کشف بشه یادرست بشه،چندین سال پژوهش لازمه اونایی م که پژوهش می کنن خرج دارن شیکم دارن لباس می خوان حقوق می خوان!اینارو باید کی بده؟یارو ده بیست سال خرج ومخارج می کنه تایه چیزی رو کشف واختراع کنه اون وقت ما می خوایم از اختراعش برای آسایش خودمون استفاده کنیم و صنار سه شاهی بذاریم کف دستش!هزینه این پژوهش آ بااین صنار سه شاهی جور نمی شه که نمی شه !</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: small;">-چراداد میزنی؟مگه من اینارو گفتم؟!!</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roodebor.com/?feed=rss2&#038;p=5804</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هفتم)</title>
		<link>http://roodebor.com/?p=5802</link>
		<comments>http://roodebor.com/?p=5802#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 23:50:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی م.مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[خواندن رمان های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان رکسانا]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود رمان زیبا و قشنگ و عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب بوی نا و انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب خواستگاری مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب پریچهر مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتاب گندم مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[دانلود کتب مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل سوم،قسمت اول)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل ششم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل هفتم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان رکسانا از م.مودب پور (فصل پنجم)]]></category>
		<category><![CDATA[رمان های طنز و خواندنی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان یاسمین مودب پور لینک دانلود]]></category>
		<category><![CDATA[فصل اول رمان یلدا مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[مجموعه کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب دریا ماندانا معینی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب شیرین مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب موبایل جاوا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مرتضی مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های مودب پور برای موبایل]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب کژال ماندانا معینی مودب پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roodebor.com/?p=5802</guid>
		<description><![CDATA[هر روز یک قسمت اضافه میشه. ————————————————————————————— برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید. برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید. &#160; فردا صبح ساعت هشت بود که دیدم پدرم ومادرم اومدن &#8230; <a href="http://roodebor.com/?p=5802">Continue reading <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5574" title="www.roodebor.com -1762" src="http://roodebor.com/wp-content/uploads/2012/04/www.roodebor.com-1762-219x300.jpg" alt="رمان رکسانا م مودب پور" width="219" height="300" /></a></p>
