رمان غزال از طیبه امیر جهادی (قسمت هجدهم)
هر روز یک قسمت اضافه میشه.
———————————————————————————————–
برای دیدن همه ی قسمت های اضافه شده این رمان کلیک کنید.
برای دیدن همه ی رمان های این نویسنده کلیک کنید.
زمانی که خانواده ام فهمیدند باز قصد دارم تابستان به ییلاق بروم، اعتراضشان بلند شد ولی حیف که گوش شنوایی نبود و من با تمام شدن امتحاناتم بار سفر بسته و راهی ارومیه شدم. این دفعه نسبت به سال قبل بیشتر خوش می گذشت و برای همین کمتر به فکر خانه و زندگیم می افتادم. چون سیاوشی نبود که آزارم دهد.
یک روز بالای درخت مشغول چیدن زردآلو بودم که یاشار اومد و زیر درخت نشست و گفت: غزال می تونم چند دقیقه باهات صحبت کنم، حواست هست؟
-بله، چرا نمی تونی، الان میام پایین. لطفا پاشو این سبد رو بگیر تا بیام پایین.
وقتی از درخت پایین پریدم گفتم: در خدمتم قربان، امر بفرمایید. (ادامه…)