<p>هر روز یک قسمت اضافه میشه.</p>
<p>—————————————————————————————</p>
<p><a href="../?cat=4555">برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.</a></p>
<p><a href="../?cat=4554">برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>فردا صبح ساعت هشت بود که دیدم پدرم ومادرم اومدن بالا سرم! عموم جریان دیشب رو سر صبحونه بهشون گفته بود. پدرم وقتی مطمئن شد که حالم خوبه، با عموم رفتن شرکت و منم زود جریان رو به مادرم گفتم. بعد از اینکه خوب خنده هاشو کرد، با خیال راحت رفت خونه خودمون. من ومانی ام بلند شدیم و دوتایی دوش گرفتیم و رفتیم تو حیاط خونه ما و صبحونمونو خوردیم که بعدش مانی گفت:<br />
بیا یه دقیقه بریم ته حیاط خونه ما، باهات کار دارم.<br />
چیکار داری؟<br />
کارت دارم!<br />
خی همینجا بگو! ته حیاط برای چی؟<span id="more-5802"></span><br />
یه نگاه بهم کرد و گفت:<br />
نترس دختر چهارده ساله! من بهت قول شرف می دم که تا عقدت نکنم، حتی یه ماچ خشک و خالی ام از اون لپ مثل سیب سرخ ات ور نچینم!<br />
زهر مار!<br />
مرتیکه اینجا که نمی شه حرف زد! پاشو بریم!<br />
دوتایی رفتیم ته حیاط خونه شون و یه گوشه تکیه مونو دادیم به دیوار و نشستیم که مانی دو تا سیگار روشن کرد و گفت:<br />
تو معلوم هست چی کار داری می کنی؟<br />
چی رو؟<br />
همین جریان رکسانا رو میگم! دیشب دیدم گرمی، چیزی بهت نگفتم اما موضوع داره جدی می شه!<br />
جدی هس!<br />
همین اش بده دیگه!<br />
بد برای چی؟!<br />
رکسانا مسیحیه! حواست هست؟! اگه مسلمون نشه چی؟! فکر عمو اینا رو کردی؟! اینا نمی ذارن تو یه دختر مسیحی رو بگیری؟! وقتی ام نتونستی باهاش ازدواج کنی، هم تو ضربه می خوری و هم اون! منو اگه می ببینی، هم ترمه مسلمونه و هم من کارمو با شوخی و جدی پیش می برم! اما تو نه! از من می شنوی ازش بگذر!<br />
نمی تونم!<br />
مانی- برای چی؟<br />
دوستش دارم.<br />
تو که تا دیشب ساعت ده، ده و نیم می گفتی« ای! ازش خوشم میاد!» حالا چطور شد تو این هفت و هشت ساعت یه مرتبه درخت تناور و با شکوه عشق تو قلبت رشد کرد وشد اندازه چنارای بغل خیابان؟۱<br />
خودمم موندم، اصلا نمی فهمم؟!<br />
مانی- اما من می فهمم! این وامونده بذر عشق رو اگه کود خوب پاش بدی، یه شبه سه چهار متر رشد می کنه! اگه کود انسانی باشه که دیگه هیچی!<br />
بی تربیت!<br />
مانی- حالا یا بی تربیت یا با تربیت، من بهت گفتم، این عشق آنتی بیوتیکی که هشت ساعت به هشت ساعته، هیچ سرانجامی نداره! عشقی ام که سرانجامی نداشت باید چیز کرد بهش! یعنی پشت کرد بهش!<br />
خیلی بی ادبی مانی.<br />
دارم حقایق رو لخت و عریان و بدون هیچ پوششی بهت نشون می دم.<br />
به نظر من عشق خیلی بالاتر از این حرفاس! من وقتی برم و بشینم با پدر و مادرم صحبت کنم و بهشون بگم که عشق یه چیز آسمونی یه و با صدای بلند از عشق حرف بزنم، حتما خودشون درک می کنن! در مورد عشق که نباید ته حیاط صحبت کرد! عشق اگه پاک باشه باید کاری کرد که همه بفهمن ش! باید عشق پاک رو عنوان کرد تا همه بشناسن اش! باید&#8230;<br />
مانی- ببین! داد نزن یه دقیقه تا یه چیزی بهت بگم. به نظر من صلاح اینه که عشق رو با صدای آروم آروم و زیر لب صدا کنی و مثل بادبادک هواشم نکنی که همه ببینن اش! اینطوری بهتره!<br />
یعنی از همه پنهونش کنم؟!<br />
مانی- نخیر! ببر بذارش نمایشگاه بین المللی که همه بیان بازدیدش!<br />
زدم زیر خنده که گفت:<br />
مرد حسابی مگه چیز تو کله ات خورده! اگه این عشق رو عنوان کنی، از یه طرف کلیسای ارامنه و از یه طرفم اقوام مسلمونت قیامت به پا می کنن! می خوای جنگ صلیبی راه بندازی؟!<br />
پس چیکار کنم آخه؟!<br />
مانی- اگر از من می پرسیی، می گم از این دختر بگذر.<br />
گفتم که نمی شه.<br />
حالا که نمی شه،پس فعلا صداشو درنیار تا ببینیم چی پیش میاد. شاید به امید خدا، همونطور که خودش گفته، یه ایدزی، چیزی داشته باشه و مسئله خود به خود منتفی بشه بره پی کارش.<br />
یعنی تو کمکم نمی کنی؟!<br />
مانی- چی کار کنم؟! برم دست به دامن پاپ بشم؟۱ حالا شانس آوردی که اگه مسیحیا مسلمون بشن براشون حکم قتل صادر نمی شه!<br />
مانی تو حال منو نمی فهمی! به جون تو خیلی دوستش دارم.<br />
به جون عمه ات، مرتیکه تو تا پریروز به این دختره نگاه نمی کردی.<br />
برای همین نگاه نمی کردم دیگه. می ترسیدم عاشقش بشم.<br />
مانی- خوب الحمدلله که نگاه نکردی و عاشقم نشدی.<br />
د نیگا کردم دیگه!<br />
مانی- غلط کردی کرتیکه چشم چرون هرزه! چه آدمای بی شرفی تو دنیا پیدا میشن آ! همه شون چشم شون دنبال دخترای مردمه!<br />
واقعا نامردی مانی!<br />
مانی- بابا هنوز چیزی نشده که من کمکت کنم!<br />
پس کمکم می کنی!؟<br />
آره بابا!آره! فعلا پاشو لباسات رو عوض کن بریم که ترمه منتظره!<br />
پس رکسانا چی میشه؟<br />
به گور پدر رکسانا! صبح نوبت منه دیگه! دیشب نوبت تو بود.<br />
خیلی خوب بابا، الان حاضر میشم.<br />
اون رفت خونه خودشون و منم رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردمو اومدم بیرون که دیدم مانی ماشین رو روشن کرده. رفتم سوار شدم و حرکت کردیم. سه ربع بعد جلو خونه ترمه بودیم.<br />
مانی از پایین زنگ زد که ترمه جواب داد و گفت که داره میاد پایین و مانی ام اومد طرف ماشین وگفت:<br />
ببین راستی! موبایلت تو داشپورته!<br />
پس ترمه چی؟<br />
واسش یکی خریدم.<br />
از تو داشپورت موبایلمو برداشتم که ترمه در خونه رو وا کرد و اومد بیرون. منم پیاده شدم و با همدیگه سلام و احوالپرسی کردیم و سه تایی سوار شدیم و حر کت کردیم که ترمه گفت:<br />
او&#8230;! مانی دیوونه! چرا دیشب بهم زنگ نزدی؟<br />
مانی- این چه طرز حرف زدنه؟ حداقل از این هامون و رکسانا یاد بگیر. اینا تا بههمدیگه می رسن انقدر مودبانه حرف می زنن و هی از همدیگه معذرت می خوان! اونوقت تو نرسیده به من فش می دی؟!<br />
ترمه- هامون و رکسانا از همدیگه معذرت می خوان؟! چرا؟!<br />
مانی- حالا سر هر چیش مهم نیس. مهم نفس قضیه اس. ببین! اول این به اون میگه معذرت می خوام. بعد اون به این میگه : نه! من معذرت می خوام. بعد این به اون میگه: نه، نه، من معذرت می خوام. بعد اون به این میگه: اصلا، اصلا من باید معذرت بخوام. بعد هر دو یه خنده شیرین می کنن و به همدیگه می گن: چطوره هر دو از همدیگه معذرت بخوایم؟! بعد شروع می کنن تند و تند از همدیگه معذرت می خوان.<br />
ترمه- اون وقت بعدش چی کار می کنن؟<br />
مانی- هیچی دیگه، هر دو راضی و خوشحال از عذر خواهی خودشون، از همدیگه جدا می شن.<br />
ترمه- اصلا معلوم هس چی میگی؟ هامون خان خودتون بگین. این جریان عذر خواهی چیه؟<br />
داره چرت و پرت میگه.<br />
مانی- این عاشق رکسانا شده و می خواد عشقش رو مثل بادبادک هوا کنه تا همه بشناسن<br />
اش.<br />
ترمه- چرا؟<br />
مانی- تبلیغات جدیده دیگه.<br />
ترمه- وای خدا. چه عالی! رکسانا چی؟<br />
مانی- با دست پیش می کشه و با پا پس می زنه!<br />
ترمه- یعنی چی؟<br />
مانی- می آد جلو این طفل معصوم ساده و ادا اطوار در می آره که این عاشقش بشه و بعدش انگار که می گه که یه مرض پرضی داره که نمی تونه زن این بشه.<br />
ترمه یه جیغ کشید و گفت:<br />
مگه هامون ازش تقاضای ازدواج کرده؟<br />
مانی- پس چی؟ هاپو اهل خانه و خانواده!<br />
زهر مار!<br />
ترمه- وای! باورم نمی شه. چقدر عالی! من هر کاری بتونم براتون می کنم به خدا.<br />
مانی- شما اگه خیلی کار می کنی یه کار واسه خدت بکن.<br />
ترمه- واسه خودم چیکار کنم؟<br />
مانی- هیچی، اما حواست باشه من ممکنه هر لحظه «تو» بزنم.<br />
ترمه- تو «تو» بزنی؟! چه از خود راضی! می دونی من الان چقدر خواستگار دارم؟<br />
مانی- ا&#8230;؟! ترب ام رفت جزو میوه ها؟!<br />
تا اینوگفت ترمه از پشت با کیفشمحکم زد تو سر مانی! مانی ام همونجا گرفت یه گوشه خیابون وایساد و از ماشین پیاده شد و از لای در به ترمه گفت:<br />
این دفعه دومت بود که این کارو کردی!<br />
ترمه- آخه تو حرف بی تربیتی زدی.<br />
مانی- حالا من میذارم و میرم تا یاد بگیری که به مربی خودت حمله نکنی!<br />
اینو گفت و در ماشین رو بست و رفت ه داد ترمه بلند شد!<br />
سگ خودتی!<br />
بعد برگشت یه نگاه به من کرد و گفت:<br />
خیلی لوس واز خود متشکره.<br />
برگشتم طرف مانی که دیدم یه سیگار روشن کرد و گذاشت گوشه لب اش و دستاشو کرد تو جیب اش و گوشه خیابون واستاد!<br />
ترمه- اونقدر واسته تا علف زیر پاش سبز بشه!<br />
درست پنج دقیقه نگذشته بود که یه پژو ۲۰۶ که دو تا دختر سوارش بودند اومدن و از جلوش رد شدن و پنجاه متر جلوتر زدن رو ترمز و یه خرده دنده عقب گگرفتن و تا رسیدن جلو مانی، شیشه رو کشیدن پایین و شروع کردن باهاش حرف زدن که دیگه ترمه معطل نکرد و در ماشین رو وا کرد و از همونجا داد زد و گفت: مانی،مانی<br />
مانی برگشت طرفش که گفت:<br />
بیا لوس نشو دیرم شده.<br />
مانی روش رو کرد به دخترا که ترمه پیاده شد و رفت طرف مانی و تا رسید بهش، پژوئه گاز داد و رفت. بعدش یهخورده ترمه با مانی صحبت کرد و بعدم دستش را گرفت و کشید و آورد طرف ماشین و دوتایی سوار شدن که ترمه گفت:<br />
آقا حرف بد زده تازه باید نازشم بکشیم.<br />
مانی- توام که هیچ کار نکردی.<br />
ترمه- نه چیکارت کردم؟<br />
مانی- من بودم که با کیف زدم تو سر تو؟<br />
ترمه- دختر عمه اتم! چه عیبی داره؟!<br />
مانی- چون دختر عمه منی، اجازه داری هر وقت تو جواب دادن کم آوردی با اون کیف سنگین ات بزنی تو سر پسر دایی ات؟ چه کیفی ام هست؟! عین چمدون می مونه. می خوره ت سر و جلو چشم آدم سیاهی می ره. توش چیه؟ کباده زورخونه توش گذاشتی؟<br />
ترمه- اصلا این کیف من وزن داره؟<br />
مانی- آره به خدا.<br />
ترمه- چهار تا وسایل آرایش چقدر وزنشه؟<br />
مانی- بستگی داره! اگه وسایل آرایش مربوط باشه به دختر زشتی مثل تو که مجبوره به وسیله انواع و اقسام رنگ ها و کرم ها و پودرها و سایه ها و چی و چی و چی، چهره اش رو قابل تحمل کنه، حتما سنگین می شه دیگه.<br />
ترمه- یکی دیگه می زنم تو سرت ها!<br />
مانی- بزنی دیگه مانی رو نمی بینی.<br />
ترمه- جدی اگه بزنم می ذاری میری؟<br />
مانی- اگهتنها دختر روی زمین باشی، اگر از خوشگلی ات ونوس جلوات خجالت بکشه، اگر از زیبایی و خوش اندامی افرودیت باشی، دیگه منو نمی بینی. نیگا به این خنده ها و شوخی هام نکن. من سگی ام که فقط بولداگ حریفمه؟!<br />
ترمه- پس چیکارت کنم وقتی این حرفا رو بهم می زنی؟<br />
مانی- خب جوابم رو بده.<br />
یه مرتبه مانی یه داد کشید! برگشتم دیدم ترمه بازوش رو وشگون گرفته!<br />
ترمه- هامون خان رکسانا چه بیماری داره؟!<br />
مانی- مثل تو هاره.<br />
خیلی بی ادبی مانی.<br />
ترمه- واقعا که!<br />
رکسانا هیچ بیماری نداره.این چرت و پرت میگه.<br />
ترمه- دختر خیلی خوشگلی یه ها! قبل از من، تهیه کننده به اون پیشنهاد بازی داد اما نمی دونم چرا قبول نکرد.<br />
مانی- امروز چقدر کارت طول میکشه؟<br />
ترمه- با خداس!<br />
مانی- پس ما ترو می رسونیم اونجا و میریم. هر وقت کارت داشت تموم می شد، یه زنگ بهم بزن بیام دنبالت.<br />
ترمه- شما غلط می کنی میری، همونجا پیش من هستی تا کارم تموم بشه.<br />
مانی- یعنی اینقدر دوستم داری؟! این خیلی بده ها! یعنی خودت اذیت می شی! سعی کن احساساتت رو کنترل کنی.<br />
ترمه- واقعا قربون عمه ات بری مانی.<br />
خلاصه تا همون خونه که توش فیلمبرداری می شد، مانی سربسر ترمه می گذاشت و من می خندیدم. یکی این می گفت، یکی اون می گفت.<br />
تقریبا نیم ساعت بعد رسیدیم. من و ترمه پیاده شدیم و مانی رفت که ماشین رو پارک کنه. همونجور که اونجا واستاده بودم یه مرتبه ترمه بازوی منو گرفت و گفت:<br />
هامون خان تا مانی نیومده یه چیزی ازتون می خواستم بپرسم. یعنی می خاستم باهاتون مشورت کنم. راستش نمی دونم چرا خیلی به شما اعتماد دارم.مثل برادر بزرگترم می مونین.<br />
طوری شده؟<br />
ترمه- می خواستم ازتون بپرسم که مانی واقعا منو دوست داره؟<br />
شماچی؟ واقعا دوستش دارین؟<br />
یه مرتبه یه خنده رو لب هاش نشست و گفت:<br />
مگه میشه یه دختر این ویوونه رو ببینه و دوستش نداشته باشه! بااون حرفهایی که می زنه و کارایی که می کنه.<br />
فقط به خاطر همین.<br />
نه! خوب مانی هم خوش قیافه اس و هم خوش تیپ و خوش هیکل! راستش رو بگم من خیلی دوستش دارم اما می ترسم!<br />
برای چی؟<br />
ترمه- نمی دونم! همه اش فکر می کنم چون عمه اش ازش خواسته، اونم اومده طرف من! یا اینکهچون هنرپیشه هستم&#8230;.<br />
اصلا این طوری نیست. من فکر می کنم اونم شما رو خیلی دوست داره.<br />
ترمه- آخه ببین چه چیزایی بهم میگه!<br />
از همون چیزایی که میگه می فهمم!<br />
ترمه-چطور مگه؟<br />
آخه مانی با هیچکس اینطوری حرف نمی زنه، معمولا همیشه ازشون تعریف میکنه و خیلی مودبانه رفتار می کنه.<br />
ترمه- یعنی این دلیل دوست داشتن شه!<br />
فکر می کنم.<br />
ترمه- عجب دیوونه ایه.<br />
داره می آد!<br />
مانی داشت از دور می آمد و ما رو نگاهمی کرد و تا یه خورده نزدیک شد بلند گفت:<br />
ایشالا هر کی پشت سر من ازم بد میگه امشب سوسک بیافته تو تنش.<br />
ترمه- پشت سر تو حرف نمی زدم.<br />
مانی- گوش چپ ام زنگ زد. فهمیدم داری ازم بد میگی، الهی امشب تا میری بخوابی، یه موش گنده زشت تو رختخوابت باشه و یه گاز مجکم ازت بگیره!<br />
ترمه یه مرتبه اشک تو چشماش جمع شد و گفت:<br />
خیلی از دستم ناراحتی مانی؟<br />
مانی ام تا دید ترمه واقعا ناراحت شده گفت:<br />
موشه غلط کرده بیاد طرف تو، پدرشو درمی آرم. اصلا یه گربه می خرم و می دم بهت، ولش بدی تو خونه ات که همه موش آرو بگیره و بخوره و هلاک شون کنه! گریه نکن قربون اوناشکت برم، غلط کردم! عجب خری ام من، الهی زبونم سرطان بگیره که اختیارش دست خودم نیست. حالا که ناراح
